راسخون

خاطرات دوران مدرسه

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

ازدوران مدرسه ودرس چه خاطراتی دارید؟

هرکس خاطره تلخ وشیرین داره بیادتو

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

سلام

یه کوچولو آبروریزیه

ولی من از اون استثنا ها بودم و به جای اینکه روز اولی که رفتم مدرسه گریه کنم روز دوم گریه کردم

خیلی مضحکه

دوستان از تقلب های دوران مدرسه هم بگید بدک نیست

یادش بخیر تو یه برگه های کوچولو تقلب نوشته بودم و واسه تستمون اونارو گذاشتم لای کتاب که یهو معلمه اومد و کتابم رو ورق زد و کلی دعوام کرد بعدش خیلی خنده دار بود برگه تقلبم رو با سوزن ته گرد چسبوند به تستم و تحویل مدیرمون داد

از این تقلبا زیاد میکردیم ولی الان تو دانشگاه 4 تا آدم تنبل تر از خودمون میشینند دورو برمون اصلا نمیشه تقلب کرد

 

reza_rasekhekhoon کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 878
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

پیش دانشگاهی بودیم یکی از دوستام زنگ اول رو نیومد کلاس.زنگ تفریح که شد اومد مدرسه و کیفش رو دم در مدرسه داد به من گفت تو ببر تو کلاس که ناظم نبینه و اگه دید بگو کیفمو جا گذاشتم داداشم آورده واسم. خلاصه منم کیف دوستمو گرفتم رفتم سمت سالن که برم تو کلاس که یهو ناظم صدام کرد و گفت این کیف کیه؟ مگه زنگ اول رو کلاس نبودی. منم گفتم چرا بودم ولی کیفم جا مونده بود خونه داداشم آورده برام. ناظممون گفت یکی از کتابات رو بده به من منم با کمال بی شرمی یکی از کتابا رو درآوردم دادم دست ناظم. فکر میکنین چه اتفاقی افتاد؟ اسم دوستم صفحه اول کتاب بود. ناظم بهم گفت خودت با علی (منظور دوستم) بیاین دفتر.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

راهنمایی که بودم معلم انگلیسی گفت روزهای هفته روبه انگلیسی نام ببرمن همه رودرست گفتم بجز روز چهارشنبه بجای (ونزدی) گفتم "وی دنزدی" بخاطریک دی اضافه 10تاشلاق خوردم ولی خداییش بعضی ازحروف انگلیسی اضافه است ها؟وخونده نمی شوندومنوبه اشتباه انداخت ومحکوم به تنبیه شدم.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

 

یادم میاد که روز اول مدرسه من رو راه نمیدادن! دلیلشون هم این بود که من موی بلندی داشتم (البته نه خیلی بلند!) و چون با بچه‌های دیگه هماهنگ نبودم، زیر بار نمیرفتن که برم توی مدرسه. به هر ضرب و زوری بود، من رو هم راه دادن که وارد مدرسه بشم. یادمه تا اومدم برم توی مدرسه، یک کمی هم گریه کردم. حالا من رفتم توی مدرسه، هر بچه‌ایی رو كه نگاه می‌کردم، خندم می‌گرفت! اشک و خنده رو همزمان تجربه کردم. نمیدونم کدوم پدر آمرزیده‌ایی این قانون خنده‌دار رو گذاشته بود که بچه‌های کلاس اول، باید موهاشون رو با نمره چهار بزنن و بعد بیان مدرسه! حالا همونطور که من به بقیه می‌خندیدم، بقیه هم به من می‌خندیدن! خلاصه‌اش اینکه روز اول مدرسه این موها، کلی برای من و دوستانم سوژه شادی و خنده بود.

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

همیشه چند تا از بچه هارو به عنوان انتظامات میذاشتن دم در مدرسه تا اسم بچه هایی رو که دیر میان بنویسن

ازشما چه پنهون که گاهی دیر میرفتیم  و اگه اسممون رو یادداشت میکرئن از انضباطمون کم میشد

حالا از ما دوییدن بودو از اونا دوییدن

البته گاهی میگرفتنمونا و اسممون رو هم یادداشت میکردن

 

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

روز اول مدرسه همراه مادر گرامی‌ام رفتم. یادمه خیلی گریه می‌کردم. وقتی مادرم می‌خواست بره، دلم می‌خواست همراهش برم اما نمی‌شد. خلاصه نقشه فرار از مدرسه اومد توی ذهنم که سر یك فرصت مناسب نقشه‌ام رو عملی کنم.

زنگ رو زدن و رفتیم سر کلاس. مادرم هم تشریف بردند خونه. من هم توی کلاس خیلی دلم برای مادرم تنگ شده بود. زنگ تفریح که خورد از کلاس اومدم بیرون. خوشبختانه در مدرسه باز بود و در یک فرصت مناسب، با سرعت به سمت در مدرسه رفتم و از اونجایی كه فاصله خونه تا مدرسه ما زیاد نبود، با سرعت هرچه بیشتر شروع کردم به دویدن. اول اصلاً به پشت سرم توجه نکردم. یک‌بار که سرم رو برگردونم، دیدم کل مدرسه دنبال من در حال دویدن هستند از مدیر و ناظم گرفته تا معلم و یك سری از بچه‌های بیکار. اما اصلا به من نمی‌رسیدن. خلاصه رسیدم خونه، کنار حوض مشغول بازی شدم. مادرم من رو كه دید، خیلی تعجب کرد. از فردا مادر گرامی با من به مدرسه می‌اومد و تا زنگ آخر، پشت پنجره کلاس می‌ایستاد تا درسم تموم بشه و با هم به خونه برگردیم. خلاصه مادرم رو چند صباحی از کار و زندگی انداختم. روزهای اول که کلاً با معلم حرف نمی‌زدم. معلم هم که خیلی مهربونیش گل می‌کرد، من رو می‌برد پای تخته تا لوح آموزشی رو براش نگه دارم. هر کاری می‌کرد تا من حرف بزنم. الان هم وقتی یادم میاد خنده‌ام می‌گیره

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

با عرض سلام و وقت بخیر به دوستان گل راسخونی.

 

 

من یادم هست خیلی راحت مدرسه رفتم و گریه هم نکردم. ما توی مدرسمون یه سیاه چال داشتیم که البته پناهگاه بود و تغییر نام داده بودنش.

 

کسانی که ضعیف بودند یا تکالیفشان را انجام نمی دادند برای تنبیه می فرستادند اونجا.

 

یکی از بچه ها همیشه تنبیه می شد، یه بار که خانم کبیرپور که معلم کلاس اولمون بود می خواست تنبیهش کنه، من بهشون گفتم چرا اینقدر این رو تنبیه می کنی؟

 

ایشون فرمودند: می خوای تو به جاش برو سیاه چال، منم گفتم باشه.

 

از کلاس که بیرون رفتم، آمدند گفتند نمی خواد بری اونجا.

 

از فرداشم به اون بچه کمک کردم تا درسش قوی بشه.

 

موفقیت و شادی شما عزیزان را خواهان و خواستارم.

aliasghar313 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1342
|
تاریخ عضویت : مهر 1389 

با سلام و تشکر

من معمولا خیلی مظلوم بودم ! کلا هم شیطنت نمیکردم

به جز پارسال که یه ترقه زدم تو مدرسه ! یا علی مدد!!

اون هم سیگارت نه ! 

کپسولی!

اما راستشو بگم ! خیلی حال داد! در عرض سی صدم ثانیه همه ی مدرسه ریختن تو کلاس! منم داشتم تو حیاط پیش خودم میخندیدم!

4 روز بعد 5 نفر از گروه جاسوسی مدرسه لوم دادن(بعدا تلافیشو سر 5 تاشون اوردم)

یازهرا!

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یادم میاد که زنگ تفریح دوم از روز اول مدرسه تموم شده بود و به صف شدیم که بریم سر کلاس. نوبت صف ما شد و من که نفر اول صف بودم، حرکت کردم. به قول امروزیا، سکان‌دار و لیدر صف من بودم! داشتم می‌رفتم که خانم ناظممون از پشت بلندگو اعلام کرد: «اشرفی ... فوراً بره دفتر آقای مدیر».

