یكي از بيمارستان‌هائي كه در زيرزمين ساخته شده بود، واقعاً جالب بود و بسيار مجهز.

در اورژانس آن بيمارستان مشغول خدمت بودم كه مجروحي را روي برانكارد آوردند و تحويل من دادند. رانش سوراخ شده بود و خون از رانش فواره مي‌زد. شلوار پاي مجروح را پائين كشيدم.

در ناحيه ران، وريدفمورال و يا شريان سوراخ شده بود و به همين دليل خون فوران مي‌زد. شلوارش را در آورديم تا براي عمل آماده شود.

با ديدن پاي ديگرش كه مصنوعي بود، شوكه شدم.

براي مدتي به ديوار تكيه كردم و در حالت بهت خاصي فرو رفتم. مگر مي‌شود اين همه ايثار و از خود گذشتگي را باور كرد! پاي ديگرش در عمليات قبلي تير خورده و آن را قطع كرده بودند و با پاي مصنوعي به جبهه باز گشته بود. او مرتباً التماس مي‌كرد كه پايش را قطع نكنيم.

او پايش را براي ادامه زندگي نمي‌خواست، بلكه اصرارش براي اين بود كه بتواند دوباره به جبهه برگردد.