حسینیه
ورود کاروان به كربلا
شد زمین و زمان همه درهَم
كربلا چون قدوم دلبر دید
نینوا از مهابتِ سلطان
زیر پای حسین می لرزید
پا ز مركب چو بر زمین بگذاشت
می زد از آسمان فرشته صَلا
آیه ای بر امام نازل شد
قل اعوذ برب كرب و بلا
چه شد ای مركبِ زبان بسته ؟!
كه قدم از قدم نَه برداری ؟
گوشه ی دیده ات چرا خیس است؟
مگر از كربلا خبر داری؟
پیشِ قدِّ رسای ساقی بود
نخل ها سر فرود آوردند
كودكان در برِ عمو عباس
مَشك ها، هر چه بود آوردند
قول دادند، موج های فرات
كه كسی تشنه لب نمی ماند
خارها هم به ساربان گفتند
هیچ طفلی عقب نمی ماند
غیرتِ كودكانه را بنگر
گریه ها گریه های نوزاد است
حیرتِ ماورا را بنگر
خنده ها خنده های صیاد است
روی دستِ تمام دخترها
عمه كارِ بهانه ای می داد
با زبان اشاره غم ها را
ردّ پایی، نشانه ای می داد
گفت با خویش زیر لب زینب
این زمین را چه جور می بینی؟
ناگهان زد صدا: برادر جان!
نیزه ها را ز دور می بینی؟
دارد از گوشه گوشۀ میدان
دسته دسته سپاه می آید
نكند این چنین كه می بینم
خبر از قتلگاه می آید
این همه لشگر از كجا آمد؟
پس چه شد وعده های مهمانی؟
باغ هاشان چه میوه ها داده!
سفره هاشان پُر از پریشانی!
كوله هاشان چرا پر از تیر است؟
بارهاشان چرا پر از سنگ است؟
می شود تا مدینه برگردیم؟
دلِ من بهر مادرم تنگ است؟
کاروان در مسیر کربلا-ورود به ماه محرم
باز این چه نواست، وز کجا میآید؟
کاین نغمه به گوش آشنا میآید
یا رب چه غبار دلنشینی است که باز
بر لوح دل از خاطره ها میآید ؟
این کیست، که از قِصۀ پر غُصۀ او
غم های دگر، به انتها میآید؟
این کیست، که بر پردۀ دل چنگ زند
کز شور غمش، دل به نوا میآید؟
این کیست، که از شتاب چرخ عمرش
گرد غم و طوفان عزا میآید؟
این کیست، که از شعار آزادی او
بر گوش مجاهدان، ندا میآید؟
این کیست، که هر کس شنود نامش را
با چشم تر و، نوحه سرا میآید؟
این کیست، که هر جا گذرد، همچو بهار
بوی گل سرخ، از فضا میآید؟
این کیست، که حج خویش، ناکرده تمام
لبیک به لب، به نینوا میآید؟
خون در دل عاشقان حق، میجوشد
یک لاله عذار حق نما میآید
از شهر نبی، مسافری سرگردان
با قافله اش، به کربلا میآید
این عاشق سرگشته، حسین است، حسین
کاینجا به مشیت خدا میآید
این ذبح عظیم است، که از بیت خدا
با جمله عزیزان به منا میآید
اکبر به شتاب، از پی ثار الله
با قلب حسین، پا به پا میآید
قاسم که درین سفر بجای حسن است
آید به نظر که مجتبی میآید
عباس به پاس محمل خواهر خویش
چون سایۀ زینب، ز قفا میآید
گر جنگ و ستیز است، خدایا، در پیش
پس دختر زهرا به کجا میآید؟
کس نیست ( حسانا ) که بپرسد ز رباب:
با اصغر شش ماهه، چرا میآید؟
ورود کاروان به کربلا
الهـی بـهـر قـربانی بـه درگاهـت سـر آوردم
نـه تنها سـر برایت بلکه از سر بهتر آوردم
پــی ابـقـاء قــد قامت بـه ظهر روز عاشورا
بـــرای گـــفــتــن الله اکــبــر، اکــبــر آوردم
پــی آزادی نــسـل جـــوان از بـنـــد اسـتـبـداد
بـرادر زاده ای چـون قـاسـم فــرخ فـر آوردم
عـلی را در غدیر خم نبی بگرفته روی دست
ولـی مـن روی دست خود عـلی اصغر آوردم
