مطالبات بدون ساختار
ساختار اشتغال باید تحول یابد تا از یک سو نه تنها از نیروی زنان محروم نشویم، بلکه به مطالباتشان پاسخ دهیم، و از سوی دیگر آنها به وظایف اساسیشان در مراقبت و تربیت فرزندان برسند.
اشتغال زنان در جامعه امروز ایران به عنوان یک پدیده اجتماعی در حال گسترش دارای علل و پیامدهای خاص خود است که بررسی آسیبشناسانه این علل و پیامدها در راستای درک و شناخت ماهیت این پدیده و اتخاذ راهکارهایی برای مدیریت صحیح این مساله میتواند مفید واقع گردد. لذا به همین منظور گفتوگویی را با سرکار خانم دکتر سهیلا صادقی، عضو هیئت علمی جامعهشناسی و مطالعات زنان دانشگاه تهران، صورت دادهایم. ایشان یکی از چهرههای موفق زنان در عرصه مطالعات مربوط به زنان و خانواده است و تالیفات و تتبعات فراوانی را در این زمینه صورت داده است.
سرکار خانم صادقی، گرایش زنان به اشتغال بیرون از خانه و کارهای درآمدزا روز به روز در حال افزایش است. به نظر شما علت این گرایش چیست یا چه دلایلی وجود دارد که زنها به کار بیرون از خانه تمایل دارند؟ گاهی حتی مشاهده میشود که درآمد حاصل از این اشتغال به اندازهای نیست که برای هزینههایشان کافی باشد، اما با وجود این، آنها به این مسئله تمایل و گرایش دارند و حتی افتخار میکنند که شاغل هستند.
در بحث اشتغال زنان سیاستهای نظام جمهوری اسلامی در دولتهای بعد از انقلاب باید بازبینی شود و تفسیر گردد. یکی از اتفاقاتی که در دورۀ اصلاحات و زمان آقای خاتمی افتاد این بود که بحث زنان در ابعاد گوناگون بسیار مطرح شد. این ابعاد گوناگون شامل بحث مشارکت اجتماعی، مشارکت سیاسی و اشتغال میشد. دفتر مشارکت که خانم شجاعی مسئولیتش را برعهده داشت عهدهدار این مسائل بود. تمام تلاشهای آنها در آن زمان بر این هدف متمرکز شده بود که فضای اجتماعی را برای زنان بازتر کنند.
اهمیتی که به بحث مشارکت اجتماعی زنان داده شد به اندازهای بالا بود که زنهایی که به هر دلیل نمیتوانستند مشارکت اجتماعی یا عمومی در هر فضایی داشته باشند نوعی احساس سرخوردگی و تحقیر میکردند. به عبارت دیگر دولت وقت مطالبۀ آمدن به فضای عمومی را به شدت در زنان بالا برد. این در حالی بود که امکانات ساختاری جامعه به اندازهای نبود که پذیرای عمومی زنها در فضا باشد. درواقع دولت مطالبات را دامن زد بدون اینکه امکان ساختاری آن را فراهم کرده باشد.
موضوع دیگری که باید مد نظر قرار گیرد این است که در چند سال گذشته بیشتر رشتهها و دانشگاهها زنانه شده و الان حدود 70 درصد ورودی دانشگاهها خانمها هستند. البته بخشی از اقبال زنان به تحصیل مرهون انقلاب اسلامی است. در قبل از انقلاب دیدگاه خانوادهها نسبت به فضای دانشگاهها مثبت نبود.
آنها فکر میکردند دانشگاه مکانی است که اگر دخترانشان وارد آن شوند ممکن است تحتتأثیر مسائل منفی قرار گیرند، ولی بعد از انقلاب اسلامی چون نگاه به فضای دانشگاهی مثبت شد و عفت، نجابت و پاکدامنی در مرکز توجه قرار گرفت، خانوادهها اعتماد پیدا کردند که دخترانشان را به مدرسه بفرستند و درواقع اینگونه نبود که سرمایهگذاری فقط برای پسران باشد، بلکه سرمایهگذاری در بحث تحصیل دختران هم اهمیت خاص خود را پیدا کرد.
