سفرنامه حج
ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو قباديانى مروزى، در ذى القعده سال394 هجرى قمرى در قباديان مرو متولد شد و در سال 481 هجرى قمرى دريمگان بدخشان بدرود حيات گفت.
ناصرخسرو پس از دوران كودكى تا چل و دو سالگى دبيرى است فاضلو برخوردار از منصب ديوانى و شغل دربارى. پايان نخستين دوره زندگىاين فاضل اديب، سفرى است از شهر مرو با شغل ديوانى، در ربيعالاول سال437 هجرى قمرى كه به پنج ده مروالرود و سپس به جوز جانان مىرود ويك ماه آنجا مىماند، در شغل ديوانى و به كار آب. و هم در آنجاست كهشبى خوابى مىبيند كه او را براى وصول به حقيقت ترغيب به سفر قبلهمىكنند و بامداد كه از خواب شبانگاهى برمىآيد عزم مىكند كه از خوابچهل ساله نيز برآيد. عزم سفر مكه مىكند. سفرى كه هفت سال به طولمىانجامد.
پس از بازگشت از اين سفر به ارشاد مىپردازد، تبعيد مىشود و آواره وبالاخره در سال 481 هجرى درمىگذرد.
سفر ناصرخسرو از مرو آغاز شده به تبريز و اخلاط و ميافارقين و صيدا و صور و بالاخره به بيتالمقدس مىانجامد و از آنجاست كه ناصرخسرو بهمكه مىرود و سپس به مدينه و باز به قدس بازمىگردد و پس از گذر ازمصر دوباره به مكه بازمىگردد و شش ماه آنجا ماندگار مىشود.
و از راه دريا به ايران بازمىگردد و در روز سهشنبه بيست و ششمجمادى الاخر سال 444 پس از شش سال و هفت ماه و بيست و دو روز بارديگر به بلخ مىرسد.
حاصل اين سفر يادداشتهايى است نفيس و ارزنده كه روزانه از ديدهها وشنيدهها برداشته است. سفرنامه ناصرخسرو كتابى است از اطلاعاتذىقيمت از شناخت قسمتى از دنياى آباد اسلامى نيمه اول قرن پنجم هجرىبا حالات و معتقدات و اعمال و رسوم و سنن مردم آن. در اين گزارش تنها بهبخشهاى مربوط به مكه و مدينه توجه شده است.
سفرنامه ناصرخسرو
«چنين گويد ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو القباديانى المروزى،تجاوزاللَّه عنه كه من مردى دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال واعمال سلطانى و به كارهاى ديوانى مشغول بودم و مدتى در آن شغلمباشرت نموده، درميان اقران شهرتى يافته بودم.
در بيعالاخر سنه سبع و ثلاثين و اربع مائه، كه امير خراسان ابوسليمانجغرى بيك داود بن ميكال بن سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل ديوانى، وبه پنج ديه مروالرود فرود آمدم، كه در آن روز قرآن رأس و مشترى بود -گويند كه هر حاجت كه در آن روز خواهند بارى تعالى و تقدس، روا كند - بهگوشهاى رفتم و دو ركعت نماز بكردم و حاجت خواستم تا خداى، تبارك وتعالى، مرا توانگرى حقيقى دهد. چون به نزديك ياران و اصحاب آمدم يكىاز ايشان شعرى پارسى مىخواند. مرا شعرى در خاطر آمد كه از وىدرخواهم تا روايت كند، بر كاغذى نوشتم تا به وى دهم كه: اين شعر برخوان.هنوز بدو نداده بودم كه او همان شعر بعينه آغاز كرد. آن حال به فال نيكگرفتم و با خود گفتم: خداى تبارك و تعالى، حاجت مرا روا كرد.
پس از آنجا به جوزجانان شدم و قريب يك ماه ببودم، و شراب پوستهخوردمى پيغمبر(ص) مىفرمايد كه: «قولوا الحق ولو على انفسكم».
شبى در خواب ديدم كه يكى مرا گفتى: «چند خواهى خوردن از اينشراب كه خرد از مرد زايل كند، اگر بهوش باشى بهتر» من جواب گفتم كه:«حكما جز اين چيزى نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند». جواب داد: «دربيخودى و بيهوشى راحتى نباشد. حكيم نتوان گفت كسى را كه مردم را بهبيهوشى رهنمون باشد، بلكه چيزى بايد طلبيد كه خرد و هوش را بيفزايد».گفتم كه: «من اين از كجا آرم». گفت: «جوينده يابنده باد» و پس سوى قبلهاشارت كرد و ديگر سخن نگفت.
چون از خواب بيدار شدم آن حال تمام بر يادم بود، بر من كار كرد. با خودگفتم كه: «از خواب دوشين بيدار شدم، اكنون بايد كه از خواب چهل ساله نيزبيدار شوم». انديشيدم كه تا همه افعال و اعمال خود بدل نكنم فرج نيابم.
روز پنجشنبه ششم جمادى الاخرة سنه سبع و ثلاثين و اربع مائة - نيمهدى ماه پارسيان، سال بر چهارصد و چهارده يزدجرى - سروتن بشستم و بهمسجد جامع شدم و نماز كردم و يارى خواستم از بارى، تبارك و تعالى، بهگزاردن آنچه بر من واجب است، و دست بازداشتن از منهيات و ناشايستچنانكه حق، سبحانه و تعالى، فرموده است. پس از آنجا به شبورغان رفتمشب به ديه بارياب بودم و در آنجا به راه سمنگان و طالقان به مروالرودشدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل كه به عهده من بود معاف خواستم و گفتمكه مرا عزم سفر قبله است. پس حسابى كه بود جواب گفتم. و از دنياوى آنچهبود ترك كردم، مگر اندك ضرورى و بيست و سوم شعبان به عزم نيشابوربيرون آمدم و از مرو به سرخس شدم، كه سى فرسنگ باشد، و از آنجا بهنيشابور چهل فرسنگ است».(1)
ناصرخسرو در طى اين سفر چندين بار به مكه مىرود. بار اول ازبيتالمقدس به مكه مىرود. خود او مىگويد:
«پس من از آنجا به بيتالمقدس آمدم، و از بيتالمقدس پياده با جمعى كهعزم سفر حجاز داشتند برفتم. دليل1 مردى جلد2 و پيادهروى نيكو بود، او راابوبكر همدانى مىگفتند. نيمه ذىالقعده سنه ثمان و ثلاثين و اربع مائة ازبيتالمقدس برفتم. سه روز را به جايى رسيديم كه آن را عرعر مىگفتند و ازآنجا به منزل ديگر رسيديم و از آنجا به ده روز به مكه رسيديم و آن سالقافله از هيچ طرف نيامد كه طعام نمىيافت. پس به سكة العطارين فرودآمديم برابر باب النبى(ص). روز دوشنبه به عرفات بوديم مردم پرخطر3بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مكه بايستادم و به راهشام بازگشتم سوى بيتالمقدس.
پنجم محرم سنة تسع و ثلاثين و اربع مائة هلاليه به قدس رسيديم. شرحمكه و حج اينجا ذكر نكردم، تا به حج آخرين بشرح بگويم».(2)
ناصرخسرو به بيت المقدس بازمىگردد و از آنجا به قاهره مى رود:
«عزه شهر ذى القعده از مصر بيرون شدم و هشتم اه به فلزم رسيديم. و ازآنجا كشتى براندند. به پانزده روز به شهرى رسيديم كه آن را جار مىگفتند،و بيست و دويم ماه بود، و از آنجا به چهار روز به مدينه رسولاللَّه(ص)رسيديم، مدينه رسولاللَّه، شهرى است بر كناره صحرايى نهاده و زميننمناك و شوره دارد. آب روان است، اما اندك، و خرمايستان است. و آنجإ ے ؛ قبله سوى جنوب افتاده است. و مسجد رسولاللَّه(ص) هم چندان است كهمسجدالحرام. و حظيره4 رسول (ص) در پهلوى منبر مسجد است چون رو بهقبله نمايند جانب چپ، چنانكه چون خطيب از منبر ذكر پيغمبر(ص) كند وصلوات دهد، روى به جانب راست كند و اشاره به مقبره كند. و آن خانهاىمخمس5 است و ديوارها از ميان ستونهاى مسجد برآورده است و پنج ستوندرگرفته است و بر سر اين خانه همچون حظيره كرده، به دار آفزين تا كسىبدانجا نرود و دام در گشادگى آن كشيده، تا مرغ بدانجا برود. و ميان مقبره ومنبر هم حظيرهاى است از سنگهاى رخام6 كرده، چون پيشگاهى، و آن راروضه گويند. و گويند آن بستانى از بستانهاى بهشت است، چهرسولاللَّه(ص) فرموده است «بين قبرى و منبرى روضة من رياض الجنة» وشيعه گويند آنجا قبر فاطمه زهراست، عليهاالسلام. و مسجد را درى است واز شهر بيرون، سوى جنوب، صحرايى است و گورستانى است و قبر حمزة بنعبدالمطلب، رضىاللَّه عنه، آنجست و آن موضع را قبور الشهداء گويند.
پس ما دو روز به مدينه مقام كرديم، و چون وقت تنگ بود برفتيم. راهسوى مشرق بود به دو منزل از مدينه، كوه بود و تنگنايى چون دره كه آن راجحفة مىگفتند و آن ميقات مغرب و شام و مصر است - و ميقات آن موضعباشد كه حج را احرام گيرند - و گويند يك سال آنجا حاج فرود آمده بود،خلقى بسيار، ناگاه سيلى درآمد و ايشان را هلاك كرد، و آن را بدين سببجحفة نام كردند.
و ميان مكه و مدينه صد فرسنگ باشد اما سبك است و ما به هشت روزرفتيم.
يكشنبه ششم ذىالحجة به مكه رسيديم، به باب الصفا فرود آمديم. واين سال به مكه قحط بود چهار من نان به يك دينار نيشابورى بود، ومجاوران از مكه مىرفتند و از هيچ طرف حاج نيامده بود. روز چهارشنبه بهيارى حق، سبحانه و تعالى، به عرفات حج بگزارديم و دو روز به مكه بوديمو خلق بسيار از گرسنگى و بيچارگى از حجاز روى بيرون نهادند، به هرطرف. و در اين نوبت شرح حج و وصف مكه نمىگويم تا ديگر نوبت كهبدينجا رسم، كه نوبت ديگر شش ماه مجاور بودم، و آنچه ديدم بشرحبگويم.«(3)
ناصرخسرو از اينجا باز به مصرف مىرود و در باب قحطى اين سالهااشاره مىكند:
»و در رجب سنه اربعين و اربع مائة ديگر بار مثال سلطان بر خلقخواندند كه: «به حجاز قحطى است و رفتن حجاج مصلحت نيست، برخويشتن ببخشايند و آنچه، خداى تعالى، فرموده است بكنند». اندرين سالنيز حاج نرفتند و وظيفه سلطان را - كه هر سال به حجاز فرستادى - البتهقصور و احتباس7 نبودى و آن جامه كعبه و از آن خدام و حايه و امراى مكه ومدينه وصلت امير مكه، و مشاهره او - هر ماه سه هزار دينار - و اسب وخلعت بود، كه به دو وقت فرستادى. در اين سال شخصى بود كه او را قاضىعبدالله مىگفتند و به شام قاضى بوده، اين وظيفه به دست و صحبت او روانهكردند و من با وى برفتم به راه قلزم. و اين نوبت كشتى به جار رسيد بيست وپنجم ذىالقعده، و حج نزديك تنگ درآمد، اشترى به پنج دينار بود، بهتعجيل برفتيم.
هشتم ذىالحجه به مكه رسيديم و به يارى حق، سبحانه و تعالى، حجبگزارديم. از مغرب قافلهاى عظيم آمده بود. و آن سال به در مدينه شريفهعرب از ايشان خفارت8 خواست، به گاه بازگشتن از حج، و ميان ايشان جنگبرخاست و از مغربيان زيادت از دو هزار آدمى كشته شد و بسى به مغربشدند.
و به همين حج از مردم خراسان، قومى به راه شام و مصر رفته بودند و بهكشتى به مدينه رسيدند. ششم ذىالحجه ايشان را صد و چهار فرسنگ ماندهبود تا به عرفات رسند، گفته بودند: «هر كه ما را در اين سه روز كه ماندهاست به مكه رساند، چنانكه حج دريابيم، هريك از ما چهل دينار بدهيم».اعراب بيامدند و چنان كردند كه به دو روز و نيم ايشان را به عرفاترسانيدند و زر بستاندند. و ايشان را يكيك بر شتران جمازه9 بستند و ازمدينه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده كه بر شتران بسته بودند، وچهار تن زنده بودند، اما نيم مرده. نماز ديگر10 كه ما آنجا بوديم برسيدند،چنان شده بودند كه بر پاى نمىتوانستند ايستاند و سخن نيز نمىتوانستندگفتن، حكايت كردند كه: در راه بسى خواهش بدين اعراب كرديم كه «زر كهدادهايم شما را باشد، ما را بگذاريد كه بىطاقت شديم»، از ما نشنيدند وهمچنان براندند. فىالجمله آن چهار تن حج كردند و به راه شام بازگشتند. ومن چون حج بكردم باز به جانب مصر برفتم كه كتب داشتم آنجا و نيت بازآمدن نداشتم.
و امير مدينه آن سال به مصر آمد، كه او را بر سلطان رسمى بود، و هرسال به وى دادى، از آنكه خويشاوندى از فرزندان حسين بن على (ع)داشت. من با او در كشتى بودم تا به شهر قُلزُم، و از آنجا همچنان تا به مصرشديم».(4)
ناصر خسرو پس از سفر به مصر و اسيوط بار ديگر به مكه بازمىگردد:
«اكنون شرح بازگشتن خويش به جانب خانه، به راه مكه، حَرَسَّها اللّهتعالى از مصر بازگويم: در قاهره نماز عيد بكردم، و سه شنبه چهاردهمذىالحجه، سنه اِحدى و اربعين اربع مائة از مصر در كشتى نشستيم و به راهصَعيدُ الاعلى روانه شدم».(5)
در اين سفر ناصرخسرو از اخميم، قوص، اسوان و عيذاب گذشته و بهجُدِّه مىرسد و به توضيح مفصل مكه و كعبه مىپردازد.
«جُدِّه - شهرى بزرگ است و بارهاى حَصين11 دارد، بر لبِ دريا، و در اوپنج هزار مرد باشد. برِ شمالِ دريا نهاده است و بازارهاى نيك دارد. و قبلهمسجد آدينه سوىِ مشرق است و بيرون از شهر هيچ عمارت نيست اِلاّمسجدى كه معروف است به مسجد رسولاللّه(ص) و دو دروازه است شهررا يكى سوىِ مشرق كه رو با مكه دارد و ديگر سوىِ مغرب كه رو با دريادارد. و اگر از جُدِّه بر لب دريا سوىِ جنوب بروند و به يمن رسند، به شهرصَعْدَه، و تا آنجا پنجاه فرسنگ است. و اگر سوىِ شمال روند به شهر جاررسند، كه از حجاز است. و بدين شهر جُده نه درخت است و نه زَرع، هر چه بهكار آيد از رُستا آرند. و از آنجا تا مكّه دوازده فرسنگ است. و امير جُدِّه بندهامير مكّه بود و او را تاجالمعالى بن ابىالفُتوح مىگفتند و مدينه را هم امير،وى بود. و من به نزديك امير جُدِّه شدم و با من كرامت كرد، و آن قدر باجىكه به من رسيد از من معاف داشت و نخواست، چنانكه از دروازه مُسلم گذركردم. و چيزى به مكّه نوشت كه: اين مردى دانشمند است از وى چيزىنشايد سِتيدن.
روز آدينه نماز ديگر از جُدِّه برفتيم. يكشنبه سلخِ جُمادىالاخرة به درِشهرِ مكّه رسيديم. و از نواحى حجاز و يَمَن خلق بسيار، عُمره را، در مكّهحاضر باشند اول رجب، و آن موسمى عظيم باشد. و عيد رمضان همچنين. وبه وقتِ حج نيز بيايند. و چون راه ايشان نزديك و سهل است، هر سال سه باربيايند.
