كرامت حسينى (2)
مخصوصا هرچه كه به كربلا نزديك تر مى شدند، امام حسين (عليه السلام) احساس مى فرمود كه جريان از چه قرار است. ايشان تا شب عاشورا كه مى خواست اردوى خود را درست كند، يك اردو همانند اردوى صد هزار نفرى {را تدارك و برنامه ريزى مى كرد.} حتى اين مطلب را هم نوشته اند كه : ((يك نفر از ياران ، حسين را ديده بود كه حضرت دقيق و درست روى تدبير نظامى، به اين قضيه رسيدگى مى كرد كه خيمه ها و سنگر را چگونه قرار بدهد)). اين عمل يعنى چه ؟ با اين كه احساس شده بود، سى هزار نفر با شمشير برهنه جلو آمده اند. شب عاشورا در محاصره كامل بودند. امام حسين (عليه السلام) همان شب عاشورا، كار خود را دقيقا تنظيم فرموده است . آيا اين حركات دقيق و منظم ، درس اميد به شما نمى دهد؟ آيا به بشر نمى گويد كه هرگز از عنايات خداوندى نااميد نباشيد؟
و لا تقولن لشى انى فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله (4)
((و در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد، مگر اين كه {بگويى} اگر خدا بخواهد.))
شما وضعيت يك دقيقه بعد را نمى دانيد و بايد وظيفه تان را انجام دهيد، والسلام . اين وظيفه دقيقه قبلى ، هرچه كه مى گويد، اگر براى دقيقه بعد هم مانديد، چنين است و بايد آن را انجام بدهيد. اى جوانان عزيز!
چه درسى بالاتر از اين كه حتى در يك مورد، حالت ياءس و ضعف مديريت در حضرت ديده نشد.
همان طور كه قبلا اشاره اى كردم و الان هم عرض مى كنم ، امام حسين (عليه السلام) به علم امامت مى دانست كه شهيد مى شود، اما آيا به علم خدايى هم مى دانست ؟ در حالى كه او فقط داراى علم امامت بود. يعنى با آن مقام و قداست بزرگ خود و به عنوان امامت ، پشت پرده را مى دانست كه شهادت هست . اما در عين حال مى دانست كه؛
يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب (5)
((خدا آن چه را بخواهد، محو يا اثبات مى كند و اصل كتاب نزد اوست.))
لذا، اگر كسى بگويد صبح {عاشورا} هم حتى هنوز حسين بن على (عليه السلام) با علم خداوندى يقين نداشت كه كار تمام است و بايد كارش را درست انجام مى داد، سخن او صحيح است. دوباره مى گويم : حتى صبح، كارهاى ايشان، دقيقا مثل اين بود كه اصلا مى خواهد زندگى ابدى كند. عوامل و قراين حاكى از اين است كه ايشان در حال رفتن است و هر چه لحظات مى گذرد، حسين بن على (عليه السلام) به پل شهادت و به پل كوچ از اين دنياى فانى نزديك تر مى شود. ايشان موقعى كه مى جنگيدند - البته راوى مى گويد - من نديدم كسى اين تعداد از فرزندانش شهيد شوند، يا اين همه اطراف او را ناگوارى بگيرد، ولى اين قدر با حالت طراوت نفس برآرد و بجنگد. ما نظير اين را نديده ام و ديده نشده است . چرا در اين باره نمى توانند بحث كنند؟ زيرا در اين جا مستقيما بايد خدا مطرح شود. خدا كه مطرح شد، دروغ بايد از ميان برود، چرا صاف و بى پرده صحبت نكنيم ؟ واقعا در هر لحظه از داستان حسين، توحيد ديده مى شود. او عالم بود و مى دانست كه شهيد خواهد شد، امام علم او، علم امامت بود. فقط خداوند علم مخزون دارد. علم مخزون يعنى چه؟ يعنى علم مخفى كه حتى هيچ يك از پيغمبران هم از آن اطلاع ندارند. با همان علم مخزون است كه ؛ يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب.
