حسینیه
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
نگاه مختصری کن به چشم های ترم
که جان سالم از این مَهلَکه به در ببرم
لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا
نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم
نفس بکش پسرم تا که من فزع نکنم
و پیش خنده یِ این قوم نشکند کمرم
دل من از پس این داغ بر نمی آید
حریف این همه آتش نمی شود جگرم
خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم
پُر از علی شده خاکِ تمام دور و برم
کنار جسم تو باید به داد من برسند
تو این همه شده ای! من هنوز یک نفرم
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
تو می مانی در این صحرا و فرزندت علی اکبر
همان نوری که می باشد تماماً مثل پیغمبر
همان ممسوس ذات حق، همان گنجینه ی باور
و لیلازاده ی زهرا و مجنون زاده ی حیدر
به چشمان ترش خیره… نگاه انتظار توست
تو هستی بیقرار او و او هم بیقرار توست
چه می بینی؟! تجسم کرده در او سوره ی انسان
نگاهش مخزن الاسرار و قلبش مهبط قرآن
برایش آیت الکرسی بخوان، چون می رود میدان
بیا و چشم هایت را به سمت خیمه برگردان
که آرامش بگیرد قد و بالای علی اکبر
کمی آرام تر باشند پاهای علی اکبر
و اکبر می رود میدان و دادی جان خود را تو
تمام دشت آرام است در این لحظه الا تو
و از بس این علی زاده شباهت داشته با تو
مشخص نیست اکبر سمت میدان می رود یا تو
به حال خویش می گریی که جانت می رود از دست
خودت با چشم خود دیدی جوانت می رود از دست
تو آنی چشم می بندی و یارت را نمی بینی
خزان در دشت می بینی… بهارت را نمی بینی
میان تیر و نیزه، ذوالفقارت را نمی بینی
میان لشکر دشمن سوارت را نمی بینی
به پیش چشم زینب، چشم خیس تو سیاهی رفت
که اسب اکبرت راه خودش را اشتباهی رفت
سراپا خیره خواهی ماند و اکبر بر نمی گردد
و ابراهیم باور کن که دلبر بر نمی گردد
که اسماعیل تو از زیر خنجر بر نمی گردد
و آب رفته از این جوی دیگر بر نمی گردد
تو با چشمان تر در این هیاهو می روی میدان
به روی دست و پا… نه… روی زانو می روی میدان
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
گیسوانت که پریشان به تکان افتادند
بادهای دم صبح از جریان افتادند
تا به آوای خوشِ آمدنت گوش دهند
سینه ها، ثانیه ها از ضربان افتادند
ابر و باد و مه و خورشید سرِ داشتنت
لحظه در لحظه به تقسیم زمان افتادند
صبح از ابر و سر ظهر از آن خورشید
بادها هم به تنت بوسه زنان افتادند
تا که ابروی کمان تو دمید از دو طرف
تیرها در دهن چاکِ کمان افتادند
چشمها پلک نبستند به زیبایی تو
چشمها تنگ شدند و به گمان افتادند
صبح فردا که سر نیزه کشیدند تو را
بادهای دم صبح از جریان افتادند
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
که گفته بال کبوتر اضافه آمده است
فقط ز جسم تو یک سر اضافه آمده است
برای کشتن تو چون که چون پیامبری
کمان به دست دو لشگر اضافه آمده است
یکی خمیده چو زهرا و دیگری لیلا
چرا کنار تو مادر اضافه آمده است
فقط به روی عبا وقت جمع کردن تو
چه قدر پاره ی پیکر اضافه آمده است
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
چشم هایت اقتدار بی مثال نیل بود
یا که اقیانوسی از بال و پر جبریل بود
زیر باران نگاهت قلب لیلا می تپد
بی حضورت کار و بار عاشقی تعطیل بود
از صدای نبض خیمه خوب فهمیدم دلت
تکیه گاه استوار و محکم این ایل بود
لحظه ای در کوچه ی دلتنگی من صبر کن
گر چه سر تا پای تو در سایه ی تعجیل بود
جزء جزء مصحف صد پاره ات را خوانده ام
شیوه ی روخوانی من شیوه ی ترتیل بود
***
می گذارد چهره بر رخسار اکبر ساعتی
این غروب جان گداز ذبح اسماعیل بود
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
الوداع گفت و رفت و بابا ماند
بین تن ها، امام تنها ماند
سر لیلا هوای مجنون داشت
چشم مجنون به پای لیلا ماند
موج می خورد بر لب ساحل
موج برگشت و... لیک دریا ماند
علی اکبر علی و اکبر شد
جمله اش رفت و حرف او جا ماند
با زره رفت و با عبا بر گشت
ردی از خاک خون به صحرا ماند
خواهر آمد برادرش را برد
تکه های پیمبر اما ماند
پیکرش زیر سم مرکب و... سر
روی نیزه برای فردا ماند
بعد از این داغ در دل گودال
رمقی از حسین آیا ماند؟!
