بیاتو کمی فکر کن!
دوست داشتن را
شُکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام.
عكسهاي بسيار تامل برانگيزي بود...............
داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟
آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟
نه من به این اراجیف اعتقادی ندارم؛ من یک کافرم
مگه تا حالا مامانو دیدی؟
منبع : شفقنا
وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ﴿۲﴾
و هر كس تقواي الهي پيشه كند
خداوند راه نجاتي براي او فراهم ميكند. (۲)
وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ
فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ﴿۳)
و او را از جائي كه گمان ندارد روزي ميدهد،
و هر كس بر خداوند توكل كند كفايت امرش را ميكند،
خداوند فرمان خود را به انجام ميرساند،
و خدا براي هر چيزي اندازهاي قرار داده است.
"سوره طلاق"
در حقیقت آدم در یه سکانس از زندگیش گیر میکنه
و بعد مهم نیست تا کجا پیش میره ، تا هر جایی هم که بره
باز با یه چشم به هم زدن برمیگرده به همان سکانس ،
همان سال ، همان روز ، همان لحظه....
و پیر شدن انسان از این لحظه شروع میشه !
گاهی به بعضـــــیا باید گفت :
" اگه برام بـــزرگ شده بودی ،
فقط به خاطر خطـــای دیــدم بود " !
شهيد غلامعلي پيچك در بخشي از وصيتنامه خود نوشته است:
"جنازه مرا بر روی مین ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند، ما در راه خدا از جنازهمان دریغ داریم،
به دامادی دو ماهه من ننگرید، دامادی بزرگی در پیش داریم."
جنگ سختی شروع شده بود.
صدای به هم خوردن شمشیر ها برای لحظه ایی قطع نمی شد. سرداران و سربازان در سپاه تن به تن می جنگیدند. یک سپاه حق بود و دیگری باطل.
ابری از غبار روی بیابان مثل چادری بزرگ سایه افکنده بود.اسب ها شیهه می کشیدند و دنبال هم می دویدند.در آن میان
امام علی ( ع) با شجاعت شمشیر می زد و گاه دور خودش می چرخید و حریف می طلبید.ناگهان دشمنی فریاد زد :
ای علی چه شمشیر زیبایی داری! کاش آن را به من می بخشیدی!
و بلند خندید و سرش را به سویی دیگر چرخاند تا حریف پیدا کند که سایه ایی در پشت سرش دید.
علی ( ع) بود که به او لبخند می زد. امام شمشیر خود را در مقابل او گرفته بود و
گفت: بگیر٬ این شمشیر را به تو بخشیدم!
مرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد.رنگش پرید و عرق سردی بر پیشانی اش نشست.
می دانست امام از روی دوستی شمشیرش را به سویش دراز کرده است. مرد عقب عقب رفت.
امام هنوز لبخند می زد.
مرد پرسید: از تو تعجب می کنم که می خواهی در چنین هنگامی شمشیرت را به من هدیه کنی!
علی ( ع) گفت: مگر نه این است که تو دست خواهش به سوی من دراز کردی. از جوانمردی به دور دیدم که تو را محروم کنم!
مرد طاقت نیاورد و بی اختیار دوید و خودش را به پاهای علی انداخت.پاهایش را بوسید و با بغض گفت:
من به دین شما ایمان اوردم.
حتما دین شما است که خوبی را به شما یاد داده است. من بنده ی چنین دینی هستم. و مسلمان شد و سپس به سپاه امام علی(ع) پیوست.
برگرفته از:
کتاب چه شمشیر زیبایی