مسلم بن عقيل (4)
يك درس آموزنده
هانى بن عـروه شهادت را بر ننگ و عار ترجيح داد و حاضر نشد ميهمان خود را تسليم دژخـيمـان كند، وقتى كه بين ابن زياد و هانى گفتگو به درازا كشيد مسلم بن عمرو باهلى به عبيدالله بن زياد گفت : مرا با او تنها گذاريد تا با وى سخن گويم شايد بتوانم او را راضى كنم كه مسلم بن عقيل را تحويل دهد، پس با موافقت ابن زياد به نقطه خلوتى از مجلس رفت كه ابن زياد آنها را مى ديد و صدايشان را مى شنيد و هانى را هم با خود به آنجا برد و به او گـفـت : هانى تـرا بخـدا باعـث قتل خود و گرفتارى ايل و عشيره ات مشو، اين مرد (ابن زياد) پسر عموى اين طايفه است و مـسلم را نمـى كشد و به او صدمـه اى نمـى رساند و تـو او را تحويل سلطان مى دهى و براى تو هم عيب و ننگى نيست .
فـقـال هانى : والله عـلىّ فـى ذلك اعـظم العـار ان ادفـع جارى و ضيفـى و هو رسول ابن بنت رسول الله و انا حىّ صحيح و اءسمع و اءرى شديد الساعد كثير الاعوان و الله لو لم آكن الا وحدى ليس ناصر لم ادفعه حتى اموت دونه .
((هانى گـفـت بخدا قسم اينكار براى من بزرگترين ذلت و ننگ است كه پناهنده و مهمان خـود كه فرستاده فرزند رسول خدا است تسليم نمايم در حاليكه زنده ام و به سلامت و مى شنوم و مى بينم و بازوئى توانا و ياران بسيار دارم ، بخدا اگر كسى را هم نداشته باشم و تـنها و بى يار و ياور هم باشم او را تحويل نمى دهم تا آنكه قبل از او بميرم.))
آرى هانى اين مرد خدا و آزاده شهادت را بر ننگ و عار ترجيح داد و حاضر نشد كه مهمان و پناهنده خود را تسليم دژخيمان كند.
مـسلم بن عـمـرو باهلى كه مـاءيوس شد به ابن زياد گـفـت : امـير! مـسلم را تحويل نمى دهد حتى آنكه كشته شود!!
ابن زياد گفت : بخدا اگر او را تحويل ندهى گردنت را مى زنم .
هانى : اذا واللّه تكثر البارقة حولك . ((اگر چنين كنى با شمشيرهاى زيادى روبرو خواهى شد.))
ابن زياد: مـرا به شمشيرهاى كشيده مى ترسانى ، و دستور داد هانى را نزد او بردند و با چوبى كه در دست داشت به صورت و بينى او زد كه گوشت صورتش كنده شد و خون از بينى وى جارى گشت .
هانى دست به قبضه شمشير يكى از ماءمورين برد كه حمله نمايد ليكن پليس ابن زياد مانع شد.
ابن زياد گفت : او را ببريد كه خونش مباح است .
هانى را كشان كشان بردند به اطاقى افكندند و در را برويش بستند حسان بن خارجه به عـبدالله بن زياد گـفـت : مـا او را با حيله و مكر به اينجا كشانديم و تو با او اين چنين رفتار كردى .
ابن زياد خشمگين شد و دستور داد با مشت و سيلى او را بر جاى خود نشاندند محمدبن اشعث گفت : ما به راءى امير خشنوديم زيرا او مؤ دب است!(19)
قصر حكومتى محاصره مى شود
به عمروبن حجاج پدر زن هانى بن عروه خبر دادند كه هانى كشته شد عمرو قبيله مذحج را آگـاه ساخـت و با افـراد قبيله به سوى دارالاماره حركت نمود و قصر را محاصره كردند، عمروبن حجاج در بيرون دارالاماره فرياد برآورد:
((مـن عـمـروبن حجاجم و اين جمعيت سواران قبيله مذحج . لم نخلع طاعة و لم نفارق جماعة .يعـنى ما از تحت فرمان حكومتى خارج نشده ايم و از جامعه نبريده ايم.))