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
بر زانو آمده پسرش را صدا كند
شاید جراحت جگرش را دوا كند
گر چه جگر نداشت نگاهش كند ولی
بالین او نشسته پسر را صدا كند
لكنت گرفته پیر جوان مُرده حق بده
سخت است واژۀ پسرم را ادا كند
آمد به پا بلند شود، خورد بر زمین
مجبور شد كه خواهر خود را صدا كند
كارش به التماس كشیده ولی چه سود
باید حسین چند عبا دست و پا كند
مثل انارِ دانه شده ریخت بر زمین
وقتی ز خاك خواست تنش را جدا كند
تا خیمه گاه جمع جوانان به خط شدند
شاید كه تكه تكه تنش جا به جا كند
تا دید خواهر آمده شد غصه اش دو تا
حالا عزا گرفته چه سازد چه ها كند
كم نیست چشم خیره سر و شوم و بد نظر
ای كاش می شد این همه لشگر حیا كند
می كوشد از میانِ تبرها و دشنه ها
حتی ز رویِ تیغ، علی را سوا كند
درگیر بود ساقۀ نیزه به سینه اش
راهی نبود تا گرۀ بسته وا كند
كتفش ز جایِ ضربِ تبر باز مانده است
هر ضربه آمده كه یكی را دو تا كند
بدجور دوخته اند سرش را به رویِ خاك
باید شروع به كَندن سر نیزه ها كند
مانند خاك روی زمین پخش شد تنش
طوری زدند آرزوی بوریا كند
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
صبحت از داغ تو بابا جگری می خواهد
لب خشک از عطش و چشم تری می خواهد
آمدی باز سوی خیمه و با خود گفتم
نوجوانی ست که مهر پدری می خواهد
کاش می خواستم از تو دو زره برداری
این همه نیزه علی جان سپری می خواهد
نگران سر خود باش که این لشگر کفر
باز هم معجز شق القمری می خواهد
تیرها زودتر از من به تنت بوسه زدند
خُرد شد آینه ات شیشه گری می خواهد
نیست از جسم گلت چیز زیادی در دست
نه عبا، پارچه ی مختصری می خواهد
کاملاً یافت نشد هر چه تفحص کردیم
بردنت حوصله ی بیشتری می خواهد
باز کن چشم و ببین آمده پیشم زینب
قول صبر از پدر محتضری می خواهد
حید قاسمی
حضرت علی اکبر(ع)-مدح و شهادت
خبر آمد كه یلی می آید
فاتح بی مثلی می آید
خبر آمد قمری می آید
روبهان! شیر نری می آید
تا نگشتید در این بیشه شكار
بهترین راه؛ فرار ست فرار
تا كه عطر خوش كوثر آمد
همه گفتند پیمبر آمد
همه گفتند كه عیار آمد
از نجف حیدر كرار آمد
همه گفتند كه اكبر آمد
اسد الغالب دیگر آمد
ماتِ آن ماه منور گشتند
چند گامی به عقب برگشتند
بسم رب الشهداء...لب وا كرد
رجزش ولوله ای برپا كرد
بانگ زد: باد به غبغب دارید
بی جگرها! دو سه مَرحَب دارید!؟
آمدم فاتحِ میدان باشم
وسطِ معركه طوفان باشم
غیرتم در ره دین می كوشد
در رگم خون علی می جوشد
نه! حسین بن علی تنها نیست
تشنه لب هست، ولی تنها نیست
از شراب علوی لب تر كرد
كربلا را جملی دیگر كرد
كفر را حمله ی او شاكی كرد
خودمانیم چه كولاكی كرد!
تیغ در دست چه غوغا می كرد!
دشت را محشر كبری می كرد
هنر طایفه را از بَر بود
كربلا آینه ی خیبر بود
كوفیان ماتِ قلندر بودند
عَمرُوَد ها همه بی سر بودند
تیغ می زد به عدو جانانه
مثل عباس چه استادانه !
