شبهات اهل سنت
شبهات اهل سنت
در این تاپیک سعی می شود تا مهم ترین پرسشهایی که درباره اهل سنت است مطرح شود .
چرا اهل سنت در نماز دست ها را روي شكم مي گذارند؟
پيامبر اسلام , دست بسته نماز نمي خواندند و اگر دست بسته نماز مي خواندند و سنت هميشگي پيامبر آن گونه بود, در اين صورت , همه آن طور مي خواندند و كسي در آن اختلاف نمي كرد. از خصوصيات شيعه پاي بندي به سنت پيامبر است .
اگر پيامبر اسلام دست بسته مي خواندند:
اولا", شيعيان قطعا" دست بسته مي خواندند. هيچ كدام از امامان معصوم شيعه نگفته اند كه پيامبر دست بسته نماز مي خوانده است , (مستند العروه , آيت الله شيخ مرتضي بروجردي , ج 4, ص 445).
ثانيا", اگر عمل پيامبر مي بود, اهل سنت نيز دست بسته خواندن را واجب مي دانستند در حالي كه هيچ كدام از چهار فرقه فقهي اهل سنت اين عمل را واجب نمي دانند حتي مالكي ها آن را مستحب هم نمي دانند, (الفقه علي المذاهب الخمسه , مغنيه , ص 109).
آنان كه اولين بار دست بسته نماز خواندن را رسم كردند چنين فكر كردند كه چنين حالتي به خود گرفتن , يك نوع احترام و تواضع در برابر خداوند است و براي همين , دستور دادند كه از آن به بعد در نمازها دست بسته باشند. دست روي دست گذاشتن و هر دو دست را روي شكم گذاشتن , در اصطلاح فقهي تكفير و تكتيف ناميده مي شود. در اين كه از چه زماني دست بسته نماز خواندن سنت شد اختلاف نظر هست . برخي معتقد هستند كه در زمان خليفه اول ابوبكر چنين رسمي رواج يافت و بعضي ها معتقدند كه در زمان خليفه دوم عمربن خطاب , اين سنت رواج يافت . بنابراين , اهل سنت نيز اين عمل را عمل پيامبر نمي دانند, بلكه عمل صحابه پيامبر بعد از رحلت نبي اكرم (ص ) مي دانند و داستان آن را چنين آورده اند كه وقتي كه اسيران ايراني را نزد عمر بن خطاب آوردند, عمر بن خطاب آنها را دست بسته ديد و پرسيد: چرا چنين كرده ايد؟ گفتند: رسم ما ايرانيان اين است كه در برابر پادشاهانمان چنين مي ايستيم . عمر بن خطاب از اين حالت خوشش آمد و دستور داد از اين پس در نماز چنين بايستند و مردم هم مطابق دستور عمل كردند و به اين ترتيب , تكفير, سنت شد, (مستند العروه , ج 4, ص 445 - جواهر, ج 11, ص 19).
شيعيان براساس رواياتي كه از امامان معصوم رسيده , به تكفير معتقد نيستند و به جاي آن , دست ها را روي ران ها مي گذارند و پايين مي اندازند. برخي از روايات چنين است :
الف ) به امام صادق (ع ) يا امام باقر(ع ) گفته شد: كسي دست خود را روي دست ديگر مي گذارد و نماز مي خواند, حكم اين چيست ؟ جواب داد: اين , تكفير است و انجام نشود.
ب ) علي (ع ) فرمود: مسلمان با گذاشتن دست خود روي دست ديگر, خود را به مجوس تشبيه نمي كند.
ج ) امام باقر(ع ) فرمود: در نماز تكفير نكن كه اين كار مجوس است.
د ) در روايتي آمده است كه تكفير, كار شايسته اي نيست , (وسايل الشيعه , ج 4, ص 1264, ابواب قواطع الصلوه , باب 15).
ه ) امام باقر(ع ) فرمود: وقتي به نماز برمي خيزي , دست هايت را رها كن , آنها را روي ران هايت بگذار و انگشتانت را باز نكن.
و ) از امام صادق (ع ) نقل شده كه آن حضرت فرمود: در نماز دست ها را روي ران ها بگذاريد و آن ها را رها كنيد و انگشتان دست را به هم بچسبانيد, (وسائل الشيعه , ج 4, ص 710, باب 17 از ابواب قيام و ص 674, باب 1, افعال الصلوه , ح 1).
حكم فقهي تكفير از نظر شيعه : اگر تكفير را جزء نماز بدانيم , در اين صورت , حرام و نماز باطل است و در اين شكي نيست . اگر تكفير را به عبوديت و خضوع انجام دهيم , در اين صورت هم جايز نيست . اگر تكفير را به عنوان يك عملي انجام بدهيم , در اين صورت , مشهور گفته اند حرام است و برخي گفته اند مكروه است و مي توان گفت كه تكفير في حد نفسه حرام نيست ولي در مكروه بودن آن ترديدي وجود ندارد, (مستند العروه , ج 4, ص 445).
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=1
آيا در صورت مجبور بودن مىتوان به روش اهل سنت وضو گرفت و تكليف چنين نمازهايى چه مىشود؟
همه مراجع: آرى؛ در موارد تقيه و اضطرار، مىتوان به روش غير شيعه وضو گرفت. در اين صورت نماز هم صحيح است.العروة الوثقى، ج 1، افعال الوضو، م 35.
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=747
آيا در صورت مجبور بودن مىتوان به روش اهل سنت وضو گرفت و تكليف چنين نمازهايى چه مىشود؟
همه مراجع: آرى؛ در موارد تقيه و اضطرار، مىتوان به روش غير شيعه وضو گرفت. در اين صورت نماز هم صحيح است.العروة الوثقى، ج 1، افعال الوضو، م 35.
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=747
دليل اينکه وضو گرفتن و ساعت و وقت بجاي آوردن نماز ما (نيز اينکه نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشاء را پشت سر هم مي خوانيم) با برادران اهل سنت تفاوت دارد چيست؟ لطفاً علتها را ذکر نماييد.
نخست بايد دانست شيعيان با استفاده از احاديث و روش علمي امامان معصوم(ع) احکام خود و روش وضو و نماز را به دست آورده اند و امامان(ع) تا امام علي(ع) نزديک ترين افراد به پيامبر(ص) بودند، لذا به روشني مي توانيم مطمئن باشيم پيرو سنت واقعي پيامبر(ص) ما شيعيان هستيم. اگر چه برخي در انجام اعمال کوتاهي مي کنند.
براي توضيح بيشتر در اين باره توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم.
«الى» در آيه شريفه «فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق» به همان معناى مشهور خود (انتهاى غايت) است. يعنى حد نهايى شستن دستها مرفق است، نه اينكه لزوماً مسير شستن به سوى آن باشد. لازم به ذكر است، آيه شريفه در مورد اين كه شستن آيا بايد از بالا به پايين و يا پايين به بالا باشد بيانى ندارد، براى مثال اگر شما به نقاش بگوييدديوار را تا فلان نقطه رنگ بزن در اين جمله هيچ دلالتى بر اينكه آيا بايد از پايين به بالا و يا بالعكس رنگ بزند وجودندارد. حال سؤال اين است كه وقتى در آيه دلالتى نيست پس بالاخره وظيفه چيست از بالا به پايين يا بالعكس. اينجاست كه بايد به روش پيامبر(ص) و معصومين مراجعه نمود. بنا بر روايات صحيحى كه در اين زمينه وجود دارد بايداز بالا به پايين شسته شود. از نظر طبيعى نيز از بالا به پايين شستن طبيعىتر است تا عكس آن وليكن بايد توجه شود كه:
اختلاف در نحوه وضو گرفتن از اواسط خلافت عثمان پيدا شد و حتى عثمان در ابتدا به روش معمول بين شيعه وضو مىگرفت؛ ولى بعدا گرفتار شك و ترديد شد و على رغم مخالفت بسيارى از صحابه رسول خدا و از جمله حضرت على(ع) و ابن عباس برخلاف مرسوم و برخلاف سنت پيامبر(ص) به جاى مسح پاها را شست، بعداً بنى اميه مردم را مجبور به پذيرش نظريه عثمان كردند و تبليغات وسيعى در تأييد آن به راه انداختند. چنان كه در زمان حجاج ازابو مالك اشترى كيفيت وضوى رسول خدا(ص) را پرسيدند؛ او عدهاى از خواص قبيله خود را جمع كرد و پرسيد آيا شخص ناشناسى بين شماست؟ وى پس از اطمينان به اين صورت وضو گرفت: ابتدا صورت و سپس دستها را شستو بعد سر و پاها را مسح كرد. از اين روايت معلوم مىشود كه در زمان بنى اميه صحابه پيامبر كاملا در تقيه بودند وقدرت نداشتند برخلاف روش عثمان وضو بسازند.
براى آگاهى بيشتر ر.ك : وضوء النبى من خلال ملابساتالتشريع،على شهرستانى. نيز: سبع مسائل فقهيه، الشيخ جعفر سبحانى.
نكته ديگرى كه در آيه وضو قرار دارد اين است كه قرآن مجيد مىفرمايد: وامسحوا برؤسكم و ارجلكم و اين آيه، صراحت در لزوم مسح پا دارد؛ ليكن اهل تسنن به خاطر«نصب» ارجلكم آن را عطف به ما قبل «وامسحوا» نموده و مىگويند بايد پاها را شست در حالى كه عطف به ماقبل جمله فعليه هرگز در ادبيات عرب وجود ندارد و اين يك خطاى بزرگ است؛ بلكه نصب آن به خاطر عمل آن است وعطف به محل «برؤسكم» مىباشد؛ زيرا كلمه فوق محلاً منصوب است، هر چند لفظاً به خاطر حرف «باء» كه بر سر«رؤسكم» آمده مجرور شده است.
همچنين دست بسته نماز خواندن از زمان خليفه دوم و به دستور او شايع شد. به دليلي که مي پنداشت رعايت احترام خدا اين گونه بيشتر خواهد بود. در صورتي که خداوند و پيامبرش بهتر مي دانند چگونه رعايت حفظ شود، لذا در مذهب مالکي دست انداخته نماز مي خوانند.
ناگفته نماند نمازهاي يوميه را در پنج وقت خواندن مستحب است و از مشتركات مذاهب اسلامي است. در بسياري از اصول دين و فروع دين اين دو با يكديگر اشتراك دارند و عموم مسلمانان بايستي با تكيه بر مشتركات خود, راه وحدت را پيموده و يا از طرح موارد مورد اختلاف پرهيز كنند. برادر عزيز! چون بسياري از موارد آن مورد اتفاق شيعه و سني است گرچه ممكن است برخي به آن عمل نكنند (مثلا" نظم صفوف , شركت در جماعت , اهتمام به نماز اول وقت و...) در اين صورت به شما خواهيم گفت كه برادران اهل سنت نوعا" در اين موضوع گوي سبقت را ربوده اند; ولي اگر مقصود شما چگونگي نماز خواندن است , تفاوت شيعه و سني در اين مورد تنها در دست بسته نماز خواندن و گفتن آمين و سجده بر هر چيز است و در بقيه موارد تفاوت چنداني نيست . براي اين موارد نيز فقهاي شيعه دليل فقهي دارند كه جايگاه بررسي آن در فقه استدلالي است . اين تفاوت ها از آنجا ناشي مي شود كه شيعه , فقه خود را فقط از پيامبر(ص ) و اهل بيت (ع ) مي گيرد; ولي اهل سنت از اشخاص ديگري نيز در اين زمينه بهره مي برند.
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=9189
چرا شيعه در هنگام وضو پاها را مسح ميكنند، اما اهل سنت پاها را ميشويند، عمل كدام گروه مطابق با نظر قرآن است؟
در وضو، چهار عضور از حكم خاصي برخوردارند اين چهار عضو عبارتند از:
1و2. صورت و دستها تا آرنج.
3و4. سر و پاها.
قرآن درباره دو عضو نخست ميفرمايد:
«فاغسلوا وجوهكم و أيديكم إلي المرافق».
و درباره دو عضو ديگر ميفرمايد:
«فامسحوا بروسكم و أرجلكم إلي الكعبين».
شما اين دو جمله را زير هم قرار دهيد (به نحوي كه قرار گرفته است) آنگاه درباره آن دقت كنيد در اين موقع داوري خواهيد نمود كه وحي الهي دستور ميدهدكه:
صورت و دستها را بشوييم: «فاغسلوا وجوهكم و أيديكم إلي المرافق».
سر و پاها را مسح كنيم: «فامسحوا بروسكم و أرجلكم إلي الكعبين».
و انديشه شستن پاها كاملاً با ظاهر آيه مخالف بوده، و كساني كه پاهاي خود را به جاي «مسح» ميشويند، تحت تأثير فتواي امام مذهب فقهي خود قرار گرفته، برخي از آنان از دلالت آيه بر خلاف آن آگاهند، اما چه كنند؟ اسير تقليد بي چون و چرا ميباشند.
اگر واقعاً، وظيفة وضو گير، شستن پاها است شايسته بود كه لفظ « أرجلكم» در كنار« أيديكم » قرار گيرد و بفرمايد: « فاغسلوا وجوهكم و أيديكم و أرجلكم إلي الكعبين».
و اگر تأخير و ذكر آن در ذيل جمله دوم به خاطر بيان ترتيب عمل وضو است ( شستن پا پس از مسح سرانجام گيرد) لازم بود بفرمايد:
«و امسحوا رؤوسكم و اغسلوا أرجلكم إلي الكعبين».
در حالي كه هيچ كدام انجام نگرفته و لفظ « أرجلكم» زير مجموعه « و امسحوا » وارد است و اين نشانه اين است كه وظيفه وضو گير در مورد پاها، مانند سر، مسح است.
قرآن مجيد، كتاب هدايت و بيانگر وظايف اسلامي به زبان عربي آشكار است، هرگز نبايد در بيان چنين وظيفه خطير كه براي مسلمانان هر روز مطرح است راه اجمال و ابهام پيش گيرد، آنچنان بايد آشكار سخن بگويد، كه هر عرب زبان و عربي داني از آن بهره گيرد.
و لذا ابن عباس از سرپيچي مردم از ظاهر قرآن، سخن ميگويد و ميفرمايد:
«نزل القرآن بالمسح و أبي الناس إلا الغسل.»(تفسير طبري:6/82؛ تفسير ابن …2/27.)
[قرآن درباره پاها دستور مسح داده ولي مردم جز شستن به چيزي تن ندادند.]
و لذا گروهي از علماي اهل سنت بر دلالت آيه بر مسح پاها، اعتراف كرده هر چند عملاً مخالفت نمودهاند، و برخي براي احتياط ميان مسح و غسل جمع ميكنند، و برخي با اعتراف به دلالت آيه بر مسح ميگويند علت «شستن پا» اين است كه شستن از نظافت بالايي برخوردار است، تو گويي خداي حكيم از فلسفه بافي آنان آگاه نبوده و – لذا – نظافت پايين را تكليف كرده است.
خلاصه گروهي با اعتراف بر ظاهر آيه بر لزوم مسح پاها، اعذاري براي مخالفت خود با ظاهر آيه تراشيدهاند و هم اكنون اسامي برخي از آنان را ميآوريم:
1. ابن حزم متوفاي (456) ميگويد: ان القرآن نزل بالمسح، قال الله تعالي: « و امسحوا برووسكم و أرجلكم » و سواء قرء بخفض اللام أو فتحها هي علي كل حال عطف علي الرؤوس؛ (المحلي:2/56،شماره 200.) قرآن درباره پاها حكم به مسح كرده است، و آيه نيز همين را ميرساند خواه لفظ « و أرجلكم» را به كسره بخوانيم يا به فتح و در هر حال عطف بر «رؤوسكم» ميباشد».