محو و اثبات ، دست اوست . خداوند هر لحظه مى تواند قرار بدهد كه نه :
ور بگيرى كيت جست وجو كند
آيا نقشه مى تواند بگويد اى جناب نقاش! من مى دانم كه اكنون شكل من در اين مجموعه اين گونه قرار گرفته است؟ نقش چگونه مى تواند نقاش را مخاطب قرار بدهد؟ به هر حال، بايد سعى شود تا تمام جديت تحليل گران تاريخ، به اين مواردى كه گفته شد، مصروف شود. اين يك نعمت بزرگ خداوندى است كه ما داستانى را بار ديگر تجديدنظر كنيم، و اين داستان هم هر روز تازه و نو است.
شما داستان امام حسين (عليه السلام) را از آن آغاز كه در مسجد براى آنان خبر آوردند كه وليدبن عتبه شما را خواسته است، در نظر بگيريد. حتى يكى از آن ها، خلاف منطق و قانون و اصل نيست. تمام حركات حضرت، منظم و صحيح است. با آن سابقه اى كه از نظر نسب داشته است ؛
الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره . لم تنجسك الجاهليه بانجاسها و لم تلبسك من مدلهمات ثيابها. با آن نسب و با حسب ، حركت كرده و اين حادثه به وجود آمده است . يك چيزى را ما مى شنويم ، چون زياد هم شنيده ايم ، و در حقيقت ، زياد شنيدن آن ، حالت كنجكاوى را از انسان مى گيرد.
على بن محاربى مى گويد: من از سپاهيان حر بودم و آخر از همه رسيدم و خيلى تشنه بودم. چون امام حسين (عليه السلام) تشنگى من و اسبم را ديد فرمود: انخ الراويه (6). راويه به زبان ما، معنى مشك مى دهد. (لذا منظور امام را نفهميدم).
سپس فرمود: يا ابن الاخ انخ الجمل، ((اى برادر، شتر را بخوابان)). من شتر را خواباندم . حضرت به يك مشك اشاره كرد و فرمود از آن بخور. مى گويد از بس دستپاچه بودم ، هر طور خواستم دهنه مشك را كه از آن آب مى آيد پيدا كنم نمى توانستم .
مى گويد: حسين بن على (عليه السلام) كار مرا تماشا مى كرد. چون ديد ناتوانم ، خودش بلند شد آمد و فرمود: اخنث السقاء. (يعنى دهانه مشك را برگردان، يا با دست فشار بده). على بن طعان محاربى مى گويد من باز هم نتوانستم و متوجه منظور ايشان نشدم ، تا اين كه امام كمك كرد تا من آب بخورم .
در اين كمك حضرت به على بن طعان، چه چيزى مشاهده مى كنيد؟ حق حيات! حق حيات! حق ضرورى و حق عمومى بشرى. حسين مى داند كه الان در مغز او (على بن طعان) چنين گنجانده و تلقين كرده اند كه اين مرد (حسين) بايد كشته شود، و اين جاهل هم تلقين را پذيرفته است. با اين حال، آب را به او داد. اين ها درس هايى است كه در تمام لحظات حادثه حسين وجود دارد و چه حوادث متنوعى ! اگر كسى بگويد فهرست و مجموعه تمام ارزش هاى تاريخ بشرى از يك طرف ، و فهرست ضد ارزش هاى بشرى در طرف ديگر، در آن مدت معين بروز كرده است ، جاى ترديد نيست . منتها، زمان كم است و انسان خيال مى كند كه حادثه، حادثه يك روز، دو روز است . كمىِ زمان را نگاه نكنيد. لحظات گاهى بوى ابديت مى دهد، ولى متاءسفانه ، اين لقمه هاى حرام، اين زندگى ماشينى كه بر انسان ها مسلط شده است ، نيز كمى تفكرات و قحطى و خشكسالى انديشه ها، نمى گذارد انسان در اين باره فكر كند كه قضيه چه بوده است . دو سلسله از مهم ترين سلسله هاى حكمرانان جوامع اسلامى يعنى؛ آل بويه و ديالمه، براى اين كه مردم را به دين اسلام بياورند، اصلا شمشير نكشيدند. فقط داستان حسين را در مقابل آنان مى گذاشتند و مى گفتند بخوانيد. فقط و فقط اين ها درباره داستان حسين با مردم صحبت داشتند. مردم هم مى خواندند و مى ديدند كه اگر كسى به خدا تكيه نكند، آيا مى تواند اين حركت را انجام دهد؟ آيا كسى كه هوى و هوس خود را زير پا نگذارد، مى تواند اين حركت را انجام دهد؟ آيا كسى كه بر بشريت مشرف نباشد، مى تواند اين كار را انجام دهد؟ آيا كسى كه صبرش فوق صبرها نباشد، مى تواند چنين كارى را انجام دهد؟ و تمام ادعاى او، اين بود: انى خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى رسول الله (صلى الله عليه وآله)، كه تمامش هم اسلام بود. و اين كه انسان ، كرامتى گران دارد، آن را پايمال نكنيد، شعار هيهات مناالذله ، از همان موقع پابرجا ماند. آن مقدارى كه در زير اين آفتاب فروزان براى دفاع از زندگى ، جنازه ها در خون غلتيده است ، تاريخ نشان مى دهد اگر بيش از آن درباره دفاع از كرامت نباشد، كمتر نيست . حيثيت و شخصيت بسيار مهم است . همان گونه كه شما نمى توانيد زندگيتان را خريد و فروش كنيد - آيا مى توانيد خريد و فروش كنيد؟ آيا مى توانيد بگوييد من مى خواهم زندگى امروزم را به فلانى بفروشم - همان طور هم كرامت و شخصيت و حيثيت را نمى توان فروخت يا اسقاط كرد و نقل و انتقال داد. نمى توان گفت من مى خواهم از حيثيت و شخصيتم دست بردارم .
مگر حيثيت و شخصيت، متعلق به توست كه مى خواهى از آن دست بردارى ؟ مگر و لقد كرمنا از آنِ توست ؟
و لقد كرمنا بنى آدم (7)
((ما فرزندان آدم را تكريم كرديم.))
بى قدرى ام نگر كه به هيچم خريد و من
متأسفانه ، بشر به يك چيزهايى فروخته مى شود. شخصيت ، وجدان ، عقل (عقلى كه هدر مى رود)، تفكر، وجدان و... به ما مى گويد، اين همه نيروها با ما فقط يك حرف دارد:
اى گران جان ، خوار ديدستى مرا
آيا ما عرق جبين ريختيم و حيثيت انسانى را خريديم ؟ نخير، رشد كرديم و يك وقت ديديم ، وجدان به ما مى گويد: تو حيثيت و شرف دارى . ما ديديم ، دين ما هم مى گويد تو حيثيت و شرف دارى . هم چنين روان شناسان ، اخلاقيون و تمام وابستگان دنيا، به ما مى گويند: انسان شرف دارد و نبايد آن را بفروشد و ساقط كند، نبايد آن را در مجراى سوداگرى ها قرار بدهد. چنان كه ديديم ، ما را جلوى تخته سياه نگه داشتند و گفتند: بچه ها گوش كنيد، ((بابا آب داد))، و من هم فهميدم . بعد هم 2*2 مساوى با چهار است . اما پيرامون اين دو ضربدر دو، در مغز چه مى گذرد كه دوضربدر دو مساوى با چهار منعكس مى شود؟ تاكنون فهميده نشده است كه عدد يعنى چه ؟ همين اعداد دو، ده ، يازده و...، را تعريف كرده اند، ولى هنوز مشخص نشده است كه اين ((2)) يعنى چه .
اين فقط يك قدرت تجريد مغز است . مغز، صدها قدرت تجريد دارد، ولى آن را مجانى به دست بشر داده اند.
اى گران جان ، خوار ديدستى مرا
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
اگر كودك گرسنه اى ، گوهر گرانبهايى داشته باشد، يك قرص نان كه به او بدهيد، گوهر را به شما مى دهد. يا يك توپ قشنگ و خوشرنگ به او بدهيد، گوهر را به شما مى دهد. چون قيمت و ارزش آن را نمى داند. حسين بن على قيمت كرامت را به بشريت تفهيم نمود. يعنى تمام كيهان به اين عظمت يك طرف ، و شرافت و حيثيت و كرامت انسانى يك طرف . اين درسى بود كه واقعا حسين بن على در اين حادثه به بشريت داد. شما حداقل در اين حادثه، ده ها و شايد صدها درس مى توانيد بخوانيد. باز ما اين را داريم كه اين هفتاد و يك نفر، در چهره حسين چه مطالعه اى مى كردند؟ ان شاءالله در جلسات آينده بحث مى كنم. همان طور كه گفتم، بدين جهت كه اين مباحث براى ما تكرار شده است ، اهميت قضيه را نمى دانيم .