عــلی انگشـتر خـود را بـه سائل داد
اما مـن بــرای ساربان انگشت و بـا انـگـشتـر آوردم
بــرای آنکـه همـدردی کنـم با مـادرم زهــرا
بــرای خـوردن سیلی سـه ساله دخـتر آوردم
بــرای کشتـن دونان بـه دشت کـربلا یـا رب
چــو عـباس همایـون فـر امیـر لشگـر آوردم
بــرای آنکـه قـرآنت نـگــردد پـایمـال اسـب
بــرای ســم مـرکــب هـا خـدایـا پــیـکـر آوردم
حسن را گر که از لخت جگر آکنده شد تشتی
مـن اینک ســر بـرای زینت تـشت زر آوردم
ورود کاروان به کربلا
ای مرا از لحظۀ دیدار تاج سر حسین
هم برادر بودی و هم یار هم یاور حسین
هر کجا بردی مرا خرسند می بودم ولی
این سفر بی تابم و محزونم و مضطر حسین
این بیابان بوی هجران و غم و خون می دهد
روی برگردان از این صحرای غم پرور حسین
گر ندارد کربلا قصد جدایی بین ما
پس چرا جا داده در خود این همه لشگر حسین
گفته بودی میهمانی می روم اما بگو
میزبان آورده با خود پس چرا حنجر حسین
آن عرب با تیرهای سهمگینش را بگو
بر نمی دارد چرا چشم از علی اصغر حسین
نیزه داران گوئیا بر هم نشانی می دهند
از قد و بالای رعنای علی اکبر حسین
عده ای در بین نخلستان کمین بنشسته اند
قصدشان باشد گمانم صید آب آور حسین
این همه شمشیر و تیر از بهر استقبال نیست
ترس آن دارم تو را بینم ولی بی سر حسین
حیف از این گل ها که با خود همسفر آورده ای
بیم آن دارم که گردد باغبان پرپر حسین
ورود کاروان به کربلا
جمال دلبرم چون آفتاب است
چو گیسویش دلم در پیچ و تاب است
به بزم عشق هر کس را که دیدم
به یاد چشم او مست و خراب است
صفا و مروه را بی او صفا نیست
بدون مهر او زمزم سراب است
حرم شاهد بُود صاحب حرم اوست
حرم بی صاحبش در اضطراب است
طواف کعبۀ گِل هفت بار است
طواف کعبۀ دل بی حساب است
زمین کربلا دیده به راهش
صدف چشم انتظار دُرّ ناب است
شَود بانوئی از محمل پیاده
که بال صد ملک او را رکاب است
تماشا کن که زهرای سه ساله
به روی دامن عباس خواب است
زهر سو دیدۀ تیر سه شعبه
به زیر حنجر طفل رباب است
ورود کاروان به کربلا
لحظه ای دنیا ندیده آرمیدنهای من
سوخته از دست غم بال تپیدنهای من
می رسم تا كربلا با محمل بارانی ام
بوی رفتن می دهد حتی رسیدن های من
نیزه و شمشیر ها آمادۀ مهمانی اند
وای از گودال و وای از داغ دیدن های من
سایه ام پیدا نبود عمری ولی اینجا ببین
از حرم تا قتلگاه تو دویدنهای من
یادگار مادرم! آنروز می آید چه زود
از ضریح حنجر تو بوسه چیدن های من
با همه می آیم و تنها از اینجا می روم
مُردنم آسانتر از این دل بریدن های من
داغ ها را یك تنه تا به قیامت می برم
می روی بر نیزه می بینی خمیدن های من
ورود کاروان به کربلا
لحظه ای دنیا ندیده آرمیدنهای من
سوخته از دست غم بال تپیدنهای من
می رسم تا كربلا با محمل بارانی ام
بوی رفتن می دهد حتی رسیدن های من
نیزه و شمشیر ها آمادۀ مهمانی اند
وای از گودال و وای از داغ دیدن های من
سایه ام پیدا نبود عمری ولی اینجا ببین
از حرم تا قتلگاه تو دویدنهای من
یادگار مادرم! آنروز می آید چه زود
از ضریح حنجر تو بوسه چیدن های من
با همه می آیم و تنها از اینجا می روم