2. قرطبي (متوفاي671) مينويسد: حجاج بن يوسف در اهواز سخنراني كرد، و آيه وضو را تلاوت نمود، و اصرار ورزيد كه حتماً پاها را بشوييد زيرا چيزي آلودهتر از پاهاي انسان نيست.
انس بن مالك كه از اصحاب پيامبر است اين سخن را شنيد، گفت صدق الله و كذب الحجاج « خدا راست گفته و حجاج دروغ ميگويد»، خدا به مسح پاها فرمان داده است، چنان كه ميگويد: « فامسحوا برؤوسكم و أرجلكم» سپس از عامر شعبي نقل ميكند كه جبرئيل در مورد پا حكم مسح را آورده و لذا در تيمم آنچه در وضو شسته ميشود باقي مانده و آنچه كه مسح ميشود، لغو گشته است.
و قتاده نيز گفته است خدا دو شستن و دو مسح بر ما واجب كرده است. (الجامع لأحكام القرآن:6/92.)
3. علي بن برهان الدين حلبي ( متوفاي 1044هـ .) ميگويد: جبرئيل آنگاه كه به رسول خدا وضو را آموزش داد، فرمان به مسح پا داد، سپس ميگويد محيي الدين ميگويد: مسح دو پا ظاهر كتاب است. (السيره الحلبيه:1/28.)
اينها نمونههايي از بزرگان اهل سنت كه به دلالت قرآن بر مسح اعتراف صريح دارند.
تفسير آيه از طريق اعراب آن
درگذشته يادآور شديم كه آيه وضو مركب از دو جمله كامل است كه يكي بيانگر حكم صورت و دستها، و ديگري بيانگر حكم سر و پاها است.
درباره حكم نخست ميفرمايد:
«فاغسلوا وجوهكم و أيديكم إلي المرافق».
و درباره حكم دوم ميفرمايد:
«فامسحوا برؤوسكم و أرجلكم إلي الكعبين».
اكنون سخن در اينجا است كه آيا واژه « وأرجلكم» به كجا عطف شده است، و به تعبير ديگر: معطوف عليه آن چيست.
مفسران شيعه ميگويند: معطوف عليه آن همان لفظي است كه در كنار آن قرار گرفته است يعني « برؤوسكم».
چيزي كه هست اين است كه در واژه « وأرجلكم» دو قرائت هست:
قرائت جر «وامسحوا برؤسكم و أرجلكم».
قرائت نصب «وامسحوا برؤوسكم و أرجلكم».
بنابر قرائت جر كه چهار قاري(ابن كثير، وابو عمرو، حمزه، عاصم به روايت ابي بكر.) از قراء سبعه وفق آن قرائت كردهاند حكم آن واضح است و آن اين كه معطوف بر ظاهر « برؤوسكم» ميباشد، و طبعاً هر دو عضو،حكم يكسان (مسح ) خواهند داشت.
و بنابر قرائت نصب كه سه قاري از قراء سبعه وفق آن قرائت كردهاند عطف بر محل «برؤوسكم» ميباشد زيرا محل آن به حكم اين كه مفعول و «وامسحوا» است منصوب ميباشد و عطف بر محل در كلام عرب و قرآن شايع است از باب نمونه:
«إن الله بريء من المشركين و رسوله».توبه/3
در اين آيه واژه « ورسوله» به محل« الله » كه به ظاهر منصوب واز نظر محل مرفوع است، عطف شده است.
خلاصه اين كه بر هر دو قرائت لفظ « وأرجلكم» معطوف بر « برؤوسكم» است گاهي بر ظاهر و گاهي بر محل و نتيجه هر دو قرائت مسح پا است.
ولي كساني كه معتقد به شستن پاها هستند در تفسير اعراب آيه در تنگناي عجيبي قرار گرفته اند و ناچار شدهاند هر دو قرائت را به صورت بسيار ناكام و غير مقبول تفسير كنند.
ما اكنون نظر آنان را در بيان معطوف عليه منعكس ميكنيم
آنان به جاي اين كه « وأرجلكم» را بر لفظي كه در كنارش هست عطف كنند، آن را بر لفظ«وجوهكم» كه در جمله پيشين است عطف مينمايند، در حالي كه اين عطف برخلاف ظاهر و بر خلاف قواعد عربي ميباشد.
اما اينكه بر خلاف ظاهر آيه است ما اين را با طرح مثالي روشن سازيم.
فردي ميگويد:
اكرمت زيداً و عمراً – و مررت ببكر و خالد.
هر گاه اين دو جمله را به دست عرب زبان يا عربي داني بدهيم، و از او بپرسيم لفظ «خالد» بر كدام از دو لفظ عطف شده است، آيا بر لفظ « بكر» كه در كنارش قرار گرفته يا بر واژه « عمرو» كه در جمله پيشين وارد شده است، مسلماً آن را بر اسمي كه در كنارش هست عطف ميكند و ميگويد:
اين شخص دو كار صورت داده است:
زيد و عمرو را احترام كرده.
و بكر و خالد را نيز در كوچه و خيابان ديده است.
و به فكر هيچكس نميرسد كه خالد محكوم به حكم جمله پيشين باشد و مثال ياد شده همگون با آيه مباركه است.
واما بر خلاف قواعد عربي است، زيرا بنابر اين تفسير بين معطوف « وارجكم » و معطوف عليه « وأيديكم» جمله بيگانه يعني « وامسحوا» قرار گرفته است، و چنين كار چون مايه اشتباه و التباس است در كلام فصيح وارد نميشود و بزرگان اهل سنت بر اين حقيقت تصريح كردهاند.
آية الله جعفر سبحاني،سيماي فرزانگان ج 2
به نقل از سايت تبيان
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=5309
ديدگاه علماي اهل سنت و علماي شيعه در مورد امام مهدي(ع) چيست؟
بر خلاف آنچه بعضي از ناآگاهان تصور ميكنند اعتقاد به قيام مهدي (ع) و حكومت جهاني او مخصوص شيعه و پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام نيست، بلكه تمام فرق اسلامي بدون استثناء ظهور مردي از دودمان پيامبر را در آخر الزمان به نام مهدي كه دنيا را پر از عدل و داد ميكند پذيرفتهاند ، و روايت آن را در كتب خود از پيامبر اكرم (ص) نقل كردهاند.
كتابهاي فراواني در اين زمينه به وسيله دانشمندان اهل سنّت و علماي شيعه نگاشته شده است.
اين روايات از روايات متواتر و قطعي است كه همه محققان اسلامي – صرف نظر از مذهب خاص خود – آن را پذيرفتهاند ، تنها عده محدودي مانند «ابن خلدون» و «احمد امين مصري» در صدور اين روايات از پيامبر(ص) ترديد كردهاند، و قرائني در دست داريم كه انگيزه آنها از اين كار ضعف روايات نبوده، بلكه شايد فكر ميكردند كه روايات مربوط به قيام مهدي مشتمل بر خارق عاداتي است كه به سادگي نميتوانند آن را باور كنند.
اين در حالي است كه متعصب ترين فرق اسلامي، يعني «وهابيها» نيز آن را پذيرفته ، و به متواتر بودن احاديث آن اعتراف كردهاند.
شاهد اين مدّعا بيانيهاي است كه چند سال قبل از طرف رابطة العالم الاسلامي كه شديداً زير نفوذ وهابيان و دولت سعودي است ، در پاسخ سؤالي كه از آنها درباره ظهور حضرت مهدي شده بود صادر گرديد.
اين بيانيه در پاسخ يكي از اهالي «كنيا» به نام «ابومحمد» و به امضاي دبير كل «رابطة العالم الاسلامي» «محمد صالح القزاز» بود، در اين بيانيه آمده است كه
«ابن تيميه» مؤسس مذهب وهابيان احاديث مربوط به مهدي (ع) را نيز پذيرفته است سپس به رسالهاي كه پنج تن از علماي معروف حجاز در اين زمينه تهيه كردهاند ميپردازد
در قسمتي از اين رساله ميخوانيم:
«به هنگام ظهور فساد در جهان و نشر كفر و ظلم ، خداوند جهان را به وسيلة «مهدي» پر از عدل و داد ميكند، آنگونه كه از ظلم و ستم پر شده است، او آخرين خليفة راشدين دوازدهگانه است كه پيامبر طبق كتب صحاح از آن خبر داده است....»
پيام قرآن ج 9، حضرت آيت الله مكارم شيرازي و ساير همكاران
به نقل از سايت تبيان
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=4697
نظر اهل سنت در رابطه با نهج البلاغه چيست؟
نهج البلاغه نه تنها مورد توجه عالمان شيعه بوده بلكه توسط دانشمندان اهل سنت نيز بسيار مورد توجه قرار گرفته و حتى شرحهايى بر آن نوشته شده است مثل شرح ابن ابىالحديد معتزلى و شرح عبد، (براى آشنايى با شروح شيعى و سنى نهجالبلاغه ر.ك: فرهنگ معارف شروح نهجالبلاغه، جلد اول، محمد دشتى، صص 29 - 12). بسيارى از روايات موجود در نهجالبلاغه هم در منابع سنى موجود است و هم در منابع شيعى، (براى آشنايى با مصادر و اسناد نهجالبلاغه ر.ك: «اسناد و مدارك نهج البلاغه»، محمد دشتى). همچنين يكى از محققين اهل سنت طى تحقيق جالبى اسناد نهجالبلاغه را مورد بررسى قرار داده و به تفصيل طى جداولى (همينطور طى متن نهجالبلاغه) معين نموده كه كدام بخش مشترك بين منابع سنى و شيعى و كدام بخش مختص به شيعه و نسبت كدام بخش به امام على(ع) مشكوك است و كدام بخش به طور مسلم متعلق به امام على(ع) نيست (البته مدعيات كتاب جاى بررسى و تحقيق دارد) اين كتاب به نام «نهجالبلاغه» است و نويسنده آن «دكتر صبرى ابراهيم السيد» مىباشد، نشر دار الثقافه، قطر، دوحه، 1986.
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=11422
طبق حديث «من مات و لم يعرف امام زمانه ... » آيا اهل سنت بر مرگ جاهليت مي ميرند؟
روايت ازپيامبر اكرم ( ص ) است كه اهل سنت هم آن را نقل كرده اند. جاي شبهه نيست كه اگر كسي امام زمان ( عج ) خودش را بشناسد وامامت آن امام برايش ثابت شود و انكار كند يا امام را نشناسد و نشناختن او از بي مبالاتي و اهميت ندادن نسبت به امور دين باشد (در حالي كه اسباب شناختن براي او فراهم است) مردن چنين شخصي ، مردن جاهليت است . اما كساني كه نسبت به امور ديني اهميت مي دهند و زمينه پذيرش واجبات الهي را دارند (كه يكي از آنها معرفت امام است) ؛ ولي اسباب و موانعي براي آنها پيش آمده كه اصلا" امامت امام به گوش آنها نخورده و يا براي آنها تفهيم نشده است ،شامل اين حديث نمي شوند .تنها نسبت به آن مقدار از مسايل دين كه به آنهارسيده ، مواخذه مي شوند .تعداد زيادي از اهل سنت ، مساله امامت رانشنيده اند و يا براي آنها تفهيم نشده است و بنا به اعتمادي كه به بزرگان خودشان دارند از آنها تبعيت مي كنند .حكم اين گونه افراد، با كساني كه نسبت به مسايل آگاهند فرق مي كند.
به نقل از سايت تبيان
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=6043
فته اهل سنت مبنى بر ازدواج ام كلثوم با عمر تا چه حد واقعيت دارد؟
در پاسخ اين پرسش نخست بايد ديد آيا امام على(ع) از حضرت فاطمه دخترى به نام امكلثوم داشته است؟ دانشمندان نسبشناس شيعه كه خود از نسل حضرت على(ع) هستند آشكارا به وجود چنين دخترى اقرار كردهاند. نيز مورخان معتبر از چنين دخترى خبر دادهاند. نكته دوم، اين است كه امام على(ع) چهار دختر داشت كه همه كنيه امكلثوم داشتند: 1- امكلثوم، دختر حضرت فاطمه(س)، (المجدى فى انساب الطالبين، ص 11 و 17 - اصيلى، ص 56 - تاريخ طبرى، ج 4، ص 118 - اعلام الورى، ص 203). نام او را برخى رقيه كبرى، (المجدى، ص 11 و 17). و برخى زينب صغرى نوشتهاند، (تاريخ طبرى، ج 4، ص 118). 2- امكلثوم، كه نامش نفيسه، مادرش ام سعيد ثقفى، (مناقب، ج 3، ص 350) يا كنيز بود، (اصيلى، ص 60 - انساب الاشراف، ج 2، ص 415، تصحيح محمودى). وى نخست همسر عبدالله اصغر عقيل و سپس همسر كثير پسر عباس بن عبدالمطلب و بعد از آن همسر پسر ديگر عباس شد، (اصيلى، ص 60 - المجدى، ص 11 - اعلام الورى، ص 240 - مقتل اميرالمؤمنين، ص 123). 3- امكلثوم صغرى، مادرش كنيز بود و پيش از بلوغ درگذشت، (اصيلى، ص 58). 4- امكلثوم صغرى، نامش رقيه و مادرش كنيز، (اعلام الورى، ص 204 - المجدى، ص 11 و 18 - انساب الاشراف، ج 2، ص 414، تصحيح محمودى) يا ام سعيد ثقفى، (مناقب، ج 3، ص 350 - مقاتلالطالبين، ص 98 - تاريخ طبرى، ج 4، ص 359) بود. وى همسر مسلم بن عقيل شد و از او دو پسر داشت كه يكى از آنان «عبدالله» در كربلا شهيد شد، (المجدى، ص 11 و 18). روايات تاريخى از همسر شدن «امكلثوم دختر حضرت فاطمه(س) با عمر بن خطاب خبر مىدهند. به نظر اينجانب اين قضيه در تاريخ رخ داده وعمر با دختر امام على ازدواج كرده است. در ميان منابع شيعه كتاب معتبر كافى، (ج 5، ص 346 و ج 6، ص 115) اثر شيخ كلينى (از امام صادق) - تهذيبالاحكام، (ج 8، ص 161 و ج 9، ص 362) نوشته شيخ طوسى (از امام باقر) (اين دو كتاب از كتب اربعه هستند)، وسايل الشيعه، اثر شيخ حر عاملى، (وسايلالشيعه، ج 2، ص 811) و ديگر آثار شيعه چون كتابهاى نسبشناسى و شرح حال، همه از ازدواج امكلثوم و عمر خبر مىدهند. منابع معتبر اهل سنت نيز چون صحيح بخارى (ج 5، ص 36) - سنن دارمى (ج 2، ص 379) - مستدرك حاكم (ج 3، ص 142 و ج 4، ص 346) (برخى اين حاكم را شيعه دانستهاند) - سنن بيهقى (ج 7، ص 139 و ج 7، ص 114 و ص 233 و ج 4، ص 33 و 38 و ج 7، ص 436) - انساب الاشراف (ج 2، ص 411 و 412، تصحيح محمودى) و... از اين ازدواج خبر دادهاند. همچنين منابع شيعه و سنى آوردهاند كهامكلثوم دو فرزند به نامهاى زيد و رقيه به دنيا آورد، (انساب الاشراف، ج 2، ص 411 - المجدى، ص 11 و 17 و 18 - اصيلى، ص 56 و 60 - عمدةالطالب، ص 332 به بعد)هر چند از هيچ يك از آن دو نسلى باقى نماند. زيد به بزرگسالى رسيد و در نزاعى كه شبانه بين قبيله بنى عِدى (قبيله عمر) در گرفت، ميانجىگرى مىكرد كه زخمى شد و چند روز بعد از دنيا رفت، (انسابالاشراف، ج 2، ص 411). برخى منابع مرگ زيد و مادرش را در يك روز و در سال 52 هجرى دانستهاند، (تهذيبالاحكام، ج 9، ص 362 - انسابالاشراف، ج 2، ص 411). اما اين كه على(ع) چرا دخترش را به ازدواج عمر درآورد؟
در آن روزگار ازدواج مردى پير با دخترى جوان كارى معمول بود. از طرف ديگر امام على پيشنهاد چنين ازدواجى نكرده بود. عمر بن خطاب براساس روايتى كه مىگفت از پيامبر(ص) شنيده و مضمون آن اين بود كه: «روز قيامت تمام پيوندهاى سببى (ازدواجى) بريده مىشود جز پيوند سببى من»، (انسابالاشراف، ج 2، ص 411 - مستدرك حاكم، ج 3، ص 142 - شرح الاخبار فى فضايل ائمة الاطهار (اثر قاضى نعمان صاحب دعايم)، ج 2، ص 506 - ذخائر العقبى، ص 69 - بحار، ج 25، ص 247 - اعلام الورى، ص 204 - المجدى، ص 17) اصرار داشت كه با دختر امام على(ع) از حضرت فاطمه(ع) ازدواج كند. به اين منظور چند بار و به اصرار از امكلثوم خواستگارى كرد و هر بار امام على(ع) به بهانه كوچك بودن امكلثوم خواسته عمر را رد كرد؛ تا ان كه كار به اجبار و تهديد كشيد وعباس عموى امام على(ع) واسطه شد و اين ازدواج صورت گرفت، (كافى، ج 5، ص 346). چنين ازدواجهايى در صدر اسلام سابقه داشت و ازدواج زنان علوى با مردانى كه به گونهاى با اهلبيت دشمن بوده يا دست كم شيعه نبودهاند بسيار است. از جمله ازدواج يكى از دختران حضرت على(ع) (ام الحسن) با عبدالله بن زبير، (المجدى، ص 18 - اصيلى، ص 59 - انسابالاشراف، ج 2، ص 414) و ازدواج رمله كبرى، (مقتل اميرالمؤمنين، ص 121 - جمهرة انساب العرب، ص 87) با معاويه پسر مروان حكم و ازدواج سكينه دختر امام حسين(ع) با مصعب بن زبير. از سوى ديگر امام حسن و امام حسين(ع) نيز با دختر طلحه مشهور ازدواج كردهاند. پيامبر(ص) نيز دو دختر خود را به عثمان بن عفان و يكى را به ابوالعاص ابن ربيع شوهر داد. روابط خانوادگى خاندان پيامبر(ص) با ديگران و حتى كسانى كه دشمنى داشتهاند منحصر به امكلثوم دختر امام على(ع) نيست. در كتاب كافى درباره تزويج امكلثوم چهار حديث صحيح وارد شده و ما داورى خود را براساس اين حديثها قرار مىدهيم: 1- حضرت امام جعفر صادق(ع) گفت: وقتى كه عمر بن خطاب به خواستگارى امكلثوم رفت، حضرت على(ع) به او گفت: امكلثوم كوچك است. عمر بن خطاب برگشت. عباس بن عبدالمطلب را ديد و گفت: آيا من عيبى دارم؟ عباس گفت: چه عيبى؟ عمر بن خطاب گفت: براى خواستگارى نزد برادرزادهات على رفتم و او جواب رد داد. به خدا سوگند چاه زمزم را پر مىكنم، همه احتراماتتان را نابود مىكنم و دوشاهد اقامه مىكنم كه على دزدى كرده و دستش را مىبُرم. عباس نزد على(ع) آمد و ملاقات با عمر را به اطلاع آن حضرت رساند واز او درخواست كرد كه امر ازدواج امكلثوم را به من بسپار و حضرت على(ع) هم چنين كرد و عباس هم امكلثوم را به همسرى عمر درآورد، (فروع كافى، ج 5، ص 346، حديث 2، باب تزويج امكلثوم، چاپ آخوندى، 1362). 2- زراره از حضرت امام صادق(ع) درباره تزويج امكلثوم به عمر پرسيد. حضرت امام صادق(ع) فرمود: ناموسى بود كه از ما غصب كردند، (همان، حديث 1). 3- از حضرت امام صادق(ع) پرسيدند: اگر شوهر زنى بميرد، بايد در كجا عِده وفات نگهدارد، در خانه شوهرش يا هر كجا بخواهد؟ امام فرمود: هر كجا بخواهد. سپس امام فرمود: وقتى كه عمر بن خطاب مرد، حضرت على نزد امكلثوم رفت و او را به خانه خودش آورد، (همان، ج 6، ص 115، حديث 1 - تهذيب، ج 8، ص 161 به نقل از كافى - استبصار، ج 3، ص 352). 4- سليمان بن خالد مىگويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: زن شوهر مرده در كجا عِده وفات نگهدارد؟ امام فرمود: هر كجا كه بخواهد. سپس فرمود: وقتى كه عمر مرد، حضرت على(ع) امكلثوم را به خانه خودش آورد، (همان، حديث 2 - تهذيب، ج 8، ص 161 - استبصار، ج 3، ص 352، هر دو به نقل از كافى). از اين چهار حديث چند مطلب استفاده مىشود: 1- حضرت على خواستگارى عمر را رد كرد. 2- عمر، حضرت على را تهديد كرد. 3- حضرت على در اثر آن تهديد و به خاطر رعايت مصالح تن به اين كار داد ولى راضى نبود. 4- متولى تزويج عباس بن عبدالمطلب بود نه خود حضرت على(ع). 5- امكلثوم كوچك بود و هنوز در سنى نبود كه شوهر كند. اما بنا بر تحقيق آيتاللهالعظمى مرعشى، امكلثوم كه با عمر بن خطاب ازدواج كرده است و از او صاحب فرزند شده است. غير از امكلثوم معروف است كه دختر فاطمه زهرا(س) و خواهر زينب كبرى(س) مىباشد. بلكه ربيبه حضرت على(ع) از اسماء بنت عميس بوده است. چنان كه در نامه مورخه ربيعالاول 1407 با مهر و امضاء آيتاللهمرعشى آمده است: «امكلثوم كه با عمر ازدواج كرد ربيبه على(ع) بود. دختر اسماء بنت عميس از ابوبكر. او كودك بود و با ازدواج اسماء با على(ع) پس از مرگ ابوبكر به خانه على آمد و بزرگ شد و با عمر ازدواج كرد او را همه جا امكلثوم بنت على(ع) مىگفتند. او با پسرش زيد بن عمر در زمان امام مجتبى فوت كردند. امام(ع) بر او و پسرش يك نماز ميت خواند و همين دليل بر جواز نماز بر دو ميت در يك نماز شد. امكلثوم دختر فاطمه(س) در كربلا با خواهرش بود و در شب يازدهم تا صبح مواظب اطفال امام حسين(ع) بود كه خود دليل ديگرى بر نفى ازدواج او با عمر است؛ زيرا اگر زن عمر بود و فرزندى داشت در جريان كربلا منعكس مىشد، در اسارت كوفه و شام مطرح مىگشت، اصولاً براى او حرمتى قائل مىشدند. مرحوم سيد ناصر حسين معروف به ناصرالملة نجل صاحب كتاب عبقات الانوار، كتابى دارد در نفى اين تزويج به نام افحام الاعداء و الخصوم فى نفى تزويج سيدتنا امكلثوم. مرحوم بلاغى صاحب آلاءالرحمن نيز رساله مفصلى دارد در نفى اين تزويج»، (حسنى، علىاكبر، تاريخ تحليلى و سياسى اسلام، ج 2، ص 57 - 60).
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=11537
آيا اين اعتقاد اهل سنت كه امام زمان(عج) فرزند عبداله و آمنه است صحت دارد؟
در هيچ يك از نصوص معتبر اهل سنت، نيامده است كه امام زمان(عج) فرزند عبداللَّه و آمنه مىباشد. مهمترين و معتبرترين مجامع روايى اهل سنت «صحاح ستة» و «سنن ثلاثة» مىباشد.
با بررسىهايى كه بر روى همه اين متون انجام گرفته است، سه حديث درباره حضرت مهدى(عج) هست كه در هيچ يك از آنها امام زمان(عج) را فرزند آمنه و عبداللَّه نخوانده است؛ بلكه در اولى ايشان را از عترت پيامبر(ص) و ذريه فاطمه(س) خوانده است. در حديث دوم فرمودهاند: مهدى از من است و در روايت سوم هيچ اشارهاى به شب آن حضرت نشده است:
1- «حدثنا احمد بن ابراهيم حدثنا عبداللَّه بن جعفر الرقّى حدثنا ابوالمليح الحسن بن عمر عن زياد بن بيان عن على بن نفيل عن سعيد بن المسيب عن ام سلمة قال سمعت رسول اللَّه(ص) يقول المهدى من عترتى من ولد فاطمة قال عبداللَّه بن جعفر و سمعت ابا المليح يثنى على على بن نفيل و يذكر منه صلاحاً»، (سنن ابى داود، حديث 3735)
2- «حدثنا سهل بن تمام بن بزيع حدثنا عمران القطان عن قتاده عن ابى نضرة عن ابى سعيد الخدرى، قال قال رسول اللَّه(ص) المهدى منّى اجلى الجبهة، اقنى الاتف، يملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً يملك سبع سنين، (همان، حديث 3736). 3- سومين روايت در سنن ابن ماجه باب فتن حديث شماره 4029 مىباشد كه به جهت عدم ذكر نسبت نيازى به نقل متن آن نيست.
براى آگاهى بيشتر درباره شبهات مرتبط به امام زمان(عج) ر.ك: «يكصد پرسش و پاسخ پيرامون امام زمان(عج)، عليرضا رجالى تهرانى».
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=12601
چگونگي شهادت خانم فاطمه زهرا(س) از ديدگاه اهل سنت را بيان کنيد؟و اين که چرا حضرت علي(ع) که قدرتمندترين افراد جامعه بودند و ظلم بدني و مالي به حضرت فاطمه عليها السلام را ديدند قيام نکردند تا هم از حق فاطمه(س) دفاع کنند و هم از حق خودشان و ظلم به اهل بيت را از ابتدا مهار کنند؟
بعضي از اهل سنت معتقدند حضرت زهرا بعد از رحلت پيامبر بيمار شدند و در اثر بيماري از دنيا رفتند.
درست است همان طور كه خود شما به درستي به اين نتيجه رسيديد كه در فرهنگ تمامي ملل جهان مصلحان و اولياي الهي ازتقدس و اهميت فوق العاده اي برخوردارند و حتي حفظ حرمت آن بر جان آدمي و حفظ خانواده مهمتر است. البته اگر با نگاه عقلايي بنگريم در واقع نيز هم چنين است با اين توضيح كه اگر در كنار خطر مالي، خطر جاني ما را تهديد كرد بايد مال را سپر بلا قرار دهيم و جان را حفظ كنيم همين طور نزد آزاد انديشان و اولياي خدا اگر در كنار خطر جاني، آرمان ها و عقايد و مقدسات در خطر بود بايد از جان گذشت. و اگر خطري جامعه را تهديد مي كند در اين مرحله انسان هاي فداكار آمادگي دارند حتي از جان عزيزان خود هزينه كنند. البته با ميل و رغبت خودشان و بدون هرگونه اجبار چنانكه يكي از برادران امام حسين(ع) بنام محمد حنيفه با ايشان همراهي نكرد ولي برادر ديگر ايشان بنام عباس بن علي همراهي كرد. البته اين تحمل خطر با اصالت خانواده هيچ گونه منافات ندارد بلكه دوشادوش قرار گرفتن امام علي(ع) و حضرت فاطمه(س) و امام حسين(ع) و حضرت زينب(س) در نهايت علاقه و محبت بوده و بيانگر نقش مثبت زنان در عرصه جامعه مي باشد كه خود زنان داوطلبانه اين مسؤوليت را به عهده گرفتند. در اين باره توجه به واقعه پشت در با نگاهي نو خالي از فايده نيست.
درباره رفتار و سيره معصومان(ع) از دو زاويه «پيش نگاه» و «پس نگاه» مىتوان به قضاوت نشست.
با نگرش «پيش نگاه» امامان عليهم السلام معصوم هستند و «قول، فعل و تقرير» آنان از هر گونه خطا و اشتباه مصون مىباشد به ويژه در مواردى كه به امامت و هدايت جامعه مربوط مىباشد. در اين گونه موارد تمامى علما نسبت به عصمت امامان(ع) اتفاق نظر دارند. با پايبندى به اين اصل اساسى بايد به صحت رفتار و سيره امامان(ع) اعتقاد داشت و به مقدار توانايى به دنبال كشف اسرار و دلايل آن باشيم. تا به عنوان الگو در زندگى خود به كار بنديم.
با نگرش «پس نگاه» نيز مىتوان ، به خردمندى و دورانديشى امامان(ع) در موضعگيريهاى آنان پى برد.
زيرا رفتار و موضعگيرى امامان، با ملاحظه تأثيرگذارى در طول تاريخ و پيروزى نهايى حق بر باطل مىباشد. اگر چه در زمان خودشان اين پيروزى اتفاق نيفتد. و رنج و سختى فراوانى را در زندگى خود تحمل مىكنند. با اين نگاه صبر و سكوت امام على(ع)، فريادى رسا بر مظلوميت آن حضرت در طول تاريخ مىباشد. سكوت حضرت، زمينه سوء استفاده دشمنان را خشكاند چنان كه ابوسفيان حاضر شده بود با امام على(ع) بيعت كند و بر عليه خلفا اقدام كند! امّا امام على(ع) با آگاهى و دورانديشى دست رد بر سينه آن بدخواه، مسلمانان زد.
و در روزى ديگر امام على(ع) در پاسخ به حضرت فاطمه(س) فرمودند اگر مىخواهى نام پدرت(رسول الله(ص« هم چنان باقى بماند بايد صبر كنيم. و در روايت ديگر امام على(ع) فرمودند: به خدا قسم اگر خطر نابودى دين، بازگشت كفر و پراكندگى مسلمانان در ميان نبود، اين گونه صبر نمىكردم. ر.ك: بحار، ج 32، ص 61.)
اين دو نمونه تاريخى و نمونههاى فراوان ديگر حكايت از آن دارد. كه حساسيت زمانه اقتضا مىكرد حتى براى حفظ ظاهر اسلام، اهلبيت(ع) آن چنان صبر كنند و هم چون «خار در چشم و استخوان در گلو» روزگار را بگذرانند.
اما نكته مهم آن است كه در كنار اين صبر، بايد حق و حقيقت در طول تاريخ آشكار بماند و سياهى ظلم و خيانت براى همگان در طول تاريخ معلوم شود. هنر امام على(ع) و حضرت فاطمه(س) آن بود. كه به گونهاى رنج و زجر را تحمل كردند كه رو سياهى آن براى ظالمان در طول تاريخ قابل پاك شدن نباشد. و وجدان هر انسان منصفى در طول تاريخ به حقانيت اهلبيت را گواهى دهند.
به عنوان يك اصل كلى مىتوان گفت؛ «هرگاه اظهار حق با مظلوميت همراه باشد ماندگارى آن بيشتر خواهد بود و هر چه مظلوميت بيشتر باشد تأثير آن حق در طول تاريخ پر رنگتر خواهد بود.» نقطه اوج تقارن «حقانيت و مظلوميت» را در زندگانى اهلبيت به ويژه حضرت على(ع) حضرت فاطمه(س) و امام حسين(ع) مىتوان مشاهده كرد. از اين رو اگر چه كشاندن امام على(ع) براى بيعت و محنتهاى حضرت فاطمه(س) در اين زمينه از جهت تاريخى و روابط زمينى يك «تحميل» و ظلم آشكار بود اما از جهت ملكوتى و آسمانى يك «انتخاب» بود. به همين جهت برخى اهل معرفت گفتهاند؛ على(ع) را نبردند بلكه خودش رفت اما به گونهاى كه در طول تاريخ ظلم غاصبان قابل انكار نباشد.»
درباره مظلوميت حضرت زهرا(س) و واقعه «پشت در» بايد دانست؛ مردم صدر اسلام، احترام ويژه پيامبر(ص) به دختر خود حضرت زهرا(س) را به طور آشكار ديده و شنيده بودند. هنوز احاديثى مانند فاطمه بعضه منى، من اذاها فقد اذانى فاطمه پاره تن من است هر كس او را آزار رساند مرا آزار رسانده است. به خاطر داشتند.
از اين رو هنگامى كه مىخواستند امام على(ع) را با اجبار براى بيعت به مسجد ببرند حضرت فاطمه(س) پشت درآمد تا آنان به احترام حضرت فاطمه(س) شرم كنند و برگردند.
اتفاقا كسانى كه در جلو جمعيت بودند وقتى فهميدند حضرت فاطمه(س) پشت در است. دست نگه داشتند و با صداى بلند گفتند فاطمه پشت در است.
اما از آخر جمعيت دستور داده شد «و ان كانت؛ اگر چه او [= فاطمه] باشد.» آن جا بود كه آن واقعه جان سوز اتفاق افتاد. و دشمنان غاصب انتقام خود را از فدايى ولايت گرفتند. ر.ك: ابى قتيبه الامامه و السياسه، ج 1، ص 30، العقد الفريد، ج 5، ص 12.)
ناگفته نماند اگر چه در ظاهر دشمنان، انتقام گرفتند. اما «كبودى بدن» و «سرخى خون» مظلومانه حضرت براى هميشه در حافظه تاريخ باقى ماند. و براى همه حقيقت جويان حجت بالغه و آشكار شد. و با نگاه ملكوتى اين يك «انتخاب» از سوى حضرت زهرا(س) بود. تا حقانيت علوى و مظلوميت فاطمى آميخته گردد و آن مشعل نورانى در طول تاريخ افروخته ماند.
براى نمونه به چند روايت از منابع شيعه و اهل سنت اشاره مىكنيم:
1. پس از آن كه كار بيعت گرفتن از مردم تمام شد و على(ع) و عدهاى بيعت نكردند، به خانه آن حضرت حمله كردند. در را سوزاندند، على را به زور بيرون آورند، حضرت فاطمه را تحت فشار در قرار دادند و كار به جايى رسيد كه محسن او سقط شد. على را به مسجد بردندولى بيعت نكرد و آنان گفتند: بيعت نكنى تو را به قتل مىرسانيم. روزها و ماهها گذشت. آنان تصميم به قتل على(ع) گرفتند و قرار گذاشتند كه خالد قتل آن حضرت را به عهده بگيرد. اسماء بنت عميس از اين توطئه آگاه شد و كنيز خود را فرستاد تا آن حضرت را از توطئه آگاه سازد.اصل توطئه چنين بود كه وقتى ابوبكر نماز را تمام كرد و سلام گفت، خالد با شمشير على(ع) را بكشد ولى وقتى نماز ابوبكر تمام شد گفت: اى خالد آنچه را دستور دادم نكن، (بحارالانوار، ج 28، ص 308 به نقل از اثبات الوصية).
اهل سنت نيز در كتابهاى كلامى، تاريخى و حديثى مسأله آتش زدن به در خانه را آوردهاند. براى نمونه، به چند روايت اشاره مىكنيم:
2ـ بلاذرى مىگويد: ابوبكر كسى را دنبال على فرستاد تا بيايد و بيعت كند ولى حضرت على نيامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى كه آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را در در خانه ملاقات كرد و گفت: اى پسر خطاب! آيا مىخواهى خانه ما راآتش بزنى؟! عمر بن خطاب گفت: بله، (انساب الاشراف، ج 2، ص 12، تحقيق محمود الفردوس العظم، دار اليقظة العربية).
3. ابن عبد ربّه مىگويد: آنان كه از بيعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبير و سعد بن عباده. على، عباس و زبير در خانه فاطمه نشستند. ابوبكر عمر را فرستاد تا آنها از خانه فاطمه بيرون بيايند. ابوبكر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: اى پسر خطاب! آيا آمدهاى خانه ما را آتش بزنى؟! عمر گفت: بله، مگر اين كه بيعت كنيد، (العقد الفريد، ج 5، ص 12، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقيق محمدسعيد العربان، 1953 و 1372).
4. ابن قتيبه دينورى آورده است: ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد ويا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مىزنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بيرون آمدند ولى على بيرون نيامد. عمر نزد ابوبكر رفت و گفت: آيا نمىخواهى از على كه از بيعت سرباز زده بيعت بگيرى؟ ابوبكر به قنفذ گفت: برو على رابياور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه كار دارى؟ قنفذ گفت: خليفه رسول خدا تو را مىخواهد. على به او گفت: زود بر پيامبر دروغ بستيد. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر گريه طولانى كرد. عمر گفت: على را رها نكن. ابوبكر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خليفهرسول خدا بيعت كن. على گفت: سبحان الله، آنچه را كه از آن او نيست براى خودش ادعا كرده است. قنفذ پيام على را به ابوبكر رساند. ابوبكر بازهم بسيار گريه كرد. پس از آن عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها راشنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» يا «رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چهها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مىكردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدهاى ماندند. على را بيرون آوردند وگفتند بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مىكنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مىزنيم، (الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى).
همانطور كه ملاحظه مىكنيد در منابع شيعه، اين حادثه به طور كامل ذكر شده است و منابع اهل سنّت تنها به آتش آوردن اشاره كردهاند. البته از آنان توقع نداريم كه اين حادثه را به طور كامل ذكر كنند چون اين، به زيان آنهاست و آنان تلاش مىكنند اين حادثه ذكر نشود.
: از بعضي از منابع شيعه و سني استفاده مي شود كه حضرت فاطمه (س ) در اثر ضربات و لطمه ها و فشارهايي كه بر آن مخدره وارد شد, شهيد شدند. اما اين كه مسبب شهادت چه كسي بوده , اختلاف است ; بعضي »قنفذ« را ذكر كرده و بعضي , جمعيتي كه بر خانه آن حضرت هجوم آورده اند را سبب قتل مي دانند.
براي آگاهي بيشتر ر . ك :
مدارك شيعه :
1- كامل الزيارات ابي القاسم جعفربن محمد بن جعفر بن موسي بن قوليه , ص 332
2- بحارالانوار , ج 28 , ص 61 - ج , 29 , 192 - ج 30 , ص 348 - ج 43 , ص 170
3- الاختصاص شيخ مفيدص 182
4- دلائل الامامه طبري ص 45
5- وفات الصديقه الزهر(س ) علامه مقدأم ص 78
منابع اهل سنت :
1- الملل والنحل الشهرستاني ج 1 , ص 57
2- مناقب آل ابيطالب ابن شهر آشوب ج 3 , ص 358 (به نقل از »المعارف « ابن قتيبه )
3- الامامه والخلافه مقاتل بن عطيه، ص 160
4- انساب الاشراف بلاذري ، ج 1 , ص 586
5- العقد الفريد ابن عبد ربه، ج 4 , ص 259
6- الوافي بالوفيات ، ج 6 , ص 17
اگر مىخواهيد به همه مآخذ و منابع شيعه و سنى آگاهى پيدا كنيد به كتاب «مأساة الزّهراء» نوشته جناب سيد جعفر مرتضى عاملى لبنانى، ج دوم مراجعه كنيد. اين كتاب درباره موضوع مورد بحث، بسيار مفصّل بررسى و بحث كرده است.
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=13924
يکي از دوستان اهل سنت مي گفت اينکه ما مي گوييم «يا علي و ...» مشکل دارد و شرک است خواهشاً دلايلي را ذکر نماييد تا هم از بنده رفع شبهه شود و هم به اين برادر سني متذکر شوم. آيا مدد جستن از ائمه مشکلي دارد؟
اگر كسى حضرت على(ع) يا هر شخص ديگر را، در عوض خداوند يا به جاى خداوند بداند مشرك و كافر است؛ اما كسانى كه معمولاً ما و شما با آنها سر و كار داريم و اذكارى شبيه يا على و يا حسين و... مىگويند، چنين نيتى ندارند؛ بلكه خداوند را خالق و همه كاره مىدانند و براى رفع مشكل خود به اولياى خدا توسل مىجويند و آنان را واسطه بين خود و خدا قرار مىدهند. اين كار نه تنها اشكالى ندارد؛ بلكه مورد سفارش همه قرار گرفته است. قرآن مىفرمايد: «يا ايهاالذين امنوا اتقواللّه وابتغوا اليه الوسيله؛ اى كسانى كه ايمان آورديد، تقوا پيشه كنيد و براى رسيدن به خداوند به وسيله دست يازيد» (مائده، آيه 35).
منظور از «وسيله» هر آن چه انسان را به خداوند نزديک مي کند مي تواند باشد: مانند قرآن، نماز، توبه، دعا و استمداد از آبرومندان درگاه خداوند. براي بخشش گناهان و ياحل مشکلات.
البته اگر چه به طور مستقيم نيز مي توانيم به درگاه خداوند دعا کنيم و از خداوند استمداد پيدا کنيم اما انسان هاي گناهکار و روسياه به طور معمول احساس شرمندگي مي کنند. خداوند نيز براساس شناختي که از انسان دارد چنين راهي را براي او باز گذاشته است که از طريق پيامبران و امامان و اولياي الهي از خداوند درخواست داشته باشد. چنان که وقتي برادران حضرت يوسف(ع) به اشتباه خود پي بردند نزد پدر آمدند واز او درخواست طلب بخشش به درگاه خداوند کردند. حضرت يعقوب(ع) نيز ايشان را از چنين کاري باز نداشت و به آنها نگفت چنين کار شرک است بلکه به آنها وعده داد که به زودي از خداوند براي آنان طلب بخشش مي کند. «قالو يأبانا استغفرلنا ذنوبنا انا کنا خطئين، قال سوف استغفر لکم ربي انه هو الغفور الرحيم» ؛(يوسف، آيه 97 و 98).
البته چه بسا گفته شود برادران يوسف از پيامبر زنده درخواست استغفار کرده اند ولي ما از امامان که از دنيا رفته اند طلب استمداد مي کنيم. در اين باره بايد گفت آن چه موضوع شرک نزد آنان بود رجوع به غير خدا بود که به وسيله اين آيه و آيات ديگر اثبات شد اشکالي ندارد و اما در مورد احاطه امامان و خبر داشتن از وضعيت ما بايد بگوييم: اولياي خداوند در عالم برزخ به طور زنده مي باشند و نسبت به ما احاطه دارند. چنان که خداوند درباره زنده بودن شهيدان مي فرمايد: «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» ؛(آل عمران، آيه 169).
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=9188
آيا لازم است اهل سنت از ولى فقيه در همه امور تبعيت كنند؟
يكم. به طور مسلم در احكام فردى - فقهى، كسى آنان را ملزم به پيروى از ولى فقيه نمىداند؛ بلكه الزام در ناحيه مسائل اجتماعى و حكومتى است. اين امرى اجتنابناپذير است؛ زيرا در هر جامعهاى، وحدت رويه لازم است و بدون آن آنارشيسم و هرج و مرج پديد مىآيد. ازاينرو نه تنها اهل تسنن؛ بلكه غير مسلمانان نيز در حكومت اسلامى، بايد قوانين و هنجارهاى اجتماعى اسلام را بپذيرند؛ مگر دايره خاصى از امور كه قابل استثنا است.
دوّم. فقهاى برجسته اهل تسنن، پيروى از علماى شيعه و تقليد از آنان در احكام را جايز مىدانند؛ به عنوان نمونه مىتوان به فتواى شيخ محمود شلتوت (رئيس جامع الازهر مصر) توجه كرد كه در آن به حقانيت تشيع اعتراف شده و اطاعت در مسائل دينى از مذهب شيعه، براى همه فرقهها مسلمين جايز دانسته شده است.براى آگاهى بيشتر ر.ك: شلتوت، علامه محمود، سيرى در تعاليم اسلام، ترجمه دكتر سيدخليل خليليان.
سوّم. همه فقهاى اهل تسنن، اطاعت از حاكم مسلمان را واجب مىدانند؛ بويژه اگر او فقيه عادل و با تقوا باشد.براى آگاهى بيشتر ر.ك: صفىزاده، دكتر فاروق، ولايت فقيه از ديدگاه اهل سنت.
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=2232
حديث ائمه دوازده گانه, در كتابهاى اهل سنت هم يافت مى شود؟
بخارى و مسلم و برخي محدثين اهل سنت اين روايت را آورده اند كه فرمود: دين همچنان برپاست تا روز قيامت و دوازده نفر از قريش خليفه بر شما خواهند بود وهمه شان از قريش اند. (1) و ايـن حـديث , معمائى حل ناشدنى نزد اهل سنت بود كه پاسخى برايش نيافتند و هيچ يك از عـلـمايشان نتوانست پس از خلفاى راشدين چهارگانه , كسى را جز عمر بن عبدالعزيز تعيين كند كـه بـهـر حـال پـنـج نـفر مى شوند واما هفت نفر ديگر مشخص نيست ; پس بايد به امامت على و فـرزنـدش كه شيعيان اماميه آنان را پذيرفته اند, معتقد شوند و شيعه اهل بيت پيامبر گردند و يا ايـنكه اين حديث را تكذيب كنند كه در آن صورت صحاحشان از حقيقت خالى مى شود و جز دروغ در آن يافت نمى گردد. از آن كـه بـگـذريم , اين حديث كه خلافت را مخصوص قريش مى داند , با تئورى شورا مخالفت دارد زيرا انتخاب و دموكراسى شامل همه افراد امت مى شود و ويژه هيچ قبيله اى سواى قبايل ديگر نمى باشد , بلكه از قبيله هاى عرب به غير عرب نيز منتقل مى شود.
از آگاهان بپرسيد - ج 2 / ترجمه سيد محمد جواد مهرى، تيجانى تونسى - محمد 1 - صحيح بخارى - ج 8 - ص 127 , صحيح مسلم - ج 6 - ص 4 .
به نقل از سايت تبيان
منبع : http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=3271