ابن شهر آشوب گفته است: پس از آن على بن الحسين عليه‏السلام فرمود: اى پسر معاويه و هند و صخر! نبوت و پيشوايى هميشه در اختيار پدران و نياكان من بوده پيش از آنكه تو زاده شوى! به راستى كه در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست جدم على بن ابى طالب، و پرچم كافران در دست پدر و جد تو بود!
آنگاه على بن الحسين عليه‏السلام اين شعر را خواند:
ماذا تقولون اذ قال النبى لكم
ماذا فعلتم و انتم آخر الامم
بعترتى و ياهلى بقد مفتقدى
منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم(36)
سپس امام چهارم عليه‏السلام ادامه داده فرمود: اى يزيد! واى بر تو! اگر مى‏دانستى كه عمل زشتى را مرتكب شده‏اى و با پدرم و اهل بيت و برادر و عموهاى من چه كرده‏اى، مسلما به كوهها مى‏گريختى! و بر روى خاكستر مى‏نشستى! و فرياد به و اويلا بلند مى‏كردى! كه سر پدرم حسين فرزند فاطمه و على را بر سر در دروازه شهر آويخته‏اى! و ما امانت رسول خدا در ميان شما هستيم ؛ تو را به خوارى و پشيمانى فردا بشارت مى‏دهم! و پشيمانى فردا زمانى است كه مردم در روز قيامت گرد آيند(37).
در نقلى ديگر آمده است كه يزيد رو به زينب كبرى عليها السلام كرد و گفت: سخن بگو.
حضرت زينب عليها السلام به امام سجاد عليه‏السلام اشاره نموده فرمود: ايشان سخنگوى ماست.
سپس امام سجاد عليه‏السلام اين اشعار را خواند:
لا تطمعوا ان تهبنونا فنكرمكم
و ان نكف الاذى عنكم و تؤذونا
و الله يعلم انان لا نحبكم
و لا نلومكم ان لا تحبونا(38)
يزيد گفت: راست گفتى اى جوان، ولى پدر و جد تو خواستند امير باشند و خداى را سپاس كه آنان را كشت و خونشان را ريخت!(39)
فاطمه بنت الحسين عليه‏السلام
در اين هنگام مردى شامى در حالى كه به فاطمه(40) دختر امام حسين عليه‏السلام اشاره مى‏كرد به يزيد گفت: اين كنيز را به من ببخش!
فاطمه در حالى كه مى‏لرزيد خود را بسوى عمه‏اش زينب كشانيد و چادر او را گرفت و گفت: عمه جان! يتيم شدم، كنيز هم بشوم ؟(41)
زينب عليها السلام رو به آن مرد شامى كرده گفت: نه تو و نه يزيد هيچكدام توان به كنيزى بردن اين دختر را نداريد!
يزيد خطاب هب زينب عليها السلام گفت: بخدا سوگند كه مى‏توانم! و اگر بخواهم. چنين كنم!
زينب عليها السلام فرمود: والله! هرگز خداوند چنين قدرت و سلطه‏اى به تو نداده است، مگر اينكه از اسلام روى گردانى و به دين ديگرى در آيى!
يزيد از خشم بر افروخت و گفت: با من چنين سخن مى‏گويى ؟! پدر و برادر تو از دين بيرون رفتند!!
زينب فرمود: تو و پدر و جدت دين خدا و دين پدر و برادرم را پذيرفتند، اگر مسلمان باشى!
يزيد گفت: اى دشمن خدا! دروغ مى‏گويى!
زينب گفت: تو به ظاهر اميرى و ظالمانه ناسزا مى‏دهى و با قدرت و سلطه‏اى كه اكنون دارى زور مى‏گوئى!
در اينجا گويا يزيد احساس شرم كرد و ساكت شد.
و در روايت سيد آمده است: مرد شامى پرسيد: مگر اين دختر كيست ؟!
يزيد گفت: او فاطمه دختر حسين، و آن زن زينب دختر على بن ابى طالب است. مرد شامى گفت: حسين پسر فاطمه و على ؟!
يزيد گفت: آرى!
مرد شامى گفت: اى يزيد! خدا تو را لعنت كند كه خاندان پيامبر را مى‏كشى و فرزندان او را اسير مى‏كنى! بخدا سوگند من گمان مى‏كردم اينان روم هستند.
يزيد به مرد شامى گفت: بخدا سوگند تو ار نيز به آنها ملحق خواهم كرد! و دستور داد تا گردنش را بزنند(42).
در اين هنگام يزيد دستور داد چوب دستى او كه از چوب خيزران بود برايش آوردند، و در مقابل چشمان اهل بيت عليه‏السلام با آن چوب بر لب و دندان مبارك امام حسين عليه‏السلام مى‏زد.
زينب عليها السلام با ديدن اين صحنه دست برد و گريبان چاك داد و فرياد مى‏زد: «يا حسيناه! يا حبيب رسول الله! يابن مكة و منى! يابن فاطمة الزهراء سيدة النساء! يابن بنت المصطفى!».
ناله حضرت چنان جانسوز بود كه هر كه را در آن مجلس بود به گريه واداشت و يزيد به دست خود آن سر مقدس را در پيش روى خود گذارد! بناگاه صداى زنى هاشمى از قصر يزيد به گوش رسيد كه مى‏گفت: «يا جبيباه! يا سيد اهل بيتاه! يابن محمداه! يا ربيع الارامل و اليتامى يا قتيل اولاد الادعياء!»(43).
چون اين صدا به گوش حاضران در مجلس رسيد، بار ديگر به گريه در آمدند!(44)
يزيد چون آواى گريه زنان اهل بيت عليه‏السلام و فرياد و احسيناه آنان را شنيد، از روى شماتت گفت:
يا صيحة تحمد من صوائح
ما اهون الموت على النوائح(45)
سپس دست برد و چوب خيزران را برداشت و با آن به لب و دندان آن حضرت مى‏زد! و اين اشعار را كه منسوب به عبدالله بن زيعرى(59) است خواند:
ليت اشياخى ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
لا هلوا و استهلوا فرحا
ثم قالوا يا يزيد لا تشل
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحى نزل
لست من خندف ان لم انتقم
من بنى احمد ما كان فعل(46)(47)