 

از اونجایی که من هم بچه حرف گوش کنی بودم (و البته هنوز هم هستم!) همون مسیر رو ادامه دادم و به جای اینکه برم سر کلاسمون که توی طبقه اول بود، رفتم سمت دفتر مدیر مدرسه که توی طبقه سوم بود. پشت در اتاق آقای مدیر که رسیدم، در زدم و وارد شدم. آقای مدیر تا سرش رو بالا آورد گفت: شما اینجا چیکار می‌کنید؟

 

من که کمی هول شده بودم دستم رو آوردم بالا و گفتم : اجازه آقا، خانم ناظم گفت بیام اینجا. مدیر لبخندی زد و گفت: شما رو که میدونم، به بقیه بچه‌ها گفتم اینجا چیکار میکنین؟

 

من که متوجه منظورشون نشده بودم، سرم رو برگردوندم تا پشت سرم رو ببینم. یه چیزی دیدم که کلی خندم گرفت. همه بچه‌های کلاس به جای اینکه برن سر کلاس، پشت سر من اومده بودن دفتر آقای مدیر! بچه‌ها فکر میکردن نفر اول صف، هر جا میره، بقیه هم باید دنبالش برن!

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

با عرض سلام و وقت بخیر به دوستان گل راسخونی.

 

من در درس زبان انگلیسی در دبیرستان قوی بودم.

 

 امتحان پایانی زبان داشتیم، نفر پشت سر من که همیشه در درس زبان ضعیف بود و نمره بالای 5 نداشت، از من تقاضای کمک کرد و من هم دستم را باز گذاشتم.

 

بعد از اعلام نتایج معلم زبانمان، مرا خواست و جویای ماجرا شد. من هم کتمان کردم.

 

اما فرمودند: پس از تو که نمره کامل را آوردی، شخص پشت سری تو 19/5 شده است.

 

و بعد با معلمان خندیدیم.

 

موفقیت و شادی شما عزیزان را خواهان و خواستارم.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یه خاطره کوچولو:

معلم کلاس اول ما خیلی خانم خوبی بود. اخلاق خیلی جالبی هم داشت. وقتی دندون بچه‌های کلاس لق می‌شد، خودش می‌کشید! من همیشه می‌ترسیدم كه بفهمه دندون من هم لق شده. یك روز هم کلی درد دندان رو تحمل کردم تا معلمم نفهمه

 

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یادم میادازورزش خوشم نمی آمدیه روزامتحان ورزش داشتیم من بایدروی تشک پشتک می زدم بنابراین فکری بسرم زدفاصله تشک رودویدم وروی آسفالت مدرسه پشتک زدم سرم که زخمی شده بودمنودفتربرای مداوابردندوبدین ترتیب ازامتحان ورزش رهایی پیدانمودم.

architect0811 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6050
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 


یادم میادازورزش خوشم نمی آمدیه روزامتحان ورزش داشتیم من بایدروی تشک پشتک می زدم بنابراین فکری بسرم زدفاصله تشک رودویدم وروی آسفالت مدرسه پشتک زدم سرم که زخمی شده بودمنودفتربرای مداوابردندوبدین ترتیب ازامتحان ورزش رهایی پیدانمودم.

بله ؛

و بدین ترتیب بود که شما از امتحان ورزش رهایی یافتید

اما فکر نمیکنید که کار خیلی خطرناکی کردید ؟؟؟

امتحان رو میدادید میرفت دیگه ؛ این همه خطر رو به جون خریدن واسه چی بود آخه ؟؟؟
 

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 



یادم میادازورزش خوشم نمی آمدیه روزامتحان ورزش داشتیم من بایدروی تشک پشتک می زدم بنابراین فکری بسرم زدفاصله تشک رودویدم وروی آسفالت مدرسه پشتک زدم سرم که زخمی شده بودمنودفتربرای مداوابردندوبدین ترتیب ازامتحان ورزش رهایی پیدانمودم.

بله ؛

و بدین ترتیب بود که شما از امتحان ورزش رهایی یافتید

اما فکر نمیکنید که کار خیلی خطرناکی کردید ؟؟؟

امتحان رو میدادید میرفت دیگه ؛ این همه خطر رو به جون خریدن واسه چی بود آخه ؟؟؟

هراسم ازامتحان بودبعلاوه گفتم که علاقه ای نداشتم