واقعه کربلا2
پس از خطابه ی امام(ع) در صبح روز عاشورا زهیربن قین که مردی شریف و شجاع و از دلاوران نامی حضرت بود سوار بر اسب در مقابل کوفیان ایستاد و آنها را اندرز داد که شما راه ضلالت می پویید، از شفاعت پیغمبر دورید، زیرا ذریه ی او را به قتل می رسانید. ای اهل کوفه! شما را اغفال کرده و به کربلا آورده اند. امیر شما پسر مرجانه و فردی خونخوار و سفاک است او روسای شما را چون حجربن عدی و هانی بن عروه را به قتل رسانده و سپس مثله کرده است. شمر چون دریافت که سخنان زهیر می تواند طغیانی در لشکر ایجاد کند با سخنان زشت و ناسزا بیانات زهیر را قطع کرد. امام (ع) زهیر را خواستند و فرمودند « این نصایح بر این قوم گمراه اثر نمی کند.»
حر بن یزید ریاحی با مشاهده ی این منظره دریافت که این گروه تصمیم قطعی بر کشتن امام (ع) دارند. پس نزد عمربن سعد آمد و از او پرسید: « آیا با این مرد خواهی جنگید؟» عمربن سعد گفت:« آری جنگی خواهم کرد که کمترین اثرش افتادن سرها و دستها باشد!»
حر گفت: « آیا نمی توانی درباره ی پیشنهاد امام راه مسالمت را پیش گیری؟» ابن سعد گفت:« اگر کار به دست من بود چنین می کردم اما امیر و فرمانروای تو ، عبیدالله از این کار سرباز زده است.» حر آزرده خاطر بازگشت و در دل گفت من باعث تمام گرفتاری امام (ع) شده ام، اگر من راه را بر امام حسین(ع) نمی بستم اینک ناظر چنین حوادث تلخی نمی شد...
حر با قلبی شکسته و چشمی اشکبار در حالی که زیر لب زمزمه می کرد : « بارالها به سوی تو باز می گردم و امیدوارم که توبه ام را بپذیری. خدایا! من دلهای دوستان تو و فرزندان پیامبرت را به هراس افکندم این گناه بزرگ را بر من ببخشای .» به بهانه ی آب دادن به اسب خود از لشکریان بنی امیه دور شد و در حالی که لرزه سراسر وجودش را گرفته بود رو به خیمه گاه امام حسین (ع) آورد و با چشم گریان و شرمندگی و زبان عجز به امام (ع) عرض کرد:
« ای پسر رسول خدا! فدایت شوم. من همان کسی هستم که از بازگشت شما جلوگیری کردم و راه را بر شما بستم و شما را در بیابانها گرداندم تا به این سرزمین رساندم. هرگز گمان نمی کردم که این قوم با شما اینگونه رفتار کنند و پیشنهادشما را رد نمایند و حرمت شما را نگه ندارند. به خدا سوگند اگر می دانستم که آنان کار را به این مرحله می رسانند هرگز مرتکب کاری که انجام داده ام نمی شدم. اینک از کرده ی خود پشیمانم و به درگاه خدا توبه می کنم و آماده ام تا در راه شما جانبازی کنم و در پیشگاهتان به فوز شهادت نائل آیم. آیا توبه ی من پذیرفته خواهد شد؟»
امام (ع) فرمودند:« آری خدای مهربان توبه پذیر است، از مرکب فرود آی.» حر گفت: « اگر من در راه شما سواره کارزار نمایم از جنگیدن پیاده بهتر است» امام (ع) پس از دعای خیر ، او را اجازه داد و حر در مقابل لشکریان عمربن سعد ظاهر شد و پس از وعظ و خطابه و اعتراف به گناه خود و عفو و کرم امام (ع) کوفیان را از راهی که در پیش گرفته اند بر حذر داشت. اما لشکریان عمربن سعد که تحمل شنیدن سخنان آتشین او را نداشتند به سوی او تیر افکندند ، حر نیز برآنان حمله ور شد و پس از اینکه گروه زیادی از آنان را به خاک افکند به سوی امام بازگشت تا اینکه در حمله عمومی پس از شهادت حبیب بن مظاهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد و امام در حالی که گرد و خاک را از چهره ی او پاک می کرد فرمود:« تو آزادی! همان گونه که مادرت تو را حر نامید.»