بنابراین ما با دانشگاهی روبهرو هستیم که حدود 60،70 درصد از دانشجویانش دختر هستند و این دانشجویان به کسب سرمایههای فرهنگی دست میزنند؛ یعنی ساختار تحصیلات، بهویژه در دوران کارشناسی، کاملاً زنانه است، اما از آنسو ساختار اشتغال کاملاً مردانه است. این دو با هم همخوانی ندارند. با وجود اینکه زنان میدانند که به دلیل ساختار مردانۀ اشتغال، این بخش برایشان چندان ثمربخش نیست دستاوردهای مثبت آنچنانی در برندارند، هنوز میکوشند وارد دانشگاه شوند. دلیل این تمایل آن است که زنان برخلاف آقایان رابطۀ مستقیمی بین تحصیلات و اشتغال برقرار نمیکنند.
مردان با این انگیزه وارد دانشگاه میشوند و درس میخوانند که در آینده شغل بهتری داشته باشند، اما زنان چون میدانند ساختار اشتغال به شدت مردانه است مانند مردان درس خواندن را راهی برای یافتن شغل بهتر تلقی نمیکنند. دلیل تمایل آنها به تحصیل در دانشگاه، کسب سرمایۀ فرهنگی است.
درنظر آنها اگرچه امکان تبدیل این سرمایۀ فرهنگی به سرمایۀ اقتصادی مانند آنچه مردان انجام میدهند نیست، میتوان این سرمایه فرهنگی را در جای دیگر خرج کرد. به عبارت دیگر در نظر زنان تحصیلات دانشگاهی دید جامعه را نسبت به آنها مثبتتر میکند و در هرم قدرت خانواده میزان مشارکتشان را افزایش میدهد؛ یعنی اگر مرد با منابع اقتصادی وارد خانواده میشود و میخواهد اعمال قدرت کند زن نیز با منابع فرهنگیاش میتواند در هرم قدرت سهیم باشد.
همین موضوع نشان میدهد که همۀ زنان دنبال این نیستند که رابطۀ مستقیمی بین شغل و تحصیلات ایجاد کنند؛ چون میدانند واقعیت جامعه پاسخگوی نیاز و مطالبات آنها نیست، اما از آن سو نسل کنونی آنها به شدت تمایل دارند بین نقشهای سنتی و مدرنشان پیوند زنند و آنها را با هم ترکیب کنند و الان که درس خوانده و زحمت کشیدهاند بخشی از آن را به سرمایۀ اقتصادی تبدیل کنند. این موضوعی است که تحقیقات دانشگاهی انجام شده آن را اثبات میکند.
بنابراین ما با مسائل گوناگونی مواجه هستیم که به شدت با هم ارتباط دارند؛ برای بخشی از زنان جامعهمان آن قدر مهم نیست که حتماً صاحب شغل باشند، بلکه آنها به دنبال منزلت اجتماعی حاصل از تحصیل هستند ــ زیرا وضعیت آنها را در خانواده تغییر میدهد و حتی در قضیۀ ازدواج هم تأثیرگذار است ــ اما بخش دیگری از زنان به دلایل گوناگون میخواهند این سرمایۀ فرهنگی را به سرمایۀ اقتصادی تبدیل کنند.
یکی از دلایل تمایل به اشتغال یافتن منبع مالی است. در نظر بعضی از زنان دسترسی نداشتن به منابع مالی سبب میشود آنها در موضع فروتنی قرار گیرند؛ به همین دلیل این عده معتقدند که اگر بتوانند شغلی به دست آورند کمتر در موضع فروتنی قرار میگیرند. دلیل دیگر این است که آنها به دلیل تحصیلاتشان، خود را شایستۀ بعضی از کارها میدانند و میگویند چرا در جامعه امکان مشغول شدن به یک سلسله از شغلها فقط برای مردان وجود دارد، و چرا ما زنها از این امکانات برخوردار نشویم؟
از آن سو اگرچه براساس قانون وظیفۀ سرپرستی و تأمین مخارج خانواده برعهدۀ مردان است، در واقعیت جامعۀ ما این قضیه بهشکل دیگری است. درحالحاضر هزینههای خانوادهها با درآمد یک فرد تأمین نمیشود و دو نفر باید کار کنند تا بتوانند نیازهای خانواده را تأمین کنند.
پس هجوم زنها به بازار کار دلایل گوناگونی دارد که نیاز مالی، رسیدن به استقلال مالی مشارکت در بازسازی کشور و به کارگیری از توانمندیهایشان در این زمینه بخشی از این دلایل است. اما همانگونه که گفتم، واقعیتهای اجتماعی و ساختار اشتغال کاملاً مردانه سبب شده است محیطهای شغلی محیطهایی نباشند که زنان را به راحتی در خود جای دهند. آن بحث آسیبشناسی شما هم از اینجا شکل میگیرد.
