راسخون

حسینیه

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
یوسف رحیمی

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

تماشایی شده مهمانی من

دل آشفته و طوفانی من

همه در کوفه بیعت می شکستند

به مهر سنگ بر پیشانی من

***

نسیم آورده با خود بوی سیبی

نمانده از غمت در دل شکیبی

همین جا پرده ها افتاد و دیدم

به روی نیزه ها شیب الخضیبی

***

سرم آقا به قربان سر تو

دو طفل من فدای اصغر تو

گرفته خواب را از چشمم این غم

که در بند اسارت خواهر تو ...

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

یک کاروان دل به سویت
تو رهروی سوی فردا
دارد می آید محرم
ماه پر از یاد مولا

دارد می آید محرم
ماه مساجد، تکایا
ماه غم و اشک و ماتم
بر غربت ابن زهرا

دارد می آید محرم
ماه همیشه سیه پوش
ماهی که هر انقلابی
از یاد آن گشته پرجوش

دارد می آید محرم
ماه وفا قدر عباس
ماه شکوه و حماسه
و قله ی عقل و احساس

دارد می آید محرم
ماه حسین و علمدار
هیهات از هرچه ذلت
از زندگانی چو مردار

هیهات از هرچه بیعت
با هر یزید زمانه
از مسلک اهل کوفه
از اشک بی پشتوانه

دارد می آید محرم
و کربلا کل دنیاست
شمر و اباالفضل و هانی
نقش من و تو همین هاست

باید که خود را بیابیم
ما در کدامین سپاهیم؟
یا در عمل اهل حقیم
یا آنکه اهل تباهیم

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
علی انسانی

ورود کاروان به کربلا

 

من به پای دوست در این سرزمین سر می دهم
 در ره یار آن چه دارم خشک یا تر می دهم 
همره من سالخورد و شیرخوارست و جوان
پاکبازم در وفا هستی سراسر می دهم
من طَلایه دارم و از بهر اِحیای قیام
پرچم تبلیغ را تحویل خواهر می دهم
گر که رنگین شد رُخم با خون سر از سنگ ها
در عوض بر چهره ی دین رنگ دیگر می دهم
گر تنم را دست باطل پاره پاره کرد باز
بانگ حق را از سر نی با سرم سر می دهم
گر ز مهمان و پذیرایی کسی گیرد خبر
من پیام خویش بر دختر ز حنجر می دهم

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
حجت الاسلام جواد محمدزمانی

ورود کاروان به کربلا-زبانحال حضرت زینب(س)

 

جز غم عشق تو دل آرزوی غم نکند

چشم دریا هوس بارش شبنم نکند

جز تو ای همسفر دختر زهرا و علی

کسی از ناله و دلشوره ی من کم نکند

ای حیاتم ز نفس های مسیحائی تو

نفسی ده که هوای دل من دَم نکند

از خدا خواه که در طیّ مسیر غم تو

این قد خم شده را بیش، از این خم نکند

شب و روزی نگذشته همه ی عمر به من

که دلم یاد تو و یاد محرّم نکند

خیمه را در دل صحرای عطش خیز مزن

تا که اسباب فراق تو فراهم نکند

این دعا بر لب من هر شب و روزی جاری ست

که خدا سایه ی تو از سر من کم نکند

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
علیرضا شریف

ورود کاروان به کربلا

    

کاروانی با دو صد سوز و گداز

عزم شهر کوفه کرده از حجاز

کاروانی از فراسوی بهشت

غرق گل از باغ بانوی بهشت

کاروانی بی مثل در عالمین

کاروانی بسته بر موی حسین

کاروانی از امیرالمومنین

آل هاشم حلقه و زینب نگین

کاروانی غرق احساس آمده

با علمداریِ عباس آمده

کاروانی خسته اما از ستم

کامده بیرون دل شب از حرم

کاروانی بر غم و محنت قرین

مرگ، ایشان را نشسته در کمین

کاروانی مانده در چنگ بلا

لاجرم منزل زده در کربلا

کاروان رشک ثریا گشته است

خیمه های عشق بر پا گشته است

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
سعید توفیقی

ورود کاروان به کربلا

 

امروز آقا شور و حالت بی بدیل است

انگار هنگام نزول جبرئیل است

سرشار از انّا الیه الرّاجعونی

آیات استرجاع تو بانگ رحیل است

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

از ذوالجناح آن عرش پیما مرکب خود

بر خاک نازل گشتی و در زیر لب خود

هذا قریر العین می گفتی پیاپی

انگار که دل کنده ای از زینب خود

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

جبریل آمد تا رکابت را بگیرد

شاید که یک کم از شتابت را بگیرد

گفتم که این امّن یجیب از چیست؟ گفتی

شاید دعایم اضطرابت را بگیرد

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

در مَنظر چشمان دل نازک ترین ها

یعنی به پیش دیده ی محمل نشین ها

دِرهم عطا کردی و ملک خود خریدی

از مستجرهای خودت در این زمین ها

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
علی انسانی

ورود کاروان به کربلا

 

ای سرزمین کربلا ای کوی جانانم
بنگر به پیر و کودک و خیل جوانانم
حاجت به قربانی نباشد ای مِنای من
آورده ام قربانیان عید قربانم
چون باغبان هم لاله و هم یاسمن دارم
یک باغِ گل نه، صد گلستان گل به دامانم
پُر گُرگ اگر صحرا شود عباسِّ من شیرست
آب آورست او از برای تشنه طفلانم
من قامت خود پیش دشمن خَم نمی سازم
آزاده و پَروَرده زهرا روی دامانم

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
سعید توفیقی

ورود کاروان به کربلا

 

لااقل شیهه بکش کاری کن

حرکت کن وَ مرا یاری کن

سر خود را به دل خاک مکش

کمتر از دیده گُهر جاری کن

آسمانی به چه وابسته شدی؟

ایستادی نکند خسته شدی؟

زودتر رو ره ما طولانی ست

و تَرَک خوردن شیشه آنی ست

خواهرم میل به گریه دارد

حرکتی کن که هوا بارانی ست

ظرف ما پر شد و جان از لب ریخت

قدمی زن که دل زینب ریخت

نکند ملزم زنجیر شدی!

که در این خاک زمین گیر شدی

پر جبریل به پایت پیچید؟

یا پیام آور تقدیر شدی؟

وحی تو، آیه ی استرجاع است

زینب آشفته از این اوضاع است

ارجعی از همه جا می آید

خبر از خوف و رجا می آید

این چه خاکی ست که از هر وجبش

تاله ای با سه هجا می آید

زنی انگار عزادار شده

نکند لحظه ی دیدار شده؟

ناگهان عالم امکان لرزید

تن خاک از تن طوفان لرزید

خاک بر روی عبایم گره خورد

جگر پرده نشینان لرزید

وحی آمد که خدایی شده ایم

همگی کرب و بلایی شده ایم

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
احسان محسنی فر

ورود کاروان به کربلا

 

این جا که آمدیم غم و غصّه پا گرفت

دلشوره ای عجیب، وجود مرا گرفت

حسّ غم جدایی این دشت لاله خیز

بال و پرم جدا و دلم را جدا گرفت

فالی زدم به مصحف پیشانی ات حسین

آیات غربت تو دلم را فرا گرفت

در این حسینیه که همان عرش کبریاست

حق، امتحان ز قافله ی انبیا گرفت

تنها دلیل بودن من! سایه ی سرم!

زینب فقط به عشق برادر بقا گرفت

بین خیام خیمه ی عبّاس دیدنی است

شکر خدا رکاب مرا آشنا گرفت

تا وقت هست حلقه ی انگشتری درآر

از ترس ساربان دل زینب عزا گرفت

وای از دل رباب که بیند به جای آب

تیر سه پر به حنجر شش ماهه جا گرفت

این جا درخت و نیزه تفاوت نمی کند

هر یک به سهم خویش نشان تو را گرفت

تو ناله می زنی عوضش سنگ می زنند

وای از دمی که دور تو را نیزه ها گرفت

وای از شتاب دست پلیدی که عاقبت

زیور ز گوش دخترکان بی هوا گرفت

حتّی مدینه این همه زجرم نداده بود

یک نیمه روز جان مرا کربلا گرفت

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
علی انسانی

ورود کاروان به کربلا

 

بلا جویان سفر طی شد بود دشت بلا این جا
فرود آیید از مرکب، بود معراج ما این جا
اگر ما موسم حج از وطن آواره گردیدیم
چه کاری با صفا، دارد صفایی چون صفا این جا
منم آن باغبان و صد گلستان گل به همراهم
که در آتش کِشد گلچین همه باغ مرا این جا
فلک کن میزبانان را مُهیّای پذیرایی
که مهمانان رسیدند و شده مهمان سرا این جا
الا ای پور دلبند علی دست خدا عباس
به پای دوست، دستت می شود از تن جُدا این جا
الا ای شبه پیغمبر، زنندت تیغ کین بر سر
دو تا فرق تو می گردد شود پشتم دو تا این جا

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
وحید قاسمی

ورود کاروان به کربلا

 

دلشوره ای افتاده در جانم برادر

غمگینم و سر در گریبانم برادر

حس بدی دارم، عجب دشت عجیبی ست!

