بحث
كنار ستون نشسته بود و اطراف را مي پاييد، منتظر دوستش بود. فرزند جعفر(ع) را ديد كه آرام وارد شد و گوشه اي به نماز ايستاد. متعجب شد از اين كه موسي(ع) هنگام نماز مانع عبور افراد از مقابلش نمي شد.
-سلام ابوحنيفه
دوستش از راه رسيد و كنارش نشست
- خب ديروز بحث «ركوع» تمام شد، قرار است امروز بحث سجده را داشته باشيم.
- فعلا بحث را رها كن تا چيز عجيبي را نشانت دهم.
و دستش را به سمت پسر امام صادق(ع) گرفت.
-او را مي بيني؟ موسي است، نورچشمي جعفر بن محمد(ع)، مثلا نماز مي خواند!
-چطور مگر؟
- چرا نمي فهمي؟ خوب نگاه كن. او نماز مي خواند، اما با مردمي كه از جلويش مي گذرند، كاري ندارد. مگر نشنيده اي آن كه هنگام نماز از جلويت رد مي شود، شيطان است.
- منظور؟
- خب رفيق عزيز، اگر شيطان باشند، بايد با آنها مبارزه كرد، جنگيد و مانع آنها شد.
تو هميشه به دنبال نقطه ضعفي از بني هاشم هستي. آن از برخوردهاي تو سر جلسه درس پدرش، حالا هم كه... ببين ابوحنيفه اگر به اين فكر مي كني كه سراغ پدرش بروي، من نيستم، مي دانم كه باز هم جواب قانع كننده اي خواهد داشت.
- نه، اينبار مطمئنم كه مچش را گرفته ام، حالا مي بيني!
ابوحنيفه بلند شد و گفت:
- بحثمان باشد براي بعد، به هر حال من دارم مي روم، اگر دوست نداري، نيا.
و راه خانه امام صادق(ع) را پيش گرفت.
در باز بود و چند نفر از اصحاب دور امام(ع) را گرفته بودند. منتظر شد تا كارشان با حضرت تمام شود، جلو رفت، سلام كرد و با خوشحالي جريان را تعريف كرد.
-خب، اين هم از نورچشميت موسي، چه داري بگويي جعفر بن محمد؟
و نيش خندي از سر پيروزي زد. امام(ع) كه نگاه و حال ابوحنيفه را ديد، او را دعوت كرد تا بنشيند.
-بگذار فرزندم بيايد و خودش علت كارش را بگويد.
-آخر من كه مي دانم و... باشد قبول، صبر مي كنيم.
منتظر ماندند تا حضرت موسي كاظم(ع) وارد شد، امام صادق(ع) با بيان اعتراض ابوحنيفه از فرزندش خواست تا توضيح دهد. حضرت كاظم(ع) كه به محض ورود متوجه ماجرا شده بود، رو به پدرش كرد و گفت:
پدر عزيزم، هنگام نماز حس مي كردم، خداوند از آن مردم به من نزديك تر بود. در اشاره به همين موضوع قرآن مي فرمايد: «نحن اقرب اليه من حبل الوريد».
ابوحنيفه ساكت شد و به فكر فرو رفت.
امام صادق(ع) برخاست پيشاني فرزند را بوسيد و بر او آفرين گفت و با خداحافظي مختصر از اتاق خارج شد.
حمزه معلي--روزنامه کیهان