تغییر نگرشهایی که در دورة اصلاحات شکل گرفت و الان هم وجود دارد، چقدر تأثیرگذار است؟ به عبارت دیگر اینکه زنان فکر میکنند مداخلۀ مستقیم در تولید، فعالیتهای اقتصادی، حضور اجتماعی و شاغل بودن ارزشمند است و از آن سو در خانه ماندن و خانهداری به نوعی بیارزشی و پست تلقی میشود، چقدر در گرایش زنان به اشتغال سهم دارد؟
ما در اینجا نمیخواهیم درصد تعیین کنیم؛ چون این کار مستلزم کار تحقیقی است، مسلم است که این عامل سهم مهمی در گرایش زنان به اشتغال داشته است. در جامعۀ ما کار خانگی ارزش مصرفی تلقی میشود نه ارزش افزوده. باید به زنان این حق را داد که آنها هم در فضای عمومی نقش داشته باشند. اما اگر نوع نگاهها به کار خانگی به شکل دیگری بود و مثلاً جامعه از ابتدا، این فرهنگ را جا انداخته بود که زن خانهدار زن بیکار و بیعار نیست، بلکه زنی است که ارزش افزوده ایجاد میکند، شاید این گرایش آنقدر شدت پیدا نمیکرد.
در حال حاضر بسیاری از مردان به کار زنان در خانه بها نمیدهند و به این موضوع توجه نمیکنند که اگر قرار بود کسی را به استخدام در آورند، در ماه باید حدود هفتصد تا هشتصد هزار تومان هزینۀ دستمزد او را پرداخت میکردند. زن خانهدار همۀ این کارها را انجام میدهد، اما همسرش از این زحمات او قدردانی شایسته را نمیکند و به آن چیزی ارزش میدهد که خودش از بیرون به درون خانواده میآورد. بسیاری از مردان به این موضوع توجه نمیکنند که کار زنان در خانه دست کمی از کار خودشان در خارج از خانه ندارد.
به خاطر همین چون زنها این مسائل را میدانند بهویژه آنهایی که امکانات برای کار کردن دارند، یعنی یا تحصیلات دارند یا توانایی کاری، به کار خارج از خانه روی میآورند. نکتۀ شایان توجه آن است که امروزه دیگر بحث تحصیلکردهها مطرح نیست.
ما در دانشگاه تهران کاری تحقیقاتی بر روی زنان دستفروش در مترو انجام دادیم. همانگونه که میدانید، تعداد این زنان به شدت زیاد شده و طی چند سال گذشته رشد عجیب و غریبی کردهاند. در عمق کار تحقیقیمان متوجه شدیم که این زنان دستفروش چند تیپ هستند: 1٫ زنانی که خودشان سرپرست خانوار هستند، ولی چون تحصیلات ندارند، در بخشهای اولیۀ بازار، یعنی بخشهای باثبات، نمیتوانند کار پیدا کنند؛
بنابراین در بخشهای ثانویه، یعنی بخشهایی که کمتر ارزشمند هستند، به کار دست میزنند؛ 2٫ زنهایی که بدسرپرست هستند؛ یعنی شوهر دارند، اما شوهرشان یا معتاد است یا مشکل دارد یا نمیتواند تمام درآمد خانواده را تأمین کند؛ 3٫ زنهایی که همیار خانواده بودند، یعنی در کنار شوهرشان مجبورند زحمت بکشد تا امورات زندگیشان را بچرخانند.
در این سه دسته، علت روی آوردن به کار دستفروشی نیاز اقتصادی است؛ 4٫ زنانی که به اندازۀ سه دستۀ اول نیاز اقتصادی ندارند، اما چون با درآمد شوهر یا پدرشان تأمین نیازهای لوکس برایشان ممکن نیست به دستفروش روی میآورند.
اینها فکر میکنند که در هر صورت کار در مترو میتواند پاسخگوی اینگونه نیازها باشد؛ 5٫ زنان خانهداری که برای خروج از انزوا و کسالت خانهداری دنبال شبکههای اجتماعی میگردند و با آمدن در مترو و دستفروشی کردن میتوانند با افرادی دوست شوند، و بگویند و بخندند و معاشرت کنند؛ 6٫ زنان دستفروشنما؛ یعنی کسانی که دستفروشی پوششی بر کارهای غیرقانونیشان مانند شکار دختران و توزیع سیدیهای غیرمجاز است. این عده دستفروشان کاذب یا دروغین هستند.
همانگونه که گفته شد، در سه دستۀ اول نیازهای اصلی خانواده آنها را به کار بیرون از خانه کشانده است و اگر این نیازها تأمین میشد آنها مجبور نبوند که هر روز به مترو بیایند.
پس اگر میخواهیم موضوع اشتغال زنان را بررسی کنیم، باید درک درستی از انواع و اقسام مشاغل و نیز تیپبندی زنان جامعه داشته باشیم. اما اگر تأکید شما بر زنان تحصیلکرده و جوان است که در آینده فشاری را بر بازار کار وارد میکند، باید بگویم بخشی از آنها مانند مردان به دنبال آن هستند که سرمایههای فرهنگیشان را به سرمایۀ اقتصادی تبدیل کنند. افزون بر اینکه امروز کارکردن یک عضو از اعضای خانواده کفاف مخارج زندگی را نمیدهد و آنها مجبورند به صحنههای کار بیایند.
دربارۀ پیامدهای اشتغال دو دیدگاه وجود دارد؛ عدهای معتقدند که زنی که بیرون کار میکند و در جامعه است، افزون بر کسب سرمایۀ اقتصادی، سرمایهای اجتماعی به دست میآورند که میتوانند آن را در کار خانه، تربیت فرزندان، تعامل با همسر و … به کار گیرند و موفقتر عمل کنند. عدهای دیگر معتقدند که اشتغال بیرون از خانه تعارض نقش به وجود میآورد؛ یعنی کسی که بیرون از خانه کار میکند دیگر در خانه نیست و بنابراین از وظایف خانگیاش مانند همسری، مادری و … باز میماند. عده بیشتری دیدگاههای بینابین دارند و معتقدند اشتغال زنان هم آسیبهایی دارد و هم فرصتهایی. تحلیل شما از اشتغال و تعارض نقش که در بیرون و داخل خانه ایجاد میشود، چگونه است؟
ما اول باید دربارۀ واقعیتهای جامعهمان به اجماع برسانیم. درحالحاضر ساختار اجتماعی، اقتصادی ایران نشان میدهد که با کار یک نفر امورات زندگی خانوادۀ ایرانی امروزه نمیچرخد. این یک واقعیت است. شما اگر به فرض میخواهید که زنان برگردند و فقط نقشهای سنتیشان را انجام دهند باید این مسئله را به گونهای حل کنید.
اما به نظر میرسد که زنان شاغل برخاسته از خانوادههایی هستند که بیشتر در مناطق مرفه جامعه زندگی میکنند و سرمایۀ اقتصادی به شدت بالایی دارند و اصلا نیاز مالی ندارد.
در اشتغال دو بخش وجود دارد: 1٫ بخش خصوصی؛ 2٫ بخش دولتی. در بخش دولتی بیشتر زنهایی که کار میکنند از طبقۀ متوسط جامعه هستند. این قسمت که بخش بزرگی از زنان شاغل را در برمیگیرند افرادی هستند که نیاز مالی دارند؛ اگرچه ممکن است نیازهای اولیهشان مطرح نباشد، اما نیازهای ثانویهشان مطرح است. بههرحال سبک زندگی افراد و طبقات و نیازهایشان با توجه به تحصیلات و جایگاه اجتماعیشان یک سلسله الزاماتی را برایشان فراهم میکند. پس شما نمیتوانید بگویید که دستهای از زنان هستند که میخواهند فقط در جامعه حضور داشته باشند.
در بحث اشتغال زنان باید دو موضوع از هم تفکیک شود. بسیاری از زنان به دلایلی که گفته شد، مانند نیاز مالی، استقلال مالی، استفاده از سرمایۀ اجتماعی و تأثیرگذاری در حوزههای اجتماعی و …، دوست دارند که کار کنند، اما از کارشان راضی نیستند؛ یعنی حتی اگر از من زن استاد دانشگاه که دارم کار میکنم بپرسید که کارت را دوست داری و در محیط کار خوشحال و راضی هستی؟ یقیناً جوابم به شما منفی خواهد بود.
من در ساختاری که کار میکنم احساس خیلی خوبی ندارم، ولی به اجبار کار میکنم. اینها دو موضوع جدا از هم هستند که باید جداگانه تحلیل شوند. تصور من این است که شما نمیتوانید زنان جامعه را به دو یا سه دهه قبل برگردانید و از آنها بخواهید فقط پایبند نقشهای سنتیشان باشند.
