چهره حسينى (2)
مجالس مقننه براى وضع قانون و دادگاه ها براى اجراى آن به وجود آمده است . مجموع اين تشكيلات براى جهانى است كه با دولت سروكار دارند و مسؤ ول آن نيز دولت است ، نه كليسا و مذهب . از اين رو، قانون ما در آمريكا براى تكاليف مذهبى ، تكليف معين نمى كند، بلكه در حقيقت هشيارانه آن ها را حذف مى كند. قانون در آمريكا فقط تماس محدودى با اجراى وظايف اخلاقى دارد. در حقيقت ، يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است به لحاظ اخلاقى ، يك فرد پست و فاسد باشد.
ولى بر عكس آن، در قوانين اسلامى، سر چشمه وضع قانون، اراده خداست. اراده اى كه به رسول او محمد (صلى الله عليه وآله) مكشوف و عيان شده است. اين قانون و اراده الهى ، تمام مؤمنين را جامعه واحدى مى شناسند، اگرچه از قبايل و عشاير گوناگون تشكيل يافته و در مواضع و محل هاى دور و مجزا از يكديگر واقع شده باشند.))(4)
نظر او (دادستان ديوان ) تقريبا شبيه به سكولاريسم مى باشد كه مطرح شده است .
افلاطون نيز مى گويد:
((اما حقيقت چنان نيست ، كه گاهى سياستمداران عوام گمان مى كنند كه دين را به عنوان وسيله اى براى حكومت خود استخدام نمايند. نه ! هرگز! زيرا دين براى هويت انسان ها، براى هويت جوامع و دولت ها مورد نياز ضرورى است . اگر متوجه باشند خيلى مهم است ، بلكه دين ، فوق نيازهاى معمولى است .
احتياج به دين ، بيش از آن است كه دين ، فقط جوابى به نيازهاى بشرى باشد، و به عنوان عامل تنظيم زندگى تلقى گردد.))(5)
حتى يكى از بزرگان ادبيات ، شادروان ملك الشعراء بهار گفته است :
انبيا حرف حكيمانه زدند
اين مرد (افلاطون ) آن موقع متوجه اين معنا بوده است . مى گويد چنان نيست كه دين فقط براى تنظيم زندگى اجتماع باشد، اگرچه از فوايد دين هم اين است كه واقعا اگر خوب پياده شود، يا اگر معتقدات دينى انسان ها بر مجراى منطق و عقل باشد، زندگى اجتماعى هم تنظيم مى شود، ولى هدف نهايى دين ، اين نيست . به عنوان مثال ؛
يك دفعه اين است كه مى گوييم ما به چه علت در اين جا جمع شده ايم؟ پاسخ اين سؤال را مى توانيم به دو صورت بيان كنيم:
1- اين كه بگوييم : اين منزل چون در غرب تهران است ، رو باز و خنك است ، ما آمده ايم تا در هواى خنك بنشينيم .
2- اين كه بگوييم : آمده ايم تا با همديگر بحث و گفت وگو كنيم ، هر چند هواى خوبى هم در اين حياط احساس مى كنيم . آن هواى خوب از فوايد است، اما قصد و غرض ما بحث و گفتگوست. ببينيد چه قدر اين مرد (افلاطون) به دين اهميت داده است. مى گويد نظم اجتماعى يكى از فوايد دين است و بسيار عالى است .
{اين مطالب را} كاملا بگيريد و از آن استفاده كنيد، زيرا دين يك پليس داخلى در درون انسان ايجاد مى كند و ديگر پليس خارجى برايش هرگز ضرورت ندارد. البته براى اجتماع ، وجود دين بسيار مهم است . اما ببينيد خود آن نظم اجتماعى چه قدر مهم است كه مى گويد از فوايد دين ، همين نظم اجتماعى است .
همان طور كه عرض كردم ، مثل فايده اين جا آمدن و نشستن است كه مثلا يك چاى خوب هم دادند، اين هم فايده اى است ، ولى غرض و هدف ما از اين جا نشستن ، بحث و گفتگوست . ((احتياج به دين بيش از آن است كه به عنوان عامل تنظيم زندگى تلقى گردد.))
