مقتل مطهر
اولين تيري که به طرف خيام امام حسين (ع) رها شد
در روز عاشورا مقداري از رذالتهاي عمرسعد، معلول اين بود که فکر ميکرد ممکن است گزارشهاي گذشته به ابنزياد رسيده باشد که عمرسعد، تعلل ميورزد و يک مقدار هواخواه حسين بوده است.
لذا براي اين که خودش را از روسياهي نزد ابنزياد بيرون بياورد، يک سلسله رذالتها کرد؛ براي اينکه آنها را براي اينزياد نقل کنند، وقتي که دو طرف در مقابل يکديگر ايستادند، به تيراندازهاي خود گفت: آماده باشيد. همه آماده شدند. اولين کسي که تير را به کمان کرد و به طرف خيام حسيني انداخت، خود او بود. بعد فرياد زد:
« ايها الناس، همه نزد عبيدالله زياد شهادت بدهيد که اول کسي که به طرف حسين تير انداخت، من بودم !
شهادت عابسابن شبيب شاکري
مردي از اصحاب اباعبدالله به نام عابسبن ابي شبيب شاکري، که خيلي شجاع بود و آن حماسه حسيني هم در روحش بود، آمد وسط ميدان ايستاد، هماورد طلبيد.
کسي جرأت نکرد بيايد، اين مرد ناراحت و عصباني شد و برگشت، خود را از سر برداشت.
زره را از بدن بيرون آورد، چکمه را از پا بيرون کرد و لُخت به ميدان آمد و گفت: « حالا بياييد با عابس بجنگيد.»
باز هم جرأت نکردند. بعد دست به يک عمل ناجوانمردانه زدند، سنگ و کلوخ و شمشير شکستهها را به سوي اين مرد بزرگ پرتاب کردند و به اين وسيله او را شهيد نمودند. ( جوشن زبر گرفت که ما هم نه ماهيم. )
اصحاب اباعبدالله در روز عاشورا، خيلي مردانگي نشان دادند؛ خيلي صفا و وفا، نشان دادند. هم زنان و هم مردان آنها واقعاً تابلوهايي در تاريخ بشريت ساختند که بينظير است. اگر اين تابلوها در تاريخ فرنگيها ميبود، آن وقت ميديديد از آنها چه ميساختند.
عبدالله بن عُمير و مادر فداکارش
جناب عبداللهبن عمير کلبي، يکي از افرادي است که در کربلا، هم زنش همراهش بود و هم مادرش.
مرد خيلي قوي و شجاعي بود. وقتي ميخواهد به ميدان برود، زن او مانع ميشود؛ «کجا مي روي؟ من را به کي ميسپاري؟ ( تازه زفاف کرده بود ) پس من چه کنم؟ »
فوراً مادرش آمد و گفت:
« پسرم مبادا حرف زنت را بشوني. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فداي حسين نکني، شير پستانم را به تو حلال نخواهم کرد. »
اين مرد بزرگ ميرود، ميجنگد تا شهيد ميشود.
بعد همين زن عمود، خيمهاي را برميدارد و به دشمن حمله ميکند.
اباعبدالله فرياد ميکند: « اي زن، برگرد، خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است. امر آقا را اطاعت ميکند.
سري که در راه خدا داديم، پس نميگيريم
ولي دشمن رذالت ميکند. سر اين مرد بزرگ را از بدن جدا و براي مادرش پرتاب ميکنند:
« بيا بچّهات را تحويل بگير. »
سرِ جوانش را بغل ميگيرد، به سينه ميچسباند، مي بوسد، مرحبا پسرم، آفرين پسرم، حالا ديگر من از تو راضي شدم و شيرم را به تو حلال کردم.
