حسینیه
حضرت عباس(ع)-شهادت
بر لب آبم و از داغ لبت می میرم
هر دم از غصه ی جان سوز تو آتش گیرم
مادرم داد به من درس وفاداری را
عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم
گاه سردار علمدارم و گاهی سقا
گه به پاس حرمت گشت زنان، چون شیرم
بوته ی عشق تو کرده است مرا چون زرِ ناب
دیگر این آتش غم ها ندهد تغییرم
گر مرا شور و جوانی و بهار عمر است
از خزان تو دگر ای گل زهرا پیرم
غیرتم گاه نهیبم زند از جا بر خیز
لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم
تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم
آیت قهر بیان شد، ز لب شمشیرم
سایه ی پرچم تو کرد سرافراز مرا
عشق تو کرد عطا دولت عالم گیرم
کربلا کعبه ی عشق است و من اندر احرام
شد در این قبله ی عشاق دو تا تقصیرم
دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصویرم
باید این دیده و این دست دهم قربانی
تا که تکمیل شود حج من و تقصیرم
زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک
تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم
ای قد و قامت تو معنی «قد قامت» من
ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم
وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود
بی رکوع است نماز من و این تکبیرم
جسدم را به سوی خیمه ی اصغر نبرید
که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم
حضرت عباس(ع)-شهادت
یک مشک، یک غیرت که از آن روبرو آمد
طفلی صدا زد بچه ها گویا عمو آمد
باید به استقبال آب و آبرویش رفت
وقتی عمو از جنگ آب و آبرو آمد
ای بچه ها اول عمو تشنه است، پس باید-
اول بنوشد آب، وقتی که سبو آمد
شش ماهه را دور سرش باید بگردانیم
وقتی که بر رخسار اصغر رنگ و رو آمد
دیگر عمو را بعد از این سقا نمی خوانیم
دیدید خواندیم و چه اشکی از عمو آمد
نذر عمو این گوشوارها، النگوها
باید به دستش داد، وقتی دست او آمد
حالا زمین کربلا چشمان تر دارد
حالا پس از این خیمه های دربه در دارد
دستان او را از سر زینب بُریدند
حالا بگو که خیمه آیا بال و پر دارد؟
عباس را از علقمه آقا نیاورده
آوردنش تا خیمه گویا دردسر دارد
حتی ز جسم ارباً اربای علی اکبر
جسمی ز هم پاشیده و آشفته تر دارد
در پیش چشمان حسین ای قوم نگذارید
هر نیزه ای یک تکه از عباس بر دارد
دارد لباسش را به غارت می برد این قوم
حالا دگر ام البنین حالی دگر دارد..
حضرت عباس(ع)-مناجات و شهادت
به از این باش با بدان، انگار
باب حاجاتِ بهتر از مایی
حرفِ من از حسادت است آقا
بیشتر مال ارمنی هایی
آبرودار آسمان هایی
مهربانِ عشیره یِ احساس
در شکوهِ مقامت آوردند
رحم الله عَمّیَ العباس
عشق مدیون جان فشانی هات
معرفت از ازل گرفتارت
شیر اُمّ البنین حلالت باد
تا قیامت ادب بدهکارت
آب شرمنده ات شده عباس
تشنگی مُرد از خجالت تو
مَرد و مرادنگی برای ابد
رفت زیر بلیط غیرت تو
پدر مشک های دلواپس
ساقیِ بی شراب و پیمانه
دختری منتظر نشسته بیا
حُرمتِ قول های مردانه
کوری چشم حرمله برخیز
یاعلی، شاه، لشگرش پاشید
غیرت الله، خواهرت زینب
خاکِ غم روی معجرش پاشید
من بمیرم که هر کس و ناکس
به تنت تیغ می کشد عباس
دست هایت چه نعمتی بودند
چادری جیغ می کشد عباس
سر عباس تا سر نی رفت
خیمه ها گُر گرفت و بلوا شد
تا که دیدند بی علمداریم
سرِ یک گوشواره دعوا شد
حضرت عباس(ع)-شهادت
ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد
نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد
تیغ کافی ست، ترنج از سر راهم بردار
مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد
راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن
صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد
هروله، سعی و صفا، یاد تو انداخت مرا
صحن بین الحرمین ست دویدن دارد
حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین
داغ تو داغ بزرگی ست، خمیدن دارد
اضطراب حرم از تشنگی مشک تو نیست
بی علمدار شدن، رنگ پریدن دارد
اشک هایت سر نی حرف دل زینب بود
مگر این چادر پر وصله خریدن دارد!؟
حضرت عباس (ع)-مدح و شهادت
بی شک تو صبح روشن شب های تیره ای
خورشیدی و به ظلمت این شام چیره ای
تسخیر کرده جذبۀ چشم تو ماه را
بی خود که نیست تو قمر این عشیره ای
عصمت دخیل تار عبای تو از ازل
جز بندگی ندیده کسی از تو سیره ای
قدر تو را کسی نشناسد در این مقام
وقتی برای امر شفاعت ذخیره ای
ما را بس است وقت عبور از پل صراط
از تار و پود بیرق تو دستگیره ای
چشم امید عالم و آدم به دست توست
باب الحسین هستی و پرچم به دست توست
فردوس دل همیشه اسیر خیال توست
حتی نگاه آینه محو جمال توست
تو ساقی کرامت و لطف و اجابتی
این آب نیست زمزمه های زلال توست
ایثار و پایمردی و اوج وفا و صبر
تنها بیان مختصری از کمال توست
در محضر امام تو تسلیم محضی و
والاترین خصائل تو امتثال توست
فردا همه به منزلتت غبطه می خورند
فردا تمام عرش خدا زیر بال توست
باب الحوائجی و اجابت به دست تو
تنها بخواه، عالم هستی مجال توست
ای آفتاب علقمه: روحی لک الفدا
ای آرزوی فاطمه: روحی لک الفدا
ای آفتاب روشن شب های علقمه
سرو رشید خوش قد و بالای علقمه
داده ست مشک تشنه تو آب را بها
ای آبروی آب، مسیحای عقلمه
وقتی که چند موج علیل شریعه را
کرده ست خاک پای تو دریای علقمه
لب تشنه زیارت لبهات مانده است
آری نگفته ای به تمنای علقمه
امروز دست های تو افتاد روی خاک
تا پا بگیرد از دل صحرای علقمه
با وعده های مادرت آسوده خاطریم
چشم امید ماست به فردای علقمه
این عطر یاس حضرت زهراست می وزد
از سمت کربلای تو، سقای علقمه
شب های جمعه نالۀ محزون مادری
می آید از حوالی دریای علقمه
ام البنین و فاطمه با قامتی کمان
این جا نشسته اند و شده آب روضه خوان
فرصت نداد تا که لبی تر کند گلو
دارد به دست، ماه حرم، مشک آرزو
می آید از کنار شریعه شهاب وار
بسته ست راه را به حرم لشکر عدو
طوفان تیر می وزد از بین نخل ها
حالا شنیدنی شده با مشک گفتگو:
«بسته ست جان طفل صغیری به جان تو
تو مشک آب نه که تویی جام آبرو
ای مشک جان من به فدای سر حسین
اما تو آب را برسان تا خیام او »
اما شکست ساغر و ساقی ز دست رفت
جاری ست خون ز باده چشمش سبو سبو
با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت
تا با امام خود نشود باز رو برو
تنها پناه اهل حرم بر نگشته است
می بارد از نگاه سکینه: عمو عمو
در خیمه اوج بی کسی احساس می شود
خورشید نیزه ها سر عباس می شود
حضرت عباس(ع)-مدح و شهادت
ای چشمه محبت عالم وجود تو
باران كرامتی ست به امواج جود تو
دنیا بهشتی است ز شرح معطرت
هر جا كه بو كنیم رسد بوی عود تو
دریا نمایشی ست ز اوج فضائلت
پیچیده موج موج در عالم سرود تو
سقا اگر نیامده بودی صفا نبود
دریا نداشت جلوهگری با نبود تو
پیشانی سپیدۀ تو پینه بسته بود
از بس زیاد بوده شكوه سجود تو
با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهی
تو عبد صالحی كه خدا را نشان دهی
هر كس كه دید روی تو را چشم بر نداشت
این خانواده مثل تو دیگر قمر نداشت
تا عرش سر كشیدهای ای قُلۀ ادب
گر چه زمین ز اوج شكوهت خبر نداشت
بر شانۀ تو پرچم باب الحوائجی ست
هرگز كسی ز روی تو این نام بر نداشت
تكرار جنگهای تو صفین دیگری ست
این جنگها به جز تو دلیر دگر نداشت
تنهاترین كبوتر عرش خدا حسین
غیر از علیّ اكبر و تو بال و پر نداشت
پرتاب نیزۀ تو نظیری نداشته
این علقمه به جز تو امیری نداشته
دست خدا تو را به بلندا كشیده است
رعناترین صنوبر باغ آفریده است
یك قطره بود و جلوۀ دریا شدن گرفت
آبی كه از دهانۀ مشكت چكیده است
بیهوده نیست گریۀ صبح طلوع تو
گر آفتاب غنچه ز دست تو چیده است
خیره شده به سمت تو چشمان آسمان
