دعای امام مستجاب می شود
امام سجاد(ع) اولین لقمه غذا را در دهان گذاشته بودند و تازه غذا خوردن را شروع کرده بودند که صدای کوبه ی در، حیاط را پر کرد.
خادم که مشغول کار بود، زیر لب گفت: آرام مگر سر آورده اید، الان در را باز می کنم. هنوز لحظه ای نگذشته بود که صدای اشک و آه مرد در فضای خانه پیچید. او سمت اتاق می آمد و در حالی که اشک هایش جاری بود می گفت: آقا جان! مژده، مژده، افراد سپاه مختار سر ملعون را آوردند.
امام بر سر سفره بودند که صدای یا الله فرستاده مختار به گوششان رسید. مرد داخل اتاق امام سجاد(ع) شد و گفت: آقا جان! شرمنده که بد موقع خدمت رسیدم. فرمانده ام، مختار دستور داد تا سر عبیدالله بن زیاد ملعون را برایتان بیاورم.
امام سجاد(ع) تا نگاهشان به سر او افتاد، فرمودند: هنگامى كه ما را به مجلس عبيداللّه بن زياد وارد كردند، آن ملعون با اصحاب خود مشغول خوردن غذا بود و سر مقدّس و مطهّر پدرم ، حضرت ابا عبداللّه الحسين(ع) را نيز مقابلش نهاده بودند و من در همان حالت از خداوند متعال تقاضا كردم : پيش از آن كه از اين دنيا بروم ، سر بريده ابن زياد ملعون را ببينم .حالا شكر و سپاس خداوند متعال را به جا مى آورم كه دعاى مرا مستجاب نمود.
سپس امام(ع) سر بر سجده شكر نهاده و فرمودند:
حمد مى گويم و سپاس به جا مى آورم خداوند متعالى را كه دعاى مرا به استجابت رساند و در اين دنيا انتقام خون به ناحقّ ريخته پدرم را از دشمن گرفت .
اعیان الشیعه، عاملی، ج1، ص636