راسخون

خاطره ناب مهمانی شهدا

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 
abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

خاطراتی از شهید مصطفی ردانی پور

 

 

این جمله از اولین وصیتنامه رو حانی شهید مصطفی ردانی پور موسس لشكر 14 امام حسین و فرمانده قرار گاه فتح ، برای شاگردان ورهروانش به یادگار ماند:
عمامه من كفن من است .
در ادامه قسمت هایی از خاطرات شهید مصطفی ردانی پور را می خوانید.

 

1- تب كرده بود ، هذیان می گفت. می گفتند سرسام گرفته . دكتر ها جوابش كرده بودند .

فقط دو سالش بود، پیچیده بودند گذاشته بودندش یك گوشه . همسایه ها جمع شده بودند. مادر چند روز، یك سر گریه و زاری می كرد، آرام نمی شد، می گفت: «مرده،مصطفی مرده كه خوب نمی شه.» صبح زود ، درویش آمد دم در ؛ گفت: «این نامه را برای مصطفی گرفتم، برات عمرشه.»

*************

2- هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشكی سرش كرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو ، یك گوشه نشست. روضه بود ، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود ، سفت و سخت سفارش كرده بود :«پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی،زشته،از دم در برت می گردونند.» روضه كه تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو.

*************

3- هر روز كه از دكان كفاشی بر می گشتند، یك سنگ بر می داشت می داد دست علی كه « پرتش كن توی حیاط یارو.» سنگ را پرت كرد آن طرف دیوار توی حیاط ،دوتایی تا نفس داشتند  دویدند، سر پیچ كه  رسیدند، صدای باز شدن درآمد ، صاحب خانه بود.

رنگ علی پرید، مصطفی دستش را محكم كشید و گفت: «زود باش برگرد.»

برگشتند طرف صاحب خانه . دادش به هوا بود: « ندیدین از كدوم طرف رفت؟ مگه گیرش نیارم ...» شانه هایش را بالا انداخت. مثل این كه اولین بار است كه از آن كوچه رد می شود.

هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشكی سرش كرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو ، یك گوشه نشست. روضه بود ، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود ، سفت و سخت سفارش كرده بود « پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته ، از دم در برت می گردونند.» روضه كه تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو.

4- «آقا مرتضی ،مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم .هنوز برنگشته!» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض كتاب می خواند . یك دستش كتاب بود، یكدستش توی حوض . اوستا به مرتضی گفت :« حیف این بچه نیست می آریش سركار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی . باید حواست به این چیز ها باشه. »
 مرتضی گفت : «خودش اصرار می كنه . دلش می خواد كمك خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. كارنامه ش رو دیده م . نمره هاش بد نیست.»
 
*************

5- یك گوشه ی هنرستان كتاب خانه راه انداخته بود؛ كتاب خانه كه نه ! یك جایی كه بشود كتاب رود و بدل كرد، بیش تر هم كتابهای انقلابی و مذهبی . بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواك هم رسید.

*************

6- مادر نشسته بود وسط حیاط ، رخت می شست.مرتضی آمد تو . گفت: « یا الله ، مادر چند تا نقاش آورده م، خونه را ببینند. یه چادر بنداز سرت.» با لباس شخصی بودند . خانه را گشتند. حسابی هم گشتند. چیزی پیدا نكردند. مصطفی همان روز صبح عكس ها و اعلامیه ها را با خودش برده بود.

وقت رفتن گفتند: «مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن. توی كارهای سیاسی می اندازنشون. خراب كار می شن.»

*************

7- معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین. خانم معلم آمد سراغش.دستش را انداخت زیر چانه اش كه «سرت را بالا بگیر ببینم.» چشم هایش را بست  سرش را بالا آورد.  از كلاس زد بیرون . تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نكرده بود. خونه که رسید گفت: دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟

- معلم ها بی حجابن . انگار هیچی براشون مهم نیست.
میخوام برم قم؛ حوزه.

*************

 ۹- چهارده سالش بود كه پدرش فوت كرد. مادر خیلی كه همت می كرد، با قالی بافی می توانست زندگی خودشان را توی اصفهان بچرخاند. دیگر چیزی باقی نمی ماند كه برای مصطفی بفرستد قم. آیت الله قدوسی ماجرا را فهمیده بود، برایش شهریه مقرر كرده بود، ماهی پنجاه تومان.سر هر ماه ، دوتا پاكت روی طاقچه جلوی آینه بود، هیچ وقت رحمت نفهمید از كجا ، ولی می دانست یكی مال مصطفی است، یكی مال خودش. هر وقت می آمدند حجره یا مصطفی نیامده بود، یا اتفاقی با هم می رسیدند. هركدام یكی از پاكت ها را بر می داشتند. توی هر پاكت بیست و پنج تومان بود.

*************

10- گفتم: « بذار لباسات رو هم با خودمون ببریم، بشوریم تمیز تر بشه برای برگشتن. » گفت: « نه لازم نیست.» با خودم گفتم:« داره تعارف میكنه.» رفتم سراغ بغچه ی لباس هایش . همه شان خاكی و گچی بودند. گفتم :« چرا لباسات گچیه ؟» دستم را گرفت ، برد یك گوشه . گفت :«بهت نگفتم كه نگران نشی. كوره ی آجر پزی بیرون شهر رو می شناسی؟ فقط پنج شنبه جمعه ها می ریم. با عبدالله دوتایی می ریم. نمی خوام مادر خبردار شه. دلش شور می افته.»

*************

11- مریض شده بود؛ می خندید. می گفتند اگر گریه كند خوب می شود. نمازم را خواندم . مهر را گذاشتم كنارم. نگاهش می كردم. حال نداشت.صدایش در نمی آمد. یك نگاه به مهر انداخت. گفت :« مرتضی ، چرا عكس دست روی مهره؟»گفتم: «این یادگار دست حضرت ابوالفضله كه تو راه خدا داده.»گفت: « جدی میگی؟» گفتم :« آره .

 میخوای از حضرت ابوالفضل برات بگم؟» حالش عوض شد، اشكش در آمد. من می گفتم، او گریه می كرد. صدایش بلند شد. زار زار گریه می كرد.

جان گرفت انگار. بلند شد لباس هایش را پوشید . گفت: «می رم جمكران .» گفتم: « بذار باهات بیام. » گفت: « نمی خواد . خودم می رم.» به راننده گفته بود : « پول ندارم. اگر پول های مسافرها رو جمع كنم ، تا جمكران من رو می رسونی؟»

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

امام زمان 210 اسم به من داد ( خاطرات يك شهيد زنده)

 شهدا در قهقهه مستانشان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند . امام خمینی(ره)
پایگاه هدف آنلاين - راوی : اخوی شهید هادی چهره خند     

 

ماجرا به این صورت بود که عرض میکنم: فرمانده یکی از گردانهای لشگر خواب بوده ، از خواب  بیدار میشه ، بعد قلم و کاغذ میخواد و به شدت شروع میکنه به گریه کردن و بدنش  میلرزه ، عرق میکنه      .  بچه ها ازش میپرسن چی شده  ، میگه کاغذ بیارید ،آقا حضرت امام زمان 210 تا اسم به من داد ، این 210 تا اسم همشون شهید میشوند. کاغذ می آورند و این کاغذ نوشته میشود    : 

 

 

 32 تا اسم با شماره پلاک یادش میاد ، دسته بندی هممیکنه میگه گردان شهادت 1 ، گردان شهادت 2 ، گردان شهادت 3 .گردان اسم گذاریه ولی پلاکها پلاکهاییه که گردن بچه ها بوده .  همه مال یه گردانن ؟ نه ؛ بعضی ها مالواحدهای دیگر هستند .میگویند آقا بقیه اش را بنویس ، بقیه اش یادش نمیاد ؛ این 32 نفر اسامی یادش میاد با شماره پلاکشون . این لیست درست میشه ،حالا 32 نفرند که میدونند اینها شهید میشوند.دو نفر از بچه ها میافتند این افراد را پیدا می کنند. بچه های قزوین هستند بچه های کرج هستند ولی بیشترشون مال لشگر محمد رسول الله (ص) تهران هستند .اینها را جمع می کنند دور هم ، یه دفتری برمیدارن و آدرس بچه ها رو توش می نویسند ، با همدیگه رفیق میشن ، میگن فلانی خواب دیده که شماها شهید میشین ،اینها با هم ارتباط برقرار می کنند و شروع می کنند یکی یکی به فیض شهادت نائل شدن ؛ یکی از این بچه ها  که یکی از اخوی های بنده است الحمدلله رب العالمین ، من دو تا از برادرانم شهید شدند ، اولی مهدی ( بزرگه ) و هادی چهره خند ؛ هر دو وقتی شهید شدند 23 سال شان بود . این هادی چهره خند مسئول این میشه (چون ارتباط داشتند باهم )که اینها وقتی شهید میشدند از جنازه هاشون هم تصویر میگرفت و می آمد و آلبوم را باز میکرد و پشت تمام عکساشون می نوشت فلانی در تاریخ فلان شهید شد و این لیست یواش یواش تکمیل شد.از این 32 نفر ، 31 نفرشون تا به امروز در جنگ شهید شدند ، یک نفرشون فقط باقی مانده ، اون یک نفر هم جنگ که تمام شد از بچه های محصل دبیرستانی بود ، سه تا برادر بودند که همش جبهه بودند سال چهارمی بودن برای دیپلم . که بعد جنگ اومدن دیپلم شان را گرفتن ، این اول رفت تربیت معلم ، معلم شد تو همین 12-13 سال بعد از جنگ ، بعد دانشکده پزشکی قبول شد . 3 تا برادر بودن که هر 3 با ترک تحصیل رفته بودن جبهه ، هر3 الان مطب دارند و پزشک هستند.و این برادر بزرگوارمان (شهید زنده) الان یک پایش از قسمت ران قطع است .

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

راوی دوم - نفر سی و دوم لیست ( شهید زنده )

ما یک فرمانده ای داشتیم ، سیدی بود ، خیلی بزرگوار بود ، که ما بهش سید رضی میگفتیم ؛ ایشان ظاهراً 2 روز قبل از عملیات  ، آقا را خواب دیدند که یک لیستی دست ایشان بوده و اون جوری که حالا به نظر من میاد " یکلیستی دست ایشان بود ، امام لیست رو برمیدارن و بعضی از اسامی را علامت میزنند .یا لیست را میخواد به امام زمان بدهد ، از دستش میافته رو زمین و یه مقدار گل میشه ، آقا این لیست را برمی دارند و می زنند به برکه یا رود آبی که جاری بوده و در میارنمیگن بچه هایی که اسامی شان این تواست مثل روز اول از مادرشان پاک متولد شدن وخداوند تمام گناهانشان را بخشید ."

بعد ظاهراً جلوی اسامی بعضی ها علامت میزنه که اینها شهید خواهند شد و بعضی ها را هم شاید مجروح زده بود . بعد که ایشان از خواب بیدار شدند ما هر چی به سید رضی گفتیم ، اصرار کردیم که چه کسانی را علامت زد و چه کسانی را مشخص کرد ایشان نگفت.گفت که این یک رازی است که من نمی تونم به کسی بگم لیستی هم که بوده وجود واقعی داشته که بعداً به دست شهید هادی می افتد و شهید هادی ظاهراً اینگونه بوده که هر کس که شهید میشده جلوی اسمش علامت میزده ( این جور که من در جریان هستم ) تا روزی که خود شهید هادی به شهادت میرسد . البته من این را نقل قول از داداش ایشون حاج رحیم میگم که شهید هادی آخرین نفری بود که تو این لیست به شهادت میرسد .

شهید هادی تمام اسامی شهدا را که امام زمان مشخص کرده بود را یادداشت کرده و عکساهایشان را هم گرفته بود که من بعضاً که به تهران می آمدم می رفتیم خونه شهدا ، یعنی هادی منو می برد خونه شهد ایی که تو این لیست بودند و شهید می شدند . و ظاهراً آخرین نفری هم که شهید شده خود شهید هادی بوده که حالا ظاهراً میگویند اسم منم تو لیست بوده ، من نمیدونم  .

یک تحولی ایجاد کرده بود ، نامه را که آن صبح شهید سید رضی آمد به ما گفت ما خیلی بیقراری کردیم ، خیلی زیاد ، یعنی همه اون دسته بیقرار شده بودن ، اصلاً یک حالت روحانی ، یک حالت عرفانی دست داده بود که هیچکس نمی توانست آرام باشه . یعنی اون روز همه ما بلا استثناء گریه کردیم  و نمی دونستیم امام زمان روی چه کسی دست گذاشته . آیا ما شهید خواهیم شد ، آیا ما شهید نخواهیم شد و عجیب بود اون حال که من نمی تونم تصور کنم که چه حالی بود یعنی واقعاً نمیتونم .

الان تو این مرحله نمی توانم حال اون روز را تصور بکنم که چی بود ولی آنقدر می توانم بگویم که خودمون هم به نظر سبکبال شده بودیم ؛ وقتی میگفت امام این نامه رو زده توی آب و گناهان بخشیده شده ما هم خوب آنموقع سن مان زیاد نبود ، اون موقع 22 سال سن داشتیم و معمولاً بچه های ما هم تو همین رده سنی بودند ، 18 بودیم تا سن 23-24 ساله ، زیاد سنی نداشتیم ، ولی عجیب احساس سبکی احساس شادی میکردیم از اینکه امام ما را پذیرفته ، از اینکه امام ما را سرباز خودش حساب کرده ، یک حال عجیبی بود یعنی واقعاً یک حال عجیبی بود که من نمی تونم توصیف بکنم اون چه حالیه .

بعد هر بار که تهران می آمدم و هادی اگر جبهه نبود و تهران بود ، به اتفاق هم میرفتیم خونه بچه هایی که در این لیست بود ، از اون لیست هم عکس گرفته بود و توی آلبوم عکس خودش هم داشت ؛ بعد هر کدوم که شهید میشدن جلوشون یک علامتی میزد بعد تاریخ شهادتش را هم می نوشت ،محل شهادتش را هم مینوشت بعد با هم میرفتیم خانه آن شهید ؛ بنابراین من بیشترین ارتباطم با شهید هادی بوده .

 در اين عكس شهید مهدی ساریخانی ، شهید عباس جانشین فرمانده گروهان بود .شهید جعفر ، شهید حمید کل حسین که تنها فرزند خانواده بود که خداوند در سن پیری به پدر و مادرش عنایت کرد .که آن جمله اش هم معروفه که به مادرش گفت : آیا می خواهی من تو این دنیا دستت رو بگیرم یا تو آن دنیا؟

که مادرش فرمود : آن دنیا .

و بار آخری بود که رفتن و شهید شدند .