همان طور كه دوست عزيزمان اشاره كرده است ، حرف هاى ثابت ، بسيار زياد گفته شده است .
هم چنين دقت كنيد كه {نظرات افلاطون } چه قدر مشرفانه است . واقعا چه طور احساس مى كرد كه زمانى خواهند گفت : انبيا نوابغى بودند كه براى نظم زندگى آمدند و مسائلى را مطرح كردند. مى گويد نخير، از فوايد آن چه كه {انبيا} مطرح كردند، يكى اين بود كه زندگى را تنظيم كنند. والا بحث انالله و انااليه راجعون (6) ((همه از خداييم و به سوى او باز مى گرديم .)) مطرح است، كه تو چيستى؟ و چگونه به شش سؤال كه در قرون و اعصار باعث اين مطالب شده است ، پاسخ بدهى : من كيستم؟ از كجا آمده ام ؟ به كجا آمده ام ؟ با كيستم ؟ به كجا مى روم ؟ براى چه آمده بودم ؟ اصلا بحث اين است . ضمنا وقتى كه در ابتدا فهميدم من {انسان } كيستم و براى خودم هويتى احساس كردم ، هويتى را هم كه در هدف خلقت الهى است احساس مى كنم و به اين ترتيب ، محال است كه ديگر ظلم كنم . آيا وقتى بشر پاسخى براى من كيستم پيدا كرد، مگر امكان دارد ديگر ظلم و خيانت كند؟ چون نمى داند خودش كيست و ديگران را هم نمى داند كه آن ها كيستند، ظلم مى كند.
چرا اين شعار و اين پوستر كه در طول تاريخ به گذرگاه تاريخ زده شد: محبت ، محبت ، محبت ...، محبت بورزيد، محبت چنين و چنان است ، اثر نكرده است ؟ زيرا؛ آيا من به خودم محبت ورزيده ام كه به شما محبت بورزم ؟ آيا من اصلا با خودم كار دارم كه با شما كار داشته باشم ؟ من كيستم كه چنين كارى انجام دهم ؟ وقتى مى گويد از نظر دينى واقعا بدان ((من كيستم ))، اگر واقعا فهميدى ، ديگران را هم شناخته اى .
عبارت زير از عزالدين نسفى در كتاب زبده الحقائق است كه :
((اى درويش ، هر كه مى خواهد چيزها را چنان كه چيزها است بداند، بايد خود را چنان كه هست بداند.))
آيا ((من كيستم)) را يك مقدار رفتارشناسى (7) و سلوك جواب مى دهد؟ آيا اين جواب من است ؟ جواب ((من كيستم )) كه نوعى هستم ، و در گروه من ابن ملجم مرادى هست، على بن ابى طالب (عليه السلام) هست ، ابراهيم خليل (عليه السلام) است و ((فرعون ))ها هستند. من از هويت آن گروه از شما سؤ ال مى كنم . شما مى گوييد كه بلى ، بشر بر روى اين انگيزه ، واكنش نشان مى دهد. ما منكر آن نيستيم ، ولى هويت من در اين دنيا بالاتر از اين است .
اينك، بعد از اين مطالب، وارد شناخت حسين شويم، كه حسين براى بشريت چه كرده است؟ اين غير از اين است كه آبا و اجداد ما - خداوند ان شاءالله همه آنان را رحمت كند - به عنوان تعليم و تربيت به ما گفته اند كه حسين چنين بوده است. حالا شما با مسائل خيلى جدى روبه رو مى شويد كه يك قربانى مثل حسين را به خود ديده است. اكنون براى خودتان، احساس تكليف خواهيد كرد كه بياييم با تصوير معقول درباره حسين بن على، اين سرمايه بزرگ را به نسل آينده منتقل كنيم. اين تصوير معقول، همان است كه ما اكنون مى خوانيم. ديديد كه حسين به بشريت چه كرده است. آيا مى بينيد كه حسين بن على به شما چه كرده و چه قدمى درباره شما انسان ها برداشته است؟ به هر حال، احتياج به دين، بيش از آن است كه به عنوان عامل تنظيم زندگى تلقى گردد. البته با داشتن دو بعد ذاتى، مى تواند براى تنظيم زندگى مفيد باشد. افلاطون در ادامه مى گويد:
((هم اكنون قدمى پيش برمى داريم و يك مساءله بسيار مهم ديگر را هم مطرح مى كنيم : دين در صورت هاى گوناگون تعقل انسانى، مترجم طبيعى خالص و عميق ترين بيان كننده واقعيات است . (يعنى محرك تعقل براى دريافت واقعيات، خود دين است) )).
آن وقت چه قدر محدود فكر مى كنند كسانى كه مى خواهند دين را روياروى تعقل قرار دهند، زيرا چهره مطلب به كلى عوض مى شود. دوباره عرض مى كنم ، دقت بفرماييد: ((دين در صورت هاى گوناگون تعقل انسانى ، مترجم طبيعى خالص و عميق ترين بيان كننده واقعيات است )). يعنى دين ، تعقل شما را صيقلى نموده ، مى گويد درست نگاه كن و دور خودت طواف نكن ! اگر براى يك مطلب ، 5/99 درصد دليل دارى ، صددرصد ادعا نكن . اگر براى تفكر، صرف زمان لازم است ، باز فكر كن و بينديش . حواست جمع باشد.
اگر حقيقتى از راه عقل ناب ثابت شد، دقيقا آن را در نظر بگير. اين عقل حجت خداست . اين حجيت را چه كسى به عقل داده است ؟ والا اگر عقل را يك كمى جلوى ميز محاكمه بكشيم و از او سؤ ال كنيم : چرا ما بايد به حرف هاى تو گوش فرادهيم ؟ اگر بگويد من خودم مى گويم ، مى گوييم بسيار خوب ، ممنون هستيم . خود تو عقل به ما گفته اى كه تكرار دعوا، ادعا را ثابت نمى كند - مصادره به مطلوب است - درست مثل اين كه من بگويم اين شى از آن من است و آن وقت ، محاكم از من دليل بخواهند و بگويند: دليل شما چيست ؟ مى گويم :
براى اين كه مال من است. خنده آورترين استدلال اين است. چون مصادره به مطلوب است و دور لازم مى آيد. اگر جناب عقل بگويد من خودم مى گويم، {باز} تكيه گاه عقل، خود دين و احساسات عميق انسان هاست. كه باز اگر گاهى عقل نظرى اشتباه كند، با اين حال اگر ما بى غرض راه برويم و به اشتباه راه بيفتيم، صدمه به بشريت نمى زنيم، زيرا خواهيم گفت: ما اين مطلب را در اين شرايط و با اين محدوديت ها در نظر آورديم. بعد از من نگاه كنيد و ببينيد چه خبر است. مطلب زير را دين مى گويد:
هين بگو تا ناطقه جو مى كند
گرچه هر قرنى سخن نو آورد
بلى ، تا مغزت كار مى كند بگو، زيرا هر زمان كه بگذرد حقايقى آشكار خواهد شد. ما گذشتگان هم ، چند آجر روى كاخ باعظمت علم بگذاريم ، بعد بگوييم بياييد آيندگان ، شما كار خودتان را انجام دهيد.
تعقل ناب ، تعقل صاف ، نه با عصاى دين ، بلكه با تحريك دين حركت مى كند. دليل : افلا تعقلون ، افلا تتدبرون ، افلا يتفكرون ، كه نه يك بار نه دو بار، بلكه چندين بار در قرآن تكرار شده است . مبادا خداى ناخواسته فكر كنيد كه دين يعنى تعبد و با تعقل مخالف است . اصلا دينى كه تعقل را به عنوان حجيت نمى پذيرد، آن دين قابل قبول نيست . مجددا عبارت افلاطون را عرض مى كنم : ((دين در صور گوناگون تعقل انسانى ، مترجم طبيعى خالص و عميق ترين بيان كننده واقعيات است )). حالا مى خواهد نتيجه بگيرد كه انسان مقدس (همه حقايق الهى ) مايه آرامش انسان ها مى شود. البته در متن اصلى جملات مزبور، من كلمه ((آلهه )) را به عنوان حقايق الهى ترجمه كرده ام ، زيرا كلمه آلهه در سخنان گذشتگان ، به معناى موجودات مقدس است . انبيا را آلهه مى گويند، يعنى تعبير خدايان مى كنند. يعنى موجوداتى كه جنبه قداست دارند.
ابوريحان بيرونى در كتاب تحقيق ماللهند صريحا مى گويد:
((در يونان ، هر حقيقتى كه جنبه قداست دارد، آن را تعبير به خدا مى كنند.))(9)
اين يك اصطلاح و يك تعبير است . من هم در فلسفه و علوم اجتماعى يونان ديدم كه در خيلى موارد، تعبير خدايان مى كنند. به نظرتان نيايد كه واقعا خداهاى متعدد است ، بلكه مقصود، موجودات مقدس است .
شما چرا به افلاطون ، الهى مى گوييد؟ زيرا پدر مادرش - سولون - قانون گذار يونان بوده و يك وجهه قداستى داشته است . يك تعبير خداگونه به او مى دهند و مى گويند: افلاطون الهى . دقت كنيد، خيلى ها اشتباه مى كنند. تعبير خدايان اين نيست، بلكه مقصود موجودات مقدس است . ايشان در اين مورد مى گويد كه :
((دين به ما حقايق مقدس و انسان هاى مقدس باقداست را نشان مى دهد و ما با آن ها آرامش پيدا مى كنيم .
آن ها خدا را به ياد ما مى آورند و براى ما تجلى گاه هاى خدا مى شوند.))
اى لقاى تو جواب هر سؤال
ترجمان هرچه ما را در دل است
{يعنى } فقط نگاهى به چهره نازنينت كنيم . اين ها موجودات مقدسى هستند. قداست را از كره زمين منها نكنيد، زيرا كار صحيحى نيست . بشر به يك آرامش هايى احتياج دارد. بدين جهت مى گويد:
اى لقاى تو جواب هر سؤال
گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم
از اين نوع اساتيد (انسان هاى مقدس ) ما ديده ايم . هم چنين ، اساتيد ما نقل كرده اند كه صدها نوع از آن ها را ديده اند. اگر كسانى نديده اند، نبايد منكر باشند. انسان موجودى بسيار عميق تر از اين هاست كه ما فكر مى كنيم . افلاطون مى گويد: اين موجودات (انسان هاى مقدس ) مايه آرامش انسان ها مى شوند. در ديدار عملا نشان مى دهند.
آن اشخصاص - همان طور كه در جلسات پيش عرض كردم - جملاتى به امام حسين (عليه السلام) گفتند. وقتى كه امام حسين (عليه السلام) فرمود: ديگر شب است . تاريك شده ، برخيزيد و برويد، هر كس صحبتى كرد. يكى گفت : يا اباعبدالله ، اگر زندگى ابديت داشت ، ما تو را رها نمى كرديم ، چه رسد به اين كه دنيايى كه ما در آن زندگى مى كنيم چند صباحى بيش نيست . بالاخره از اين جا مى رويم ، ولى ما ابديت را كجا رها كنيم ؟ (گوينده اين سخن ) با ديدن يك انسان مقدس (امام حسين ) براى زندگى اين ارزش را قايل شده است . برادران من ، شايد اگر اين شخص صد جلد كتاب مى خواند، به اين جا نمى رسيد، سعدى مى گويد:
گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم
خدا مى داند پيش از آن كه لب ها براى گفت وگو باز شود، انسان از چشم هاى انسان هاى بزرگ درس ها مى خواند. از حركات ، از نشست و برخاست انسان هاى الهى ، درس ها خوانده مى شود. ايشان (افلاطون ) روى اين مساءله خيلى تكيه دارد، كه انسان هاى با قداست ، چون تكيه به خدا دارند و دادگرى خدا براى آنان پذيرفته شده است ، آن ها تكيه گاه هايى براى بشر هستند. و واقعا هم همين طور است . ما از اين ها الحمدلله در چهره هاى پيامبران ، ائمه (عليه السلام)، حكماى راستين و انسان هاى برازنده سراغ داريم ، كه در آن رديف خيلى بالا، چهره حسين (عليه السلام) قرار دارد. ما هر ساعتى با اين چهره روياروى هستيم و اگر خدا لطف كند و خود ما هم براى سعادت خودمان قيمتى قابل شويم ، مى توانيم در طول سال از خود خواهى ها، خودكامگى ها، تهمت ها، افتراها، بداخلاقى ها، ادعاهاى بى دليل ، تعدى به حقوق ديگران ، توهين به ديگران و ارزان شمردن ارزش هاى بشرى پرهيز كنيم . اين چهره نازنين پسر فاطمه (عليها السلام )، به ما نشان مى دهد كه آن چه داريم چه قدر گران است .
