بررسی موضوع عاشورا
ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري.
حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم.
... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع.
حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:
" خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.
اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد".
آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!"
آخرين آزمايش
حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.
اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.
حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:
1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."
2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."
آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.
3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.
4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.
5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.
6- در همين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.
محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.
امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.
آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."
همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟
طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند.
منبع: کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام، از مدينه تا کربلا، محمد صادق نجمي، ص 198
اگر محبت در تشيع نبود، اين دشمنيهاى عجيبى كه با شيعه شده، بايد او را از بين مىبرد. همين محبت شما مردم به حسينبن على(عليهالسلام)، ضامن حيات و بقاى اسلام است. اينكه امام مىفرمود، عاشورا اسلام را نگهداشت، معنايش همين است. فاطميه و ميلاد و وفات پيامبر(ص) و ائمه(عليهمالسلام) هم همينطور است. بايد با استفادهى از اين هنر، اين محبت را در ميان مردم هم عمق ببخشيد، هم تر و تازه كنيد و هم برافروخته نماييد. چيز خيلى عجيب و عظيمى است.
منبع: سخنرانى مقام معظم رهبری در ديدار با مداحان اهلبيت(ع)، به مناسبت ميلاد مبارك صديقهى كبرى فاطمهى زهرا(س) 17/10/1369.
أثني علي الله أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن وفقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکين. أما بعد، فإني لا أعلم أصحابا أولي و لا خيراً من أصحابي و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيراً. و قد أخبرني جدي رسول الله(ص) بأني سأساق إلي العراق فأنزل أرضاً يقال لها: عمورا و کربلا و فيها استشهد و قد قرب الموعد.
ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري.
حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم.
... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع.
حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:
" خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.
اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد".
آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!"
آخرين آزمايش
حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، در شب عاشورا و براي آخرين بار نيز اين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.
اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.
حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:
1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."
2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."
آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.
3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.
4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو بر نمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو بر نمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.
5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.
6- در همين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.
محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو بر نمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.
امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.
آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."
همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟
طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند.
منبع: کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام، از مدينه تا کربلا، محمد صادق نجمي، ص 198.
اگر عاشورا و فداكارى خاندان پيامبر نبود، بعثت و زحمات جانفرساى نبى اكرم را طاغوتيان آن زمان به نابودى كشانده بودند و (اگر عاشورا نبود منطق جاهليت ابوسفيانيان كه مىخواستند قلم سرخ بر وحى و كتاب بكشند و يزيد يادگار عصر تاريك بتپرستى كه به گمان خود با كشتن و به شهادت كشيدن فرزندان وحى اميد داشت اساس اسلام را بر چيند و با صراحت و اعلام «لا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ». بنياد حكومت الهى را بَر كَند، نمىدانستيم به سر قرآن كريم و اسلام عزيز چه مىآمد؟) لكن اراده خداوند متعال بر آن بوده و هست كه اسلام رهايى بخش و قرآن هدايت افروز را جاويد نگه دارد و با خون شهيدانى چون فرزندان وحى احياء و پشتيبانى فرمايد و از آسيب دهر نگه دارد و حسين بن على آن عصاره نبوت و يادگار ولايت را برانگيزد، تا جان خود و عزيزانش را فداى عقيدت خويش و امت معظم پيامبر اكرم نمايد تا در امتداد تاريخ، خون پاك او بجوشد و دين خدا را آبيارى فرمايد و از وحى و از رهآوردههاى آن پاسدارى نمايد.
شهادت سيد مظلومان و هوا خواهان قرآن در عاشورا- سر آغاز زندگى جاويد اسلام و حيات ابدى قرآن كريم بود، آن شهادت مظلومانه و اسارت آل اللَّه، تخت و تاج يزيديان را كه با اسم اسلام، اساس وحى را به خيال خام خود مىخواستند محو كنند، براى هميشه به باد فنا سپرد و آن جريان، سفيانيان را از صحنه تاريخ به كنار زد.
آن روز يزيديان با دست جنايتكاران گور خود را كندند و تا ابد هلاكت خويش و رژيم ستمگر جنايتكار خويش را به ثبت رساندند، و در 15 خرداد 42 پهلويان و هواداران و سردمداران جنايتكارشان با دست ستم شاهى خود گور خود را كندند و سقوط و ننگ ابدى را براى خويش به جا گذاشتند كه ملت عظيم الشأن ايران بحمداللَّه تعالى با قدرت و پيروزى بر گور آتشبار آنان لعنت مىفرستد.
اگر نبود اين نهضت، نهضت حسين (ع)، يزيد و اتباع يزيد اسلام را وارونه به مردم نشان مىدادند و از اول، اينها اعتقاد به اسلام نداشتند و نسبت به اولياء اسلام حقد و حسد داشتند.
سيدالشهداء با اين فداكارى كه كرد علاوه بر اينكه آنها را به شكست رساند. اندكى كه گذشت مردم متوجه شدند كه چه غائلهاى و چه مصيبتى وارد شد و همين مصيبت موجب به هم خوردن اوضاع بنىاميه شد.
شخصيت عظيمى كه از عصاره وحى الهى تغذيه و در خاندان سيّد رسل محمد مصطفى و سيّد اولياء على مرتضى تربيت و در دامن صديقه طاهره بزرگ شده بود قيام كرد و با فداكارى
بىنظير و نهضت الهى خود، واقعه بزرگى را به وجود آورد كه كاخ ستمكاران را فرو ريخت و مكتب اسلام را نجات بخشيد.
سيد الشهداء (ع) نهضت عظيم عاشورا را بر پا نمود و با فداكارى و خون خود و عزيزان خود، اسلام و عدالت را نجات داد و دستگاه بنى اميه را محكوم و پايههاى آن را فرو ريخت.
اگر فداكارى پاسداران عظيم الشأن اسلام و شهادت جوانمردانه پاسداران و اصحاب فداكار او نبود، اسلام در خفقان رژيم بنى اميه و رژيم ظالمانه آن وارونه معرفى مىشد و زحمات نبى اكرم (ص) و اصحاب فداكارش به هدر مىفت.
ائمه اطهار اكثراً يا كشته شدند يا چه شدند لكن مكتبشان محفوظ بود. سيدالشهداء كشته شد مكتبش محفوظ بود بلكه مكتب را زنده كرد، با اين كشته شدن مكتب را زنده كرد.
چنانچه اولياء حق هم بسيارشان مغلوب شدند لكن مكتب محفوظ ماند. سيدالشهداء (ع) با همه اصحاب و عشيرهاش قتل عام شدند لكن مكتب شان را جلو بردند. شكست در مكتب نبود پيشروى بود، يعنى بنىاميه، را تا ابد شكست داد، قتل سيدالشهداء، يعنى اين اسلامى كه بنى اميه مىخواست بد نمايش بدهد و با ادعاى خلافت بر خلاف موازين انسانى عمل بكند آن را سيدالشهداء (ع) با نثار خون خودشان آن رژيم را، رژيم فاسد را شكست داد و خود مقتول شد.
اولياء خدا هم شكست مىخوردند. حضرت امير در جنگ معاويه شكست خورد، اينكه حرف ندارد، شكست خورد امام حسين (ع) هم در جنگ با يزيد شكست خورد و كشته شد اما به حسب واقع پيروز شدند آنها، شكست ظاهرى و پيروز واقعى بود.
اسلام را تا حالايى كه شما مىبينيد، اينجا ما نشستهايم سيدالشهداء زنده نگه داشته است.
اسلام همچو عزيز است كه فرزندان پيغمبر جان خودشان را فداى اسلام كردند. حضرت سيدالشهداء (ع) با آن جوانها، با آن اصحاب براى اسلام جنگيدند و جان دادند و اسلام را احيا كردند.
مبارزه حضرت سيدالشهداء (ع) با دولت وقت كه دولت طاغوتى بود شهادت سيدالشهداء به اسلام هيچ لطمهاى وارد نياورد، اسلام را جلو برد. اگر نبود شهادت ايشان، معاويه و پسرش اسلام را يك جور ديگرى در دنيا جلوه داده بودند به اسم خليفه رسول اللَّه، با رفتن در مسجد، اقامه جمعه و امام جمعه بودن، اقامه جماعت و امام جماعت بودن. اسم، اسم خلافت رسول اللَّه و حكومت، حكومت اسلام لكن محتوا بر خلاف. نه حكومت، حكومت اسلامى بود به حسب محتوا و نه حاكم اسلامى. سيدالشهداء (ع) اين نقشى كه اينها داشتند براى برگرداندن اسلام به جاهليت و نمايش دادن اسلام را به اينكه اين هم نظير همان چيزهاى سابق است آن را باطل كرد.
شهادت حضرت سيدالشهداء مكتب را زنده كرد. خودش شهيد، مكتب اسلام زنده شد و رژيم طاغوتى معاويه و پسرش را دفن كرد ....
شهادت سيدالشهداء چيزى نبود كه براى اسلام ضرر داشته باشد. نفع داشت براى اسلام، اسلام را زنده كرد.
اگر سيدالشهداء نبود اين رژيم طاغوتى را اينها تقويت مىكردند به جاهليت بر مىگرداندند. اگر حالا من و تو هم مسلم بوديم مسلم طاغوتى بوديم، نه مسلم امام حسينى، امام حسين نجات داد اسلام را.
حضرت سيدالشهداء هم شكست خورد اما پيروزى نهايى را داشتند، مكتبشان شكست نخورد با كشته دادن، دشمنشان را عقب زدند، بساط معاويه را كه مىخواست اسلام را به صورت يك امپراتورى درآورد، برگرداند به زمان جاهليت و آن اوضاع جاهليت، شكستش دادند. يزيد و اتباع يزيد دفن شدند تا ابد، و لعن مردم بر آنهاست تا ابد، لعن خدا هم بر آنهاست و آنها خودشان محفوظ بودند.
سيّدالشّهداء (س) مذهب را بيمه كرد. با عمل خودش اسلام را بيمه كرد.
«انا من حسين» كه روايت شده است كه پيغمبر فرموده است.
اين معنايش، معنا اين است كه حسين مال من است و من هم از او زنده مىشوم، از او شده است. اينهمه بركات از شهادت ايشان است. با اينكه دشمن مىخواست آثار را از بين ببرد، آنها در صدد بودند كه اصلًا بنى هاشم در كار نباشد. «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْكَذا» اين حرف بود. آنها مىخواستند اصل اسلام را ببرند و يك مملكت عربى درست كنند.
وقتى كه حضرت سيدالشهداء (ع) آمد مكه و از مكه در آن حال بيرون رفت، يك حركت سياسى بزرگى بود كه در يك وقتى كه همه مردم دارند به مكه مىروند، ايشان از مكه خارج بشود. اين يك حركت سياسى بود تمام حركاتش، حركات سياسى بود، اسلامى- سياسى و اين حركت اسلامى- سياسى بود كه بنى اميه را از بين برد و اگر اين حركت نبود، اسلام پايمال شده بود.
امام حسين (ع) خود و تمام فرزندان و اقرباى خودش را فدا كرد و پس از شهادت او اسلام قوىتر شد.
سيدالشهداء (ع) كشته شد شكست نخورد، لكن بنى اميه را همچو شكست كه تا آخر نتوانستند ديگر كارى بكنند، همچو اين خون، آن شمشيرها را عقب زد كه تا الان هم كه ملاحظه مىكنيد باز پيروزى با سيدالشهداست و شكست با يزيد و اتباع اوست.»
سيدالشهداء بحق بود و با عده قليلى مقابله كرد و در عين حالى كه به شهادت رسيد و فرزندان او هم به شهادت رسيدند، لكن اسلام را زنده كرد و يزيد و بنى اميه را رسوا كرد.
سيدالشهداء (ع) با چند نفر از اصحاب، چند نفر از ارحامشان، از مخدراتشان قيام كردند.
چون قيام للّه بود اساس سلطنت آن خبيث را به هم شكستند در صورت، ايشان كشته شدند لكن اساس سلطنت را شكستند. اساس سلطنتى كه مىخواست اسلام را به صورت سلطنت طاغوتى در آورد.
كسى كه براى خدا كار مىكند شكست در آن نيست ولو كشته بشويم شكست نداريم.
حضرت سيدالشهداء هم كشته شد لكن شكست خورد؟ الان بيرق او بلند است و يزيدى تو كار نيست.
اگر قيام حضرت سيدالشهداء (ع) نبود، امروز هم ما نمىتوانستيم پيروز شويم.
منبع: قيام عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، (تبيان، آثار موضوعى امام، دفتر سوم) ناشر نوشته تنظيم و نشر آثار امام خمينى چاپ دوم، 1373.
هر چه روز عاشورا سيدالشهداء (ع) به شهادت نزديكتر مىشد افروختهتر مىشد و جوانان او مسابقه مىكردند براى اينكه شهيد بشوند، همه هم مىدانستند كه بعد از چند ساعت ديگر شهيدند. مسابقه مىكردند آنها، براى اينكه آنها مىفهميدند كجا مىروند، آنها مىفهميدند براى چه آمدند، آگاه بودند كه ما آمديم اداى وظيفه خدايى را بكنيم، آمديم اسلام را حفظ بكنيم.
مىبينيد كه در بعضى روايات هست كه حسين بن على (ع) هر چه به ظهر عاشورا نزديكتر مىشد ...، رويش افروختهتر مىشد.
براى اينكه مىديد كه جهاد در راه خداست و براى خداست و چون جهاد براى خداست، عزيزانى كه از دست مىدهد از دست نداده است، اينها ذخايرى هستند براى عالم بقا.
در خبر شهادت حضرت سيدالشهداء- (ع)- وارد است كه حضرت رسول- (ص)- را در خواب ديد. حضرت فرمود به آن مظلوم كه از براى تو درجهاى است در بهشت. نمىرسى به آن مگر به شهادت.
حضرت على بن الحسين (ع) در آن بحبوحه كذايى كه بود راجع به اينكه همه اصلا مقدّر است كه بايد كشته بشويد، اينطور نقل مىكنند اهل منبر كه عرض كرد به امام (ع) كه: «اوَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ» ما بحق نيستيم؟ فرمود چرا، گفت پس چرا بترسيم از مردن «فَاذاً لا نُبالى بِالْمَوْتِ» وقتى ما بحقيم.
سيدالشهداء در همان ظهر عاشورا كه جنگ بود و آن جنگ بزرگ بود و همه در معرض خطر بودند وقتى يكى از اصحاب گفت كه ظهر شده است فرمود كه ياد من آورديد نماز را و خدا تو را از نمازگزاران حساب كند و ايستاد در همان جا نماز خواند. نگفت كه ما مىخواهيم جنگ بكنيم، خير، جنگ را براى نماز كردند.
رضاى خدا را در نظر داشته باشيد و خودتان را بنده خدا بدانيد كه هر طور پيش بياورد آنطور را راضى هستيد، همانطورى كه بندگان خالص خدا، اولياى معظم خدا اينطور بودند هر چه براى سيدالشهداء (به حسب روايت) نزديك مىشد ظهر عاشورا و جوانهايش يكى يكى از بين مىرفتند صورتش افروختهتر مىشد براى اينكه مىديد روى مقصد دارد مىرود.
جوانان رزمنده و شجاع ارتش و سپاه و ساير قواى مسلح پيروان شهيد جاويدى هستند كه تاريخ مىگويد هر يك از جوانان و ياران او كه به شهادت مىرسيدند رخسار مباركش افروختهتر و آثار شجاعت تصميم در او بارزتر مىگرديد.
منبع: قيام عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، (تبيان، آثار موضوعى امام، دفتر سوم) ناشر نوشته تنظيم و نشر آثار امام خمينى چاپ دوم، 1373.
سيماى درخشان حسين در كتاب خدا
1- قُلْ لا أَسْألُكُمْ عَلَيهِ أَجْراً إِلّا المَوَدَّةَ فِى القُرْبى (الشورى: 23) يكى از آيات قرآن مجيد كه از آن عظمت مقام حسين (ع) استفاده مىشود اين آيهكريمه است.
احمد بن حنبل در مسند و ابو نعيم حافظ، و ثعلبى، و طبرانى، و حاكم و نيشابورى، و رازى و شبراوى، و ابن حجر، و زمخشرى و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و ابن مردويه و سيوطى و گروهى ديگر از علماء اهل سنت از ابن عباس روايت كردهاند: آنگاه كه اين آيه نازل شد: قُلْ لا اسْئَلُكُمْ ...
گفتند: اى پيامبر خدا، كيستند اين خويشاوندان تو كه واجب گرديده بر ما مودّت و دوستى آنان؟
فرمود: على و فاطمه و دو پسر آنها. «3»
و اين معنى را شيخ شمسالدين ابن العربى بنظم در آورده است:
رَأيْتُ وِلائِى آلَ طه فَريضَةً عَلى رَغمِ اهلِ البُعدِ يُورِثُنِى القُرْبا
فَما طَلَبَ المَبْعُوثُ أَجراً عَلَى الهُدى بِتَبلِيغه الّا المَوَدَّةَ فِى القُربى «4»
و شافعى هم گفته است:
يا أَهلَ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ حُبُّكُمْ فَرْضٌ مِنَ اللَّهِ فِى القُرآنِ أَنزَلَهُ
كَفاكُمْ مِنْ عَظِيِم القَدرِانَّكُمْ مَنْ لَم يُصَلِّ عَلَيكُم لا صَلوةَ لَهُ «1»
2- آيه تطهير
انَّما يُرِيْدُ اللَّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (احزاب: 33) بر حسب احاديث متواتره و مشهوره بين شيعه و سنى آيه تطهير در مورد اجتماع آن پنج شخصيت ممتاز عالم آفرينش در زير كساء، و دعاء، و صلوات پيغمبر (ص) بر آنها كه دفعات متعدده در منزل پيغمبر (ص)، و در خانه فاطمه زهرا (س)، و در حجره امسلمه، و بعضى اماكن ديگر اتفاق افتاد نازل شد، و آيه شريفه و احاديثى كه در تفسير آن وارد شده دلالت بر عصمت و جلالت شأن حضرت سيد الشهداء (ع) دارند.
راجع به اين آيه، و احاديث كساء، و اسناد و متون آن كتابهاى مفصل نگاشته شده، و بعضى راويان مثل صبيح «2» به مناسباتى فقط قسمتى از آن را نقل كردهاند. از جمله مسلم و بغوى، و واحدى، و اوزاعى، و محبّ طبرى، و ترمذى، و ابن اثير، و ابن عبدالبر، و احمد، و حموينى، و زينى دحلان، و بيهقى و ديگران از عايشه، و ام سلمه، و انس، و اثله، و صبيح، و عمر بن ابى سلمه، و معقل بن يسار، و ابى الحمراء، و عطيّه، و ابى سعيد، و ام سليم «3» روايات متعددهاى در اين واقعه جليله، و منقبت عظيمه نقل كردهاند.
عايشه گفت: پيغمبر (ص) بامدادى در حالى كه يك نوع از بردهاى يمنى (كه از موى سياه بافته مىشد) در برداشت بيرون آمد پس حسن آمد پيغمبر او را داخل بُرد نمود پس حسين آمد و داخل بُرد شد پس فاطمه آمد و پيغمبر (ص) او را داخل بُرد كرد پس على (ع) آمد او را هم وارد كرد پس گفت: «انَّما يُرِيْدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ البَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً» «4»
اوزاعى روايت كرده از شدّاد بن عبداللَّه كه وقتى سر حسين آورده شده بود، مردى شامى به آن حضرت و پدرش جسارت كرد واثلة بن اسقع برخاست و گفت:
سوگند به خدا من همواره على، و حسن، و حسين، و فاطمه را دوست مىدارم بعد از اينكه شنيدم پيغمبر (ص) در حق آنها فرمود آنچه را فرمود، يك روز در خانه ام سلمه در خدمت پيغمبر مشرف بودم كه حسن آمد پيغمبر او را بر ران راستش نشانيد و بوسيد پس حسين آمد و او را بر ران چپش نشانيد و بوسيد پس فاطمه آمد و او را پيش روى خود نشانيد پس على را طلب كرد و گفت: «انَما يُرِيْدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً» «1»
دولابى در «الذرّية الطاهره) روايت از ام سلمه كرده كه پيغمبر (ص) به فاطمه فرمود شوهر و پسرانت را نزد من بياور. فاطمه آنها را حاضر حضرت رسول خدا نمود پيغمبر (ص) كسائى فدكى را برايشان بپوشاند، و دستش را برايشان گذارد پس گفت:
اللَّهُمَ انَّ هؤُلاءِ آلُ مُحَمَّدٍ فَاجْعَلْ صَلَواتِكَ وَ بَرَكاتِكَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ.
يعنى: خدايا اينها آل محمد هستند پس صلوات و بركات خود را بر آل محمد قرار بده به درستى كه تو حميد مجيدى. ام سلمه گفت: من كسا را بلند كردم كه بر آنها داخل شوم پيغمبر آن را نگاه داشت و فرمود:
«انَّكِ عَلى خَيْرٍ؛ تو بر خير هستى». «2»
و نظير اين روايت را حموينى از واثله روايت كرده است. «3»
واحدى در اسباب النزول، و احمد در مناقب؛ و طبرانى از ابى سعيد خدرى نقل كردهاند كه آيه «انَّما يُرِيدُ اللَّهُ» در حق پنج نفر نازل شد:
رسول خدا، و على، و فاطمه و حسن، و حسين (ع) «4»
و نيز احمد روايت كرده از ام سلمه كه پيغمبر (ص) در خانه او بود. فاطمه (س) با ديگ سنگى كه در آن خزيره بود «5» بر آن حضرت وارد شد پيغمبر فرمود: شوهر و پسرهايت را بخوان پس على و حسن و حسين آمدند نشستند و با هم از آن طعام خوردند، و در زير پيغمبر كسائى بود ام سلمه گفت: من در حجره نماز مىخواندم خدا اين آيه را نازل كرد «إِنَّمَا يُرِيْدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» پس پيغمبر زيادتى كسا را گرفت، و آنها را با آن پوشانيد.
پس دستش را بيرون آورد، و اشاره به آسمان كرد و گفت:
اللَّهُمَّ هؤُلاءِ اهْلُ بَيتْى، وَ حامَّتى اىْ خاصَّتى فَاْذهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرهُمْ تَطْهِيراً.
يعنى: خدايا اينان اهل بيت من، و خاصّان منند، پس ببر از ايشان هر رجس و آلايش را، و پاكيزه گردان ايشان را پاكيزه كردنى. ام سلمه گفت: من سر خود را از خانه داخل نمودم و گفتم: من با شمايم يا رسول اللَّه.
فرمود:
«انَّكِ الى خَيْرٍ انَّكِ الى خَيْرٍ؛ تو به سوى خيرى، تو به سوى خيرى». «1»
و نظير اين حديث را واحدى بسند خود از ام سلمه روايت كرده است «2» اين احاديث كثيره دلالت بر عصمت حضرت سيد الشهداء (ع) دارد و اينكه هر عمل و اقدام، و نهضتى كه بنمايد مطابق صواب و حقيقتى است. سيوطى دراكليل گفته به اين آيه استدلال نموده هر كس اجماع اهل بيت را حجت مىداند زيرا خطاء، رجس است، و رجس از ايشان نفى شده است. «3»
3- آيه مباهله
فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ (آل عمران: 61) از جمله آياتى كه بر فضيلت، و بلندى رتبه و مقام سيد الشهداء (ع) به اتفاق مسلمانان گويا و ناطق است، آيه مباهله است.
از مظاهر و دلائل قوت ايمان پيغمبر (ص) به رسالتش داستان مباهله است زيرا پيشنهاد مباهله از طرف آن حضرت اگر مؤمن به دعوت خود نبود يك انتحار واقعى و دادن سند بطلان دعوت به دست دشمن بود چون حال از دو قسم بيرون نبود يا نفرين نصاراى نجران در حق آن جناب مستجاب مىشد و يا آنكه نه نفرين نصارى و نه نفرين پيغمبر (ص) به آنها مستجاب مىگشت. در هر دو صورت بطلان ادعاء آن حضرت آشكار مىگشت، و هيچ خردمندى كه مدعى نبوت باشد چنين پيشنهادى نخواهد داد، و سند بطلان دعواى خود را به دست مردم نمىدهد مگر آنكه صد در صد اطمينان به استجابت دعاى خود و هلاك دشمن داشته باشد، و پيغمبر اكرم (ص) چون يقين جزمى به صحت رسالت و استجابت دعاء خود و نابودى دشمن در صورت مباهله داشت با كمال شجاعت و صراحت، پيشنهاد مباهله داد.
شركت دادن على و حسن و حسين و فاطمه زهرا (ع) در مباهله كه به تعيين و امر خداوند بود نيز دليل بر اين است كه اين چهار نور مقدس كه با پيغمبر در مباهله حاضر شدند شايستهترين، و گرامىترين خلق در نزد خدا، و عزيزترين همه در نزد پيغمبر خدا بودهاند.
آيه مباهله اعلان جلالت مقام، و تقرب خاص آنها به خداوند متعال است.
پس اين فضيلت براى حسين (ع) از فضايل بزرگ است كه در چنين مراسم با اهميت و تاريخى، همكار و همراه پيغمبر شود، و از ميان تمام امت از صغير و كبير، و زن و مرد او، و پدر، و مادر، و برادرش را خدا انتخاب نمايد.
جريان مباهله را مفسرين بزرگ. و محدثين؛ و مورخين در كتابهاى تفسير و حديث و تاريخ نقل كردهاند، و از اينكه مصادر، و مدارك آن را نشان بدهيم بىنيازيم.
تفسير طبرى، و بيضاوى، و نيشابورى، و كشاف، والدر المنثور، و اسباب النزول واحدى، و سيوطى و اكليل، و مصابيح السنة، و ترمذى و كتب ديگر را ملاحظه كنيد.
سيماى حسين (ع) در احاديث پيغمبر (ص)
1- حسين سيد جوانان اهل بهشت
احمد بن حنبل در مسند، و بيهقى در سنن، و طبرانى در اوسط و در كبير، و ابن ماجه در سنن و سيوطى در الجامع الصغير و الحاوى و الخصائص الكبرى، و ترمذى در سنن، و حاكم در مستدرك و ابن حجر در صواعق، و ابن عساكر در تاريخ دمشق، و ابن حجر عسقلانى در الاصابه، و ابن عبد البر در الاستيعاب، و بغوى در مصابيح السنة، و ابن اثير در اسد الغابه، و حموينى شافعى در فرائد السمطين، و ابو سعيد در شرف النبوة، و محبّ طبرى در ذخائر العقبى، و ابن السمان در الموافقه، و نسائى در خصائص امير المؤمنين، و ابو نعيم در حليه، و خوارزمى در مقتل، و ابن عدى در كامل و مناوى در كنوز الحقائق، و ديگران از پيامبر اعظم (ع) احاديثى روايت كردهاند كه فرمود: حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتاند.
اين احاديث بسندهاى متعدده از جمعى از صحابه مثل امير المؤمنين على (ع)، و ابن مسعود و حذيفه و جابر و ابوبكر و عمر، و عبداللَّه بن عمر، و قره، و مالك بن الحويرث، و بريده، و ابى سعيد خدرى، و ابى هريره، و اسامه، و براء و انس روايت شده و از مجموع آنها استفاده مىشود كه پيغمبر (ص) مكرر حسن و حسين را به اين صفت معرفى فرموده، و صدور اين لفظ كه «الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ سَيِّدا شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ» از آن حضرت متواتر و مسلّم و در ميان مسلمانان معروف و مشهور بوده است.
متن اكثر احاديث اين است كه «الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ سَيِّدا شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ» و ترجمه متن بعض ديگر اين است كه فرمود: فرشتهاى از آسمان كه مرا زيارت نكرده بود از خدا اذن خواست براى زيارت من. پس خبر داد مرا و مژده داد كه فاطمه دخترم سيده زنان امت من است «وَ انّ حَسَنَاً وَ حُسَيْنَاً سَيِّدا شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ» و اينكه حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتند و در بعض روايات اين جمله نيز مذكور است «وَ ابوُهُما خَيْرٌ مِنهُما» و پدرشان از آنها بهتر است، و در بعض طرق آن فضايل ديگر نيز از اهل بيت (ع) بيان شده است. «1»
2- حسين محبوب پيغمبر (ص)
(حُسَيْنٌ مِنّى وَ انَا مِنْ حُسَيْنٍ)
رسول خدا (ص) حسن وحسين (ع) را بسيار دوست مىداشت، و نسبت به آنها فوقالعاده اظهار علاقه و عاطفه مىكرد.
روايات، و تواريخ بر اين اتفاق دارند كه آن حضرت على و فاطمه و حسنين (ع) را از تمام مردم و كسان و نزديكان خود بيشتر دوست مىداشت، و دوستى آنها يك دوستى ساده پدر نسبت به فرزند نبود بلكه ريشه آن بر علائق و مبانى عميق، و يگانگى روحى استوار، و رمز يك اتحاد و اتصال ناگسستنى معنوى، و توافق كامل فكرى بود كه تعبير «انَّهُمْ مِنّى وَ انَا مِنْهُمْ» ايشان از من هستند، و من از ايشان هستم. يا چنان كه در حديث زيد بن ارقم «انَا سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتُمْ»؛ «1» من در صلح و سازشم با هر كس كه با شما در صلح و سازش باشد، و در جنگ و نبردم با هركه با شما در جنگ باشد، و تعبيرات ديگر در ترجمه و تفسير اين رابطه و محبت گزاف و مبالغه نيست؛ و عين واقع و حقيقت است.
يك اتصال واقعى روحى، و همفكرى تمام عيار، و يگانگى خالص لازم است تا پيغمبر (ص) آن را اينگونه شرح دهد جمله «انَا سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حا رَبْتُمْ» صريح است در اينكه طرز تفكر و سلوك و روش آنها با وضع سلوك و روش پيغمبر (ص) يكى است، و هيچگونه فرق و تفاوتى ندارد. كردار و رفتار و جنگ و صلح آنها كردار و رفتار و جنگ و صلح رسول خدا (ص) است.