ابن زياد ابتـدا از سر و صداى جمعيت به وحشت افتاد اما از نداى عمرو بن حجاج مطمئن گرديد كه اينان مـرد شورش نيستـند و از سوى آنها خـطرى مـتـوجه حكومـت نيست لذا در كمال آرامش و خيلى ساده به شريح قاضى كوفه گفت برو هانى را ببين كه زنده است و افـراد قـبيله اش را از زنده بودن وى آگـاه ساز، شريح نزد هانى رفت و هانى بمحض مـشاهده شريح فـرياد برآورد: يا للمـسلمـين اءهلكت عـشيرتـى اءين اهل الدّين اين اهل النّصر. ((مسلمانان كمك مگر عشيرة من مرده اند كجايند مسلمانان كجايند اهل دين و اهل نصرت و يارى))
كه مـرا از دست دشمن برهانند، و در اين موقع سر و صدائى شنيد به شريح گـفـت : گـويا صداى قبيله مذحج و ياران خود را مى شنوم . شريح به همـراه يكى از مـاءمورين اطلاعاتى ابن زياد آمده بود پس از مشاهده وضع و حالات هانى و استـمـاع سخنان او بيرون رفت و به افراد قبيله اش اعلان كرد كه هانى كشته نشده و در قيد حيات است اما گفتار هانى را به عذر اينكه جاسوس ابن زياد همراه او است به مردم نرسانيد افراد قبيله با استماع سخنان قاضى كوفه متفرق گشتند عمروبن حجاج خـدا را سپـاس گـفـت ، اين جمـعـيت بى بخـار خـواستـار ديدن يا تـحويل گرفتن هانى نشدند و تا ابد ذلت و پستى و خوارى را براى خود خريدند و در تاريخ به ثبت رساندند، ابن زياد پس از متفرق شدن مردم در معيت محافظين و نگهبانان و جمـعـى از اشراف به مـسجد رفـت و بر فـراز مـنبر شد و مـردم را به اطاعت از خدا و فرمانبردارى از پيشوايان خود دعوت و از تفرقه و نفاق و قيام برحذر داشت .(20)
مسلم بن عقيل قيام مى كند
وقـتـى خـبر كتـك خوردن و زندانى شدن هانى به مسلم رسيد به جارچى گفت نداى ((يا منصور اءمت)) سر دهد و اين شعارى بود بين مسلم و كسانى كه با او بيعت نموده بودند كه هر وقـت اين شعـار را شنيدند خود را به مسلم برسانند و اين همان شعارى است كه رسول خـدا صلى الله عـليه و آله و سلم در جنگ بدر دستور داد مسلمين شعار دهند و آن تـشويق بر مقاومت تا سرحد مرگ است كه همان مفهوم (يا پيروزى يا مرگ) است ابو مخنف از قـول يوسف بن يزيد روايت مى كند كه عبدالله بن حازم بكرى گفت : من فرستاده مسلم بن عـقـيل بودم كه به قصر حكومتى بروم و از هانى خبر بگيرم وقتى خبر كتك خوردن و زندانى شدن هانى را به مسلم گزارش دادم به من دستور فرمود كه اصحاب و ياران را با شعـار (يا مـنصور اءمـت) بخـوانم مـن هم چـنين كردم و اهل كوفـه دور خـانه هانى و اطراف آن جمـع شدند. و به نقل مسعودى دوازده هزار نفر در آن واحد جمع شدند.
مـسلم بن عـقـيل فـرمـاندهان سپـاه خـود را به اين تـرتـيب تـعـيين و پـرچـم قبايل كوفه را ميان آنان توزيع كرد:
1 ـ عبدالله بن عزيز كندى را فرمانده قبيله كند.
2 ـ مسلم بن عوسجه بر قبيله مذحج و اسد.
3 ـ ابو ثمامه صائدى بر قبيله بنى تميم و هَمْدان .
4 ـ عباس بن جعده جدلى را فرمانده مردم شهر كوفه .
ابن زياد كه در مسجد مشغول سخنرانى بود هنگام فرود آمدن از منبر ديد كه مردم مى دوند و مـى گـويند پـسر عقيل آمد، ابن زياد فورا وارد قصر حكومتى شد و درب را بر روى خود بست و از ترس رنگش پريده و بر خود مى لرزيد.
مسلم با اصحاب و ياران خود در حاليكه خود در قلب سپاه قرار داشت بسوى قصر رهسپار شد و مسجد و بازار هم از مردم پر گشته بود و قصر حكومتى را در محاصره قرار دادند و با ابن زياد بيش از پنجاه نفر نبودند سى نفر شرطه و بيست نفر از اشراف ، ياران مسلم بطرف ابن زياد و اطرافـيانش سنگ پرتاب مى كردند و به ابن زياد و پدر و مادرش دشنام مى دادند و لذا كار بر ابن زياد تنگ گشته و او و پنجاه نفر نگهبانان و اشراف در تنگنا قرار گرفته بودند.(21)
كوفيان طريق بيوفائى پيش گرفتند
وقـتـى صداى جمعيت در كاخ طنين انداز شد عبيدالله بن زياد از سران خودفروخته استمداد كرد، افرادى را به اسامى زير براى متفرق ساختن نيروهاى مسلم نام برد:
1 ـ كثير بن شهاب 2 ـ قعقاع بن شورالذهلى 3 ـ شبث بن ربعى تميمى 4 ـ حجار بن ابجر 5 ـ شمر بن ذى الجوشن .
ابن زياد ابتـدا به كثير بن شهاب دستور داد كه از قصر خارج شو و با مذحجيها سخن بگو و آنها را از اطراف مسلم پراكنده ساز و از جنگ و عقوبت و سلطان بترسان عبدالله بن حازم بكرى مـى گـويد: اول كسى كه نزد ما آمد و آغاز سخن نمود كثير بن شهاب بود و خـطاب به مـردم چـنين گـفـت : مـردم ! بخـانواده هاى خـود بپـيونديد و از شر استـقـبال مـكنيد متفرق شويد و جان خود را به خطر ميندازيد كه سپاهيان يزيد اكنون مى رسند و امـير قسم ياد كرده است كه اگر امشب به خانه هاى خود نرويد و اصرار به جنگ داشتـه باشيد علاوه از آنكه فرزندان شما از عطاياى امير محروم خواهند شد سپاه شام كه هم اكنون مـى رسند با شمـا خواهند جنگيد آن وقت است كه بيگناه بجاى گناهكار و غايب بجاى حاضر دستگير مى شود حتى يك نفر از شما را باقى نخواهند گذاشت كه به كيفر اعمالش نرسانند. ابن زياد بقيه اشراف كوفه را كه با وى بودند يكى پس از ديگرى بخارج قصر فرستاد كه آنها هم با مردم سخن گويند و آنان را متفرق سازند.
مـردم بيوفاى كوفه با تهديدات سران آنچنان بر خود ترسيدند كه با خود به سخن مـى پـرداخـتـند: ما را چه كه در كار حكومت دخالت كنيم ، خدا خود ميان آنها اصلاح فرمايد، بهتر است كه در خانه بنشينيم تا فتنه بخوابد.
و لذا از اطراف مـسلم پـراكنده شدند، زن مى آمد و دست پسر و برادر و شوهر خود را مى گـرفـت در حاليكه از ترس رنگ باخته بود و مى گفت : مردم او را كفايت مى كنند، و مرد مـى آمـد و به پسر برادر خود مى گفت : فردا سپاه شام مى آيد تو چگونه مى خواهى با آنها نبرد كنى ، و بدين تـرتـيب مـردم مـسلم بن عـقـيل را تـرك نمودند و به جز پانصد نفر كسى با او نبود و چون نماز مغرب را بجاى آورد آن پانصد نفر هم به سى نفر تقليل يافت .
مـسلم با سى نفر نماز عشاء را بجاى آورد و موقعيكه خواست از در كنده خارج شود ده نفر با او بودند و وقتى از در مسجد خارج شد تك و تنها بود.(22)
مسلم به خانه طوعه پناهنده مى شود
وقتى مسلم از مسجد خارج شد نمى دانست به كجا برود زيرا از يك طرف مهماندار او (هانى بن عـروه) زندانى است و شايسته نبود كه به خانه مهماندار در بند برود و از طرف ديگـر حتـى يك نفر هم با او نبود تا او را راهنمائى كند لذا متحير و سرگردان در كوچه هاى كوفـه مـى گـشت تا از خانه هاى بنى بجيله كه از طايفه كنده بودند گذشت و جلو خانه خانمى رسيد.
آرى در شهر كوفـه فقط يك زن ، انسانى مسلمان و با عاطفه ، خانمى كه بر همه مردان شرافـت داشت پـيدا شد، و او طوعه كنيز اشعث بود كه اشعث او را آزاد كرده بود و اسيد حصرمـى او را به عـقـد ازدواج در آورده و از اسيد فـرزندى داشت بنام بلال كه او هم با مردم بيرون رفته و طوعه جلو در منتظر مراجعت فرزندش بود.
مـسلم نزديك طوعه رسيد و سلام كرد و طوعه جواب سلام او را داد. مسلم كه از ادامه راهش خوددارى كرد، خانم احساس كرد حاجتى دارد پرسيد: ما حاجتك ؟ چه مى خواهى ؟
مسلم آب طلبيد، طوعه وارد خانه شد و ظرف آب را آورد و به مسلم داد مسلم پس از نوشيدن آب جلو در طوعه نشست .
طوعه كه ملاحظه كرد با آشاميدن آب جلو خانه نشست مشكوك شد:
ـ مگر آب نياشاميدى ؟
ـ بلى ؟
ـ به خانه ات برو كه نشستن تو جلو خانه ام صحيح نيست .
مسلم سكوت كرد و جوابى نداد.
طوعه سه مرتبه اين سخن را تكرار كرد و چون ديد پاسخى نمى دهد گفت :
سبحان الله بنده خـدا، برخيز به خانه ات برو خدا ترا نگهدارد شايسته نيست اينجا بنشينى و من اجازه نمى دهم و راضى نيستم كه درب خانه ام نشسته باشى .
هنگـاميكه نشستن جلو خانه را بر او تحريم كرد مسلم برخاست و با صداى آرام تواءم با اندوه گفت : بخدا در اين شهر كسى را ندارم اگر به من احسان كنى و امشب به من جاى دهى نزد خدا ماءجور خواهى بود و شايد بتوانم بعدا جبران نيكى ات را بنمايم طوعه از نحوه سخـن و حركت مسلم احساس كرد غريب است و علاوه داراى شخصيتى است كه وعده پاداش مى دهد لذا پرسيد كيستى ؟
ـ من مسلم بن عقيل كه مردم به من دروغ گفتند و مرا فريب دادند.
خانم با تعجب و اضطراب پرسيد: تو مسلمى ؟
ـ آرى من مسلم بن عقيل نماينده حسين پسر فاطمه ام .
طوعه با كمال خضوع و احترام و عذرخواهى مسلم را به خانه اش دعوت كرد، و با اين حركت شرف دنيا و آخرت را در يك لحظه براى خود كسب نمود.
طوعه سفير حسين عليه السلام را در اتاق پذيرائى جاى داد و كمر خدمت بست ، برايش غذا آورد، امـا مـسلم از كثرت غم و اندوه تمايل به طعام ندارد، اندوه مسلم از آن جهت نيست كه خود گـرفـتار بيوفائى كوفيان گرديده كه سرانجام آن شهادت در راه خدا است و مسلم از آن استـقـبال مى كند بلكه ناراحت از آن است كه چرا براى حسين نامه نوشتم و او را به بيعت كوفـيان امـيدوار ساخـتم و در نتيجه حسين بن على پسر فاطمه اسير دست كوفيان خواهد شد.(23)
بلال فرزند طوعه
ديرى نگـذشت كه بلال فرزند طوعه وارد شد و از تردد مادر به اطاق ديگر مشكوك و علت را جويا شد، مادرش گفت خبرى نيست.
بلال گفت اين آمد و رفت شما به اتاق پذيرايى نشانه خبرى است .
طوعـه پـس از گـرفـتن عهد و پيمان از فرزندش كه مطلب را فاش نسازد داستان مسلم را بازگو كرد، بلال از خوشحالى شب را خواب راحت نداشت تا صبح خبر مسلم را به حكومت جبار ابن زياد برساند.
امـّا مـسلم هم شب را تـا صبح همراه اندوه فراوان به نماز و قرآن پرداخت و در اواخر شب لحظه اى چشمانش را خواب فرا گرفت كه عمويش امير مؤ منان را در خواب ديد كه به او مژده ملاقات مى دهد.
مـسلم از خـواب بيدار شد و دانست كه اجل حتـمـى نزديك است و به فوز شهادت خواهد رسيد.(24)
با شكست انقلاب فعاليت حكومت شروع مى شود
پس از آنكه سر و صداى اطرافيان مسلم فروكش نمود ابن زياد از ترس آنكه مبادا ياران مـسلم خدعه و مكر به كار برده باشند و در كمين نشسته باشند ياران خود را گفت برويد چـوبهاى سقف مسجد را از قسمتهاى مختلف بيرون آوريد و بيفروزيد و چراغها را هم روشن كنيد و همه جاى مسجد را بگرديد كه مبادا اصحاب مسلم در رؤ اياى مسجد پنهان شده باشند اطرافـيان عبيدالله بن زياد هم از قسمتهاى مختلف سقف مسجد را شكافتند و بر چوب و نى آتش افروخته به داخل شبستان ريختند و حتى دسته هاى نى را به ريسمان بسته و از سقف به پـائين مى فرستادند تا معلوم گردد آيا از ياران مسلم كسانى در مسجد كمين كرده اند تا بالاخره مطمئن شدند كسى در مسجد نيست آنگاه وارد مسجد شدند و به جستجو پرداختند و از ياران مـسلم كسى را نيافتند، خبر به ابن زياد دادند، ابن زياد در قصر را گشود و با ياران خود به مسجد آمد و دستور داد جارچى اعلام كند كه هر كس براى نماز عشاء در مسجد حاضر نشود خـونش هدر است مردم به مسجد هجوم آوردند و مسجد مملو از جمعيت شد، پسر زياد پـس از اداء نمـاز به مـنبر رفـت و گـفـت پـسر عـقـيل سفيه و نادان اختلاف و نفاق بين مردم ايجاد كرد پس اگر در خانه كسى يافت شود كه او خـبر ندهد جانش در خطر است و هر كس اطلاع دهد كه مسلم كجا است ديه اش را خواهد گرفت.(25)