حتماً شبیه روی تو ماهی ندیده است
مولا ببین تو شوق طواف فرات را
دیگر چه عاشقانه به كعبه رسیده است
هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست
پائین پای مرقد تو اعتكاف اوست
دریا نشسته زیر قدمهای مشك آب
با موج، بوسهها زده بر پای مشك آب
زخمت كه خنده میزند او گریه میكند
خونابه میچكد ز سراپای مشك آب
بر شانههای خستهات اكنون نشسته است
چندین نگاه غرق عطش جای مشك آب
از چشمهای پارۀ مشكت امید ریخت
تا تیر گشت محو تماشای مشك آب
لب تشنه روی خاك اگر مانده غم مخور
بانوی آب ها شده سقای مشك آب
ای كاش دست های شما بر زمین نبود
آقا چقدر خوب شد امالبنین نبود
گویا كه چشم علقمه در خواب مانده بود
سقای دشت تب زده بی آب مانده بود
دریا كه از نوازش دست تو آب خورد
در اوج تشنگیِ تو سیراب مانده بود
گهوارهای ز دست عطش تاب میگرفت
چشم انتظار آب چه بی تاب مانده بود
باران تیر بود تو را دوره کرده بود
دریا میان حلقۀ مرداب مانده بود
آن جا که می گریست کنار تو آفتاب
زخمی عمیق بر سر مهتاب مانده بود
با یاد قبر کوچکت ای آیۀ رشید
آهی بلند بر لب هر سرو قد کشید
حضرت عباس(ع)-شهادت
روی این پشت شکسته کوهی از غم ریخته
بر سرم بی تو برادر خاک عالم ریخته
زود پیدا کردمت٬ این قدرها هم سخت نیست
پیکرت را دیده ام٬ در راه کم کم ریخته
رد سرخی که به دنبالم کنارت آمده
خون دست توست٬ از ما بین دستم ریخته
زخم هایت٬ ابروانت٬ بند بندت وا شدند
بر سرت انگار صدها ابن ملجم ریخته
از عمودی که سرت خوردست سنگین تر نبود؟
چهره زیبای تو بدجور درهم ریخته
حضرت عباس(ع)-شهادت
زحمت مكش كه خاك كنی بر سر این چنین
با بازوی بریده مزن پرپر این چنین
با تیغ نه، تو را به امان نامه كشته اند
آری كه می بُرند به كاغذ سر این چنین
یك جفت چشم های تو یك جفت لشگرند
كس مثل من كجا بكِشد لشگر این چنین؟
نگذاشت تیرها كه تو پاشیده تر شوی
حتی به هم نریخت علی اكبر این چنین
بر نیزه نیز مثل فقیهان كنی مقام
عمامه ای نداشته پیغمبر این چنین
شاید به معجری سر نی بسته شد سرت
آید به كار روز جدل معجر این چنین
خواندی چه روضه ای كه ز اسب اوفتاده ای؟
پایین نیامده است كس از منبر این چنین
شاید رباب جان بدهد از خجالتش
حتی گمان نداشت علی اصغر این چنین
حلق علیّ اصغر و چشمت سه شعبه خورد
آری به شعله سوخته خشك و تر این چنین
معنی، به بال او اثر پنجه ی خداست
جعفر كجا به شانه ببیند پر این چنین؟1
×××
1-اشاره به داستان جعفر طیّار(جعفر ابن ابیطالب) كه در غزوه ی موته پرچمدار سپاه اسلام بود و با این كه دو دستش در آن جنگ بریده شد ، سعی داشت تا پرچم سپاه اسلام به زمین نیفتد و پیغمبر در مورد این كار وی فرمود: (خداوند به جای آن دو دست به جعفر طیّار دو بال و پر عطا كرد که با آنها در بهشت پرواز کند تا به هر جای که خواست برود).
ولی در علقمه قمر منیر بنی هاشم هم سعی داشتند كه مشك را با دندان به خیمه ها برسانند . ولی افسوس كوفیان در این دنیا با تیرهایشان به علمدار حرم بال و پر دادند . خاك بر دهان من. شیخ جعفر شوشتری می فرمایند:در كنار علقمه كمانداران كوفی كاری با قمر منیر بنی هاشم كردند كه از دور به مانند خار پشت به نظر می آمد.
حضرت عباس(ع)-شهادت
صحنه را چشم خدا غم زده رؤیت می کرد
دشت را حال تو صحرای قیامت می کرد
ماه! از بس که سراپای تو بوسیدن داشت
تیر با تیر سر بوسه رقابت می کرد
در مصاف تن بی دست تو هر کس که رسید
کاش تنها به دو سه ضربه قناعت می کرد
جهلشان تا به کجا بود که هر ملعونی
پیش از ضربه زدن نیت قربت می کرد
زخم یک دو سه و صدها و هزاران، آن قدر
که تنت داشت به درد همه عادت می کرد
آب در داغ ترین روز ازل تا به ابد
به ترک های لبت داشت حسادت می کرد
از همان خیمه تو دستور اگر می دادی
که: به این سمت بیا، آب اطاعت می کرد
ساقی مشک به دوشی، به دل آب زده!
تشنه جان دادنت از عشق دلالت می کرد
داغت آن قدر بزرگ است که کم آوردیم
کاش این بار خدا ذکر مصیبت می کرد
حضرت عباس(ع)-شهادت
تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت
تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو، نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرمِ زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود از سر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ی ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
از آن به بعد بود که راهِ گلو گرفت
زینب شده شکسته غرورش، شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت
در کوفه بیشتر به قَدَت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت
حضرت عباس(ع)-مناجات
ممنون توأم غم تو روزی من است
برپایی ماتم تو روزی من است
با دست قلم شده برایم بنویس
هر سال محرم تو روزی من است
حضرت عباس(ع)-شهادت
من آب را وقتی فراهم کرده بودم
دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم
قبل از زمانی که بریزد آبرویم
نذرش همه دار و ندارم کرده بودم
آقا اگر در دست هایم بود شمشیر
من شرّشان را از سرت کم کرده بودم
دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه...
حیوان صفت ها را من آدم کرده بودم
فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو
دنیای آنها را جهنم کرده بودم
چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند
این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم
با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم
وقتی برای مشک سر خم کرده بودم
تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد
با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم
شب عاشورا
امشب شهادت نامهی عشّاق امضا میشود
فردا زخون عاشقان، این دشت، دریا میشود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا میشود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان، زین دشت بر پا میشود
امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفتهاست
فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا میشود
امشب که جمع کودکان، در خواب ناز آسودهاند
فردا به زیر خارها، گم گشته پیدا میشود
امشب رقیه حلقه ی زرّین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا میشود
امشب بـه خـیـل تشنگان،عباس باشد پاسبان
فردا کنــار علقمــه، بــی دسـت سقـا میشود
امشب که قاسم زینب گلـــزار آل مصطــفـاست
فردا ز مرکب سرنگون، ایــن سـرو رعنا میشود
امشب گـــرفته در میــــان اصحـــاب، ثـــارالله را
فـــردا عــزیــز فاطمـه، بی یــار و تنــها میشود
امشب به دست شاه دسن،باشد سلیمانی نگین
فردابه دست ساربان، این حلقه یغما میشود
امــشــب سـر ســر خــدا بــر دامـــن زینـب بود
فــردا انیس خولی و دیــر نصــــاری مــیشود
ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد«حسان»
فردا اســــارت نامهی زینب چو اجرا میشود
امام حسین(ع)-شب عاشورا
بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت
امشب بیا که بوسه زنم برگلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت
می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آن جا نبینمت
غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذرکردهام که به نیها نبینمت
امشب برای من تو دعاکن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا ببینمت
شب عاشورا
شب است و بوی جدایی ز کربلا آید
صدای ناله زینب ز نینوا آید
صدای خواندن قرآن ز حنجر اکبر
برای دفعه آخر چه با صفا آید
هنوز ماه مدینه محافظ حرم است
کنار خیمه طفلان صدای پا آید
نشسته بانوی مظلومه با برادر خود
سخن ز غربت و هجران در آن سرا آید
هر آنچه دشت هراسش همیشه، خواهد دید
امان زلحظه فرداکه پر بلا آید
دوباره پهلوی بشکسته را عیان بیند
که روی خاک به صورت غم آشنا آید
هنور یار نرفته، چنین پریشان است
چه میکند که سر او به نیزهها آید
شب عاشورا
هر كه سرباز خدا نیست نماند، برود
وان كه پابند وفا نیست نماند، برود
مى كشد پرده تاریك شبانگاه به دشت
هر كه را شرم و حیا نیست نماند، برود
رود آهسته چنان موج سیاهى در شب
هر كه را ترس خدا نیست نماند، برود
دجله آغشته به خوناب پریشانى ماست
هر كه آشفته ما نیست نماند، برود
تشنه دشت بلا هیچ نمى جوید آب
آن كه سیراب بلا نیست نماند، برود
رشته نازك پنهان تعلّق دارد
آن كه آزاد و رها نیست نماند، برود
هر كه آیینه خود را به تماشا نشكست
محرم اهل ولا نیست نماند، برود
بر سر تربت ما لاله شفا مى گیرد
هر كه در فكر شفا نیست نماند، برود
آخرین سجده عشق است به محراب نیاز
هر كه هم بال دعا نیست نماند، برود