صفت شهر مكّه، شَرَفهَّا اللّهُ تعالى - شهر مكّه اندر ميان كوهها نهاده استنه بلند. و از هر جانب كه به شهر روند تا به مكّه رسند نتوان ديد. و بلندترينكوهى كه به مكّه نزديك است كوهِ اَبوقُبَيْس است، و آن چون گنبدى گرد استچنانكه اگر از پاى آن تيرى بيندازند بر سر رسد، و در مشرقىِ شهر افتادهاست، چنانكه چون در مسجد حرام باشند، به دى ماه، آفتاب از سر آن برآيد.و بر سرِ آن ميلى است از سنگ برآورده، گويند ابراهيم، عليهالسلام، برآوردهاست. و اين عرصه كه در ميان كوه است شهر است، دو تير پرتاب در دو بيشنيست. و مسجد حرام به ميانه اين فراخناى اندر است. و گردبرگرد مسجدحرام شهر است و كوچهها و بازارها و هر كجا رخنهاى به ميان كوه در استديوار باره ساختهاند و دروازه برنهاده. و اندر شهر هيچ درخت نيست، مگربر در مسجد حرام، كه سوى مغرب است، كه آن را باب ابراهيم خوانند بر سرچاهى درختى چند بلند است و بزرگ شده و از مسجد حرام بر جانبِ مشرقبازارى بزرگ كشيده است، از جنوب سوى شمال و بر سر بازار از جانب كوهابوقُبَيس است و دامن كوهِ ابوقُبيس صفاست، و آن چنان است كه دامن كوه راهمچون درجات بزرگ كردهاند، و سنگها به ترتيب رانده كه بر آن آستانههاروند خلق، و دعا كنند، و آنچه مىگويند، «صفا و مروه كنند»، آن است. و بهآخر بازار از جانب شمال كوه مروه است و آن اندك بالاى است، و بر اوخانههاى بسيار ساختهاند، و در ميانْ شهر است. و در اين بازار بدوَند، از اينسر تا بدان سر و چون كسى عمره خواهد كرد، اگر از جاى دور آيد، به نيمفرسنگىِ مكّه هر جا ميلها12 كردهاند و مسجدها ساخته، كه عمره را از آنجااحرام گيرند. و احرام گرفتن آن باشد كه، جامه دوخته از تن بيرون كنند واِزارى13 بر ميان بندند، و اِزارى ديگر يا چادرى بر خويشتن درپيچند و بهآوازى بلند مىگويند كه: «لَبَّيك اللّهُمَّ لَبَّيك» و سوىِ مكّه مىآيند. و اگركسى به مكّه باشد و خواهد كه عمره كند تا بدان ميلها برود و از آنجا احرامگيرد و لَبَّيك مىزند و به مكّه درآيد به نيّتِ عُمره.
و چون به شهر آيد به مسجد حرام درآيد، و نزديك خانه رود و بر دستراست بگردد، چنانكه خانه بر دست چپ او باشد، و بدان ركن شود كهحَجَرالاسود در اوست، و حَجَر را بوسه دهد، و از حَجَر بگذرد، و بر همان ولابگردد و باز به حجر رسد و بوسه دهد، يك طَوف14 باشد. و بر اين ولا هفتطوف بكند. سه بار به تعجيل بدود و چهار بار آهسته برود. و چون طوافتمام شد به مقام ابراهيم، عليهالسلام، رود - كه برابر خانه است - و از پسمقام بايستد، چنانكه مقام ما بين او و خانه باشد، و آنجا دو ركعت نماز بكند،آن را نماز طواف گويند. پس از آن در خانه زمزم شود، و از آن آب بخورد يابه روى بمالد و از مسجد حرام به بابُالصّفا بيرون شود - و آن درى است ازدرهاى مسجد، كه چون از آنجا بيرون شوند كوه صفاست - چون بخواندهباشد، فرود آيد، و در اين بازار سوىِ مروه برود، و آنچنان باشد كه از جنوبسوى شمال رود. و در اين بازار كه مىرود بر درهاى مسجد حرام مىگردد.و اندر اين بازار آنجا كه رسول، صلّىاللّه و عليه و آله، سعى كرده است وشتافته، و ديگران را شتاب فرموده، گامى پنجاه باشد. و بر دو طرف اينموضع چهار مناره است، از دو جانب، كه مردم كه از كوه صفا به ميان آن دومناره رسند، از آنجا بشتابند تا ميان دو مناره ديگر، كه از طرفِ بازار باشد وبعد از آن آهسته روند تا به كوه مروه. و چون به آستانهها رسند، بر آنجاروند، و آن دعا كه معلوم است بخوانند، و بازگردند. و ديگر بار در همينبازار درآيند چنانكه چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه بهصفا، چنانكه هفت بار از آن بازار گذشته باشند. چون از كوه مروه فرود آيندهمانجا بازارى است، بيست دكّان روى با روى باشند همه حجّام15 نشسته،موى سر تراشند چون عمره تمام شد و از حرم بيرون آيند. در اين بازاربزرگ، كه سوى مشرق است و آن را شوقالعطّارين گويند. بناهاى نيكو استو همه داروفروشان باشند. و در مكّه دو گرمابه است فرش آن سنگ سبز، كهفسان16 سازند. و چنان تقدير كردم كه در مكّه دو هزار مرد شهرى بيشنباشد، باقى قريب پانصد مرد غُربا و مُجاوران باشند. و در آن وقت خود قحطبود و شانزده من گندم به يك دينار مغربى بود و مبلغى از آنجا رفته بودند.
و اندر شهر مكّه اهل هر شهرى را از بلاد خراسان و ماوراءالنهر و عراقو غيره سراها بود، اما اكثر آن خراب بود و ويران. و خلفاى بغداد عمارتهاىبسيار و بناهاى نيكو كردهاند آنجا، و در آن وقت كه ما رسيديم، بعضى از آنخراب شده بود و بعضى مِلك ساخته بودند.
آب چاههاى مكّه، همه شور و تلخ باشد، چنانكه نتوان خورد، اما حوضهاو مَصانِع17 بزرگ بسيار كردهاند كه هر يك از آن به مقدار ده هزار ديناربرآمده باشد. و آن وقت به آبِ باران كه از درّهها فرود مىآيد پر مىكردهاند.و در آن تاريخ كه، ما آنجا بوديم تهى بودند. و يكى كه امير عَدَن بود، و او راپسرِ شاد دل مىگفتند، آبى در زير زمين به مكّه آورده بود، و اموال بسيار درآن صرف كرده، و در عرفات بر آن كشت و زرع كرده بودند، و آن آب را برآنجا بسته بودند و پاليزها ساخته، الاّ اندكى به مكّه مىآمد، و به شهرنمىرسيد. و حوضى ساختهاند كه آن آب در آنجا جمع مىشود، و سقّايان آنرا برگيرند و به شهر آورند و بفروشند. و به راه بُرقه به نيم فرسنگى چاهىاست كه آن را بئرالزّاهد گويند و آنجا مسجدى نيكو است و آب آن چاه خوشاست و سقّايان از آنجا نيز بياورند به شهر و بفروشند.
هواى مكّه عظيم گرم باشد. و آخر بهمن ماه قديم خيار و بادرنگ وبادنجان تازه ديدم آنجا. و اين نوبت چهارم كه به مكّه رسيدم، غرّه رجب سنهاثْنى و اربعين و اربع مائة تا بيستم ذى حجّه، به مكّه مجاور بودم. پانزدهمفروردين قديم انگور رسيده بود، و از رُستها به شهر آورده بودند، و در بازارمىفروختند، و اول ارديبهشت خربزه فراوان رسيده بود و خود همه ميوهها بهزمستان آنجا يافت شود و هرگز خالى نباشد.
صفت مسجدالحرام و بيت كعبه - گفتهايم كه خانه كعبه در ميان مسجدحرام و مسجد حرام در ميان شهر مكّه و طول آن از مشرق به مغرب است وعرض آن از شمال به جنوب.
اما ديدار مسجد قائمه نيست و رُكنها درماليده18 است تا به مدوّرى مايلاست، زيرا كه چون در مسجد نماز كنند، از همه جوانب، روى به خانه بايدكرد. و آنجا كه مسجد طولانىتر است، از باب ابراهيم عليهالسلام است تا بهباب بنىهاشم چهارصد و بيست و چهار ارش است. و عرضش از بابُالنَّدوه،كه سوى شمال است، تا به بابُالصفا، كه سوى جنوب است، و فراختر جايشسيصد و چهار ارش است. و به سبب مدوّرى جايى تنگتر نمايد و جايىفراختر، و همه گرد بر گردِ مسجد، سه رواق است. به پوشش، به عمودهاىرخام برداشتهاند. و ميان سراى را چهار سو كرده، و درازى پوشش كه بهسوى ساحتِ مسجد است به چهل و پنج طاق است و پهنايش به بيست و سهطاق. و عمودهاى رخام تمامت صد و هشتاد و چهار راست. و گفتند اينعمودها همه خلفا فرمودند از جانب شام به راه دريا بردن. و گفتند چون اينعمودها به مكّه رسانيدند، آن ريسمانها كه در كشتيها و گردونها بسته بودندو پاره شده بود، چون بفروختند از قيمت آن شصت دينار مغربى حاصل شد. واز جمله آن عمودها يكى در آنجاست كه بابُالنَدوّه گويند. ستوى سرخِرُخامى است. گفتند اين ستون را همسنگ دينار خريدهاند، و به قياس آن،يك ستون سه هزار من بود.
مسجد حرام را هيجده در است همه به طاقها ساختهاند بر سر ستونهاىرخام، و بر هيچكدام درى ننشاندهاند كه فراز توان كرد. بر جانب مشرق چهاردر است: از گوشه شمالى بابالنّبى، و آن به سه طاق است بسته، و هم بر اينديوار گوشه جنوبى، درى ديگر است كه آن را هم بابالنّبى گويند، و ميان آندو در صدارش بيش است و اين در به دو طاق است. و چون از اين در بيرونشوى بازار عطّاران است كه خانه رسول (ص) در آن كوى بوده است و بديندر به نماز اندر مسجد شدى. و چون ازين در بگذرى هم بر اين ديوار شرقىبابِ على، عليهالسّلام، است و اين، آن در است كه اميرالمؤمنين على،عليهالسّلام، در مسجد رفتى به نماز. و اين در به سه طاق است. و چون ازاين در بگذرى بر گوشه مسجد منارهاى ديگر است بر سرِ سعى، كه از آنمناره كه به باب بنىهاشم است تا بدين جا بيايد شتافتن، و اين مناره هم ازآن چهارگونه مذكور است. و بر ديوار جنوبى كه آن طول مسجد است هفتدر است: نخستين بر رُكن - كه نيم گرد كردهاند - بابُالدّقاقين است و آن بهدو طاق است، و چون اندكى به جانبِ غربى بر وى درى ديگر است، به دوطاق و آن را بابالفسّانين گويند و همچنان قدرى ديگر بروند بابالصّفاگويند، و اين در را پنج طاق است، و از همه، اين طاق ميانين بزرگتر است. وجانب او دو طاق كوچك. و رسولاللّه از اين در بيرون آمده است كه به صفّاشود و دعا كند. و عَتَبه19 اين طاق ميانى سنگى سفيد است عظيم، و سنگىسياه بوده است كه رسول (ص) پاى مبارك خود بر آنجا نهاده است و آنسنگ نقش قدم مبارك او گرفته، و آن نشان قدم را از آن سنگ سياه بريدهاندو در آن سنگ سفيد تركيب كرده، چنانكه سر انگشتهاى پا اندرون مسجددارد. و حجّاج بعضى روى بر آن نشان قدم نهند و بعضى پاى، تبرك را. و منروى بر آن نشان نهادن واجبتر دانستم. و از بابُالصفا سوى مغرب مقدارىديگر بروند، بابُالطّوى است، به دو طاق. و از آنجا مقدارى ديگر بروندى بهبابالتّمارين رسند، به دو طاق. و چون از آن بگذرند بابالمَعامِل، به دوطاق، و برابر اين سراىِ بوجهل است. كه اكنون مستراح است.
بر ديوار مغربى كه آن عرض مسجد است سه در است: نخست آنگوشهاى كه با جنوب دارد باب عُروة، به دو طاق است. و به ميانه اين ضلعباب ابراهيم عليهالسلام است به سه طاق. و بر ديوار شمالى - كه آن طولمسجد است - چهار در است: بر گوشه مغربى بابالوسيط است، به يك طاق،چون از آن بگذرى سوى مشرق بابالعجلة است، به يك طاق. و چون از آنبگذرى به ميانه ضلع شمالى بابالنّدوة است به دو طاق. و چون از آنبگذرى بابالمشاورة است به يك طاق. و چون به گوشه مسجد رسى شمالىمشرقى، درى است باب بنىشيبه گويند. و خانه كعبه به ميان ساحت مسجداست، مربّع طولانى، كه طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرقبه مغرب. طولش هفده ارش و بلند سى ارش است و عرض شانزده. و درِ خانهسوى مشرق است. و چون در خانه روند ركنِ عراقى بر دست راست باشد وركن حجرالاسود بر دست چپ. و ركن مغربِ جنوبى را ركن يمانى گويند. وركن شمالىِ مغربى را ركن شامى گويند.
و حجرالاسود در گوشه ديوار به سنگى بزرگ تركيب كردهاند، و در آنجانشاندهاند، چنانكه مردى تمام قامت بايستد و با سينه او مقابل باشد.
و حجرالاسود به درازى بدستى20 و چهار انگشت باشد، و به عرضهشت انگشت باشد، و شكلش مدوّر است. و از حجرالاسود تا در خانه چهارارش است. و آنجا را كه ميان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گويند. و درخانه از زمين به چهار ارش برتر است چنانكه مردى تمام قامت بر زمينايستاده بر عَتَبه رسد. و نردبان ساختهاند از چوب چنانكه به وقت حاجت درپيشِ در نهند، تا مردم بر آن روند و در خانه روند. و آن چنان است كه بهفراخى ده مرد بر پهلوى هم به آنجا برتوانند رفت و فرود آمد. و زمين خانه بلند است بدين مقدار كه گفته شد.
صفت در كعبه - در كعبه درى است از چوب ساج،به دو مصراع21 و بالاىدر شش ارش و نيم است. و پهناى هر مصراعى يك گز و سه چهار يك،چنانكه هر دو مصراع سه گز و نيم باشد. و روى در و درافزار هم، نبشته استو برآن نقرهكارى دايرهها و كتابتها22 نقاشى مُنَّبت23 كردهاند، و كتابتهاى بهزر كرده، و سيم سوخته24 در رانده، و اين آيت را تا آخر بر آنجا نوشته: «انّاوّل بيتٍ وُضِعَ للناسِ لَلَّذى بِبِكَّة»25 و دو حلقه نقرهگينِ بزرگ از غزنينفرستادهاند بر دو مصراع در زده، چنانكه دست هر كس كه خواهد بدان نرسد ودو حلقه ديگر نقرهگين خردتر از آن هم بر دو مصراع در زده، چنانكه دست هركس كه خواهد بدان رسد. و قفلى بزرگ از نقره بر اين دو حلقه زيرينبگذرانيده كه بستن در به آن باشد، و تا آن قفل برنگيرند در گشوده نشود.
صفت اندرون كعبه - عرض ديوار يعنى ثخانتش26 شش شِبْر27 است. وزمين خانه را فرش از رُخام است، همه سفيد. و در خانه سه خلوت كوچكاست بر مثال دكّانها: يكى در مقابل در و دو بر جانبِ جنوب و شمال ستونهاكه در خانه است و در زير سقف زدهاند همه چوبين است، چهار سو تراشيده،از چوب ساج الاّ يك ستون كه مدوّر است و از جانب شمال تخته سنگىرُخام سرخ است طولانى كه فرش زمين است و مىگويند كه رسول صلىاللّهعليه و اله بر آنجا نماز كرده است و هر كه آن را شناسد جهل كند كه نماز برآنجا كند. و ديوار خانه همه به تختههاى رخام پوشيده است از الوان. و برجانب غربى شش محراب است از نقره ساخته، و به ميخ بر ديوار دوخته، هريكى به بالاى مردى به تكلّف بسيار، از زركارى و سواد سيمسوخته و چناناست كه اين محرابها از زمين بلندتر است و مقدار چهار ارش ديوار خانه اززمين برتر، ساده است و بالاتر از آن همه ديوار از رخام است و تا سقف بهتفاوت و نقاشى كرده، و اغلب به زر پوشيده هر چهار ديوار. و در آن سهخلوت، كه صفت كرده شد، كه يكى در ركن عراقى است و يكى در ركن شامىو يكى در ركن يمانى، در هر بيغوله28 دو تخته چوبين به مسمار29 نقره برديوارها دوختهاند، و آن تختهها از كشتى نوح، عليهالسلام، است. هر تختهپنج گز طول و يك گز عرض دارد. و در آن خلوت كه قفاى30 حجرالاسوداست ديباى سرخ دركشيدهاند و چون از در خانه در روند، بر دست راست،زاويه خانه، خانه چهارسو كردهاند مقدار سه گز در سه گز و در آنجادرجهاى31است كه آن راه بام خانه است. و درى نقرهگين به يك طبقه، برآنجا نهاده، و آن را بابُالرّحمة خوانند. و قفلى نقرهگين بر او نهاده باشد. وچون بر بام شدى درى ديگر است افكنده همچون در بامى. هر دو روى آن درنقره گرفته و بام خانه به چوب پوشيده است و همه پوشش را به ديبا در گرفته،چنانكه چوب هيچ پيدا نيست. و بر ديوار پيش خانه از بالاى چوبها كتابهاىاست زرين بر ديوار آن دوخته، و نام سلطان مصر بر آنجا نوشته - كه مكّهگرفته، و از دست خلفاى بنى عباس بيرون برده - و آن المعزّالديناللّه بودهاست.