ابن سعد که ادامه ی این وضع را خطرناک می دید و می ترسید تزلزلی در سپاهش ایجاد شود فرمان آماده باش صادر کرد و خود تیری به طرف خیمه های امام حسین(ع) افکند و اطرافیانش را شاهد گرفت که در نزد امیر ابن زیاد بگویند که او اولین تیر را به سوی خیمه های اباعبدالله الحسین پرتاب کرده است. بعد از آن باران تیر از جانب دشمن بر لشکر امام(ع) باریدن گرفت...
در این هنگام امام حسین(ع) به یاران خود فرمودند:« خداوند شما را رحمت کند، برخیزید و برای مرگی که گریزی از آن نیست آماده شوید که این تیرها پیامهای دشمن است که شما را به نبرد فرا می خواند.» عاشقان شهادت و دلباختگان لقای الهی به کارزاری سخت مشغول شدند و مدتی به نبرد ادامه دادند. پس از آنکه گرد و غبار حاکی از اولین حمله ی عمومی نشست پنجاه نفر از یاران امام (ع) به شهادت رسیده بودند.
باردیگر امام به دشمنان فرمود: « آیا هیچ فریاد رسی نیست که به خاطر خدا ما را یاری دهد؟ آیا هیچ انسان شرافتمندی نیست که از حریم مقدس رسول خدا پاسداری نماید؟» در این لحظه فردی به نام یزید بن زیاد بن مهاصر که جزء سپاه ابن سعد بود به خود آمد و به یاری امام شتافت و در حمایت از امام (ع) به سوی دشمن تیر اندازی کردو با هر تیری که پرتاب می کرد امام دست به دعا برمی داشت که :« بارالها تیرش را به هدف برسان و پاداش او را بهشت قرار ده» ، و سرانجام نیز ردای شهادت بر تن پوشید...
دشمنان یک به یک به میدان آمده مبارز می طلبیدند و یاران امام (ع) بی درنگ به سویشان می شتافتند. نخستین کسانی که از سپاه اموی به میدان آمدند ، یسار غلام زیاد و سالم غلام عبیدالله بودند. عبدالله بن عمیر کلبی از سپاه امام برخاست و برای نبرد اجاز ه خواست. او مردی بلند قامت و درشت هیکل بود که پیاده همراه همسرش برای یاری حضرت از کوفه گریخته بود.
عبدالله ابتدا بر یسار حمله کرد و با ضربه شمشیر او را از پای درآورد. در این هنگام سالم از پشت بر وی تاخت، عبدالله دست خود را سپر قرار داد و در نتیجه انگشتانش قطع شد. بلافاصله بر سالم ضربه ای کاری زد و او را به هلاکت رساند ام وهب همسر او بی درنگ میله ی بزرگی به دست گرفت و نزد شوهر آمد تا با او به نبرد با دشمنان بپردازد عبدالله از وی خواست که نزد زنان بازگردد اما چون نپذیرفت امام فرمود:« خداوند به شما پاداش نیکو دهد. ای بانوی محترم نزد زنان بازگرد. زیرا جهاد بر زنان واجب نیست.» ام وهب فرمان امام را پذیرفت و بازگشتعبدالله بار دیگر به میدان شتافت و کارزاری سخت کرد و دو نفر دیگر را نیز به هلاکت رساند انگاه هانی بن ثبیت حضرمی و بکیربن حی وی را به درجه شهادت رساندند. ام وهب بر بالین همسرش حاضر شد و گرد و خاک را از چهره اش پاک کرد در این هنگام شمر به یکی از غلامان خود به نام رستم گفت که ام وهب را بکشد و به این گونه ام وهب نیز در کنار همسر خود به فیض شهادت نایل شد...