به احتمال زیاد سعادت نداشتیم ، البته من خودم یادم هست که قبل از اینکه وارد عملیات بشیم من همیشه با خدا شرط می گذاشتم ، میگفتم خدا یا زنده برگردیم یا شهید ، نه اسارت دوست داریم نه دوست داریم مجروح بشیم ، همش هم به خدا میگفتم ، تو هر عملیاتی ، تو هر قضیه ای می شد من همیشه این قرارداد را با خدا میکردم و همیشه فکر میکردم که هر چی میگم خدا گوش می دهد و حتماً اجابت میکند . یعنی من به این درجه فکر میکردم اینگونه هستم ، اون روز آخر که تو نماز ظهر و عصر بود که قرار بود بعد از ظهرش راه بیافتیم ، فکر میکنم روز 12 آبان بود که من 13 آبان مجروح شدم ، اون روز ظهر ، نماز آخری که خوندیم این جمله مولا را گفتیم کهالهی رضاً برضائک، تسلیماً لأمرک " این رو گفتیم ، بنظرم آمد که یه سروشی آمد که چرا صادق نیستی تو حرفات ؟ تو اگه تسلیم امر خدا هستی چرا برای خدا تعیین تکلیف میکنی ؟ چرا میگی شهید ؟ چرا میگی سالم برگردم ؟ شاید خدا دوست داره تو مجروح بشی .شاید دستت رو قطع کنه ، شاید پایت رو بگیره . چرا تعیین تکلیف میکنی ؟

آنجا بود که ما به خدا گفتیم خدایا ما راضی هستیم ، هر چی تو گفتی ما همانیم ، هر چی تو گفتی ، می خواهی دست ما را بگیری میخواهی پاهامان رو بگیری میخواهی قطع نخاع مان کنی میخواهی اسیرمان کنی ، هر چی تو گفتی ما همانیم ؛ و شاید حالا سعادت را از ما گرفتند و نتونستیم بریم البته ناامید نیستیم ، در شهادت بسته نیست .ولی نمیدونم چه سری یه .چون من خودم رو لایق نمیدونم بگم که خداوند ما را نگه داشته بعنوان ذخیره ای برای آینده ، نه من بعید میدونم چون من اون لیاقت رو ندارم .

یکی از شهدای لیست یادم هست ، اسمش جابر بودفامیلیشو نمیدونم فکر میکنم 17 سالش بود هنوز محاسنش نروییده بود هنوز صورتش مو نداشت؛ البته ، سر مزارش هم رفتم ، یادم هست که ایشون اصلاً به مرخصی نمیرفت ، یکی دو بار که باهاش صحبت کردم گفتم شما چرا مرخصی نمیری ؟ پدرت ، مادرت ، خانوادت منتظرهستند .

ایشان گفت : از تهران که آمدم بیرون با تهرانخداحافظی کردم و تا روزی که شهید نشم برنمیگردم.

من بهش گفتم شهادت که دست خداست ما ادای وظیفه میکنیم ، خدا خواست شهید شدیم نخواست باید برگردیم .

میگفت :نه من با خدا عهد کردم .

تو عملیات که بودیم تو مرحله اول ( که تو همین مرحله اول هم 2-3 بار حمله کردیم ، عقب نشینی کردیم ) تو یکی از همین محورها بود که من و شهید جابر تو کمین نشسته بودیم ، تو محاصره هم بودیم و غذا هم نداشتیم ، گردو داشت ، گردو جمع کرده بودیم و گردو میخوردیم دیدم خیلی ناراحته ؛ گفت دیدی من شهید نشدم .دیدی من چطور میخوام برگردم.

من تو مرحله اول مجروح شدم و برگشتم شنیدم که ایشون تو مرحله سوم پای قله کانی مانگا شهید شده .یکی دیگه از شهدای لیست شهید کل حسین بود که تنها فرزند خانواده بود اونم پدر و مادرش در سن پیری خداوند به ایشان بچه داده بود ؛

آن طور که نقل قول شده و من هم از مادر شهیدش شنیدم ، مادرش میگه :

روز عاشورایی بود و تعزیه ای اجرا میکردند تو نازی آباد ؛ میگفت من رفتم تو تعزیه  گفتم خدا یعنی چی میشه این همه بچه است یک بچه هم به من بدی منم به عشق تو اونو بفرستم که شهید بشه .این رو اون روز با خدا عهد کردم و خداوند بعد از این قضایا به من بچه داد و من سنم اون موقع 45-50 سال بود و شوهرم هم 70 سال سنش بود و ما اصلاً بچه دار نمیشدیم ولی خداوند به ما بچه داد .

تا اینکه این شهید والا مقام قبل از شهادتش مادرش بهش گفت پسر کجا میری ؟ ما تنهاییم ، ما فقط تو رو داریم ، عصای دست ما باش .

 یک جمله ای شهید به مادر گفت که :

مادر میخواهی تو دنیا عصات باشم یا تو آخرت عصات باشم ؟ 

هر چی تو بگی من میگم چشم ، اگه میخواهی من همین جا می مونم اگه میخواهی من برمیگردم میرم .

مادر گفت : نه من تو آخرت میخواهم که عصای من باشی و رفت و دیگه برنگشت .

والسلام

 منبع : سايت صالحات

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

 

 

نصرالهی تنها بازمانده حادثه ۵ مهر 1360 است.حادثه ای تلخ و ناگوار که به شهادت جمعی از فرماندهان با سابقه منجر شد

نصرت الدین نصرالهی معصوم درسال ۱۳۳۲ در خانواده ۹ نفره به دنیا آمد و فرزند چهارم خانواده شد. پدرش تکنسین دامپزشکی بود. وی دوران ابتدایی تا دبیرستان را در شهر بابلسر مازندران گذارند و در سال ۵۴ تا سال ۵۶ به خدمت در ارتش رفت و آن را به پایان رساند و منتظر ایام منقض ماند(ایام منقضی به زمانی گفته می شود که سربازان در ایام جنگ باید پشت سر بگذارند.این قانون در حال حاضر ملغی شده است). پس از پیروزی انقلاب در سال ۵۸ به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد.

نصرالهی تنها فرد شاهد حادثه ۵ مهر در سال ۶۰ می باشد.حادثه ای تلخ و ناگوار که به دلیل شهادت تعدادی از فرماندهان با سابقه و پرتجربه و عاشق وطن و اسلام کام همه مردم را تلخ کرد. با او از دوران انقلاب و چگونگی رخداد این اتفاق گپی زده ایم که با هم می خوانیم:

شروع فعالیت های انقلابی

هم زمان با انقلاب یک سال و نیم در یکی از شرکت ها خصوصی که فعالیتش نقشه برداری بود، مشغول به کار بودم .من جزو فعالین انقلاب و نیروهای مردمی در بابل و بابلسر بودم. زمانی که می خواستند شهربانی بابلسر را بگیرند من و با تعدادی از دوستانم همراه بودیم. حدودا ساعت ۱۲ شب یکی از شب های بهمن ماه و چند روز مانده به پیروزی انقلاب، به اتفاق چند تن از دوستان به جلوی میدان شهربانی رفتیم. آن موقع میدان نامش امام علی(ع) نبود. ما ۱۰ ، ۱۲ نفری جلوی شهربانی اجتماع کرده بودیم. مدام ماموران با بلندگو می گفتند: پراکنده شوید. ما اجازه تیر داریم و شلیک می کنیم. ما با شعار خیلی پافشاری می کردیم که حکومت از بین رفته است. پافشاری نکنید. ساعت ۲.۳۰ بود که درب شهربانی را بسته بودند. ما رفتیم در شهربانی را هل دادیم. در همین موقع مردم هم به سمت جایگاهی که بودیم آمدند و کمک کردند. مأمورها تیر هوایی شلیک کردند. یک عده از مردم متفرق شدند اما وقتی دیدند ما هنوز ایستاده ایم دوباره به کمک مان آمدند و بالاخره در را باز کردیم. اسلحه خانه را گرفتیم. امنیت شهر بابلسر تا بهمنیر و دریاکنار، دست نیروهای بود. احتمال می دادیم که ساواک و ارتش دوباره سازماندهی کند، برای همین خیلی حواسمان جمع بود.