و چهار تخته نقرهگين بزرگ ديگر هست برابر يكديگر هم بر ديوار خانهدوخته به مسمارهاى نقره و بر هر يك نام سلطانى از سلاطين مصر نوشته كههر يك از ايشان به روزگار خود، آن تختهها فرستادهاند.
و اندر ميان ستونها سه قنديل نقره آويخته است، و پشت خانه به رُخاميمانى پوشيده است كه همچون بلور است. و خانه را چهار روزن است، بهچهار گوشه، و بر هر روزنى از آن، تختهاى آبگينه نهاده كه خانه بدان روشناست و باران فرو نيايد و ناودان خانه از جانبِ شمال است بر ميانه جاى. وطول ناودان سه گز است و سرتاسر به زر نوشته است.
و جامهاى كه خانه بدان پوشيده بود سپيد بود، و به دو موضع طراز32داشت. طِرازى را يك گز33 عرض و ميان هر دو طراز ده گز به تقريب و زير وبالا به همين قياس، چنانكه به واسطه دو طراز عُلُوّ34 خانه به سه قسمت بود،و هر يك به قياس ده گز. و بر چهار جانب جامه35 محرابهاى رنگين بافتهاندو نقش كرده، به زر رشته و پرداخته، و بر هر ديوارى سه محراب: يكى بزرگدر ميان و دو كوچك در دو طرف، چنانكه بر چهار ديوار دوازده محراباست بر آن خانه. بر جانب شمال، بيرون خانه ديوارى ساختهاند مقدار يك گزو نيم و هر دو سر ديوار تا نزديك اركان خانه برده، چنانكه اين ديوارمقوَّس36 است چون نصف دايرهاى و ميانجاى اين ديوار از ديوار خانه مقدارپانزده گز دور است. و ديوار و زمين اين موضع را مُرخّم37 كردهاند به رخامملوّن و منقّش، و اين موضع را حجر گويند.
و آب ناودان بام خانه در اين حجر ريزد. و در زير ناودان تخته سنگىسبز نهاده است، بر شكل محرابى، كه آب ناودان بر آن افتد. و آن سنگچندان است كه مردى بر آن نماز تواند كردن.
و مقام ابراهيم عليهالسلام از خانه سوى مشرق است و آن سنگى است كهنشان دو قدم ابراهيم، عليهالسلام، بر آنجاست. و آن را در سنگى ديگر نهادهاست، و غلافِ38 چهار سو كرده، كه به بالاى مردى باشد از چوب، به عملِ39هر چه نيكوتر و طبلهاى نقره بر او زده و آن غلاف را دو جانب به زنجيرها درسنگهاى عظيم بسته و دو قفل بر آن زده تا كسى دست بدان نكند. و ميان مقامو خانه سى ارش است.
بئر40 زمزم از خانه كعبه هم سوى مشرق است، و بر گوشه حجرالاسوداست. و ميانه بئر زمزم و خانه چهل و شش ارش است. و فراخى چاه سه گز ونيم در سه گز و نيم است. و آبش شورى دارد ليكن بتوان خورد. و سر چاه راحظيره كردهاند از تختههاى رخام سفيد، بالاى آن دو اَرَش. و چهار سوىخانه زمزم آخُر41ها كردهاند كه آب در آن ريزند و مردم وضو سازند. و زمينخانه زمزم را مُشَبَّك42 چوبين كردهاند تا آب كه مىريزند فرود مىرود. ودرِ اين خانه سوى مشرق است.
و برابر خانه زمزم هم از جانب مشرق خانهاى ديگر است مربّع، و گنبدىبر آن نهاده، و آن سِقايةالحاجّ43 گويند، اندر آنجا خمها نهاده باشد كه حاجياناز آنجا آب خورند. و از اين سقايةالحاجّ سوى مشرق خانهاى ديگر استطولانى و سه گنبد بر سر آن نهاده است و آن را خِزانَةُالزّيت44 گويند، اندر اوشمع و روغن و قَناديل باشد و گرد بر گرد خانه كعبه، ستونها فرو بردهاند، و برسر هر دو ستون چوب افكنده و بر آن تكلّفات كرده، از نقارت45 و نقش. و برآن حلقهها و قلابها آويخته، تا به شب شمعها و چراغها بر آنجا نهند و قنديلآويزند و آن را مَشاعِل46 گويند. و ميان ديوار خانه كعبه و اين مشاعل - كهذكر كرده شد - صد و پنجاه گز باشد و آن طوافگاه است. و جمله خانهها كه درساحتِ مسجدالحرام است، بجز كعبه معظّمه، شَرِّفها اللّه تعالى، سه خانه است:يكى خانه زمزم، و ديگر سقايةالحاجّ و ديگر خزانةالزّيت. و اندر پوشش كهبر گردِ مسجد است پهلوى ديوار صندوقهاست از آن هر شهرى، از بلاد مغربو مصر و شام و روم و عراقين و خراسان و ماوراءالنّهر و غيره.
و به چهار فرسنگى از مكّه ناحيتى است از جانب شمال، آن را بُرقهگويند. امير مكّه آنجا نشيند، با لشكرى كه او را باشد. و آنجا آب روان ودرختان است، و آن ناحيتى است در مقدار دو فرسنگ طول و همين مقدارعرض.
و من در اين سال از اول رجب به مكّه مجاور بودم. و رسم ايشان استكه مدام در ماه رجب هر روز در كعبه بگشايند، بدان وقت كه آفتاب برآيد.
صفت گشودن در كعبه، شرفّهااللّه تعالى - كليد خانه كعبه گروهى از عربدارند كه ايشان را نبى شَيْبَه گويند، و خدمت خانه ايشان كنند و از سلطانمصر ايشان را مشاهره و خلعت بود. و ايشان را رئيسى است كه كليد به دستاو باشد و چون او بيايد پنج شش كس ديگر با او باشند. چون بدانجا رسند، ازحاجيان، مردى ده برند و آن نردبان - كه صفت كرديم - برگيرند و بياورند وپيش در نهند و آن پير بر آنجا رود، و بر آستانه بايستد. و دو تن ديگر بر آنجاروند و جامه و ديباى در را باز كنند، يك سر از آن يكى از دو مرد بگيرد، وسرى مردى ديگر، همچون لُبادهاى كه آن پير را بپوشند كه در مىگشايد. و اوقفل بگشايد و از آن حلقهها بيرون كند. و خلقى از حاجيان پيشِ در خانهايستاده باشند و چون در باز كنند ايشان دست به دعا برآرند و دعا كنند. و هركه در مكّه باشد چون آواز حاجيان بشنود داند كه درِ حرم گشودند، همه خلقبه يكبار به آوازى بلند دعا كنند چنانكه غلغلهاى عظيم در مكّه افتد. پس آنپير در اندرون شود - و آن دو شخص همچنان آن جامه مىدارند - او دوركعت نماز كند، و بيايد، و هر دو مصراعِ در باز كند، و بر آستانه بايستد، وخطبه برخواند، به آوازى بلند، و بر رسولاللّه(ص) صلوات فرستد، و بر اهلبيت او. آن وقت آن پير و ياران او بر دو طرف در خانه بايستند و حاجّ دررفتن گيرند و به خانه در مىروند و هر يك دو ركعت نماز مىكنند و بيرونمىآيند تا آن وقت كه نيمروز نزديك آيد. و در خانه كه نماز كنند رو به دركنند، و به ديگر جوانب نيز رواست. وقتى كه خانه پر مردم شده بود كه ديگرجايى نبود كه در روند، مردم را شمردم، هفتصد و بيست مرد بودند.
مردم يمن كه به حج آيند، عامه آن، چون هندوان، هر يك لُنگى بربسته ومويها فرو گذاشته، و ريشها بافته، و هر يك كتاره47 قطيفى48، چنانكههندوان، در ميان زده - و گويند اصل هندوان از يمن بوده است و كتاره قتالهبوده است معرّب كردهاند - و در ميان شعبان و رمضان و شوال روزهاىدوشنبه و پنجشنبه و آدينه در كعبه بگشايند. و چون ماه ذىالقعده درآيدديگر در كعبه باز نكنند.
عُمره جِعرانه - به چهار فرسنگى مكّه، از جانب شمال، جايى است آن راجعرانه گويند. مصطفى (ص) آنجا بوده است كه با لشكرى. شانزدهمذىالعقده از آنجا احرام گرفته است و به مكّه آمده و عمره كرده. و آنجا دوچاه است: يكى را بئرالرسول گويند، و يكى را بئر علىّبن ابىطالب، صلواتاللّه عليهما. و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد. و ميان هر دو چاه ده گز باشدو آن سنّت بر جاى دارند و بدان موسم، آن عمره بكنند. و نزديك آن چاه كوهپارهاى است كه بدان موضع گَو49ها در سنگ افتاده است همچو كاسههاگويند. پيغمبر (ص) به دست خود در آن گَوها آرد سرشته است و خلق كه آنجاروند در آن گَوها آرد سرشتهاند با آب آن چاهها. و همانجا درختان بسياراست، هيزم بكنند و نان بپزند و تبرّك را به ولايتها برند. و هم آنجا كوهپارهاى بلند است كه گويند بلال حبشى بر آنجا بانگ نماز گفته است. مردم برآنجا روند و بانگ نماز گويند. و در آن وقت كه من آنجا رفتم غلبهاى بود، كهزيادت از هزار شتر عمارى در آنجا بود، تا به ديگر چه رسد.
و از مصر تا مكّه بدين راه كه اين نوبت آمدم سيصد فرسنگ بود. و ازمكّه تا يمن دوازده فرسنگ. و دشت عرفات در ميان كوههاى خُرد است چونپشتهها. و مقدارِ دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشتمسجدى بوده است كه ابراهيم، عليهالسلام، كرده است. و اين ساعت منبرىخراب از خشت مانده است و چون وقت نماز پيشين شود. خطيب بر آنجا رودو خطبه جارى كند. پس بانگ نماز بگويند و دو ركعت نماز به جماعت، بهرسم مسافران، بكنند و هم در وقت قامتى نماز بگويند و دو ركعتِ ديگر نمازبه جماعت بكنند پس خطيب بر شتر نشيند و به سوى مشرق بروند به يكفرسنگى آنجا كوهى خُرد سنگى است، كه آن را جبلالرّحمة گويند، بر آنجابايستند و دعا كنند تا آن وقت كه آفتاب فرو رود.
و پسر شاد دل كه امير عدن بود آب آورده بود از جاى دور، و مال بسياربر آن خرج كرده، و آب را از آن كوه آورده، و به دشت عرفات برده، و آنجاحوضها ساخته، كه در ايام حج پر آب كنند تا حاجّ را آب باشد. و هم اين پسرشاد دل بر سر جبلالرّحمة چهار طاقى ساخته عظيم، كه روز و شب عرفات،بر گنبد آن خانه چراغها و شمعهاى بسيار بنهند كه از دو فرسنگ بتوان ديد.چنين گفتند كه امير مكّه از او هزار دينار بستد كه اجازت داد تا آن خانهبساخت.
نهم ذىالحجّه سنه اثنى و اربعين و اربع مائة حجّ چهارم به يارى خداى،تعالى، بگزاردم و چون آفتاب غروب كرد، حاجّ و خطيب از عرفاتبازگشتند، و يك فرسنگ بيامدند تا به مشعرالحرام. و آنجا را مُزدَلفة گويند.بنايى ساختهاند خوب همچون مقصوره كه مردم آنجا نماز كنند و سنگ رجمرا كه به منى اندازند از آنجا برگيرند. و رسم چنان است كه آن شب، يعنى شبعيد، آنجا باشند، و بامداد نماز كنند، و چون آفتاب طلوع كند، به مِنى روند. وحاجّ آنجا قربان كنند. و مسجدى بزرگ است آنجا كه آن مسجد را خيفگويند. و آن روز خطبه و نماز عيد كردن به منى رسم نيست و مصطفى (ص)نفرموده است. روز دهم به منى باشند و سنگ بياندازند - و شرح آن درمناسك حج گفتهاند - دوازدهم ماه هر كس كه عزم بازگشتن داشته باشد هماز آنجا بازگردد و هر كه به مكّه خواهد بود با مكّه رود.
پس از آن اعرابى شتر كرايه گرفتم تا لحسا، و گفتند از مكّه تا آنجا بهسيزده روز روند. وداع خانه خداى، تعالى، كردم. روز آدينه نوزدهمذىالحجّه سنه اثنتين و اربعين و اربع مائة، كه اول خرداد ماه قديم بود، هفتفرسنگ از مكّه برفتيم مرغزارى بود».(6)
پى نويس ها
1- راهنما، بلدراه.
2- چابك، زرنگ.
3- در معرض خطر، مخاطره.
4- ديواربست، چهار ديوارى، محوطهاى با ديوار كوتاه.
5- پنج پهلو، سطح پنج گوشه.
6- مرمر.
7- بازداشت، ممانعت.
8- بدرقه، نگهبانى و راهنمايى.
9- شتر تندرو.
10- نماز عصر.
11- استوار، محكم.
12- ستون كه براى تعيين مسافت در هر هزارگام نصب شود.
13- لُنگ، جامهاى كه نيمه تن بدان پوشانند.
14- چرخش و گرد چيزى گشتن.
15- حجامت كننده، در اينجا به معنى سر تراش.
16- سنگى كه بدان كارد و شمشير تيز كنند.
17- آبگير
18- گرد، مدور، منحنى
19- آستانه در
20- يك وجب
21- لنگه، لخت
22- كتيبهها
23- كندهكارى در چوب
24- نقره خالص و پاك و نرم
25- سوره عمران - آيه 90
26- ستبرى، كلفتى
27- وجب
28- كنج و گوشهاى در خانه
29- ميخ آهنين
30- آن سوىِ، پس پشت
31- پله، پلكان
32- حاشيه و كناره
33- واحد طول
34- بلندى
35- روپوش
36- كمانى، خميده
37- از مرمر ساخته شده، ساخته شده از رخام.
38- پوشش
39- كار، صنعت
40- چاه
41- حوضچه سنگى يا چوبى براى آب
42- سوراخ سوراخ
43- خانهاى مربع شكل، در آن خانه خمها مىنهادهاند تا حاجيان آبنوشند
44- خانهاى مستطيل شكل كه در آن شمع و قنديل نگهدارى مىكردند
45- كندهكارى در چوب
46- چراغدان
47- قتاله، قدّاره، نوعى شمشير پهن
48- منسوب به قطيف
49- حفره، گودال، چاله
حسان العجم افضل الدين بديل ابراهيم بن على خاقانى شروانى يكى ازشاعران بزرگ ايران است كه در قرن ششم هجرى مى زيست. خاقانى باوساطت ابوالعلاى گنجوى استاد و پدر زنش به دربار خاقان كبير منوچهر بنفريدون شروانشاه راه يافت و به خاقانى ملقب شد. او پيش از آن حقايقىتخلص مىكرد. اقامت در دربار براى خاقانى دردسرهايى به دنبال داشت تاجايى كه مورد سوءظن واقع شد. نخست از مسافرتش به مكّه مانع شدند، وسپس به حبس نيز افتاد. سرانجام پس از آخرين سفرش به مكّه در سال 569ه ق به سبب مرگ فرزند و رنج زندگى، گوشهگيرى اختيار كرد و در تبريزاقامت گزيد و در همانجا درگذشت.
