راسخون

بیاتو کمی فکر کن!

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

من از عشق متنفرم
 
زیرا یک بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم...
 
"مارک تواین"
SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 دوست داشتن را

نه "می نویســـــــــــــــند"
 
نه "می گویـــــــــــــــــند "
 
"ثابت میکنند"
SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 شُکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام.

 
 من آزادم که خدای خود را آنطور که
 
 دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم،
 
خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیز فهم
 
 و اتفاقا خیلی هم شوخ است!
 
بابا لنگ دراز
جین وبستر
 
ــــــــــــــ
جودی آبوت
SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

 

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

از تصادف جان سالم به در برده و می گوید:
 
 زندگی اش را مدیون ماشین مدل بالایش است ...
 
و خدا آن بالا همچنان لبخند می زند ...
mosi_bamaram11 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1159
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

عكسهاي بسيار تامل برانگيزي بود...............

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟
آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟


نه من به این اراجیف اعتقادی ندارم؛ من یک کافرم
مگه تا حالا مامانو دیدی؟
منبع : شفقنا

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

گرسنگی پدرم
 
یک شب سیر شد
 
وقتی بدنم با دستهای
 
آلوده مرد همسایه
 
قیمت می شد!
SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

 

 

شازده کوچولو گفت: سلام
 
گل گفت: سلام
 
شازده کوچولو با ادب پرسید: آدمها کجایند؟
 
گل که روزگاری عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدمها؟! 
 
گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد، سالها پیش دیدم شان
 
 منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد.
 
باد این ور و آن ور می بردشان نه اینکه ریشه ندارند
 
 این بی ریشه گی حسابی اسباب دردسرشان شده
 
شازده کوچولو گفت: خداحافظ
 
گل گفت: خداحافظ
 
"شازده کوچولو"
 
"اثری از آنتوان دوسنت اگزوپری"
 
با ترجمه احمد شاملو
 
"مطالعه این کتاب توصیه میشود"
 
SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

 

 

مردانگی نگاه پرهیبت کودکانه ات
 
طـــــعنه به هیبت مردانه ام زد......
SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ﴿۲﴾

و هر كس تقواي الهي پيشه كند 

خداوند راه نجاتي براي او فراهم مي‏كند. (۲)

وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ

 فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ﴿۳)

و او را از جائي كه گمان ندارد روزي مي‏دهد،

 و هر كس بر خداوند توكل كند كفايت امرش را مي‏كند،

 خداوند فرمان خود را به انجام مي‏رساند،

 و خدا براي هر چيزي اندازه‏اي قرار داده است.

"سوره طلاق"

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

در حقیقت آدم در یه سکانس از زندگیش گیر میکنه 

و بعد مهم نیست تا کجا پیش میره ، تا هر جایی هم که بره

 باز با یه چشم به هم زدن برمیگرده به همان سکانس ،

 همان سال ، همان روز ، همان لحظه....

 و پیر شدن انسان از این لحظه شروع میشه !

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

گاهی به بعضـــــیا باید گفت :

" اگه برام بـــزرگ شده بودی ،

 فقط به خاطر خطـــای دیــدم بود " !

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

 شهيد غلامعلي پيچك در بخشي از وصيتنامه خود نوشته است:

"جنازه مرا بر روی مین ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند، ما در راه خدا از جنازه‌مان دریغ داریم،

به دامادی دو ماهه من ننگرید، دامادی بزرگی در پیش داریم."

SHADI220 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 319
|
تاریخ عضویت : مهر 1390 

 

جنگ سختی شروع شده بود.

صدای به هم خوردن شمشیر ها برای لحظه ایی قطع نمی شد. سرداران و سربازان در سپاه تن به تن می جنگیدند. یک سپاه حق بود و دیگری باطل.

ابری از غبار روی بیابان مثل چادری بزرگ سایه افکنده بود.اسب ها شیهه می کشیدند و دنبال هم می دویدند.در آن میان

امام علی ( ع) با شجاعت شمشیر می زد و گاه دور خودش می چرخید و حریف می طلبید.ناگهان دشمنی فریاد زد :

 ای علی چه شمشیر زیبایی داری! کاش آن را به من می بخشیدی! 

و بلند خندید و سرش را به سویی دیگر چرخاند تا حریف پیدا کند که سایه ایی در پشت سرش دید.

علی ( ع) بود که به او لبخند می زد. امام شمشیر خود را در مقابل او گرفته بود و

 گفت: بگیر٬ این شمشیر را به تو بخشیدم!

مرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد.رنگش پرید و عرق سردی بر پیشانی اش نشست.

 می دانست امام از روی دوستی شمشیرش را به سویش دراز کرده است. مرد عقب عقب رفت.

 امام هنوز لبخند می زد.

مرد پرسید: از تو تعجب می کنم که می خواهی در چنین هنگامی شمشیرت را به من هدیه کنی!

علی ( ع) گفت‌: مگر نه این است که تو دست خواهش به سوی من دراز کردی. از جوانمردی به دور دیدم که تو را محروم کنم!

مرد طاقت نیاورد و بی اختیار دوید و خودش را به پاهای علی انداخت.پاهایش را بوسید و با بغض گفت:

 من به دین شما ایمان اوردم.

حتما دین شما است که خوبی را به شما یاد داده است. من بنده ی چنین دینی هستم. و مسلمان شد و سپس به سپاه امام علی(ع) پیوست.

برگرفته از:

کتاب چه شمشیر زیبایی