مُردنم آسانتر از این دل بریدن های من
داغ ها را یك تنه تا به قیامت می برم
می روی بر نیزه می بینی خمیدن های من
ورود کاروان به کربلا
لحظه ای دنیا ندیده آرمیدنهای من
سوخته از دست غم بال تپیدنهای من
می رسم تا كربلا با محمل بارانی ام
بوی رفتن می دهد حتی رسیدن های من
نیزه و شمشیر ها آمادۀ مهمانی اند
وای از گودال و وای از داغ دیدن های من
سایه ام پیدا نبود عمری ولی اینجا ببین
از حرم تا قتلگاه تو دویدنهای من
یادگار مادرم! آنروز می آید چه زود
از ضریح حنجر تو بوسه چیدن های من
با همه می آیم و تنها از اینجا می روم
مُردنم آسانتر از این دل بریدن های من
داغ ها را یك تنه تا به قیامت می برم
می روی بر نیزه می بینی خمیدن های من
ورود کاروان به کربلا
الا! یاران من! میعادگاه داور است، این جا
بدن ها غرق خون، سرها جدا از پیکر است، این جا
مَلَک! قرآن بخوان در خاکِ روح انگیز این وادی
که هفتاد و دو گل از باغ عترت، پرپر است، این جا
نیازی نیست گل ریزد، کسی در مقدم مهمان
که صحرا لاله گون از خونِ فرقِ اکبر است، این جا
مگر نه در نماز عشق می باید وضو از خون
وضوی من ز خونِ حلقِ پاک اصغر است، این جا
شود جان عمویی هم چو من، قربانی قاسم
که مرگ سرخ بر وِی، از عسل شیرین تر است، این جا
شود حل، مشکل بی آبی اطفال معصومم
که سقا با دو چشم خون فشان، آب آور است، این جا
نه تنها از تن مردان جنگی، سر جدا گردد
به نوک نیزه، طفل شیر خوارم را سر است، این جا
مبادا کس در این صحرای خونین، نام آب آرد!
جواب "العطش" شمشیر و تیر و حنجر است، این جا
الهی! دخت زهرا، پای در گودال نگذارد
که کعب نی جواب "یا اخا"ی خواهر است، این جا
عجب نبود گر ابناء بشر گریند خون بر من
که از خون گلویم رنگ، موی مادر است، این جا
به عُمر خود مزن غیر از در این خانه را "میثم"!
زیارتگاه دل تا صبح روز محشر است، این جا
ورود کاروان به کربلا
آفتاب دوباره ای پیداست
روی دوشش ستاره ای پیداست
مشک بر روی شانۀ عباس
لب دریا کناره ای پیداست
این طرف غیر خار در دستی
وایِ من سنگ خاره ای پیداست
آن طرف حنجری عطش آلود
در پسِ گاهواره ای پیداست
این طرف با سه شعبه های خودش
روی اسبی سواره ای پیداست
آه از توی گودی گودال
سر دارالاماره ای پیداست
اگر این نیزه ها اجازه دهند
بدن پاره پاره ای پیداست
***
خاک این دشت سربلند شده
روی پایش اگر بلند شده
کاروانی ز دور می آید
آه از هر جگر بلند شده
چهرۀ ماهتاب این لشگر
روی دست قمر بلند شده
به قد و قامت علی اکبر
چشم نیزه نظر بلند شده
وای تیر سه شعبه ای انگار
روی پاهای پر بلند شده
روی زانو نشسته حرمله و
روی دستی پسر بلند شده
سمت هر کس حسین در نقشی
گه عمو گه پدر بلند شده
این خمیده سه ساله کیست مگر-
-مادر از پشت در بلند شده
نجمه گوید که قد قاسم من
از چه رو این قدر بلند شده
روی دست تو اکبر از پا؟ نه
از میان کمر بلند شده
***
گل به وقت گلاب نزدیک است
لحظۀ اضطراب نزدیک است
لحظه ای که عمو به خود می گفت
مشک بردار آب نزدیک است
بی گمان بین آب و شش ماهه
لحظۀ انتخاب نزدیک است
لحظۀ رو گرفتن ارباب
از نگاه رباب نزدیک است
آه خفاش های بی مقدار!
