سید قطب معتقد است که تابعیت انسان مسلمان تنها عقیده اوست که او را عضو امت اسلام در دارالاسلام قرار داده است. در امت اسلامى تابعیت از آن عقیده، وطن همان دارالاسلام و حاکم همان خدا و قانون اساسى همان قرآن است.

 

جاهلیت مدرن در جوامع مسلمان

در فصل چهارم که عنوان »لا اله الا الله، روش زندگى« را دارد، سید قطب به صراحت، جوامعى را که اکنون به عنوان جوامع اسلامى شناخته شده‏اند، جوامعى جاهلى معرفى مى‏کند. وى در این فصل که در حقیقت فصل فاصله است، نخست تاکید مى‏کند که نخستین ویژگى تمایز بخش جامعه مسلمانان، ابتنا بر بندگى و عبودیت خدا در همه امور است.این عبودیت و بندگى، به تعبیر وى، هم در انگاره اعتقادى تجسم مى‏یابد، هم در شعائر تعبدى و هم در قوانین. جامعه مسلمانان، با انتقال افراد و گروه‏هاى مردم، از عبودیت و بندگى خدا به بندگى غیر خدا - بى‏شریک - و اقرار این گروه‏ها به ابتناى نظام زندگى آنان بر این عبودیت شکل مى‏گیرد.

حال جامعه جاهلى چگونه جامعه‏اى است؟ به نظر سید قطب، هر جامعه غیر مسلمان، جامعه‏اى جاهلى است؛ اما به صورت مشخص، هر جامعه‏اى که عبودیت و بندگى خالصانه خدا را نپذیرفته باشد و یا این عبودیت در انگاره عقیدتى و شعائر عبادى و شرائع قانونى آن تجسم نیافته باشد، جامعه جاهلى است.

با این تعریف عینى، همه جوامعى که امروزه روى زمین بر پا هستند، در چارچوب جامعه جاهلى مى‏گنجند؛ جوامع کمونیستى به دلیل الحاد و انکار وجود خدا و برپا کردن نظام بردگى براى حزب؛ بر فرض این که رهبرى گروهى در این نظام، حقیقتى روشن است و رهبرى از آن خدا نیست. خواسته‏هاى اساسى‏اى که در نظام‏هاى کمونیستى براى انسان تعریف شده، تنها خواسته‏هایى حیوانى است که عبارت است از غذا، آب، لباس، مسکن و نیازهاى جنسى.

از این رو این جوامع در این تعریف جاى مى‏گیرند.هم‏چنین جوامع وثنى که در هند، ژاپن، فیلیپین و افریقا وجود دارند و غیرخدا را به خدایى مى‏گیرند؛ نیز جوامع یهودى و نصرانى به دلیل انگاره عقیدتى تحریفى اشان که الوهیت را تنها از آن خدا نمى‏دانند، جاهلى‏اند، زیرا یهود، عزیر را پسر خدا مى‏داند و نصارى مسیح را پسر خدا خوانده‏اند. (توبه/30) (98 - 100)

در پایان این فصل، نویسنده نتیجه مى‏گیرد که حتى جوامعى که خود را مسلمان مى‏دانند، نیز در چارچوب تعریف جامعه جاهلى قرار مى‏گیرند. علت این که جوامع اسلامى نیز در این چارچوب قرار مى‏گیرند، آن نیست که به الوهیت غیر خدا اعتقاد دارند، یا شعائر تعبدى خود را براى غیرخدا انجام مى‏دهند، بلکه آنان به عبودیت و بندگى محض خدا در نظام زندگى گردن نمى‏نهند، به حاکمیت غیر خدا تن داده‏اند و قوانین، ارزش‏ها، موازین، عادات و سنت‏ها و تقریبا همه مؤلفه‏هاى زندگى خود را از حاکمیت غیر خدا گرفته‏اند.براى اسلام، عناوین و نشانه‏ها مهم نیست؛ مهم این است که آیا اصل و ریشه‏اى که زندگى بشرى بدان باز مى‏گردد و بر آن مبتنى است، دین خدا و روش خداست یا وضعیت بشرى؟

قوانین اجتماعى در جامعه اسلامى (قانون الهى)

فصل پنجم کتاب با عنوان شریعت جهانى، در پى ایجاد تناظر و تطابق میان نظام هستى، و نظام بشر و حیات و هستى است. وى معتقد است که میان این دو، باید ارتباطى تام وجود داشته باشد. وى در این فصل بر این نکته تاکید مى‏کند که خدا همان گونه که آفریدگار این جهان و انسان است، باید قانون گذار هم باشد، زیرا بهتر از انسان به سود و زیان او آگاه است.