وقتی که جامعه، ساختارها، زیربناها، روبناها تغییر کرده است نمیتوان از اعضای جامعه خواست که منجمد باقی بمانند و در دهۀ مثلا 1360 زندگی کنند. افراد و زندگیشان با این تغییرات دچار دگرگونی میشود. اعضای جامعۀ ما با این تغییرات، امکانات، فضاسازیها و تغییرات نگرشی جلو آمدند. اما میشود بحث را اینگونه مطرح کرد که کار کردن زنان آسیبهایی دارد.
ما باید این آسیبها را چگونه حل کنیم؟ مسلم است که معنای این پرسش بازگرداندن زنان به نقشهای سنتیشان نیست؛ زیرا همانگونه که گفتم، جامعۀ کنونی ما جامعۀ کاملاً سنتی نیست تا از زنانش بخواهیم سنتی عمل کنند. در وضعیت کنونی، بازگرداندن زنان به نقشهای سنتیشان ممکن نیست، اما برای تعارض نقش، پیامد اشتغال این بخش از جامعه است، راهحلهای گوناگونی وجود دارد.
در خانواده بیشتر بر نقش مادری تأکید میشود، درحالیکه میتوان گفت چرا فقط مادری به همان اندازه که زن درگیر تربیت و نگهداری فرزند است و وقتش را با او میگذراند، پدر هم باید با فرزند باشد. مگر میشود پدر را از فرایند تربیت کنار گذاشت؟ اگر تا الان این کار انجام شده است دلیل بر این نمیشود که کار درستی بوده، بلکه اشتباه کردهایم. ما باید بر بحث ولینگری تأکید کنیم نه اینکه صرفاً تأکید را بر نقش مادر یا صرفاً پدر گذاریم. برای حل این تعارضها باید در گام نخست ساختار اشتغال که به شدت مردانه است، تغییر دهیم.
در حالحاضر زنان در ساختار مردانه کار میکنند، اما این در حالی است که بسیاری از مشغولان به کار زنان هستند. زنان وظایفی را برعهده دارندکه انجام دادن آنها از عهدۀ کسان دیگر برنمیآید. برای نمونه در دوران رشد کودک از نوزادی تا چهارسالگی، هیچ کس مثل مادر نمیتواند مادری کند. در این زمینه ممکن است من بر بحث ولینگری تأکید نکنم؛ چون وظایفی است که فقط مادر میتواند انجام دهد. اما چون ساختار اشتغال مردانه است، زنان شاغل در انجام دادن وظایف مادری و کاریشان دچار مشکل میشوند.
برای حل این معضل، ساختار اشتغال باید تحول یابد تا از یک سو نه تنها از نیروی زنان محروم نشویم، بلکه به مطالباتشان پاسخ دهیم، و از سوی دیگر آنها به وظایف اساسیشان در مراقبت و تربیت فرزندان برسند. بنابراین تغییر ساختارها اولویت دارد و ما به جای آنکه ساختارها را دستنخورده باقی گذاریم و بگوییم اگر زنان میخواهند کار کنند، بیایند کار کنند و زیر فشارهای این ساختار له شوند باید در این ساختار تحول ایجاد کنیم.
شاید عدهای بگویند با تغییر ندادن ساختار زنان مجبور میشوند به خانه و وظایف سنتیشان بازگردند، اما در پاسخ به این عده باید گفت که این کار ناممکن است؛ چون تجربۀ من و شما در چند سال گذشته نشان داده است که در همین ساختارهای فشارآور و مردانه، زنان کار کرده، اما هزینههای بالایی برای آن پرداخت نمودهاند. منظور از پرداخت هزینه این است که کار میکنند، اما خوشحال نیستند و فشارهای مضاعفی را در خانواده و زندگی اجتماعی تحمل میکنند.
به نظر من به جای اینکه تأکید کنیم که نقشها و همۀ این تغییرات و تحولات را برگردانیم به نقطۀ صفر ــ کاری که اصلاً ممکن نیست و از لحاظ اجتماعی و سیاسی، برنامهریزی و سیاستگذاری نشده است ــ ما باید آنچه را پیش رو داریم و با آن درگیریم ببینیم تا متوجه شویم چه تغییراتی را باید در آن ایجاد کنیم که زن در جامعه کمترین ضربه را بخورد و از سوی دیگر به مطالباتش پاسخ داده شود.