دیدار با امام(ره)

در بابلسر بودم. خبر پیروزی انقلاب گوش به گوش به ما رسیده بود. در بابلسر مردم جشن گرفتند و ما هم روز ۲۴ بهمن راهی تهران شدیم. با چند تا از بچه ها که در بابل و تهران بودند هماهنگ کردیم. ۵ نفر بودیم. من، دوستم علی، محمود نصرتیان، محمد شاهین دار و ناصر فارابی که بچه سوادکوه بود، همه با هم در بابل قرار گذاشتیم و به تهران رفتیم. امام مدرسه علوی بودند و ما هم به آنجا رفتیم. به قدری جمعیت زیاد بود که وقتی داخل کوچه شدیم همراه جمعیت داخل شدیم. یادم است یک نفر بی حال شده بود و روی دست او را بیرون بردند. جلوی پنجره امام که رسیدم، امام را به همراه آیت الله خلخالی که کنارشان ایستاده بودند، زیارت کردم. امام یک سخنرانی کوتاه کرده بودند. بعد همه از در عقب مدرسه بیرون رفتند.

از مدرسه تا پادگان ۰۶

من قبلا در شرکتی کار کرده بودم و شرکت مان تعطیل شده بود. بعد به استخدام آموزش و پرورش درآمدم.

سال ۵۹ در آموزش و پرورش مشغول خدمت بودم. خردادماه بود که دستور داده بودند که نیروهایی که منقضی سال ۵۶ هستند به جبهه اعزام شوند. همان موقع امتحانات بچه ها تمام شده بود و بهترین زمان برای اعزام بود. دلم نمی آمد وسط سال بچه های مدرسه را رها کنم. برای همین بعد از امتحانات خرداد، خودم را به ژاندارمری ساری معرفی کردم. تا نیروها را جمع کنند تیرماه شد. غروب ششم تیرماه ما را به تهران اعزام کردند. صبح هفتم تیر ما تهران بودیم. آن روز به دلیل انفجار دفتر حزب جمهوری، اوضاع به هم ریخته بود. ارتش ما را نپذیرفت. لباس هایمان را تحویل دادند و گفتند هفته بعد مراجعه کنید. دوباره ۱۵ تیر مراجعه کردیم و به پادگان ۰۶ رفتیم. یک ماه آموزش دیدیم.

روزی که در پادگان ۰۶ بچه ها را اعزام می کردند من به توپخانه اصفهان اعزام شدم. دیدم یکی از بچه های بابل که از دوستانم هم بود، خیلی ناراحت است. گفتم چی شده؟ گفت: من به عنوان نیروی پیاده شیراز انتخب شدم. گفتم: اشکالی ندارد، بیا برویم جایمان را با هم عوض کنیم. همین شد که من پیاده شیراز شدم.

یک مرخصی ۳ روزه دادند و گفتند در تاریخ معین برگردید. بیست روز هم در پادگان شیراز بودم. بعد از آن جزو سهمیه لشگر خراسان شدم. از همان جا ما را با اتوبوس به دفتر مرکزی لشگر خراسان در ماهشهر اعزام شدیم. مدتی در دارخوین بودیم، بعد دسته بندی مان کردند. همان سالی بود که می خواستند ارتش را پیاده ـ مکانیزه کنند. ۴ نفربر به تیپ ۲ داده بودند. گردان ۴ گروهان داشت و از گروهان تعدادی را برای آموزش نفربر انتخاب کردند. از گردان ۱۳۲ من و شجاع فیروزپور به همراه ۱۰ نفر دیگر انتخاب شدیم؛ هر نفربر سه نیرو (شامل یک فرمانده، یک توپچی و یک راننده) داشت. من به عنوان توپچی نفربرانتخاب شدم. آن جا ۱۰ روز آموزش توپ دیدیم. هر کسی آموزش مخصوص خودش را دید. فرمانده نفربر ما شجاع فیروزپور بچه قائمشهر بود. یک سرباز بچه تهران هم راننده نفربر ما بود. آن جا با نفربرها تمرین می کردیم. از دارخوین ما را به جاده خاکی بردند.

نفربرهای خط شکن

روز سوم مهر سال ۶۰ به ما گفتند همه جمیع گردان ۱۴۸ هستید. راستش هم به ما نگفتند. ما را به گردان ۱۴۸ بردند. تیپ ۲ لشگر خراسان بود. ما به عنوان نفربر آنجا رفتیم. یک چادر اجتماعی به ما داده بودند. خیلی به ما می رسیدند. من هیچوقت خودم را لایق چنین خدماتی نمی دیدم چون برای خدمت رفته بودیم.

۲۴ ساعت در این گردان بودیم. بعد ما را پشت خط بردند. گردان ۱۴۸ خط شکن بود. چهارنفر بر به ۴ گروهان داده بودند. به ما گفتند صندلی های نفربر را دربیاورید و مهمات بگذارید، ما هم همین کار را کردیم. نفربر ما ساخت شوروی بود. ما را پشت خاکریز بردند. گفتند امشب را آماده بخوابید، به خاطر شرایط جنگ؛ اما نگفته بودند حمله داریم. فقط گفتند آماده بخوابید. ساعت ۱۲.۳۰ دقیقه بود که آماده باش زدند. پشت خاکریز رفتیم تا سرگروهبان را پیدا کنیم. دیدیم کسی نیست. خاکریز را شکافته و جلو رفته بودند. وقتی از خاکریز گذشتیم، یک سرباز گفت شما نباید از بین دو نوار خارج شوید. چون پاکسازی شده و آن طرف مین گذاری بود.

راننده نفربر مهارت رانندگی در شب را نداشت و ممکن بود از بین دو نوار خارج شویم. به فرمانده نفربر گفتم: شجاع! این مهارت در شب را ندارد؛ پس من جلو می روم. چفیه ام را بالا می گیرم. به او بگو سرش را بالا بیاورد، روشنی و سفیدی چفیه من را ببیند تا بتواند راه را پیدا کند.

از محل مین گذاری رد شدیم. خاکریز دشمن را هم شکافته بودند. از خاکریز دشمن عبور کردیم. رفتیم پشت خاکریز دشمن. آن جا منطقه ای بود که درگیری مستقیم صورت می گرفت. مدام خمپاره می آمد. دیگر فهمیده بودیم که درگیری ها بالاست. ما مسئول رساندن مهمات به گردان ۲ لشگر ۱۴۸ بودیم. نمی دانستیم ادامه بدهیم یا همان جا بمانیم.

یک افسر وظیفه را فرمانده ۴ نفربر کرده بودند. چون نفربر ما (پیر وان) روسی بود و با بقیه فرق داشت، با بیسیم نمی توانستند با ما ارتباط برقرار کنند. داخل یک تانک رفته بودند و با آن سیستم توانسته بودند ارتباط برقرار کنند. بیست دقیقه گذشت که آمدند. ما در این مدت نفربرها را پشت خاکریز دشمن بردیم. بچه های ما در شیارهایی که قبلا لودر حرکت کرده بود، پناه گرفته بودند. آن ها با تیربار تیراندازی می کردند. در شب گلوله های آتش معلوم بودند.

بعد از دقایقی یکی از بچه های سپاه پایش گلوله خورد. روی زمین دراز کشیده بود و چون کاری از دستش برنمی آمد خشاب دوستانش را گلوله می گذاشت تا کاری کرده باشد. چند متر بالاتر یکی از بچه ها دو زانو روی شیارها به حالت سجده بود، جلو رفتم تا صدایش بزنم که بچه ها گفتند: او شهید شده است.

دیگر به آخر خط رسیده بودم

همان موقع افسر برگشت. گفتند دو منور قرمز پشت سر هم می فرستیم که مشخص شود آن جا محل درگیری گردان است، شما هم بیایید. همان موقع دو منور بالا رفت. سوار نفربر شدیم و به راهمان ادامه دادیم. در منطقه درگیری گلوله ها از بالای سر نفربر عبور می کرد. من چفیه را بالا گرفته بودم و راننده پشت سرم می آمد. حدود یک کیلومتر رفتیم که به یک سه راهی رسیدیم. نمی دانستیم کدام سمت برویم.

من داد زنم: راهنمای جاده، برادر. دیدم جاده راهنما ندارد. قرار بود در جاده راهنما باشد. گفتم نفربر را کنار جاده بگذارید من برمی گردم عقب ببینم از کدام مسیر باید برویم. یک نفربر دیگر هم پشت سر ما بود. گفتم من به نفربر عقبی هم می گویم که کنار شما بایستد تا من برگردم. به سمت نفربر عقبی رفتم. چند متر مانده به نفربر بعدی با خودم گفتم، عجب آدم های بی احتیاطی هستند اگر من عراقی بودم با یک خمپاره می توانستم نفربر را منهدم کنم. در همین فکر بودم که به نفربر رسیدم و دیدم نفربر عراقی است! چون نفربر ما با گِل استتار شده بود اما نفربر عراقی ها شماره زرد رنگ داشت. دو دل بودم که ادامه بدهم یا برگردم. در همین فکر بودم که نفربر از بغلم رد شد و مرا ندید. هنوز تردید داشتم که حرکت کنم یا نه که سایه چند نفر را کنارم دیدم.

در جبهه عموماً رسم بر این بود که اگر دو رزمنده ایرانی به هم می رسیدند با صدای الله اکبر به هم اعلام می کردند. سمت راست من قرار داشتند و من هم اسلحه نداشتم. نزدیک تر که شدند فهمیدم عراقی هستند. راه رفتنم را تند کردم، که شروع به تیراندازی کردند. آن ها من را دیده بودند. اولین گلوله به پایم خورد و از پشت پایم درآمد. اما فکر می کردم خار در پایم فرو رفته است. می توانستم به راه رفتن ادامه دهم.

آن شب به ما یک جفت کتانی نو داده بودند و چون گفته بودند آماده باشید من کتانی را پوشیدم. که بی انصاف ها هم با گلوله سوراخش کردند! همین که برگشتم یک تیر به سینه ام خورد. دیگر توان راه رفتن نداشتم. روی زمین افتادم و از دهانم خون خارج می شد. شنیده بودم اگر از دهان و گوش کسی خون بیاید دیگر زنده نمی ماند. با خودم گفتم این جا آخر خط است. از خدا طلب آمرزش می کردم تا خطاهایم را ببخشد.

عمری دوباره

هر دفعه که نفس می کشیدم می گفتم خدایا پس زنده ام. دوباره نفس می کشیدم. نمی دانم چه مدت آنجا جا افتاده بودم. بعد متوجه شدم چند نفر بالای سرم آمدند و من را برگرداندند. چشمم را که باز کردم دیدم سربند دارند. بچه های خودمان بودند. هوا گرگ و میش شده بود. در این مدت بیهوش نشده بودم. صحبت هایشان را می شنیدم. یکی می گفت: هنوز نیروهای ما اینجا نرسیدند. یکی دیگر می گفت: این عراقی است.

چون چهره های ما در آفتاب سیاه شده بود. فکر می کنم به آن ها گفتم من ایرانی ام. شروع کردند به بازدید لباس هایم. در یکی از جیب هایم کارت عبور موقت پادگان شیراز بود. در جیب دیگرم گواهینامه رانندگی ام بود. با چراغ دستی مدارکم را دیدند و بلندم کردند. چند نفری من را روی ماشین لندکروز گذاشتند. یک نفر دیگر زخمی شده بود و کنار من بود. مسافتی را طی کردیم و بعد هم با آمبولانس ما را به بیمارستان صحرایی رساندند. پا و سینه ام را که پانسمان کردند و به بیمارستانی در اهواز منتقل شدم.

در بیمارستان پرستار که بالای سرم آمد دید ملافه ام از پشت خونی است. دکتر که بالای سرم آمد گفت: تو دو بار تیر خوردی. از پشت هم گلوله خوردی. دکتر احتمال داد از پشت دستم گلوله خارج شده باشد.

دلجویی شهید فلاحی از سربازان

روز ۶ مهر هواپیما برای انتقال ما آمد. روز بعد ما را به فرودگاه بردند تا به شیراز اعزام کنند. با سرم من را همراه دیگر زخمی ها به فرودگاه بردند. ساعت ۱۱ صبح بود که فرماندهان ارتش آمدند. فکوری، فلاحی، نامجو، کلاهدوز و جهان آرا. آقای فلاحی صدای بلندی داشت، از همه زخمی ها و سربازها در فرودگاه دلجویی کرد.

فلاحی به همراه دیگر فرماندهان بالای سرم آمد و از من پرسید: از کدام لشگرید؟ گفتم: لشگر خراسان. گفت: از رشادت های شماست که لشگر خراسان، لشگر پیروز لقب گرفت. همه ما را بوسید. من در پوستم نمی گنجیدم. باور نمی کردم که یک فرمانده کنار سرباز بنشیند و از او دلجویی کند. ما سربازان دوران شاه بودیم و فکر نمی کردیم با اما این گونه رفتار کنند. ساعت ۱۲ بود که از سالن خارج شد. منتظر شدیم تا این که ساعت ۶ هواپیما آمد.
هواپیما c۱۳۰ بود. مقداری برانکارد و وسایل پزشکی از آن خارج کردند. نزدیک ۹۰ مجروح داشتیم. شهدا هم بودند. مردم عادی هم بودند. همه خانواده های نظامی ها بودند. از در پشت هواپیما شهدا را وارد کردند. افسر پرواز داخل سالن آمد و به دکتر جهاد گفت: نمی توانم مجروحین را حمل کنم. ولی سرگرد خلبانی که دستور صادر می کند گفت که باید فرماندهان را باید به تهران ببرید. گفتند هر کسی می خواهد به تهران برود، روی صندلی ها بنشیند. پیش خودم گفتم من که کسی را در شیراز ندارم. دو خواهر و پسرخاله ام در تهران هستند به آنجا می روم. من هم داخل هواپیما شدم. روی صندلی نشستم. دهلیز سمت راست بودم. روبروی من یک بچه گیلان بود. ناراحتی داخلی داشت. بقیه زخمی های جبهه هم بودند. دو نفر را هم در انتها با برانکارد بسته بودند. در دهلیز سمت چپ یک خانواده آمده بود. یک مرد هم دنبال جنازه برادرش آمده بود، همسر و دخترش را هم با خودش آورده بود.
خانواده های شهدا، آنهایی که به مرخصی آمده بودند، فرماندهان ارتش هم در دهلیز چپ بودند. فرماندهان از جلوی در به ترتیب نشسته بودند. شهید فکوری، فلاحی، کلاهدور، نامجو و جهان آرا. روبروی آن ها دو نفر از محافظین فکوری نشستند که خیلی هم درشت اندام بودند.

لحظاتی قبل از سقوط C۱۳۰

هواپیما درست ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه پرواز کرد. گفتند یک ساعت راه است. حدود ساعت ۷.۴۲ دقیقه بود که چراغ های داخل هواپیما خاموش شد. C۱۳۰ صدای زیادی دارد. به طوری که کنار هم بودیم صدای هم را نمی شنیدیم. ناگهان صدای هواپیما هم قطع شد. من فکر کردم به دلیل وضع اضطراری فرود آمدیم و می خواهیم پیاده شویم. چند ثانیه ای گذشت. در کابین خلبان باز شد. گفت چراغ دستی بدهید. کنار نعش شهدا یک افسر پرواز نشسته بود. چراغ دستی را دست به دست به کابین خلبان رساندیم. چون کف هواپیما هم نشسته بودند و امکان تردد نبود. چند ثانیه بعد دوباره بیرون آمد و با فکوری شروع به صحبت کرد. فکوری هم با فلاحی صحبت کردند. به انتهای صندلی ها آمدند. فکوری سمت چپ و افسر پرواز سمت راست بود. دریچه ای به ابعاد ۸۰ در ۸۰ را با ارتفاع یک متر و ۲۰ از کف باز کردند.
فکوری داد زد: بکش بیرون! چرا معطل می کنی؟! در همین حین بود که دیگر متوجه شدیم اتفاقاتی در حال رخ دادن است. من همه فرماندهان را نگاه می کردم. گاهی برمی گشتم تا ببینم فلاحی چه کار می کند. او سرجایش نشسته بود و تکان نمی خورد. من پشت فرماندهان نشسته بودم. بعد فکوری گفت: بذار بره پایین. همان لحظه احساس بی وزنی کردم. همه دیگر متوجه شده بودند که هواپیما در حال سقوط است. همه مردم داد و بیداد می کردند. دعا می کردند... خدایا نجات مان بده... خدایا ما را دریاب...

و خدایی که در این نزدیکی است...

در یک آن صدای به هم خوردن شدید شیشه و آهن را شنیدیم. هواپیما تکان خورد و من با سر به زمین خوردم. دیگر داد و فریادها بلند شد. متوجه شدم چشمانم جایی را نمی بیند. دست به سینه ام کشیدم. دوباره خونریزی کرده بودم. نترسیده بودم. دیگر داشتم از خدا طلب آمرزش می کردم. گفتم مرگم از راه رسیده است. همهمه در هواپیما بالا رفته بود. داشتم با خدا راز و نیاز می کردم. یک لحظه دیدم چشمانم می بیند. رویم را برگرداندم. دیدم به فاصله دو متری من آتش زبانه می کشد. هواپیما آتش گرفته بود. خودم را روی زمین می کشیدم تا از آتش دور شوم. سمت راستم آتش بالا گرفته بود. کسانی که سمت راستم بودند در آتش می سوختند و فریادشان بلند شده بود. در همین موقع دو نفر من را از داخل هواپیما بیرون کشیدند. نزدیک ۸۰ متری من را از هواپیما دور کردند.
سینه ام خونریزی کرده بود. دو پایم زخمی شده بود. لباس بیمارستانم را پاره کردند و به پاهایم بستند. بعد از من دو نفر دیگر را بیرون آوردند. یکی که از چشمانش خون بیرون می آمد کنار من روی زمین گذاشتند. یک نفر هم دو پایش به قدری متورم شده بود که داشت لباسش را پاره می کرد. آنجا انگار عمر دوباره ای به من عطا شده بود. فهمیدم خداوند همیشه همین نزدیکی است.

آنهایی که زنده در آتش سوختند

بقیه در حال سوختن بودند و صدایشان از داخل هوایپما می آمد. همان لحظه یک انفجار دیگر رخ داد. بال هواپیما آتش گرفته بود. اینجا دیگر داد می کشیدند: ما را بیرون بیارید. سوختیم. هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. این یکی از بدترین خاطرات من است و همیشه مو به موی آن را به یاد دارم. همه زنده زنده داد می کشیدند بیایید ما را نجات دهید اما نمی توانستم از جایم بلند شوم. حالم خیلی بد بود. لحظه لحظه آن صحنه ها همیشه در خاطرم خواهد بود. صدای انسانهای زنده ای که درآتش می سوختند و فریاد می کشیدند به گوش می رسید. از خدا می خواستم کاش سرپا بودم و کمکی می کردم.

چه اتفاقی برای هواپیما افتاده بود؟
فکر می کنم هواپیما مقداری روی زمین کشیده شده بود. اولین بار یک کشاورز نزدیک هواپیما آمد. حال من نسبت به دو نفر دیگر بهتر بود. این دو نفر یکی آن بچه گیلان بود که روبروی من بود و یکی هم افسر پروازی بود که سمت ما بود. هواپیما به سمتی به زمین اصابت کرده بود که افراد سالم با فرماندهان نشسته بودند. منطقه شیب دار بود. ما دهلیز سمت راست نشسته بودیم. فرماندهان دهلیز سمت چپ. نزدیک کهریزک بودیم. کشاورزان فکر می کردند گندم هایشان را آتش زده اند اما وقتی صدای انفجار را شنیدند متوجه شدند اتفاقی افتاده است.
گفتند c۱۳۰ چهار موتور مستقل دارد. که اگر یکی از موتور ها خاموش شود بقیه می رساند. حتی اگر ۴ موتور خاموش شود بالک هایی زیر هواپیما است که تا ۳۰۰ متر می تواند فرود اضطراری داشته باشد. با صحبت های فرماندهان و کاری که فکوری در هواپیما می کرد احساس کردم که داشت توسط بالک های زیر هواپیما فرود اضطراری می کرد. منطقه دیده نمی شد. بدون این که بدانند کجا فرود می آیند، پایین رفتند. چراغ ها همه قطع شده بود. مجبور بود فرود اضطراری داشته باشد. منطقه شیب داشت و سرعت هم زیاد بود و این اتفاق افتاد. اگر روز بود این اتفاق شاید این گونه نمی شد. وقتی بال هواپیما آتش گرفت. با اینکه ۸۰ متر از آن فاصله داشتیم گرمای آتش اذیت مان می کرد. برای همین باز ما را به جای دیگر انتقال دادند. ۴۰ متر دورتر بودند.بعد هم یک جیپ ارتش آمده بود که با بیسیم خبر داد و هلی کوپتر آمد. هلی کوپتر سه بار تخلیه شد. هر بار حدود ۴ تا ۵ زخمی را می برد. من به اتفاق ۴ نفر دیگر را به بیمارستان شهدای هفتم تیر بودند.

نگران سرنوشت نفربر بودم
من با دو نفر از بچه های تهران در یک اتاق بودیم. دو نفر در اتاق دیگری هم بودند. یک نفر هم یک خبرنگار بود که تا صبح فریاد کشید و صبح هم شهید شد. ما را پانسمان کردند. نیمه شب شده بود. روز بعد که سه شنبه بود فرماندهان ارتش از نیروی هوایی آمدند و از ما موضوع را جویا شدند.
بعدتها متوجه شدم یکی از زخمی هایی که با برانکارد به سقف هواپیما بسته بودند، یکی از فرماندهان جنگ های نامنظم و یکی از یاران شهید چمران بود. گنجی بود. بچه یکی از روستاهای بابل بود. خانواده او آمده بودند. از بنیاد شهید هم به دیدن مان آمده بودند. دور روز بعد به بیمارستان ولیعصر اراک اعزام مان کردند. حال مان بهتر شده بود. دو ماه به ما استراحت دادند. بعد از ۱۵ روز به بابلسر بازگشتم. یک ماه در بابلسر بودم دیگر شرایط جسمی ام بهتر شده بود. دوباره به منطقه رفتم. بیش تر نگران این بودم وقتی آمدم نفربر من چه شد؟
یک روز دیدم شجاع به بیمارستان اراک آمد. خیلی خوشحال شدم. از او پرسیدم نفربر چی شد؟ گفت: همان جا منطقه درگیری بود که ما ایستاده بودیم. آن دو منور هم برای ما نبود. برای عراق بوده است. چون شنود کرده بودند برای ما منور زده بودند. ما در خاک عراق بودیم. من گفتم: من دیدم آن نفربر ما نبود. گفت: آن نفربر آمد و کنار نفربر ما پارک کرد. یک افسر از آن پیاده شد. (آقای شجاع فیروزپور مربی دینی و عربی یکی از مدارس قائمشهر بود و عربی بلد بود.) گفت: دیدم عربی صحبت می کند به راننده نفربر خودمان گفتم این ها عراقی هستند. گفت: نه بابا. عراقی کنار او آمد. ما کلاه سرمان نبود. به شوخی زد توی سر او و به عربی گفت: برای ما کلاه گذاشتی؟ به عربی صحبت کرد و کلاهش را برداشت. آن جا مطمئن شدند که این ها عراقی هستند. عراقی ها فکر کردند ما ایرانی ها تا آنجا نفوذ کردیم. سوار نفربر شدند و فرار کردند. این ها هم دیدند من برنگشتم، بازگشتند. ولی متوجه من که کنار جاده افتاده بودم، نشدند.

همه فکر می کردند شهید شده ام
بعد از ۴۰ روز که به منطقه برگشتم دیدم گردان خراسان را عقب کشیدند. گردان دیگری را جلو بردند. گردان ما در نیشکر های ۷ تپه استراحت می کردند. از ۱۲ نفری که به خط رفته بودند. ۱۱ نفر سالم بودند، تنها کسی که نبود، من بودم. علی صفدری دنبال من آمد. در بیمارستان گشت و من را پیدا نکرد. خیلی هم ناراحت بودند. چون روابط عاطفی بین ما ۱۲ نفر برقرار شده بود. علی بچه اراک بود. معلم بود. همه من را پرویز صدا می کردند در صورتی که در لیست نصرت الدین نصرالهی معصومی رد شده این ها به اسم پرویز دنبال من می گشتند و پیدایم نمی کردند. برادر خانمم افسر نیروی دریایی در آبادان بود. گفته بود من می روم و پرویز را پیدا می کنم. حداقل اگر از من پرسیدند از پرویز چه خبر، بگویم من او را دیده ام. به لشگر خراسان آمد. با پیکانش به لشگر ۱۴۸ رفته بود. سراغ من را از بچه ها گرفت. بچه ها گریه کردند و گفتند: همه ماندیم جز پرویز. تا اینجا با ما بود رفت خبر بیاورد دیگر برنگشت. به گردان رفت و جویا شد. آن ها گفتند: نمی دانیم اسیر، شهید یا زخمی شده است. چون هلال احمر هنوز آماری اعلام نکرده بود.
عراقی ها جاده آبادان ـ اهواز را گرفته بود. سپاه و ارتش دوباره پشت عراقی ها را بسته بودند. آن شب از تمام جبهه ها به عراقی ها حمله کردند و زمین گیرشان کردند. بعد هم جاده باز شد.

خانواده ام باور نمی کردند زنده ام
من هم در بیمارستان بودم و شرایط روحی ام خراب نبود. دو روز بعد از سقوط هواپیما با ما مصاحبه کردند. ما گفتیم شرایط جسمانی ما خوب است، اسم ما را در روزنامه نزنید که خانواده های ما نگران شوند. آن ها هم گفتند نه نمی نویسیم. غروب سه شنبه روزنامه را آوردند که دیدیم ساعت ۸ پسرخاله ام به بیمارستان آمد. گفتم: اینجا چکار می کنی؟ گفت: اسمت در روزنامه بود. در روزنامه به جای نصرت الدین نوشته بود: نصراله نصرالهی منقضی۵۶. گفتم خب کسی در بابلسر این را ببیند متوجه نمی شود.

پسرخاله ام از روی همین اسم متوجه شده بود که من هستم. گفتم: حسین نروی در بابلسر به بقیه بگویی من اینجا هستم. گفت: باشد.

او رفت و یک ساعت بعد یکی از خواهرانم آمد. گفتم: تو از کجا فهمیدی؟ گفت: شوهرم روزنامه را به خانه آورد من وقتی اسم نصراله نصراللهی را دیدم حدس زدم این تویی. گفتم: حالا که می بینی من سالم هستم. همسرم در بابلسر باردار بود. نمی خواستم طوری بشود. یا مادرم حالش بد شود. گفت باشد. خلاصه خبر به بابلسر رسید. آن جا همه فکر کردند من شهید شدم. هیچ کس باور نمی کرد من از هواپیما سالم بیرون آمده باشم.

به خواهرم اطلاع دادم برایم لباس بیاورد تا از بیمارستان مرخص شوم. او روز بعد صبح زود به بیمارستان آمد. شوهرش در حالی که دنبال من در جبهه ها می گشت از درود به خانه زنگ زده بود. خانمش گفت از پرویز چه خبر؟ گفت تو این طوری که می پرسی تو حتما خبر داری. او هم گفت: نگران نباش پرویز در هواپیمای فرماندهان ارتش بود اما سالم است. او گفت: من خوشحال شدم که حداقل نعش تو را پیدا کردم. گفتم مگر می شود هواپیما سقوط کند، فرماندهان جبهه شهید شوند ولی تو زنده بمانی! دلم خوش شد که جسد تو را پیدا کردیم که به بابلسر برویم. او هم صبح زود رسید. گفت من حاضر بودم تو قطع نخاع شده باشی اما من تو را ببینم. برای من غیرقابل قبول بود.

شب قبل از این که به بابلسر برگردم، دایی ام به خانه مان رفته بود. پدرم جویا شده بود که چرا این وقت شب آمدی او هم ماجرای من را تعریف کرد. اما هیچ کس باور نمی کرد من قرار است سالم به بابلسر برگردم.

روز بعد همه به بیمارستان آمدند. خانواده ام را که دیدم اشک از چشمان پدرم جاری شد. تا آن روز کسی از خانواده اشک پدر من را ندیده بود.
بعد از مدتی خواستم به جبهه برگردم اما چون تازه صاحب فرزند شده بودم، خانواده ام دیگر نگذاشتند.

منبع:مشرق

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

70 روز زندگی در تانک
 
 

برای تأمین آب مورد نیازمان، ناچار بودیم هر چند روز یک بار به صورت سینه ‌خیز یک نفرمان به عقب برگشته تا از بچه‌های پشت سرمان یک گالن بیست لیتری آب بگیریم و پس از مشقت فراوان با سه کیلومتر پیاده‌روی از داخل شیارها، گذر از تپه‌ها و چاله‌ها، آب را به داخل تانک بیاوریم.

 

 

به گزارش فارس، کمی دورتر از حوالی منطقه‌ای که ما در آن مستقر بودیم، تپه‌ای وجود داشت به نام «کله‌قندی»؛ این تپه در تصرف عراقی‌ها بود. کله‌قندی تپه مهمی به حساب می‌آمد. چون هر نیرویی آنجا مستقر می‌شد، تا کیلومترها منطقه در دیدش قرار داشت.

نیروهای خودی تصمیم داشتند با یک عملیات ضربتی، تپه را از چنگ عراقی‌ها بیرون بکشند. از طرف گردان ما یک تانک با سه سرنشین که من هم جزءشان بودم، مأموریت داشت تا در نزدیکی «کله‌قندی» مستقر شود تادر لحظه شروع عملیات هم‌ زمان با توپخانه بر سر دشمن آتش بریزد. محل منظور بین کمین و خط مقدم بود.

وقتی سوار تانک شدم، آن دو نفر را نمی‌شناختم. من توپچی بودم. یکی‌شان محمد اهل لرستان، خدمه تانک و پشتیبانی بود. نفر دوم، از رشت، لاغر اندام بود و ریش بلندی داشت. موهای سرش مجعد، اسمش جلیل و جوان شادی بود. همیشه با رفتار و حرف‌هایش ما را می‌خنداند. او راننده تانک بود.