در پس این جهان هستى، مشیتى وجود دارد که آن را تدبیر مى‏کند و گرداننده‏اى که آن را مى‏گرداند و ناموسى (قانونى) آن را هماهنگش مى‏کند، تا دچار اختلال، تناقض و اصطکاک نشود و از حرکت منظم و مستمر باز نایستد. قوانین حاکم بر فطرت انسان هم از این ناموس که بر کل هستى حاکم است، جدا نیست، زیرا انسان جزئى از این جهان است. خدایى که این جهان و انسان را آفریده، هموست که شریعتى را براى انسان تشریع کرده است، تا زندگى ارادى خود را به گونه‏اى هماهنگ با حیات طبیعى‏اش، سازمان دهد و سامان بخشد.

تمدن‏سازى اسلامى

در فصل ششم، با عنوان »اسلام همان تمدن است«، سید قطب به بازتعریف جامعه اسلامى و جامعه جاهلى مى‏پردازد. وى جامعه جاهلى را غیر متمدن مى‏داند و اصول و ارزش‏هاى ثابت تمدن اسلامى را چنین معرفى مى‏کند: عبودیت از آن خداست؛ مبناى پیوند اجتماعى عقیده است؛ انسانیت انسان فراتر از ماده است؛ گونه‏اى از ارزش‏هاى انسانى باید حاکم شوند که انسانیت انسان را بارور مى‏کنند؛ نه حیوانیتش را؛ خانواده داراى حرمت است؛خلافت انسان بر روى زمین، بر اساس عهد، پیمان و شرط الهى، و حاکمیت محض روش خدا و شریعت او در امور این خلافت است.اما این جامعه اسلامى چگونه و با چه شمارى تحقق مى‏یابد؟ در نظر سید قطب، زمانى که شمار مؤمنان به عقیده اسلام، به سه نفر برسد، خود این عقیده به آنان مى‏گوید که شما اکنون یک جامعه شده‏اید؛ جامعه‏اى اسلامى و مستقل؛ منفصل از جامعه جاهلى که به این عقیده باور ندارد.

دین و فرهنگ

فصل هفتم عنوان »انگاره اسلامى و فرهنگ« را دارد. نویسنده در این فصل، مدلول حاکمیت و رابطه خود را با فرهنگ توضیح مى‏دهد. از نظر وى، مدلول حاکمیت در انگاره اسلامى، به گرفتن قوانین از خدا و تحاکم به او منحصر نمى‏شود؛ مدلول شریعت نیز تنها به قوانین و اصول حکومتى منحصر نیست.شریعت الهى به معناى هر چیزى است که خدا براى تنظیم زندگى بشر تشریع کرده است؛ از اصول اعتقادى تا امور مربوط به حکومت، اخلاق و رفتار و اصول معرفت.

اسلام داستان جدایى علم از عالم را در امور مربوط به عقیده که بر نگره انسان به وجود و هستى، و فعالیت انسانى و اوضاع و ارزش‏ها و اخلاق و عادات تأثیر مى‏نهد، نمى‏پذیرد. اسلام مى‏پذیرد که مسلمان، علوم طبیعى، صناعت و کتابت را از غیر مسلمان فرا گیرد؛ اما نمى‏پذیرد که اصول عقیده و مؤلفه‏هاى جهان بینى، تفسیر قرآن و حدیث، روش تاریخ و تفسیر فعالیتش، مذهب و منهج جامعه و نظام حکومتى، و روش سیاسى خود و الهام‏هاى هنرى و ادبى‏اش را از منابع غیر مسلمان بگیرد؛ نه حتى از غیر مسلمانى که به دین و تقوایش در این امور اطمینان دارد.

پس از این، نویسنده به خود باز مى‏گردد تا خود را به خواننده معرفى کند. وى مى‏گوید:کسى که این سخن را مى‏نویسد، انسانى است که چهل سال از زندگى خود را به خواندن گذرانده است. کار نخستش خواندن و اطلاع از غالب حوزه‏هاى علوم انسانى بوده است؛ چه آنچه تخصصش بوده و چه آنچه تمایل بدان داشته است.

