آمدی جان به قربانت ولی..
دختر و همسر شهید محمد صالحی در لحظات نزدیك شدن دیدار با پیكر پدر پس از 32 سال فراغ می گویند:
آرزویم بود كه وقتی پدر برمی گردد، حلقه گل در گردنش بیاویزم. همیشه این را در دفتر چه خاطرات و نامه هایی كه هیچ گاه به دستش نرسید، برایش نوشته بودم. حالا باید این گل را روی پیكرش بگذارم...
سالهاست كه انتظار را باور كرده و سایه اش را بر زندگی حس می كند؛ همان روزهایی كه دخترك های همسن و سالش دست در دست پدرهایشان می گذاشتند و خود را به آنها می سپردند، بازی می كردند، عروسك می خریدند، می خندیدند، گریه می كردند، قهر می كردند و پدر تنها خریدار نازهای كودكانه آنها بود؛ همان روزهایی كه پدرهایشان جلوی در مدرسه منتظر می ماندند تا دخترك ها از در بیرون بیایند و خود را در آغوش آنها رها كنند... پانته آ همان روزها این انتظارها را به خاطر می سپرد و دستان كوچكش را به آسمان و به سوی خدایش بلند می كرد و بازگشت پدر را از او می خواست. پانته آ عادت كرده بود تا با گریه های شبانه به خواب برود و فقط خواب بابا را ببیند... حالا 32 سال انتظار به پایان رسیده و قلبش در سینه آرام ندارد. تنها یك روز دیگر به لحظه دیدار و شكسته شدن جام زهر فراق مانده ... پانته آ صالحی دختر نخستین خلبان شهید عملیات برون مرزی با ما به گفتگو می نشیند تا احساساتش را به واژه ها بسپارد:
وقتی پدر رفت، هنوز سه سال هم از به دنیا آمدنم نگذشته بود. تنها تصویری كه از پدر در ذهنم به جای مانده، آخرین باری بود كه دیگر به خانه برنگشت. مرا به آغوش كشید و بوسید و حالا از آن روز 32 سال می گذرد و من دوباره قرار است او را ببینم. سالهاست دعایم به درگاه خداوند متعال بازگشت پدر است. خدا را سپاس می گویم كه دعایم را مستجاب كرد هر چند زنده بازگشتنش آرزویم بود اما شهادتش هم برایم مایه سربلندی و افتخار است. خواست و تقدیر خداوند اینگونه رقم خورده بود و من راضی هستم و تسلیم به قضا و قدر الهی و این نوع بازگشتن پدر برایم بسیار ارزشمند و زیباست.
آرزویم بود كه وقتی پدر برمی گردد، حلقه گل در گردنش بیاویزم. همیشه این را در دفتر چه خاطرات و نامه هایی كه هیچ گاه به دستش نرسید، برایش نوشته بودم. حالا باید این گل را روی پیكرش بگذارم؛ روی پیكری كه روزی زمین و آسمان را به یكدیگر دوخت تا وجب به وجب این خاك به خطر نیفتد، خوشحالم كه بالاخره بعد از 32 سال فراق به مملكت بازمی گردد تا برای همیشه در خاكش آرام بگیرد...
همسر خلبان شهید از احساس خود در نزدیك شدن به لحظه دیدار با پیكر همسر می گوید:
ساعت دیدار نزدیك و نزدیك تر شده و 32 سال انتظار و فراق جای خود را به وصال می دهند تا زندگی روی دیگری از خود به نمایش بگذارد. ناهید حسنعلی همسر نخستین خلبان شهید عملیات برون مرزی؛ شهید محمد صالحی با چشمانی نمناك و كلماتی بریده بریده كه از گلوگاه احساس به سختی می گذرند و بر زبان جاری می شوند به گفتگو می نشیند تا ما نیز با او در این شمارش معكوس تا رسیدن لحظه دیدار همراه شویم:
وقتی پدر رفت، هنوز سه سال هم از به دنیا آمدنم نگذشته بود. تنها تصویری كه از پدر در ذهنم به جای مانده، آخرین باری بود كه دیگر به خانه برنگشت. مرا به آغوش كشید و بوسید و حالا از آن روز 32 سال می گذرد و من دوباره قرار است او را ببینم.
دو شب پیش بود كه از فرماندهی نیروی هوایی به منزل ما آمدند و خبر بازگشت پیكر محمد را به من و دخترم پانته آ دادند. وقتی این خبر را شنیدم شوك زده شدم. سكوت كردم. نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد. انتظار داشتم خودش برگردد اما حالا پیكرش برمی گردد...
قرار است با همسرم به زیارت امام رضا (ع) برویم. این چهارمین سفر ما به مشهد مقدس است. حس می كنم می خواهم با خودش دوش به دوش حركت كنم. راه بروم. حرف بزنم. زیارت كنم. از حرف های محبوس در سینه ام بگویم. می دانم كه می بیند. می شنود. فقط نمی دانم چطور ببینمش. بعد از 32 سال نبودنش هرگز حس نمی كنم كه قرار است فقط یك جسم و پیكر ببینم. خودش می گفت عشق چیزی است كه تو را زنده نگه می دارد حتی پس از اینكه رفته باشی...
32سال دوری خودش یك تاریخ می سازد. یك تاریخ پر از حرف. اما خوشحالم كه همسرم خودش تاریخ ساز شد. تاریخ سازی كه پیام دلاوری و شهادت و از خود گذشتگی را به جای گذاشت و می گذارد و این تاریخ است كه رمز بقای تمدن و فرهنگ ملت ها را تضمین می كند.
محمد خودش را پیدا كرده بود. تكلیفش را می دانست. می دانست حفاظت از آسمان های ایران وظیفه اش است. آنقدر مطمئن بود كه نه حسرت گذشته را می خورد و نه اضطراب آینده را داشت. عاشق مردم و مملكتش بود. می گفت: اگر چیزی عزیزتر از جانم داشتم فدای مردم و مملكتم می كردم. حالا من هم خوشحالم كه قهرمان این سرزمین با افتخار به كشورش برمی گردد، قهرمانی كه در دفاع از خاك میهن اولین نفری بود كه جانش را تقدیم كرد