بعد از آن به طرف لشکر دشمن مياندازد و ميگويد: « ما چيزي را که در راه خدا دادهايم، پس نميگيريم. »
نوجوان افتخار آفرين
اباعبدالله يک وقت ميبيند در اين صحنه، جزء افرادي که آمدهاند و از او اجازه ميخواهند، بک بچه ده دوزاده ساله است که شمشير به کمرش بسته است. آمد خدمت آقا عرض کرد: « اجازه دهيد من به ميدان جنگ بروم « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِي الْمَعّريکَه ».
اين طفل کسي است که قبلاً پدرش شهيد شده است. فرمود: تو کودکي، نرو. عرض کرد: اجازه دهيد، من ميخواهم بروم. فرمود: من ميترسم مادرت راضي نباشد. گفت: با اباعبدالله « اِنَّ اُمّي اَمَرَتْني » مادرم به من فرمان داده و گفته است بايد بروي، اگر خودت را فداي حسين نکني، از تو راضي نيستم.
اين طفل آن چنان باادب است، آن چنان باتربيت است که افتخاري درست کرد که احدي درست نکرده بود. هرکسي که به ميدان ميرفت، خودش را معرفي ميکرد. در عرب رسم خوبي بود که افراد خود را معرفي ميکردند و به همين جهت که اين طفل، خود را معرفي نکرد، در تاريخ مجهول مانده که پسر کدام يک از اصحاب بوده است.
مقاتل او را نشناختهاند. فقط نوشتهاند: « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِي الْمَعّريکَه » چرا؟
آيا رجز نخوانده؟ رجز خواند، امّا ابتکاري به خرج داد و رجز را طور ديگري خواند، ابتکاري که هيچ کس به خرج نداده بود. اين طفل وقتي به ميدان رفت، شروع کرد به رجز خواندن. گفت:
« اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَميرُ » ايّهاالناس، من کسي هستم که آقايش حسين است و براي معرفي من همين کافي است.
اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَميرُ
سُرورُ فؤادِ البَشيرِ النّذير
امام حسين (ع) بر بالين حر
اين مرد ميجنگد تا شهيد ميشود. اباعبدالله او را بيپاداش نگذاشت. فوراً خود را بر بالين اين مرد بزرگوار رساند. برايش غزل خواند: « وَ نِعْمَ اللحُرُْ حُرُّ بَني رياحٍ. »
اين حرّ رياحي، چه حرّ خوبي است. مادرش عجب اسم خوبي برايش انتخاب کرده است. روز اول گفت: « حرّ، آزادمرد. » راستي که تو آزاد مرد بودي.
حسين است، بزرگوار و شريف است تا حدّي که ميتواند، اصحاب خود را تفقّد ميکند. اين خودش امر به معروف و نهي از منکر است.
کساني که حسين (ع) ، خود را به بالين آنها رساند، مختلف بودند. هر کس در يک وضعي قرار داشت، وقتي امام وارد ميشد، يکي هنوز زنده بود و با آقا صحبت ميکرد، ديگري در حال جان دادن بود.
جانم فداي عباس
در ميان کساني که اباعبدالله (ع) خود را بر بالين آنها رسانيد، هيچ کس وضعي دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش ابالفضلالعبّاس براي او نداشت. برادري که حسين (ع) خيلي او را دوست ميدارد و يادگار شجاعت پدرش اميرالمؤمنين است. در جايي نوشتهاند: اباعبدالله (ع) به او گفت:
برادرم: « بِنَفسي اَنْتَ » عباس جانم ! جان من به قربان تو. اين خيلي مهم است.
عباس در حدود بيست و سه سال از اباعبدالله، کوچکتر بود. ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عبّاس يک مرد جوان 34 ساله بود. )
اباعبدالله، به منزلهي پدر اباالفضل از نظر سنّي و تربيتي به شمار ميرفت. آن وقت به او ميگويد:
« برادر جان ! « بِنَفسي اَنْتَ » اي جان من به قربان تو ! »
منبع : کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری
http://www.shamimm.ir
سلام دوست عزیز و بزرگوار-ممنون از مقالاتی که گذاشتید؟؟؟........