سپس به منابع عقیده و جهان بینى اش باز گشته و دیده که آنچه خوانده، در مقایسه با این سرمایه عظیم، بسیار اندک بوده است و البته جز این هم نمى‏تواند بود. با این حال بر این چهل سال عمرى که در آن گذرانده، پشیمان نیست، زیرا حقیقت، انحراف، گمراهى و ناچیزى جاهلیت را شناخته است و علم یقینى یافته است که انسان مسلمان نمى‏تواند، این دو منبع را یکجا داشته باشد.

امت و ملیت

در فصل هشتم با عنوان »تابعیت مسلمان، عقیده اوست«، نویسنده در پى این است که بگوید، وطن مسلمان تنها جایى‏است که شریعت خدا در آن بر پاست. تابعیت انسان مسلمان نیز تنها عقیده اوست که او را عضو امت اسلام در دارالاسلام قرار داده است. در امت اسلامى تابعیت از آن عقیده، وطن همان دارالاسلام و حاکم همان خدا و قانون اساسى همان قرآن است.

معیار کفر و ایمان

در فصل نهم، با عنوان نقطه عطف شگرف، نویسنده ضمن تکرار برخى بحث‏هاى گذشته، حکم تکفیر مسلمانان را صادر مى‏کند. وى مى‏گوید: مسئله واقعى کفر و ایمان، شرک و توحید و جاهلیت و اسلام است. این چیزى است که باید روشن باشد. مردمى که زندگى اشان جاهلى است، مسلمان نیستند؛ هر چند کسانى از میانشان، خود یا دیگران را بفریبند و معتقد باشند که اسلام با این جاهلیت سازگار است؛ اما این اسلام نیست و اینان مسلمان نیستند و دعوت ما امروز براى آن است که این مردم جاهلى به اسلام بازگردند.

شکوه مجدد

عنوان فصل دهم، »استعلاى ایمان« است. به اعتقاد وى در این فصل، جامعه ایمانى و انسان مؤمن، به لحاظ پشتوانه و ارزش‏ها و ادراک حقیقت هستى و وجدان و شریعت، نظام برترى دارد. مؤمن ارزش‏ها و تصورات و معیارهایش را از مردم نمى‏گیرد، تا از عدم قدرشناسى آنها متأسف شود؛ آنها را از پروردگار مى‏گیرد و بس.

این استعلاى ایمانى که از نگاه سید قطب، عزمى انفرادى، با نخوت و غرورى تحریک کننده نیست؛ استعلاى ایمانى‏مبتنى بر حق نهادینه شده، در طبیعت وجود است؛ حقى است که وراى منطق قدرت مانده است.جامعه، منطق خاص خود، عرف عام خود و فشار شدید و وزن سنگین خود را دارد که هر کسى را که در حمایت رکن استوارى از آن نباشد و بى‏پشتوانه محکم، با آن در افتد، آزار مى‏دهد.انگاره‏هاى حاکم و افکار شایع نیز دلالت‏ها و اشارت‏هاى خود را دارندکه رهایى یافتن از آن، بدون استقرار و استوارى بر حقیقتى که در سایه اش این انگاره‏ها و اندیشه‏ها ناچیز مى‏نمایند و بدون استمداد از منبعى بالاتر و بزرگ تر و نیرومندتر از منبع این انگاره‏ها و اندیشه‏ها دشوار است.

کسى که در مقابل جامعه و منطق مسلط و عرف عمومى و ارزش‏ها و اعتبارت و اندیشه‏ها و انگاره‏ها و انحرافات و گرایش‏ها مى‏ایستد، احساس غربت و سستى مى‏کند؛ در صورتى که به پشتوانه‏اى قوى‏تر از مردم، و محکم‏تر از زمین و گرامى تر از زندگى متکى نباشد. خداوند مؤمن را وا نمى‏نهد تا به تنهایى با فشار رویارو شود و سنگینى اوضاع او را از پا در آورد و سستى و اندوه، او را له کند؛ از این رو مؤمنان را چنین ارشاد مى‏کند: »و لا تهنوا و لاتحزنوا و انتم الاعلون« (آل عمران/139)

این ارشاد، راهنمایى و سفارش براى آن است که انسان مؤمن، با اندوه و سستى رویارو شود. این دو حس به صورت مستقیم به درون انسان راه مى‏یابد. انسان مؤمن باید با احساسى برتر (استعلا) و نه تنها صبر و پایدارى با آن رویارو شود؛ استعلایى که از بالا به نیروهاى طاغوتى، ارزش‏هاى حاکم، انگاره‏هاى رایج و اعتبارات، اوضاع، سنت‏ها و عادات و توده‏هاى تجمع یافته بر گمراهى بنگرد.

مؤمن برترى دارد؛ برترى به لحاظ پشتوانه و منبع. تمام زمین مگر چیست؟ مردم مگر کیستند؟ ارزش‏هاى حاکم بر روى زمین و ارزیابى‏هاى رایج مردم چیست؟ در حالى که مؤمن ارزش‏هایش را از خدا دریافت مى‏کند؛ به خدا بازگردد؛ و روش خدا را مى‏پیماید.درک و انگاره او از حقیقت بالاتر است. ایمان به خدا در این شکل که اسلام آورده است، کامل ترین صورت معرفت به حقیقت بزرگ هستى است.

زمانى که این انگاره را با انگاره‏ها و مذاهبى که رهاورد فلسفه‏هاى بزرگ قدیم و جدید هستند یا فرجام عقائد وثنى و کتابى تحریف شده، یا برآمده از مکتب‏هاى مادى مى‏سنجد، و آن چهره درخشان، روشن، زیبا و هماهنگ را با این خاکستر انباشته و ایده‏هاى تهى از منطق مقایسه مى‏کند، عظمت عقیده اسلامى تجلى خاصى مى‏یابد که هیچ گاه نیافته است.

انگاره مؤمنان نسبت به ارزش‏ها و معیارهاى توازن بخش زندگى و حوادث، اشیا و اشخاص، بالاتر و برتر است... وجدان، ضمیر، خلق و سلوک مؤمن هم برتر است، زیرا عقیده اش به خداى داراى اسماءالحسنى و صفات نمونه، خود رفعت، نظافت، طهارت، عفت، تقوا، عمل صالح و خلافت راشده را القا مى‏کند؛ چه رسد القا و الهام عقیده به پاداش در آخرت؛ پاداشى که همه سختى‏هاى دنیا و رنج‏هایش در برابر آن آسان مى‏شود و ضمیر مؤمن بدان اطمینان مى یابد؛ اگر چه دنیا را ترک بى‏نصیب کند.

شریعت، قوانین و نظام مؤمن هم بالاتر است. زمانى که انسان مؤمن، همه دستاوردهاى قدیم و جدید بشرى را با شریعت و نظام خود مقایسه مى‏کند، تمام دستاوردهاى بشر را به تلاش‏هاى کودکانه و کور کورانه شبیه تر مى‏بیند، تا شریعتى شکوفا و نظامى کامل. در نتیجه به بشریت گمراه، از بالا و از موضع عطوفت و شفقت بر بدبختى و بیچارگى‏اش مى‏نگرد و در درون خود، جز استعلا بر شقاوت و گمراهى آنان نمى‏بیند.

مسلمانان دوره نخست اسلام چنین بودند. در مقابل مظاهر توخالى و نیروهاى لاف زن فخرفروش و ملاحظاتى که مردم را در عهد جاهلیت به بردگى کشانده بود، ایستادگى مى‏کردند. جاهلیت، دوره‏اى از زمان نیست، بلکه حالتى از حالات است که هر گاه جامعه از روش اسلام منحرف شود، اتفاق مى‏افتد، چه در گذشته باشد و چه در حال و آینده، و این سه با هم تفاوتى ندارند.

سید قطب سپس به نمونه‏اى از رفتار فرستادگان سپاه اسلام نزد رستم، فرمانده مشهور سپاه ایران اشاره مى‏کند، تا نشان دهد که اسلام، چگونه توانست عرب‏ها را از اخلاق جاهلى بیرون بکشد. وى از پاسخ ربعى بن عامر به پرسش رستم، در باره رهاورد دین جدید یاد مى‏کند که گفت: خدا ما را فرستاد تا از میان انسان‏ها آن را که اراده فرموده، به دایره پرستش الله وارد کنیم و از تنگى دنیا به در آوریم و به گستره دنیا و آخرت بکشانیم و از جور ادیان به عدل اسلام برسانیم.

بدین ترتیب، اوضاع و احوال دگرگون مى‏شود. مسلمان هم در جایگاه مغلوب فاقد قدرت مادى قرار مى‏گیرد؛ اما با این حال، احساس برترى خود را از دست نمى‏دهد. او تا زمانى که مؤمن است، به کسى که بر او غلبه یافته، از موضع بالا مى‏نگرد و یقین دارد که این، دوره‏اى است و مى‏گذرد و ایمان، رجعتى دارد که گریزى از آن نیست؛ مردم همه مى‏میرند؛ اما مؤمن شهید مى‏شود.

او این زمین را به سوى بهشت ترک مى‏کند؛ اما دیگران غالبا به سوى آتش شتابانند و این دو برابر نیستند.فصل پایانى کتاب با عنوان »هذا هو الطریق«، در پى آن است که راه را نشان دهد. این فصل به مثابه نتیجه‏گیرى است. قطب در آغاز این فصل، به آیاتى از سوره بروج استناد مى‏کند و داستان اصحاب اخدود را به یاد مى‏آورد.

وى از این آیات، به عنوان ترسیم گر نشانه‏هاى راه یاد مى‏کند، چرا که ماهیت دعوت به خدا و نقش انسان در آن، و احتمالات مورد انتظار از آن، در زمینه گستره آن که فراتر از زمین است و بلندتر از افق زمان؛ داستان گروهى که به خدا ایمان آوردند و حقیقت ایمانشان را آشکار کردند و سپس در معرض فتنه دشمنان جبار و بى‏رحم قرار گرفتند که به حقوق بشر (آزادى اعتقاد به حق و ایمان به خداى عزیز ستوده) و کرامت انسان نزد خدا، توجهى ندارند. اما ایمان، دل آنان را بسى فراتر از فتنه برد که در آن عقیده، بر زندگى پیروز است. آنان تن به تهدید جباران طغیان گر ندادند و سوختند تا کشته شدند.

در بررسى زمینى به نظر مى‏رسد که طاغوت‏ها بر ایمان پیروز شدند، اما قرآن حقیقت دیگرى را به مؤمنان مى‏آموزد و آن این است که زندگى و لذایذ و دردهایش، بزرگ‏ترین ارزش در ترازوى الهى نیست. پیروزى نیز به غلبه ظاهرى محدود نیست. بزرگ‏ترین ارزش در میزان الهى، ارزش عقیده است. کالاى رایج در بازار خدا ایمان، و بالاترین صورت پیروزى، پیروزى روح بر ماده و پیروزى ایمان بر فتنه است.

عرصه پیکار میان مؤمنان و دشمنانشان اساساً عرصه عقیده است؛ نه چیزى دیگر... این عرصه پیکار، سیاسى، اقتصادى و نژادى نیست؛ نبرد عقیدتى است میان کفر و ایمان؛ میان جاهلیت و اسلام. دشمنان مؤمنان مى‏کوشند، پرچم غیر عقیدتى را در عرصه نبرد برافرازند؛ پرچم اقتصادى، سیاسى یا نژادى را؛ تا حقیقت نبرد را بر مؤمنان بپوشانند؛ مؤمنان نباید فریب بخورند.

این خلاصه‏اى گویا از کتاب یادشده است، چنان که دیدیم و مى‏دانیم، به قلم کسى نگاشته شده که از عالم نقد ادبى، ادبیات و رمان به جهان اندیشه اسلامى و تفسیر وارد شد، بى آن که مقدمات لازم براى این انتقال را کسب کرده باشد. در مقام ادبى، سید قطب، گذشته از کارنامه درخشانش در گونه‏هاى مختلف ادبى، کافى است که بدانیم وى‏نخستین منتقدى است که نبوغ نجیب محفوظ را دو دهه پیش از شهرت وى پیش بینى کرده بود.

نقدها و نکته‏ها

دکتر رضوان السید، پژوهش‏گر برجسته جریان شناسى اسلام سیاسى معاصر، اندیشه سید قطب و پیش از او ابن‏تیمیه را متأثر از اندیشه خوارج مى‏داند: »تاریخ اسلام، گروه‏هاى به ظاهر مقدس مشابهى را سراغ دارد که با لقب »خوارج« نشان دار شدند . آنان معتقد بودند که اسلام، خلوص و صفاى نابى دارد و جایز نیست که گناهان کبیره طهارت آن را آلوده سازد؛وگرنه مردم دوباره به گرداب جاهلیت مى‏افتند«.

وى آشنایى سید قطب با اندیشه‏هاى ابوالحسن نُدوى و ابوالاعلى مودودى - که هر دو در فضا و اوضاع متشنج شبه قاره هند و کشمکش‏هاى مسلمانان و هندوها مى‏زیستند - از سویى، و تجربه منفى در غربت امریکا و سپس رنج‏ها و شکنجه‏هاى زندان را، عوامل مؤثر در شکل‏گیرى اندیشه‏هاى افراطى او مى‏داند؛ اما طارق البشرى، بعد سلفى اندیشه سید قطب را چنین توجیه مى‏کند:بعد سلفى دعوت، در چارچوب منطق دعوت، رویکردى ارتجاعى (واپس گرایانه) - به معناى سیاسى و اقتصادى رایج کنونى - نیست؛ هدف سلفى‏ها رجوع (بازگشت) است؛ نه ارتجاع.

یعنى رد اصول تمدنى و عقیدتى وارداتى و رایج، و احیاى مقاومت. مقاومت در برابر تهاجم و جنگى که پیش آمده است. گفته مى‏شود که سید قطب در کتاب معالم فى الطریق، به اوج ارتجاع رسیده است، زیرا حکم به جاهلیت همه جوامع ما داده است؛ اما فهم این کتاب، در چارچوب منطق دعوت، نشان مى‏دهد که وى نه در واپس گرایى که در مقاومت و مبارزه افراط ورزیده است، زیرا وى همه تلاش خود را براى روشن ساختن چگونگى آماده سازى گروهى پیشاهنگ، براى بازگشت به اسلام به کار گرفت و در کتاب »لا اله الا اللَّه«، مفهوم دل بریدن و کنده شدن از جامعه کنونى با همه ارزش‏ها، نهادها و نمادهایش را بیان مى‏کند.

اگرچه »جاهلیت«، وصف نظامى پیش از اسلام است؛ اما سید قطب زمانى که جامعه کنونى را با وصف جاهلیت لکه دار مى‏کند، چنین تصور مى‏کند که دعوت و نظام اسلامى مورد نظر خود را از گذشته به آینده و از پشت سر به پیش رو منتقل مى‏کند... نوع موضع در قبال کل حرکت دعوت اسلامى یا جزئیات آن، هرچه مى‏خواهد باشد؛ ولى بر ما لازم است که منطق داخلى و بستر این دعوت و چگونگى پى ریزى ذهنیتِ فراخواننده به خویش و چگونگى جهش دادن آن به وسیله انگیزه‏هاى خود را که این دعوت در پى آن بوده، درک کنیم و این منطق را بر اساس فلسفه منادى اسلام که سلفى و بازگشتى [رجوعى و نه ارتجاعى] و مقاوم، مبارز و داراى نگاهى به آینده است، درک کنیم.

سید قطب در کتاب خصائص التصور الاسلامى، دوگانگى متعادل و متوازنى میان اراده گسترده الهى و اراده محدود انسانى و عبودیت مطلق انسان به خدا و مقام انسان در هستى برقرار کرده است؛ ولى در کتاب معالم فى الطریق که آخرین کتاب اوست، به صورت قاطع، هرگونه سازش و توازن میان دین و تمدن جدید را رد مى‏کند و تمدن جدید را جاهلیتى مى‏نامد که باید نابودش کرد.

محمود امین العالم در نقد این نگرش مى‏گوید: این تصویر دوقطبى و دوگانه که شما (سید قطب) عرضه مى‏کنید، تنها طرف الهى را لحاظ مى‏کند؛ به ویژه زمانى که با گسترش افراطى، به »برپایى ملک و مملکت خدا« فرا مى‏خواند. این به معناى حذف ارزش فکرى انسان و نشاندن خدا به جاى انسان است. این نگرش، خدا و انسان، و لاهوت و ناسوت را دو طرف نزاعى تاریخى قرارداده که با آیین در تعارض و گذشته از آن، این حقیقت بدیهى را فراموش کرده که »حکومت خدا« بدون وجود بشر، امکان تحقق ندارد.

این انسان‏ها آیا در حقیقت حاکمیت الهى و به تعبیر دیگر، در تفسیر آیات و احادیث و نیز روش اجرا و عملى کردن آن اختلاف نظر ندارند؟ آیا چنین اختلاف نظرى، در طول تاریخ اسلام و حتى امروزه پدید نیامده و نمى‏آید؟ آیا نوع و روش حکومت، از یک حاکم اسلامى تا حاکم اسلامى دیگر متفاوت نیست؟ آیا جز این است که هر یک از آن دو، به رغم تفاوت روش و منش به نام اراده و شریعت خدا حکومت مى‏کنند؟

حسن حنفى، ایده سیدقطب را از راه توضیح تفاوت معرفت شناختى دو جریان عمده سلفى و لاییک تحلیل مى‏کند: سلفى‏ها با لاییک‏ها اختلاف روشى دارند. سلفى‏ها روش نزولى را به کار مى‏گیرند؛ یعنى روش نص‏گرایى که از نص به واقعیت مى‏رسد و حقیقت مطلق را از ظاهر نص مى‏گیرد، تا بر واقعیت جزئى تطبیق دهد... این روش، نص را از بستر خود خارج مى‏کند.

حقیقت از دید سلفى‏ها داده‏اى پیش‏ساخته و از پیش تدوین شده، در نصى است فراتاریخى، فرازمانى، فرامکانى، روشن و بى نیاز از تفسیر و تأویل و تأمل و نظر. تمام نص محکمات بوده و متشابهاتى در آن نیست، زیرا نص مربوط به افعال بندگان و احکام آن، شک و تردید برنمى دارد... عیب این روش آن است که نص را براى کوبیدن، رد، طرد و حتى تغییر واقعیات به کار مى‏گیرد، چرا که آشتى‏اى میان حق و باطل، ایمان و کفر، هدایت و گمراهى، و اسلام و جاهلیت نمى‏بیند.

این روش را در نوشته‏هاى مودودى، در شرایطى که مسلمانان در هند تحت ستم شدید بوده‏اند و نیز در آخرین نوشته‏هاى سید قطب، زمانى که تحت ستم و شکنجه در زندان بود، مشاهده مى‏کنیم. همه واقعیت خطا، گمراهى و بهتان نیست. واقعیت در برخى ابعادش، میدان فطرت، حس سلیم و طبیعت خیرگراست. واقعیت نیازمند تکمیل است؛ نه طرد، و نیازمند اصلاح است؛ نه انهدام... روش اسلام نیز در تعامل با واقعیت موجود در شبه جزیره عربستان و با یهودیت و مسیحیت و حنفیت، این بود که دین ابراهیم را به سوى کمال و پیشرفت سوق داد: »الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دیناً«.

عبدالله فهد النفیسى، مقایسه‏اى گویا میان اندیشه حسن البنا و سید قطب دارد. وى مى‏نویسد: اندیشه حسن البنا براى کسى که آن را مطالعه مى‏کند، اندیشه گسترش، شمول و محکم کردن پیوند است و اندیشه سید قطب، اندیشه دورى، فاصله و امتناع از دیگران است. اندیشه حسن البنا در زمین کشت ورزى مى‏کند و عشق مى‏پراکند و درخت را سیراب مى‏کند، و با خورشید و هوا منتشر مى‏شود و اندیشه سید قطب خندق مى‏کَند و قلعه‏هاى نفوذناپذیر و بلند دیوار بر مى‏سازد، و فرق میان این دو فرق، جنگ و صلح است.

به نظر مى‏رسد پس از تجربه جنگ و نزاعى که جماعت‏هاى تکفیرى متأثر از اندیشه سید قطب، در سه دهه گذشته، در مناطق مختلف جهان اسلام، از مصر گرفته تا الجزایر، افغانستان و عراق داشته‏اند، و اوج آن را در حادثه یازدهم سپتامبر دیدیم، اکنون و در شرایط تازه‏اى که پس از فروپاشى پایه‏هاى استبداد در برخى کشورهاى عربى، و به ویژه در مصر و تونس پدید آمده است، نوبت به اسلام صلح‏طلب و معتدل اخوانى رسیده که در اندیشه حسن البنا تجسم یافته و با هضیبى ادامه یافته و راشد غنوشى را هم مى‏توان امتداد همین خط فکرى دانست.

ولله الامر من قبل و من بعد.

پى نوشت‏ها در دفتر مجله موجود مى‏باشد.

منبع:ماهنامه پگاه حوزه،شماره301