آخرین سؤال این است که شما به تفکیک نقش زنانه و نقش مردانه قائل هستید؟ به عبارت دیگر شما در اجتماع به این تفکیک که بعضی از وظایف زنانه است و زنها باید انجام دهند و بعضی دیگر مردانه است و مردها باید انجام دهند و زنها در مسئولیتهای مردانه موفق نیستند و بالعکس باور دارید؟
این بحث بسیار مهمی است. در بحث تفاوتهای جنسیتی رویکردهای مهمی وجود دارد. بخشی از این رویکردها این است که تفاوتهای جنسی به اقتضائات بیولوژیکی آنها برمیگردد، اما بعضی دیگر برخلاف این نظر تفاوتها را ناشی از ساختارهای فرهنگی و اجتماعی میدانند. به نظر من هر دو نظر به نوعی مبالغهآمیز هستند.
بخشی از تفاوتهای بین زنان و مردان از تفاوتهای طبیعی، بیولوژیکی و زیستی آنها ناشی میشود. در این موارد قدرت مانور وجود ندارد و نمیتوان زنان و مردان را مثل هم در نظر بگیرید؛ چون اساس خلقت بر این بوده است که این تفاوتها وجود داشته باشد و به نظر من تلاش بیثمری است، اگر زنها بخواهند از تفاوتهای بیولوژیکیشان فرار کنند، و دلیلی برای فرار وجود ندارد.
در میان نظریهپردازان فمینیست افراد رادیکالی وجود دارند مثل خانم سیمون دوبوار، فیرستون و ابرین لیش که به شدت مخالف مادری هستند و معتقدند که این مادری کردن و مادر شدن باعث محدودیت زنان میگردد؛ بنابراین اولین کاری که باید انجام دهیم این است که زنان را از شر تولید مثل رها کنیم. اما به نظر من مادری کردن بخشی از زنانگی است؛ یعنی اگر وظیفۀ مادری را از زن بگیرید مثل این است که او را اعدام کردهاید.
بنابراین در بحث تفاوتهای بیولوژیکی نمیتوان بر خلاف طبیعت (nature) حرکت کرد، ولی تمام تفاوتها جنبۀ بیولوژیکی ندارند و بخشی از آنها در فرهنگها و اجتماعات ساخته میشوند. مطالعۀ فرهنگی این قضیه را به خوبی آشکار میکند. اگر این تفاوتها فقط جنبۀ بیولوژیکی داشت در همۀ جوامع باید یکسان میبود.
در بعضی از جوامع، زنها از خیلی از فرصتها استفاده میکنند و در آنها موفق هستند، ولی در جامعۀ ما آن مشاغل و فرصتها را مردانه میخوانند و با این عنوان مانع کار زنان میشوند. این تفاوت نشاندهندۀ وجود نوعی ایدئولوژی مردسالار در پشت قضیه است که میخواهد آن مشاغل را مردانه وانمود کند و افسانهای بیافریند که ما به آن باور پیدا کنیم. در مواردی که تفاوت وظایف از تفاوتهای بیولوژیکی ناشی میشود مخالفت و عنادی وجود ندارد، ولی آنجا که جنبههای فرهنگی و اجتماعی عامل تفاوت است باید بهگونهای عمل کرد که مانع فروتنی زنان و برتری مردان شود.
در دین اسلام چنین تقابلی بین زن و مرد دیده نمیشود. براساس این دین، میان زنان و مردان تناسب برقرار است؛ یعنی افراد متناسب با خلاقیت، ظرفیتهای وجودی و امکاناتشان باید در جامعه حضور پیدا کنند. در نگاه خداوند به بشر اصلاً جنسیت بحثی عارضی است و آنچه اهمیت دارد این است که چه کسی انسانتر است، و بهتر عمل میکند.
به نظر میرسد در جامعۀ ما دربارۀ بحث بیولوژیکی منازعه و مجادلهای وجود ندارد و آنچه آزاردهنده است، بحث کلیشههای جنسیتی است. کلیشههای جنسیتی که زندگی ما را اداره میکند و مرتباً به تفکیکهای جنسیتی دست میزند، پیامدهای خوبی ندارد و در هر صورت جامعه را از یک بخش پنجاه درصدی، که زنانه است و کار زنانه و حضور زنانه، محروم میکند.
تهیه و تنظیم: ابوالفضل اقبالی
منبع: ماهنامه زمانه شماره 23و 24