مبهوت سِحر این بیابانم برادر

یك دشت مرد اجنبی دور و بر ماست

این جا مزن خیمه، هراسانم برادر

در كاروانت دخترانِ بی شماری ست

می ترسم از آینده؛ حیرانم برادر

جایی برای بازی طفلان تو نیست

دلواپسِ خار مغیلانم برادر

صحرای محشر پیش این صحرا بهشت است

خشكیده لب های غزل خوانم برادر

دست دخیل خارهایِ دشت رفته

سمت ضریح پاكِ دامانم برادر

بادی جسارت كرد و خلخالم تكان خورد

تشویش دارم‌؛ دل پریشانم برادر

آن نامه های بار اُشتر را نشان ده

با  حُر بگو در كوفه مهمانم برادر

با زینبت دنیا سرِ سازش ندارد

مظلومه ی معروفِ دورانم برادر

از كودكی با دردِ چشمم خو گرفتم

در گریه كردن، پیر كنعانم برادر



 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
سیدمحمدجواد شرافت

ورود کاروان به کربلا

 

پر از شور و نوایی نینوایی

پر از کرب و بلایی کربلایی

چکیده بر تو روزی اشک حیدر

ولی تو تشنه ی خون خدایی

***

مبادا خواهری گریان بماند

مبادا مادری نالان بماند

فراتی داری از آب گوارا

مبادا کودکی عطشان بماند

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
علی اكبر لطیفیان

ورود کاروان به کربلا

 

با احتیاط لالۀ ما را پیاده کن

عباس جان، سه سالۀ ما را پیاده کن

با احتیاط بار حرم را زمین گذار

زانو بزن وقار حرم را زمین گذار

با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای

می ترسم آن که گیر کند گوشواره ای

چشم مخدرات به سمت نگاه تو

دوشیزگان محترمه در پناه تو

با حوریان رفته به زیر نقاب ها

یک لحظه روبرو نشدند آفتاب ها

این حوریان عزیز خدایند و بس، همین

این دختران کنیز خدایند و بس، همین

این دختر علی ست که بالش شکستنی ست

ناموس اعظم است و وقارش شکستنی ست

از این به بعد ماهِ حرم آفتاب باش

عباس جان مراقب این با حجاب باش

این دختران من که بیابان ندیده اند

در عمر خویش خار مغیلان ندیده اند

یک لحظه هم ز خیمه ی طفلان جدا نشو

جان رباب از دم گهواره پا نشو

تو هستی و اهالی این خیمه راحتند

در زیر سایه ات همه در استراحتند

تو هستی و به روز حرم شب نمی رسد

چشم کسی به قامت زینب نمی رسد

یک عده یوسف اند و یک عده مریم اند

احساس می کنم همه دلواپس هم اند

احساس می کنم که جوابم نمی دهند

با آب آب گفتنم آبم نمی دهند

راضی ام و رضایت یزدانم آرزوست

از سنگ ها شکستن دندانم آرزوست

من راضیم به پای خدا دست و پا زنم

با صورتم به خاک بیفتم صدا زنم

جام بلا به دست گرفتیم ما دو تا

این جام را الست گرفتیم ما دو تا

می خواستیم عبد شدن را نشان دهیم

پیغمبر و علی و حسن را نشان دهیم

****

با احتیاط لاله ی ما را سوار کن

زینب بیا سه ساله ی ما را سوار کن

با احتیاط خسته شدند این ستاره ها

این گوش پاره ها سر گوشواره ها



 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
سیدرضا مؤید

ورود کاروان به کربلا

 

نه تنها جان خود را هدیه بر درگاه آوردم

الها هر چه دارم من به قربانگاه آوردم

نه تنها یک گلستان لاله دارم بهر پژمردن

کنارش یک نیستان نالۀ جانکاه آوردم

حسینم من حسینم آفتاب روز عاشورا

که در این آسمان هم اختر و هم ماه آوردم

بود حجاج را در کعبه یک قربان ولیکن من

خلیل عشقم و چندین ذبیح الله آوردم

پی تکمیل عاشورای خونینم خداوندا

ز اکبر تا به اصغر جمله را همراه آوردم

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
حسن لطفی

ورود کاروان به کربلا

 

اینجا کجاست این همه غربت دیار کیست

این خاک، این غبار پر از غم مزار کیست

آن تل، تل خاکی و گودی پشت آن

جانم به لب رسانده مگر سوگوار کیست

با من بگو که آن همه نیزه برای چیست

یا آن سپاه دشنه به فکر شکارِ کیست

وای از رباب حرمله اینجا چه می کند

وای از رباب حرمله در انتظار کیست

آن نیزه های مرد کش سهمگین او

سهم گلوی مثل گل شیر خوار کیست

برگرد تا به گریه نگویم کنار تو

این زخم های بیشتر از بیشمار کیست

برگرد تا که نشنوی از کوفیان که این

ناموس بی برادر و محمل سوار کیست