اگر به شما بگويند آيا قضيه عابس را شنيده ايد؟ شما حسينى ها - كه ان شاء الله خداوند همه شما را با حسين محشور كند - چه جوابى مى دهيد؟ فقط از آمدن و رفتن او مى گويند و درون او را فاش نمى كنند.
عابس يكى از شجاع ترين مردان عراق و زاهد و عابد بود. او بايد در قيافه ملكوتى حسين چه چيزى احساس كند كه لباس خود را درآورد و برهنه به ميدان بيايد؟ وقتى به او گفتند كه اى عابس ، اجننت ؟ ((آيا ديوانه شدى؟)) اين سؤ ال از نظر انسان هايى كه از معنا و ملكوت خبر ندارند، سؤ الى منطقى است . به او گفتند: آيا مى دانى در مقابلت چيست ؟ شمشير است ! آيا مى خواهى بدنت را گوشت شمشير كنى ؟ چرا زره نمى پوشى و حتى لباس هايت را كندى و برهنه به ميدان آمدى ؟ عابس فرمود: بلى ، آن عقلى كه شما را وادار كرده است تا در اين موقعيت قرار بگيريد و در مقابل اين مرد، چهره ضد بشرى نشان بدهيد، من آن عقل را ندارم و ضد آن عقل هستم . اين جنون براى من ، بالاتر از هزاران عقل است كه شما را براى چند صباح دنيا، در مقابل اين مرد بزرگ بشريت قرار داده است .
او ز شر عامه اندر خانه شد
از ننگ شما من ديوانه شدم . آيا شما عاقليد؟ اين عقل است كه شما داريد؟ ولى اى عزيزان ، اين را شما بدانيد كه معنى عقل ، مانند معناى عشق ، آزادى ، عدالت و... ورشكستند. تعجب كرده اند كه انسان دست از جان بشويد و {اين گونه به ميدان} بيايد. البته سن عابس را ما نمى دانيم كه چه قدر بوده است ، ولى جوانانى بودند كه در بحبوحه جوانى، در راه حسين از جوانى خويش گذشتند. مسلما عقلى كه از اين دنيا، فقط آخور و علف مى فهمد، نخواهد فهميد كه مساءله چيست .
اى عابس، با چه اشخاصى صحبت مى كنى ؟ چرا جواب دادى ؟ خدا رحمتت كند. مگر طرف مقابل تو كه اين سخن را بيان كرد، انسان بود كه گفت: اجننت . اگر انسان بود كه آن طرف (در لشكر يزيد) نبود. خدا روحت را شاد و با حسينت محشور كند. اين چه عاطفه اى بود كه نخواست سؤالى بى جواب بماند!؟ آيا ناشى از همان جريان شب تاسوعا نبود؟ در شب تاسوعا، شمر براى ابوالفضل العباس (سلام الله عليه) و برادرانش كه از طرف مادرى در قبيله اى به هم مى رسيدند، امان نامه اى آورده بود، و وقتى آنان را ندا داد، اين ها خواستند جواب او را ندهند، اما حسين (عليه السلام) فرمود: ((جواب او را بدهيد، اگرچه فاسق است)).
ما {انسان ها هنوز} در ماقبل دبستان كار مى كنيم . يكى از بزرگان ، سخن خيلى زيبايى دارد. شايد اين سخن مربوط به تولستوى باشد، مى گويد:
((بگويم در اين موقع، {مثلا} در اوايل قرن بيستم ، به كجا رسيديم ؟ ما آمديم ... بشر اين همه قرون و اعصار آمده ، و درِ دانشگاه زندگى را مى زند، اما معلوم نيست در را درست به روى اين انسان ها باز كنند. تازه مى خواهيم به اين انسان ها بگوييم، كه زندگى چيست.))