سبك جنگاوری اش مبنا داشت
به اباالفضل شباهت ها داشت
درس خود، خوب و نكو پس دادش
آفرین گفت به او استادش
ضربه ی تیغ به فتوا می زد
عوض سیلیِ زهرا می زد
شاهد رنج و غم زهرا شد
كوچه ای تنگ برایش وا شد
از چپ و راست به او ضربه زدند
بی كم و كاست به او ضربه زدند
همه جا بوی مدینه پیچید
شمر را شكل مغیره می دید
بی هوا نیزه به پهلوش زدند
دشنه و تیغ به بازوش زدند
هر كه با هر چه دمِ دستش بود
زد بر آن آینه ی خون آلود
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
انگار بنا نیست سری داشته باشی
سر داشته باشی، جگری داشته باشی
انگار بنا نیست که از میوه ی باغت
اندازۀ کافی ثمری داشته باشی
انگار بنا نیست که ای پیرْ محاسن
این آخر عمری پسری داشته باشی
ای باد به زلف علیِ اکبرِ لیلا
مدیون حسینی نظری داشته باشی
می میرم اگر بیش از این ناز بریزی
بگذار که چندی پدری داشته باشی
تو از همه ی آینه ها پیش ترینی
تكثیر شدی بیشتری داشته باشی
رفتی و نگفتی پدرت چشم به راه است
از من تو نباید خبری داشته باشی؟
بی یار اگر آمده ام پیش تو گفتم
شاید بدن مختصری داشته باشی
چه خوب به هم نیزه تو را دوخت و نگذاشت
تا پیکر پاشیده تری داشته باشی
با نیم عبا بردن این جسم بعید است
باید که عبای دگری داشته باشی
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
با سرِ نیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند
سنگ ها روی لب خشک تو جا خوش کردند
این عقیق یمنت را چه به هم ریخته اند
وسط معرکه ای رفتی و گیر افتادی
سر فرصت بدنت را چه به هم ریخته اند
تا به حالا نشده بود جوابم ندهی
وای بر من دهنت را چه به هم ریخته اند
چشم من تار شده به چه مداواش کنم
یوسفم پیرهنت را چه به هم ریخته اند
عمه ات آمده تا دست به معجر ببرد
پدر بی کفنت را چه به هم ریخته اند
ابروان تو حسینی ست و چشمت حسنی ست
این حسین و حسنت را چه به هم ریخته اند
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
قصد کرده است تمام جگرم را ببرد
با خودش دل خوشی دور و برم را ببرد
من همین خوش قد و بالای حرم را دارم
یک نفر نیست از اینجا پسرم را ببرد؟
دسترنج همه ی زحمت من این آهوست
چقدر چشم نشسته، ثمرم را ببرد
این چه رسمی ست پسر جای پدر ذبح شود
حاضرم پای پسرهام، سرم را ببرد
تا به یعقوب نگاهم نرسیده خبرش
می شود باد برایش خبرم را ببرد
نیزه دنبال دلم بود تنش را می گشت
قصد کرده است بیاید جگرم را ببرد
***
جان من، قول بده دست به گیسو نبری
مقنعه ت باز شود، بال و پرم را ببرد
تو برو خیمه خودم پشت سرت می آیم
چه نیازی ست کسی محتضرم را ببرد
دست و پا گیر شدم، زود زمین می افتم
یک نفر زود، تن دردسرم را ببرد
همه سرمایه ام این است که غارت شده است
هر که خواهد ببرد جنس حرم را... ببرد
صد پسر خواسته بودم ز خدا، آخر داد
صد علی داد به من تا که سرم را ببرد
حضرت علی اکبر(ع)-شهادت
آرام کن اهل حرم را با قدمهایت
با آیهی چشمان خود پیغمبری کن باز
لب باز کن حرفی بزن با من علی اکبر!