مثنوى تحفةالعراقين كه متجاوز از سه هزار بيت است به نام جمالالدينابوجعفر محمد بن على اصفهانى وزير صاحب مرسل سروده شده است و آنشرح نخستين سفر خاقانى به مكّه و عراقين (عراق عجم و عراق عرب) استو در آن ضمن وصف شهرها و ولايتها، ذكرى از حالات رجال و بزرگان علمو ادب را به ميان مىآورد و آداب و رسوم را نيز متذكر مىشود و در آخرابياتى در شرح حال خود نيز مىآورد.
اشعار تحفةالعراقين، پيچيده و مغلق و محتاج شرح و بسط و تفسير است.در سال 1333 ه ش اين اثر با شرح و تعليقات مفصل دكتر يحيى قريب بهچاپ رسيد. در اين گزارش بخشهايى از تحفةالعراقين كه مربوط به مكّه ومدينه است از چاپ دوم مصحح دكتر قريب نقل مىشود. هر جا كه لازم باشدكلمات، اصطلاحات و تعابير پيچيده در پاورقى توضيح داده خواهد شد.
تحفة العراقين
خاقانى شرح سفر خويش را از شروان آغاز كرده است سپس دربارهقهستان و قطاعالطريق آن حوالى و قلعه قهستان و اهل صنعت و حرفه آننواحى سخن گفته است. خاقانى از آنجا باز به شروان مراجعت كرده و عزمسفر مكّه كرده است. در اين راه سختيهاى بسيار تحمل كرده است از جمله برسر خاتم يك انگشتر كه خواجه جمالالدين محمد موصلى ملكالوزرا به اوعطا كرده بود رنجها كشيد، زيرا شاه - شروان آن انگشترى از او طلب كرده واو ناچار به واگذارى آن انگشتر بوده است. در اوج غم و غصه حضرتخضر(ع) را مىبيند كه به او انگشترى ديگرى مىبخشد. بخش گفتگوهاىخاقانى و خضر عليهالسلام از بخشهاى بسيار زيباى تحفةالعراقين است. پساز اين گفتگوهاست كه خاقانى شرح سفر خود را آغاز مىكند و از بغداد ودجله و دارالخلافه مىگويد. سپس در نجف به زيارت مشهد مقدس حضرتعلى(ع) مىرود و سپس از باديه و بطحا مىگويد:
در عرصه باديه نهى روى
نه باديه بل رياض خود روى
چون وادى ايمن از كرامت
همشيره وادى قيامت
چون آينه برق زن سرابش
چون شانه انگبين خوش آبش
×××
آن بطحا بين به رنگ دريا
وان ناقه رونده زورقآسا
افسرده كه ديد بحر مطلق؟
بر خشك روان كه ديد زورق؟
بر ناقه نگر كجاوه راه
بر پشت بنات نعش بين ماه
در وجد شده نفوس در حال
ز آواز درآى و بانگ خلخال
و سپس در صفت احرامگاه گويد:
آيى به حوالهگاه احرام
ميقاتگه خواص اسلام
اعمال مناسك ار ندانى
از مجتهدانش بازخوانى
بينى نقباى عرش صف صف
ايستاده ميان قاع صف صف
كرده سپه ملايك از پر
بر عالم سايبان اخضر
افكنده مهان حمايل از بر
بنهاده سران عمامه از سر
لبيك عبارت برونشان
سبحانك اشارت درونشان
برخاسته يكسر از سر جان
چون خاستگان صور عريان
از شاخ به ماه دى تهىتر
اما ز بهار نو بهىتر
عريانى هست زيب مردان
عريان تيغست روز ميدان
از خلد برهنه آمد آدم
ايمان نه برهنه خواندهاى؟
دريا ز مجرّدى صفا يافت
گوهر ز برهنگى بها يافت
قرآن نه به جلد سرفراز است
مصحف ز غلاف بىنياز است
مردان كه به صبح دين نمايند
در زير لباس درنيايند
در صفت عرفات و تراكم خلق
زآنجا كه عنان دل بپيچى
راه عرفات را بسيجى
آيى به پناهگاه بشرى
دشت عرفات و ركن اعلى
آن مقصد عزم ره نوردان
آن غايت كار نيكمردان
دهليز سراچه الهى
دهليز چه؟ صدر پادشاهى
ماتمگه راندگان برونش
دولتگه خواندگان درونش
بيرون و درونش هست ماناك
دامان اثير و جيب افلاك
زين سو همه حيرت آورد بر
زآن سو به جوار حق كشد سر
اين دار خلاف و دير خذلان
آن شطّ امان و خطّ ايمان
خلق دو سراى حاضر آنجا
ميعاد و معاد ظاهر آنجا
سپس از صف در صف افراد گوناگون مىگويد:
صف صف فقراى نيستى جوى
از يغنهم اللّه آب در جوى
×××
صف صف علماى شرع پيراى
در بوته شرع نفس پالاى
× × ×
صف صف ز غزات نصرت آثار
حزباللّه گاه حرب كفّار
و آنگاه از جبلالرحمه گويد:
پس بر سر كوه رحمت آيى
آن قبّه عهد آشنايى
ادم برش فراز رفته
طاق آمده جفت باز رفته
جودى همه ساله در طوافش
العبد نوشته كوه قافش
نز روى بلندى از پى نور
دندانه تيغ او سر طور
بر هر كمريش طور طرفست
سنگش زر صرف و سنگ صرفست
و در صفت مزدلفه گويد:
زانسو چو تمام شد عيارت
بر مزدلفه است مزد كارت
آن جاى اجابت دعاهاست
ملجاء انابت از خطاهاست
در صفت مشعرالحرام
زانجا چو شروع شد تمامت
راهست به مشعرالحرامت
انبُه بينى چو روز محشر
از معشر جنّ و انس مشعر
در گوش تو آيد از مسالك
آواز رو آر از ملايك
در صفت جمره
زانجا سوى جمره دركشى راه
از شعله عشق بركشى آه
مردم همه سنگبار بينى
ديوان همه سنگسار بينى
روح از پى قهر دشمنانش
عرّاده نهاده در ميانش
سنگى كه ز دستها بجسته
پيشانى اهرمن شكسته
هر سنگ در آن مبارك اوطان
چون نجم شهاب و رجم شيطان
در صفت منى
بينى ز مى منى زحل سان
مرّيخ سلب ز خون قربان
خاكش همه شام رنگ و گلگون
سرخىّ شفق گرفته از خون
خوابى كه خليل ديد شبگير
جز در بر او نكرده تعبير
هر پيشكشى كه او نهاده
حق كرده مزيد و باز داده
در تعريف مكّه معظمه
زانجا ره مكّه پيش گيرى
تعريف ز مكّه بيش گيرى
سطح دومين ز حرز عالم
مكّه است ز بعد اسم اعظم
در سايه مكّه چون نشستى
از سايه خاك باز رستى
پاكان كه طريق مكّه پويند
بسماللّه و بسم مكّه گويند
مكّه به كمانت آسمانست
كعبه به محلّ قطب از آنست
كعبه وطن اندرو گزيده
بحرى به جزيره در خزيده
گويى كه به كنج تنگ پهنا
گنجى است نهاده آشكارا
عرشى كه فلك به ساق دارد
سر بر سر كعب كعبه آرد
در تعريف كعبه معظمه
گردون بينى به طمع گوهر
چون غوّاصان شده نگون سر
پرداخته حوضها جنان را
سقّا شده حور تشنگان را
بسته كمر نياز جانها
در باز گشاده آسمانها
از يا رب رهروان يكايك
ايوان فلك شده مشبّك
خسته شده ز آه عاشقانه
بام نهم آبگينه خانه
مرد از پى راه كعبه تازد
آن طفل بود كه كعب بازد
از جان سازى نثار گردش
برگردى هفت بار گردش
بينى به چهار ركن گردان
در هفت طواف هفت مردان1
در صفت حجرالاسود
بينى حجرش بلال كردار
بيرون سيه و درون پر انوار
آن سنگ زر خلاصه دين
بر چهره كعبه خال مشكين
نور است در آن سواد پنهان
چون در ظلمات آب حيوان
خلقان همه در برش گرفته
بوسيده ولى كَسَشْ نسفته
تا روز قيام تا بدين سان
قائم بينى به امر يزدان
از سنگ سيه چو بازگردى
زى زمزم راه درنوردى
در صفت زمزم
زآنجا گذرت به زمزم افتد
چشمت به سواد اعظم افتد
بينى ثقلين عالم خاك
استاده فراز چشمه پاك
از بس كشش رسن به هر گاه
دندانه شده دهانه چاه
در صفت ناودان زرّين
با تشنهدلان براى تسكين
آيى سوى ناودان زرّين
بينى همه بحرها كم و كاست
با ريزش نم كه ناودان راست
بام فلك است بهر تمكين
محتاج به ناودان زرّين
در صفت مروه و صفا گويد:
پس هم بزمان ز سر كنى پاى
آرى سوى مروه و صفا راى
از سنگ صفا، صفا پذيرى
مُروا ز جمال مروه گيرى
بينى دو برادران همخوى
يكرنگ هميشه روى در روى
چون جوزا فرق سر گشاده
از يك مادر دوگانه زاده
در صفت عمره
زانجا به مقام عمره تازى
از عمره طراز عمر سازى
آنجا بينى مقام محمود
آنجا يابى كمال مقصود
آخر عمل از مناسك اين است
آن ديوان را فذلك اين است
خطاب به كعبه معظمه
در جمله قرار عالم از تست
اجزاى زمين فراهم از تست
گر نقل كنى ز منزل خاك
از هم بشود مفاصل خاك
سنگ تو اساس هشت مأوى است
چاه تو پناه هفت درياست
سنگ تو ز صد هزار كان به
جسم تو ز صد هزار جان به
چون از تو حيات خلق دانم
حاشا كه ترا جماد خوانم
در صفت مدينه منوره
چون طلعت كعبه ديده باشى
در ظلّ وى آرميده باشى
زانجا ورق مدينه خوانى
ده روز بيك زمان برانى
بنياد مدينه سدّ دنياست
حيّاها اللّه حيات جانهاست
هفت اجرامش ز روى تعظيم
خوانند خديو هفت اقليم
راتب خور او عراق و ارّان
اجراكش خدمتش خراسان
روم است ستانه روب جاهش
چين است نثار چين راهش
تركستان گردنش نهاده
قسطنطين سرگزيت داده
هندو خزرش دو حلقه در گوش
اين قُندز دار و آن فنك پوش
مصر و يمن از حواشى او
با شام و حجاز خويشى او
آن مقصد هودج رسالت
آن مهبط مركب جلالت
بيتالشّرف اختر سخارا
دارالكتب آيت وفا را
دهرش به جنان فرو نهاده
آن روضه جان درو نهاده
جز ديده شش جهت مخوانش
آن جوهر نور در ميانش
چون نقطه باء بسم ذاتش
سه عالم علم در صفاتش
در اينجا خاقانى در ستايش مرقد معظم و تربت مكرم حضرت رسول (ص)گويد:
بينى حرم محمّدى را
ديوانگه سرّ سرمدى را
خاكش ز چهارم آسمان به
ذاتش ز مسيح جاودان به
آن از سبكى فلك نشين است
وين بهر كمال در زمين است
از اينجا ديگر همه گفتگو با پيامبر است:
ما اعظم شأنك اى مظفر
ما اكرم وجهك اى مطهّر
اى عشر عطاى تو به يكدم
صد ساله خراج هر دو عالم
اى دين تو ميخ هفت پرده
تلقين تو مرده زنده كرده
و
بودم بسواد ناسپاسان
بر دست غرور ناشناسان
چون ياوگيان گرفته مأوى
در حومه جهل و خيل سودا
ديدم كه ولايت نياز است
ترك طمع و فرنگ آز است
بگريختم اندر آستانت
در شهرستان راستانت
از آب و هواى حرص رستم
از قحط و وباى نفس جستم
باز آمدم از براى تمكين
در پيش تو نيمروى خاكين
كردم ز درت گريز را ساز
هم بر در تو گريختم باز
و سخن در مدينه منوره را به سوگند خاتمه مىدهد:
سوگند به هشت خلد عالم
يعنى به جمالت اى مكرم
سوگند به كوثر روانبخش
يعنى به حديثت اين جهانبخش
سوگند به ذات ليلةالقدر
يعنى به عذارت اى جهان صدر
سوگند به حرز عمر پيوند
يعنى به مديحت اى خداوند
گر تا سخن از ضمير زايد
خاقانى جز ترا ستايد
پس از اين سخن از شام است و مرصل و بازگشت خاقانى به شروان.(7)
پى نويس
1- هفت مردان عبارتند از: نقبا - نجبا - اوتاد - ابدال - غوث - قطب -اوليا.
سعدى
شيخ مشرفالدين مصلحبن عبداللهبن مشرف سعدى شيرازى كه در حدودسال 606 هجرى متولد شد در سال 620 يا 621 هجرى براى اتمام تحصيلاتبه بغداد رفت و بعد از طى مراحل تحصيلى، سفرهاى طولانى خود را درحجاز و شام و لبنان و روم آغاز كرد. خود او مىگويد:
در اقصاى عالم بگشتيم بسى
بسر بردم ايام با هر كسى
تمتع بهر گوشهاى يافتم
ز هر خرمنى خوشهاى يافتم
اين سفر كه در حدود سال 620 آغاز شده بود مقارن سال 655 با بازگشتسعدى به شيراز پايان يافت. بعد از آن نيز باز سعدى يكبار سفرى به مكه كردو از راه تبريز به شيراز بازگشت كه در ساله ششم از آثار منثور شيخ به اينسفر اشاره شده است.
سعدى حاصل سفرهاى خود را در دو كتاب بوستان و گلستان به نظم و نثر ودر قالب حكاياتى شيرين عرضه كرده است. در گلستان در چند حكايت سخناز حج و حجاج است. با توجه به آنكه به نوعى بوستان و گلستان سفرنامهسعدى است، چند حكايت از گلستان را در اينجا نقل مىكنيم:
«شيادى گيسوان برتافت كه من علويم و با قافله حجاز به شهر درآمد كه ازحج مىآيم و قصيدهاى پيش ملك برد كه من گفتهام. يكى از ندماى ملك كهدر آن سال از سفر آمده بود گفت من او را در عيد اضحى در بصره ديدمحاجى چگونه باشد. ديگرى گفت پدرش نصرانى بود در ملاطيه، علوى ازكجا باشد و شعرش را در ديوان انورى يافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفىكنند كه چندين دروغ چرا گفت. گفت اى خداوند روى زمين سخنى ديگربگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت كه فرمايى سزاوارم. گفت آن چيست؟
گفت:
غريبى گرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ
گرازبنده لغوى شنيدى مرنج
جهانديده بسيار گويد دروغ
ملك بخنديد و گفت از اين راستتر سخن در عمر خود نگفتهاى فرمود تاآنچه مأمول1 اوست مهيا دارند تا به دلخوشى برود.»(8)
«درويشى» ديدم كه سر بر آستان كعبه نهاده و روى بر زمين مىماليد ومىناليد و مىگفت: يا غفور و يا رحيم تو دانى كه از ظلوم چه آيد كه تو راشايد
عذر تقصير خدمت آوردم
كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت و من بنده اميدآوردهام نه طاعت و به در يوزه2 آمده نه به تجارت.
گر كشى ور جرم بخشى روى و سر بر آستانم
بنده را فرمان نباشد هر چه فرمايى بر آنم
× × ×
بر در كعبه سائلى ديدم
كه همىگفت و ميگرستى خوش
مىنگويم كه طاعتم بپذير
قلم عفو بر گناهم كش(9)
«شبى در بيابان مكّه از غايت بىخوابى پاى رفتنم نماند، سر بنهادم و شتربانرا گفتم دست از من بدار
پاى مسكين پياده چند رود
كز تحمّل ستوه شد بُختى3
تا شود جسم فربهى لاغر
لاغرى مرده باشد از سختى
گفت اى برادر حرم در پيش است و حرامى از پس، اگر رفتى بردى و اگرخفتى مُردى
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت
شب رحيل، ولى ترك جان ببايد گفت»(10)
«پيادهاى سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد، همراه ما شد وخرامان همىرفت و مىگفت
نه بر شترى سوارم نه چو خر به زير بارم
نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشانى معدوم ندارم
نفسى مىزنم آسوده و عمرى به سر آرم
اشتر سوارى گفتش اى درويش كجا مىرودى برگرد كه بسختى بميرى. نشنيدو قدم در بيابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسيديم توانگر را اجل فرارسيد. درويش به بالينش آمد و گفت: ما به سختى نمرديم و تو بر بُختىبمردى.
