اشعار مهدوی
ازفکرگناه پاک بودن عشق است
ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است
آن لحظه که راه می روی آقاجان
زیرقدم تو خاک بودن عشق
شعری بسیار زیبا در مورد حضرت مهدی...
این هفته هم گذشت تو اما نیامدی
خورشید خانواده ی زهرا نیامدی
از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها
ای آخرین مسافردنیا نیامدی
صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم
"آمد غروب،رفت وتوآقا نیامدی"
امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم؟
آقای من ! اگر زد وفردا نیامدی
غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم
تا روبرویمان نشدی ، تا نیامدی!
تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم
كسي به فكر شما نيست راست مي گويم
دعا براي تو بازيست راست مي گويم
اگرچه شهر براي شما چراغان است
براي كشتن تو نيزه هم فراوان است
من از سرودن شعر ظهور مي ترسم
دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم
من از سياهي شب هاي تار مي گويم
من از خزان شدن اين بهار مي گويم
درون سينه ما عشق يخ زده آقا
ت تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا
كسي كه با تو بماند به جانت آقا نيست
ب براي آمدن اين جمعه هم مهيّا نيست
(سیدامیرحسین میرحسینی-میلادامام زمان؛ اراک)
«تا كي براي چشمت آذ ين كنم جهان را ؟»
قلبم شروع كرده عمدأ تكـــــــان تكــــــــان را
باران ترانه اش را با لـــحن غــــــــــم نخواند
باشد عوض كنـــــي تـــــــــو تقدير آسمان را
اين برگه را بگيريد مردودي ام كه حتميست
وقتي اشاره كردي پـــــايــــان امتحــــــان را
هــــــر روز و هر دقيقه برنامه ام همين است
گـــــــم مي كنم تو را تا پيدا كنم زمــــان را
يك لحظه صبر كـــــــن تو من اشتباه كردم
تــــــــو كه قبــــــــول داري تقير اين جهان را
شـــــب انتظار دارد در او ســــــــتاره باشم
امـــــا مي شمـــــارد دستان مهــــــربان را
يا با بهــــار همــــــراه يا با خودت بيــــــــاور
حتي شبي زمستان ، حتي كمي خزان را
من از قرار معلوم يك عمـــــر صبـــــــر دارم
تا كــــي براي چشمت آذ ين كنم جهان را
یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان
از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
من غصه ام گرفته برای غریبی ات
حالا شما بگو کمی از غصه هایتان
یک روز زیر پای شما خاک میشوم
من زاده میشوم که بمیرم برایتان
ناقابل است پیش کشم در برابرت
چشمم سرم دلم همه اقا فدایتان
با این همه که رنج کشیدی به خاطرم
کشتی مرا دوباره به اشک و دعایتان
این جشنها برای من، آقا نمی شود
شب با چراغ عاریه، فردا نمی شود
اینجا همه منند ، منِ بی خیالِ تو
اینجا کسی برای شما ما نمی شود
آقا جسارت است ولی زودتر بیا
این کارها به صبر و مدارا نمی شود
گمان کنم که زمانش رسيده برگردي
به ساحت شب قدر اي سپيده برگردي
هزار بيت فرج نذر مي کنم شايد
به دفتر غزلم اي قصيده برگردي
زمان آن نرسيده کرامتي بکني
قدم به خانه گذاري. به ديده بر گردي؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهي
به شهر سبز ترين آفريده برگردي
گمان کنم که زمانش ... گمان کنم حالا
که پلک شاعري من پريده بر گردي!
نگاه کن ! به خدا بي تو زندگي تنهاست
قبول کن که زمانش رسيده برگردي!
گشته پیچ سخت دوران یا اباصالح مدد
هر طرف شد جنگ و بحران یا اباصالح مدد
در همه اطراف و اکناف بلاد مسلمین
فتنه شد از آل سفیان یا اباصالح مدد
منجی حق بر نجات نسل انسانها بیا
مانده بر دنیا نه سامان یا اباصالح مدد
ظلم و بیداد و جنایتها دگر از حد گذشت
خیره شد چشم ضعیفان یا اباصالح مدد
منجی حق عاقبت بر داد مظلومان برس
کشته شد خلق مسلمان یا اباصالح مدد
تیره شد وضع جهان از مکر شیطان لعین
هجمه شد بر دین و قرآن یا اباصالح مدد
کی رسانی دولت دیدار خود را برجهان
کی رسد غمها به پایان یا اباصالح مدد
آی امان از این عذاب دوره آخرزمان
شد فراوان سیل و طوفان یا اباصالح مدد
حجت یزدان بگو راه حقیقت کو کجاست
راه خود گم کرده انسان یا اباصالح مدد
ای بهار آرزو کی میرسی از ره دگر
شد غم و دردم دو چندان یا اباصالح مدد
یوسف گمگشته ام بازآ به کنعان عاقبت
گشته دنیا بی تو زندان یا اباصالح مدد
طاقتی دیگر نمانده عاشق ویرانه را
خسته ام دستم به دامان یا اباصالح مدد
جان به لب آمد دگر از این شب هجران بیا
دل به تنگ آمد ز غم ای خسرو خوبان بیا
چاره درد دلم را کس نمیداند بگو
مردم از دوری تو خود از پی درمان بیا
روزی از روی کرم این پرده را از رخ بکش
روی خود بنما به من چون طالع رخشان بیا
طاقتم دیگر نمانده بی رخ زیبای تو
مرحمت بنما به من با یک بغل احسان بیا
بر سفر پایان بده من التماست میکنم
سوی این شهر و دیار ای یوسف کنعان بیا
بر همه منت بنه بر غیبتت پایان ببخش
بر همه عالم عیان با آن رخ تابان بیا
دل ببر از جمله عالم با فروغ روی خویش
ای مسیحا بهر احیاء دل دوران بیا
مهدیا بر ره تو منتظرانیم هنوز
تا بیایی به رهت دل نگرانیم هنوز
مهدیا تا برسد پرتو نور رخ تو
از غم دوری تو خون جگرانیم هنوز
دیگر از دوری تو صبر و تحمل تا چند
زآتش سوز غمت شعله ورانیم هنوز
به امید دم زیبای وصال رخ تو
زنده در سیر جهان گذرانیم هنوز
با خیال رخ زیبای تو ای راحت جان
فارغ از دیدن روی دگرانیم هنوز
تا که تو کی برسی زین سفر دور و دراز
حیف و صد حیف که از بی خبرانیم هنوز
ای خدا میشود آیا که رسد دولت او
که ببینم به عیان روشنی طلعت او
ای خدا میشود آیا که شود وقت ظهور
که به پایان برسد ظلم شب غیبت او
ای خدا کی شود آن دم که ببینم به جهان
شده ارزانی چشم همگان رؤیت او
شود آیا که پس از اینهمه دوری و فراق
دگر این عاشق دلخسته رسد خدمت او
انتظار رخ او تا به کی آخر بکشم
کی شود تا که رسد بر همه جا برکت او
کی رسد وعده حق منجی موعود جهان
کی کنی شامل مخلوق جهان نعمت او
کی شود تا که نماید به همه چهره خویش
شود آیا که ببینم به عیان حضرت او
یارب آخر تو بگو منزل دلدار کجاست
یک نشانی بده بر من تو بگو یار کجاست
یوسف گمشده ام کی برسد سوی دیار
نوبت دیدن او مهلت دیدار کجاست
کی دمد طلعت او تا برود شام فراق
مهر رخشنده او صبح شب تار کجاست
کی رسد وقت ظهور رخ آن حجت تو
کی رسد وعده حق آخر این کار کجاست
کی رسد نهضت او تا که رسد لشگر حق
جمع یاران خدا دولت ابرار کجاست
کی رسد منجی حق تا رسدم صبر و قرار
مرهم زخم دل این تن تبدار کجاست
بر دلم تاب و تحمل که نمانده است دیگر
مونس قلب من عاشق بیمار کجاست
تو روزی عاقبت آیی نقاب از چهره بگشایی
به عالم لطف فرمایی و خود رخساره بنمایی
تو روزی میرسی از راه به جمع عاشقان ناگاه
رسد آن لحظه دلخواه زمان ناب رؤیایی
تو روزی عاقبت آری نجات از این گرفتاری
دهی درمان بیماری به درد ما مداوایی
تو روزی آوری آخر نجات این دل مضطر
ز تو پایان رسد دیگر بر این شبهای تنهایی
شود روزی ز تو شیرین دگر کام دل غمگین
به پایان آید آخر این همه شبهای شیدایی
زمان وصل یار آید شب غم بر کنار آید
به دور روزگار آید بهارانی تماشایی
رسد با تو بر این دوران شکوه و لطف بی پایان
بگردد با تو جاویدان بهشت حسن و زیبایی
تویی تنها نیاز من فقط تو چاره ساز من
دعای هر نماز من امید روز فردایی
فدای نام تو مولا بیا و روی خود بنما
دگر تا کی جدا از ما گذشت از حد شکیبایی
مخور غم همزبانی خواهد آمد
زمان مهربانی خواهد آمد
رسد از ره دگر فصل بهاران
حیات جاودانی خواهد آمد
رود فصل خزان از روزگاران
بهار زندگانی خواهد آمد
به پایان میرسد دوران غیبت
که آن گنج نهانی خواهد آمد
که دیگر بگذرد ایام هجران
وصال یار جانی خواهد آمد
منال از ظلمت و بیداد دوران
که نور آسمانی خواهد آمد
نمی ماند دگر اینگونه دوران
که منجی جهانی خواهد آمد
مشو نومید از آن دیدار رویش
که از او یک نشانی خواهد آمد
مشو غافل ز گلبانگ ندایش
که روزی ناگهانی خواهد آمد
الا یا اهل عالم مژده بادا
سوار جمکرانی خواهد آمد
بلور اشكها در كاسه ماه هلالي را
چمن آيينه بندان ميشود صبحي كه بازآيي
به وقتش فرش راهت ميكنم گلهاي قالي را
نگاهت شمع آجين قبله جان غزالان است
غمت عين القضاتي ميكند عقل غزالي را
چه جامي ميدهي تنهايي ما را جلالالدين!
بخوان و جلوهاي بخشاي اين روح جلالي را
شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن
بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را
سحر از ياس شد لبريز دلهاي جنوبيمان
نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را
افقهايي كه خونرنگاند، عصر جمعه ی مايند
تماشا ميكنم با ياد تو هر قاب خالي را
كدامين شانه را سر ميگذارم وقت جان دادن
كدام آييينه پايانيست اين آشفته حالي را
تو ناگاهان ميآيي مثل اين ناگاه بيفرصت
پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را
علیرضا غزوه