شیخ رجبعلی خیاط (ره )
کرامات شیخ
بوی گلسرخ
درسفر به كاشان ،
شيخ همانند همه سفرهاي ديگر ،ن
خست به قبرستان شهر رفت .
همراهان شنيدند
كه به حضرت اباعبدلله الحسين (عليه السلام )سلام ميدهد.
جلوتر كه ميرودمي گويد :
بويي به مشامتان نمي رسد؟
بوي گل سرخ!
واز مسوؤل قبرستان مي پرسد ،
امروز چه كسي رادفن كرده اند ؟
وي همه را به طرف محل دفن كسي مي برد
كه تازه به خاكش سپرده اند.
در آنجا همه آن بوي گل را استشمام مي كنند .
شيخ مي گويد :
وقتي اين بنده خدا را اينجا دفن كرده اند ،
وجود مقدس سيد الشهداء تشريف آورده اندايجا ،
وبه واسطه اين شخص ،عذاب را ازاهل قبرستان برداشتند.
پنجره فولاد
در سفر مشهد ،
هنگامي كه در صحن مطهر امام رضا (عليه السلام )
جواني را مي بيند كه در كنار پنجره فولاد
با گريه وزاري ،امام رضا را به حق مادرش قسم مي دهد
و دعا مي كند وچيزي مي خواهد ،
شيخ به يكي از همراهان مي گويد :
برو به جوان بگو ،درست شد برو !
جوان رفت ،
از شيخ مي پرسند :
جريان چه بود ؟
مي گويد :
اين جوان ،خواهان ازدواج با كسي بود
كه به اونمي دادند و متوسل
به حضرت امام رضا روحي فداه شده است .
حضرت فرمودند:درست شده است ،برود.
كرامت امام
فردي به مشهد رفته و از امام رضا(عليه السلام )
مي خواهد كه به او پسري كرامت شود .
وقتي به تهران بر مي گردد،
شيخ به او پيغام مي دهد
كه تو به منزل ما مي آيي يا من به نزد تو بيايم ؟
گويا شيخ به منزل وي مي رود و مي گويد :
تواز طريق امام رضا (عليه السلام )
از خدا پسري خواسته اي .
حضرت فرمودند :كه خداوند پسري به او مي دهد اسمش را رضا بگذارد.
اجابت دعا
روزي در هواي گرم تابستان ،
شيخ نفس زنان نزد يكي از يارانش مي رود ،
پولي به او مي دهد
و از او مي خواهد فورا آن را
به سيد امام جماعت مسجد حاج امجد برساند .
مدتها بعد كه جريان را از سيد مي پرسند ،
مي گويد:مهمان برايم آمده بود ودر منزل هيچ نداشتم ،
رفتم به اتاق ديگر و
به حضرت ولي عصر صلوات الله عليه متوسل شدم .
لحظه اي بعد آن پول به دستم رسيد.
وفاي به عهد
شخصي كه به رغم درمانهاي مختلف
در داخل و خارج بچه دار نمي شد
به معرفي يكي از ياران شيخ ،نزد وي مي آيد .
شيخ مي گويد:
من از امام رضا (عليه السلام )خواستم فرمودند
خداوند به وي دو پسر مي دهد ،
هر پسري كه بدنيا آمد گاوي بكشد و مردم را اطعام كند .
آن مرد پس از تولد پسر اول چنين مي كند
ولي با بدنيا آمدن پسر دوم ،
بدنبال حرف مردم كه مي گويند مگر شيخ امامزاده است
و معجزه كرده است ؟گاورا نمي كشد و اطعام نمي كند .
چند وقت بعد ،آن پسر از دنيا مي رود .
حکایتی از شیخ
عشق به خدا و باورو ايمان به مبداء هستي ،
يگانه ويژگي برجسته شيخ رجبعلي خياط بود .
همه حكايتهاي كه از ديدارهاوگفته هاي او،
به زبان ياران و آشنايان وي جاري است ،
گوياي اين نكته است كه خدابيني
او راهاي فراواني را در برابرش گشوده
و اورا با نعاني بلندي آشنا كرده است .
براي آگاهي بيشتر مناسب است حكايتهايي پراكنده
از گوشه و كنار زندگي شيخ را باز گوييم
تا ببينيم چه كرهاي كوري
بدست آن انسان وارسته و عاشق گشوده شده است.
در همين داستانهاست كه اخلاق و آداب داني شيخ روشن مي شود ،
صفاو صميمت او به چشم مي آيد
و صراحت لهجه و بيان او آشكار مي گردد
تكيه كلام شيخ در همه اين حكايتها ،خداست
و رعايت حدود خدايي .
وي در اين چند داستان به كساني كه از وي چيزي خواسته اند
و به همه مامي اموزد كه :
من كان لله كان الله له ..
هر كس از آن خدا باشد خدا از آن اوست .
اين حكايتها از زبان كساني نقل شده است
كه همه خود شاهد واقعيتها بوده اند ،
ولي بناي ما بر اين است كه از آوردن نام افراد خودداري كنيم .
هدف ما از بازگويي اين وقايع ،
تنها روشن كردن زوايايي از زندگاني بزرگمردي خدايي است
كه با روح بلند و آسماني خود ،
سالي چند در اين خاكدان تاريك ماند و جمعي را روشني بخشيد.
درمحضر بزرگان
باري كه شيخ براي زيارت
حرم مطهر امام علي بن موسي الرضا(عليه السلام )
به مشهد رفته بود ،
ديداري با مرحوم
آيه الله العظمي سيد محمد هادي ميلاني (قدس سره)داشت .
جريان اين ديداراز زبان
جناب حجه السلام والمسلمين سيد محمد علي ميلاني
فرزند آن مرجع عاليقدرباز مي گوييم.
«مرحوم شيخ رجبعلي خياط كه در اثر كف نفس و ترك گناه ،
خداوند به اوچشم بصيرت عنايت فرموده بود ،
موفق شد جمعي از شيفتگان را در جهت اخلاص
و عشق به خداوند تربيت نمايد.
وي به پدرم علاقمند بود.
بنده هم به دليل سوابقي كه با ايشان داشتم ،
مكرر خدمت شيخ مي رسيدم
و گاهي از مجالس وي كه نوعا با ذكر آيات و روايات ،
سالكان و دلباختگان را موعظه مي كرد ،بهره مند مي شدم .
کرامات شیخ
حق پير زن
يكي از شاگردان شيخ كه پس از صرف غذايي ،
حال معنوي خود را از دست مي دهد ،
از شيخ ياري مي خواهد .
شيخ مي فرمايد :
آن كبابي كه خورده اي ،
فلان تاجر پولش را داده
كه حق پير زني را غصب كرده است.
درس براي خدا
شيخ فرمود ه است كه در تشييع جنازه
آيت الله بروجردي( رحمه الله)
جمعيت بسياري آمدند و تشييع با شكوهي شد .
در عالم معنا از ايشان پرسيدم
كه چطور اين اندازه از شما تجليل كردند ؟
فرمود:تمام طلبه ها را براي خدا درس مي دادم .
غمخوارامت
شيخ مي فرمود :
مدتي گرفتاري داشتم
و هر دعايي كه مي خواندم اثر نمي كرد
وعرض كردم :
خدايا! اين دعاها را به مردم گرفتار مي گويم ،
مي خوانند و حاجت خود را مي گيرند ،
ولي چرا گرفتاري مابرطرف نمي شود ؟
با ناراحتي گفتم :
محمد و آل محمد (عليهم السلام)هم به فكر ما نيستند .
به محض اينكه اين جمله را گفتم ،
پيامبر اكرم (ص)راديدم كه غبار آلوده،
آستينها را بالا زده ،فرمودند :
چيه ؟ماهزار سال پيش از خلقت آدم به فكر شما بوديم.
