رباعیات ابو سعید ابوالخیر
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
گاهی چو ملایکم سر بندگیست
گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست
گاهم چو بهایم سر درندگیست
سبحان الله این چه پراکندگیست
خیام تنت بخیمه میماند راست
سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل برای دیگر منزل
از پافگند خیمه چو سلطان برخاست
عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست
در پیش عنایت تو یک برگ گیاست
هرچند گناه ماست کشتی کشتی
غم نیست که رحمت تو دریا دریاست
هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست
زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست
گر خستهای از کثرت طغیان گناه
مندیش که ناخدای این بحر خداست
ما کشتهی عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
غم عاشق سینهی بلا پرور ماست
خون در دل آرزو ز چشم ترماست
هان غیر، اگر حریف مایی پیش آی
کالماس بجای باده در ساغر ماست
یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست
بردار که بیحاصلی از حاصل ماست
الحمد که چون تو رهنمایی داریم
کز گمشدگانیم که غم منزل ماست
یاد تو شب و روز قرین دل ماست
سودای دلت گوشه نشین دل ماست
از حلقهی بندگیت بیرون نرود
تا نقش حیات در نگین دل ماست
| از هر چه نه از بهر تو کردم توبه | ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه | |
| و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم | گر بهتر از آن توان از آن هم توبه |
| از هر چه نه از بهر تو کردم توبه | ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه | |
| و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم | گر بهتر از آن توان از آن هم توبه |
| از هر چه نه از بهر تو کردم توبه | ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه | |
| و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم | گر بهتر از آن توان از آن هم توبه |
| از هر چه نه از بهر تو کردم توبه | ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه | |
| و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم | گر بهتر از آن توان از آن هم توبه |
| در درویشی هیچ کم و بیش مدان | یک موی تو در تصرف خویش مدان | |
| و آنرا که بود روی به دنیا و به دین | در دوزخ یا بهشت درویش مدان |
| جانا من و تو نمونهی پرگاریم | سر گر چه دو کردهایم یک تن داریم | |
| بر نقطه روانیم کنون چون پرگار | در آخر کار سر بهم باز آریم |
| بی شک الفست احد، ازو جوی مدد | وز شخص احد به ظاهر آمد احمد | |
| در ارض محمد شد و محمود آمد | اذ قال الله: قل هو الله احد |
| گر درویشی مکن تصرف در هیچ | نه شادی کن بهیچ و نه غم خور هیچ | |
| خرسند بدان باش که در ملک خدای | در دنیی و آخرت نباشی بر هیچ |