شخصى همه شب بر سر بيمار گريست
چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست
اى بسا اسب تيزرو كه بماند
خرك لنگ جان به منزل برد
بس كه در خاك تندرستان را
دفن كردند و زخم خورده نمرد(11)
«وقتى در سفر حجاز طايفهاى جوانان صاحبدل همدم من بودند و همقدم.وقتها زمزمه كردندى و بيتى چند محققّانه بگفتندى و عابدى در سبيل منكرحال درويشان بود و بىخبر از درد ايشان، تا برسيديم به نخيل بنى هلال،كودكى از حىّ عرب بدر آمد و آوازى برآورد كه مرغ هوا از طيران درآوردو اشتر عابد را ديدم كه به رقص اندر آمد و عابد را بينداخت و راه بيابانگرفت. گفتم اى شيخ سماع در حيوان اثر كرد و ترا همچنان تفاوتى نمىكند.
دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى
تو خو چه آدميى كز عشق بى خبرى
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نيست ترا كژ طبع جانورى
× × ×
به ذكرش هر چه بينى در خروش است
دلى داند درين معنى كه گوش است
نه بلبل بر گلش تسبيحخوانى ست
كه هرخارى به تسبيحش زبانى ست»(12)
«خرقهپوشى در كاروان حجاز همراه ما بود. يكى از امراى عرب مر او را صددينار بخشيده بود تا نفقه عيال كند. ناگاه دزدان خفاجه4 بر كاروان زدند وپاك ببردند. بازرگانان گريه و زارى كردن گرفتند و فرياد بىفايده برآوردن
گر تضرع كنى و گر فرياد
دزد زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درويش ك برقرار خود مانده بود و تغيّر در او نيامده. گفتم مگر آنمعلوم ترا نبردند؟ گفت بلى بردند وليكن مرا با آن چندان الفتى نبود كه بهمفارقت آن خسته دل باشم.
نبايد بستن اندر چيز و كس دل
كه دل برداشتن كارى ست مشكل»(13)
«سالى نزاع در ميان پيادگان حاج افتاد و داعى هم در آن سفر پياده بود.انصاف، در سر و روى يكديگر افتاديم و داد فسق و جدال بداديم،كجاوهنشينى را شنيديم كه با عديل خود همىگفت: يا للعجب! پياده عاج چونعرصه شطرنج به سر مىبرد فرزين5 مىشود، يعنى به از آن مىشود كه بود وپيادگان حاج عرصه باديه به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
كو پوستين خلق به آزار مىدرد
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك
بيچاره خار مىخورد و بار مىبرد»(14)
**********************************
× پىنويسها:
1- آرزو
2- گدايى
3- شتر قوى و سرخ رنگ
4- نام طايفهاى است.
5- مهرهاى در شطرنج كه بمنزله وزير است
محمدبن عبدالله ابن بطوطه در سال 703 ه ق در طنجه متولد شد.در سال725 ه ق يعنى هنگامى كه بيش از بيست و دو سال نداشت به قصد زيارتخانه خدا و تربت پيامبر سفرش را آغاز كرد. در ابتداى سفر حتى خود او همتصور نمىكرد كه پاى وى به اقصى نقاط ممالك اسلامى و بسيارى ازسرزمينهاى غير اسلامى مانند چين و بيزانس خواهد رسيد.
در مدت سفر ابنبطوطه از هر فرصتى كه پيش مى آمد براى تكميل معلوماتو ادامه درس و بحث استفاده مىكرد. وى در دمشق و بغداد و شيراز محضرمدرسان بزرگ عصر را درك كرد و به تفصيلى كه در سفرنامه خود آورده است كتب مهم حديث و فقه را نزد اساتيد نامدار زمان بخواند. اقامت بهنسبت ممتد در شهر مكّه نيز بهطور مسلم در تكميل اطلاعات و تجهيز ذهن ابن بطوطه بسيار مؤثر افتاد چه مكّه مهمترين مركز دينى عالم اسلام بهشمار مىآمد و اقامت در آن شهر براى اهل علم جز حصول اجر اخروى متضمن فوايد ديگرى نيز بود از قبيل شناسايى و معارفه با ائمه و علما و متنفذان طراز اول بلاد مختلف و كسب اطلاع از مراكز مهم جهان اسلام. در اهميت سفر نامه ابن بطوطه همين بس كه درباره اوضاع اجتماعى و سياسى ممالك اسلامى در نيمه اول قرن هشتم هجرى هيچ مطلب تحقيقى نمىتوان اظهاركرد كه از مراجعه به اين كتاب مستغنى باشد و در بسيارى از موارد شايد تنهامنبع تاريخى و مستندِ منحصر به فرد باشد.
در اينجا مجملى از هفت سفر ابن بطوطه به مكّه را منتقل مىكنيم:
«روز پنجشنبه، دوم ماه رجب سال 725، به قصد حج و زيارت قبر پيغمبر،يكه و تنها از زادگاه خود «طنجه» بيرون آمدم. نه رفيقى بود كه با او دمسازباشم و نه كاروانى كه با آن همراه گردم. ميل شديد باطنى و اشتياقى كه براىزيارت آن مشاهد متبركه در اعماق جانم جايگزين بود مرا بدين سفربرانگيخت دل بر هجران ياران نهادم و بسان مرغى كه از آشيان خود جدا افتداز وطن دورى گزيدم. در آن هنگام پدر و مادر من در حال حيات بودند ودورى ما، در يكديگر سخت مؤثر بود. من بيست و دو سال داشتم.»(15)
ابنبطوطه پس از عبور از تونس، اسكندريه، قاهره، بيتالمقدس، صور،بيروت، طرابلس، حلب، انطاكيه و دمشق به مدينه مىرود. در هر يك از ايننقاط به دقت مكانها، افراد و آيينها را شرح مىدهد. در مصر از مراسمى كهمربوط به حج است به نام «مراسم گرداندن محمل» ياد مىكند: «روز محمل» يا روز شترگردانى روزى است كه مردم همه گرد مىآيند و مراسمآن چنين است كه نخست، قضات چهارگانه به اتفاق وكيل بيتالمال ومحتسب و بزرگان فقها و امناى دولت و صاحب منصبان، سواره به سوىبابالقلعه كه خانه الملك ناصر است مىروند و در اينجا «محمل» را كهروى اشترى قرار دارد بيرون مىآورند. اميرالحاجى كه براى آن سال تعيينمىشود در پيشاپيش محمل روانه مىشود و گروه سقايان سوار بر اشترانخويش به دنبال آن، و همه مردم از زن و مرد گرد مىآيند، و محمل رابدينسان در كوچههاى قاهره و مصر مىگردانند و شترداران حدىكنان1 وآوازخوانان از پيش، و ديگران از پس، حركت مىكنند. اين مراسم كه در ماهرجب اجرا مىشود سبب تهيج مردم مىگردد و شوق زيارت در دلها پديدمىآيد و خداوند شور ديدار خانه خود در سر هر بندهاى كه خواهدبرمىافكند تا ساز و برگ راه فراهم آورند و بار سفر بربندند.»(16)
ابنبطوطه قبل از آنكه سفر از دمشق به سمت مدينه را آغاز كند فهرستمفصلى از علماى دمشق را نام مىبرد كه در محضر آنان تلمذ كرده ويادآورى مىكند: «كه همه اين دانشمندان در سال 726 (ه ق) به من اجازهروايت عام دادند.»(17)
«از دمشق تامدينه - در اول شوال سال مزبور (726) كاروان حجاز به خارجدمشق رهسپار گرديد و در قريه معروف كسوه فرود آمد. من نيز با كاروانحركت كردم، امير كاروان سيفالدين چوپان بود كه يكى از امراى بزرگبهشمار مىآيد و قاضى آن شرفالدين اذرعى حورانى بود.... همسفران منطايفهاى از اعراب بودند كه عجارمه خوانده مىشوند... از كسوه به قريهبرزضمين رفتيم و از آن پس به شهر كوچك زرعه كه از بلاد حوران استرسيديم و در نزديكى شهر منزل كرديم و از آنجا به شهر كوچك بصرىرفتيم. كاروان حج بهطور معمول چهار روز در بصرى توقف مىكند تا بقيهحاجيان هم كه براى كارهاى خود در دمشق ماندهاند برسند. بصرى محلىاست كه حضرت رسول در دورانى كه قبل از بعثت براى خديجه تجارتمىكرد به آنجا آمد و خوابگاه شتر آن حضرت در بصرى هم اكنون شناختهاست و مسجد بزرگى در آنجا ساختهاند.
اهل حوران در شهر بصرى جمع مىشوند و حجاج آذوقه و لوازم و مايحتاجخود را از اين محل تهيه مىكنند و از آنجا به بركه زيره (زيرا) مىروند ويك روز در آنجا اقامت مىكنند و سپس به لجون مىروند، لجون آب روانىهم دارد.
پس از لجون به حصن كرك مىرسند... كاروان مدت چهار روز در خارجكرك در محلى موسوم به تثنيه توقف كرد تا خود را آماده ورود در صحراگرداند. بعد از وصول بدان از طريق عقبةالصوان وارد صحرا شديم.
پس از دو روز كه راه رفتيم به ذاتالحج رسيديم و از آنجا به تبوك رفتيم.قافله حج چهار روز در آنجا استراحت مىكند و شترها را آب مىدهند. قافلهبعد از حركت از تبوك از خوف صحرا به تعجيل راه مىرود. بعد از طى اينوادى به بركةالمعظم فرود مىآيند... روز پنجم قافله به بئرالحجر مىرسد...بين حجر و العلا به قدر نصف روز يا كمتر فاصله مىباشد... روز سوم حركتاز العلا به خارج شهر مدينه وارد مىشوند.
مدينه - شامگاه آن روز به مسجد پيغمبر رفتيم. نخست در باب السلاممتوقف شده سلام داديم و آنگاه در بين قبر منبر شريف به روضه مباركپيغمبر درود فرستاديم و براى تبرك با قطعهاى از شتن حنانه كه تاكنون باقىاست استلام2 كرديم. اُستن حنانه درختى بود كه در فراق پيغمبر ناله سر كرد وقطعهاى كه از آن باقى مانده متصل به ستونى است كه رو به قبله در دستراست بين قبر و منبر واقع شده است.
مسجد و روضه پيغمبر - مسجد شريف به شكل مستطيل است كه از چهار سوگرداگرد آن را محوطه سنگفرشى فراگرفته ودر وسط آن صحنى قرار دارد كهكف آن را با شن و سنگريزه مفروش ساختهاند و گرداگرد آن كوچهاى است ازسنگهاى تراش، و روضه مقدسه در جهت جنوب شرقى مسجد واقع شدهاست و منظرى عجيب و بىمانند دارد كه تصوير آن را نمىتوان كرد.
بناى روضه مقدسه دايرهاى شكل است و دور تا دور آن سنگهاى رخامىبديع و خوشتراش و عالى به كار برده شده است كه با وجود گذشت زمانبوى مشك و عطر از آن ساطع است.
در داخل روضه طيبه حوض رخامى كوچكى است كه در جهت جنوبى آنشكل محرابى وجود دارد و مىگويند خانه فاطمه (س) دختر پيغمبر در اينمحل واقع بود، بعضى هم آنجا را محل قبر آن حضرت مىدانند و اللّه اعلم.
... قبله مسجد پيغمبر قبله قطعى است، چه شخص پيغمبر آن را درست كرده ونيز گفتهاند جبرئيل آن را تعيين كرده، يا اينكه جبرئيل سمت آن را نشان دادهو پيغمبر خودش ميزان كرده است... بهر جهت قبله اين مسجد قبله قطعىحقيقى است. در اوايل هجرت نماز بسوى بيتالمقدس گزارده مىشد و پساز شانزده يا هفده ماه قبله بسوى كعبه تغيير يافت.
مزارات مدينه، بقيع - از جمله مشاهير متبركه مدينه بقيع الرقد است كه درطرف شرقى مدينه واقع شده و راه آن از دروازه مشهور بابالبقيع است.وقتى از دروازه مزبور خارج مىشوى در دست چپ قبر صفيه دخترعبدالمطلب كه عمه پيغمبر و مادر زبيربن العوام بود ديده مىشود. روبروىقبر صفيه قبر ابوعبداللّه مالك بن انس است كه گنبد مختصرى هم دارد و درجلو آن قبر فرزند ارجمند پيغمبر «ابراهيم» واقع شده است كه گنبد سپيدىدارد و در طرف راست آن تربت عبدالرحمن بن عمر بن خطاب معروف بهابى شحمه و محاذى آن قبور عقيل بن ابىطالب و عبداللّه بن جعفر(ذوالجناحين) واقعه است. و در محاذات اين قبور مقبرهاى است كه مىگويندقبور زنان پيغمبر در آن قرار دارد و پس از آن مقبره ديگرى از آن عباس عمپيغمبر و حسن بن على(ع) است كه گنبد بلند و محكمى دارد. اين مقبره دردست راست از دروازه بقيع واقع شده و هر دو قبر بزرگ و مقدارى از سطحزمين بالاتر مىباشد و روى آنها را تخته سنگهايى كه با منتهاى مهارت بهوسيله صفحات زرد رنگ ترصيع شده، پوشانده است. قبور بسيارى ازمهاجرين و انصار و صحابه ديگر نيز در بقيع واقع شده و بيشتر آنها شناختهنيست.
قبا - ديگر از مشاهد متبركه مدينه قبا است كه در فاصله دو ميلى جنوبمدينه قرار دارد. راه بين قبا و مدينه از ميان نخلستانها مىگذرد و مسجدمعروفى كه به نص قرآن براساس تقوى بنيانگذارى شده در قبا واقع است.3اين مسجد به شكل چارگوش بنا شده و مناره سپيد بلندى دارد كه از دورپديدار است. در وسط مسجد محلى هست كه خوابگاه اشتر پيغمبر بوده، مردمتبركاً در آنجا نماز مىخوانند. در جهت جنوبى صحن مسجد محرابى هستكه بر روى مصطبهاى ساخته شده و نخستين جايى است از اين مسجد كهپيغمبر در آن ركوع كرده است.
حجرالزيت - ديگر از مشاهد متبركه خارج مدينه قبه حجرالزيت است.مىگويند از سنگى كه در اين محل بوده روغن زيتون از براى پيغمبر تراويدهاست. در قسمت شمالى اين قبه چاه بضاعه واقع است و جبلالشيطان هم كهروز جنگ احد شيطان از آن بانگ زد كه پيغمبر كشته شد در روبروى آنقرار دارد. بر لب خندقى كه پيغمبر در جنگ احزاب حفر كرده قلعه خرابهاىاست معروف به حصنالعزاب.
احد - ديگر از مشاهد متبركه مدينه احد است. پيغمبر فرموده «احد كوهىاست كه ما را دوست دارد و ما آن را دوست داريم». اين كوه به اندازه يكفرسخ با مدينه فاصله دارد. قبور شهداى جنگ احد به محاذات كوه و درگرداگرد قبر حمزه عم پيغمبر واقع شده است.
در راه احد سه مسجد وجود دارد يكى به نام علىبن ابيطالب(ع) و ديگرى بهنام سلمان فارسى و سومى به نام مسجدالفتح كه سوره فتح قرآن در آن نازلشده است.
بسوى مكّه - از مدينه به عزم مكّه حركت كرديم و در نزديكى مسجدذىالحليفه كه پيغمبر از آنجا احرام بسته فرود آمديم. اين محل آخرين حدىاست كه حجاج از راه مدينه در آنجا احرام مىبندند و در مسافت پنج ميلىمدينه نزديك وادىالعقيق واقع شده است. من لباسهاى دوختهاى كه بر تنداشتم درآوردم و پس از غسل جامه احرام پوشيدم و دو ركعت نماز گزاردمو به تنهايى احرام بستم و تا شعب على(ع) لبيكزنان كوه و دشت و فراز ونشيب راه را طى مىكردم. همان شب به شعب على(ع) رسيديم و از آنجا بهروحا رفتيم و از روحا به صفرا. از صفرا به بدر رفتيم. بدر همانجايى است كهخداوند بر وفق وعده خود پيغمبر را بر دشمنان پيروز كرد و صنا ديد4مشركين را از بيخ برانداخت. در بدر چشمه جوشنده آب روانى وجود دارد ومحل قليب كه كشتگان قريش را در آن افكندند اكنون به صورت باغىدرآمده كه مدفن شهداى اسلام در پشت آن واقع است.
جبلالرحمه (كوه بخشايش) كه فرشتگان از آنجا به يارى سپاه اسلام آمدنددر طرف دست چپ بسوى الصفرا قرار دارد كه جبلالطبول (كوه كوسها) نيزمانند تلى از شن در روبروى آن امتداد يافته است و مردم آنجا معتقدند كه ازاين كوه شبهاى جمعه صداى طبل شنيده مىشود.
عريش يا خيمهگاه پيغمبر كه آن حضرت روز بدر از داخل آن با خداى خودراز و نياز داشت در دامنه جبلالطبول قرار داشته و ميدان كارزار نيز در جلوآن بوده است. نزديك نخلستان قليب مسجدى هست كه مىگويند جايگاهىبوده كه ناقه پيغمبر به زانو افتاده و خوابيده است.
از بدر به صحراى قاعالبزواء رفتيم. حجاج مصر و مغرب از اين محل كه درنزديكى جحفه و پايين آن واقع است احرام مىبندند.
از رابغ سه روزه به خليص رفتيم و از خليص به عسفان، از عسفان به بطن مريا مرالظهران رفتيم. سبزى و ميوه را از اين محل به مكّه مىبرند. از اينجا كهگذشتيم برق شوق و مسرت از اينكه به آرزوى خود رسيدهايم در دلهادرخشيدن گرفت، نزديك صبحگاه بود كه به شهر مكّه رسيديم و به زيارتخانه خدا يعنى محل زندى ابراهيم خليل و جايى كه پيغمبر ما از آنجا مبعوثگرديد نائل آمديم. از راه دروازه بنىشيبه وارد بيتالحرام شديم... كعبه راديديم كه چون عروسى زيبا و دلربا بر تخت حشمت و جلال تكيه داده ومهمانان خدا از هر سوى آن را در ميان گرفته بودند.
بعد از انجام طواف ورود و استلام حجر دو ركعت نماز در مقام ابراهيم بهجاى آورده، در ميان باب و حجرالاسود كه موضع استجابت دعا است دستبر استار كعبه زديم و از آب زمزم كه موجب حديث پيغمبر خواص و آثارى برشرب آن مترتب است خورده، مراسم سعى بين صفا و مروه به جاى آورديم وآنگاه در خانهاى نزديك باب ابراهيم منزل كرديم.
شهر مكّه - شهرى است بزرگ، عماراتش به هم پيوسته كه در وسط وادىواقع شده و كوهها گرداگرد آن را فراگرفتهاند، بهطورى كه شهر از دور پيدانيست. كليه مناسك يعنى منى و عرفه و مزدلفه در قسمت شرقى واقع شدهاست.
مكّه سه دروازه دارد. بابالمعلى كه در قسمت بالاى مكه واقع است وبابالشبيكه كه در پايين شهر قرار دارد، و بابالزاهر يا بابالعمره هم ناميدهمىشود. اين دروازه بر سر راه مدينه و مصر و شام و جده در مغرب شهرواقع شده. دروازه سوم بابالمسفل است كه در جنوب شهر قرار دارد وخالدين وليد روز فتح مكه از اين دروازه وارد شده است.
شهر مكّه چنانكه در قرآن از زبان ابراهيم خليل آمده است در زمينلميزرعى واقع شده اما از بركت دعاى آن حضرت هر قسم ميوه و هر نوعمحصول طرفهاى از اطراف و نواحى به آن شهر كشانده مىشود. از ميوهها كهمن در آن شهر خوردم انگور و انجير و شفتالو و رطب آن در دنيا بىماننداست... اجناس مختلف كه در نواحى دنيا بهطور متفرق يافت مىشود در مكّههمه يكجا فراهم مىباشد.
مسجدالحرام - مسجدالحرام در وسط شهر مكّه واقع شده و محوطه بزرگىرا فراگرفته، طول آن از شرق به غرب مطابق گفته ازرقى بيش از چهارصدذراع و عرض آن نيز همين اندازه است. كعبه در وسط مسجدالحرام قرارگرفته و منظرى بديع و زيبا دارد كه زبان از وصف و بيان آن قاصر است...سه شبستان مسجد بهطورى ساخته شده كه در حكم شبستان واحدى به نظرمىرسد. اين مسجد چهارصد و نود و يك ستون مرمر دارد غير از ستونهاىگچى كه جزو دارالندوه بوده و بعدها به محوطه حرم اضافه گرديده است. اينقسمت داخل در شبستانى است كه در جانب شمال واقع شده و مقام و ركنعراقى در روبروى آن است. در امتداد ديوار اين شبستان مصطبههايى درزير كمرهاى طاقى شكل ساختهاند و نسخهنويسان و مقريان5 و درزيان6 درآنها به كار اشتغال دارند. در ديوار شبستان مقابل هم از اين سكوها تعبيهشده ليكن قسمت فوقانى آنها مقوس و طاقى شكل نيست.
كعبه - بناى چارگوش كعبه در وسط مسجدالحرام نمايان است. ارتفاع آن ازسه جهت بيست و هشت ذراع و از جهت چهارم كه بين حجرالاسود و ركنيمانى باشد بيست و نه ذراع است. پهناى ديوار كعبه از ركن عراقى تاحجرالاسود پنجاه و چهار وجب و عرض ديوار مقابل آن (ركن يمانى - ركنشامى) نيز همان مقدار است. اما عرض دو ديوار ديگر در امتداد ركن عراقىتا ركن شامى و امتداد ركن يمانى تا حجرالاسود چهل و هشت وجب است.بيرون حجركه مبداء طواف از آنجا مىباشد صد و بيست وجب است.
بناى كعبه از سنگهاى سخت گندمگونى است كه با نهايت مهارت و استحكامروى هم قرار دادهاند بهطورى كه مرور دهور و گذشت زمان اثرى در آنبخشيده. در كعبه بين حجرالاسود و ركن عراقى واقع شده و از آن تا حجر دهوجب فاصله است كه آنجا را ملتزم مىنامند و محل استجابت دعا است.ارتفاع از سطح زمين يازده وجب و نيم و طول آن سيزده وجب و پهناى آنهشت وجب است. عرض ديوارى كه در بر آن نصب شده پنج وجب مىباشد.بازوها و عتبه7 فوقانى در به طرز هنرمندانهاى با ورق نقره پوشيده شده و دوحلقه نقرهاى بزرگ روى در قرار دارد كه قفلى نيز بر آنها است.
روزهاى جمعه پس از اداى نماز و همچنين روز مولود پيغمبر در كعبه را بازمىكنند. مراسم افتتاح آن به طريق زير انجام مىگيرد: نخست يك كرسىمنبر مانند چوبى را روى چهارچرخهاى تا پاى ديوار كعبه مىآورند و رئيسقبيله بنىشيبه روى آن رفته مفتاح كعبه را به دست مىگيرد، سدنه باپردهداران كعبه پرده در را كه برقع ناميده مىشود بلند مىكنند و رئيس پساز باز كردن در عتبه را مىبوسد و خود به تنهايى در اندرون كعبه رفته در رامىبندد، اين وضع به قدر مدت دو ركعت نماز طول مىكشد، آنگاه بنىشيبههم به داخل مىروند و در را مىبندند و نماز مىگزارند و سپس در براىعموم باز مىشود. در اثناى مدتى كه اجراى اين مراسم ادامه دارد مردم بانهايت خضوع و خشوع در حالى كه دستها را به زارى و تضرع بلند كردهانددر برابر در كعبه ايستادهاند و به محض اينكه در باز مىشود بانگ تكبيربرمىدارند و اين دعا را مىخوانند: «اللهم افتح لنا ابواب رحمتك ومغفرتك يا ارحم الراحمين (اى خداى ارحم الراحمين درهاى بخشايش وآمرزش خود را به روى ما بگشاى).»
اندرون كعبه و ديوارهاى آن با قطعات رخامى الوان فرش شده و سه ستونبسيار بلند ساجى دارد. بين هر ستون با ستون ديگر چهار گام فاصله است واين ستونها در ميانه فضاى كعبه واقع شدهاند.
از عجايب كارهاى خدا است كه وقتى در كعبه باز مىشود و اين همه مردم ازاقوام مختلف كه شمارهشان را جز خدا كسى نمىداند به داخل آن مىريزندمضيقهاى احساس نمىشود همه در آن، جا مىگيرند. ديگر از عجايب آنكههرگز نه شب و نه روز اطراف كعبه از طوافكننده خالى نمىباشد، و ديگرآنكه كبوتران بيشمارى كه آنجا هستند يا مرغان ديگر هرگز روى كعبهنمىنشينند و از فراز آن پرواز نمىكنند و غالباً ديده مىشود كبوترى كه درفضاى حرم پرواز مىكند و همينكه به محاذات كعبه مىرسد راه خود را كجكرده بسوى ديگر مىرود.
ناودان مكّه و حجر - ناودان طلايى كعبه بر فراز ديوارى است كه روى حجرقرار دارد پهناى آن يك وجب و طول آن به مقدار دو ذراع از پايين نماياناست. زير ناودان كعبه محل استجابت دعا است. حجر قبر اسمعيل پيغمبراست، سنگ رخامى سبز رنگ به شكل محراب كه به سنگ مدور ديگرى ازهمين جنس متصل شده روى قبر قرار دارد. بزرگى اين دو سنگ كه داراىشكلى غريب و منظرى جالب مىباشد به اندازه يك وجب و نيم است. دركنار قبر اسمعيل در مجاورت ركن عراقى قبر مادر او هاجر واقع شده كهعلامتى از رخام سبز مدور دارد. بزرگى علامت يك وجب و نيم و بين دوقبر هفت وجب فاصله است.
حجرالاسود - حجرالاسود شش وجب بالاتر از زمين قرار گرفته است بهطورى كه آدم بلند قد براى بوسيدن آن بايد خم شود و آدم كوتاه بايد خود رابالا بكشاند. حجر از چهار قطعه سنگ به هم پيوسته تشكيل شده و مىگويندقرمطى لعنةاللّه عليه آن را شكسته است و نيز آوردهاند كه شكننده آن كسىديگر بود كه به ضرب گرزى آن را خرد كرد و به سزاى عمل به دست مردمكشته شد و به گناه او عدهاى از مغربيان نيز مقتول گشتند.
ابتداى طواف از نزديك حجرالاسود است. طوافكننده پس از استلام حجركمى به عقب برمىگردد و آنگاه كعبه را در دست چپ خود قرار داده به طوافمىپردازد.
مقام - بين در كعبه و ركن عراقى محلى است به طول دوازده وجب و عرضشش وجب و ارتفاع تقريبى دو وجب كه مقام ابراهيم در آنجا بوده است وپيغمبر ما آن را به نقطهاى كه فعلاً مصلى مىباشد منتقل ساخته و محل مزبوربه صورت گودى حوضچه مانندى باقى مانده كه وقتى بيت را مىشويند آبدر آن مىريزد. اين محل از مواضع متبركه مكه است كه ازدحامى براى نمازگزاردن در آن رخ مىدهد و موقعيت آن بين در كعبه و ركن عراقى كمىمتمايل به راست است و قبهاى نيز دارد كه زير آن شبكه آهنينى كارگذاشتهاند و اين شبكه از خود مقام به اندازهاى كه انگشتهاى انسان بتواند بهصندوق برسد انحراف دارد و پشت آن محلى هست كه دورش حرز كشيدهاندو دو ركعت نماز طواف را در آنجا مىگزارند.
چاه زمزم - قبه زمزم روبروى حجرالاسود به فاصله بيست و چهار گام از آنواقع شده و مقام در طرف راست آن است. در قبه زمزم در جهت شرقى واقعشده و در داخل قبه سقاخانه مدورى ساخته شده كه پهناى آن يك وجب وعمق آن يك وجب و بلندى آن در حدود پنج وجب است و آن را پر از آبمىكنند و اطراف آن را مصطبه مدورى تعبيه كردهاند كه وضو سازندگانروى آن مىنشينند.
به دنبال قبه زمزم قبةالسراب است كه به عباس عم پيغمبر منسوب مىباشد ودر آن از قسمت شمال است. آب زمزم را با سبوهايى كه (دورق) ناميدهمىشود در آن مىريزند.
همچنين خزانه كتب و قرآنهاى حرم در اين قبه است و خزانهاى دارد كهمصحف زيد بن ثابت در اندرون صندوق چوبى بزرگى در آن حفظ مىشود.اين مصحف هجده سال پس از وفات پيغمبر نوشته شده و مردم در قحطىها وسختىها اين مصحف را درمىآورند و آن را در آستان كعبه و مقام ابراهيمگذارده با سرهاى برهنه به حال تضرع و دعا به آن مصحف و مقام توسلمىكنند و متفرق نمىشوند مگر آنكه رحمت و عنايت خدا شامل حالشانگردد.
درهاى مسجدالحرام - مسجدالحرام نوزده در دارد كه بيشتر آنها بر چند طاقگشوده مىشود مثلاً بابالصفا پنج طاق دارد كه سابقاً باب بنى مخزوممىناميدند و بزرگترين درهاى مسجد است و راه مسعى از آن مىباشد.مستحب است كسى كه به مكه مىآيد از باب بنىشيبه وارد مسجدالحرامبشود و پس از طواف از بابالصفا از ميان دو ستونى كه مهدى خليفه نصبكرده و راهى را كه پيغمبر بسوى صفا مىرفت مشخص مىگرداند خارجشود.
ديگر از درهاى مسجدالحرام باب اجيادالاصغر است كه دو طاق دارد، ديگربابالخياطين كه آن هم دو طاق دارد و بابالعباس كه سه طاق دارد و ديگربابالنّبى با دو طاق، باب بنىشيبه با سه طاق كه از طرف شمال در ركنديوار شرقى روبروى در كعبه كمى متمايل به سمت چپ قرار دارد و آن همانباب بنىالشمس است.
ديگر در كوچكى است كه روبروى باب بنىشيبه واقع است و اسم مخصوصىندارد. ديگر بابالندوه كه سه در به اين اسم خوانده شده، دو تا از آنها دريك رديف و سومى در ركن غربى دارالندوه مىباشد. دارالندوه اكنونبصورت مسجدى درآمده كه داخل حرم جزو آن است. ديگر از درهاىمسجدالحرام در كوچك تازه دارالعجله و بابالسدره و بابالعمره است كههر كدام يك طاق دارند. بابالعمره از زيباترين درهاى حرم است. ديگر بابابراهيم كه يك طاق دارد و برخى از مردم آن را به ابراهيم خليل(ع) نسبتمىدهند در صورتى ك صحيح نيست بلكه اين در منتسب به ابراهيم الخوزىمىباشد كه يكى از ايرانيان بوده است.
ديگر بابالحروره كه دو طاق دارد و باب اجيادالاكبر با دو طاق، و نيز دو دردو طاقى ديگر هم به نام اجياد وجود دارد كه يكى متصل به بابالصفا است وبرخى اين دو در اخير از چهار درى را كه به نام اجياد خوانده مىشودبابالدقاقين مىنامند.
مسجدالحرام پنج مناره دارد. يكى روى ركن ابوقبيس نزديك بابالصفا وديگرى روى ركن باب بنىشيبه و سوم بر باب دارالندوه و چهارم بر ركنبابالسدره و پنجم بر ركن الاجياد واقع شده است.
بر باب ابراهيم گنبد بزرگ بسيار مرتفعى ساخته شده كه غرايب گچكاريهاىداخل آن خارج از حد وصف مىباشد. بيرون باب ابراهيم چاهى وجود داردبه نام چاه ابراهيم.
از مشاهد متبركه كه در اين حدود واقع شده يكى قبةالوحى است كه نزديكبابالنبى است و اين قبه جزء خانه امالمؤمنين خديجه بوده است و داخل اينخانه قبه كوچكى وجود دارد كه محل تولد فاطمه عليهاالسلام مىباشد.
صفا و مروه - از بابالصفا كه يكى از درهاى مسجدالحرام است تا خود صفاهفتاد و شش گام فاصله است، پهناى صفا هفده گام است و چهارده پله دارد.پله آخرى مانند مصطبهاى مىباشد. از صفا تا مروه چهارصد و نود و سه گامو تا ميلالاخضر (ميل سبز) نود و سه گام و از ميلالاخضر تا دو ميل سبز(ميلانالاخضران) هفتاد و پنج گام و از دو ميل سبز تا مروه سيصد و بيست وپنج گام است.
مروه پنج پله و طاق بزرگى دارد و پهناى آن هفده گام است. ميلالاخضرستون سبز رنگى است كه سعىكننده وقتى بسوى مروه مىآيد اين ميل را بامنارهاى كه بر ركن شرقى حرم است در دست چپ خود قرار مىدهد، دو ميلديگر (ميلانالاخضران) دو ستون سبز رنگى است كه روبروى يكى از درهاىحرم خارج مىشود و ديگرى در روبروى آن قرار دارد و در فاصله بينميلالاخضر با اين دو ميل هروله مىكنند.
فاصله صفا و مروه مسيلى است كه بازار بزرگى در آنجا احداث شده، در اينبازار حبوبات و گوشت و خرما و روغن و ميوه مىفروشند. حاجيان در حالسعى از ازدحامى كه بر اين دكانها موجود است در امان نيستند. در مكه غيراز بازار بزازها و عطارها كه نزديك باب بنىشيبه واقع شده بازارى بهتر ازبازار صفا وجود ندارد.
خانه عباس عموى پيغمبر بين صفا و مروه واقع شده واكنون به صورترباطى است كه مجاورين در آن منزل مىكنند.
احرام كعبه - روز بيست و هفتم شهر ذيقعده استار كعبه را تقريباً به اندازهيك برابر و نيم بالاى آدمى از چهار سو فرا مىچينند تا دست به آن نرسد.اين عمل را احرام كعبه مىنامند و اين روز از ايام مهم مكه بهشمار مىرودو در كعبه از آن روز تا انقضاى وقفه عرفه گشوده نمىشود.
شعاير حج - از نخستين روز ذيقعده كه فرا مىرسد هر بامداد و شامگاه، و دراوقات نماز، طبلها و بوقها زده مىشود و اين علامت فرا رسيدن موسم حجاست. اين عمل تا روزى كه حجاج به عرفات مىروند ادامه مىيابد. هفتمذيحجه خطيب ضمن خطبهاى پس از نماز ظهر مردم را با مناسك حج واعمال روز وقفه آشنا مىسازد. روز هشتم صبح زود بسوى منى مىروند.امراى مصر و شام و عراق و اهل علم آن شب را در منى به سر مىبرند و ميانشاميان و عراقيان و مصريان بر سر افروختن شمعها همچشمى درمىگيرد. اماهميشه شاميان در اين امور سبقت مىجويند. روز نهم بعد از نماز صبح ازمنى از راه وادى محسر به عرفه مىروند وادى محسر را طبق سنت با هرولهطى مىكنند. اين وادى حد ميان مزدلفه و منى است. مزدلفه زمين وسيعى درميان دو كوه است كه پيرامون آن آبدانها و حوضها ساختهاند... از منى تإ ے ؛66ككطعرفه پنج ميل و نيز از منى تا مكه همين مقدار راه است. عرفه به نام «جمع»و «مشعرالحرام» نيز خوانده مىشود.
عرفات زمين وسيع پهناورى است كه كوههاى زياد در پيرامون آن واقع شدهو منتهىاليه آن جبلالرحمه «كوه بخشايش» مىباشد و «موقف» در اين محلاست. علمين كه حد بين حل و حرم مىباشد به اندازه يك ميل جلوتر ازعرفات و «بطن عرفه» در نزديكى علمين و كمى متمايل بسوى عرفه است.پيغمبر فرموده كه از «بطن عرفه» احتراز نموده و خود را از آن نگهدارند ومخصوصاً بايد در رفتن تأخير كرد تا آفتاب برافتد ليكن شترداران مردم راوادار مىكنند و با ترساندن از ازدحام جمعيت به راه مىكشانند و به بطنعرفه مىبرند و حجشان را باطل مىكنند.
جبلالرحمه كه نام آن را آورديم در وسط بسيط «جمع» قرار گرفته و ازكوههاى ديگر مجزا است.
اعمال حج - بعد از غرب آفتاب حجاج حركت كردند و نزديك عشاى آخر بهمزدلفه رسيده مطابق سنت رسول نماز مغرب و عشا را با هم به جا آورديم وپس از نماز صبح به منى رفتيم. سراسر مزدلفه موقف مىباشد مگر وادىمحسر كه محل وقوف نيست و بايد به هروله آن را طى كرد.
بيشتر مردم سنگريزهها را با خود از مزدلفه مىآورند و اين عمل مستحباست اما برخى ديگر طبق اجازه شارع از اطراف مسجدالخيف آنها را جمعمىكنند. در منى نخست رمى جمره عقبه شروع مىشود و آنگاه مراسمقربانى و اصلاح سر و صورت انجام مىگيرد و ممنوعات حج غير از زن واستعمال عطر در همان جا خاتمه مىيابد و اين دو مىماند تا پس از طوافافاضه مىروند. رمى جمره عقبه نزديك طلوع آفتاب روز عيد قربان انجاممىشود. بعد از فراغت از اين مراسم و انجام قربانى و اصلاح سر و صورتبراى طواف افاضه مىروند و برخى از مردم تا روز دوم عيد در همان جامى مانند. در روز دوم نزديك زوال آفتاب مراسم رمى جمره عمل مىشود.جمره اول و دوم هر يك هفت عدد است كه در انجام آن طبق سنت به دعا مىپردازند. روز سوم پس از تكميل چهل و نه جمره به مكه مراجعت مىكنندولى برخى از مردم روز سوم را هم در آنجا مىمانند و جمره را تا هفتاد عددمىرسانند.
پوشش كعبه - روز عيد قربان پوشش كعبه را قافله مصرى به بيت مىآورد وآن را بر بام كعبه مىگذارند و قبيله بنى شيبه رد روز سوم عيد مراسممخصوص پوشاندن آن را اجرا مىكند. كسوه8 كعبه پوششى است از حريرسياه كه آستر كتانى دارد و در طراز بالايى آن به خط سپيد آيه «جعل اللّهالكعبة البيت الحرام قياماً» را نبشته است و در حاشيه اطراف نيز آياتى ازقرآن نقش است. رنگ اين پرده سياه و درخشان مىباشد. بعد از آنكه مراسمپوشانيدن آن انجام يافت دامن آن را از اطراف بالا مىزنند تا دست مردمبدان نرسد.
در اين ايام همه روزه در كعبه را براى عراقيان و خراسانيان و ساير مردمىك با قافله عراق مىرسند باز مىكنند. و آنان پس از حركت قافله شام و مصرچهار روز ديگر در مكه مىمانند و صدقات فراوان بر مجاورين و ديگرانتقسيم مىكنند و من خود شبى شاهد بودم كه در حين طواف به هر يك ازمجاورين و فقرا ك مىرسيدند چيزى از نقد يا جامه به او مىبخشيدند وحتى اتفاق افتاده كه آنان يكى از فقرا را در حال خواب ديده و در دهنش طلاو نقره گذاشتهاند تا بيدار شده و من كه به سال 9 728 با قافله عراق حركتكردم از اين كارها زياد مىديدم و آن سال از بس كه پول در مكه تقسيم كردند نرخ طلا در بازار آن پايين آمد و اينقدر طلا در بازار ريخته بود كهصرافها مثقال طلا را به هجده درهم نقره خورد مىكردند.(18)»
بيستم ذيحجه ابن بطوطه از مكه خارج مىشود و به بغداد مىرود و مجدداًدر سال 728 ه ق با كاروان عراقيان به مكه بازمىگردد. سالهاى 729 و 730ه ق را هم در مكه ماندگار مىشود و در اين سال (730 ه ق) از طريق دريا بهيمن مىرود. در سال 732 ه ق بار ديگر به مكه بازمىگردد. پس از اين حجبه هندوستان مىرود.
پى نويس ها
1- حدى سرود و آوازى است كه ساربانان عرب خوانند تا شتران تيزترروند. فرهنگ معين
2- لمس كردن، بسودن
3- اشاره است به آيه 108 سوره التوبه
4- مهترى، سرورى
5- كسانى كه آيات قرآن را به آواز خوانند
6- خياطان
7- آستانه در
8- كسوت، جامه
9- سفر بعدى ابنبطوطه به مكه
جلال آل احمد نويسنده، جامعه شناس و محقق معاصر در سال 1302 ه ش درخانوادهاى روحانى چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايى و متوسطه را درتهران به انجام رساند و در سال 1325 تحصيلاتش را در دانشكده ادبيات بهاتمام رساند. با گرايشهاى خاص سياسى فعاليت اجتماعيش را آغاز كرد، امابعدها از هرگونه وابستگى سياسى به احزاب و گروهها دورى جست و به كارتحقيق و تتبع، ترجمه و تأليف پرداخت و آثار او نيز به همه اين حوزهها تعلقدارد. در زمينه ترجمه، آثار مهم فلسفى و ادبى زمانهاش را به فارسىبرگرداند. در تحقيقات اجتماعى نيز تا دورافتادهترين مناطق سركشيد و آثارباارزشى نگاشت. برخى از آثار مهم او عبارتند از: ترجمه دستهاى آلوده،نوشته سارتر، سرگذشت كندوها و اورازان- تاتنشينهاى بلوك زهرا، سهمقاله، پنج مقاله، زن زيادى، سفر به ولايت عزرائيل، در خدمت و خيانتروشنفكران و خسى در ميقات.
در سال 1343 ه ش جلال آل احمد به زيارت خانه خدا رفت. حاصل اين سفريادداشتهاى روزانه اين سفر است كه با نام خسى در ميقات به چاپ رسيده است. در اينجا بخشهايى از اين كتاب را نقل مىكنيم.
خسى در ميقات
جمعه 21 فروردين 1343
پنج و نيم صبح راه افتاديم - از مهرآباد و هشت و نيم اينجا بوديم. هفت و نيمبه وقت محلى. دسته ما 85 نفر است. بيست سى تايى بازارى، پانزده تايىمازندرانى، پنج شش تا سيد و آخوند و مداح و روضهخوان و ده تايىدهاتىهاى اطراف اراك كه فقط تركى مىدانند. و بيست تا زن و از ما:خواهرم و شوهرش «جواد» و يكى ديگر از شوهر خواهرهايم «محدث» ودايى پدرم. خودمان دستهاى ميان جمع. حملهدارمان اهل محل است. ازمريدهاى بابام بوده. ديگران را من واداشتم با او برويم. سابق شيروانىكوببود. جوابى به ارادتى كه روزگارى كسى به پدر ورزيده. و عمله حملهدارىخود يارو است، با پسرش و يك آشپز با وردستش. به اين ترتيب گماننمىكنم چيزى كم داشته باشيم.
شنبه 22 فروردين 43
مدينه
هشت و نيم صبح وارد شديم. در مدتى كه توى اتوبوس به انتظار حركت ازجده نشسته بوديم مىديدم كه چقدر حمال فراوان است. و در آباديهاى وسطراه چقدر فقير.
ديده مىشود كه براى حج هيچ نوع تشكيلاتى از قبل فراهم نيست. امر حج رارها كردهاند به درماندهترين - بدوىترين - تعليمات نديدهترين - و فقيرترينلايههاى اجتماعى. الان از ظهر گذشته. اما هنوز از الباقى مسافرهاى دسته ماخبرى نيست. حملهدارمان مىگويد مأموران سعودى نمىگذارند هيچاتوبوسى از ساعت نه صبح به بعد زير آفتاب حركت كند. بايد صبر كنند تاغروب آفتاب. اين هم خب ديگرى از نظم - اما بيشتر بخاطر اتوبوسها كهزير آفتاب جوش مىآورند و كمپانى لطمه مىبيند.
اول شب در مسجدالنبى، پس از نماز مغرب گشتى مىزدم. زير رواق مسجدگله به گله كسى وعظ مىكرد. يكى سليس و بليغ در مناقب رسول مىگفت.ديگرى با ريخت هندى و به عربى نسبتاً فصيح چيزى مىگفت در حدودچرنديات «غربزدگى» كه ديدم عجب! مطلب آنقدر عوامانه بوده است كهواعظى در مدينه طرحش كند و لابد هر روز! و با چه زبانى حماسى. ثناياىبالاييش پيش آمده بود و لبها به هم نمىآمد. اما از ايمان مىگفت و ازاسلام و اينكه در اتحادش چه خطرى براى عالم غرب هست. يارو روابطسازنده و مصرفكننده را فهميده بود و براى مردم توضيح مىداد.
يكشنبه 23 فروردين 43
مدينه
تكليف روز عيد امشب معلوم خواهد شد. يعنى اعلام خواهند كرد كه ماه راديدهاند يا نه، در «الندوه» اعلان كرده بود كه هر كه ماه را ديد به «رئيسمحكمه شرع» خبر بدهد.
بزرگترين غبن اين سالهاى بىنمازى از دست دادن صبحها بوده، با بويش، بالطافت سرمايش، با رفت و آمد چالاك مردم. پيش از آفتاب كه برمىخيزىانگار پيش از خلقت برخاستهاى، و هر روز شاهد مجدد اين تحول روزانهبودن از تاريكى به روشنايى. از خواب به بيدارى. و از سكون به حركت. وامروز صبح چنان حالى داشتم كه به همه سلام مىكردم. و هيچ احساسى ازريا براى نماز، يا ادا در وضو گرفتن. ديروز و پريروز هيچ باورم نمىشد كهاين منم و دارم عين ديگران يك ادب دينى را به جا مىآورم. دعاها همهبخاطرم هست و سورههاى كوچك و بزرگ كه در كودكى از بر كردهام. اماكلمات عربى بر ذهنم سنگينى مىكند. و بر زبانم. و سخت هم. نمىشودبسرعت ازشان گذشت. آنوقتها عين وردى مىخواندمشان و خلاص. ولىامروز صبح ديدم كه عجب بار سنگينى مىنهند بر پشت وجدان. صبح وقتىمىگفتم «السلام عليك ايها النبى» يك مرتبه تكان خوردم. ضريح پيش روبود و مردم طواف مىكردند و براى بوسيدن از سر و كول هم بالا مىرفتند وشرطهها مدام جوش مىزدند كه از فعل حرام جلو بگيرند... كه يك مرتبهگريهام گرفت و از مسجد گريختم.
دوشنبه 24 فروردين
مدينه
صبح رفتم بقيع. آفتاب كه مىزد من اثر سنت را در خاك مىجستم. و قبل ازهمه اثر برادرم را. اما هيچ اثرى و علامتى. وقتى گور چهار امام شيعه و گورعثمان و زنان و فرزندان پيغمبر بىنشان افتاده، برادر من كيست؟ اكنون، ذرهبىنشان خاكى درين سفره سنت. سراسر قبرستان تپه ماهور و خاكى - و خاكبدجورى نرم. و گله به گله تكه سنگ سياهى به زمين فرو رفته يا لاشه تكهمرمرى با گوشهاى از يك كاف كوفى كنارى افتاده. به علامت قبرى كهسنگش را شكستهاند و با خاك يكسان كرده. «وهّابى»ها. و چهل سال پيشوقتى به حكومت عربستان رسيدند. يعنى فقط به تعصب وهابىگرى چنينكردهاند؟
آخر هر گورى قبه و بارگاهى داشته، و حالا چنان عدالتى در مرگ و چنانمساواتى كه هرگز نديده بودم! يا شايد حضور قبر رجال مذاهب مختلف اسلامدر يك جا در حكم شاهانى بوده كه در گليم محصور اين اقليم خاكىنمىگنجيده....؟ يا شايد مىخواستهاند جوار بارگاه پيغمبر هر بقعهاى را ازخودنمايى بازدارند....؟ آخر فاصله بقيع تا مسجد پيغمبر دويست متر همنيست. نه... از اين سعوديها - آنهم در آن زمان - نمىشود سراغ چنينشعورى را گرفت. كسى كه اين تعبير و تفسيرها را بلد است عقلش به اين هممىرسد كه به جاى گور اين همه بزرگان بناى يادبودى وسط بقيع بگذارد واسم همه ايشان را به ترتيب تاريخى تولد و مرگشان، بر سنگ بنا نقر كند.
چارهاى نيست جز اينكه بگوييم سعوديها لياقت اداره اين مشاهد را ندارند.و مدينه و مكه را بايد از زير نگين اين حضرات بيرون كشيد و دو شهربينالمللى اسلامى اعلام كرد... مشغول به اين فكرها بودم و قدم مىزدم وياد برادرم افتاده بودم كه به چه خون دلى توانسته بود دور گور چهار امام رافقط سنگچين كند و چه عكسها كه از ماجرا گرفته بود و چه گلى ك خود بهدست خود ماليده بود و چه غيرمنتظره بود خبر مرگش كه در تهران به ما رسيدو آن روز من چه فحشى به پدرم دادم و چه كفرها كه نگفتم... مثل ديگرانپاها را برهنه كرده بودم و خاك نرم اين گورستان عتيق را مىشكافتم ومىديدم كه چهارده قرن سنت اسلامى در چنين خاكى اكنون راهبر به هيچ چيزنيست. آخر مردمى هستند و معتقدند و بگير كه مرده پرستند. اما من احمق ياتو سعودى بسيار عاقل! چه حق داريم مقدسات ايشان را با خاك يكسان كنيمكه زندگى روزانه آنهاست؟ آنكه از حقارت زندگى روزمره خود گريخته وبه اينجا آمده مىخواهد جلال ابديت را در زيبايى بارگاهى مجسم ببيند. بهچشم سر ببيند. اين را تو بتپرستى بدان. اما با اساطير چه مىكنى؟ مگرنخواندهاى كه حتى موسى به ميقات رفت تا خدا را لمس كند؟ به چشم سرببيند... و آن وقت تو از او باج هم مىگيرى. از همين مرد بتپرست شيعه ياحنفى يا زيدى يا بهرهاى كه به زيارت آمده. و تو مگر نكير و منكر مردمى؟يا دعوت جديدى آوردهاى؟ قريش كه حاجبان آن خانه بودند با سپردن رسمحج به اسلام ايمان آوردند و تو اكنون ريزهخوار نعمت آنانى. و اگر اينچاههاى نفت ته بكشد كه تنها نردبان صعود تو بود از عربيت چادرنشين بهحكومتى متعصب، نمىبينى كه محتاج اين خلايق حجاجى؟ و ببينم نفتزودتر ته مىكشد يا اين ادب هر ساله حج؟ اينها را حتماً مىدانى. امانمىبينى كه در اين اجتماع هر ساله چه نطفهاى نهفته است براى دنيايى بودن.براى حقارتها را فراموش كردن و جزءها را در كل فراموش كردن.
سه شنبه 25 فروردين 43
مدينه
فقط ايرانىها هستند كه رفت و آمدشان به حجاز انحصارى است و از راههوا. و عيب كار اين است كه در برگشتن حتى نمىتوانند به عراق بروند. اگركسى بخواهد زيارتى هم از كربلا و نجف و يا شام بكند بايد بليط برگشتنشرا فراموش كند و از نو بليط بخرد براى بغداد يا دمشق. صبح ناشتا راه افتادمبسمت احد. پياده «احد» ييلاق مانند مدينه است. پر از آب و آبادانى بعدرفتم به مسجدالنبى. معمولاً از بابالسلام وارد مىشوم. بزرگتر است و رفتو آمد راحتتر. و قدمى دور تا دور رواق. و پلكيدن وسط كبوترها. طوافىهم دور ضريح. نسبتاً خلوت بود. گوشه و كنار حرم، مردم به انتظار نماز سرصف جا گرفته، و سخت مواظب اينكه كسى به گوشه سجادهشان نگاه چپنكند. عجب تعلقى مىجويد اين آدميزاد. حتى در چنين سفرى. يعنى نفهميدمو پايم گوشه سجادهاى را برگرداند. يارو چنان زد پشت پايم كه درماندم چهكنم. فقط نگاهش كردم. پيرمردى بود و عرب نمىنمود و ذكرگويان تسبيحمىگرداند. اما در چشمش ددى نشسته. كه من خجالت كشيدم.
(آن زن هم اطاق ما... الان آمده، خوش و خوشحال كه سوغاتى خريدهام...ململ نازكى براى روى سر خريده. با نقش مكرر ورقهاى بازى... و لابدساخت ژاپن يا جابلقا. آن وقت سوغات از مدينه طيبه! چيزى بهش نگفتم.اما به خواهرم گفتم كه حاليش كند.)
چهارشنبه 26 فروردين
مدينه
حالا ديگر مسلم است كه سعوديها دوشنبه را اول ماه حج گرفتهاند. پسچهارشنبه ديگر عيد است. يك روز اختلاف با شيعه. و همين چه بحثها كهنينگيخته. همهشان تصديق هم مىكنند چارهاى جز متابعت نيست و تكروىدر حج معنى ندارد.
گويا جمعه حركت خواهيم كرد بطرف مكه. احرام پوشيده.
پنجشنبه 27 فروردين
مدينه
شش و نيم صبح راه افتادم. سر راه وسط «شارعالعينيه» مردك سياهى (لابدافريقايى) تل انبارى لباس كهنه فرنگى را ريخته بود جلوش، و چيزى جارمىزد. و بهمان زودى دورش شلوغ بود. يكى از لباسها به دست يك مشترىبود كه معاينه مىكرد. زير و بالايش را لباس عروس مانند بود. با دامن ازعقب دراز و «ژوپون» سر خود، و زر و يراق در آن بهكار رفته. گذشتم. درمحوطه «بابالمصرى» بازار ينجه داير بود و بوى خوش گلش در هوا.دستههاى بزرگ ينجه تازه رويهم چيده، و به ريسمانى از ساقههاى بلندبسته، و هر كس يك بغل مىخريد و مىبرد. لابد براى بزها. يا گوسفندهايىكه بايد قربانى كرد.
جوانكى دوچرخه سوار مىآمد كه از من بگذرد. پرسيدم كه راه مسجد فتحهمين است؟ گفت «اى» و رفت.
مسجد فتح بر يك بلندى است. ناظر بر مسيلى كه «سلمان» خندق را در آنكند. آبى كه از احد سرازير مىشود مىپيچد پشت كوه سلع، و مىرود بهغربى مدينه. و همين جا است كه زمين پست است و مسيل مانند است. و بركناره همين مسيل در دامن كوه مسجدهاى تاريخى آن واقعه چيده. پس ازفتح، مسجد سلمان. پس از آن مال ابوبكر و عمر و على و نيز مسجد زهرا. ومسجد ابوبكر بزرگترين آنها با سه طاق گنبدى و ايوانى. و آنها ديگر - غيراز مسجد سلمان - با پىهاى كوتاه و كلفت، و طاقى، و ايوانى. به اصراربدويت معمارى را در آنها حفظ كرده. و مسجد زهرا بى هيچكدام اينها. تنهاصفهاى زير آسمان، و دورش دستاندازى. و بر يك سمت محرابكى تاجهت قبله را بدانى.
عصر سرى زدم به باغهاى اطراف اين «بابالعوالى». شرقى مدينه. و جنوببقيع. و غم غروب. وبراى بار اول احساس غربت. و باز اينكه آخر به اينسفر آمدهاى كه چه كنى؟ زيارت؟ عبادت؟ تماشا؟ سياحت؟ كشف؟... كهبرگشتم به شهر.
صف نماز مغرب مدتها بود برچيده شده بود و مردم دسته دسته دور همنشسته و باز همان وعاظ. يكيشان غيرعرب بود و به عربى كتابى وعظمىكرد. كه بدجورى ياد سعدى افتادم. ديگرى بر چارپايهاى نشسته وبلندگويى قوهاى در دست. اما صداى خودش شنيده مىشد. (گويا قوه تمامشده بود) كه درباره معارضه اسلام و فرنگ داد سخن مىداد.
ايضاً همان اباطيل «غربزدگى» و ديگرى جوانكى با ريشى هنوز درنيامدهو صدايى خراشيده (از بس داد زده بود) آرزوى وحدت اسلامى مىكرد.
جمعه 28 فروردين
هنوز مدينه
امروز ديگر زه زدهام. هى آب خوردن، و آب يخ هم، و نوعى رژيم پرتقال وآب ميوه. خواهرم مىگويد معدهات را خام كردهاى. حملهدارمان آمده كه آخرگفتم اينقدر پياده نرويد و از اين حرفها...
امشب بايد راه بيفتيم بسمت مكه. چهارصد كيلومتر راه با ماشين سرباز. ودر لباس احرام. و از هم الان دارند ماشين را بار مىزنند. كه آمده دم در، وهمه در جنب و جوشند.
شنبه 29 فروردين
مكه
چهار و نيم صبح مكه بوديم. ديشب هشت و نيم از مدينه راه افتاديم. ويكراست آمديم. تنها با يك توقف در «رابغ» و يكى هم همان اوايل حركتدر مسجد «حلفه» براى محرم شدن. در تاريكى شب. و نه آبى، نه مستراحى.و در شعاع نورافكن اتوبوس تطهيرى كرديم. لباس احرام را از مدينه پوشيدهبوديم. و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و منهيچ شبى چنان بيدار نبودهام و چنان هشيار به هيچى. زير سقف آن آسمان وآن ابديت. هر چه شعر كه از برداشتم خواندم - به زمزمهاى براى خويش - وهر چه دقيقتر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد. و ديدم كه تنها«خسى» است و به «ميقات» آمده است و نه «كسى» و به «ميعادى» و ديدمكه «وقت» ابديت است، يعنى اقيانوس زمان. و «ميقات» هر لحظهاى. و هرجا و تنها با خويشتن. و دانستم كه آن زنديق ديگر ميهنهاى يا بسطامى چهخوش گفت وقتى به آن زائر خانه خدا در دروازه نيشابور گفت كه كيسههاىپول را بگذار و به دور من طواف كن و برگرد. و ديدم كه سفر وسيله ديگرىاست براى خود را شناختن. اينكه «خود» را در آزمايشگاه اقليمهاى مختلفبه ابزار واقعه و برخوردها و آدمها سنجيدن و حدودش را به دست آوردن كهچه تنگ است و چه حقير است و چه پوچ و هيچ.
همان روز در بيت الحرام
اين طور كه پيداست تا سال ديگر خود كعبه را هم از بتون خواهند كرد. بههمان سبك مسجدالنبى. نه تنها «مسعاى» ميان «صفا» و «مروه» الان بدلشده است به يك راهرو عظيم و دو طبقه سيمانى، بلكه دور تا دور خانهدارند از نو يك شبستان چهارگوش و دو طبقه مىسازند تا شبستان دورهعثمانى را خراب كنند. درست است كه پاگرد (مطاف) دور خانه گستردهترخواهد شد و جماعت بزرگترى - سه چهار برابر جماعت فعلى - دور حرمطواف خواهد توانست كردن، اما تمام حرف بر سر اين تختههاى سيمان استكه روى پايههاى بتونى مىچسبانند و ده برو بالا... اين سنگ خاراى نجيبو زيبا دم دست افتاده، و آن وقت مدام سيمان و قالب سيمانى. اينطور كهپيدا است از شبستان قديمى فقط دو سه تا منارهاش را حفظ خواهند كرد. كفمطاف دور كعبه را با مرمر پوشاندهاند. دايرههاى درون هم. در سعى ميانصفا و مروه جماعت بيشتر بود و در طواف كمتر. (الان در طبقه دوم شبستانجديد نشسته و دارم قلم مىزنم) و از اين بالا كعبه درست نصف آن چيزىمىنمايد كه گمان مىكردهاى. آن بنده خدايى كه معمار اين شبستان جديدبوده گويا متوجه نبوده كه وقتى نسبتها را به هم زدى مفهوم معمارى راعوض كردهاى. كعبه در همان قد و قامت سابق مانده. اما شبستان را دو برابروسيع كردهاند و بلند و آيا صلاح هست كه خود كعبه را هم دست بزنند؟ وبلندتر و بزرگتر؟ و لابد از بتون بسازند؟
همان روز شنبه
مكه
اين سعى ميان «صفا» و «مروه» عجب كلافه مىكند آدم را. يكسر برتمىگرداند به هزار و چهارصد سال پيش. به ده هزار سال پيش. با«هروله»اش (كه لىلى كردن نيست، بلكه تنها تند رفتن است) و با زمزمهبلند و بىاختيارش، و با زير دست و پا رفتنهايش، و بى«خود»ى مردم، ونعلينهاى رها شده كه اگر يك لحظه دنبالش بگردى زير دست و پا لهمىشوى، و با چشمهاى دو دو زنان جماعت، كه دسته دسته به هم زنجيرشدهاند، و در حالتى نه چندان دور از مجذوبى مىدوند، و چرخهايى كه پيرهارا مىبرد، و كجاوههايى كه دو نفر از پس و پيش به دوش گرفتهاند ،و با اينگم شدن عظيم فرد در جمع. يعنى آخرين هدف اين اجتماع؟ و اين سفر...؟شايد ده هزار نفر، شايد بيست هزار نفر، در يك آن يك عمل را مىكردند. ومگر مىتوانى ميان چنان بيخودى عظمايى به سىِ خودت باشى، و فرادا عملكنى؟ فشار جمع مىراندت. شده است كه ميان جماعتى وحشتزده، و درگريز از يك چيزى، گير كرده باشى؟ بجاى وحشت «بيخودى» را بگذار وبجاى گريز «سرگردانى» را، و پناه جستن را. در ميان چنان جمعى اصلاًبىاختيار بىاختيارى. و اصلاً «نفر» كدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزارچيست؟... يمنىها چرك و آشفته موى با چشمهاى گود نشسته، و طنابى بهكمربسته، هر كدام درست يك يوحنّاى تعميدى كه از گور برخاسته. و سياههادرشت و بلند و شاخص، كف بر لب آورده و با تمام اعضاى بدن حركتكنان.و زنى كفشها را زير بغل زده بود و عين گمشدهاى در بيابانى، نالهكنانمىدويد. و انگار نه انگار كه اينها آدميانند و كمكى از دستشان برمىآيد. وجوانكى قبراق و خنداق تنه مىزد و مىرفت. انگار ابلهى در بازارآشفتهاى. و پيرمردى هنهنكنان درمىماند و تنه مىخورد و به پيش راندهمىشد. و ديدم كه نمىتوانم نعش او را زير پاى خلق افتاده ببينم. دستش راگرفتم و بر دستانداز ميان «مسعى» نشاندم، كه آيندگان را از روندگان جدإ ے ؛آآككطمىكند.
نهايت اين بيخودى را در دو انتهاى مسعى مىبينى، كه اندكى سربالا است وبايد دور بزنى و برگردى. و يمنىها هر بار كه مىرسند جستى مىزنند وچرخى، و سلامى به خانه، و از نو... كه ديدم نمىتوانم. گريهام گرفت وگريختم. و ديدم چه اشتباه كرده است آن زنديق ميهنهاى يا بسطامى كه نيامدهاست تا خود را زير پاى چنين جماعتى بيفكند. يا دستكم خودخواهى خودرا... حتى طواف، چنين حالى را نمىانگيزد. در طواف به دور خانه، دوش بهدوش ديگران به يك سمت مىروى. و به دور يك چيز مىگردى ومىگرديد. يعنى هدفى هست و نظمى. تو ذرهاى از شعاعى هستى به دورمركزى. پس متصلى. و نه رها شده. و مهمتر اينكه در آنجا مواجههاى در كارنيست. دوش به دوش ديگرانى نه روبرو. و بيخودى را تنها در رفتار تندتنههاى آدمى مىبينى، يا از آنچه به زبانشان مىآيد مىشنوى. اما در سعى،مىروى و برمىگردى. به همان سرگردانى ك «هاجر» داشت. هدفى در كارنيست. و درين رفتن و آمدن آنچه براستى مىآزاردت مقابله مداوم باچشمها است، يك حاجى در حال «سعى» يك جفت پاى دونده است يا تندرونده، و يك جفت چشم بى«خود». يا از «خود» جسته يا از «خود» به دررفته. و اصلاً چشمها، نه چشم، بلكه وجدانهاى برهنه. يا وجدانهايى كه درآستانه چشمخانهها نشسته و به انتظار فرمان كه بگريزند. و مگر مىتوانىبيش از يك لحظه به اين چشمها بنگرى؟ تا امروز گمان مىكردم فقط درچشم خورشيد است كه نمىتوان نگريست. اما امروز ديدم كه به اين درياىچشم هم نمىتوان... كه گريختم. فقط پس از دو بار رفتن و آمدن. براحتىمىبينى كه از چه صفرى چه بىنهايتى را در آن جمع مىسازى و اين وقتىاست كه خوشبينى. و تازه شروع كردهاى. وگرنه مىبينى كه در مقابل چنانبىنهايتى چه از صفر هم كمترى. عيناً خسى بر دريايى، نه، در دريايى از آدم.بل كه ذرّه خاشاكى، و در هوا. به صراحت بگويم. ديدم دارم ديوانه مىشوم.چنان هوس كرده بودم كه سرم را به اولين ستون سيمانى بزنم و بتركانم... مگركور باشى و «سعى» كنى.
از «مسعى» كه درآمدى بازار است. تنگ به هم چسبيده. گوشهاى نشستم وپشت به ديوار «مسعى»، داشتم با يكى از اين «كولا»ها رفع عطش مىكردمو به چيزى كه جايى از يك فرنگى خوانده بودم، به قضيه «فرد» و «جماعت» مىانديشيدم.