ما وقتى اين اخبار را مطالعه مىكنيم، و از شدت علاقه و دوستى پيامبر (ص) به حسين آگاه مىشويم، نبايد فراموش كنيم كه گوينده اين كلمات و الفاظ پيغمبر خدا است، و كسى كه در دوره زندگانى با گزاف گويى، و سخنان دور از حقيقت و مدح بيجا مبارزه داشت؛ كسى است كه سخنان و كارهايش براى بشر حجت، قانون و شريعت است، و آنچه فرموده ترجمان حقيقت است:
پيامبر اعظم غير از فاطمه (س) دختران ديگر نيز داشت و غير از على نيز عمو و عمو زاده و خويشاوند بسيار داشت؛ چرا اينهمه اظهار علاقه و محبت مخصوص به فاطمه و على و فرزندان آنها شد؟ و چرا پيغمبر از همه كسان، و اصحاب خود آنها را برگزيد؟
براى اينكه اين چهار تن نماينده صفات، و روحيات، و اخلاق، و كمالات او بودند.
براى يكنفر مسلمان مؤمن بهترين معرّف عظمت حسين (ع) همين سخنان پيغمبر (ص) است.
از جمله احاديثى كه از اين دوستى و علاقه پيغمبر حكايت مىكند، حديث يعلى بن مرّه است «1» كه در خدمت پيغمبر به مجلس ميهمانى كه به آن دعوت شده بودند، رفتند، ناگاه به حسين برخوردند كه در كوچه بازى مىكرد، پيغمبر جلو همراهان رفت، و دستهاى خود را گشود بغل باز كرد. كودك از اين سو به آنسوى مىگريخت، و پيغمبر را مىخندانيد تا او را گرفت. پس يك دستش را زير چانه حسين و دست ديگرش را پشت سر او گذاشت، و او را بوسيد و فرمود:
حُسَيْنٌ مِنّى وَ انَا مِنْ حُسَيْنٍ احَبَّ اللَّهُ مَنْ احَبَّ حُسَيْناً حُسَينٌ سِبْطٌ مِنَ الْاسْباطِ.
يعنى حسين از من است، و من از حسينم، دوست بدارد خدا هر كس دوست دارد حسين را حسين سبطى از اسباط است. و نيز اين حديث را بخارى، و ترمذى، و ابن ماجه، و حاكم با اين لفظ روايت كردهاند «حُسَيْنٌ مِنّى وَ انَا مِنْهُ احَبَّ اللَّهُ مَنْ احَبَّ حُسَيْناً الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ سِبْطانِ مِنَ الْاسباطِ» «2»
شرباصى بعد از اينكه از قاموس نقل كرده كه «حُسَيْنٌ سِبْطٌ مِنَ الْاسْباطِ: امَّةٌ مِنَ الْأُمَمِ»، مىگويد معناى سبط، جماعت و قبيله است، و شايد معناى حديث اين باشد كه حسين در رفعت، و بلندى مقام مرتبه يك امت را دارد يا اينكه اجر و ثواب او مثل اجر يك امت است براى عظمت فضيلت او، و عظمت كارى كه از او صادر شد. «3» ابن عبدالبر و مسلم و شبلنجى از ابى هريره روايت كنند كه پيغمبر (ص) در حق حسن و حسين فرمود:
اللَّهُمَّ انّى احِبُّهُما فَاحِبَّهُما وَ احِّبَّ مَنْ يُحِبُّهُما.
يعنى خدايا من آن دو را دوست مىدارم، پس دوست بدار آنها را، و دوست بدار هر كس آنها را دوست مىدارد. «4»
بغوى، و ترمذى، و سيد احمد زينى، و ابن اثير، و نسائى از اسامه روايت كردهاند كه گفت:
يك شب در خانه پيغمبر براى عرض حاجتى رفتم. پيغمبر بيرون آمد در حالى كه چيزى را در عباى خود پيچيده بود كه من ندانستم چيست. چون حاجتم را به عرض رساندم پرسيدم اين چيست كه عبا بر آن پيچيدهاى، عبا را به يك سو كرد. حسن و حسين را ديدم!
فرمود:
هذانِ ابْناىَ وَ ابْنا ابْنَتى اللَّهُمَّ انّى احِبُّهُما فَاحِبَّهُما وَ احِبَّ مَنْ يُحِبُّهُما.
يعنى اين دو پسران من و پسرهاى دخترم هستند. خدايا من آنها را دوست مىدارم پس دوست بدار آنها را و دوست بدار هركس آنها را دوست مىدارد. و ترمذى از براء نقل كرده كه فرمود «اللَّهُمَّ انّى احِبُّهُما فَاحِبَّهُما.» «1»
ترمذى و بغوى از انس روايت دارند كه از پيغمبر (ص) پرسش شد كدام يك از اهل بيت را بيشتر دوست مىدارى؟
فرمود: حسن و حسين را.
و سيوطى و مناوى نقل كردهاند كه مىفرمود: «احَبُّ اهْلِ بَيْتى الَىَّ الْحَسَنُ وَ الحُسَيْنُ». «2»
و نيز ترمذى و بغوى از انس حديث كردهاند كه پيغمبر به فاطمه (س) مىفرمود: «ادْعى لى ابْنَىَّ فَيَشُمُّهُما وَ يَضُمُّهُما الَيْهِ» «3»
يعنى بخوان، صدا بزن برايم پسرهايم را؛ پس آنها را مىبوييد و به خود مىچسبانيد.
احمد بن حنبل روايت كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
اللَّهُمَّ انّى احِبُّ حُسَيْناً فَاحِبَّهُ، وَاحِبَّ مَنْ يُحِبُّهُ.
يعنى خدايا من دوست مىدارم حسين را، پس دوست بدار او را، و دوست بدار هركس او را دوست مىدارد. «4»
ابن ابى شيبه از آن حضرت روايت كرده كه فرمود:
اللَّهُمَّ انّى احِبُّهُما فَاحِبَّهُما وَ ابْغِضْ مَنْ يُبْغِضُهُما. «1»
يعنى خدايا من حسن و حسين را دوست مىدارم پس دوست بدار آنها را، و دشمن بدار هر كس آنها را دشمن مىدارد. صبان از ابى هريره روايت كرده كه گفت: «رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَمتَصُّ لِعابَ الْحُسَيْنِ كَما يَمْتَصُّ الرَّجُلُ الَّتمْرَةَ». «2»
يعنى ديدم رسول خدا (ص) آب دهن حسين را مىمكيد همانگونه كه مرد خرما را مىمكد.
محبّالدّين طبرى از ابن بنت منيع حديث كرده از يزيد بن ابى زياد [كه] گفت: پيغمبر از خانه عايشه بيرون آمد. پس بر خانه فاطمه (س) عبور فرمود. صداى گريه حسين را شنيد.
فرمود: آيا نمىدانى گريه او مرا اذيت مىكند؟ «الَمْ تَعْلَمى انَّ بُكاءَهُ يُؤذينى». «3»
از اين گونه احاديث بسيار است كه براى نمونه آنچه نقل شد كفايت مىكند، و از اخبار ديگر كه در فصلهاى بعد مىآوريم نيز محبت و شدت علاقه، و جوشش عاطفه پيغمبر نسبت به حسين (ع) معلوم مىشود.
3- حسين ريحانه پيغمبر (ص)
گروه بسيارى از محدثين نامدار اهل سنت از على (ع)، و ابن عمر، و ابى هريره، و سعيد بن راشد، و ابى بكره روايت كردهاند كه پيغمبر (ص) فرمود: حسن و حسين دو ريحانه من از دنيا هستند، و از اختلاف الفاظ حديث معلوم مىشود كه آن حضرت مكرر اين مضمون را به الفاظ مختلفه فرمودهاند؛ زيرا لفظ حديث در بعض روايات «انَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَينَ هُما رَيْحانَتاىَ مِنَ الدُّنْيا» است، و در بعضى ديگر «الْوَلَدُ رَيْحانَةٌ وَ رَيْحانَتىّ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ» است، و در حديث ديگر فرمود «انَّ ابْنىَّ هذَيْنِ رَيْحانَتاىَ مِنَ الدُّنيا» يعنى اين دو پسر من، دو ريحانه من از دنيا هستند و «هُما رَيْحانَتاىَ مِنَ الدُّنيا» و به الفاظ ديگر نيز حديث شده است. «4»
سعيد بن راشد نقل كرده كه حسن و حسين (ع) آمدند و به سوى پيغمبر مىدويدند.
پيغمبر يكى از آنها را در بغل گرفت و ديگرى آمد او را در بغل ديگر گرفت، و فرمود:
هذانِ رَيْحانَتاىَ مِنَ الدُّنْيا مَنْ احَبَّنى فَلْيُحِبَّهُما. «1»
يعنى اين دو ريحانه من از دنيا هستند هر كس مرا دوست مىدارد بايد آنها را دوست بدارد. مناوى از ديلمى در فردوس الاخبار روايت كرده كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود «سَلامُ اللَّهِ عَلَيْكَ يا ابَا الرَّيْحانَتَينِ» «2»
يعنى سلام خدا بر تو اى پدر دو ريحانه. علاوه بر اين احاديث، روايات ديگر نيز هست مثل «أُوصيكَ بِرَيْحانَتَىَّ خَيْراً» «3»
كه براى رعايت اختصار به آنچه نقل شد قناعت مىكنيم.
4- حسين شبيهترين اهل بيت به پيغمبر (ص)
بخارى، و ابن اثير روايت كردهاند كه وقتى سر حسين (ع) را نزد عبيداللَّه بن زياد آوردند سر مطهر را در طشتى قرار داد، و با شمشير يا چوب دستى خود بر آن چشم و بينى نازنين مىزد، و از نيكويى و زيبايى آن حضرت سخنى گفت. انس گفت: شبيهترين ايشان (يعنى اهل بيت) به پيغمبر (ص) بود. «4»
در البدء و التاريخ «5» نقل شده كه عبيداللَّه بر روى مبارك آن حضرت مىزد، و مىگفت رويى به اين زيبايى نديدهام!
انس بن مالك گفت: آگاه باش كه او شبيه پيغمبر (ص) بود.
5- پيامبر (ص) حسين (ع) را مىبوسيد
يكى از مظاهر محبت، و عاطفه پدر و مادر نسبت به فرزند، بوسيدن او است. در جاهليت، و پيش از ظهور آفتاب درخشان هدايت اسلام ارزش عاطفه، و احساسات پاك انسانى خصوص در عربها از ميان رفته بود. رحم و مهر، و رأفت، و رحمت، و رقت قلب را يك نوع ضعف نفس شمرده، و سخت دلى را افتخار مىدانستند، و وحشتناكترين مظهر قساوت قلب و سقوط عواطف همان زنده به گور كردن دخترها بود كه پدرها با دست خود دختران خود را زنده در گور مىكردند.
بوسيدن فرزند، و اظهار عاطفه نسبت به او خصوص اگر دختر بود، عار و ننگ شمرده مىشد. و اگر كسى فرزند خود را مىبوسيد ديگران از آن تعجب مىكردند.
گردنكشان و متكبران از بوسيدن طفل، و به دوش سوار كردن او كه يك عمل متواضعانه، و دور از ابهت بود، و از حشمت صورى مردمانى كه با رياكارى و تشريفات، خود را در نظر مردم بزرگ نشان مىدهند مىكاهد، خوددارى داشتند.
پيغمبر اسلام رحمت عالميان بود، و از ريا و نفاق مبرا، و مانند يك فرد عادى زندگى مىكرد، و جزء برنامههاى مهم دعوت او بسط رحمت، و مهر، و احسان، و محبت نسبت به همه مردم، و بشر دوستى، و ايثار، و هدايت عقل و احساسات بود، و در آغاز سورههاى كتاب آسمانى او «1» خدا به رحمانيت، و رحيميت ياد شده است.
و همانطور كه نسبت به مردم مظهر تمام، و كامل عواطف عالى انسانى بود. عاطفه پدرانهاش نسبت به فاطمه زهرا (س) و فرزندان او نيز در حد كمال بود، و وجود حسن و حسين را امتداد وجود خود، و بقاء و زندگى آنها را بقاء زندگى خود مىديد، دكتر بنت الشاطى بانوى دانشمند مصرى و استاد دانشگاه عين الشمس، راجع به شدت حب و عاطفه پيغمبر نسبت به فرزندان دختر عزيزش زهرا (س) فصل بليغى نگاشته و در ضمن آن مىگويد:
پيغمبر (ص) از روزى كه به مصيبت مرگ خديجه، يگانه همسر عاليقدرش، مبتلا شد، تا سال سوم هجرت غير از ابراهيم كه آن هم در دنيا چيزى زيست نكرد صاحب فرزندى نشد، و در مدت هفده سال بعد از خديجه با اينكه با زنان متعدده ازدواج فرمود، هيچ يك را از پيغمبر خدا فرزندى روزى نگشت.
لذا (علاوه بر وحى آسمانى) بر همه آشكار بود كه بايد نسل پيغمبر از فاطمه زهرا باقى بماند. پس عجبى نيست اگر دل پيغمبر از حب و مهر فرزندان فاطمه پر بود و به تمام قلب آنها را دوست مىداشت. دل نبى (ص) براى دو فرزند عزيز فاطمه باز شد، و آنها را به تمام عاطفه پدرانهاى كه دل بزرگ و وسيع او داشت فرا گرفت، و با آنها انس يافت، و نام حسن و حسين براى او آهنگ خوش و صداى دلنوازى بود كه پيغمبر از تكرار آن خسته نمىشد. آنها را پسران خود مىخواند، و شخص پيغمبر در خارج و دلش در خانه زهرا بود.
خداوند زهرا را به نعمت بسيار بزرگ برگزيد كه ذريه پيغمبر خودش را منحصراً در فرزندان زهرا قرار داد، و على را به اين كرامت مخصوص گردانيد كه در صلب او نسل خاتم الانبياء را گذارد، و از اين شرف عظمت جاودانى، و پايدار، و عزت هميشگى را به على اختصاص داد.
زهرا از ميان تمام دختران پيغمبر باقى ماند تا پيغمبر فرزندى داشته باشد كه او را پدر صدا بزند، و فرزندان زهرا باقى ماندند تا پيغمبر از تكرار اسم شيرين و لفظ گواراى (پسرهايم) لذت برد. «1»
ابن عبد البر قرطبى از ابو هريره روايت كند كه گفت: اين چشمهايم ديد و گوشهايم شنيد كه پيغمبر (ص) هر دو دست حسين را گرفته بود، و پاهايش بر روى پاهاى پيغمبر بود، و پيغمبر مىفرمود «تَرَقَّ عَيْنَ بَقَّةَ» حسين بالا رفت تا پاهايش را بر سينه پيغمبر گذارد. پس پيغمبر فرمود: دهان باز كن پس بوسيدش، و سپس گفت: خدايا او را دوست بدار زيرا من او را دوست مىدارم.
«قالَ ابُو هُرَيْرَةُ: ابْصَرَتْ عَيْناىَ هاتانِ، وَ سَمِعَتْ أُذُناىَ رَسُولَ اللَّهِ (ص)، وَ هُوَ اخِذٌ بِكَفَّىْ حُسَيْنٍ، وَ قَدَماهُ عَلى قَدَمِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَ هُوَ يَقُولُ: تَرَقَّ عَيْنَ بَقَّةَ قالَ: فَرَقَى الْغُلامُ حَتّى وَضَعَ قَدَمَيْهِ عَلى صَدْرِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللَّهِ: افْتَحْ فاكَ ثُمْ قَبَّلَهُ ثُمَّ قالَ: اللَّهُمَ احِبَّهُ فَانّى احِبُّهُ» «2»
علائلى اين حديث را روايت كرده و مىگويد: «عين بقه» كلمهاى است كه در روح طفل طراوت و سبكى، و ملاحت مىآورد.
پيغمبر (ص) حسين را با آن بوس شيرين، و لذيذ مىبوسيد چون جانش گنجينه معانى و حقايق بزرگ بود، و آنگاه كه مىفرمود: «اللَّهُمَّ احِبَّهُ فَانِّى احِبُّهُ» گويى در حالى كه به حسين اشاره مىكرد به مردم مىفرمود:
«انَا هُنا» من اينجا هستم؛ يعنى مرا پيش حسين بجوييد.
سپس مىگويد: فرق حب و عاطفه اين است كه عاطفه كمتر از حب است، و شرايط محبت در آن ملاحظه نمىشود اما حب وقتى پيدا مىشود كه محبوب برگزيده باشد، و پيغمبر (ص) حسين را به حقيقت دوستى و حب دوست مىداشت؛ زيرا حسين برگزيده او بود، و خدا حسين را دوست مىداشت زيرا كه شفق آفتاب نبوت بود. «1»
ابن اثير، و سبط ابن الجوزى و طبرى نقل كردهاند: وقتى سرهاى شهدا را نزد ابن زياد آوردند با شمشير يا چوب دستى به لبهاى مبارك حسين مىزد!
زيد بن ارقم وقتى ديد دست از اين بى ادبى و ستم بر نمىدارد، گفت: چوبت را برگير! به آن كس كه غير از او خدايى نيست، ديدم لبهاى پيغمبر (ص) را بر اين لبها مىبوسيد آنها را سپس گريست. ابن زياد گفت: خدا چشمهايت را بگرياند، اگر پيرى خرف نبودى گردنت را مىزدم!
زيد بيرون آمد، و مىگفت: اى گروه عرب بعد از امروز شما مانند غلامان خواهيد بود؛ حسين پسر فاطمه را كشتيد، و پسر مرجانه را امير خود نموديد تا نيكان شما را بكشد، و بدان شما را بنده خود قرار دهد. «2»
در «البدء و التاريخ» «3» نقل شده كه يزيد امر كرد پردگيان حرم حسينى، و بانوان آن حضرت را بر در مسجد همانجا كه اسيران را نگاه مىدارند نگاه بدارند تا مردم آنها را ببينند؛ و سر مبارك حسين (ع) را در جلو خود گذارد، و با چوب يا شمشير به آن روى مطهر مىزد، و مىگفت:
لَيْتَ اشياخى بِبَدرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْاسَلْ
لَاهَلُّوا وَ اسْتَهَلُّوا فَرَحاً وَ لَقالُوا يا يَزيدُ لا تَشَلْ
ابو برزه اسلمى برخاست و گفت: به خدا قسم چوب تو به همان موضعى مىخورد كه مكرر ديدم پيغمبر (ص) مىبوسيد.
ابن اثير، و ترمذى، و طبرى روايت كردهاند كه ابو برزه گفت: «آگاه باش اى يزيد كه مىآيى تو روز قيامت و ابن زياد شفيع تو است، و اين- يعنى حسين (ع)- مىآيد، و محمد (ص) شفيع او است!» پس بر خاست و بيرون رفت. «1»
6- پيغمبر (ص) حسين را به دوش مىگرفت
در اين موضوع هم روايات بسيار و جمعى از اهل سنت مانند ابن حجر عسقلانى از ابى هريره، و عبداللَّه و بغوى از شداد بن الهاد، و ابى نعيم در حليه از ابن مسعود، و ابى حاتم از عبداللَّه و جابر و ابن ابى الفراء از انس اين نوازش و اظهار محبت پيغمبر (ص) را به حسن و حسين (ع) روايت كردهاند «2» و از اين احاديث استفاده مىشود كه آن حضرت كراراً آنها را به دوش مىگرفت، و آنها بر كتف آن حضرت در حال نماز و در حالات ديگر مىنشستند، و پيامبر اعظم (ص) كمال لطف و مهربانى را نسبت به آنها ابراز مىداشت. و از بعض اين احاديث مثل حديث انَس شدت محبت پيغمبر (ص) به آنها، و توبيخ سخت نسبت به كسى كه قدر و منزلت آنها را نشناسد استفاده مىشود.
ابو سعيد در «شرف النبوة» روايت نموده كه پيغمبر نشسته بود. پس حسن و حسين رو به سوى او آمدند. چون پيغمبر آنها را ديد براى آنها برخاست، و دير شمرد آمدنشان را (يعنى فرمود دير آمديد يا چرا دير آمديد؟) پس از آنها استقبال كرد، و آنها را بر دوش خود گذارد و فرمود:
نِعْمَ الْمَطِىُّ مَطِيَّتُكُما، وَ نِعْمَ الرَّاكِبانِ انْتُما. «3»
يعنى خوب مركبى است مركب شما، و خوب سوارهايى هستيد شما.
شبلنجى روايت كرده كه آن حضرت گذر فرمود بر حسن و حسين؛ پس گردن مبارك را فرود آورد، و آنها را برداشت و فرمود: «نِعْمَ الْمَطِيَّةُ مَطِيَّتُهُما، وَ نِعْمَ الرَّاكِبانِ هُما» «1»
يعنى: خوب مركبى است مركب آنها و خوب سوارهايى هستند آنها.
و جمال الدين حنفى زرندى و ترمذى و ابن حجر از ابن عباس روايت كردهاند كه پيغمبر (ص) حسين را بر دوش گرفته بود مردى گفت: خوب مركبى سوار شدهاى.
پيغمبر فرمود:
«نِعْمَ الرَّاكِبُ هُوَ» «2» ؛ يعنى: خوب سوارى است او و در اين موضوع زرندى روايات ديگر نيز از عمر و جابر و سعد، و انس روايت كرده است. «3»
7- دوستى حسين (ع) واجب است
احاديث در وجوب دوستى و مودت حسين (ع) متواتر است.
از جمله ابن عبدالبر، و ابو حاتم، و محبّ طبرى در حديثى از عبداللَّه بن عمر روايت كردهاند كه پيغمبر (ص) فرمود:
مَنْ احَبَّنى فَلْيُحِبَّ هذَيْنِ.
هر كس مرا دوست دارد بايد اين دو را دوست بدارد! ابن عبدالبر گفته است در معجم بغوى نيز حديثى نظير اين حديث از شداد بن الهاد روايت شده است. «4»
دولابى، و احمد بن حنبل از يعلى بن مره روايت كردهاند كه حسن و حسين (س) آمدند به سوى پيغمبر (ص) در حاليكه از يكديگر در تشرف بمحضر جدّ بزرگوار خود پيشى مىجستند. يكى از ايشان پيش از ديگرى رسيد. پيغمبر (ص) دست به گردنش انداخت و او را به دل خويش چسبانيد اين را بوسيد، و سپس آن يك را بوسيده سپس فرمود: انّى احِبُّهُما فَاحِبُّوهُما. «1»
من ايشان را دوست مىدارم پس دوست بداريد آنها را.
8- فضيلت دوستى حسين (ع) و نكوهش دشمنى با آن حضرت
ابن ماجه، و ابن حجر، و ديلمى، و مناوى، و احمد، و حاكم، و سيوطى و ابن حجر هيتمى، و هرون الرشيد از پدرانش از ابن عباس، و محب طبرى، و ابو سعيد، و ابن حرب الطائى، و سلفى، و ابو طاهر البالسى، و ابن السرى، و ابن الجوزى از پيغمبر اكرم (ص) روايت كردهاند كه فرمود:
مَنْ احَبَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَقَدْ احَبَّنى، وَ مَنْ ابْغَضَهُما فَقَدْ ابْغَضَنَى.
يعنى: هر كس دوست بدارد حسن و حسين را، پس به تحقيق مرا دوست داشته و هر كس دشمن بدارد آنها را پس البته مرا دشمن داشته است. اين حديث در بين محدثين مشهور و معروف است، و مكرر از پيغمبر (ص) شنيده شده است، و بعض طرق آن كه منتهى به ابى هريره مىشود با اين مضمون است كه: پيغمبر (ص) بيرون آمد در حالى كه حسن و حسين با او بودند. اين بر يك دوش آن حضرت و آن بر دوش ديگر بود. يك بار حسن را مىبوسيد، و بار ديگر حسين را تا به ما رسيد فرمود:
هر كس اين دو را دوست بدارد، پس به تحقيق مرا دوست داشته و هر كس آنها را دشمن بدارد پس به تحقيق مرا دشمن داشته است. و بعض راويان آن فقط جمله اولى را روايت كردهاند و بعض ديگر اين چنين نقل كردهاند كه فرمود: اين دو (حسن و حسين) پسرهاى من هستند هر كس آنها را دوست بدارد پس البته مرا دوست داشته است.
«هذانِ ابْناىَ مَنْ احَبَّهُما فَقَدْ احَبَّنى.»
و در يكى از دو حديثى كه هرون الرشيد در اين موضوع روايت كرده است لفظ حديث اين است:
الْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ مَنْ احَبَّهُما فَفِى الجَنَّةِ، وَ مَنْ ابْغَضَهُما فَفِى النَّارِ. «1»
يعنى: هر كس دوست دارد حسن و حسين را در بهشت است، و هر كس دشمن بدارد آنها را در آتش است. ترمذى، و احمد روايت كردهاند:
«انَّ رسُولَ اللَّه (ص) اخَذَ بِيَدِ حَسَنٍ وَ حُسَيْنٍ فَقَالَ: مَنْ احَبَّنى وَ احَبَّ هذَيْنِ وَ اباهُما وَ امَّهُما كانَ مَعى فى دَرَجَتى يَوْمَ الْقِيامَةِ» «2»
يعنى رسول خدا (ص) گرفت دست حسن و حسين را پس فرمود: هر كس دوست دارد مرا و دوست دارد اين دو را و پدرشان و مادرشان را روز قيامت، با من در درجه من خواهد بود.
طبرانى از سلمان روايت دارد كه پيغمبر (ص) فرمود:
مَنْ احَبَّ الْحَسَنَ وَالْحُسَينَ احْبَبْتُهُ، وَ مَنْ احْبَبْتُهُ احَبَّهُ اللَّهُ وَ ادْخَلَهُ جَنَّاتِ النَّعِيمِ، وَ مَنْ ابْغَضَهُما اوْ بَغى عَلَيْهِما ابْغَضْتُهُ وَ مَنْ ابْغَضْتُهُ ابْغَضَهُ اللَّهُ، وَ ادْخَلَهُ جَهَنَّمَ وَ لَهُ عَذابٌ مُقيمٌ «3»
يعنى هر كس حسن و حسين را دوست دارد من او را دوست مىدارم، و هر كس را من دوست دارم خدا او را دوست دارد، و هركس خدا او را دوست دارد او را داخل بهشت كند، و هر كس آنها را دشمن بدارد يا بر آنها ستم كند من او را دشمن دارم، و هركس را من دشمن دارم خدا دشمن دارد، و او را داخل جهنم سازد و از براى او عذاب جاودان است.
9- نظر نمودن به آقاى جوانان اهل بهشت
ابن حبّان، و ابويعلى، و ابن عساكر، و ابن سعيد، و محب طبرى، و شبلنجى، و صبّان از جابر انصارى روايت كردهاند كه گفت:
«سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) يَقُولُ: مَنْ احَبَّ اوْوَمَنْ سَرَّهُ انْ يَنْظُرَ الى سَيِّدِ شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ الى هذا» و به اين لفظ هم از جابر روايت شده كه فرمود:
مَنْ سَرَّهُ انْ يَنْظُرَ الى رَجُلٍ مِنْ اهْلِ الجَنَّةِ وَ فى لَفْظٍ الى سَيِّدِ شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ الَى الْحُسَينِ بْنِ عَلِىٍّ. «1»
مضمون هر دو حديث اين است كه: هركس دوست مىدارد يا شادمان مىشود كه به مردى از اهل بهشت يا سيد جوانان اهل بهشت نگاه كند به حسين (ع) نگاه كند.
10- دوستان حسين (ع) اهل بهشتاند
در سيره ملّا و غيره از ابن عباس حديثى طولانى از پيغمبر (ص) در فضائل حسنين (ع) روايت است كه در پايان آن فرمايد:
خدايا تو مىدانى كه حسن و حسين در بهشتاند، و عمويشان در بهشت، و عمّه آنها در بهشت است، هر كس آنها را دوست دارد در بهشت است، و هر كس آنها را دشمن بدارد در آتش است.
و در نظم درر السمطين اين حديث را از هرون الرشيد روايت كرده، و نقل نموده كه هر وقت هرون اين حديث را روايت مىنمود اشكش جارى و گريه راه گلويش را مىگرفت. «2»
و نظير اين حديث را صاحب كتاب (السنة) از حذيفه روايت كرده است. «3»
11- درجه وسيله
ابن مردويه از على (ع) روايت كرده كه پيغمبر (ص) فرمود:
فِىْ الْجَنَّةِ دَرَجَةٌ تُدْعَى الْوَسيلَةُ فَاذا سَأَلْتُمُ اللَّهَ فَسْأَلُوا لِىَ الْوَسيلَةَ.
قالُوْا: يا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ يَسْكُنْ مَعَكَ فيها؟ قالَ: عَلِىٌّ وَ فاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ. «4»
يعنى: در بهشت درجهاى است كه وسيله خوانده مىشود. پس هرگاه از خدا سؤال كرديد، پس سؤال كنيد براى من وسيله را گفتند: يا رسول اللَّه چه كسى با تو در آن درجه ساكن مىگردد؟
فرمود: على و فاطمه و حسن و حسين (ع)
12. با پيغمبر (ص) در يك مكان
احمد، طبرانى، و ابن اثير از على (ع)، و حاكم در مستدرك از ابى سعيد روايت كردهاند كه پيغمبر (ص) به فاطمه (س) فرمود:
يا فاطِمَةُ، انّى وَ ايّاكَ، وَ هذا الرَّاقِدَ يَعْنى عَلِيًّا، وَ الْحَسَنَ، وَ الْحُسينَ يَوْمَ القِيامَةِ لَفِى مَكانٍ واحِدٍ. «1»
يعنى: اى فاطمه من و تو و اين كه خوابيده (يعنى على) و حسن و حسين روز قيامت در يك مكان مىباشيم. طبرانى از ابى موسى روايت دارد كه رسول خدا (ص) فرمود:
انَا، وَ عَلَىٌّ، وَ فاطِمَةُ، وَالْحَسَنُ، وَالْحُسَينُ يَوْمَ القِيامةِ فىِ قُبَّةٍ تَحْتَ الَعْرشِ. «2»
يعنى: من، و على، و فاطمه، و حسن، و حسين در يك قبه در زير عرش هستيم. عمر بن الخطاب روايت كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
انَا، وَ عَلِىٌ، وَ فاطِمَةُ، وَ الْحَسَنُ، وَ الْحُسَينُ فى حَظِيرَةِ القُدْسِ فى قُبَّةٍ بَيْضَاءَ وَ سَقْفُها عَرْشُ الرَّحْمانِ» «3»
يعنى من، و على، و فاطمه، و حسين و حسين در حظيرة القدس در قبه سفيدى كه سقف آن عرش رحمان است مىباشيم. و نظير اين حديث از ابى هريره نيز روايت شده است.
13- يارى حسين (ع) از واجبات است
اين مادّه از بسيارى از احاديثى كه پيش از اين آورده شد و بعد از اين مرقوم خواهد شد استفاده مىشود، و اگر سران مسلمان كه حكومت يزيد را شرعى نمىدانستند مانند ابن زبير، و ابن عمر، و ديگران، حسين را يارى كرده بودند تاريخ اسلام غير از اين بود كه اكنون هست و اعتراض بزرگى كه بر آن مردم وارد است همين است.
انس بن الحارث بن نبيه كه خود از كسانى است كه به سعادت شهادت در ركاب حسين (ع) نايل شد، از پدرش كه يكى از صحابه، و از اهل صفه است روايت كرده كه گفت: شنيدم پيغمبر (ص) در حالى كه حسين (ع) در دامانش بود مىفرمود:
انَّ ابْنى هذا يُقْتَلُ فى ارْضٍ يُقالُ لَهَا الْعِراقُ فَمَنْ ادْرَ كَهُ فَلْيَنْصُرْهُ.
يعنى به درستيكه پسرم اين، كشته مىشود در زمينى كه به آن عراق گفته مىشود؛ پس هر كس او را درك كند بايد يارى كند او را. و سيوطى از بغوى، و ابن السكن، و با وردى و ابن منده و ابن عساكر از انس بن حارث به اين لفظ روايت كرده است:
انَّ ابْنى هذا يُقْتَلُ بِارْضٍ مِنَ الْعِراقِ يُقالُ لَها كَرْبَلا فَمَنْ شَهِدَ ذلكَ مِنْهُم فَلْيَنصُرْهُ. «1»
خوارزمى در ضمن خبرى طولانى نقل كرده كه حسين (ع) به ابن عباس فرمود: آيا مىدانى كه من پسر دختر رسول خدا هستم؟ عرض كرد: آرى غير از تو كسى را نمىشناسم كه پسر پيغمبر باشد و يارى و نصرت تو بر اين امت واجب است آنچنان كه روزه و زكوة واجب است كه پذيرفته نشود يكى از اين دو بدون ديگرى.
حسين فرمود: پس رأى تو چيست در حق مردمى كه پسر دختر پيغمبر را از وطن و خانه، و جايگاه و زادگاه او، و حرم رسول، و جوار قبر پيغمبر، و مسجد، و محل هجرت آن حضرت خارج نمودند، و او را بيمناك و سرگردان گذاردند كه قرارگاه، و منزل و مأوائى نداشته باشد و قصدشان از اين سختگيرىها كشتن او و ريختن خونش باشد در حالى كه او شركى به خدا نياورده، و غير از خدا را ولى امر خود قرار نداده، و از روش پيغمبر و جانشينان او تخلف نكرده باشد؟
ابن عباس گفت: نمىگويم در حق آنها، مگر آن كه آن كسان كافر به خدا و پيغمبر شدند، و اگر نماز بخوانند از روى كسالت و رياكارى است. و بر مثل اين مردم عذاب بزرگتر خدا نازل گردد. و اما تو يا ابا عبداللَّه، پس سر افتخار و مباهاتى، پسر پيغمبرى، و پسر وصى پيغمبرى، و فرزند زهرايى كه همانند مريم بود؛ پس گمان مبر اى پسر رسول خدا كه خدا غافل باشد از آنچه ستمكاران مىكنند، و من گواهى مىدهم كه هر كس از مجاورت تو و مجاورت فرزندان تو كنارهگيرى كند در آخرت نصيب و بهرهاى نخواهد داشت.
حسين (ع) گفت: خدايا گواه باش.
ابن عباس گفت: فداى تو شوم گويا به من خبر از مرگ خودت مىدهى، و از من مىخواهى تو را يارى كنم سوگند به خدائى كه غير از او خدايى نيست اگر در پيش روى تو شمشير بزنم تا شمشيرم بشكند و دستهايم قطع شود اندكى از حق تو را ادا نكرده باشم هم اكنون من حاضر خدمت تو هستم به هر گونه فرمان دارى فرمان بده!
اين خبر طولانى است و بعض قسمتهاى ديگر آن را در آينده نقل مىكنيم در آغاز اين خبر است كه عبداللَّه بن عمر گفت: شنيدم رسول خدا (ص) فرمود:
حُسَيْنٌ مَقْتُولٌ فَلَئِنْ خَذَلُوهُ وَلَمْ يَنْصُرُوهُ لَيَخْذُلَنَّهُمُ اللَّهُ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ. «1»
يعنى: حسين كشته مىشود پس اگر او را وا بگذارند، و يارىاش نكنند، خدا آنها را يارى نخواهد كرد تا روز قيامت.
14- اول كسى كه وارد بهشت مىشود
حاكم و ابن سعد از على (ع) روايت كردهاند كه پيغمبر (ص) به او فرمود:
انَّ اوَّلَ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ انَا، وَ انْتَ، وَ فاطِمَةُ، وَ الْحَسَنُ، وَ الْحُسَيْنُ قالَ عَلِىٌّ: فَمُحِبُّونا؟ قالَ: مِنْ وَرَائِكُمْ.
يعنى! اول كسى كه داخل بهشت مىشود منم، و تو، و فاطمه و حسن و حسين. على عرض كرد:
پس دوستان ما؟ پيغمبر (ص) فرمود: از عقب سر شما وارد مىشوند. «2»
و طبرانى و احمد بن حنبل در مناقب نيز اين حديث را روايت كردهاند. «3»
15- حضرت قائم آل محمد از فرزندان حسين (ع) است.
حذيفة از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود:
لَوْلَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا الّا يَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذلِكَ الْيَومَ حتّى يَبْعَثَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِى اسْمُهُ كَاسْمِى فَقالَ سَلْمانُ: مِنْ اىِّ وُلْدِكَ يا رَسُولَ اللَّه؟ قالَ: مِنْ وُلْدى هذا وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى الْحُسَيْنِ. «4»
يعنى اگر باقى نماند از دنيا مگر يك روز خدا طولانى سازد اين روز را تا بر انگيزد مردى از فرزندانم را كه همنام من است پس سلمان عرض كرد: از كدام فرزندان تو است يا رسول اللَّه؟
فرمود: از اين فرزندم و دستش را بر حسين زد.
16- حضرت قائم نهمين فرزند حسين (ع) است.
از سلمان روايت است كه گفت: وارد شدم بر پيغمبر (ص) در حالى كه حسين بر زانوى مرحمت او بود. پيغمبر به او روى مىكرد و دهان او را مىبوسيد، و مىفرمود:
تو آقا پسر آقا و پدر آقايانى. تو امام پسر امام، پدر امامانى، تو حجت پسر حجت، پدر حجتهاى نه گانهاى كه از صلب تو هستند نهمين ايشان قائم آنها است. «1»
حموينى در حديثى مفصل و طولانى از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود: حسن و حسين دو امام امت من بعد از پدرشان مىباشند، و دو آقاى جوانان اهل بهشتند، و مادرشان سيّده زنان جهانيان و پدرشان سيّد الوصيين است، و از فرزندان حسين نه نفرند كه نهمين آنها قائم است از فرزندان من، طاعت ايشان طاعت من و معصيت و مخالفت ايشان معصيت و مخالفت با من است. به سوى خدا شكايت مىكنم از كسانى كه فضيلت ايشان را انكار، و احترامشان را بعد از من ضايع مىنمايند، و خداوند كافى است در ولايت كارها و نصرت عترت من، و امامان امت من، و انتقام گيرنده است از كسانى كه حق آنها را انكار نمايند وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ. «2»
17- شاخه و ميوه درخت نبوت.
حموينى، و سمعانى، و قندوزى، و خوارزمى از جابر روايت كردهاند كه گفت: پيغمبر (ص) در عرفات بود و على روبروى آن حضرت بود. اشاره فرمود به من و على؛ خدمت او رفتيم.
پس فرمود: يا على نزديك من بيا. على نزديك رفت. فرمود: دستت را در دست من گذار. پس فرمود: يا على من و تو از يك درختيم، من اصل و ريشه آن، و تو فرع آن؛ و حسن و حسين شاخههاى آن؛ هركس به يكى از شاخههاى آن متعلق گردد خدا او را داخل بهشت نمايد.
يا على اگر امّت من روزه بگيرند به قدرى كه مثل كمانها خميده شوند و نماز بخوانند بقدرى كه مثل ميخها خشك و بىحركت گردند و تو را دشمن بدارند خداوند آنها را به رو در آتش اندازد! «1»
گنجى شافعى از خطيب بغدادى در تاريخ از على (ع) روايت دارد كه پيغمبر (ص) فرمود:
درختى است كه من ريشه و اصل آن، و على فرع آن، و حسن و حسين ثمره و ميوه آن، و شيعه برگ آن هستند: پس آيا بيرون مىشود از پاكيزه و طيّب غير از طيّب و پاكيزه يعنى: فرع و ميوه و برگ درخت پاك هم پاك مىباشند. و نظير اين حديث را نيز از ابى امامه باهلى روايت كرده است. «2»
و اخبار به اين مضمون زياده بر اينها است و شاعر عرب مضمون آنها را چنين به نظم در آورده است.
يا حَبَّذا دَوْحَةٌ فِى الْخُلْدِ نابِتَةً ما مِثْلَها نَبَتْ فِى الْخُلْدِمِنْ شَجَرٍ
الْمُصْطَفى اصْلُها و الْفَرْعُ فاطِمَةُ ثُمَّ الْلِّقاحُ عَلِىٌّ سَيّدُ البَشَرِ
وَ الْهاشِمِيَّانِ سِبْطاهُ لَها ثَمَرٌ وَ الشّيعَةُ الْوَرَقُ الْمُلْتَفُّ بِاْلَّثمَرِ
انَا بِحُبِّهِمْ ارْجُو النَّجاةَ غَداً وَ الْفَوزَ فِى زُمْرَةٍ مِنْ افْضَلِ الزُّمَرِ
هذا هُوَ الْخَبَرُ الْمَاثُورُ جاءَ بِهِ اهْلُ الرِّوايَةِ فِى الْعالى مِنَ الْاثَرِ
18- وديعه پيغمبر (ص)
شبراوى و سبط ابن الجوزى نقل كردهاند كه وقتى زيد بن ارقم به ابن زياد اعتراض كرد و گفت: من در زمانى طولانى مىديدم پيغمبر (ص) ميان اين دو لب را مىبوسيد، زيد گريست، و ابن زياد با او درشتى كرد، و او را به كشتن تهديد نمود و گفت: اگر پير خرفى نبودى گردنت را مىزدم.
زيد از مجلس ابن زياد برخاست، و مىگفت: مردم شما از اين پس بندگانيد (يعنى بايد غلام و بنده بنى اميه و كار گزاران آنها باشيد) پسر فاطمه (س) را كشتيد و پسر مرجانه را زمامدارى، و حكومت داديد، به خدا نيكان شما را مىكشند، و بدان شما را بنده مىسازند.
پس دور باد از عزت، آن كس كه راضى به ذلت و عار گردد. سپس برگشت و به ابن زياد گفت:
حديثى براى تو بگويم كه خشم تو از آن بيشتر شود: ديدم پيغمبر (ص) حسن را بر ران راستش نشانده بود، و حسين بر ران چپ، پس دست خود را بر سر آنها گذارد، و گفت:
اللَّهُمَّ انّى اسْتَوْدِعُهُما ايَّاكَ وَ صالِحَ الْمُؤمِنينَ.
يعنى خدايا من اين دو و صالحُ المؤمنين [على (ع)] را نزد تو وديعه و سپرده گذاردم. پس وديعه رسول خدا در نزد تو چگونه است اى پسر زياد؟
ابن زياد در خشم شد، و تصميم به قتل زيد گرفت.
و نيز سيوطى، و مناوى از طبرانى اين دعاء را از پيغمبر (ص) روايت كردهاند. «1»
19- دعاء پيغمبر (ص)
طبرانى از واثله روايت دارد كه پيغمبر (ص) به اين گونه در حق على، و فاطمه، و حسن و حسين (ع) دعا كرد:
«الَلّهُمَّ انَّكَ جَعَلْتَ صَلَواتِكَ، وَ رَحْمَتَكَ، وَ مَغْفِرَتَكَ، وِ رِضْوانَكَ عَلى ابراهيمَ و آلِ إِبْراهيمَ.
اللَّهُمَّ انَّهُم مِنّىِ وَ انَا مِنْهُم فَاجْعَلْ صَلَواتِكَ وَ رَحْمَتَكَ وَ مَغْفِرَتَكَ، وَ رِضْوانَكَ عَلَىَّ وَ عَلَيْهِم (يَعنِى عَلِيّاً، وَ فاطِمَةَ، وَحَسَناً وَ حُسَيناً»
يعنى: خدايا تو قرار دادى صلوات و رحمت و مغفرت، و خوشنودىات را بر ابراهيم و آل ابراهيم.
خدايا، ايشان يعنى على و فاطمه و حسن و حسين از مناند، و من از ايشان هستم؛ پس قرار بده صلوات و رحمت و آمرزش و خشنودىات را بر من و بر آنها. «2»
20- اشتقاق نام حسين (ع) از نام خداى تعالى
ابو هريره از پيغمبر (ص) در ضمن حديثى روايت كرده كه چون خدا آدم را آفريد در سمت راست عرش پنج اشباح در نور ديد كه در سجده و ركوع هستند. آدم پرسيد اين پنج اشباح كه در هيبت و صورت من هستند كيستند؟ خطاب شد:
اينان پنج تن از فرزندان تو هستند كه پنج اسم براى آنها از نامهاى خود مشتق كردهام، و اگر براى ايشان نبود بهشت و جهنم؛ عرش، كرسى، آسمان، زمين، فرشتگان، آدميان، و جنيان را نمىآفريدم. پس من محمودم، و اين محمد است؛ و من عالى هستم، و اين على است؛ و من فاطرم، و اين فاطمه است؛ و من احسانم، و اين حسن است، و من محسنم و اين حسين است.
به عزتم سوگند ياد نمودهام كه هر كس ذرهاى از كينه ايشان در دل داشته باشد او را داخل آتش مىكنم. ايشان برگزيدگان من هستند، به ايشان نجات مىدهم و به ايشان هلاك مىنمايم، هر وقت حاجتى دارى به اين پنج تن متوسل شو پس پيغمبر (ص) فرمود:
كشى نجات، ما هستيم، هر كس به آن متعلق شود نجات يابد و هر كس از آن برگردد هلاك شود. «1»
سلمان فارسى در ضمن حديثى روايت كند كه پيامبر (ص) فرمود:
خداوند از براى ما نامهايى از نامهاى خودش مشتق ساخت، پس خداوند عزوجل محمود است، و من محمدم، و خداوند اعلى است، و برادرم على است، و خداوند فاطر است، و دخترم فاطمه است، و خداوند محسن است و دو پسرم حسن و حسين مىباشند. «2»
21- ارث حسنين از پيغمبر (ص)
حسن و حسين (ع) وارث كمالات علمى، روحى، اخلاقى، و جسمى پيغمبر (ص) بودند.
مردم در سيما و رفتار و روش آنها پيغمبر را مىديدند، عظمت، و روحانيت او را تماشا مىكردند. چنانچه مكرر گفته شد وجود پيغمبر (ص) نسبت به حسنين (ع) كانون مهر و اشفاق، و نوازش و لطف، و رحمت پدرانه بود. آنها را دوست مىداشت، و مىبوييد و مىبوسيد، و زبانشان را مىمكيد بر دوش مبارك سوارشان مىكرد. شخصاً از آنها پرستارى مىفرمود. آنها را پسر خود مىخواند. از گريه آنها ناراحت مىشد. روى سينه خود آنها را مىخوابانيد. از شنيدن اسمشان لذت مىبرد. در كوچه، در خانه، در مسجد، در حضور صحابه و مردم، در هنگام سخنرانى و خطبه. در حال نماز حسنين (ع) مشمول مراحم مخصوصه پيغمبر بودند.
اخبارى كه در كتب معتبره اهل سنت است همه حكايتى از اين عواطف پاك است.
اين مهربانىها در عين حال كه نمونهاى از تواضع و فروتنى فوقالعاده و سادگى زندگى پيغمبر بسيار با عظمت اسلام بود و تمركز عواطف شديد پدرانه او را در حسنين و فاطمه زهرا (ع) نشان مىداد.
چون از پيغمبر خدا صادر مىشد كه در همه كمالات در حد اعتدال، و استقامت بود، و محبت و رضا او را هيچگاه بر آن نمىداشت كه از سخن راست؛ و حقيقت كلمهاى بيشتر بگويد. دليل كمال لياقت، صلاحيت، و شايستگى حسنين بود، زيرا تعبيراتى پيغمبر در حق آنها مىفرمود، و اوصافى را براى آنها مىگفت كه تنها عواطف و احساسات پدرانه نمىتواند آن تعبيرات را تجويز نمايد، و معلوم بود كه پيغمبر (ص) در سيماى آنها يك سرّ الهى مشاهده مىكرد.
بر حسب احاديث شريفه ثقلين، و احاديث امان، و احاديث سفينه، و احاديث بسيار ديگر كه مادر تأليفى كه در اثبات حجيت فقه شيعه، و وجوب رجوع به احاديث اماميه و احكام نوشتهايم آنها را ذكر كرده؛ و صحت اسناد و دلالت آنها را واضح و آشكار ساختهايم؛ حسن و حسين (ع) وارث علوم پيغمبر و هريك در عصر خود رهبر حقيقى امت اسلام و حافظ آفتاب جهانتاب شرع بودند.
امام، و وصى و جانشين پيغمبر يكى از صفات برجستهاش همين است كه ميزان تعادل، و اعتدال امور باشد، و در حقيقت مركزى است كه واماندگان راه حقيقت و كندروها به آن مركز سوق داده مىشوند تا عقب نمانند؛ و فاصله آنها با امام كه پيشرو قافله خدا پرستان است زياد نشود، و تندروهاى افراطى به آن مركز برگردانده مىشوند تا شتاب خارج از حد سبب گمراهى آنها نشود، و اين است حقيقت معناى كلام پيغمبر (ص) در ذيل بعض احاديث صحيحه ثقلين:
فَلا تُقَدِّمُوهُما فَتَهْلِكُوا وَلا تَقْصُرُوْا عَنْهُما فَتَهْلِكُوا وَ لا تُعَلِّمُوهُمْ فَانَّهُمْ اعْلَمُ مِنْكُمْ. «1»
يعنى: بر قرآن و عترت مقدم نشويد كه هلاك مىگرديد، و از آنها كوتاه نشويد كه هلاك مىشويد، و به عترت چيزى نياموزيد زيرا آنها از شما داناترند. پس حسين (ع) بى شبهه وارث علم و كمال پيغمبر (ص) است و همه مردم به علم و دانش او محتاج بودند.
برحسب روايات متعدده كه در كتابهاى معتبره نقل شده، فاطمه زهرا (س) در مرض موت پدرش، حسن و حسين را نزد آن حضرت آورد و عرض كرد: يا رسول اللَّه اين دو پسران تو هستند آنها را ببخش و عطائى مخصوص فرما، يا به آنها چيزى به ارث عطا كن؟
پيغمبر فرمود: به حسن عظمت و بردبارى مىبخشم و به حسين جود و مهربانى.
و در روايت ديگر است كه فرمود: به اين بزرگ يعنى حسن مهابت و حلم بخشيدم و به آن كوچك يعنى حسين محبت و رضا، و در حديث ديگر است كه فرمود: امّا حسن پس هيبت و آقايى من براى اوست، و اما حسين پس از براى او است جود و جرأت من. «2»
اين احاديث گوشهاى از كمالات و اخلاقى را كه حسن و حسين از جدّ خود ارث بردهاند نشان مىدهند.
و سرّ اين تعبيرات اشاره به روشهاى خاص حسن و حسين و چگونگى رهبرى، و برنامههاى آنها، و تصديق روش هر دو است كه مردم بدانند سرچشمه و منبع اين دو روش يك مأموريتهاى دينى، و تكاليف خاصى است كه پيغمبر به وحى الهى آنها را به آن مكلف ساخته بود و هر دو روش از روش پيغمبر و سيره او جدا نيست، وگرنه حسن و حسين هر دو جامع تمام كمالات اخلاقى و وارث جد و پدر، و حافظ دين و قرآن مقدس بودهاند.
نویسنده: آیت الله العظمی لطف الله صافی گلپایگانی.
برخى روايتهاى مربوط به نامگذارى آن حضرت حاكى از آن است كه نام حسين را جبرئيل از سوى خداوند آورد. «2»
روز هفتم نوزاد، آيين عقيقه به جاى آورده قوچى را سر بريدند؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به دخترش فرمود كه براى حسين نيز- همانند حسن- به وزن موى سرش نقره صدقه دهد. «3»
امام حسين با برادرش امام حسن عليهما السلام تفاوت سنّى اندكى داشت. «4» از همين رو خاطرهها و سخنان به جاى مانده از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره هر دو برادر يكى است. در روايتى از ايشان چنين نقل شده است: «هر كس حسن و حسين را دوست بدارد، من او را دوست مىدارم و هر كه را من دوست بدارم، خداوند دوستش مىدارد و هر كس را خداى دوستش بدارد، به بهشت مىبرد؛ و هر كس آن دو را دشمن بدارد، من او را دشمن مىدارم و هر كه را من دشمن بدارم خدايش دشمن مىدارد و خداوند هر كس را دشمن بدارد، به جهنّم مىبرد.» «5»
آن حضرت در جاى ديگر فرموده است: «اين دو فرزندم، دو دسته گل من از اين دنيايند.» «1»
محمد بن عبداللَّه به نقل از ابن ابى نُعم گويد: نزد پسر عمر بودم كه مردى آمد و از او درباره حكم خون پشه سؤال كرد. او پرسيد: اهل كجايى؟ گفت: اهل عراق. گفت: [اين] مرد را ببينيد كه از من درباره خون پشه مىپرسد؛ و حال آن كه پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كشتهاند! من از آن حضرت شنيدم كه فرمود: اين دو (حسن و حسين) دسته گلهاى من از اين دنيايند. «2»
پيامبر خدا در جاى ديگر از دو نوهاش به عنوان سرور جوانان بهشت ياد كرده است.
حذيفه از آن حضرت نقل مىكند كه فرمود: اين فرشتهاى كه پيش از امشب فرود نيامده است، از خداوند اجازه خواسته است بر من سلام كند و مژده دهد كه فاطمه سرور بانوان اهل بهشت و حسن و حسين، سرور جوانان بهشتاند. «3»
از ويژگىهاى امام حسين عليه السلام شباهت وى به رسول خدا است. عاصم به نقل از پدرش گويد: پيامبر خدا را در خواب ديدم و خوابم را براى ابنعباس باز گفتم. پرسيد: آيا هنگام ديدنش، حسين بن على عليه السلام را به ياد آوردى؟ گفتم: آرى به خدا، ديدنِ افتادگى شانههاى پيامبر مرا به ياد حسين انداخت. ابنعباس گفت: ما او را به رسول خدا تشبيه مىكرديم. «4»
حسين عليه السلام در سال 61 هجرى به شهادت رسيد. سن مباركش «آن هنگام 56 سالو پنج ماه و پنج روز بود. شش سال يا هفت سال و چند ماه از اين دوران را با جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، 37 سال را با پدرش، على عليه السلام، و 47 سال را با برادرش حسن عليه السلام زيست؛ و ده سال پس از وى- كه دوران امامت وى است- به شهادت رسيد. «5»
كنيه آن حضرت، اباعبداللَّه بود و از القاب مباركش، الرَّشيد، الوَفىّ، الطّيِّب، السّيد الزّكى، المبارك، التّابع لمرضاة اللَّه، الدّليل على ذات اللَّه والسِّبط را مىتوان نام برد. سيّد
شباب اهل الجنه و سبط، دو لقبى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان عطا فرمود. «1»
امام حسين عليه السلام شش پسر و سه دختر داشت: 1- على اكبر، كه در كربلا به شهادت رسيد و مادرش ليلى دختر ابومرة بن مسعود ثقفى بود. 2- على اوسط 3- على اصغر، زينالعابدين كه مادرش «شاه زنان» دختر يزدگرد، پادشاه ايران بود. به اعتقاد شيخ مفيد «2» زينالعابدين از على اكبر بزرگتر بود، ولى روايت نخست مشهورتر است. بلاذرى، «3» نام مادر زينالعابدين عليه السلام را سلافه ذكر كرده است. 4- محمّد 5- جعفر كه در زمان حيات پدر درگذشت. 6- آخرين پسرش عبداللَّه نام داشت كه در شيرخوارگى در كربلا تير بر گلويش زدند و شهيدش كردند. دختران آن حضرت سكينه، فاطمه و زينب بودند. «4»
تنها پسرى كه پس از واقعه كربلا از حسين عليه السلام زنده ماند، زينالعابدين بود كه نسل آن حضرت به وسيله وى امتداد يافت. «5»
فضايل اخلاقى
حسين عليه السلام مظهر كمالات انسانى و اسوه اخلاق اسلامى بود، و سخاوت، جوانمردى و گذشت، شجاعت و ستيز با ستم و ستمگرى از بارزترين ويژگىهاى آن حضرت به شمار مىآيد. در اينجا به نمونههايى از فضايل آن حضرت اشاره مىگردد.
اسامة بن زيد در آستانه ديده فرو بستن از جهان بود. امام حسين عليه السلام به ديدارش رفت و او را اندوهناك ديد. چون سبب اندوهش را پرسيد. گفت كه شصت هزار درهم وام
دارد و از آن مىترسد كه پيش از اداى آن از دنيا برود. حضرت فرمود: من پيش از مردنت آن را مىپردازم و چنين كرد. «1»
مردى باديهنشين نزد امام عليه السلام آمد و گفت: ديهاى كامل به گردن دارم و از پرداختنش ناتوانم. با خود گفتم، اين مال را از گرامىترين مردمان بخواهم و كسى را گرامىتر از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيافتم. حضرت فرمود: اى برادر عرب، از تو سه پرسش دارم، اگر يكى را پاسخ گفتى يك سوم، اگر دو تا را پاسخ گفتى دو سوم و اگر هر سه را پاسخ گفتى همه مال را به تو خواهم داد. مرد گفت: آيا مردى دانشمند و شريف چون شما از من بپرسد؟ فرمود: آرى. از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: نيكى بايد به اندازه معرفت باشد. گفت: آنچه مىخواهى بپرس كه اگر هم ندانستم از شما مىآموزم. فرمود:
برترين اعمال كدام است؟ گفت: ايمان به خداوند. فرمود: راه نجات از هلاكت كدام است؟ گفت: اعتماد به خداوند. فرمود: زينت مرد به چيست؟ گفت: دانش آميخته به بردبارى. فرمود: اگر اين را نداشت؟ گفت: مال همراه جوانمردى. فرمود: اگر نداشته باشد؟ گفت: تهيدستى همراه شكيبايى. فرمود: اگر اين را نداشت؟ گفت: سزاوار آن است كه صاعقهاى از آسمان فرود آيد و او را بسوزاند. حسين عليه السلام خنديد و كيسهاى هزاردينارى را نزد او انداخت. انگشترى خويش را كه نگين آن دويست درهم مىارزيد نيز به او داد و فرمود: اى مرد، با اين طلا دين خويش را بپرداز و انگشترى را خرج خود كن. اعرابى آن را گرفت و گفت: خداى بهتر داند كه رسالت خويش را كجا بنهد. «2»
مردى از انصار براى عرض حاجت نزد امام عليه السلام آمد. حضرت فرمود: اى برادر انصارى با پرسش، آبروى خويش را مريز، نياز خويش را در نامهاى بنويس و نزد من بياور كه إنشاءاللَّه برآورده خواهد شد. او نوشت: يا اباعبداللَّه، به فلان كس پانصد دينار بدهكارم. از او بخواه كه مدّتى مرا مهلت دهد. امام عليه السلام پس از خواندن نامه به خانه رفت و كيسهاى با هزار دينار آورد و فرمود: پانصد دينار را به وام خويش ده و پانصد دينار ديگر را خرج زندگىات كن و
حاجت مخواه مگر از سه كس: ديندار، جوانمرد و اصيل؛ چرا كه ديندار نگاهبان دين خويش است. جوانمرد از جوانمردى شرم دارد و اصيل مىداند كه تو با حاجت خواستن، آبروى خويش را مىريزى و او به خاطر حفظ آبرويت، نياز تو را برآورده مىسازد. «1»
نقل شده است كه در روز عاشورا بر دوش آن حضرت نشانى ديدند. چون از امام سجاد عليه السلام در اين باره پرسيدند، گفت: آن جاى كيسههاى فراوانى بود كه به خانه بيوهزنان، يتيمان، و بينوايان مىبرد. «2»
روزى بر چند بينوا گذشت كه بر عبايى نشسته نان خشك مىخوردند. بر آنان سلام كرد و چون حضرت را دعوت به خوردن كردند، كنار آنان نشست و فرمود: اگر صدقه نمىبود با شما مىخوردم. سپس آنها را به خانه خويش برد و غذا داد و جامه پوشاند و فرمود به هر كدام چند درهم نيز بدهند. «3»
روزى از غلامى، كارى در خور كيفر سر زد. حضرت فرمان به تنبيهاش داد. غلام گفت: سرورم «وَالْكاظِمينَ الْغَيْظ» (و فروخورندگان خشم). فرمود: رهايش كنيد. گفت:
سرورم، «والعافينَ عَنِ النَّاس» (و آنان كه از مردم درمىگذرند). فرمود: از تو درگذشتم.
گفت: سرورم، «وَاللَّهُ يُحِبُّ المُحْسِنينَ». فرمود: تو به خاطر خداوند آزادى و آنچه را كه مىخواستم به تو ببخشم دو برابر كردم. «4»
فصاحت و بلاغت
حسين بن على عليه السلام سخنورى توانا بود. او در خانه وحى كه فرشتگان آسمان و پيشاپيش آنان پيامآور وحى در آمد و شد بودند پرورده شد. روزى كه ديده به جهان گشود نخستين سخن را از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيد كه در گوش وى اذان گفت.
آموزگار او مادرش، فاطمه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، بود. استادش، على بن ابىطالب، پدر بزرگوارش بود كه گوى سخنورى را از جهانيان ربوده است.
از حضرت سيدالشهدا عليه السلام سخنان حكمتآميز بسيارى به يادگار مانده است.
زيباترين بخش گفتههاى وى سخنانى است كه در حماسه باشكوه عاشورا بيان فرموده است؛ و ما در اينجا تنها به نقل يكى از خطابههاى آن حضرت بسنده مىكنيم.
بامداد روز عاشورا، حضرت در برابر انبوه سپاه دشمن ايستاد و چنين فرمود:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى خَلَقَ الدُّنيا فَجَعَلَها دارَ فَناءٍ وَزَوالٍ، مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِها حالًا بَعْدَ حالٍ، فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَالشَّقِىُّ مَنْ فَتِنَتْهُ، فَلا تَغُرَّنَّكُمْ هذِهِ الدُّنْيا، فَإِنَّها تَقْطَعُ رَجاءَ مَنْ رَكَنَ إِلَيْها وَتُخَيِّبُ طَمَعَ مَنْ طَمِعَ فيها وَأَراكُمْ قَدْ اجْتَمَعْتُمْ عَلى أَمْرٍ قَدْ أَسْخَطْتُمُ اللَّهَ فيهِ عَلَيْكُمْ. فأَعْرَضَ بِوَجْهِهِ الْكَريمِ عَنْكُمْ وَأَحَلَّ بِكُمْ نِقْمَتَهُ وَجَنَّبَكُمْ رَحْمَتَهُ فَنِعْمَ الرَّبُّ رَبُّنا وَبِئْسَ الْعَبْدُ أَنْتُمْ، أَقْرَرْتُمْ بِالطَّاعَةِ وَآمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ- صَلىَّ اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ- ثُمَّ إنَّكُمْ زَحَفْتُمْ إِلى ذُرِّيَّتِهِ وَتُريدُونَ قَتْلَهُمْ، لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساكُمْ ذِكْرَ اللَّهِ الْعَظيمِ. فَتَبّاً لَكُمْ وَما تُرِيدُونَ، إنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، هؤُلاءِ قَوْمٌ كَفَرُوا بَعْدَ إيمانِهِمْ فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ». «1»
سپاس خداى را كه دنيا را آفريد و آن را سراى نيستى و نابودى قرار داد. دنيا هر دم ساكنانش را ديگرگون سازد. فريبخورده كسى است كه دنيا بفريبدش و بدبخت كسى است كه دنيا گمراهش سازد. مبادا فريب دنيا را بخوريد! زيرا كه دنيا از اعتمادكنندگانِ به خود مىبُرد و هر كس را كه در آن طمع بندد نوميد مىسازد.
مىبينم بر كارى گرد آمدهايد كه خداى را بر خود به خشم آوردهايد و آن كريمِ مهربان، روى از شما برتافته به عذاب خويش گرفتارتان ساخته است و از رحمت خود دور گردانيده است.
پروردگار ما چه خوب پروردگارى است و شما چه بد بندگانى هستيد. شما پذيرفتيد كه خداى را فرمان ببريد و به پيامبر خدا، محمد صلى الله عليه و آله و سلم، ايمان آورديد، ولى اينك به جنگ فرزندانش آمدهايد و آهنگ كشتن آنان داريد. به راستى كه شيطان بر شما چيره گشته و ذكر خداى بزرگ را از يادتان برده است. مرگ بر شما و آنچه مىخواهيد. ما از خداييم و به سوى او باز مىگرديم. اينان مردمى هستند كه پس از ايمان به كفر گرويدند. نابود باد ستمكاران!
شجاعت
حسين بن على عليه السلام گوى شجاعت را از همه دليران جهان ربود و آنان را به بوته فراموشى افكند. آن حضرت با شمار اندك يارانش در برابر انبوه سپاه يزيد ايستاد و پس از حتمى شدن جنگ، كوچكترين ترديدى در مبارزه با دشمن به خود راه نداد. با آنكه به شهادت خود و يارانش يقين داشت، با اقتدار كامل نيروهاى زير فرمانش را سازمان داد و با كمال جوانمردى پذيراى نبرد شد.
ياران و جوانان او در برابر ديدگانش به خون غلتيدند، ولى انديشه تسليم هرگز به او راه نيافت. هنگامى كه نوبت رزم خود وى رسيد، چونان شير ژيان به دشمن حمله مىآورد، صفوفشان را مىشكافت و از كشتهها پشته مىساخت.
همه ابزار جنگى خويش را به كار گرفت و اميدوارانه چنان رزمى به نمايش گذارد كه دشمن ناگزير شد از عرف نظامى بيرون رفته با شيوههاى ناجوانمردانه بر او يورش آورد.
كسانى كه به جنگ وى آمده بودند، نه مردم كوچه و بازار، بلكه جنگجويانى حرفهاى بودند، ولى در برابر شجاعت و دلاورى آن حضرت به زانو درآمده اعتراف كردند كه تا كنون كسى را چون او نديدهاند كه خاندان و يارانش در برابر ديدگان او كشته شوند و او همچنان شجاعانه و با قوت قلب بجنگد.
بر خلاف دشمن كه با اعلام حكومت نظامى، مردم را با زور به جنگ مىفرستاد، «1» حسين عليه السلام يارانش را در رفتن يا ماندن آزاد گذاشت. او سپاه كوچك خويش را از عناصر زبون و دنيادوست پاكسازى كرد و تنها مردانى آزاده و از جان گذشته افتخار حضور در صف يارانش را يافتند. اين بود كه دشمن، نه از حسين ضعفى ديد و نه از يارانش.
پس از آنكه سپاهيان دشمن گرد او حلقه زده با هر آنچه در دست داشتند بر وى هجوم آوردند، باز هم جانانه دفاع مىكرد و به مهاجمان اجازه نزديك شدن به خود را
نمىداد. آرى، به گواهى زخمهاى فراوان تن حسين عليه السلام، «1» فرزند على عليه السلام تا واپسين لحظههاى زندگى چونان كوه استوار در برابر سيل سپاه دشمن ايستادگى كرد تا به فيض عظيم شهادت نايل آمد.
آزادگى
از بارزترين ويژگىهاى شخصيتى حسين بن على عليه السلام آزادگى و رادمردى است.
حسين عليه السلام تن به ذلت نداد، زير بار ستم نرفت و در برابر زورمداران مردانه تا پاى جان ايستاد. پس از روى كار آمدن يزيد احساس كرد كه ارزشهاى اسلامى و انسانى رو به نابودى است و دريافت كه هرگاه بوزينهباز و شرابخوار و هوسرانى چونان يزيد بر منبر اسلام بالا رود چراغ دين و ديندارى بىفروغ مىشود، از اين رو در نخستين واكنش نسبت به اعلام بيعت مردم با يزيد، با اشاره به همين نكته اساسى به مروان حكم فرمود:
هرگاه زمام امور جامعه اسلامى به دست كسى چون يزيد بيفتد، فاتحه اسلام را بايد خواند. به برادرش محمّد حنفيّه نيز، كه وى را دعوت به مسالمت مىكرد، فرمود: چنانچه در همه جهان هيچ پناهگاهى نيابد، باز هم زير بار بيعت با يزيد نخواهد رفت. «2»
حسين كه در خاندان وحى تربيت يافته بود، هرگز نمىتوانست براى حفظ مصالح و منافع شخصى خود، شاهد پامال شدن هدفهاى رسالت باشد؛ چنان كه فرموده است: ما خاندان پيامبر و كان رسالت و محل آمد و شد فرشتگانيم. خداوند با ما آغاز كرد و با ما به پايان برد.
كسى چون من با يزيد، اين مرد فاسق و مىگسارى كه به ناحق خون مىريزد، بيعت نمىكند. «3»
در جريان قيام و نهضت نيز شأن آزادمردى خويش را پاس مىداشت. هنگام حركت از مدينه به مكه به وى پيشنهاد شد كه او نيز مانند پسر زبير بيراهه را در پيش گيرد، ولى آن حضرت فرمود: به خدا سوگند از اين راه بيرون نمىروم تا آنكه خداوند هر چه
بخواهد مقدر سازد. روزى هم كه حُرّ راه را بر او بست و گفت كه به خاطر خدا جانش را حفظ كند كه اگر بجنگند يكجا كشته مىشوند، فرمود: آيا مرا از مرگ مىترسانى؟ مىپندارى كه با كشتن من آسودهخاطر مىشويد؟ منطق من، منطق آن برادر اوسى است كه قصد يارى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را داشت ولى پسرعمويش او را از مرگ بيم مىداد و او در پاسخ گفت:
من مىروم، زيرا تا هنگامى كه نيت جوانمرد حق باشد و در راه اسلام بجنگد، مرگ برايش ننگ نيست؛
من جان خويش را تقديم مىكنم و خواهان بقاى آن نيستم. تا آنكه دو سپاه كوچك و بزرگ به ميدان كارزار درآيند؛
اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر كشته شدم نكوهشم نكنند؛ مرد را پستى همين بس كه زنده باشد ولى فرمان زور ببرد!
دشمن سپاهى بزرگ داشت و گروه كوچك ياران حسين در برابر آنان اندك مىنمود، ولى فرزند على آن گروه انبوه را هماورد خويش نمىديد، چرا كه مردمانى پست و فرومايه بودند و براى ارزشهاى والاى انسانى هيچگونه حرمتى قايل نبودند. اين بود كه با مشاهده رفتار ناجوانمردانه آنان برآشفت و فرمود:
«انْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ وَكُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا أَحْراراً فِى دُنْياكُمْ ...» «1» اگر دين نداريد و از رستخيز نمىهراسيد در دنيايتان آزاده باشيد ...
در دوران صلح
حضرت امام حسن عليه السلام به مقتضاى شرايط سياسى، اجتماعى و نظامى روزگار خويش، بر اساس پيمانى كه تأمين كننده خواستههاى وى بود، دست از جنگ كشيد و با معاويه بيعت كرد. «2» ولى عناصر تندرو، هر چند با نيات خيرخواهانه، به اين صلح راضى نبودند و ضمن مخالفت با امام حسن عليه السلام، از امام حسين عليه السلام نيز تقاضاى نديده گرفتن آن
را مىكردند. امام عليه السلام ضمن ابراز مخالفت با اين گونه پيشنهادها عنوان مىفرمود كه ما بيعت كردهايم و راهى براى شكستن بيعت نيست؛ «1» و ديگر اينكه امام حسن منصب امامت دارد و مخالفت با او جايز نيست. «2»
پس از شهادت امام حسن عليه السلام نيز، تا معاويه زنده بود، به دليل دست بيعتى كه با وى داده بود، حاضر به قيام نشد. آن حضرت در پاسخ كسانى كه به وى پيشنهاد قيام مىدادند عنوان مىكرد كه چون با معاويه صلح و بيعت كردهايم تا پايان زندگىاش بايد منتظر ماند. «3»
بر اساس پيمان صلح ميان امام حسن و معاويه، وى حق تعيين جانشين نداشت؛ تا آن كه مغيرة بن شعبه «4»- كه در آستانه عزل از واليگرى كوفه قرار داشت- نزد معاويه آمد و به وى پيشنهاد كرد كه يزيد را به جانشينى خويش برگزيند. معاويه در عملى بودن اين مهم ترديد داشت. ولى مغيره عنوان كرد كه از مردم كوفه خودش و از مردم بصره زياد بيعت مىگيرد؛ و پس از آن دو شهر، مخالفى باقى نخواهد ماند. «5»
از آن پس معاويه در صدد بود تا به هر شكل ممكن براى يزيد بيعت بگيرد؛ چون سرسختترين مخالفانش در حجاز بودند، به كارگزار خود در مدينه فرمان داد تا از حسين بن على عليه السلام و چند تن ديگر از سرشناسان شهر بيعت بگيرد. پس از بىنتيجه ماندن اين تلاش، او خود عازم مدينه و مكه گشت و موضوع را با مردم و اشخاص مورد نظرش در ميان نهاد. ولى كوشش او در اين وهله سودى نبخشيد و او ناگزير به شام بازگشت. «6»
پس از مرگ معاويه نخستين اقدام سياسى يزيد گرفتن بيعت، به ويژه از امام حسين عليه السلام بود. ولى حضرت حاضر به بيعت نشد و بر ضد او آماده قيام گشت. والى مدينه به توصيه يزيد امام را زير فشار قرار داد؛ و او زادگاهش، مدينه، را به مقصد مكّه مكرّمه ترك گفت. «1»
مردم كوفه با آگاهى از آمدن ايشان به حجاز، نامههاى فراوانى فرستاده براى رفتن به شهر خود از وى دعوت به عمل آوردند. آنان در نامههاى خود چنين عنوان كردند؛ «ما امروز امامى نداريم، شما نزد ما بياييد. باشد كه خداوند به وسيله شما ما را بر حق گرد آورد». «2» امام عليه السلام نيز بر آن شد تا تقاضاى آنان را بپذيرد.
در اين هنگام شمارى از عناصر برجسته حاضر در مكه در صدد برآمدند تا حسين عليه السلام را از اين كار باز دارند. از آن جمله ابنعباس «3» در چندين نوبت گفتوگوى با ايشان عنوان كرد كه اگر كوفيان حاكم خويش را كشته و اداره امور شهر را به دست گرفتهاند و دشمنان خود را بيرون راندهاند، نزد آنان رو. ولى اگر حاكمشان بر سر كار است و كارگزارانش از مردم خراج و ماليات مىگيرند، بدان كه تو را به جنگ و پيكار دعوت كردهاند. «4» وى همچنين عنوان كرد كه اگر ناگزير بايد مكه را ترك بگويد، از رفتن به كوفه چشم بپوشد و راه سرزمين يمن را در پيش گيرد. «5»
ديگر عبداللَّه بن زبير «6» بود كه اصرار داشت امام عليه السلام با توجه به موقعيتى كه در حجاز دارد در همان مكّه بماند و مردم از او فرمانبردارى خواهند كرد. گرچه طبق روايتهاى تاريخى موضع وى جاى ترديد است و اين سخنان را از باب تعارف منافقانه بر زبان مىآورد. «1»
به راستى با آنكه برخى از اين پيشنهادها خيرخواهانه و منطقى مىنمود، چرا حسين بن على عليه السلام از پذيرش آنها خوددارى ورزيد؟ به نظر مىرسد كه راز اين مطلب در تفاوت ميان نگرش و محاسبههاى امام و ديگران نهفته باشد. آنان از ديدگاه سياسى و نظامى به قضيّه مىنگريستند و در نتيجه پيروزى امام بر بنىاميه و موفقيّت ايشان را محال مىديدند. ولى امام حسين عليه السلام با توجه به اخبارى كه از پدر و جدّش درباره شهادت وى نقل شده بود، گويا در پى مأموريتى مىرفت كه حكم آن را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم صادر كرده بود. روايتهاى چندى وجود دارد «2» كه كشته شدن حسين بن على عليه السلام به دست بنىاميه را پيشبينى كردهاند؛ و حسين عليه السلام كه تسليم قضاى الهى بود، بايد اين مأموريت را به هر قيمتى به انجام مىرساند.
اهداف امام حسين عليه السلام از قيام
اما درباره اينكه امام عليه السلام از اين مأموريت چه اهدافى را دنبال مىكرد؟ با توجه به اخبار رسيده از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، تصريحات خود آن حضرت در نامهها و خطابههايشان، روند قيام و دستاوردهاى آن، به موارد زير مىتوان اشاره كرد:
1- امر به معروف و نهى از منكر: يكى از بارزترين هدفهاى قيام حسين، امر به معروف و نهى از منكر است. آن حضرت در وصيتنامهاى كه به برادرش، محمّد حنفيّه، نوشت، به روشنى بر آن تصريح فرمود. هنگام عزيمت از مدينه، امام عليه السلام در گفتوگويى طولانى با برادرش، جوانب گوناگون قيام خويش را به بحث گذاشت و پس از انجام سفارشهاى لازم، قلم و دوات خواست و به عنوان وصيّتنامه خطاب به محمد چنين نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
اين وصيت حسين بن على بن ابىطالب به برادرش، محمد بن على، مشهور به حنفيّه است.
حسين بن على گواهى مىدهد كه خدايى جز خداى يكتاى بىشريك نيست؛ و اينكه محمّد بنده و فرستاده او است؛ كه حق را از جانب حق آورد. بهشت حق است، دوزخ حق است و رستخيز- بىهيچ ترديدى- خواهد رسيد؛ و خداوند آنان را كه در گورند بيرون آورد. من از روى هوس و سركشى و تبهكارى و ستمگرى قيام نكردم، من به پاخاستم تا امّت جدّ خويش- محمّد صلى الله عليه و آله و سلم- را به سامان آورم. مىخواهم به نيكى فرمان دهم و از بدى باز دارم و روش جدّم، محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و روش پدرم، على عليه السلام، را در پيش گيرم. هر كس با قبول حق مرا پذيرفت، خداوند به حق نزديكتر است؛ و هركس دعوتمرا نپذيرفت، صبر مىكنم تا خداوند ميان من و اين مردم داورى كند كه او بهترين داوران است ....
2- شهادت طلبى: حسين عليه السلام بارها خبر شهادت خويش را از زبان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده بود. بنابراين طبيعى بود كه در راه تحقق آن نيز گام بردارد؛ و در زندگى راهى را برگزيند كه فرجامش شهادت در راه خدا باشد.
نقل است كه پس از دو ساله شدن امام عليه السلام، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به سفر رفت. در طول راه در نقطهاى ايستاد. كلمه استرجاع بر زبان راند و چشمانش اشكبار شد. چون سبب را پرسيدند. فرمود: اينك جبرئيل آمد و مرا از زمين بر ساحل فرات خبر داد كه فرزندم حسين،
پسر فاطمه، در آن جا كشته مىشود. گفتند: يا رسولاللَّه، كه او را مىكشد؟ فرمود: مردى به نام يزيد كه خداوند در او مباركى قرار مدهاد. گويى كه بر محل عزيمتش مىنگرم و مدفناش را در آن جا مىبينم، در حالى كه سرش هديه داده شده است. به خدا سوگند، هر كس به سر فرزندم حسين بنگرد و شادى كند، خداوند دل و زبانش را دوگانه سازد.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از سفر بازگشت و منبر رفت و در حالى كه حسن و حسين بر زانوى او نشسته بودند، براى مردم خطبه خواند. چون از خطبه فراغت يافت، دست راستش را بر سر حسين نهاد و سر را به آسمان بلند كرد و چنين دعا كرد: پروردگارا، من، محمّد، پيامبر توام؛ و اين دو پاكيزگان، خاندان و فرزندان و نسل برگزيده مناند، كه از خود ميان امّتم به يادگار مىگذارم. پروردگارا جبرئيل به من خبر داده است كه اين فرزندم كشته و [بدنش] رها مىشود. خداوندا قتل او را بر من مبارك گردان و او را از شهيدان بزرگ قرار بده، همانا تو بر هر كار توانايى. پروردگارا در آن كس كه او را مىكشد و وامىگذارد، مباركى قرار مده.
راوى گويد در اين هنگام فرياد گريه مردم بلند شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا مىگرييد و يارىاش نمىكنيد؛ پروردگارا تو خود يار و ياورش باش. «1»
در روايت ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه خطاب به حسين عليه السلام فرمود:
«تو را در بهشت مرتبهاى است، كه جز با شهادت به آن نرسى.» «2»
مفهوم اين روايتها نه به معناى آن است كه امام عليه السلام از انجام قيام تنها در پى قتل خويش بود، بلكه آن حضرت از دنبال كردن هدفى كه فرجام آن قتل ايشان باشد، با آغوش باز استقبال كرد.
3- ايفاى نقش رهبرى: چنان كه پيش از اين گذشت، امام حسين عليه السلام در دوران امامت برادرش، حسن عليه السلام، به تقاضاهاى مكرّر كوفيان مبنى بر قيام بر ضد معاويه پاسخ مثبت نداد؛ و به دليل وجود پيمان ترك مخاصمه، موضوع را به مرگ معاويه موكول كرد. پس از مرگ وى، كوفيان باز هم تقاضايشان را تكرار كردند. اين بار امام حسين عليه السلام- چنان كه
خود بارها اشاره فرموده است- «1» به درخواست مردم كوفه پاسخ مثبت داد و به منظور ايفاى نقش رهبرى خويش عازم آن شهر گرديد.
4- مبارزه با بيدادگرى: اگر وسعت بيدادگرى بنىاميّه و نيز شدّت انحراف آحاد جامعه زير سلطهشان از ارزشها و موازين دينى در نظر گرفته شود، ستمستيزى را بايد مهمترين جنبه قيام حسينى شمرد. امام عليه السلام پس از رويارويى با طلايهداران سپاه اموى، در نامهاى خطاب به چند تن از بزرگان كوفه، در اين باره چنين فرموده است:
به نام خداوند بخشنده مهربان. از حسين بن على به سليمان بن صرد و مسيّب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبداللَّه بن وال و جماعت مؤمنان. اما بعد، شما خوب مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حيات خود فرمود: هر كس فرمانرواى ستمگرى را ببيند كه حرامهاى خدا را حلال مىشمرد، پيمان خدا را مىشكند، با سنّت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت مىورزد و در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مىكند، و او با گفتار و كردار خود بر او نشورد، خدا را سزد كه وى را در جايگاه آن ستمگر قرار دهد.
شما مىدانيد كه اين مردم پيرو شيطان شده از پيروى خداى رحمان سر برتافتهاند، فساد را آشكار ساخته و حدود و احكام الهى را تعطيل كردهاند، اموال عمومى را به خود اختصاص دادهاند، حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كردهاند؛ و [مىدانيد كه] من به سبب قرابت با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى قيام بر ضدّ آنان از همه سزاوارترم.
نامههاى شما به من رسيد و فرستادگانتان يكى پس از ديگرى نزد من آمدند؛ و گفتهايد كه بيعت كردهايد و مرا تنها نخواهيد گذاشت. اينك اگر در بيعت خود وفاداريد، به بهره (ى دنيوى) و هدايت (دينى) خويش دست يافتهايد و من و خاندان و فرزندانم، با شما و خاندان و فرزندانتان خواهيم بود؛ و من الگوى هدايت شمايم.
اگر چنين نكنيد و پيمان خود را بشكنيد و از بيعت بيرون رويد، به جانم سوگند كه اين رويه شما براى ما ناشناخته نيست.
شما با پدر، برادر و پسر عموى من نيز چنين كرديد. فريبخورده آن است كه فريب شما را بخورد. شما در حقّ خويش به خطا رفتيد و بهره خويش را تباه ساختيد. هر كس پيمان بشكند به زيان خود شكسته است و خدا مرا از شما بىنياز خواهد ساخت. والسلام». «1»
حقيقت امر اين است با توجه به اوضاع و احوال حاكم بر جامعه اسلامى آن روز و شرايطى كه براى امام حسين عليه السلام پيش آمد، قيام آن حضرت امرى اجتنابناپذير بود. به بيان ديگر مشى يزيد در برخورد با آن حضرت ايشان را بر سر دوراهى قرار داد: زندگى ذلتبار يا مرگ با عزت؛ و حسين عليه السلام بر مبناى آموزههاى خانوادگى، دينى و سياسى خويش راه دوم را برگزيد و قيام كرد. چنان كه خود در روز عاشورا در اين باره فرمود:
«أَلا وانَّ الدَّعيَ ابْنَ الدَّعي قَدْ رَكَزَ بَيْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَةِ وهَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةِ! يأَبىَ اللَّهُ ذلِكَ لَنا وَرَسُولُهُ وَالْمُؤمِنُون وحُجُورٌ طابَتْ وَطَهُرَتْ وَأنُوفٌ حَمِيَّةٌ وَنُفُوسٌ أَبِيَّةٌ مِنْ أَنْ نُؤثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ عَلى مَصارِعِ الْكِرامِ»
آگاه باشيد كه اين زنازاده و پسر زنازاده مرا ميان دو چيز ثابت و ميخكوب كرده است؛ با شمشير جنگيدن و يا تن به خوارى دادن، چقدر ذلّت از ما دور است! خداوند و رسول او و مؤمنان زبونى را نمىپسندند؛ و دامنهاى پاك كه ما را در خود پروردهاند؛ و سرهاى پرغرور و جانهاى استوارى كه زير بار ستم نمىروند، بر ما نمىپسندند كه فرمانبردارى فرومايگان را بر قتلگاه كريمان ترجيح دهيم.
بيان كامل فلسفه قيام در آن شرايط چندان آسان نبود. اگر امام عليه السلام در برابر پرسشگران و معترضان مىفرمود كه قصد دارد جانش را فدا كند و زن و فرزندش را به اسيرى بسپرد و از اين راه به اسلام و تشيّع جانى تازه بخشد و حيات آن را براى هميشه تضمين كند، باورش براى عموم بسيار دشوار بود.
از اين رو حسين عليه السلام كه گويا جز كشته شدن براى خود مسيرى نمىديد، مصلحت چنان ديد كه آرام و قرار نگيرد و انفعالى عمل نكند و حتى در شرايطى كه هيچ گونه اميدى به پيروزى نبود، دست از مبارزه برندارد. در شرايطى كه بنىاميه كمر به قتل او
بسته بودند، وى نيز قامت برافراشت و قدم در راهى نهاد كه نسل آينده نپرسد، چرا حسين عليه السلام به تقاضاى مردم كوفه پاسخ نداد و سوى آنان نرفت؟ بدون شك اگر امام عليه السلام در مدينه و يا مكّه مىماند و كشته مىشد، كوفيان و همين طور ديگر آحاد جامعه اين پرسش را در برابر ايشان قرار مىدادند كه چرا به خواست آن همه ياور پاسخ مثبت نداد؟
آوردگاه عشق و ايثار
پس از گفتوگوهاى امام حسين عليه السلام با حرّ و فرمانى كه وى مبنى بر فرود آوردن آن حضرت در نقطهاى بدون آب و آبادى از ابن زياد دريافت كرد، سپاه كوچك امام عليه السلام در كربلا اردو زد. «1»
از آن سوى عبيداللَّه زياد، عمر سعد را كه با يك سپاه چهار هزار نفرى عازم دستبى «2» براى جنگ ترك و ديلم بود، مأمور جنگ با حسين عليه السلام كرد، و او در نخيله «3»- نزديك كوفه- اردو زد. گروههاى كمكى گروه گروه به او مىپيوستند. برخى گزارشها حكايت از نارضايى نيروهاى اعزامى دارد، به طورى كه گفته شده است از هر هزار نفر بيش از سيصد يا چهارصد نفر به مقصد نمىرسيدند. «4» پس از اعزام عمر سعد به كربلا نيز، عبيداللَّه افراد را در گروههاى بيست تا صد نفره از نخيله اعزام مىكرد. «5»
اين در حالى بود كه تنها اقدام امام عليه السلام براى جلب نيروى كمكى ناموفق ماند. حبيب بن مظاهر از حضرت اجازه خواست كه برود و از يكى از طوايف بنىاسد، ساكن در نزديكى كربلا، براى يارى آن حضرت دعوت كند. مردان قبيله نيز پذيرفتند و عازم پيوستن به اردوگاه حسينى گشتند. ولى سپاه عمر سعد راه را بر آنان بستند. تنها واكنش
امام عليه السلام در برابر اين واقعه اين بود كه فرمود: «سپاس فراوان خداى را». «1»
پس از آن كه دو سپاه روياروى گشتند، امام عليه السلام چندين نوبت با فرمانده سپاه اموى، عمرسعد، به گفتوگو پرداخت. متن اين گفتوگوها، از عمق فاجعهاى خبر مىدهد كه در تاريخ اسلام روى داده بود؛ و مسلمانان چنان فريفته دنيا شده بودند كه حاضر بودند ز براى رسيدن به مال و منال و پست و مقام دنيا، فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم را سر ببرند!!
امام حسين عليه السلام در نخستين گفتوگوى خويش با عمرسعد از وى خواست با توجه به شناختى كه از منزلت والاى ايشان دارد، از جنگ با او دست بردارد. ولى او عنوان كرد كه ممكن است عبيداللَّه زياد خانهاش را ويران سازد. حسين عليه السلام فرمود كه او خود برايش خانه مىسازد. عمر گفت كه املاكش را مىگيرد و امام فرمود كه بهترش را به او مىدهد.
گويا عمرسعد متقاعد شد كه از جنگ دست بردارد و در نامهاى خطاب به عبيداللَّه زياد عنوان كرد كه حسين عليه السلام حاضر است به [حجاز] باز گردد و نيازى به درگيرى نيست.
عبيداللَّه نيز از اين قضيّه خشنود گشت، ولى شمر كه نزد وى حاضر بود، هشدار دارد كه بايد تا حسين در دسترس قرار دارد كارش را يكسره كند، وگرنه چنانچه دور شود ديگر بر او دست نخواهد يافت. «2»
با اين پيشنهاد شمر، عبيداللَّه تغيير رأى داد و ضمن نامهاى خطاب به عمرسعد از او خواست كه يا با حسين بجنگد و يا آنكه فرماندهى سپاه را به شمر واگذار كند. عمر سعد از نامه و پيغام شمر ناخشنود گرديد و او را نكوهش كرد. ولى شمر بار ديگر از او خواست كه يا با امام بجنگد و يا آن كه فرماندهى سپاه را بر عهده او نهد. عمرسعد كسى نبود كه بتواند به آسانى از مقام كناره بگيرد و گفت كه او خود، اين كار را به انجام خواهد رساند. «3»
سرانجام عمرسعد سپاه اموى را به جنبش درآورد و به سوى اردوگاه حسينىحملهور شد. امام عليه السلام كه چنين ديد به برادرش، عباس، مأموريت داد تا نيّت دشمن را كشف كند، عبّاس مأموريت خويش را به انجام رساند و معلوم شد كه دشمن آهنگ حمله دارد. امام عليه السلام كه چنين ديد به وى فرمود كه از آنان بخواهد شب را مهلت دهند تا با خداى خويش به راز و نياز بپردازند. «1»
پس از كسب موافقت دشمن، امام عليه السلام نخست يارانش را فراخواند وپس از حمد و ثناى الهى خطاب به آنان چنين فرمود:
«من، هيچ اصحابى را از اصحاب خويش بهتر و شايستهتر و هيچ خاندانى را نيكتر و برتر از خاندان خويش سراغ ندارم. خداوند به شما پاداش نيك دهد. اكنون كه شب فرارسيده است برخيزيد و آن را مركب راهوار خود سازيد (از تاريكى آن استفاده كنيد و برويد). هر كدامتان دست يكى از مردان مرا بگيرد و در اين تاريكى شب پراكنده شويد. مرا با اين قوم بگذاريد كه ايشان جز مرا نمىخواهند. و چنانچه بر من دست بيابند و مرا بكشند، از پى شما نخواهند آمد.» «2»
پاسخ مشترك همه ياران اين بود كه ما هرگز از شما دست برنمىداريم و جان خويش را در راهتان فدا مىكنيم.
فرزند على عليه السلام و يارانش شب عاشورا را با دعا و نيايش سپرى كردند و پيوسته در ركوع و سجده، سرگرم تلاوت قرآن بودند. به روايتى گروهى از سپاه دشمن نيز در آن شب به امام عليه السلام پيوستند. «3»
حسين عليه السلام با آنكه يقين داشت او و يارانش همه كشته خواهند شد، براى مقابله با دشمن از هيچ اقدامى فروگذار نكرد و همه اصول شناخته شده نظامى را به كار بست. آن حضرت فرمان داد كه پشت خيمهها خندق كنده آن را پر از هيزم كنند و آتش بزنند؛ و بدين وسيله امكان حمله از پشت را از دشمن گرفت. «4» به فرمان حسين عليه السلام خيمهها را
نزديك به هم برپا ساختند و سپاه كوچك حسينى «1» در برابر آنها صف كشيد. فرماندهان دو جناح راست و چپ تعيين گشتند و پرچم به عبّاس بن على عليه السلام داده شد. «2»
از آن سوى عمرسعد با تكيه بر شمار فراوان سپاه خويش قصد داشت كه با يك تهاجم سراسرى، سپاه حسينى را دستخوش كشتار و تاراج كند. ولى تدابير نظامى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و پرورده دست امير مؤمنان، على عليه السلام، مانع اين كار گرديد و دشمن متوقف ماند. در اين هنگام جنگ تبليغاتى ميان طرفين آغاز گرديد و سخنهاى تندى ميان آنان ردّ و بدل گرديد. «3»
هنگامى كه امام عليه السلام در صدد برآمد تا با سپاه شرك و نفاق اتمام حجّت كند و راه هرگونه عذرى را بر آنان ببندد، ولوله و غوغا به راه انداختند و به وى اجازه سخن گفتن ندادند.
ولى حضرت گروه اراذل و اوباش را وادار به سكوت كرد و خطاب به آنان چنين فرمود:
«هلاكت و اندوه بر شما باد اى جماعت! آيا زمانى كه سرگشته و حيران، ما را به فريادخواهى فراخوانديد و ما شتابان و آماده به فريادتان رسيديم، شما شمشيرهاى خود را بر ما كشيده سرهامان را نشانه گرفتيد؟! و آتش فتنه را- كه دشمن ما و شما فراهم آورده است- بر ما افروختيد؟! بدون آنكه آنان عدلى را در ميان شما آشكار كنند و آرزويى را از شما برآورند. بجز حرام دنيا و زندگى پستى كه طمع داريد و بدون آنكه از ما گناهى سر زده يا انديشهاى سست شده باشد!
واى بر شما! اگر ما را نمىخواستيد و تنها مىگذارديد، پس چرا- در حالى كه شمشيرها در نيام و سينهها آرام و انديشهها پا نگرفته بود- فتنه را فراهم كرديد. بله، آتش فتنه را همچون انبوه ملخها شتابان بر ما افروختيد و يكديگر را همچون انبوه پروانگان بدان فرا خوانديد.
روىتان زشت باد كه شماييد سركشان امت و اشخاص ناباب طوايف و دورافكنان قرآن و پيروان شيطان و هواداران گناه؛ و شماييد تحريفكنندگان قرآن و خاموشكنندگان سنّت
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و كشندگان اولاد پيامبران و نابودكنندگان خاندان اوصيا! و نسبسازان زنازادگان و آزاردهندگان مؤمنان و فريادرسان رهبران استهزاگرى كه قرآن را پاره پاره كردند.
شما بر پسر حرب و پيروانش تكيه مىكنيد و ما را تنها مىگذاريد؟! آرى، به خدا سوگند، تنها گذاردن (و نيرنگ) شما از ديرباز مشهور است و ريشههايتان به آن آميخه و شاخ و برگ شما آن را به ارث برده و دلهاى شما بر آن روييده و سينههاى شما با آن پوشيده است. شما براى به پا دارنده خود پليدترين نهال و براى رباينده خود ناپاكترين لقمهايد. آگاه باشيد كه لعنت خدا بر پيمانشكنانى است كه پيمانها را پس از استوار ساختن آنها مىشكنند- و شما خدا را بر پيمان خود ضامن گرفتيد-. به خدا سوگند شما از حسين رستهايد. آگاه باشيد كه زنازاده فرزند زنازاده ميان دو چيز پا فشرده است: كشتن ما و ذلّت ما. هيهات كه ما ذلت را بپذيريم! خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نياكان پيراسته و دامنهاى پاك و سرافرازان غيور و دلاوران با غيرت آن را نمىپذيرند! آرى، پيروى فرومايگان را بر قتل بزرگواران نگزينند.
آگاه باشيد! من اتمام حجّت كردم و هشدار دادم، آگاه باشيد كه من با همين توان كم و ياران اندك خويش با شما پيكار مىكنم!
سپس اين اشعار را سرود:
فان نَهزم فهزامون قدما وان نُهزم فغيرُ مهزمينا
وما ان طبناجبن ولكن منايانا دولة آخرينا
اگر دشمن را بشكينم از ديرباز شكننده بودهايم و اگر مغلوب شويم باز شكست نخوردهايم.
در خوى ما ترس نيست، [تا از آن بشكنيم] بلكه اين اجلها و نوبت واپسين ماست [كه چنان پيش آورده است.]
هان! شما پس از كشتن ما جز به اندازهاى كه پياده سوار اسب شود درنگ نخواهيد كرد. مگر آنكه (آرام آرام) چرخش آسياب مرگ بر سر شما باز آيد. اين آگاهى و عهدى است كه پدرم از جدّم به من سپرده است. پس نيرنگ شريكان خود را گرد آوريد همه به پيكار من آييد و مهلتم ندهيد، كه من بر خداى پروردگار جهانيان توكّل دارم.
هيچ جنبندهاى نيست مگر آنكه پيشانى او را به دست دارد، حقّا كه پروردگارم بر راه راست است.
بارالها! آسمان را از اينان باز دار و ايشان را همانند دوران يوسف به قحطى گرفتار كن و غلام ثقيف را بر آنان چيره ساز تا پيالههاى تلخ مرگ را به آنان بنوشاند و هيچ يك را وا ننهد. هر كشتهاى را با كشتهاى و هر ضربتى را با ضربتى انتقام گيرد و انتقام من و اوليا و خاندان و پيروانم را از ايشان بستاند. اينان ما را فريفتند و دروغ گفتند و تنها گذاردند. پروردگار ما تويى، ما بر تو توكّل و انابه داريم و به سوى تو باز مىگرديم». «1»
ولى كوفيان گمراهتر از آن بودند كه چنين سخنانى بر دلهاى سنگشان تأثير بگذارد.
از آن ميان تنها حر بن يزيد رياحى به سپاه حسين عليه السلام پيوست و پس از توبه و اظهار پشيمانى نسبت به كارهاى گذشتهاش، جنگيد تا به شهادت رسيد.
پس از آن جنگ ميان طرفين حتمى شد و همه راههاى ترك مخاصمه مسدود گشت.
ياران حسين عليه السلام در يك حمله عمومى سپاه عمرسعد و نيز جنگهاى تن به تن پس از به هلاكت رساندن شمار زيادى از دشمن جملگى به شهادت رسيدند. آنگاه نوبت به امام عليه السلام رسيد و خود عازم جنگ با سپاه عمرسعد گرديد و فرمود كهنه پيراهنى آوردند و آن را زير لباس پوشيد تا پس از كشته شدن برهنه نماند.
فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ميدان رفت و كشتارى عظيم كرد. هر كس از سپاه دشمن كه به وى نزديك مىشد، به قتل مىرسيد. دشمنان وقتى چنين ديدند، ميان او و خيمهگاه حايل شدند. امام عليه السلام فرياد زد: «واى بر شما! اى پيروان آل ابىسفيان، اگر دين نداريد و از روز رستخيز انديشه نمىكنيد، در دنيا آزاده باشيد؛ و اگر خود را عرب مىدانيد به [سيره] نياكانتان بازگرديد.
در اين هنگام شمر فرياد زد: چه مىگويى اى حسين؟» فرمود: «مىگويم: اين منم كه با شما مىجنگم، با من بجنگيد، به زنان بىگناه چه كار داريد؟ تا زنده هستم اراذل و اوباش را از تعرض به حرم من باز داريد!» شمر گفت «اى پسر فاطمه، اين را هم پذيرفتم.» آنگاه به يارانش گفت: «به حرم او كار نداشته باشيد. تنها به خودش حمله كنيد.
به خدا سوگند كه او هماوردى بزرگوار است.»
به دنبال آن، جماعت از هر سو حملهور شدند. او حمله مىكرد و آنها حمله مىكردند. قصد حضرت اين بود كه خود را به فرات برساند و آب بنوشد. اما هر چه اسب را به آن سوى مىراند، يورش مىآوردند و حضرت را دور مىكردند.
مردى به نام ابوالفتوح جعفى پيشانى حضرت را با تير نشانه رفت. حسين عليه السلام تير را بيرون آورد و سوى دشمن افكند. خون بر صورت و محاسن حضرت جارى شد؛ و در آن حال مىفرمود: «پروردگارا تو شاهدى كه اين بندگان گنهكار و سركش تو با من چه مىكنند. پروردگارا آنان را يكايك بشمر و به قتل برسان و روى زمين را از وجودشان پاك گردان و هرگز آنان را ميامرز».
سپس چونان شير ژيان حمله كرد. هر كس از سپاه دشمن كه به وى نزديك مىشد با شمشير دو نيم مىگشت و بر خاك مىافتاد. باران تير از همه سو باريدن گرفت و او سر و سينهاش را سپر ساخته بود و مىفرمود: اى امّت بدسيرت! پس از محمّد با خاندانش بدرفتار كرديد. بدانيد كه پس از من، از كشتن هيچ بنده نيكوكارى بيم نخواهيد داشت؛ و من از پروردگارم اميدوارم كه در برابر آسان گرفتن كشتن من، از جايى كه خود ندانيد، از شما انتقام بگيرد.
حُصَين بن مالك سكونى فرياد زد: اى پسر فاطمه، خداوند به چه وسيله از ما انتقام مىگيرد؟ فرمود «شما را به جان هم مىريزد تا خون يكديگر را بريزيد و آنگاه عذابى دردناك را بر شما فرو مىبارد».
امام عليه السلام آن قدر پيكار كرد كه 72 زخم برداشت؛ و چون بىرمق شده بود، ايستاد تا پارهاى بياسايد. اما در همين حال سنگى آمد و بر پيشانى مباركش خورد، او جامهاش را بلند كرد تا خون از چهره پاك كند؛ كه ناگاه تيرى سه پرّه و زهرآلود بر قلب مباركش نشست. در اين هنگام فرمود: «بسم اللَّه وباللَّه وعلى ملة رسول اللَّه»؛ و سر را سوى آسمان بلند كرد و گفت: «پروردگارا تو شاهدى كه اينان مردى را مىكشند كه در روى زمين فرزند پيامبرى جز او نيست». سپس تير را گرفت و از پشت بيرون آورد؛ و خون چون ناودان سرازير بود. حضرت دست روى زخم گذاشت و چون پر از خون شد به آسمان پاشيد، بار ديگر دست روى زخم نهاد و چون از خون پر شد، صورت و محاسن خويش را خونآلود كرد و فرمود: «به خدا سوگند با اين صورت خونين جدّم را ديدار مىكنم و
مىگويم: پروردگارا فلان و فلان كس بودند كه مرا كشتند.»
امام حسين عليه السلام كه از شدت پيكار بىرمق شده بود، در جاى خود ايستاد. هيچ يك از سپاه دشمن دوست نداشت كه خدا را با خون او ديدار كند. از اين رو به وى نزديك مىشدند و باز مىگشتند. تا اينكه مردى از قبيله كنده به نام مالك بن نُسير آمد و با شمشير به سر آن حضرت زد؛ و شب كلاهى كه بر سر امام بود پر از خون شد. حضرت فرمود: «اميدوارم كه با اين دست نه بخورى و نه بياشامى و خداوند تو را با ستمكاران محشور گرداند!» ...
حسين بن عقبه مرادى گويد: «حسين مدت زيادى از روز را روى زمين افتاده بود و اگر مردم مىخواستند مىتوانستند او را بكشند، ولى آنها يكديگر را جلو مىانداختند و هر گروهى دوست داشت كه گروه ديگر كار را تمام كند. ناگاه شمر فرياد زد: واى بر شما منتظر چه هستيد؟ مادر به عزايتان بنشيدند، بكشيدش!
سپاه از همه سو بر سيّدالشهدا حملهور شد، زرعة بن شريك تميمى ضربتى به دست آن حضرت زد و ضربتى به گردن وى نواخت. سپس همه باز گشتند و آن حضرت برمىخاست و با صورت بر زمين مىخورد. در اين حال انس بن عمرو نخعى با يك ضربت نيزه، وى را نقش بر زمين كرد و بر سر خولى بن يزيد اصبحى فرياد زد: «سرش را ببر». خولى خواست كه چنين كند، اما لرزه بر اندامش افتاد. سنان گفت: خداوند بازوانت را سست و دستانت را قطع گرداند. آن گاه خودش از اسب فرود آمد و سر مبارك حسين عليه السلام را جدا كرد و به خولى بن يزيد داد. اين در حالى بود كه پيش از آن چندين ضربت شمشير بر فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد آمده بود.
امام صادق عليه السلام فرموده است: هنگامى كه حسين بن على را با شمشير زدند و رفتند تا سرش را جدا كنند، منادىاى از سوى پروردگار متعال از عرش ندا داد: «اى امت سرگردان، كه پس از پيامبرتان ستمگرى پيشه كردهايد، خداوند توفيق درك عيد فطر و قربان را از شما گرفت!» حضرت آنگاه فرمود: «به خدا سوگند كه موفق به درك عيد نشدند و هرگز هم نخواهند شد؛ تا آنكه خونخواه حسين عليه السلام قيام كند». «1»
آرى، حسين عليه السلام در راهى كه گام نهاد مردانه ايستاد، مردانه جنگيد و مردانه جان باخت؛ و از ايثار هر آنچه داشت دريغ نورزيد. او آن همه فداكارى و گذشت را نه به طمع متاع پست دنيا، بلكه براى كسب رضاى پروردگار خويش نمود. در واپسين لحظههاى زندگى سر را به آسمان بلند كرد و كمال خشنودى خويش را از آنچه بر وى گذشته است ابراز داشت:
صبراً عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ لا إِلهَ سِواكَ، يا غِياثَ المُسْتَغيثينَ مالِى رَبٌّ سِواكَ وَلا مَعْبُودَ غَيْرُكَ، صبراً عَلى حُكْمِكَ يا غِياثَ مَنْ لا غِياثَ لَهُ، يا دائماً لا نَفادَ لَهُ، يا مُحْيِىَ الْمَوتى، يا قائماً عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ احْكُمْ بَيْنِى وَبَيْنَهُمْ وَأَنْتَ خَيْرُ الْحاكِمينَ» «1»
اى يگانه معبود بر تقدير تو شكيبايم. اى فريادرس فريادخواهان، من پروردگار و معبودى جز تو ندارم. بر فرمان تو شكيبايم، اى فريادرس كسان بىفريادرس. اى جاويدان نيستىناپذير. اى زنده كننده مردگان، اى نگهدارنده همگان با همه آنچه مىكنند، ميان ما و اينان داورى فرما كه تو بهترين داورى.
آرى، دشمن فرومايه با كمال سنگدلى حسين را سر بريد و پيكر نازنين او را پامال سم ستوران كرد. آنگاه وى را عريان و بىغسل و كفن در صحرا افكند و رفت و زن و فرزندش را به اسارت برد.
سر مبارك حسين را نزد عبيداللَّه آوردند؛ و او به نشان خوشخدمتى آن را سوى يزيد فرستاد. پسر معاويه، سرمست از پيروزى، سر را درون طشتى در پيش روى نهاد و با چوبدستى بر لب و دندانش مىزد و اين شعر را مىخواند:
يفلقنها ما من رجال اعزّةٍ علينا وهم كانوا اعق واظلما
سرهايى را بشكافند كه براى ما عزيزند؛ و خودشان ناسپاستر بودند و ستمكارتر.
به نقلى ابوبرزه، از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه در مجلس حاضر بود، گفت: چنين مكن. من بارها رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدهام كه لبها را روى آن دهان به جاى آن چوب مىگذارد؛ و آنگاه برخاست و رفت. «2»
منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی
و اما ولادت حضرت زينب كبرى(عليهاسلام) ايجاب مىكند كه ما دايرهى بحث را، بخصوص در شرايط كنونى بشريت، وسيعتر قرار بدهيم.
زينب كبرى يك زن بزرگ است. عظمتى كه اين زن بزرگ در چشم ملتهاى اسلامى دارد، از چيست؟ نمىشود گفت به خاطر اين است كه دختر علىبنابىطالب(عليهالسّلام)، يا خواهر حسينبنعلى و حسنبنعلى(عليهماالسّلام) است. نسبتها هرگز نمىتوانند چنين عظمتى را خلق كنند.
همهى ائمهى ما، دختران و مادران و خواهرانى داشتند؛ اما كو يك نفر مثل زينب كبرى؟
ارزش و عظمت زينب كبرى، به خاطر موضع و حركت عظيم انسانى و اسلامى او بر اساس تكليف الهى است. كار او، تصميم او، نوع حركت او، به او اينطور عظمت بخشيد. هر كس چنين كارى بكند، ولو دختر
اميرالمؤمنين(عليهالسّلام) هم نباشد، عظمت پيدا مىكند. بخش عمدهى اين عظمت از اينجاست كه اولاً موقعيت را شناخت؛ هم موقعيت قبل از رفتن امام حسين(عليهالسّلام) به كربلا، هم موقعيت لحظات
بحرانى روز عاشورا، هم موقعيت حوادث كشندهى بعد از شهادت امام حسين را؛ و ثانياً طبق هر موقعيت، يك انتخاب كرد. اين انتخابها زينب را ساخت.
قبل از حركت به كربلا، بزرگانى مثل ابنعباس و ابنجعفر و چهرههاى نامدار صدر اسلام، كه ادعاى فقاهت و شهامت و رياست و آقازادگى و امثال اينها را داشتند، گيج شدند و نفهميدند چهكار بايد بكنند؛ ولى زينب
كبرى گيج نشد و فهميد كه بايد اين راه را برود و امام خود را تنها نگذارد؛ و رفت. نه اينكه نمىفهميد راه سختى است؛ او بهتر از ديگران حس مىكرد. او يك زن بود؛ زنى كه براى مأموريت، از شوهر و خانوادهاش
جدا مىشود؛ و به همين دليل هم بود كه بچههاى خردسال و نوباوگان خود را هم به همراه برد؛ حس مىكرد كه حادثه چگونه است.
در آن ساعتهاى بحرانى كه قويترين انسانها نمىتوانند بفهمند چه بايد بكنند، او فهميد و امام خود را پشتيبانى كرد و او را براى شهيد شدن تجهيز نمود. بعد از شهادت حسينبنعلى هم كه دنيا ظلمانى شد و
دلها و جانها و آفاق عالم تاريك گرديد، اين زن بزرگ يك نورى شد و درخشيد. زينب به جايى رسيد كه فقط والاترين انسانهاى تاريخ بشريت - يعنى پيامبران - مىتوانند به آنجا برسند.
سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از پرستاران، به مناسبت ميلاد حضرت زينب كبرى(س) و روز پرستار 22/8/1370
منبع: مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای(مدظله العالی).
او را ام کلثوم کبری، و صدیقه صغری نیز میگویند، از القاب آن حضرت، محدّثه، عالمه و فهیمه بود. او زنی عابده، زاهده، عارفه، خطیبه، عفیفه و مدیره بود. نسب نبوی، تربیت علوی و لطف خداوندی از او فردی با خصوصیّات و صفات برجسته ساخته بود طوری که او را «عقیله بنی هاشم» میگفتند. به همین جهت او نه تنها یک شیر زن و به قول معروف قهرمان کربلاست بلکه زنی است جامع تمام خصوصیات و ویژگیهای یک زن شایسته که میتواند در تمام زمانها برای تمام زنهای جامعه بشری، مخصوصاً جوامع اسلامی و علیالخصوص جامعه تشیع به عنوان بهترین الگو مطرح باشد، الگویی که هالهای از محبّت و احساسات دور او را احاطه کرده بدین جهت به راحتی رفتارها و خصوصیات اخلاقی و عملی او میتواند در بانوان نفوذ نماید، و آنان را نیز به سمت و سوی شایستگی و برازندگی بکشاند، آنچه پیش رو دارید گامی است در این مسیر، و مقالی است به این هدف که با بیان گوشههایی از اوصاف آن بانوی کمال یافته، بانوان جامعه اسلامی را به آن سمت و سو سوق داد.
1ـ پاسدار عفت و پاکدامنی
عفّت و پاکدامنی، برازندهترین زینت زنان، و گران قیمتترین گوهر برای آنان، و اصلی و اساسیترین صفات بانوان است که تمام کمالات و پیشرفتهای زنان در پرتو آن معنی مییابد، و موجب پیشرفت و شایستگی میشود، و اگر زنی از عفّت و پاکدامنی عاری گشت هر چند از جهات علمی و مدیریتی، ورزشی و قهرمانی و... در اوج باشد جز زیان و ضرر به کمالات انسانی و جامعه بشری چیزی در پی نخواهد داشت.
زینب درس عفت را به خوبی در مکتب پدر آموخت آن جا که فرمود: «مجاهد در راه خدا، اجرش بیشتر از کسی نیست که قدرت دارد امّا عفّت میورزد، نزدیک است که انسان عفیف فرشتهای از فرشتگان باشد.»(2)
زینب کبری عفت خویش را حتی در سختترین شرایط به نمایش گذاشت او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت بر عفت خویش پای میفشرد و مورخین نوشتهاند: «وهی تستر وجهها بکفّها لانّ قناعها قد اخذ منها؛(3) او صورت خود را با دستش میپوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود.»
داستان عجیب
هرگاه زنی عفیف باشد در موارد لازم امدادهای غیبی نیز به کمک او میرسد، زینب از کسانی است که مورد حمایت الهی قرار گرفت و امداد غیبی الهی باعث شد که مردم بیگانه نتوانند او را ببینند. در حکایتی میخوانیم: روزی مرحوم علّامه شیخ جعفر کاشف الغطا در سوگ حضرت زینب (س) اشعاری میسرود و بر روی کاغذ نوشت که ترجمه آن چنین است:
«زینب را در حالی که دستهایش بر گردنش بسته بود، بر شتر لاغری سوار کرده بودند و به اسارت بردند. نه صورتش پوشیده بود، و نه نقاب بر چهره داشت بلکه به وسیله دست و بازویش صورتش را میپوشاند. عزیزش حسین(ع) را روی خاکهای گرم بیابان رها کرد. اگر چشمها به آن بدنهای پاک چاک چاک شهیدان بنگرند، فریاد و فغان سر میدهند و چنانچه آن سرهای بریده را نگاه کنند، اشکشان جاری میگردد. در آن وقت که زینب(س) را آن گونه به اسیری نزد یزید میبردند، آرزو داشت جسمش در زمین فرو رود تا ملامت و سرزنش دشمنان را نبیند.»
علّامه کاشف الغطا مدّتی بعد، به همان اشعار نوشته شده روی کاغذ مراجعه کرد. با تعجّب دید یک بیت شعر به این مضمون به سرودهاش اضافه شده است:
«پردههایی از نور، زینب را فرا گرفته بودند، که همان پردهها مانع نگاه بینندگان به او میشدند.»
علّامه بسیار شگفت زده شد، زیرا چنین شعری را نسروده بود. عجیب این که وقتی که برای پاکنویس اشعارش به آن کاغذها مراجعه میکند آن یک بیت شعر در دست نوشتههای قبلیاش نیست. این حادثه عجیب نشان میدهد که امدادهای غیبی الهی به صورت پردهها و هالههایی از نور، مانع از آن میشد تا تماشاگران قامت زینب(س) را بنگرند.(4)
2ـ بر کرسی تدریس
راه کسب دانش فراوان است، برترین علم و بهترین راه آن است که دانش مستقیماً از ذات الهی به شخصی اضافه شود، یعنی علم «لدنّی» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر میفرماید: «و علّمناه من لدنّا علماً؛(5) علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم».
زینب به شهادت امام سجاد(ع) دارای چنین علمی است، آن جا که به عمهاش خطاب کرد و فرمود: «انت عالمةٌ غیر معلّمة و فهمةٌ غیر مفهّمةٍ؛(6) تو دانشمند معلم ندیده و فهمیدهای فهم نیاموخته هستی.»
رفتارهای روزمرّه، و خطبههای آن بانو نشان از آن دارد که سرمنشأ علم او عنایت و فیض الهی است.
روزی حضرت زینب(س) در محضر امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نشسته بود و شاهد گفت و گوی برادرانش درباره گفتار رسول خدا(ص) پیرامون امور حلال، حرام و شبههناک بود تا این که خود شخصاً در بحث آنان شرکت کرد و چنان درباره سخنان پیامبر اکرم(ص) برای برادرانش توضیح میداد و تجزیه وتحلیل میکرد که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از بیانات زینب(س) متعجب شده بودند، وقتی سخنان زینب(س) به پایان رسید، امام حسن(ع) رو به خواهرش کرد و فرمود: «انّک حقّاً من شجرة النّبوّة و من معدنالرّسالة؛ به درستی که تو (زینب) از درخت نبوّت و از معدن رسالت هستی.»(7) یعنی گفتار و روش و منش تو، از مرکز نبوّت و مخزن رسالت پیامبر اکرم(ص) نشأت میگیرد.
به جهت همین علمیت بالای حضرت بود که در کوفه با استقبال گرم بانوان برای تدریس و تعلیم واقع شد. بعد از ماجرای جنگ «جمل» و «صفین» که در سال (36 هـ.ق) به بعد رخ داد، حضرت علی(ع) با افراد خانواده به عراق آمدند و در کوفه ساکن شدند، و در این سفر زینب(ع) نیز همراه او بود و حدود چهار سال در کوفه ماندگار شد. زنان کوفه دریافته بودند که زینب از نظر مقام علمی و عملی همچون مادرش فاطمه(س) است، به همین جهت به وسیله مردان خود از حضرت علی(ع) خواستند که با زینب(س) سخن گوید و رضایت او را برای تدریس و تشکیل مجلس درس برای بانوان جلب کند. حضرت زینب(س) از این درخواست استقبال کرد و اعلام کرد: هر روز صبح مجلس درس در خانه امیرالمؤمنین علی(ع) برای بانوان برگزار میشود.»
زنان کوفه نیز با شنیدن این خبر بسیار خشنود شدند، آنان هر روز مشتاقانه به کلاس درس زینب(س) میشتافتند و کسب علم و دانش میکردند، زینب(س) در این مجالس به تفسیر قرآن، احکام، مباحث تربیتی میپرداختند و باعث ارشاد و راهنمایی بانوان میشدند.(8)
حضرت زینب هرگاه افراد مساعدی را پیدا میکرد ـ چه در مدینه و چه در کوفه ـ چنان آنان را جذب میکرد و مفاهیم قرآن و اسلام و احادیث را برایشان بالحن زیبا بیان مینمود که همگان شیفته وی میشدند.
تاریخ گواه خوبی برای این موضوع است که حضرت شاگردان بسیاری را تحت آموزش خود قرار داد و آنان را تربیت کرد که برخی از آنها به ازدواج کسانی درآمدند که همسرانشان از مقام و موقعیّت نظامی یا سیاسی بالایی برخوردار بودند. و حتّی برخی از آن شاگردان با برخوردهای صحیح افکار شوهران خودرا اصلاح کرده و آنان را با مکتب اسلام آشنا نمودند. زینب(س) چنان با دقّت و پشتکار با شاگردان خود کار میکرد و آنان را مورد تعلیم و تربیت قرار میداد تا در آینده بتوانند نسلها را با اسلام آشنا سازند.(9)
3ـ ایثار و بخشش
یکی دیگر از صفات حسنه انسانهای برتر، مقدّم داشتن دیگران بر خود است. امام علی(ع) فرمود: «الایثار اعلی الایمان؛(10) ایثار بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود: «الایثار اعلی الاحسان؛(11) ایثار برترین احسان است.» و امام حسین(ع) که خود معصوم و واسطه فیض الهی است هنگام وداع به خواهر عابدهاش میفرماید:
یا اختاه لاتنسینّی فی نافلة اللیل؛ خواهرجان! مرا در نماز شب فراموش مکن»
همین طور بخشش و انفاق به دیگران از بارزترین مصداقهای ایثار، و نشانه کمال نفس و خیرخواهی انسان است.
زینب مجلّله هم در ایثار و از خود گذشتگی، و هم انفاق و دستگیری از فقرا، گوی سبقت را از دیگران ربوده است. از ایثار اوست که برای حفظ جان اسرا و کودکان خطر را به جان خود میخرید، و در تمام صحنهها دیگران را بر خود مقدّم میداشت. او در ماجرای کربلا حتی از سهمیه آب خویش استفاده نمیکرد و آن را به کودکان میداد. در بین راه کوفه و شام با این که خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشید و آن را شرمنده ساخت چنان که امام سجّاد(ع) میفرماید: «انّها کانت تقسّم مایصیبها من الطّعام علی الاطفال لانّ القوم کانوا یدفعون لکلّ واحدٍ منّارغیفاً من الخبز فی الیوم و اللّیلة؛(12)عمّهام زینب (در مدّت اسارت) غذایی را که به عنوان سهمیّه و جیره میدادند بین بچّهها تقسیم میکرد. چون آنها در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان میداند.» او نه تنها در بزرگی ایثار داشت که در کودکی نیز اهل ایثار بود.
شبی امیرمؤمنان علی(ع) مهمانی را به خانه آورد چون آن مرد شام نخورده بود، علی(ع) به همسرش فرمود: فاطمه جان! آیا غذایی برای مهمان داریم؟
چیزی در خانه نداریم، فقط یک قرص نان، سهم دخترم زینب(س) است. زینب که کودکی بیش نبود، گفت و گوی پدر و مادرش را شنید، بی درنگ از رختخواب برخاست نزد مادر آمد و گفت: مادر جان! غذای مرا به مهمان بده من صبر میکنم! علی (ع) و فاطمه(س) از این رفتار دخترشان بسیار خشنود شدند.(13)
او حتی تازیانهها را به جان میخرید و نمیگذاشت بر بازوی کودکان اصابت کند.
امّا انفاق او به فقرا نیز زبانزد مردم آن زمان بود. و همچون پدر بزرگوارش امیرمؤمنان علی(ع) کمکهای خود را مخفیانه و به دور از چشم دیگران انجام میداد تا باعث شرمندگی و خجالت نیازمندان نشود.
آن بانو بارها و بارها به نزدیکان و آشنایان خود این موضوع را سفارش میکرد که نباید به آبروی نیازمندان و فقرا لطمهای وارد شود و آنان در جامعه احساس حقارت و کوچکی کنند.»(14)
مورخان میگویند: بعضی روزها فقرا و بینوایان چنان به در خانه دختر علی(ع) پناه میآوردند، و تجمّع میکردند که غلامان و کنیزان خانه آنها را پراکنده میساختند، ولی همین که زینب(س) از راه میرسید، همه آنان را اطراف خود جمع میکرد و به یکایک مشکلات و گرفتاریشان رسیدگی و باری از دوش شان برمیداشت.(15)
4ـ روحیه بخشی
در تمام دوران زندگی و فراز و نشیبهای آن، مخصوصاً در حوادث تلخ و مسافرتها آن چه بیش از هر چیز برای انسان لازم و کارساز است روحیه و دلگرمی است. اگر انسان برای کارهای مهم و حساس زندگی روحیه نداشته باشد، آن کار با موفقیّت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا که با شکست نیز مواجه شود.
زن هم در سطح جامعه و هم در خانواده در بخش روحیه بخشی همسر و فرزندان و زیردستان میتواند نقش مهمی ایفا کند. یکی از بارزترین اوصاف کمالی زینب(س) روحیه بخشی اوست. او بعد از شهادت مادر روحیه بخش پدر و برادران بود، و در شهادت پدر و سپس برادرش امام حسن(ع) نقش مهمّی را برای تسلّای بازماندگان ایفا میکرد. پس از شهادت امام حسین(ع) و در طول دوران اسارت، این صفت نیکوی زینب(س) بیشتر ظهور و بروز کرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران، و روحیه بخش مصیبت دیدگان بود. از گودی قتلگاه تا کوچههای تنگ و تاریک کوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمکده یزید، همه جا فرشته نجات اسرا بود.
نه تنها زینب از دین یاوری کرد
به همّت کاروان را رهبری کرد
به دوران اسارت با یتیمان
نوازشها به مهر مادری کرد
او حتّی تسلّی بخش دل امام سجاد(ع) نیز بود. از جمله به امام سجاد گفت:
لایجزعنّک ماتری فواللّه انّ ذلک لعهد من رسول اللّه (ص) الی جدّک و ابیک و عمّک؛ «ای پسر برادر!» آن چه میبینی (از شهادت پدر و برادران و اسارت) تو را بی تاب نسازد، به خدا سوگند! این عهد رسول خدا(ص) از جدّ و پدر و عمویت میباشد.
آنکه قلبش از بلا سرشار بود
دخت زهرا زینب غمخوار بود
او ولایت را به دوشش میکشید
چون امام عصر او بیمار بود
با طنین خطبههای حیدری
سخت او رسواگر کفّار بود
راستی وجود با برکت زینب(س) برای کاروان اسرا که متشکل از 72 نفر زن و کودک بود سخت روحیه بخش بود، هرجا غمها و طعنهها بیش از حد آنان را آزار میداد به زینب پناه میبردند.
5 ـ عبادت و بندگی
از مهمترین نیازهای هر انسانی مخصوصاً قشر بانوان که نیاز به سکونت و آرامش بیشتری دارند، عبادت و بندگی خداوند انسان را تا اوج کمالات پرواز میدهد. امّا عبادات و بندگی یک زن علاوه بر آن که خود او را به کمالات و قرب الهی ترقّی میدهد میتواند بر فرزندان و همسرش تأثیر شگرفی داشته، و از این طریق کل جامعه را به سوی سعادت سوق دهد، چرا که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قلّه کمال بندگی است: «ما خلقت الجنّ و الانس الّا لیعبدون؛(16) من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادت کنند.»
زینب(س) نیز از عابدان روزگار و عاشقان عبادت و شب زنده داری بود. او همچون مادرش فاطمه(س) نماز خود را اوّل وقت به جا میآورد و در انجام آن بسیار دقّت داشت. اگر هنگام کار بود، کار را رها کرده، نماز را به جا آورده و بعد از آن اقدام میکرد. چنان غرق در نماز و عبادت میشد گویا در این دنیا نیست، و تمام توجّه خود را به معبود یکتای خویش متوجه مینمود.(17)
علاوه بر نمازهای واجب آن بانوی عابده، اهل تهجد و شب زنده داری و تلاوت قرآن بود.
امام سجاد(ع) میفرماید: «انّ عمّتی زینب کانت تؤدّی صلواتها من قیام الفرائض و النّوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشّام و فی بعض منازل کانت تصلّی من جلوسٍ لشدّة الجوع و الضّعف؛(18) عمّهام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب و مستحب را اقامه مینمود و در بعض منازل به خاطر شدّت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف میکرد.»
آن بانوی مکّرمه در حساسترین شب زندگی، شب هجران از حسین(ع) و برادران، شب اسارت و غربت، شب آوارگی، شب دود و خون و ترس و وحشت و تنهایی،...تهجد و شب زنده داریش را ترک نکرد. از فاطمه بنت الحسین(ع) نقل شده است که فرمود: «و امّا عمّتی زینب فانّها لم تزل قائمةٌ فی تلک اللّیلة ای عاشرةٍ من المحرّم فی محرابها تستغیث الی ربّها و ماهدأت لنا عین و لاسکنت لنازمرةٌ؛(19) عمّهام زینب(س) در تمام شب عاشورا در محراب خویش ایستاده و به پروردگارش استغاثه میکرد. در آن شب هیچ یک از ما نخوابید و صدای ناله ما قطع نشد.»
امام حسین(ع) که خود معصوم و واسطه فیض الهی است هنگام وداع به خواهر عابدهاش میفرماید: یا اختاه لاتنسینّی فی نافلة اللیل؛(20) خواهرجان! مرا در نماز شب فراموش مکن» این نشان از آن دارد که این خواهر، به قلّه رفیع بندگی و پرستش راه یافته و به حکمت و هدف آفرینش دست یازیده است.
پىنوشتها:
1. شیخ ذبیح اللّه محلّاتی، ریاحین الشریعه، تهران، دارالکتب الاسلامیّه، ج 3، ص 46.
2. نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 466.
3. جزائری، الخصائص الزینبیّه، ص 345.
4. علی اکبر سید عبدالرّزاق مقرّم، ص 21، زینب فروغ تابان کوثر، محمدی اشتهاردی، ص 99 ـ 101.
5. سوره کهف، آیه 65.
6. شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، تهران، علمیّه اسلامیه، چاپ قدیم، 1331 هـ.ش، ج 1، ص 298.
7. السیده زینب، ص 911، زینب فروغ تابان کوثر، ص 74.
8. زندگانی حضرت زینب(س) ص 40 ـ 45.
9. همان، ص 125 و سیره عملی حضرت زینب، امیرحسین علیقلی، 20.
10. میزان الحکمه، ج1، ص 4.
11. همان.
12. ریاحین الشریعه، همان، ج 3، ص 62.
13. همان، ص 64 ؛ و فضایل...و کرامات حضرت زینب، ص27.
14. زندگی زینب (س) ص 29، 32، 37.
15. سیره عملی حضرت زینب، همان، ص 21، چهارده معصوم، ص 401 و 403.
16. سوره ذاریات، آیه 56.
17. داستانهایی از زندگی حضرت زینب(س)، ص 17 ـ 21.
18. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 62.
19. همان.
20. همان، ص 61 ـ 62.
منبع: سایت حوزه، نويسنده: حجةالاسلام سید جواد حسینی.
یکی از حوادث مهم و منحصر به فرد تاریخ اسلام، قیام امام حسین(ع) است که محصول مشترک ایثار و فدارکاری زنان و مردان می باشد.
بانوان از جهات گوناگون در قیام عاشورا نقش داشتند که به طور فشرده به آنها اشاره می کنیم:
1- نقش ناپیدا و غیر مستقیم
مردانی که در قیام عاشورا حماسه آفریدند هر کدام دستپرورده و تربیت شده دامن زنان شجاع، فداکار و مومنی بودند.
برای نمونه، ام البنین(1) آن بانوی فداکار و با ایمان بود که فرزندی همچون ابوالفضل عباس(ع) به اسلام تحویل داد. این ماجرا به خوبی نشان می دهد که بهره مندی جامعه از انسانهای بزرگ، تاریخ ساز و فداکار نیازمند آن است که در درجه نخست از وجود زنان شجاع، باایمان، عفیف و فداکار و ... بهره مند باشد.
2- ترغیب و تشویق شوهران و فرزندان خود به حضور در صحنه
زنان علاوه بر آنکه از جهت تربیت حماسه سازان کربلا، در قیام عاشورا نقش مهمی را ایفا کردند از جهت ترغیب و تشویق شوهران و فرزندان خویش چه پیش از عاشورا و چه در روز عاشورا سهم بسزایی داشتند.
یکی از یاران فداکار و با وفای امام حسین(ع) زهیر بن قین است. زهیر بن قین از چنان شایستگی و لیاقتی در صحنه کربلا برخوردار بود که از سوی امام حسین(ع) به فرماندهی جناح راست سپاه منصوب گردید.(2)
چنین شخصیتی با این همه عظمت و بزرگواری در آغاز در یاری کردن امام(ع) مردد بود و بر اثر تشویق و هشدار همسرش – دیم دختر عمرو - در راه حسین(ع) گام نهاد. شاید اگر زهیر از همراهی چنین همسری برخوردار نبود به آن همه افتخار و ایثار دست نمی یافت.
یکی از زنان فداکار و نمونه مادر وهب بن عبدالله کلبی است. او همراه فرزند و عروس خود در صحنه کربلا حضور یافتند. در روز عاشورا مادر وهب به فرزندش گفت:
فرزندم برخیز فرزند رسول خدا(ص) را یاری کن. (3)
3- حضور در نبرد
در اسلام جنگیدن و شرکت در صحنه های پیکار و جهاد ابتدایی بر زنان واجب نگردیده است. حتی در صحنه کربلا نیز یک امر دفاعی بود. بنا بر صلاحدید امام حسین(ع)- که کاملاً نیز طبیعی است- به زنان اجازه نبرد کارزار نداد. از این رو زنان در نبرد عاشورا حضور نظامی نداشتند. در روز عاشورا تنها دو زن به میدان نبرد رفتند که امام حسین(ع) آنان را بازگرداند. (4)
4-مسئولیت زنان پس از عاشورا
گفتیم که هدف نهضت و قیام حسینی برانگیختن حساسیت دینی و مذهبی مسلمانان و بیدار کردن وجدان های خفته آنان بود.
امام صادق(ع) در زیارت اربعین می فرمایند: خون پاکش را در راه تو بخشید تا بندگانت را از جهالت و حیرت گمراهی نجات بخشد.(5)
هنگامی که می خواستند کاروان اسیران را از کربلا به کوفه حركت دهند، آنان را از کنار کشته های شهدا حرکت دادند. وقتی زنان بر بالین عزیزان خود رسیدند، چنان منظره دلخراشی آفریدند که مشاهده آن سنگدلترين اشخاص را متأثر و ناراحت کرد و در آن صحنه، زینب کبری (س) با بدن برادر خود سخن گفت. سخنان حضرت زینب کبری (س) در آن موقعیت، دوست و دشمن را به گریه واداشت. (6)
در طول سفر کاروان اسیران، هر یک از زنان اهل بیت در موقعیت مناسب برای مردم به سخنرانی می پرداختند.
حضرت زینب کبری(س)
یکی از سخنرانی ها، سخنرانی زینب کبری(س) در کوفه بود. سخنان حضرت زینب(س) در کوفه تأثیری در مردم گذاشت که راوی می گوید: پس از خطبه زینب (س) مردم را دیدم که از شدت پشیمانی حیرت زده دستان خود را به دندان می گزند و در آن میان پیرمرد سالخورده ای را در کنار خود مشاهده کردم که چنان می گریست که محاسن سپیدش از اشک تر شده بود. (7)
از سخنرانی دیگری که در کوفه ایراد شد، سخنرانی فاطمه دختر امام حسین(ع) بود. او نیز با سخنان کوبنده و آتشین خود، مردم کوفه را زیر باران نکوهش و ملامت قرار داد. سخنان او نیز آن چنان در مردم اثر کرد که همه به گریه افتادند و گفتند:
ای دختر پاکان، بس است! دل های ما را سوزاندی، سینه های ما را تنگ کردی و اندرون ما را آتش زدی.(8)
پس از او، ام کلثوم دختر امیرمؤمنان برای مردم به ایراد سخن پرداخت. پس از سخنان او آن چنان مردم منقلب شدند که راوی می گوید پس از سخنان ام کلثوم صدای ضجه و گریه و زاری مردم بلند شد. زنان موی خود را پریشان کردند و خاک بر سر خود می ریختند. صورت های خود را خدشه می زدند و سیلی به صورت خود می نواختند و مرگ و نابودی خود را درخواست می کردند و مردان نیز می گریستند. دیده نشده که هیچ زن و مردی مثل آن روز گریه کنند. (9)
در تمام این سخنرانی ها تلاش اهل بیت بر بازگو کردن جزئیات حوادث کربلا به چشم می خورد و این مطلب علاوه بر آنکه سبب برانگیختن احساسات مردم می گردید حادثه کربلا را از خطر تحریف و دستبرد حفظ می کرد و مجال هر گونه شایعه پراکنی و شایعه سازی را از حکومت امویان می گرفت.
علاوه بر اهل بیت که مسئولیت اصلی پیام رسانی نهضت امام حسین(ع) را به عهده داشتند، زنان در شهرهای دیگر با عزاداری و گریه های خود پیام نهضت حسینی را به مردم می رساندند و به این وسیله وجدانهای مردم را از خواب گرانی که در آن فرو رفته بودند بیدار می کردند.
وقتی خبر شهادت امام حسین(ع) به مدینه رسید، اسماء دختر عقیل با گروهی بر سر قبر پیامبر(ص) رفتند و در آنجا ناله سر دادند و انصار را این گونه مخاطب قرار دادند:
چه خواهید گفت در پاسخ پیامبر اکرم(ص) در روز قیامت که فقط سخن صدق پذیرفته می شود؟ وقتی آن حضرت از شما پرسید: چرا عترت مرا یاری نکردید و شما آنان را در مقابل ستمگران تنها گذاردید و تسلیم ظالمان کردید.
امروز نیز در پیشگاه خدا کسی را شفاعت نمی کند. (10)
امروز نیز بر زنان مسلمان و فداکار لازم است تا با حفظ عفت و پاکدامنی خود، پیام آزادی خواهی، عدالت خواهی و ظلم ستیزی نهضت حسینی را به همه انسانها برسانند و با حفظ یاد و خاطره شهیدان کربلا در جامعه و حضور در صحنه های سیاسی در مواقع مناسب و لازم روحیه ظلم ستیزی و مبارزه با بی عدالتی و فحشاء و منکرات را در جامعه زنده نگهدارند.
پی نوشتها:
1- سید محسن الامین، اعیان الشیعه، ج 7، ص 429.
2- عبدالرزاق مقرم، مقتل الحسین(ع)، دارالثقافه للطباغة و النشر، الطبعه الثانی 1411 ق، ص 255.
3- سید بن طاووس، ص 45 و 46 / مقتل الحسین، منشورات مکتبه المفید، ج 2، ص 12.
4- جهت اطلاع رجوع شود به:
- سید بن طاووس، اللهوف المطبعه الحیدریه.
- ابن نما الحلی، مثیر الاحزان، مدرسه الامام المهدی، ص 25.
- محمد الحسون، ام علی مشکور، اعلام النساء المؤمنات، انتشارات اسو – چاپ اول 1411- 373.
5- مفاتیح الجنان، زیارت اربعین امام حسین.
6- سیدبن طاووس، اللهوف، ص 58.
7- علی نظری منفرد، قصه کربلا، انتشارات سرور، ص 430.
8- عبدالرزاق مقرم، ص 315.
9- علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 45، ص 11.
10- شیخ طوسی، الامالی، داراثقافه، چاپ اول، 414، ص 89 و 90.
منبع: سایت تبیان.
به بازيچه گرفتند بنيهاشم ملک را و هيچ گونه خبري و وحيي نازل نگرديده است، آن چه گفتهاند، همهاش لهو و لعب ميباشد.
کاش اشياخ بنياميه که در جنگ بدر کشته شدند، حاضر بودند و ميديدند که من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان گرفتم.
خوشحال ميشدند و به من ميگفتند: اي يزيد، دستت تباه و شل نشود که نيک انتقام گرفتي.
و ما آنان را همچون بدر که ما را کشتند، جزا داديم و همانند بدر با ايشان رفتار کرديم، اينک اعتدال رعايت شده است.
و اگر من انتقام از فرزندان احمد نميگرفتم، از فرزندان خندف نبودم.
وقتي حضرت زينب اين اشعار و آن صحنه را ديد، گريبان چاک کرد و سپس با صداي پر از اندوه و حزين که قلوب را آتش ميزد و ميسوزاند، ندا داد، يا حبيباه يا رسول الله ! الخ
سپس به پا خاست و اين چنين به ايراد خطبه پرداخت:
حمد و سپاس مخصوص خداوندي است که پروردگار جهانيان است و درود و رحمت خدا بر رسول او محمد(ص) و هم بر همهي اهل بيت او باد! خداي سبحان راست فرمود که: « فرجام کساني که مرتکب کارهاي زشت شدهاند، به جايي ميرسد که به تکذيب آيات خدا پرداخته و آن را به مسخره و استهزا ميگيرند. »
هان اي يزيد ! آيا گمان کردي که چون اکنون زمين و آسمان را بر ما تنگ کردي و ما را شهر تا شهر ، مانند اسيران کوچ دادي، از منزلت و مکانت ما کاستي و بر حشمت و کرامت خود افزودي؟ و قربت خود را در حضرت يزدان زياده کردي؟ که تکبر ورزيده و ديگران را ناقابل ميداني و با غرور به اطراف نگاه ميکني؛ در حالي که فوقالعاده شاد و مسرور هستي از اين که کارها طبق خواست و ميلت انجام شده و مقام و منصبي که شايستهي ماست، تو در دست گرفتهاي؟ نه چنين است اي يزيد! آرامتر بران و کمي به خود آي! مگر فراموش کردي فرمايش خداي تعالي را که فرمود: « البته گمان نکنند آنان که کفر ورزيدند، مهلت دادن ما برايشان بهتر است. همانا مهلت داديم تا بر گناه خود بيفزايند و از برايشان عذابي خوارکننده در پيش است. »
اي پسر آزاد شدگان! آيا اين از عدل است که زنان و کنيزان خود را پشت پرده جاي دادهاي، ولي دختران پيامبر را در ميان نامحرمان اسير ساخته و پرده حرمتشان را دريدهاي؟ ايشان را از پرده بيرون آورده و چهره و صورتشان را آشکار ساختهاي؛ به گونه اي که دشمنان خدا بر ايشان نظر افکنند؟ آنان را شهر به شهر گرداندهاي تا مردم شهر و باديه، دور و نزديک، تماشاگر آن باشند و افراد پست و شريف در ايشان چشم دوزند؟
و اين در حالي است که از مردانشان سرپرستي نمانده و به غير از آنان هم، هيچ حامي و سرپرستي ديگر ندارند.
البته چگونه ميتوان از فرزند کسي که با دهان خود جگر پاکان و شهيدان اسلام را ميخواست ببلعد، انتظار عاطفه داشت؟!
و از کسي که گوشت او از خون شهيدان روييده، چه انتظاري ميتوان غير از اين داشت؟! و چگونه در کينه و دشمني خود با اهل بيت کوتاهي کند، آن کسي که هميشه به ما از روي بغض و نفرت مينگرد و خاطرههاي دور زندگيشان، او را به انتقام و کينه وا ميدارد؟!
بدون اين که احساس گناه کني و جنايت خود را بزرگ شماري، ميگويي:
« اي کاش پدران ما بودند و از خوشحالي بانگ بر ميداشتند و ميگفتند: اي يزيد! دست مريزاد! در حالي که بر لب و دندان اباعبدالله(ع) چوب ميزني، بر لب دندان کسي که سيد و آقاي جوانان اهل بهشت است و در مجلس خود شاعري و نکتهپردازي ميکني.
آري! تو چرا اين کار را نکني و اين سخنان را نگويي، در حالي که اين قدرت را يافتي که دل ما را خون کرده و قلب ما را جريحهدار کني و با ريختن خون ذرّيهي محمد – که خداوند بر او و خاندانش درود و رحمت فرستد. همانا که ستارگان درخشان از خاندان عبدالمطلب بودند – دل خويش را شفا بخشي.
اينک آبا و اجداد خود را صدا ميزني و گمان داري که آنان به سؤال تو جواب ميدهند، در حالي که خودت هم به زودي بدانها خواهي پيوست و آرزو خواهي کرد که اي کاش، دستم عاجز و زبانم لال بود که آن چه گفتم، نميگفتم و آن چه کردم، نميکردم و اي کاش از مادر نزاده بودم!
خدايا حق ما را از اين مردم بستان و از ستمکاران بر ما انتقام گير و خشم و غضب خود را شامل آناني کن که خون ما را ريختند و حاميان ما را کشتند!
هان اي يزيد! به خدا قسم با اين جنايت، جز پوست خود را نشکافتي و جز گوشت بدن خود را قطعهقطعه نکردي، به زودي در محکمهي عدل الهي بر رسول خدا(ص) وارد خواهي شد؛ در حالي که بار ريختن خون ذرّيهي او را بر دوش داري و گناه و مکافات هتک حرمت عترت و پارههاي بدنش را بر گردن داري.
و آن روزي است که خداوند پيامبر و خاندانش را در کنار هم جمع ميکند و پراکندههاي آنان را گرد هم آورده و حق آنان را از دشمنان ميگيرد.
« و گمان مبر آناني که در راه خدا کشته شدند، مردگانند؛ بلکه ايشان زنده و در نزد پروردگار خود روزي ميخورند. »
اين براي تو کافي است که در روز قيامت داور محاکمهي خداوند باشد و طرف دعواي تو محمد(ص) و پشتيان او هم جبرئيل بوده باشد.
زود است کساني که فريب داده شدند و تو را بر مسند قدرت نشاندهاند عاقبت کار را دريابند!
در آن روز است که خواهند ديد چه سرنوشت دردناکي دارند و هر کس از ديگري بدبختتر است! در آن روز معلوم خواهد شد چه کسي بيچارهتر و چه کسي شکست خورده است!
هان اي يزيد! اگرچه حوادث روزگار مرا بدينجا کشانيد و اسيرم ساخت، ولي من قدرت تو را کوچک ميشمارم و اصرار دارم که با اين سخنان بر وجدان تو بکوبم و تو را توبيخ کنم. اما چه کنم که ديدههاي ما گريان است و دلهايمان از غم مرگ عزيزان سوزان.
آه ! که چه سرنوشت شگفتآوري است که حزب پاکيزه و نجيب خداوند، به دست حزب شيطانصفتي که اسيراني بودند و آزاد شدند، کشته گردند.
اين دستهاي شما از خونهاي ما آغشته است و دهانهايتان براي بلعيدن گوشت ما گشوده شده است. آن بدنهاي پاک و پارهپاره و بيسر، در معرض بادها و طوفانها بر خاک ماندهاند و اين مردم گرگصفت در بيابانها آنان را ديدار ميکنند.
اي يزيد! اگر تو قتل و اسارت ما را براي خود غنيمتي دانستهاي، بايد بداني که غرامت سنگيني را از اين بابت بايد بپردازي. روزي که در آن چيزي جز آن چه قبلاً براي خود ذخيره کردهاي نخواهي يافت و قطعاً خداوند به بندگان خود ستم نخواهد کرد.
از بيدادگريهايتان به خدا شکايت ميکنم و از او پناه و سرپرستي ميخواهم.
اي يزيد ! هر چه ميتواني در راه دشمنيها از راه حيله و مکر وارد شو و هر اندازه ميتواني سعي و کوشش خود را در راه خصومت ما به کار گير و همهي طرح و نقشههاي خود را به اجرا گذار، اما اين را بدان! به خدا قسم! که نميتواني نام ما را از خاطرهها و صفحهي تاريخ محو کني و نميتواني فروغ وحي را خاموش سازي و هرگز نميتواني طومار حيات و افتخار ما را در هم پيچي و نيز نخواهي توانست ننگ و عار هميشگي خودت را از دامن خويش بزدايي!
آيا جز اين است که رأي و عقل تو ضعيف و کودکانه است؟ و آيا جز اين است که دوران زندگيت زود سپري خواهد شد؟ و جز اين است که گروهي دور و اطراف تو را گرفتهاند، پراکنده ميگردند؟ به ياد روزي باش که منادي ندا دهد لعنت خداوند بر ستمکاران باد!
باري! سپاس از آنِ خداوندي است که آغاز زندگي ما را خوشبختي و سعادت قرار داد و پايان آن را شهادت و رحمت.
از خداوند تعالي ميخواهم، پاداش و رحمت خود را برايشان تکميل گرداند و اجر و پاداش آنان را مزيد فرمايد و خلافت را که حق مسلم ماست، بر ما شايسته گرداند که او خداي رحيم و پناهگاه دوستداشتني ما است.
در اين هنگام يزيد در جواب حضرت زينب(س) گفت:
« يا صيحه تُحمَدُ من صَوائع ما اَهونَ الموتُ علي النّوائِع »
کنايه از اين که من کار خود را کردهام و اين سخنان چندان اثري ندارد، زنان نوحهکننده معمولاً بي اختيار سخن ميگويند و اين گونه سخن گفتن از زنان جگر سوخته پسنديده است!
و سپس امر کرد که آنان را برگردانند.
اما بعد، اي اهل کوفه، اي اهل خديعه و خذلان! آيا بر ما ميگرييد و ناله سر ميدهيد؟ هرگز باز نايستد اشک چشم شما، و ساکن نگردد ناله شما، جز اين نيست که مَثَل شما مَثَل آن زني است که رشتهي خود را محکم ميتابيد و باز ميگشود. چرا که شما نيز رشتهي ايمان را بستيد و سپس گسستيد و به کفر برگشتيد.
آيا در شما جز چاپلوسي و تملّق همانند کنيززادگان و خريدن ناز دشمنان دين، خصلتي است؟ مَثَل شما، مَثَل گياه و علفي است که در مزبله ميرويد و يا گچي که آلايش قبري به آن کرده ميشود. آگاه باشيد که براي خود سرنوشت بدي فراهم کرديد و بد توشهاي براي آخرت خود ذخيره نموديد که خشم خدا را بر شما لازم کرد و جاودانه در دوزخ خواهيد ماند.
آيا پس از اينکه ما را کشتيد، بر ما ميگرييد؟ آري به خدا قسم بگرييد که شما سزاوار گريهايد، پس بسيار بگرييد و اندک بخنديد، چرا که ننگ و رسوايي را براي خود خريديد، دامن خود را به ننگي آلوده کرديد که هرگز نميتوانيد آن را با هيچ آبي شسته و از بين ببريد.
و چگونه ميتوانيد ننگ و رسوايي قتل سلالهي پاک خاتم پيامبران (ص)، معدن رسالت، سيد جوانان بهشت، پناه نيکوکاران، مايهي دادرسي و شادماني در هنگام بلا، علامت و دليل راه و روشن و آشکار کنندهي آن، زعيم و متکلم حجج خود را که در هر حادثه به او پناه ميبرديد و دين و شريعت را از او ميآموختيد، پاک کنيد.
هان ! آگاه باشيد که روز بزرگي براي حشر خود ذخيره نهاديد، پس هلاکت از براي شما باد و در عذاب به روي در افتيد، سعي و کوششتان بينتيجه باد، دستهاي شما بريده باد و پيمان و معاملهي شما خسران و زيان برايتان آورد. بازگشت به غضب خدا نموديد و ذلّت و مسکنت بر شما احاطه کرده است.
واي بر شما! آيا ميدانيد که چه جگري از رسول خدا (ص) شکافتيد؟ چه خوني از او ريخته و چه پردهي حرمتي را دريديد؟ چه عهدي را شکستيد و با چه کريمي به مبارزه برخاستيد؟
هر آينه امري سخت و بزرگ مرتکب شديد که نزديک است آسمان از آن حادثه از هم شکافته شود، زمين پارهپاره گردد و کوهها در هم فرو ريزد.
هر آينه اين کار قبيح و ناستوده و گناه تيره و تاريک شما، آسمان و زمين را گرفت. آيا تعجل ميکنيد اگر از آثار اين گناهانتان از آسمان خون ببارد. همانا عذاب آخرت بر شما عظيمتر و رسواکنندهتر است!
پس بدين مهلت که يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه، خداوند به مکافات عجله نکند و بيم ندارد که هنگام انتقام بگذرد و طولاني شود، خداوند در کمينگاه ما و ايشان است.
سپس اين اشعار را خواند:
پس چه خواهيد گفت هنگامي که پيامبر (ص) از شما بپرسد، چه کرديد در حق اهل بيت من اي آخرين امتها؟ عدهاي از فرزندان مرا در خون خود غلتانديد و عدهاي ديگر را اسير کرديد.
اين جزا و پاداش من نبود و سفارشات من اين گونه نبود که با فرزندان من به بدي رفتار کنيد. من اکنون بر شما ميترسم اي مردم کوفه! که عذابي که بر اهل ارم روا گشت، بر شما روا گردد!
سپس از آنان روي برگردانيد. حذيم ميگويد:
من، مردم کوفه را ديدم که از استماع اين سخنان حيران و سرگردان شده، ميگريند و دستهاي خود را به دندان ميگزند. ملتفت پيرمردي شدم که در کنارم بود. ديدم اشکِ چشمش جاري گشته و محاسنِ او را تر کرده است، دستهايش را به سوي آسمان بالا برده و ميگويد:
پيران شما بهترين پيران، زنان شما بهترين زنان، جوانان شما بهترين جوانان، نسلتان بهترين و کريمترين نسلها و فضيلتتان بهترين فضايل است.
پس اين شعر را خواند:
پيرانتان بهترين پيرانند و نسلتان بهترين نسلها و هيچگاه خوار و هلاک نميشوند.
منبع: زينب کبري(س) عقيلهي بنيهاشم.
در مجموعه تعالیم اسلام، به ویژه در تعالیم مربوط به مسائل تعلیم و تربیت، نه تنها توصیه و تاكید بر استفاده از شیوه الگویى شده، بلكه علاوه بر تبیین مشخصات و ویژگىهاى یك الگوى مناسب در موارد ضرورى مصداق نیز ذكر شده است. علاوه بر این، گاهى راههاى بهرهبردارى از الگوها نیز مورد اشاره قرار گرفته؛ از جمله در یك مورد ضمن تشریح جریانات مربوط به جنگ احزاب در قرآن كریم، از شخص پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله به عنوان"اسوه حسنه" یاد مىشود. «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» (احزاب،21)؛ به درستى كه زندگى و عملكرد رسول خدا صلى الله علیه وآله براى شما اسوه و سرمشق نیكویى است، با توجه به مفهوم واژه اسوه، منظور آیه این خواهد بود كه اگر مىخواهید در مسیر صراط مستقیم قرار گیرید، به رسول خدا صلى الله علیه وآله اقتدا كنید و از رفتار و كردار او پیروى و تبعیت كنید. البته، قرآن بلافاصله این هشدار را نیز مطرح مىسازد كه تنها كسانى مىتوانند پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله را الگو و سرمشق خود قرار دهند كه به خدا و روز رستاخیز اعتقاد داشته باشند و هرگز در لحظات زندگى خویش از یاد خدا غافل نگردند.
در این راستا، توجه به حفظ سلامت فكرى و اعتقادى بانوان از اهمیت و ضرورت بیشترى برخوردار است؛ چرا كه همواره در طول تاریخ خطرناكترین نقشههاى دشمنان از طریق نفوذ و ایجاد تغییر در نوع تفكر و بینش این قشر از جامعه عملى شده است.
به علاوه، حفظ سلامت بینش و دیدگاههاى ارزشى بانوان هر جامعهاى به لحاظ نقش بسیار مهمى كه در تربیت نسل جدید دارد، تضمین كننده سلامت فكرى و فرهنگى سایر اقشار نیز محسوب مىشود.
یكى از چهرههاى برجسته جهان اسلام، که به دلیل برخوردارى از ویژگىهاى منحصر به فرد در تمام زمینهها مىتواند به عنوان یك الگوی به تمام معنى در همه اعصار مطرح شود، حضرت زینب علیها السلام است.
بىشك همه كمالات آن حضرت در كل، علاوه بر بیان ابعاد مختلف شخصیت بىنظیر این بانوى بزرگوار، به درجه بالاى عرفان و خداشناسى او دلالت دارد. اگر مرتبه توحیدش قریب به مرتبه توحید حضرات معصومان نبود، هرگز نمىتوانست سكاندار طوفان كربلا باشد.همانگونه كه این بانوى گرانقدر در یكى از حساسترین برهههاى تاریخ اسلام، از طریق تدبیر و فداكارى و شهامت، خطرى را كه متوجه كیان اسلام بود، برطرف نمود، امروز نیز بانوان جامعه اسلامى مىتوانند از طریق اقتدا به سیره و عملكرد و فضایل شیرزن كربلا حضرت زینب كبرىعلیها السلام، همه دسیسههاى ناجوانمردانه استكبار جهانى را در استیلا بر افکار بانوان مسلمان خنثى نمایند.
این نوشتار مىكوشد تا پس از مرورى كوتاه به وقایع زندگى آن حضرت، اشارهاى نیز به برخى از كمالات و فضایل والاى ایشان داشته باشد.
سرگذشت زینب علیها السلام
بنا به قول مشهور، حضرت زینب علیها السلام سومین فرزند فاطمه زهرا علیها السلام در روز پنجم جمادىالاول سال پنجم یا ششم هجرى چشم به جهان گشودند. در این زمان، پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در خارج از مدینه بودند.
در لحظات پایانى ظهر عاشورا وقتى بالاى سر پیكر خونین برادر و مقتداى خود امام حسین علیه السلام آمدند، با این جمله: پروردگارا این هدیه و قربانى را از اهل بیت پیامبرصلى الله علیه وآله قبول فرما، نهایت اخلاص و فداكارى خود را به جهانیان اعلام كرد...
امیرالمؤمنین علیه السلام نامگذارى این كودك را به تاخیر انداختند تا رسول خدا صلى الله علیه وآله به مدینه برگشتند. آن حضرت به فرمان الهى نام این مولود مبارك را زینب گذاشتند و توصیه فرمودند كه این طفل را همواره گرامى بدارید؛ چون او شبیه جدهاش خدیجه كبرىعلیها السلام است.
یعنى همانگونه كه حضرت خدیجه علیها السلام در آغاز بعثت با شجاعت و فداكارى متحمل زحمات زیادى شد تا نهال نورسته اسلام حفظ و بارور شود، حضرت زینبعلیها السلام نیز با صبر و ایثار و تحمل سختترین فشارها از به خطر افتادن اساس اسلام جلوگیرى به عمل مىآورند.
در توصیف آن حضرت مىگویند: حضرت در وقار شخصیت چون جدهاش حضرت خدیجه علیها السلام و در عفاف و عصمت همانند مادرش زهرا علیها السلام بود.
زینب كبرى تا حدود پنج یا شش سالگى، تحت اشراف شخص پیامبراكرم صلى الله علیه وآله و در آغوش مادر بزرگوارش حضرت زهرا علیها السلام پرورش یافت و از این پس، مسؤولیت تربیت و پرورش او به عهده على علیه السلام گذارده شد. تا این كه در سال هفدهم هجرى به همسرى پسرعمویش، عبدالله بن جعفر درآمد. سالها بعد زمانی كه مردم با امیرالمؤمنین على بن ابىطالب علیه السلام بیعت كردند، حضرت براى یارى پدر از مدینه به كوفه رفت و در مدت پنج سال دوران سخت حكومت على علیه السلام، همواره یار و تسكین بخش غمهاى پدر بود و زنان كوفه را آموزش مىداد... چون علىعلیه السلام در محراب عبادت با شمشیر ابن ملجم مرادى ضربت خورد، پرستارى آن حضرت را بر عهده گرفت و به دنبال شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام و هنگام نوبت امامت برادر بزرگش امام حسنعلیه السلام در كنار برادر قرار گرفت و آنگاه كه امام حسنعلیه السلام از كوفه به مدینه برگشت، به همراه ایشان حضرت زینبعلیها السلام نیز به مدینه آمد. وقتى كه در سال پنجاه هجرى، معاویه، حضرت امام حسنعلیه السلام را مسموم كرد، باز غمخوارى و پرستارى برادر با زینب بود و پس از شهادت امام حسنعلیه السلام در خدمت امام حسینعلیه السلام بود و زمانى كه در سال شصت هجرى امام حسینعلیه السلام عازم مكه شد، به همراه آن حضرت از مدینه خارج شد و از آن لحظه به بعد تا روز عاشورا در خدمت به قیام اباعبداللهعلیه السلام تلاش مىكرد و لحظهاى از آن حضرت جدا نشدند. نقل مىكنند در جریان حركت به سوى عراق، ابن عباس به امام حسینعلیه السلام گفت اگر ناگزیر باید به این سفر بروید، حداقل این زنان و بچهها را با خود نبرید. در این لحظه، حضرت زینب علیها السلام، خطاب به ابن عباس فرمود: ... سوگند به خدا از حسین جدا نخواهم شد، همراه او خواهم بود با او زندگى كرده و با او مىمیرم. (1)
در روز عاشورا با ایثار چند برادر و فرزند و برادرزاده و... ، فداكارى در راه خدا را به حدى رساند كه حتى ملكوتیان را به تعجب واداشت و از عصر عاشوراى سال شصت هجرى به بعد رسالت پیامرسانى خون شهیدان و سرپرستى و رهبرى اسیران نهضت عاشورا را بر عهده گرفت و لحظهاى از حمایت امام زینالعابدین علیه السلام غافل نگشت و بارها در این سفر خوفناك، جان آن حضرت را از خطراتى كه او را تهدید مىكرد نجات بخشید. حضرت زینب با ایراد خطبههاى آتشین، پایه كاخهاى ستم بنىامیه را به لرزه درآورد و در یك كلام، با این كار همه تبلیغات و نقشههاى دشمنان را خنثى و نفاق منافقان را رسوا و غفلت غافلان را برطرف ساخت. اگر تلاش بىنظیر و فداكارى كامل زینب نبود، به یقین جریان كربلا را بنى امیه یا به فراموشى مىسپردند یا از مسیر حیاتبخش خود منحرف مىكردند و به قول شاعر:
سر نى در نینوا مىماند اگر زینب نبود
كربلا در كربلا مىماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ریا مىماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ سیل انقلاب
پشت كوه فتنهها مىماند اگر زینب نبود (2)
آن حضرت سرانجام، پس از انجام كامل این رسالت سنگین یك سال و نیم پس از جریان عاشورا در رجب سال شصت و دو هجرى با كولهبارى از غم و اندوه چشم از جهان فرو بست.
فضایل و اوصاف زینب علیها السلام
حضرت زینب علیها السلام به اعتراف همه تاریخ نویسان، آراسته به همه فضایل و خصلتهاى والاى اخلاقى و الهى بودند و در سایه این كمالات به مرتبهاى از منزلت انسانى دست یافتند كه شایستگى محرم راز الهى و امین ودایع امامت و ولایت بودن را حداقل در بخشى از عمر شریفشان به خود اختصاص دادند. (3)
حضرت این کمالات را به بركت عنایات خاص الهى و پاكى سرشت و نحوه تربیت و پرورش در دامن پیامبر صلى الله علیه وآله و فاطمه علیها السلام و امیرالمؤمنین علیه السلام و تلاشهایى كه در راستاى كسب سجایاى اخلاقى و به جاى آوردن عبادات و فرامین الهى انجام داده بود به دست آورد.
القابى كه براى آن حضرت نقل شده به گوشههایى از عظمت شخصیت این بزرگ بانوى اسلام دلالت دارند. از جمله: عالمه غیر معلمه، نائبه الزهراء، عقیله النساء، الكامله، ولیدة الفصاحة، صدیقة الصغرى، معصومة الصغرى، صابرة محتسبه، بطلة كربلا، سلیلة الزهراء، امینةالله، محدثه، ناموس كبریا، قرة عین مرتضى، عقیلة بنى هاشم، محبوبة المصطفى، زاهده، عابده، نابغة الزهرا، سرّابیها و...
برخورد حضرت زینب علیها السلام در برابر دشمنان بسیار اعجابانگیز است. وى با ستمگران با تمام وجود به مبارزه برخاست؛ در حالى كه آنان در اوج عظمت و اقتدار بودند. خطبه بىنظیرى را در حضور دژخیمان ایراد نمود و شجاعت بىمانندى را از خود به نمایش گذاشت. همانگونه كه بیان شد، هر یک این لقبها به گوشه كوچكى از فضیلتها و اوصاف برجسته آن حضرت دلالت دارند. به عنوان نمونه، درباره برخى از این اوصاف و كمالات توضیح مختصرى در این قسمت ارائه مىگردد:
1. خداشناسى و عرفان: بىشك همه كمالات آن حضرت در كل، علاوه بر بیان ابعاد مختلف شخصیت بىنظیر این بانوى بزرگوار، به درجه بالاى عرفان و خداشناسى او دلالت دارد. اگر مرتبه توحیدش قریب به مرتبه توحید حضرات معصومان نبود، هرگز نمىتوانست سكاندار طوفان كربلا باشد.
هنوز كودكى بیش نبود كه از پدر بزرگوارش علىعلیه السلام سؤال كرد: آیا مرا دوست دارى؟ حضرت فرمودند: بله دخترم؛ فرزندان ما پارههاى جگرهاى ما محسوب مىشوند. آنگاه زینبعلیها السلام عرض كرد:"محبت و خدادوستى با حب فرزندان در قلب مؤمن چگونه جمع مىگردد؟ اگر گریزى از این دو امر نیست، باید گفت: دوستى محض از آن خدا و مهرورزى براى فرزندان است." با این بیان، دختر زهرا علیها السلام، كمال معرفت خود را در توحید خالص به نمایش گذاشت.
در همان دوران كودكى حضرت زینبعلیها السلام، پدر بزرگوارشان به او فرمود: دخترم! بگو: یك زینب گفت: یك. آنگاه على علیه السلام فرمودند بگو: دو. در این لحظه حضرت زینب سكوت كردند. چون سكوت ایشان طول كشید على علیه السلام فرمودند: دخترم! چرا سكوت كردى؟ عرض كرد: پدر جان با زبانى كه گفتهام یك، توان دو گفتن را ندارم. امیرمؤمنان على علیه السلام از این پاسخ بسیار عمیق دخترشان خیلى خوشحال شدند و او را كه در این حال طفلى بیش نبودند، مورد تفقد و محبت قرار دادند. (4)
2. علم و دانش: براى شناخت مقام علمى حضرت زینبعلیها السلام مىتوان به امور بسیاری توجه و استناد کرد كه از جمله آنهاست:
- خطبههاى بسیار بلند و پرمحتوایى كه از آن بانوى گرامى به جاى مانده است.
- به شهادت همه تاریخ نویسان در كوفه، ایشان كلاسهاى تفسیر و آموزش قرآن داشتند و زنهاى كوفه را با قرآن و احكام اسلامى آشنا مىساختند.
- راویان بزرگى چون عبدالله بن عباس از او روایتهاى زیادى را نقل مىكند كه از جمله این روایات است خطبه تاریخى حضرت زهراعلیها السلام، این در حالى است كه زینب در زمان خوانده شدن این خطبه پنج یا شش سال بیشتر نداشت و ابن عباس با این عبارت از آن حضرت در روایاتى كه از او نقل مىكند، یاد كرده است: «حدثنى عقیلتنا زینب (5)؛ بانوى فهیم و اندیشمند ما زینب بر من چنین روایت كردند. و برخى از او با تعبیر حبر و بحر یعنى سرشار از علم و دریاى علم یاد مىكنند. حتى زمانى كه در مجلس یزید آن خطبه آتشین را بیان كردند، یزید دربارهاش گفت: اینان خاندانى هستند كه فصاحت و دانش و معرفت را از پیامبر به ارث بردهاند و آن را با شیر مادر نوشیدهاند. (6) و از شیخ صدوق روایتشده است كه زینب به جهت علم و دانش زیادى كه داشت، از سوى امام حسینعلیه السلام نیابت خاص داشت و مردم در مسائل شرعى (حلال و حرام) به ایشان رجوع مىكردند. در یك مورد نقل شده است روزى امام حسن و امام حسینعلیهما السلام درباره بعضى از سخنان پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله با هم گفتوگو مىكردند، حضرت زینب علیها السلام وارد شدند و در بحث ایشان شركت كردند و مساله را با تمام صورى كه داشت با تفصیل تمام تبیین فرمودند. حضرت امام حسنعلیه السلام وقتى این توانایى فوقالعاده خواهر را دیدند، خطاب به او فرمودند: «انك حقا من شجرة النبوة و من معدن الرسالة...» (7) به راستى كه تو از درخت نبوت و معدن رسالت هستى.
3. عبادت و بندگى: گرچه سراسر زندگى حضرت زینب علیها السلام براى حفظ و احیاى معارف اسلامى سپرى شد، كه همه آنها با هدف اطاعت از اوامر الهى انجام مىگرفت اما آن حضرت در عبادت به معنى خاص نیز از موقعیت برجستهاى برخوردار بودند. در سختترین شرایط نیز به طور كامل به انجام وظایف عبادى اهتمام مىورزیدند.
حضرت سجاد علیه السلام مىفرماید: عمهام زینب در جریان حادثه كربلا با آن همه مشكلات حتى در شب عاشورا و شب یازدهم محرم نیز نماز شب را ترك نكردند. (8) امام حسینعلیه السلام به اندازهاى به خلوص و بندگى زینب اعتقاد داشتند كه هنگام وداع خطاب به او فرمودند: یا اختاه لا تنسینى عند نافلة اللیل (9)؛ خواهرم مرا در نماز شب خود فراموش مكن.
باز امام سجاد علیه السلام مىفرماید:"عمهام زینب در طول راه كوفه و شام، همواره نماز شب را به پا مىداشت. در برخى از منازل بین راه مىدیدم كه او از فرط خستگى و رنجورى ناشى از آزار دشمن، نمازهایش را در حال نشسته مىخواند." (10)
همه این وقایع به خوبى از اهتمام كامل حضرت زینب به عبادات خبر مىدهد و درست به دلیل برخوردارى از این ویژگى بوده كه یكى از القاب آن حضرت «عابده آل على علیه السلام» انتخاب شده است.
4. شجاعت و شهامت: برخورد حضرت زینبعلیها السلام در برابر دشمنان بسیار اعجابانگیز است. وى با ستمگران با تمام وجود به مبارزه برخاست؛ در حالى كه آنان در اوج عظمت و اقتدار بودند. خطبه بىنظیرى را در حضور دژخیمان ایراد نمود و شجاعت بىمانندى را از خود به نمایش گذاشت.
یكى از نویسندگان در این باره مىنویسد: برخورد و عكسالعمل زینب در برابر دشمنان بسیار اعجابانگیز است با آنان در حالى كه در اوج قدرت بودند، به تندى برخورد كرد. زینب شیرزنى از خاندان بنى هاشم است، آن چنان با صداى بلند ندا سر داد كه كاخ سلطنت امویان ستمگر و غاصب از جاى كنده شد و در مجلس یزید سفاك سخنرانى مهمى انجام داد كه او و اطرافیانش را مفتضح نمود. (11)
5. حجاب و عفاف: زینب كبرىعلیها السلام در رعایت عفاف همانند مادر بزرگوارشان بىبدیل بودند. مرحوم علامه مامقانى مىنویسد: زینب در حجاب و عفاف یگانه است. احدى از مردان در زمان پدرش و برادرانش تا روز عاشورا او را ندیده بودند. (12)
فردى به نام یحیى مازنى مىگوید: من در مدینه مدت زیادى در همسایگى حضرت علىعلیه السلام به سر مىبردم، اما در این مدت به خدا قسم هرگز زینب را ندیدم و حتى صداى او را هم نشنیدم. (13)
حضرت سجاد علیه السلام مىفرماید: عمهام زینب در جریان حادثه كربلا با آن همه مشكلات حتى در شب عاشورا و شب یازدهم محرم نیز نماز شب را ترك نكردند. امام حسینعلیه السلام به اندازهاى به خلوص و بندگى زینب اعتقاد داشتند كه هنگام وداع خطاب به او فرمودند: یا اختاه لا تنسینى عند نافلة اللیل؛ خواهرم مرا در نماز شب خود فراموش مكن. آن حضرت نه تنها در حالت عادى بلكه در بحرانىترین لحظات زندگى خود به مساله حجاب و عفاف اهتمام كامل داشتند. فردى روایت مىكند: «وقتى اسراى كربلا را وارد كوفه مىكردند امام سجاد را دیدم كه بر شترى بدون روپوش سوار كردهاند ... در این هنگام بانویى را دیدم كه بر شتر برهنهاى سوار است سؤال كردم كه او كیست؟ جواب دادند: او زینب كبرى است.
این بانو خطاب به مردم كوفه مىگفت: اى مردم چشمهاى خود را از ما بپوشانید آیا از خدا و رسولش شرم نمىكنید به حرم و خاندان پیامبر خدا صلى الله علیه وآله در حالى كه پوشش و حجاب مناسبى ندارند نگاه مىكنید. (14)
نقل كردهاند پس از حادثه كربلا هر وقت كه از شام و كوفه صحبت مىشد، حضرت زینب چون به یاد آن ایام، كه بدون پوشش مناسب خاندان پیامبر را از كوچههاى این دو شهر عبور داده بودند، به شدت متاثر مىشدند.
6. گذشت و ایثار: روزى على علیه السلام، مستمندى را به خانه آوردند تا از او پذیرایى كنند. وقتى از حضرت فاطمه علیها السلام پرسیدند آیا در خانه چیزى هست كه با آن از مهمان عزیزمان پذیرایى كنیم؟ آن حضرت فرمودند: به غیر از مختصر غذایى كه براى زینب كنار گذاشتهام، چیزى وجود ندارد. در این لحظه كه حضرت زینب علیها السلام چهار سال بیشتر نداشتند، خطاب به مادر فرمودند: مادر جان غذاى مرا به مهمان بدهید. (15)
اوج ایثار و فداكارى و گذشت دختر على علیه السلام در روز عاشورا به نمایش گذاشته مىشود. نقل مىكنند: صبح روز عاشورا در حالى كه دو فرزند خود محمد و عون را به همراه داشت، خدمت امام حسین علیه السلام رسید. عرض كرد: جدم ابراهیم خلیل قربانى خدا را به جاى قربانى شدن اسماعیل از خداوند جلیل پذیرفت. برادر جان تو نیز امروز این دو قربانى مرا بپذیر و اگر دستور جهاد از بانوان برداشته نمىشد، هزار بار جان خود را در راه محبوب فدا مىكردم و هر ساعت خواستار هزار بار شهادت مىشدم. (16)
آنگاه فرمود: دوست دارم فرزندانم جلوتر از برادرزادگانم به میدان بروند. و وقتى كه این دو نوگل زینب، پس از پیكار با دشمن به درجه رفیع شهادت نایل آمدند و پیكرهاى غرق به خون آنان را به كنارخیمهها آوردند، همه زنان از خیمهها بیرون آمدند اما زینب كبرى علیها السلام براى این كه مبادا اباعبدالله علیه السلام خجالت زده شوند، از خیمه خود بیرون نیامد. (17)
در لحظات پایانى ظهر عاشورا وقتى بالاى سر پیكر خونین برادر و مقتداى خود امام حسین علیه السلام آمدند، با این جمله: پروردگارا این هدیه و قربانى را از اهل بیت پیامبر صلى الله علیه وآله قبول فرما، نهایت اخلاص و فداكارى خود را به جهانیان اعلام كرد...
علاوه بر این اوصاف، زینب كبرىعلیها السلام در صبر و بردبارى، زهد و تقوا، اخلاص و مدیریت و تدبیر و فصاحت و بلاغت و... بىنظیر بودند.
بىتردید در شرایط سخت كنونى اگر بانوان جوامع اسلامى سیره عملى و اوصاف اخلاقى شیرزن كربلا را الگو و اسوه خود قرار دهند، روز به روز ارزشها و فضایل آنان شكوفاتر خواهد شد و بىشك در صورت تحقق چنین مهمى زمینه سعادت دنیا و آخرت براى مسلمانان مهیا خواهد شد.
پىنوشتها:
1. خصائص الزینبیه، ص 283.
2. قسمتى از شعر زخمىترین فریاد، سروده قادر طهماسبى (فرید).
3. امام حسینعلیه السلام در آخرین ساعات زندگى خود امانات الهى را به زینب علیها السلام سپرده و حمایت و حفاظت از حضرت سجاد علیه السلام را به ایشان سفارش مىكنند و امام سجادعلیه السلام نیز در بیان احكام و برخى مسایل ولایت نیابت خاصه به او داده بودند.
4. خصائص الزینبیه، ص 309.
5. سفینةالبحار، ج 1، ص 558.
6. بحارالانوار، ج 45، ص 137.
7. السیدة زینب، محمود شرقادى، ص 98.
8. زینب كبرى، فریادى بر اعصار، ص 23.
9و10. زینب كبرى، ص 62 / ص 63.
11. مرقد العقیله زینب، ص 21.
12. تنقیح المقال، ج 3، ص 79.
13. زینب كبرى، ص 22.
14- مقتل مقرم، ص 371.
15. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 64.
16. الطرز المذهب، ص 74.
17. منتخب التاریخ، ص 275.
منبع :مجله دیدار آشنا، شماره 25، سید صادق سیدنژاد.
شناسایى و تحلیل منزلت زنان نمونه صدر اسلام؛ از جمله حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و حضرت زینب علیها السلام برای زنان به صورتهاى مختلف، با هدف الگو سازى مورد توجه قرار گرفته كه حاصل آن عمدتا از دو شكل خارج نیست:
1- «ارائه الگوى زن مطلوب»
یا به عبارتى دیگر، تشریح روش زندگى حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام از كودكى تا نوجوانى و جوانى، با طبقه بندىهاى انتزاعى؛ مانند زندگى فردى، اجتماعى، خانوادگى، اقتصادى، سیاسى... و توصیه به زنان جوان در تلاش براى تآسى جستن به این بانوى بزرگوار در زندگى.
ویژگىها و خصوصیات این شكل از الگو سازى عبارتند از:
الف: توجه به رفتار حضرت در عمل، بدون ملاحظهى ارتباط بین رفتار و عكس العملهاى مختلف.
ب: عدم ملاحظهى حالتهاى روحى، انگیزه، حساسیت و خصوصیات ذهنى مؤثر و مقدم بر رفتار.
ج: عدم توجه به شرایط زمانى موجود و ضرورت پیشنهاد نمونه رفتارى با ملاحظه شرایط زمانى و مكانى، براى تغییر در حالتهاى روحى، ذهنى و رفتارى و ملاحظه نسبت بین آنها.
2- «شناسایى مقاطع مختلف زندگى آنان»
شكل دیگر برخورد با خصوصیات زنان نمونه صدر اسلام، شناسایى مقاطع مختلف زندگى آنان و انتخاب برخى خصوصیات ویژه از عملكرد آنان، متناسب با نیازهاى تولید شده در جامعه فعلى مىباشد.
مشخصات این شكل از الگو سازى نیز عبارتند از:
الف: پذیرش نیازهاى تولید شده توسط نظام غیر دینى و تلاش در تطبیق دین با آن نیازها.
ب: تعبیر و تفسیر به راى بعضى خصوصیات رفتارى ائمه معصومین، به ویژه بانوان مكرم صدر اسلام علیهم السلام.
ج: جدا دیدن زندگى فردى و اجتماعى، و پذیرش زندگى حضرت زهرا علیهاالسلام براى زندگى فردى و همراهى با افراد غیر متدین در امور اجتماعى.
دیدگاههاى فوق، اگر چه هر دو، پذیرش دین و تولى به ولایت معصومین را دارا هستند، لكن عدم ملاحظه شرایط زمانى و مكانى زن در جهان و در جامعه اسلامى (در دیدگاه اول) یا اصل قرار دادن «شرایط» و تنظیم مدل و تطبیق قواعد اسلامى و خصوصیات زندگى ائمه معصومین علیها السلام؛ (در دیدگاه دوم) نتوانستهاند آن گونه كه باید در معرفى بزرگان دینى، به ویژه در الگوسازى براى زنان مسلمان و سایر زنان جهان موفق باشند.
3- دیدگاه سوم
زنان صدر اسلام را به عنوان الگوى عملى براى جامعه موجود، مطالعه و بررسى مىنماید. توجه به كلیه ابعاد و خصوصیات رفتارى و حاكمیت یك هدف شامل بر كلیه حالات، ذهنیات و رفتارها، از ضرورى ترین مبانى این نگرش مىباشد.
نمونههایى از امتیازات نگرش سوم كه در ادامه توضیح بیشتر آن ارائه مىگردد عبارتند از:
الف: در نظر گرفتن نقش كلیه ابعاد زندگى حضرت زهرا علیهاالسلام یا حضرت زینب علیهاالسلام كه محور اصلى آن توجه به جهت ولایتى بوده و در هیچ زمانى از زندگى آنها محو نشده است.
ب: ملاحظه روش معصومین علیهم السلام كه ریشه آن در تكوین و در تاریخ بوده و جریان ولایت آنان بر جامعه امتداد همان ولایت تاریخى است.
ج: ارائه تعریف جدید و توسعه یافته از ولایت و ضرورت تاثیر عبادات فردى و اجتماعى در تغییر الگوى تولید، توزیع و مصرف در جامعه.
شناسایى شخصیت تاریخى حضرت زینب علیهاالسلام
براى شناخت صحیح و كامل زندگى حضرت زهرا، یا حضرت زینب علیها السلام نیاز به یك مدل با شاخصههاى متناسبى مىباشد كه بتواند به طور متناسب، كلیه ابعاد زندگى این شخصیتها را ترسیم و تحلیل نماید و از نسبت دادن به این بزرگواران به شكل تخمینى یا با برداشت شخصى و بدون نتیجه براى تغییر وضعیت جامعه، پیشگیرى نماید.
زندگى حضرت زهرا علیهاالسلام به عنوان كامل ترین اسوه، از آن جهت الگو است كه ایشان در تمامى زندگى از ولایت پیروى و حمایت كردند. زمانى كه جنگ تهاجمى اسلام علیه كفر واقع مىشد ایشان به عنوان بهترین پرستار ایفاى وظیفه مىنمودند. وقتى جنگ حالت تدافعى پیدا مىكرد، ایشان خود را سپر ولى خود حضرت على بن ابى طالب علیه السلام مىنمودند، تا جایى كه حتى با وجود حضور حضرت على علیه السلام در خانه، حضرت زهرا علیها السلام پشت در آمدند و تا آخرین رمق، از مقام ولایت زمان خود دفاع نمودند و تمام حیات گرانقدر حضرت زهرا علیهاالسلام صرف حمایت از ولایت گردید. این گونه موضعگیرى براى احقاق حق باید در دستگاه توسعه نفوذ اسلام در برابر كفر بررسى شود و خطبههاى حضرت زهرا علیهاالسلام و حضرت زینب علیهاالسلام ارزیابى و اثر تاریخى آن ملاحظه گردد كه معصومین علیهم السلام در تمامى موضع گیرىهاى خویش، سرپرستى و توسعه تاریخ را بر عهده داشتند.
در این بخش، بعضى از مفاهیمى كه در ساختن یك مدل كاربردى براى شناسایى شخصیت حضرت زینب علیها السلام وجود دارد و قابل تعمیم به سایر معصومین علیهم السلام نیز مىباشد، اجمالا بیان مىگردد:
عوامل مؤثر براى تحلیل و برنامه
زندگى حضرت زینب علیهاالسلام منحصر به یك سرى صفات و خصوصیات مطلق و ثابت نیست، اگر چه جهت واحد و هدف شاملى بر كلیه حركات، رفتار و روحیات حضرت، حاكم است؛ عواملى كه مىتواند براى شناسایى شخصیت حضرت محور قرار گیرد، شامل «عوامل درون زا» ، «عوامل برون زا» ، و «سطح موضع گیرى نسبت به نیازها» است.
عوامل درون زا
«بى نیازى و استغنا» در عالى ترین سطح، موجب پیدایش صفت «شرافت» (ضد دنائت) در حضرت شده كه با بى نیازى در سطوح پایین تر(كه آن هم درجه متناسبى از شرافت را ایجاد مىكند) تفاوت دارد.
عامل بعدى«انتخاب هدف برتر» و متعالى در مقابل ارضاى نیازهاى شخصى و فردى است كه در سطوح مختلف و به تناسب ظرفیت در اشخاص وجود دارد، ولى براى حضرت زینب علیهاالسلام در بالاترین سطح مطرح است.
صفت بعدى،«مقاومت» و ایستادگى در برابر مشكلات تا درجه به ذلت كشاندن دشمن است كه در قضیه كربلا، جلوه كامل آن مشاهده مىشود.
وجود هر سه عامل (بى نیازى، هدف برتر، و مقاومت در برابر مشكلات) مجموعه عوامل درون زا را تشكیل مىدهد.
ملاحظه رفتار و عمل یك شخصیت تاریخى؛ مانند حضرت زینب علیهاالسلام معرف عالى ترین درجه از«بى نیازى»، یا به عبارتى، خود صفت «بى نیازى» است. «استقامت» آن بزرگوار در برابر مرارتها هم تا مرحله جان است و كلیه رفتار و كردار وى حول محور برترى جویى آرمان اوست، به این جهت در عین این كه شدید ترین مقاومت و برخورد را در موضع گیرى با دشمن دارد، در همان وضعیت، در برابر درخواست یك كودك چنان با عطوفت و رحمت رفتار مىنماید كه در طول تاریخ نظیر آن دیده نمىشود.
وجود این عوامل در عالى ترین سطح، بیانگر حركت حضرت زینب علیهاالسلام در جریان عاشورا است و چارچوب یك مدل شناخت رفتارى را براى سایر زنان نمونه شكل مىدهد.
عوامل برون زا
شناخت سه شاخصه درونى از میان صفات رفتارى براى هر موضوع و تعیین سطح آن صفت در شخص، هنوز براى معرفى یك مدل كافى نیست، بلكه شرایط جامعه و تعامل آن با عوامل درونى، مىتواند مدل شناخت را كامل تر نماید:
- شرایط سیاسى جامعه.
- شرایط فرهنگى جامعه.
- شرایط اقتصادى جامعه.
در این صورت با ملاحظه رابطه متغیرهاى درونى و بیرونى، فعالیتهاى محورى حضرت زینب علیهاالسلام هر چه بیشتر قابل تحلیل مىگردد.
شرایط حضرت از نظر سیاسى، درگیرى با حكومت بنى امیه بوده و از نظر فرهنگى، پیدایش نژاد گرایى و به لحاظ اقتصادى، حاكمیت مطلق نژاد گرایى است كه به مراتب ظالمانه تر از استبداد مطلق است. لذا حضرت با وضعیتى مواجه شدهاند كه نه تنها شرافت در هیچ مرتبهاى از آن وجود ندارد، بلكه دنائت هم در جامعه با پذیرش عمومى مواجه شده و به عبارتى ظلم و جور(ستم و پذیرش ستم) با هم توام شده است كه بدترین وضعیت براى شرایط اجتماعى است.
محور ارتباط و موضع گیرى حضرت زینب علیهاالسلام
حضرت زینب در چنین شرایط اجتماعى، با حوزههاى مختلفى ارتباط دارد، كه در این میان عمدتا سه دسته ارتباط را مىتوان نام برد:
- ارتباط با جامعهى اسرا.
- ارتباط با جامعهى عمومى.
- ارتباط با نظام حاكم.
در بخش اول، یعنى ارتباط با اسرا در قضیه عاشورا حضرت زینب علیهاالسلام در كمال امنیت سیاسى برخورد كرده و «ایثار» و از خود گذشتگى را در بالاترین مرتبه خود، نشان مىدهد. به عنوان مثال وقتى كودكان اسیر مورد ضرب و شتم قرار مىگیرند، حضرت خود را سپر بچهها كرده و شاید چندین بار، هر روز در مقابل كسانى كه اقدام به اهانت، یا بد رفتارى با كودكان اهل بیت علیهم السلام مىكردند ایستادگى نموده و از موضع قدرت (نه موضع نرمش و خضوع) با آنان مقابله مىكرد.
در برقرارى ارتباط با عموم، حضرت زینب علیهاالسلام مرتبا تداوم ولایت؛ یعنى وجود مبارك حضرت سجاد علیه السلام را یادآورى مىنمود و اصول ارزشى را به مردم گوشزد مىكرد.
در مقابل نظام حاكم، حضرت به شكلهاى مختلف، حضور تاریخى خود در تاریخ را اعلام مىدارند. تذكر مكرر این مطلب كه «هر كارى بكنید نمىتوانید یاد ما را از بین ببرید» دلیل بر تداوم تاریخى این حضور است.
پس از ایجاد زمینه تحریك در مردم، برخورد حضرت در مقابل نظام حاكم، ایستادن در مقابل قدرت حاكم، آن هم از موضع برتر و تحقیر قدرت استكبارى آن مىباشد.
در نتیجه مىتوان ملاحظه كرد كه برخورد حضرت با مردم، با قدرت حاكم و با اسرا به گونهاى بوده است كه حاصل آن كشیده شدن ملت به قیام مىباشد. اگر چه حضرت سید الشهدا علیه السلام پرچمدار و رهبر قیام نظامى است، اما رهبرى قیام سیاسى با حضرت زینب علیهاالسلاماست.
در كل متغیرهاى درونى و بیرونى و موضع گیرى كه ذكر شد، جهت حاكم بر رفتار و حالات حضرت زینب علیها السلام نشان اعلام برترى تاریخى حضرت سیدالشهدا علیه السلام مى باشد. در بخش فرهنگى به حاكمى كه مىخواهد استبداد مطلق ایجاد كند، اثبات مىكند كه دچار تشتت و ناهنجارى فرهنگى است و اعلام مىنماید كه یزید همان دعوت شده به دست پدر و برادر وى است و اسلام را از آنان گرفته و نهایتا با مقابله با یزید مردم را به قضاوت مىكشاند.
با شاخص قرار دادن عالى ترین سطوح این صفات كه در حضرت زینب علیهاالسلام به عنوان الگو براى جامعه زنان مشاهده مىشود، مىتوان كلیات مدل شناسایى براى ارزیابى وضع موجود زنان و سیر به طرف مطلوب را به دست آورد. بر آن مبنا شاخصه زن مطلوب با ابعاد گسترده تر و در سطوح متفاوت رفتارى در جامعه براى زنان به دست مىآید. هر یك از شاخصهاى به دست آمده در سطح كامل و متعالى آن، در حضرت زینب علیهاالسلام جلوه گر مىشود، ولى سطوح نازل تر بروز آن صفات هم جهت و هم هدف با حضرت، در سایر اقشار، انگیزه مطالعه و بررسى و تكمیل مدل مىشود تا بر آن اساس با لحاظ نمودن شرایط بیرونى، خصوصیات درونى افراد، و گروههاى زنان و سطوح نیاز آنان، الگوهاى مناسب را شناسایى كرد و تخصیص داد.
نتیجه
آن چه مهم است و باید در الگوسازى رعایت گردد انسجام، هماهنگى و ارتباط بین متغیرها با خصوصیات فردى (روحى، ذهنى، رفتارى) است. به علاوه شرایط اجتماعى اگر چه نباید «اصل» قرار گیرد، ولى به نسبتى كه در صفات فردى اثر مىگذارد و مانع جریان بعضى رفتارها یا بالعكس عامل جریان رفتارهاى متفاوتى در جامعه مىشود، باید در تنظیم برنامه مورد نظر قرار گیرد.
شخصیتهاى تاریخى اسلام و در راس آنها ائمه معصومین علیهم السلام و حضرت زینب علیهاالسلام تنها به انجام مناسك فردى قانع نبودند و حتى«اقامه» مناسك براى آنها هدف غایى نبود، بلكه «اشاعه» دین و گسترش و توسعه اسلام و كلمه توحید، بالاترین هدف و آرمان براى آنان بود. توجه به این نكته و چگونگى موضع گیرى زنان در سطح «اشاعه» به پیروى از جریان عاشورا و حضرت زینب علیهاالسلام به جاى موضع گیرى فردى و در سطح خرد باید محور برنامه الگوسازى قرار گیرد.
منبع: سایت تبیان.
او را ام كلثوم كبرى، و صدیقه صغرى مىنامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوى، تربیت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طورى كه او را «عقیله بنى هاشم» مىگفتند. با پسرعموى خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره این ازدواج فرزندانى بود كه دو تن از آنها (محمد و عون) در كربلا، در ركاب ابا عبدالله الحسین علیه السلام شربت شهادت نوشیدند. (2)
آن بانوى بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با كوله بارى از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانى را وداع گفت. در این مقاله برآنیم كه گوشه هایى از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسى و بیان نماییم.
1- زینت پدر
معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مىكنند، ولى در جریان ولادت حضرت زینب علیهاالسلام والدین او این كار را به پیامبراسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند. پیامبر صلى الله علیه وآله كه در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، به خانه على علیه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را كه به معناى «زینت پدر» است براى این دختر انتخاب نمود. (3)
2- علم الهى
مهمترین امتیاز انسان نسبت به سایر موجودات - حتى ملائكه - دانش و بینش اوست. « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقین. قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العلیم الحكیم.»(4) ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگویید، اسامى اینها را به من خبر دهید. عرض كردند: تو منزهى. ما چیزى جز آن چه به ما تعلیم دادهاى نمىدانیم؛ تو دانا و حكیمى.»
و برترین علمها، علمى است كه مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود، یعنى داراى علم «لدنى» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر علیه السلام مىفرماید:« وعلمناه من لدنا علما.» (5) ؛«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم.»
زینب علیهاالسلام به شهادت امام سجاد علیه السلام داراى چنین علمى است، آن جا كه به عمهاش خطاب كرد و فرمود:« انت عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة (6)؛ تو بی آنکه آموزگاری داشته باشی؛ عالم و دانشمند هستی.»
3- عبادت و بندگى
زینب علیهاالسلام به خوبى از قرآن آموخته بود، كه هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله كمال بندگى است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون» (7) ؛ «من جن و انس را نیافریدم جز براى این كه عبادت كنند.»
او عبادتها و نماز شبهاى پدر و مادر را از نزدیك دیده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسین علیه السلام در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیة الى غد لقد نصلى لربنا اللیلة وندعوه و نستغفره فهو یعلم انى احب الصلوة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار (8) ؛ به سوى آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت بگیر تا بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود مىداند كه من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا كردن و استغفار را دوست دارم .» در این جملات صحبت از اداى تكلیف نیست، بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.
شب خیز كه عاشقان به شب راز كنند
گرد در بام دوست پرواز كنند
هر جا كه درى بود به شب در بندند
الا در دوست را كه شب باز كنند
حضرت زینب علیهاالسلام نیز از عاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد علیه السلام فرمود:«ان عمتى زینب كانت تؤدى صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الكوفة الى الشام وفى بعض منازل كانت تصلى من جلوس لشدة الجوع والضعف (9)؛ عمهام زینب در مسیر كوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مىنمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز می گزارد.»
امام حسین علیه السلام كه خود معصوم و واسطه فیض الهى است هنگام وداع به خواهر عابدهاش مىفرماید:« یا اختاه لا تنسینى فى نافلة اللیل (10)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن!» این نشان از آن دارد كه این خواهر، به قله رفیع بندگى و پرستش راه یافته و به حكمت و هدف آفرینش دست یازیده است.
4- عفت و پاكدامنى
عفت و پاكدامنى، برازنده ترین زینت زنان، و گران قیمت ترین گوهر براى آنان است. زینب علیهاالسلام درس عفت را به خوبى در مكتب پدر آموخت، آن جا كه فرمود:«ما المجاهد الشهید فى سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف یكاد العفیف ان یكون ملكا من الملائكة(11)؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از كسى نیست كه قدرت دارد اما عفت مىورزد،- یعنی قدرت انجام گناه را دارد ولی از آن دوری می کند- نزدیك است كه انسان عفیف فرشتهاى از فرشتگان باشد.»
زینب كبرى عفت خویش را حتى در سخت ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خویش پاى مىفشرد. مورخین نوشتهاند: « وهى تستر وجهها بكفها، لان قناعها قد اخذ منها (12)؛ او صورت خود را با دستش مىپوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود.»
شاعر عرب به همین قضیه اشاره كرده و مىگوید:
ورثت زینب من امها
كل الذى جرى علیها وصار
زادت ابنة على امها
تهدى من دارها الى شر دار
تستر بالیمنى وجهها فان
اعوزها الستر تمد الیسار
«زینب تمامى آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهى دختر سهم اضافهاى برداشت كه از خانهاش به بدترین خانه حركت كرد (به اسارت رفت).
صورت را[در اسارت] با دست راست مىپوشاند و اگر نیاز می شد، از دست چپ هم بهره مىبرد. »
و آن بانوى بزرگوار بود كه براى پاسدارى از مرزهاى حیا و عفاف بر سر یزید فریاد مىآورد كه « ا من العدل یا ابن الطلقاء تحذیرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبایا؟ قد هتكت ستورهن و ابدیت وجوههن (13)؛ اى پسر آزاد شدههاى[جدمان پیامبراسلام] آیا این از عدالت است كه زنان و كنیزكان خویش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا صلى الله علیه وآله را به صورت اسیر به این سو و آن سو بكشانى؟ نقاب آنان را دریدى و صورتهاى آنان را آشكار ساختى.»
5- ولایت مدارى
قرآن بدون هیچ قید و شرطى در كنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پیامبر صلى الله علیه وآله و صاحبان امر، یعنى، ائمه اطهارعلیهم السلام مىدهد.« اطیعواالله واطیعواالرسول واولى الامرمنكم» (14)؛ «از خداوند و رسول و اولی الامر اطاعت كنید.»
زینب علیهاالسلام كه حضور هفت معصوم (15) را درك كرده، در تمامى ابعاد ولایت مدارى (معرفت امام، تسلیم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولایت، فداكارى در راه آن و) ... سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خویش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت:« روحى لروحك الفداء ونفسى لنفسك الوقاء (16)؛[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از على علیه السلام فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب علیهاالسلام به خوبى درس ولایت مدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایى در كربلا به عرصه ظهور رساند.
از یك سو در جهت معرفى و شناساندن ولایت، از طریق نفى اتهامات و یادآورى حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش كرد. از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود:« وانى ترحضون قتل سلیل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسید شباب اهل الجنة (17)؛ لكه ننگ كشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»
و همچنین در مجلس ابن زیاد (18)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبى معرفى نمود.
از سوى دیگر سر تا پا تسلیم امامت بود؛ چه در دوران امام حسین علیه السلام و چه در دوران امام سجاد علیه السلام حتى در لحظهاى كه خیمه گاه را آتش زدند، یعنى در آغاز امامت امام سجاد علیه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: اى یادگار گذشتگان ... خیمهها را آتش زدند ما چه كنیم؟ فرمود:«علیكن بالفرار؛ فرار كنید.» (19)
از این مهمتر در چند مورد، زینب علیهاالسلام از جان امام سجاد علیه السلام دفاع كرد و تا پاى جان از او حمایت نمود.
الف- در روز عاشورا؛ هنگامى كه امام حسین علیه السلام براى اتمام حجت، درخواست یارى نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین علیه السلام روانه میدان شد. زینب با سرعت حركت كرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین علیه السلام به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او كشته شود نسل پیامبر در روى زمین قطع مىگردد. (20)
ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمهها شمر تصمیم گرفت امام سجاد علیه السلام را به شهادت برساند، ولى زینب علیهاالسلام فریاد زد: تا من زنده هستم نمىگذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر مىخواهید او را بكشید، اول مرا بكشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام علیه السلام صرف نظر كرد. (21)
ج- زمانى كه ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد علیه السلام را صادر كرد، زینب علیهاالسلام آن حضرت را در آغوش كشید و با خشم فریاد زد: اى پسر زیاد! خونریزى بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد؛ اگر مىخواهى او را بكشى مرا نیز با او بكش.»
ابن زیاد به زینب نگریست و گفت: شگفتا از این پیوند خویشاوندى، كه دوست دارد من او را با على بن الحسین بكشم. او را واگذارید.
البته ابن زیاد كوچكتر از آن است كه بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندى نیست، بلكه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلى و خویشاوندى بود، باید زینب علیهاالسلام جان فرزندان خویش را حفظ و آنها را به میدان جنگ اعزام نمىكرد.
آنكه قلبش از بلا سرشار بود
دخت زهرا زینب غمخوار بود
او ولایت را به دوشش مىكشید
چون امام عصر او بیمار بود
با طنین خطبههاى حیدرى
سخت او رسواگر كفار بود
6- روحیه بخشى
در مسافرتها و نیز در حوادث تلخ، آن چه بیش از هر چیز براى انسان لازم است، روحیه و دلگرمى است. اگر انسان براى انجام كارهاى مهم و حساس روحیه نداشته باشد، آن كار با موفقیت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا با شكست نیز مواجه شود. یكى از بارزترین اوصاف زینب علیهاالسلام روحیه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر، روحیه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن علیه السلام نقش مهمى را براى تسلاى بازماندگان ایفا كرد. پس از شهادت امام حسین علیه السلام و در طول دوران اسارت، این صفت نیكوى زینب بیشتر ظهور كرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، از گودى قتلگاه تا كوچههاى تنگ و تاریك كوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمكده یزید، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.
نه تنها زینب از دین یاورى كرد
به همت كاروان را رهبرى كرد
به دوران اسارت با یتیمان
نوازشها به مهر مادرى كرد
او حتى تسلىبخش دل امام سجاد علیه السلام بود، آن جا كه مىگفت:«لا یجزعنك ما ترى، فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله الى جدك وابیك وعمك (22)؛ [اى پسر برادر!] آن چه مىبینى (شهادت پدر) تو را بى تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا با جد، پدر و عمویت است.»
7- صبر
یكى از بارزترین اوصاف انسانهاى كامل، صبر و بردبارى در فراز و نشیبهاى روزگار و تلخىهاى دوران است. قرآن كریم در آیات متعددى به صابران بشارت داده (23) و پاداشهاى فراوان آنها را یادآورى نموده است. زینب علیهاالسلام از این جهت در اوج كمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت مىخوانیم:« لقد عجبت من صبرك ملائكة السماء؛ ملائكه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجراى كربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، كه صبر از روى او خجل است.
خدا در مكتب صبر على پرداخت زینب را
براى كربلا با شیر زهرا ساخت زینب را
بسان لیلة القدرى كه مخفى ماند قدر او
كسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را ...
سلام بر تو اى كسى كه صبر شد حقیر تو
ندیده بعد فاطمه جهان زنى نظیر تو
در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه كه آن ملعون با نیش زبانش نمك به زخم زینب مىپاشد و براى آزردن او مىگوید:«كیف رایت صنع الله باخیك واهل بیتك(24)؛ كار خدا را با برادر و خانوادهات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مىخواهد بگوید كه دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب علیهاالسلام در پاسخ درنگ نمىكند، با آرامشى كه از صبر و رضاى قلبى او حكایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا(25) جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یك زن اسیر در شگفت مىماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبتها متعجب مىشود و قدرت محاجه را از دست مىدهد.
اى زینبى كه محنت عالم كشیدهاى
غیر از بلا و درد به عالم چه دیدهاى؟
یارب زنى و این همه استوارى و علو
چون زینب صبور مگر آفریدهاى؟
8- ایثار
یكى دیگر از صفات حسنه انسانهاى برتر، مقدم داشتن دیگران بر خود است. امام على علیه السلام فرمود:«الایثار اعلى الایمان(26)؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود:«الایثار اعلى الاحسان(27)؛ ایثار برترین احسان است.»
زینب مجلله دراین صفت نیز گوى سبقت را از دیگران ربوده است. او براى حفظ جان دیگران، خطر را به جان مىخرد و در تمام صحنهها، دیگران را بر خود مقدم مىدارد. او در ماجراى كربلا حتى از سهمیه آب خویش استفاده نمىكرد و آن را نیز به كودكان مىداد. در بین راه كوفه و شام، با این كه خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند كشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین علیه السلام مىفرماید:«انها كانت تقسم ما یصیبها من الطعام على الاطفال لان القوم كانوا یدفعون لكل واحد منا رغیفاً من الخبز فى الیوم واللیلة (28)؛ عمهام زینب[در مدت اسارت]، غذایى را كه به عنوان سهمیه و جیره مىدادند، بین بچهها تقسیم مىكرد، چون در هر شبانه روز به هر یك از ما یك قرص نان مىدادند.»
او سختىها و تازیانهها را به جان خود مىخرید و نمىگذاشت بر بازوى كودكان اصابت كند.
براى حفظ جان كودكانت در بر دشمن
به پیش تازیانه بازوى خود را سپر كردم
9- شجاعت و شهامت
از صفات بارز پرواپیشگان این است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان كوچك، حقیر و فاقد اثر مىباشد. امام على علیه السلام مىفرماید:«عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعینهم (29)؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشمشان كوچك مىباشد.»
سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است. زینب كه خود چنین دیدى دارد، و در خانواده شجاع تربیت شده است، از شجاعت حیدرى بهره مند است. او به« لبوة الهاشمیة (30)؛ شیر زن هاشمى» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد مىزند، توبیخشان مىكند، تحقیرشان مىكند، و از كسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چكان آدمكشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در میان آن همه شمشیر و آن همه كشته فریاد مىزند كه آیا در میان شما یك مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشهاى مىنشیند و با بى اعتنایى به سؤالات او تحقیرش مىكند، او را «فاسق» و«فاجر» معرفى مىكند و مىگوید:«الحمدلله الذى اكرمنا بنبیه محمد صلى الله علیه وآله وطهرنا من الرجس تطهیراً وانما یفتضح الفاسق ویكذب الفاجر وهو غیرنا (31)؛ سپاس خداى را كه ما را با نبوت حضرت محمد صلى الله علیه وآله گرامى داشت، و از پلیدىها پاك نمود. همانا فقط فاسق رسوا مىشود، و بدكار دروغ مىگوید، و او غیر ما مىباشد.»
و همچنین در مقابل یزید و دهن كجىها و بد زبانىهاى او، شجاعت حیدرى را به نمایش گذارده، چنین مىگوید: «لئن جرت على الدواهى مخاطبتك انى لاستصغر قدرك واستعظم تقریعك واستكبر توبیخك (32)؛ اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان كه] قدر و ارزش تو در نزد من ناچیز است، ولیکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ كردن تو را بزرگ مىدانم.»
صداى زنده على به صوت دلپذیر تو
اسیر شام بودى و یزید شد اسیر تو
10- فصاحت و بلاغت
هر خطیبى بخواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، علاوه بر استعداد ذاتى، باید بارها تمرین عملى انجام دهد، همچنین در حین خطابه لازم است از نظر روانى و جسمانى كاملا آماده باشد تا بتواند خطبهاى فصیح و بلیغ ادا كند. و مستمعین باید با او هماهنگ باشند والا یاراى سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به این كه فصیح و بلیغ بگوید.
زینب بدون آن كه دوره دیده و یا تمرین خطابه كرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغ دار، آواره و تحقیر شده با كسانى سخن مىگوید كه نه تنها با او هماهنگ نیستند بلكه حتى سنگ و خاكروبه بر سر او ریختهاند، با این حال صداى زینب بلند مىشود كه:«اى مردم كوفه! اى نیرنگ بازان و بى وفایان . . .» سخنان زینب علیهاالسلام چنان بود كه وجدان خفته مردم را بیدار كرد و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.
خزیم اسدى مىگوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را كه سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على علیه السلام سخن مىگفت.
و همو مىگوید: پیر مردى را در كنار خود دیدم كه بر اثر گریه محاسنش غرق اشك شده بود و مىگفت: پدر و مادرم فداى شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوانها و زنان شما نیكوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است كه نه خوار مىگردد و نه شكست مىپذیرد. (33)
پىنوشتها:
1- شیخ ذبیح الله محلاتى، ریاحین الشریعة، (تهران، دارالكتب الاسلامیة) ج3، ص46.
2- همان، ج3، ص210.
3- همان، ج3، ص39.
4- بقره/31- 32.
5- كهف/65.
6- شیخ عباس قمى، منتهى الآمال،(تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم،1331 ه . ش) ج1، ص298.
7- ذاریات/56.
8- محمد بن جریرطبرى، تاریخ طبرى، ج6، ص238.
9- ریاحین الشریعه، ج3، ص62.
10- همان، ص 61- 62.
11- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حكمت 466.
12- جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص345.
13- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بیروت، داراحیاء التراث العربى)، ج45، ص134.
14- نساء/59.
15- پیامبراكرم صلى الله علیه و آله، على علیه السلام، فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام .
16- الكوكب الدرى، ج1، ص196.
17- بحارالانوار، ج45، صص110- 111.
18- همان، ج45، ص133.
19- همان، ج45، ص58، ومعالى السبطین، ج2، ص88 .
20- بحارالانوار، ج45، ص46.
21- همان، ج45، ص61 .
22- همان، ج45، ص179.
23- مثل بقره/155 و . . .
24- بحارالانوار، ج45، صص115- 116.
25- همان، ص116.
26- میزان الحكمة، ج1، ص4.
27- همان.
28- ریاحین الشریعة، ج3، ص62.
29- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 182.
30- زیارت نامه حضرت زینب علیهاالسلام .
31- بحارالانوار، ج45، صص154- 115.
32- همان، ص134.
33- همان، ج45، صص 108 و110 .
منبع: سایت تبیان.