با لحن شیرینت برایم دلبری کن باز
از شوق تو در عاشقی دارم خبر اما
آرامِ جان! آرامتر رو سوی میدان کن
مویت نمانَد از پَرِ عمامهات بیرون
کمتر پدر را این دمِ آخر پریشان کن
خیلی ندیدم صورتت را خوب در خیمه
وقتی که خود را ماه من! آماده میکردی
رو میگرفتی از من اما خوب میدانم
دل کندن من از خودت را ساده میکردی
دیدی خدا ! در عشقت از اکبر گذشتم من
دل کندن از این نور حق، الحق که مشکل بود
میدانی از حس پدر بودن نمیگویم
عشق است در پرده، تمامش قصهی دل بود
اکبر شبِ سجادهاش روشن تر از روز است
تو خوب میدانی که مست نور ذات است او
خُلق محمد دارد و انوار زهرایی
مثل علی تصویر اسما و صفات است او
با دیدنش آه از دل اهل حرم برخاست
تا روبروی خیمه چون آهو قدم میزد
میدان نرفته، برق چشمانش رجز میخواند
صف های دشمن را دو ابرویش به هم میزد
بر مرکبش بنشست و «لا حول ولا...»یی گفت
با ذکر «یا قهار» تیغش را به کار انداخت
میزد چنان انگار شمشیرش دو دم دارد
پیران میدان را به یاد ذوالفقار انداخت
با «یا علی» هر ضربهاش یک جان دیگر داشت
با «یا حسین» از میسره تا میمنه میرفت
گاهی میان رزم اگر میگفت «یا زهرا»
تا قلب لشکر مثل حیدر یک تنه میرفت
یک عده مبهوت شجاعت های بی حدش
یک عده مقهور توان و سرعتش بودند
آنقدر زیبا بود این شمشیر زن، حتی
سرهای روی خاک محو صورتش بودند
آمد به سویم با لب خشکیده از میدان
آمد به جانم آتشی دیگر زد و برگشت
این بار هم تا رفت این قلب پریشانم
پشت سرش یک چند باری آمد و برگشت
دیدم که فرقش چون علی وا شد دلم لرزید
حس میکنم «فزت و رب الکربلا» میخواند
چه اتفاقی داشت در آن نقطه میافتاد؟
یا رب! چرا اعضا و رگ هایش مرا میخواند؟
در گرد و خاک صحنه اکبر را نمیشد دید
از مشرکانِ بدر آنجا هر که بود آمد
وقتی که دیدم ناله از هفت آسمان برخاست
فهمیدم آن شه زاده از مرکب فرود آمد
دیدم دلم را «اِرباً اربا» کردهاند انگار
من زودتر از عمه پی بردم به راز تو
اما خودش را زودتر زینب رساند آنجا
من مانده بودم غرق در راز و نیاز تو
میخواستم یک بوسه، اما هر چه میگشتم
در پیکرت بابا! دریغ از گوشهای سالم
دیدم توانی نیست در پای من و زینب
گفتم: بیایید ای جوانان بنی هاشم
بابا برای بردنت حسرت به دل ماندم
کم بود آغوشم، عبایی پهن لازم بود
تشییع تو زیبا شد آخر این عبا تابوت
در دست عون و جعفر و عباس و قاسم بود
حضرت عباس(ع)-شهادت
وقتی کنار علقمه سقا دلش شکست
دیگر بهانه داشت که دریا دلش شکست
در خیمه دیده بود عطش موج می زند
حس کرد تا کمی خنکا را دلش شکست
دریا برای بوسه ز لب هاش تشنه بود
یک لحظه، یک امید، نه، دریا دلش شکست
مشکش پر آب کرد و روان شد به خیمه ها
اما چه شد چه دید خدایا دلش شکست
از بس که کرده بود تمنا ز مشک، تا-
-تیری رسید، مشک هم آن جا دلش شکست
ناگه عمود آمد و بر فرق او نشست
سقا سرش شکسته و زهرا دلش شکست
چشم حسین بر ره و این صحنه را که دید
آیا قدش شکست خدایا دلش شکست
یک لحظه خوب زینب خود را نگاه کرد
با یاد روزهای مبادا دلش شکست
حضرت عباس(ع)-شهادت
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست
حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست
زلال علقمه، در حسرت تو میسوزد
کنار آبی و لبهای تفته ات، تر نیست
به زیر سایه ی دست تو مینشست، حسین
چه سایه ای و چه دستی! شگفتآور نیست؟
حدیث غیرتت آری شگفتآور بود
که گفته است که دست تو، آبآور نیست؟
شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست
حسین مانده و قنداقه ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ای که دیگر نیست
نمانده است به دست حسین از گلها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست
هزار سال از آن ظهر داغ میگذرد
هنوز روضهی جانبازیَت، مکرّر نیست
قسم به مادرت امّ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست