به مجنون گفتم زنده بمان
روزگاری بوده است که آینه های پی در پی روزهای سرد زمین را در تابش خورشید مکرر غرقه می کردندُ اما چیزی نمی گذرد که آینه ها یک یک شکست می گیرند و یاد خورشید در خرده های آینه بر زمین می ماند . چیزی نمی گذرد که در نبود آینه ها خورشید فراموش می شود و روی در خفا می کند . چیزی نمی گذرد که داستان آینه و خورشید چندان افسانه می نماید که در آمدن ناقه از سنگ و فرو آمدن روح در کالبد مرده . چیزی نمی گذرد که لاجرم تنها راه ما به خورشید از این پاره های آینه راست می شود.
می شود دست بالا کرد و پاره های اینه را گرد آورد و در جای خویش نهاد. شاید خورشید به تمامی جلوه گر شود.
سلام دوست عزیز.
همواره نام مجنون مرا به یاد جزیره ای می اندازد که غریو مردان مردش هنوز به گوش می رسد.
جزیره ای که عزیزانی را در خود جای داد که ما اکنون زندگی آرامی داشته باشیم.
محمد رضا کارورها، باکری ها که در مجنون ماندند و یاغچیان ها و خیلی عزیزان دیگر و بزرگ سردار خیبر حاج محمد ابراهیم همت...