کشتن آفتاب نزدیک است
لحظه های کشیدن دست و
روسری و نقاب نزدیک است
ورود کاروان به کربلا
کاروانی رسیده است از راه
کاروانی که توشه اش خون است
می نویسد خدا سفرنامه
وصف لیلا و شرح مجنون است
بوی صفین می رسد به مشام
که حسن قاسم و علی ست حسین
شاید این جا غدیر خم باشد
علی اکبر چه منجلی ست حسین
پیش دارالشفای لطف شما
زخم دل نیز مرحمی دارد
کرم و بخشش شما تا هست
رو سیاهی چه عالمی دارد
تو سلیمان کربلا بودی
پیش پای تو نامه می چیدند
دیوها از همه پیامبری
فقط انگشتر تو را دیدند
ورود کاروان به کربلا
لشکری می رسد از راه خدا رحم کند
بد دهن، بد دل و بد خواه خدا رحم کند
از همان دور صدای بدشان می آید
ناسزا و بد و بیراه خدا رحم کند
یک طرف چند هزار آدم بی رحم کثیف
یک طرف غربت یک شاه خدا رحم کند
و فَدَیناه بِذبحی که لبانش خشک است
تشنه سر می بردَش آه خدا رحم کند
حاجی آماده ی قربانی و دَه روز دگر
می رسد آخر شش ماه خدا رحم کند
ارباً اربا شدن یک قد رعنا سخت است
نکند لشکر گمراه...؟! خدا رحم کند
با عمودی که در این لشکر شب می بینم
آخرش می شکند ماه خدا رحم کند
***
ورود کاروان به کربلا
او که دل کشتۀ چشمان سیاهش باشد
می رود کوفه… خدا پشت و پناهش باشد
شب غربت شد و اشکم شده جاری از نو
سوزش قلب من از آتش آهش باشد
خواب دیده ست پی قافله اش مرگی را
چه قرار است مگر بر سر راهش باشد؟!
آه انگار قرار است که در این صحرا
تیر و شمشیر پذیرای نگاهش باشد
نیزه ها منتظر روی چنان خورشیدش
سنگ هم منتظر صورت ماهش باشد
چه گناهی زده سر از دل مولا؟ شاید-
-اینکه فرزند علی بوده گناهش باشد
خواب دیدم که دو دست است جدا از پیکر
نکند دست علمدار سپاهش باشد…؟!
ورود کاروان به کربلا
زمین کربلا این جاست زینب!
دیار پر بلا این جاست زینب!
تحمل می کنی؟ گویم برایت
فراق ما دو تا این جاست زینب!
صدایی آشنا آید به گوشم
که مادر قبل ما این جاست زینب!
چه سرهایی شکسته بین این دشت
مسیر انبیا این جاست زینب!
برای خواب پنجاه سال پیشت
دم تعبیرها این جاست زینب!
همان جایی که گفته «امّ أیمن»
زمین نینوا، این جاست زینب!
بزن بوسه تمام سینه ام را
ضریح مصطفی این جاست زینب!
همان جایی که قرآن ها بیفتد
به زیر دست و پا این جاست زینب!
ببین نرمیِ زیر حنجرم را
فرود نیزه ها این جاست زینب!
ببین این مهره های محکمم را
ذبیحاً بالقفا این جاست زینب!
تمام خاک این صحرا خریدم
همه سرّ خدا این جاست زینب!
به مسلخ پا گذاریّ و ببینی
غسیلاً بالدّماء این جاست زینب!
مبادا معجر از سر وا نمایی
عدوی بی حیا این جاست زینب!
حنا از خون به گیسویت بگیری
حجاب کبریا این جاست زینب!
