حسینیه
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
پا گرفته در دلم، آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و، سینه آتش دان شده
اشک هایم می چکد، بر لبت یعنی که باز
آسمان تشنه ام، موسم باران شده
بین این گودال سرخ ،در دل این قتلگاه
دیدمت تنهاترین، غرق در طوفان شده
صد نیستان ناله را، هر نفس سر می دهم
بی سر و سامان توست، آه سرگردان شده
یک طرف من بودم و، عمّه ای دل سوخته
یک طرف امّا تو و، خنجری عریان شده
نیزه ای خون می گریست، پای زخم کاریش
قصد زخمی تازه داشت، دشنه ای پنهان شده
حال با دستت بگیر، در میان تیغ ها
زیر دستی را که از، پوست آویزان شده
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
مقصد شعر و غزل دست من است
عضو بی مثل و بدل دست من است
سیزده شیشه اگر قاسم داشت
یازده جام عسل دست من است
بر زمین بودی و من حیّ علی
فاعل خیرالعمل دست من است
آن که بر تیزی شمشیر عدو
ندهد هیچ محل دست من است
ضربه ی بی مثل از تیغ گرفت
ریشه ی ضرب و مثل دست من است
علّت این که مرا باز چنین
پدرم کرده بغل دست من است
دست دادم که بگویم دشمن
شده معلول و علل دست من است
حلقه ی گردن تو دست دگر
هاله ی دور زُحل دست من است
ضرب شمشیر پدر قاسم شد
سپر جنگ جمل دست من است
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
طوریکه علیِّ اصغرش را کشتم
سقا و یل دلاورش را کشتم
با تیر سه شعبه ی به زهر آغشته
یک آن … پسر برادرش را کشتم
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
از میان خیمه تا گودال… با سر آمده
این برادرزاده که جای برادر آمده
کیست این آزاده که پرواز دارد می کند؟!
کیست این آزاده، انگار از قفس درآمده
هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و
از پس چشمان خیس خواهرت برآمده
با نوای "لا افارق" با نگاهی اشک بار
تا میان معرکه با حال مضطر آمده
خون ابراهیم در رگ هاش جاری گشته است
مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده
مثل سقای حرم، با بوسه ی شمشیرها
دستش آویزان شده… از جای خود درآمده
آه… خنجر پشت خنجر… در میان قتلگاه
تا که تیری آمده، یک تیر دیگر آمده
او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و
صبر تیر حرمله انگار که سر آمده
حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است
این برادرزاده که جای برادر آمده …
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
دیگر تحملش به سر آمد، برابرش
دارد ز دست می رود عمه، عمو، سرش
شمشیر و نیزه، تیر و سنان متحد شده
با هر صدای حرمله، "حمله به پیکرش"
جایی نمانده بود که این تیر جا شود
حالا چه قدر سعی کند تا که آخرش...
چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه
بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش
او واحد است مثل خداوند حیّ فرد
حالا کنند سم ستوران مکرّرش
این نیزه ای که حرمت پهلو شکسته است
یادش بیاورد در و دیوار و مادرش
یک خنجر است، جان دو تن را گرفته است
دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
گر چه از بی کسی ات جان و دلم آگاه است
یک نفس خیمه بیا شام حرم بی ماه است
جای هر شعبه که بر حنجر اصغر زده اند
خیمۀ مادرِ اصغر پر تیر آه است
سپر جسم عمو گشت پسر، می دانست
راه دیدار پدر، آه همین یک راه است
خوب شد قطع شده دست بلندم اما
حیف شد دست من از دامن تو کوتاه است
سر یک نیزه سر پاک اباعبدالله
به سر نیزه دیگر سر عبدالله است
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
به گَرد پای من امروز لشگری نرسد
به اوج بال و پرم هیچ شه پری نرسد
سوار مرکب عشقم، رکاب یعنی چه؟
به این سواره، پیاده تکاوری نرسد
به خویش گفتم: از این پس تو را نمی بخشم
اگر ارادت تو داد دلبری نرسد
منم که رهبر میدان نوجوانانم
به این حضور حکیمانه رهبری نرسد
میان مقتل مظلوم، یاری اش کردم
به این مقام شریفم پیمبری نرسد
به هیبت غضب مجتبایی ام سوگند
سپاه کوفه به این رزم حیدری نرسد
مرا بلندی شمشیر «خصم» مانع نیست
به ضربه گیری دستم دلاوری نرسد
مرا ز هول قیامت دگر نترسانید
به این قیامت دشوار، محشری نرسد
کمان حرمله با گودی گلویم گفت:
به جز تو و علی اصغر به حنجری نرسد
سر مرا به روی سینه ی عمو کندند
مقام ذبح مرا در منا، سری نرسد
تمام صورت من زیر دست و پا له شد
به این کتاب زبان بسته دفتری نرسد
منم که با تنم اندازه کرده ام لطفت
به وسعت بدنم هیچ پیکری نرسد
به جان عمّه دعای عمو به گوشم گفت:
که دست غارت دشمن به معجری نرسد
منم که غوطه به دریای خون زدم، سرمست
چنین به گودی مقتل شناوری نرسد
شوند اهل یقین در بهشت مهمانم
به سفره خانه ی من طول کشوری نرسد
چراغ باغ جنان گوهر جمال من است
به پرتو افکنی ام هیچ اختری نرسد
ز عشق، سلطنت دهر، می رسد امّا
به طعم ملک ری ما، ستمگری نرسد
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
به گَرد پای من امروز لشگری نرسد
به اوج بال و پرم هیچ شه پری نرسد
سوار مرکب عشقم، رکاب یعنی چه؟
به این سواره، پیاده تکاوری نرسد
به خویش گفتم: از این پس تو را نمی بخشم
اگر ارادت تو داد دلبری نرسد
منم که رهبر میدان نوجوانانم
به این حضور حکیمانه رهبری نرسد
میان مقتل مظلوم، یاری اش کردم
به این مقام شریفم پیمبری نرسد
به هیبت غضب مجتبایی ام سوگند
سپاه کوفه به این رزم حیدری نرسد
مرا بلندی شمشیر «خصم» مانع نیست
به ضربه گیری دستم دلاوری نرسد
مرا ز هول قیامت دگر نترسانید
به این قیامت دشوار، محشری نرسد
کمان حرمله با گودی گلویم گفت:
به جز تو و علی اصغر به حنجری نرسد
سر مرا به روی سینه ی عمو کندند
مقام ذبح مرا در منا، سری نرسد
تمام صورت من زیر دست و پا له شد
به این کتاب زبان بسته دفتری نرسد
منم که با تنم اندازه کرده ام لطفت
به وسعت بدنم هیچ پیکری نرسد
به جان عمّه دعای عمو به گوشم گفت:
که دست غارت دشمن به معجری نرسد
منم که غوطه به دریای خون زدم، سرمست
چنین به گودی مقتل شناوری نرسد
شوند اهل یقین در بهشت مهمانم
به سفره خانه ی من طول کشوری نرسد
چراغ باغ جنان گوهر جمال من است
به پرتو افکنی ام هیچ اختری نرسد
ز عشق، سلطنت دهر، می رسد امّا
به طعم ملک ری ما، ستمگری نرسد
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
من كه از معركه ی جنگ نمی ترسیدم
دیدم آن صحنه كه یك لحظه به خود لرزیدم
دیدم از قلبِ عمو، زخم دهان وا كرده
دفعتاً بغضِ گره خورده شدم، تركیدم
نیزه ها بود كه بر جسم عمویم می رفت
هیچ كس فاش ندید آن چه من آن جا دیدم
دیدم از وجه عمو خون خدا می ریزد
من به جای همه با فاطمه خون گرییدم
بوسه ای را كه به من داد عمو، عمه نداشت
خم شدم وجه خدا را به خدا بوسیدم
"اِبنِ كَعب" آمد و با نیزه و شمشیر بلند
قصد جان عمویم كرد و من می دیدم
دست خود را سپر تیغ بلندش كردم
قطع شد دستم و جانباز حرم گردیدم
گفتمش "یَابنَ خبیثه" عمویم را بكشی!؟
مرگ را زودتر از مرگ عمو بگزیدم
حرمله تیر جفایی به گلویم زد و رفت
من در آغوش عمو سخت به خون غلتیدم
هم نَفَس با عمویم بودم و جان می دادم
و به این هم نفسی بود كه می نازیدم
تیغی آمد سر من را ز بدن كرد جدا
بعد از آن زیر سم اسب به خود پیچیدم
هیچ كس مثل من این جا به شهادت نرسید
پدرم آمد و با درد به او خندیدم
من كه عبداللهم از لعل اباعبدالله
مثل قاسم به خدا جام عسل نوشیدم
من تأسّی به عمو كردم و بی غسل و كفن
نیزه و تیر و سنان جای كفن پوشیدم
چون ستوران به تن پاك عمو تازیدند
باز هم زیر سم اسب به خون غلتیدم
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
همه رفتند و تنها مانده ام من
اسیر درد و غم ها مانده ام من
علیِّ اصغر شش ماهه هم رفت
ولی از کاروان جا مانده ام من
***
گذشته کار من از صبر و طاقت
شده اندوه و داغم بی نهایت
ندارم این قَدَر طاقت، ببینم
به دست عمه زنجیر اسارت
***
اگرچه آخرین یار عمویی
ولی نزد خدا با آبرویی
دوباره حرمله می آید از راه
دوباره روضه ی تیر و گلویی
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
دردی به سینه هست که خاکسترم کند
در دست های محکم تو مضطرم کند
خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم
با ابرهای اشک بیاید ترم کند
آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای
بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند
من می پرم خدا کند او تیغ خویش را
جای عمو حواله ی بال و پرم کند
***
قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد
اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند
حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام
بگذار، دست های کسی بی سرم کند
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
لب گودال زمین خورد و به دریا افتاد
آن قدر نیزه تنش دید که از پا افتاد
سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند
یک نفر در وسط معرکه تنها افتاد
بر روی خاک که با صورت خونین آمد
تیرها در همه جای بدنش جا افتاد
در دهانی که پر از خون شده... بی هیچ خبر
نیزه ای آمده و ذکر خدایا افتاد
عرق مرگ نشسته است به پیشانی او
بر سر سینه کسی آمده با پا افتاد
***
"زیر شمشیر غمش رقص کنان آمده ام"
قرعه ی کار به نام من شیدا افتاد
"بعد از این دست من و دامن آن سروِ بلند"
که چنین پای دم آخرش از پا افتاد
بازویم ارثیه ی فاطمه باشد که کبود
پیش چشمان پُر از گریه ی بابا افتاد
خوب شد مثل پدر مثل عمو عباسم
سرِ من در بغل حضرت آقا افتاد
خوب شد کشته شدم، اهل حسد ننوشتند
پسر مرد جمل از شهدا جا افتاد
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
گاهی دلم برای پدر تنگ می شود
دل گیر از این زمانۀ نیرنگ می شود
این جا کسی یتیم نوازی نمی کند
این جا نصیب صورتمان چنگ می شود
عمه بیا اجازه بده تا رها شوم
رحمی بر این یتیم که دلتنگ می شود
عمه بگو چگونه تماشا کنم، ببین
دارد سرِ عبایِ عمو جنگ می شود
پیراهنی که داشت عمویم سپید بود
از فرط زخم، قرمز پُر رنگ می شود
من می روم سپر بشوم حیف کوچکم
پیشانی اش ولی هدف سنگ می شود
ناکام اگر که من بروم باز بهتر است
این زندگی بدون عمو ننگ می شود
شکر خدا نصیب من و اصغرت یکی ست
شمشیر با سه شعبه هماهنگ می شود
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
خودش به دست خودش کودک انتخاب شده
ستاره ای ست که هم سطح آفتاب شده
علی اصغر شش ماهه رفت و او مانده
هزار مرتبه از این قضیه آب شده
هزار بار دم رفتنش به سمت جلو
یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده
عذاب می کشد از این که راه می رود و
تمام دل خوشی عمه و رباب شده
مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست؟
که بین لشکریان کشتنش ثواب شده
کجای دشت نشستی بلند شو عباس
که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده
حسین مثل کتاب غم است و عبدالله
به تیر حرمله ای جلد این کتاب شده
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است
باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است
رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر-
-روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است
لب دو تا، صورت دو تا، اعضای این پیکر دو تا
تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است
نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست
قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است
خاک خوش بوی مدینه یا که عطر کربلاست
روی جسم این حسینیه حسن افتاده است
جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن
پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است
جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو
حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است
حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
پا برهنه شد و به میدان زد
داد می زد: عمو رسیدم من
دستِ من هست؛ پس نبُر دیگر
تیغ زیر گلو رسیدم من
تا بیایم غریب لب تشنه
با خدا دردِ دل مفصل کن
با مناجات گوشه ی گودال
نیزه ها را کمی معطل کن
چقدر دیر آمدم! تیغی
بوسه بر دست مهربانت زد
قاری خوش صدایِ آل الله
چه کسی نیزه بر دهانت زد!؟
چند خط شکسته ی ممتد
شکل زخم عمیقِ پیشانیت
بی علمدار بودن خیمه
علت اصلی پریشانیت
نیزه های شکسته می بینم
لبِ گودال و داخلِ گودال
چادر زینب تو خاکی شد
رویِ تلِّ مقابل گودال
برق یک شیءِ آهنین دیدم
کاسه ای آب شاید آوردند!؟
نه عموجان! خیال خامی بود
تازه یک خنجرِ بد آوردند
دشنه ای کُند می رسد از راه
نیت کشتن تو را دارد
چقدر زخم خورده ای! ای وای!
خواهرت خیمه بوریا دارد !؟
سایه ی چکمه ای مرا ترساند
حق بده، خصلت یتیم این است
صحنه ی غارت عبای شما
دیدن و باورش چه سنگین است
حول و حوش هزار و نهصد بود
زخم های تو را شمردم من
احتیاجی به تیر حرمله نیست
ای عمویِ غریب، مُردم من
امام حسین(ع)-گودال-حضرت عبدالله بن الحسن(ع)
مصحف ما، چه به هم ریختنت! وای عمو!
چقَدَر تیر نشسته به تنت وای عمو!
همۀ رختِ تو غارت نشده پاره شده
بس كه یك پارچه با پا زدنت وای عمو!
آمدم تا كه اجازه بدهی و یك یك
نیزه ها را بكشم از بدنت وای عمو!
جان نداده همه بالای سرت جمع شدند
چه شلوغ است سرِ پیرُهَنَت وای عمو!
آن قدر نیزه زیاد است نمی دانم كه
بكشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو!