حسینیه
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
پیش پای خودش به خاك افتاد
همه را با نگاه پس می زد
تكیه بر نیزه ی غریبی داشت
خسته بود و نفس نفس می زد
جگرش پاره پاره بود اما
یك تنه رفت تا دل لشگر
سینه ی خویش را سپر كرد و
سپرش را شكست تیر سه پر
تا زمین خورد دوره اش كردند
هر كه با هرچه داشت زخمی زد
جنگ مغلوبه شد همه گفتند
دیگر از خاك بر نمی خیزد
خوب نزدیك می شدند به او
ضربه ها تا دقیق تر بشود
نیزه در زخم تیغ می كردند
تا شكافش عمیق تر بشود
این علف های هرز با این گل
چقدر دشمنی مگر دارند
وای بر من چه می كنند این ها
عده ای دستشان تبر دارند
یك نفر رفت تا كه سر ببُرَد
دیگری رفت تا كه سر ببَرَد
دیگری رفت تا برای امیر
سر زده از سری خبر ببَرَد
سنگدل روی سینه جا خوش كرد
خیره سر بود و خیره شد در چَشم
ناگهان چنگ زد محاسن را
و غضب كرد و در نهایت خَشم
تیغ را بر گلو كشید و كشید
آنقدر تا كه كُند شد حربه
چه بگویم چگونه آخر، سر
شد جدا با دوازده ضربه
وضع حلقوم او كه ریخت به هم
داشت نظم جهان به هم می ریخت
هم ز هم عرش و فرش می پاشید
هم زمین و زمان به هم می ریخت
خواهرش روی تل زمین خورد و
دم گودال از زمین بر خواست
گفت دست از محاسنش بكشید
سر این سر برای چه دعواست
گرچه با ضربه های پی در پی
بارها روی خاك غلطیده است
تا به امروز لحظه ای این مرد
پشت بر آسمان نخوابیده است
كینه گُل كرد تا به آنجا كه
طاقت صبر را سر آوردند
از تن پاره ی تن زهرا
پیرهن پاره را در آوردند
سر فرصت همه پیاده شدند
صید افتاده بود در دل دام
غارت پیكرش كه پایان یافت
آمدند عده ای سواره نظام
همه بودند سرخوش و سر مست
ساربان بود از همه خوشتر
منتظر بود تا كه شب بشود
فكر انگشت بود و انگشتر
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
این ها برای قتل من آهنگ می زنند
"یا این كه طبل خاتمه ی جنگ می زنند"
این قوم پر گناهِ ریاكارِ رو سیاه
با خون من به چهرۀ خود رنگ می زنند
خونخوار های گرگ صفت سینۀ مرا
با پنجه های خونی شان چنگ می زنند
بغض علی به صورتشان موج می زند
حتی به جسم بی سر من سنگ می زنند
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
ای لاله، پیش مرگ چمن می شوی چرا !؟
راضی به حُکم چیده شدن می شوی چرا !؟
این چشم خیس و چادرخاکیِ من که هست...
آشفته حالِ غسل و کفن می شوی چرا !؟
یحیی بس است، غصه ی این قوم را نخور!
با نیزه ها دهن به دهن می شوی چرا !؟
با این نگاه بی رمق از فرط تشنگی
خیره به سمت معجر من می شوی چرا !؟
اینجا که کوچه های غریب مدینه نیست!
مظلوم من، شبیه حسن می شوی چرا !؟
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
هر نی فغان نای تو را در می آورد
آوای ربنای تو را در می آورد
با اینکه زنده ای! چه حریصانه نیزه دار
دارد لباس های تو را در می آورد
پا بر زمین مکش، که کمان دارِ سنگ دل
می خندد و ادای تو را در می آورد
دارد نگاه مات من از متن تیغ ها
تفسیر بوریای تو را در می آورد
در حیرتم که سنگ به من می خورد ولی
بالای نی صدای تو را در می آورد
زخم لبت هم اشک مرا در می آورد
هم گریه ی خدای تو را در می آورد
وقت نماز افسری از خورجین خویش
عمامه و عبای تو را در می آورد
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
دارد سر از تن تو جدا می كند چرا؟
از پشت گردنِ تو جدا می كند چرا؟
چیزی نمانده پس به عقیله نگاه كن
تا آخرین نفس به عقیله نگاه كن
تكلیف من پس از تو نگفتی چه می شود؟
با سر اگر ز نیزه بیفتی چه می شود؟
بگذار من كتك بخورم تو نفس بگیر
تاوان هرچه موی سپید است پس بگیر
بگذار من كتك بخورم گریه كن حسین
از تو چگونه دل ببُرم گریه كن حسین
بگذار من كتك بخورم تو بلند شو
مثل لبت ترك بخورم تو بلند شو
آتش گرفت خیمه به جایی رسید كار
سجاد ناله كرد علیكُنَّ بالفرار
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
خبری نیست از تو و کفنت
یوسف من کجاست پیرُهنت
یادگاری ز جنگ حک شده است
مُهری از سمِّ اسب روی تنت
تا خود حشر بر سنان لعنت
که فرو کرده نیزه در دهنت
پیرمردان ناتوان حتّی
با عصا می زدند بر بدنت
همه را سیاه می دیدی
به فدای نفس نفس زدنت
استخوان های سینه ی تو شکست
شمر وقتی که روی سینه نشست
آینه بودی و ترک خوردی
از همه بی هوا کتک خوردی
قتلگاهت نگو که غوغا بود
سر پیراهن تو دعوا بود
کاش مادر نبود در گودال
از بد روزگار امّا بود
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
كمتر بر این غریب بدون كفن بزن
این ضربه ی دوازدهم را به من بزن
هر آنچه داشت رفت دگر جستجو نكن
اینقدر این شهید مرا زیر و رو نكن
مگر نبود مسلمان كه اینچنین زده اند
بلند مرتبه شاهِ مرا زمین زده اند
قبول كن كه شبیه حصیر افتادی
قبول كن ته گودال گیر افتادی
مخواه تا كه سر من به گریه بند شود
بگو چكار كنم از تنت بلند شود
بگو چه كار كنم آب را صدا نزنی
بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزنی
بگو چكار كنم از تو دست بردارند
برای پیكر تو یك لباس بگذارند
میان گریه ی من این سنان چه می خندد
دهان باز تو را نیزه دار می بندد
آهای شمر عبا را كسی ربود برو
بیا النگوی من را بگیر و زود برو
برای غارت پیراهنت بمیرم من
چرا لباس ندارد تنت بمیرم من
قرار نبود بیفتی و من نگاه كنم
و یا كه گریه به كوپال ذوالجناح كنم
مگر نبود مسلمان که اینچنین زده اند
بلند مرتبه شاه مرا زمین زده اند
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
تیر از بس كه خورده بود حسین
بر تنش مثل پیرهن شده بود
نیزه هاشان تمام شد كم كم
موقع سنگ ریختن شده بود
نفسش بین راه بر می گشت
موقع دست و پا زدن شده بود
هرچه كردند رو به قبله نشد
یعنی آنقدر پاره تن شده بود
زیر انداز خانه های دهات
كفن شاه بی كفن شده بود
امام حسین(ع)-شهادت-گودال
باد ها عطر خوش پیرهنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند
زخم ها لاله ی باغ بدنش را بردند
دشنه ها دور و بر پیکر او حلقه زدند
حلقه ها نقش عقیق یمنش را بردند
این عطش یوسف معصوم کدامین مصر است
که روی نیزه بوی پیرهنش را بردند
تا که معلوم نگردد به کدام آئین است
اهل صحرای تجرّد کفنش را بردند
باد ها سینه زنان زود تر از خواهر او
تا مدینه خبر آمدنش را بردند
یوسف آهسته بگویی که نمیرد یعقوب
گرگ ها یوسف گل پیرهنش را بردند
امام حسین(ع)-حضرت زینب(س)-وداع-شهادت
نگران بودم از این لحظه و آمد به سرم
زینب و روز وداع تو!؟ امان از دل من
این همه رنج و بلا دیدم و چشمم به تو بود
تازه با رفتنت آغاز شده مشکل من
شوق دیدار، تو را میکِشد اینسان، اما
ای همه هستی زینب! کمی آهسته برو
تو قرار است به میدان بروی ... آه ! ولی
جان من آمده بر لب، کمی آهسته برو
خواستی پیرهن کهنه چرا یوسف من؟
گرگهای سر راه تو چه دینی دارند؟
این جماعت سرشان گرم کدام اسلام است؟
که از آیینۀ پیغمبرشان بیزارند
تو که از روز تولد شدی آرامِ دلم
نرو اینگونه شتابان و نکن حیرانم
بوسهای زیر گلویت زدهام اما باز
بروی، میروم از حال، خودم میدانم
با تو آمد دم میدان دل آوارهی من
پر زد انگار در این فاصله روح از بدم
من که بی عطرت از اول نکشیدم نفسی
میشود از تو مگر جان و دلم! دل بِکَنم؟
روی تل بودم و دیدم که چه تنها شدهای
نیزه دیدم که به دستان غریبت مانده
همه رفتند، همه ... قاسم و عباس و علی
نه برای تو زهیرت، نه حبیبت مانده
امام حسین(ع)-حضرت زینب(س)-وداع-شهادت
آرام تر بـرو که توانی نمانده است
تا آخرین نگاه زمانی نمانده است
بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن!
یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است
میخواستم فدای تو گردم ولی نشد
بعد از شهید علقمه جانی نمانده است
تو می روی ... پس که ؟ عنان گیر من شود
وقتی که هیچ مرد جوانی نمانده است
این گله های گرگ نشستند در کمین
تا با خبر شوند شبانی نمانده است
او رفت و بعد شیهه اسبی غریب، ...ماند
شاخه شکست، رایحۀ عطر سیب ماند
یک تن به جای حضرت یوسف به چاه خفت
اما سری؛ دریغ...به روی صلیب ماند
از آن همه جمال جمیل خدا؛ فقط
تصویر مات و خاکی شیب الخضیب ماند
دیگر برای بوسۀ شمشیر جا نبود
حتی لبان دخترکش بی نصیب ماند
در لابلای آن همه فریاد و هلهله
تنها صدای مادری آنجا غریب ماند
صحرا میان شعلۀ صد تازیانه سوخت
پروانه های کوچکِ در این میانه سوخت
تنها نه بال نازک پروانه های دشت
گل های سرخ روسری دخترانه سوخت
یکباره کربلا و مدینه یکی شدند
پهلو و دست و صورت و بازو و شانه سوخت
شام غریبان
خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماریم آتش پرستارم شده
ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده
پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده
ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده
جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهائیم تنها همین یارم شده
من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده
بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟
جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده
گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده
شعله های کربلا آتش به جانم زد (حسان)
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده