راسخون

اشعار مهدوی

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
 

ازفکرگناه پاک بودن عشق است
ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است
آن لحظه که راه می روی آقاجان
زیرقدم تو خاک بودن عشق

 

 

sajjadfarhadi کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 60
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

شعری بسیار زیبا در مورد حضرت مهدی...

 

این هفته هم گذشت تو اما نیامدی

خورشید خانواده ی زهرا نیامدی

از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها

ای آخرین مسافردنیا نیامدی

صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم

"آمد غروب،رفت وتوآقا نیامدی"

امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم؟

آقای من ! اگر زد وفردا نیامدی

غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم

تا روبرویمان نشدی ، تا نیامدی!

 

sajjadfarhadi کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 60
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسي به فكر شما نيست راست مي گويم
دعا براي تو بازيست راست مي گويم

اگرچه شهر براي شما چراغان است
براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم
دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

من از سياهي شب هاي تار مي گويم
من از خزان شدن اين بهار مي گويم

درون سينه ما عشق يخ زده آقا
ت تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

كسي كه با تو بماند به جانت آقا نيست
ب براي آمدن اين جمعه هم مهيّا نيست

(سیدامیرحسین میرحسینی-میلادامام زمان؛ اراک)

sajjadfarhadi کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 60
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

«تا كي براي چشمت آذ ين كنم جهان را ؟»

قلبم شروع كرده عمدأ تكـــــــان تكــــــــان را

باران ترانه اش را با لـــحن غــــــــــم نخواند

باشد عوض كنـــــي تـــــــــو تقدير آسمان را

اين برگه را بگيريد مردودي ام كه حتميست 

وقتي اشاره كردي پـــــايــــان امتحــــــان را

هــــــر روز و هر دقيقه برنامه ام همين است

گـــــــم مي كنم تو را تا پيدا كنم زمــــان را

يك لحظه صبر كـــــــن  تو من اشتباه كردم

تــــــــو كه قبــــــــول داري تقير اين جهان را

شـــــب انتظار دارد در او ســــــــتاره باشم

امـــــا مي شمـــــارد دستان مهــــــربان را

يا با بهــــار همــــــراه يا با خودت بيــــــــاور

حتي شبي زمستان ، حتي كمي خزان را

من از قرار معلوم يك عمـــــر صبـــــــر دارم

تا كــــي براي چشمت آذ ين كنم جهان را

sajjadfarhadi کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 60
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان
از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
من غصه ام گرفته برای غریبی ات
حالا شما بگو کمی از غصه هایتان
یک روز زیر پای شما خاک میشوم
من زاده میشوم که بمیرم برایتان
ناقابل است پیش کشم در برابرت
چشمم سرم دلم همه اقا فدایتان
با این همه که رنج کشیدی به خاطرم
کشتی مرا دوباره به اشک و دعایتان

sajjadfarhadi کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 60
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

این جشنها برای من، آقا نمی شود

شب با چراغ عاریه، فردا نمی شود


اینجا همه منند ، منِ بی خیالِ تو

اینجا کسی برای شما ما نمی شود


آقا جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود

sajjadfarhadi کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 60
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

گمان کنم که زمانش رسيده برگردي

به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي

هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد

به دفتر غزلم اي قصيده برگردي

زمان آن نرسيده کرامتي بکني

قدم به خانه گذاري. به ديده بر گردي؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهي

به شهر سبز ترين آفريده برگردي

گمان کنم که زمانش ... گمان کنم حالا

که پلک شاعري من پريده بر گردي!

نگاه کن ! به خدا بي تو زندگي تنهاست

قبول کن که زمانش رسيده برگردي!

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

گشته پیچ سخت دوران یا اباصالح مدد
هر طرف شد جنگ و بحران یا اباصالح مدد
در همه اطراف و اکناف بلاد مسلمین
فتنه شد از آل سفیان یا اباصالح مدد
منجی حق بر نجات نسل انسانها بیا
مانده بر دنیا نه سامان یا اباصالح مدد
ظلم و بیداد و جنایتها دگر از حد گذشت
خیره شد چشم ضعیفان یا اباصالح مدد
منجی حق عاقبت بر داد مظلومان برس
کشته شد خلق مسلمان یا اباصالح مدد
تیره شد وضع جهان از مکر شیطان لعین
هجمه شد بر دین و قرآن یا اباصالح مدد
کی رسانی دولت دیدار خود را برجهان
کی رسد غمها به پایان یا اباصالح مدد
آی امان از این عذاب دوره آخرزمان
شد فراوان سیل و طوفان یا اباصالح مدد
حجت یزدان بگو راه حقیقت کو کجاست
راه خود گم کرده انسان یا اباصالح مدد
ای بهار آرزو کی میرسی از ره دگر
شد غم و دردم دو چندان یا اباصالح مدد
یوسف گمگشته ام بازآ به کنعان عاقبت
گشته دنیا بی تو زندان یا اباصالح مدد
طاقتی دیگر نمانده عاشق ویرانه را
خسته ام دستم به دامان یا اباصالح مدد

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

جان به لب آمد دگر از این شب هجران بیا
دل به تنگ آمد ز غم ای خسرو خوبان بیا
چاره درد دلم را کس نمیداند بگو
مردم از دوری تو خود از پی درمان بیا
روزی از روی کرم این پرده را از رخ بکش
روی خود بنما به من چون طالع رخشان بیا
طاقتم دیگر نمانده بی رخ زیبای تو
مرحمت بنما به من با یک بغل احسان بیا
بر سفر پایان بده من التماست میکنم
سوی این شهر و دیار ای یوسف کنعان بیا
بر همه منت بنه بر غیبتت پایان ببخش
بر همه عالم عیان با آن رخ تابان بیا
دل ببر از جمله عالم با فروغ روی خویش
ای مسیحا بهر احیاء دل دوران بیا

hanane کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 24
|
تاریخ عضویت : مرداد 1388 

مهدیا بر ره تو منتظرانیم هنوز
تا بیایی به رهت دل نگرانیم هنوز
مهدیا تا برسد پرتو نور رخ تو
از غم دوری تو خون جگرانیم هنوز
دیگر از دوری تو صبر و تحمل تا چند
زآتش سوز غمت شعله ورانیم هنوز
به امید دم زیبای وصال رخ تو
زنده در سیر جهان گذرانیم هنوز
با خیال رخ زیبای تو ای راحت جان
فارغ از دیدن روی دگرانیم هنوز
تا که تو کی برسی زین سفر دور و دراز
حیف و صد حیف که از بی خبرانیم هنوز

hanane کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 24
|
تاریخ عضویت : مرداد 1388 

ای خدا میشود آیا که رسد دولت او
که ببینم به عیان روشنی طلعت او
ای خدا میشود آیا که شود وقت ظهور
که به پایان برسد ظلم شب غیبت او
ای خدا کی شود آن دم که ببینم به جهان
شده ارزانی چشم همگان رؤیت او
شود آیا که پس از اینهمه دوری و فراق
دگر این عاشق دلخسته رسد خدمت او
انتظار رخ او تا به کی آخر بکشم
کی شود تا که رسد بر همه جا برکت او
کی رسد وعده حق منجی موعود جهان
کی کنی شامل مخلوق جهان نعمت او
کی شود تا که نماید به همه چهره خویش
شود آیا که ببینم به عیان حضرت او

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

یارب آخر تو بگو منزل دلدار کجاست
یک نشانی بده بر من تو بگو یار کجاست
یوسف گمشده ام کی برسد سوی دیار
نوبت دیدن او مهلت دیدار کجاست
کی دمد طلعت او تا برود شام فراق
مهر رخشنده او صبح شب تار کجاست
کی رسد وقت ظهور رخ آن حجت تو
کی رسد وعده حق آخر این کار کجاست
کی رسد نهضت او تا که رسد لشگر حق
جمع یاران خدا دولت ابرار کجاست
کی رسد منجی حق تا رسدم صبر و قرار
مرهم زخم دل این تن تبدار کجاست
بر دلم تاب و تحمل که نمانده است دیگر
مونس قلب من عاشق بیمار کجاست

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

تو روزی عاقبت آیی نقاب از چهره بگشایی
به عالم لطف فرمایی و خود رخساره بنمایی
تو روزی میرسی از راه به جمع عاشقان ناگاه
رسد آن لحظه دلخواه زمان ناب رؤیایی
تو روزی عاقبت آری نجات از این گرفتاری
دهی درمان بیماری به درد ما مداوایی
تو روزی آوری آخر نجات این دل مضطر
ز تو پایان رسد دیگر بر این شبهای تنهایی
شود روزی ز تو شیرین دگر کام دل غمگین
به پایان آید آخر این همه شبهای شیدایی
زمان وصل یار آید شب غم بر کنار آید
به دور روزگار آید بهارانی تماشایی
رسد با تو بر این دوران شکوه و لطف بی پایان
بگردد با تو جاویدان بهشت حسن و زیبایی
تویی تنها نیاز من فقط تو چاره ساز من
دعای هر نماز من امید روز فردایی
فدای نام تو مولا بیا و روی خود بنما
دگر تا کی جدا از ما گذشت از حد شکیبایی

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

مخور غم همزبانی خواهد آمد
زمان مهربانی خواهد آمد
رسد از ره دگر فصل بهاران
حیات جاودانی خواهد آمد
رود فصل خزان از روزگاران
بهار زندگانی خواهد آمد
به پایان میرسد دوران غیبت
که آن گنج نهانی خواهد آمد
که دیگر بگذرد ایام هجران
وصال یار جانی خواهد آمد
منال از ظلمت و بیداد دوران
که نور آسمانی خواهد آمد
نمی ماند دگر اینگونه دوران
که منجی جهانی خواهد آمد
مشو نومید از آن دیدار رویش
که از او یک نشانی خواهد آمد
مشو غافل ز گلبانگ ندایش
که روزی ناگهانی خواهد آمد
الا یا اهل عالم مژده بادا
سوار جمکرانی خواهد آمد

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
شعري ارتجالي
به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را
بلور اشك‌ها در كاسه ماه هلالي را

چمن آيينه ‌بندان مي‌شود صبحي كه بازآيي
به وقتش فرش راهت مي‌كنم گل‌هاي قالي را

نگاهت شمع آجين قبله جان غزالان است
غمت عين القضاتي مي‌كند عقل غزالي را

چه جامي مي‌دهي تنهايي ما را جلال‌الدين!
بخوان و جلوه‌اي بخشاي اين روح جلالي را

شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن
بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را

سحر از ياس شد لبريز دل‌هاي جنوبي‌مان
نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را

افق‌هايي كه خونرنگ‌اند، عصر جمعه ی مايند
تماشا مي‌كنم با ياد تو هر قاب خالي را

كدامين شانه را سر مي‌گذارم وقت جان دادن
كدام آييينه پاياني‌ست اين آشفته حالي را

تو ناگاهان مي‌آيي مثل اين ناگاه بي‌فرصت
پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را
 

 

 

علیرضا غزوه