ورود کاروان به کربلا
فغان می زد که یا رب خاک این صحرا نبود ای کاش!
و آغوشش به روی کاروان ها وا نبود ای کاش!
زمین کربلا برخاست بر پا نیزه ها را دید
و با خود گفت امروزِ مرا فردا نبود ای کاش!
یقین تکلیف طفلان، با عطش این گونه روشن بود
فراتی هست این جا پیش رو اما نبود ای کاش!
سه شعبه تیر را می دید با خود زیر لب می خواند
ربابی هست این جا که چنان لیلا نبود ای کاش!
چه می شد که نبود اصغر در این لشگر، اگر هم بود
سفیدیِ گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش!
هزاران مرد تیر انداز را می دید و هی می گفت
علمدار حسین این قدر بی پروا نبود ای کاش!
نقاب و معجر و خلخال با خود آرزو می کرد
اگر هم بود بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش!
ورود کاروان به کربلا
کاروان بهشتیان آمد
کربلا میهمان نوازی کن
متبرک شدی به عطر حسین
برترین خاک، سرفرازی کن
کربلا دجله را خبر کن زود
قافله با شتاب آمده است
تکه ای ابر سایبان بفرست
شیرخوار رباب آمده است
یاد تیغ و ترنج افتادی
به تو حق می دهم که حیرانی
قد و بالایِ دیدنی دارد
علی اکبر است... می دانی!؟
بوی شهر مدینه را حس کن
این دو آیینه ی سخا هستند
مثل من بغض کرده ای! آری
یادگاران مجتبی هستند
مثل پروانه گرد ارباب اند
نور چشمانِ زینب کبری
داغ فرزند كربلا سخت است
رحم كن جانِ زینب کبری
از فرات خودت بگو قدری...
ساقی این خیام عباس است
آب سردی به مشک او برسان
او به قولی که داده حساس است
کربلا! زینب است این بانو
عزتش را مگر نمی بیینی!؟
هی نگو دشت از چه می لرزد؟
هیبتش را مگر نمی بینی!؟
داغدار قبیله آمده است
اشک و خون دارد او به دیده هنوز
کربلا زود سر به زیر انداز
سایه اش را کسی ندیده هنوز
راستی این سه سالۀ شیرین
میوۀ قلب حضرت آقاست
چادرش را اگر کسی نبرد!
پرچم انقلاب عاشوراست
چیست آن چالۀ عمیق آن جا؟
دلم آشوب شد منای حسین
خارهای تو دردسر ساز است
نونهال اند بچه های حسین
گریه های علی که یادت هست
جنگ صفین ماجرا رو شد
صحبت از تشنگی وسط آمد
حرف تیغ و گلو و گیسو شد
کاش این چاله را نمی دیدم
بیشتر می خورَد که گودال است
پیِ گنجی عظیم کنده شده
عشق کوفی طلا و خلخال است
کاش این چاله را نمی دیدم
دل من شور می زند انگار
کمی آهسته؛ این صدا از چیست؟
دشنه ای زور می زند انگار
ورود کاروان به کربلا
از کعبـه آمـدید طــواف خــدا کنید
اکنـون مقــام در حـرم کربــلا کنید
اینجاست آن منای عظیمی که جـای ذبح
بایـد هـزار مـرتبه خـود را فـدا کنید
مکه، صفـا و کربوبـلا مروۀ شماست
باید کـه سعی با سـر از تن جدا کنید
زهـرا به فـردفـرد شمـا میکنـد دعا
اینک شمـا بـه دختر زهـرا دعا کنید
تا خـون پاکتـان بـه نمـاز آبـرو دهد
در موج خون به خون خدا اقتدا کنید
دیدید اگر به روی شما بسته شد فرات-
عبـاس را بـه یـاری اصغـر صدا کنید
خواهیـد اگـر قبول شود حج خونتان
حـق رسـول را بـه شهـادت ادا کنید
باید جـدا شود سرتان در طواف خون
تا سعی خویش را به سر نیزهها کنید
آینــدگان! ثـواب شهـادت نصیبتـان
هر صبح و شام گریه به خون خدا کنید