کرامات شیخ
مردم داري
شيخ روزي فرمود:
اسم فرزندم براي سربازي در آمده بود
مي خواستم دنبال كارش بروم
كه زن و مردي براي حل اختلاف نزد من آمدند .
ماندم تا قضيه آن دو را فيصله دهم .
بعد از ظهر فرزندم آمد وگفت :
نزديك پادگان به چنان سر دردي مبتلا شدم
كه سرم متورم شد دكتر معاينه كرد
و مرا از خدمت معاف دانست .ه
مين كه از پادگان بيرون آمدم ،
گويي اثري از ورم و سر درد نبود .
شيخ در پايان اضافه كرده است
كه ما رفتيم كار مردم را درست كنيم ،
خدا هم كار مارا درست كرد.
چاي قطار
شيخ هيچ گاه دعوت دوستان را براي صرف ناهار رد نمي كرد ،
همچنين گاهگاه غذاي بازار را هم مصرف مي نمود ،
با اين حال ،از تاثير خوراك در روح انسان غافل نبود
و دگرگونيهاي روحي را ،بعضا ناشي از غذا مي دانست .
يكبار كه كه با قطار در راه مشهد بوده است ،
احساس كوري باطن مي كند .
فورا متوسل مي شود
و پس از مدتي به وي مي فهمانند
كه چاي قطار را استفاده كرده كه از پول دولت است.
کرامات شیخ
رفتار با کودک
يك نفر سرش ضربه مي خورد و مي شكند ،
او را نزد شيخ مي برندتا ببينند
چه كار كرده است كه به اين روز افتاده است .
شيخ پس از توجه مي فرمايد :
در كارخانه بچه اي را اذيت كرده اي ،
و اگر از او رضايت نگيري ،قضيه دنباله دارد
آن مرد تاييد مي كند و مي گويد :
پسر صاحب كارخانه ايراد نامربوطي گرفته بود
كه به او گفتم :مگر فضولي ؟!
شب هم كه براي گرفتن دستمزد رفته بود
دلخور شدم و پسرك را به گريه انداختم .
شيخ فرمود :بي خود براي شما گرفتاري پيش نمي آيد.
کرامات شیخ
اذن دخول
فردي مي گويد :سالي به نجف اشرف رفته بودم .
روزسوم اقامت در نجف
براي داخل شدن به حرم مطهر حضرت علي (عليه السلام )
خواستم كفشهايم را به كفشداري بدهم قبول نكرد .
عصر آن روز رفتم ،باز هم نپذيرفت .
صبح و عصر روز بعد هم چنين شد .
به يكي از دوستان گفتم ،او هم تاييد كرد
و اظهار داشت كه اين مطلب براي او هم پيش آمده است .
پس از ساعتها گريه و زاري و دعا
در زيرناودان طلاي گنبد مطهر و طلب مغفرت ،
روز بعد موفق شدم وارد حرم مطهر شوم .
پس از مراجعت به تهران نزد شيخ رفتم
و علت را جويا شدم .
فرمود :تقصير خودت است .
چه كار داشتي كه هرروز به مغازه آن بقال بروي
و بنشيني و با او حرف بزني ؟
اگر تو به عشق حضرت علي (عليه السلام )رفته اي ،
بايد با او باشي نه با بقال سركوچه .
کرامات شیخ
ياري نابينا
شخصي از نزديكان شيخ نقل ميكند كه
روزي با تاكسي خود مي رفتم .
نابينايي را ديدم كه در انتظار كمك كسي
كنار خيابان ايستاده است.
پياده شدم و از مقصد او پرسيدم ،گفت :
- آن سوي خيابان .
با اصرار فراوان مقصد نهايي اورا پرسيدم
و او را با ماشين تا آنجا بردم
صبح كه به محضر شيخ رفتم ،فرمود :
- آن كوري كه سوارش كردي ،جريانش چه بود
كه خداي متعال از ديروز نوري در تو خلق كرده است؟