اى گران جان ، خوار ديدستى مرا
هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
چهره حسين بن على ، قيمت ارزش ها را به خوبى به ما نشان مى دهد. زمانى در مشهد، به بعضى از دوستان ، اين مطلب را عرض كرده بودم . روزى با آقايان منبرى ها - كه خدا آن ها را حفظ كند - جمعا دور هم نشسته بوديم . آن ها بيتى خواندند، ولى به ياد ندارم كه ابيات بعدى را نيز خواندند، يا فقط همين بيت بود. اين بيت شعر خيلى در من تاءثير كرد:
ذكر يا حسين سنگ تيره را هم چو در تابنده مى كند
آرى ، شما بندگى كنيد، بندگى آسان است . وقتى كه بندگى كنيد، احساس خواهيد كرد كه بر هستى حكومت داريد. دنباله اش هم اين بيت را عرض مى كنم :
چون ز خود رستى همه برهان شدى
اگر گفتى سلطان شدم ، بنده مى شوى ، آن هم بنده پست . اما حسين بن على گفت : خدايا! من بنده تو هستم .
تركت الخلق طرا فى هواكا
و ان قطعتنى فى الحب اربا
((در راه عشق تو، همه خلق را ترك كردم و خانواده خود را يتيم كردم (خودم را كشتم ) تا تو را ببينم . اگر در راه عشق مرا قطعه قطعه كنى، دل من به سوى ديگرى ميل نخواهد كرد.))
((منسوب به حلاج))
بدون ترديد، داستان حسين هنوز هم در دل هاى انسان ها مى درخشد. بدون ترديد، هر انسان پاك كه از داستان حسين اطلاع پيدا كرده، ساخته شده است .
خداوندا! پروردگارا! اين نعمت بزرگ را از دست ما مگير. خداوندا! پروردگارا! تو را به خون مقدس حسين سوگند مى دهيم ، انسان هاى الهى را در جامعه ما زياد بفرما. خدايا! ما را قدردان انسان هاى با قداست بفرما.
پروردگارا! ما را در اين زندگانى كه واقعا يك كتاب بزرگى است، به خواندن سطرهاى ابواب و فصول اين كتاب، موفق و مؤ يد بفرما.
((آمين))
---------------------------------------------
1-ر.ك : تفسير و نقد و تحليل مثنوى . محمدتقى جعفرى ، ج 14، ص 265.
2-اخلاق و مذهب ، محمدتقى جعفرى ، ص 13، چاپ سال 1379.
3-روبرت هوگوت جاكسون .
4-حقوق در اسلام ، هربرت ج . ليسبنى ، ترجمه مجيد خدورى ، ص ب - ج .
5-السياسه ، ارسطو، ترجمه سانتهيلر از يونانى به فرانسه ، و از فرانسه به عربى به وسيله احمد لطفى ، سيد، ص 20.
6-سوره بقره ، آيه 156.
7-Behaviourism
8-ر.ك : تفسير و نقد و تحليل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج 8، ص 95.
9-تحقيق ماللهند، ترجمه منوچهر صدوقى سها، چاپ پژوهشگاه علوم انسانى سال 1363.
10-ر.ك : تفسير و نقد و تحليل مثنوى . محمدتقى جعفرى ، ج 1، ص 100.
11-همان ماءخذ.ج 1، ص 736.
12-همان ماءخذ. ج 3، ص 635.
--------------------------------------
علامه محمدتقى جعفرى