حضرت فرمود: اگرچه فاسق است، اما سلام او را پاسخ دهيد. سلام چه كسى را؟ سلام شقى ترين مرد تاريخ (شمر)! يا اباعبدالله، مانند پدرت در روح انسان ها چه مى ديدى؟ يا اباعبدالله ، اى وارث حقيقى ابراهيم خليل ، اى وارث حقيقى موسى بن عمران ، اى وارث حقيقى عيسى بن مريم ، اى وارث محمد (صلى الله عليه وآله)، آيا اين همان عينك بود كه پدر تو على براى شناخت انسان ها به چشم زده بود؟
خلاصه ، به نظر مى رسد واقعا دو عينك و دو مساءله است كه اين چه مى گويد و آن هم چه مى گويد.
رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور
تاكنون در كلاس حسين ، درس هايى را خوانده ايد. خدا گذشتگان ما را رحمت كند كه ما را وارد اين كلاس كرده اند. اين اختيار با شماست و هر لحظه ممكن است شما به يك سؤ ال ، يا به يك سلام ، پاسخ درستى ندهيد. آيا مى دانيد با عدم پاسخ شايسته ، در روح و روان طرف مقابل چه مى كنيد؟ اين يك درس كوچك اصلا به فكر نمى آيد، كه حضرت فرمود: ((اگرچه فاسق است ، اما جوابش را بدهيد)).
اينك ، آن كسانى كه مى خواهند بگويند دين در زندگى دنيوى مردم دخالت نكند، بفرماييد اين را حذف كنيد. به جاى آن چه چيزى مى خواهيد جايگزين كنيد؟ اختيار را به دست شما داديم . اگر اين انسانيت و اين عظمت حذف شود، چه چيزى مى خواهيد به جاى آن بگذاريد؟ كه بگويد حساب فسق و حتى حساب كفر به جاى خود، و يك حساب ديگر هم داريم براى خود شرف انسانى ، كه آن هم به جاى خود.
خداوند و لقد كرمنا بنى آدم ، گفته است . خداوند ((و لقد كرمنا العرب))، ((و لقد كرمنا العجم))، يا ((و لقد كرمنا بنى هاشم)) نگفته است . قائله ، همين قرآن است . لذا، براى همين قرآن است كه {حسين} مى گويد بايد به قرآن عمل كرد. آيا ديديد من عمل كردم و سلام او را بدون پاسخ نگذاشتم ؟
خدايا! پروردگارا! تو را سوگند مى دهيم به آن عظمتى كه اين سرور شهيدان از خود در تاريخ به يادگار گذاشت ، ما را در درس هاى كلاس اين انسان الهى مردود مفرما.
پروردگارا! تو از دل هاى ما باخبرى و ما واقعا مى خواهيم در اين رديف حسينى باشيم و براى اين كه در اين رديف ، نام نويسى ما به حقيقت بپيوندد، خودت ما را يارى و ياورى بفرما.
پروردگارا! خداوندا! همان گونه كه گذشتگان ما، نيكان ما، اين مدرسه را به ما معرفى كردند و دامان على و آل على را به دست ما سپردند، ما راموفق بفرما تا دامان على و آل على و حسين را به نسل آينده و به فرزندانمان بسپاريم .
((آمين))
---------------------------------------------
1-شب هفتم محرم، 23/2/1376. 1- ر.ك: همين كتاب، ص 27.
2-سوره ابراهيم، آيه 120.
3-روزنامه اطلاعات ، شنبه 26 آذر ماه 1345 شماره 12159، به نقل از مجله تايم چاپ آمريكا.
4-سوره كهف ، آيه 23 و 24.
5-سوره رعد، آيه 39.
6-راويه در زبان اهل حجاز، نام شترى است كه مشك آب را بر روى آن بار مى كنند. در زبان عراق ، به مشكى مى گويند كه در آن آب باشد. لذا، به همين علت ، وى منظور امام را از ((انخ الراويه)) (شتر را بخوابان) نمى فهمد تا اين كه امام حسين (عليه السلام) به او مى گويد: انخ الجمل ((شتر را بخوابان)).
7-سوره اسراء، آيه 70.
--------------------------------------
علامه محمدتقى جعفرى