با تانک از خط اول گذشتیم. می‌خواستیم زرنگی کرده به سرعت از جلوی دید دشمن رد شده، در جای مناسبی مستقر شویم. اما این اتفاق نیفتاد. عراقی‌ها ما را دیدند. آنها علاوه برخمپاره، چند موشک آرپی‌جی7 نیز به طرفمان شلیک کردند.

چون در دید مستقیم دشمن قرار گرفته بودیم، از ترس، تانک را در پشت صخره‌ای که در چند متری سمت چپ ما قرار داشت، مستقر کردیم. از تانک خارج شده و در زیر صخره‌ای پناه گرفتیم.

وقتی تانک را از دید مستقیم دشمن خارج کردیم، آتش دشمن قطع شد. به دستور فرمانده همانجا ماندگار و منتظر زمان عملیات شدیم. دستور این بود: «گلوله‌هایتان را [که بیش از چهل عدد بود] درلحظه عملیات بر سر دشمن خالی کرده، پس از اجرای مانور به عقب برگشته، ‌سرجای قبلی مستقر شوید.»

غروب آن روز یکی از عراقی‌ها خودش را تسلیم نیروهای ما کرد و گفت: «عملیاتی که قرار است انجام دهید، ستون پنجم لو داده است؛ عراقی‌‌ها در آماده‌باش کامل به سر می‌برند.» این خبر به ضرر گروه ماتمام شده؛ چراکه علاوه بر لغو عملیات، باعث شد هفتاد روز در همان مکان بمانیم!

در این هفتاد روز به ناچار در داخل همان تانک زندگی می‌کردیم. هیچ‌گونه امکانات اولیه دیگری مانند ظرف غذا، قاشق،مسواک و وسایل شخصی با خودمان نبرده بودیم. به ما گفته بودند: «مأموریت شما 24 یا نهایتاً 48 ساعت بیشتر طول نمی‌کشد.» هیچ‌کس تصورچنین زمانی رانداشت، نه ما و نه فرماندهان.

چون در دید دشمن بودیم، آزادانه نمی‌توانستیم غذا بگیریم. برای گرفتن غذا در جعبه ماسوره گلوله تانک را باز کرده، و از کسی که غذای بچه‌های کمین را می‌برد غذا می‌گرفتیم. پس از گرفتن غذا، چون هیچ‌گونه ظرفی به همراه نداشتیم،‌ در داخل جبعه ماسوره بدون قاشق و با دست غذا می‌خوردیم.

برای تأمین آب مورد نیازمان، ناچار بودیم هر چند روز یک بار به صورت سینه‌ خیز یک نفرمان به عقب برگشته تا از بچه‌های پشت سرمان یک گالن بیست لیتری آب بگیریم و پس از مشقت فراوان با سه کیلومتر پیاده‌روی از داخل شیارها و گذر از تپه‌ها و چاله‌ها، آب را به داخل تانک بیاوریم.

مجبور بودیم در مصرف آب صرفه‌جویی کنیم. هر دو هفته یک بار با آب داخل کتری سرمان را با پودر لباس‌شویی می‌شستیم. همیشه داخل تانک یک بسته پودر وجود داشت تا اگر دست خدمه تانک روغنی شد، شست‌و شو کند.

از طرفی وقتی با پودر سرمان را می‌شستیم، تمام چربی‌ها و کثیفی‌های دیگر به خاطر داشتن اسیدبالا پاک می‌شد. با این کار در مصرف آب صرفه‌جویی می‌شد. تنها بدی با پودر شستن این بود که متوجه شدم روزهای آخر موی سرم دسته‌دسته می‌ریزد.

در آن جا هم وقت آزاد داشتم. از این رو وقتی یکی از بچه‌ها برای تهیه آب به عقب برگشته بود، با خودش چند کوبلن آورد تا در اوقات بیکاری خودم را با کوبلن‌بافی سرگرم کنم! با این که قبلاً از کوبلن‌بافی بیزار بودم و آن را مخصوص زن‌ها می‌دانستم؛ اما به خاطر بیکاری زیاد کوبلن‌بافی را یاد گرفتم.

در این مدت یک کوبلن را تا آخر بافتم و حتی زیر آن نوشتم: «منطقه جنگی نفت‌شهر». تاریخ بافت را هم مشخص کرده بودم. آخرین باری که به مرخصی رفتم، آن را قاب کرده و به دیوار اتاقم نصب کردم. شب‌ها برای فرار از سرما، در تانک به حالت نشسته، دورمان پتو می‌پیچیدیم. روزها چون هوا گرم می‌شد، زیر شنی تانک رفته، و بی‌خوابی شب را تاحدودی جبران می‌کردیم.

یک بار روزها، موقع گشت‌زنی در اطراف تانک، چشمم به گیاهی که شباهت زیادی به برگ سیر داشت،افتاد. ناخواسته توجه‌ام به گیاه جلب شد. چون به سیر علاقه داشتم، به خاطر شباهت گیاه به سیر به سمتش رفتم. به خاطر این کشف ذوق‌زده شده بودم و پس از بررسی، مطمئن شدم سیر وحشی است! مقداری از آن را چیدم و با خودم به داخل تانک بردم. به خاطر کمبود آب نتوانستم آن را کامل بشویم. در هنگام غذا با اشتهای فراوان سیر وحشی را خوردم. اما این پایان ماجرا نبود، بعد از سه وعده، ناگهان دچار آلرژی شدم. تمام بدنم کهیر زد و به خارش افتاد.

وقتی فهمیدم این حساسیت‌ها به خاطر مصرف همین سیرهای وحشی است، از خوردنش دست کشیدم. اما چند شبانه‌روز از کهیر و خارش عذاب کشیدم. با اینکه داخل اتاقک تانک جایی برای دراز کشیدن نبود، اما به خاطر گرمای روز و سرمای شب هر سه نفر مجبور می‌شدیم در میان انبوهی از مهمات و آهن‌آلات در داخل تانک شب و روزمان را سپری کنیم.

این هفتاد روز زندگی در داخل تانک از سخت‌ترین دوران زندگی‌ام در جبهه بود. به دلیل نبود آب و حمام نرفتن موهای سرم می‌ریخت. تنم شپش گذاشته بود؛ طوری که از خودم بدم می‌آمد.

منبع: کتاب روزگار عسرت

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

دو خاطره از شهید محسن ختایی

 
 
 

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

سیرت محمد (به یاد شهید محمد خلیلی)

 

 
 
 
سیرت محمد

به کوشش:      ابراهیم نوری

ما براي درك كامل ارزش و راه شهيدانمان فاصله‌ي طولاني را بايد بپيماييم و درگذر زمان و تاريخ و آيندگان آن را جستجو نماييم.( امام خمینی (ره) )

 

     با عرض ارادت؛ سلام و درود به ارواح طیبه، پاک و مطهرشهیدان و امام شهدا، به مناسبت سالگرد شهید محمد خلیلی توفیق حاصل شد تا با برخی از ابعاد وجودی این شهید عزیز به نقل از اطرافیان و خانواده محترم ایشان آشنا شویم. از درگاه ایزد منان خواهانیم تا ما را لایق کسب معرفت و شناخت از محضر ایشان قرار دهد و توفیق تداوم راه شهیدان را نصیب ما فرماید . انشاء الله 

 

    مادر شهید بزرگوارمحمد خلیلی در باره فرزند خود چنین می گوید:        

       از دوران طفولیت (6 سالگی) برای آشنایی وی با مسائل دینی ، قرآن و احکام وی را راهی مسجد محل (سیدسجاد(ع)) کردم و از همان ابتدا با بچه های خوبی مثل شهید محمد نوری دوست بود. دوران تحصیل را در ابتدایی و راهنمایی خوب پشت سرگذاشت و برای ادامه تحصیل به هنرستان رفت تا آنچه یاد می گیرد برایش کاربرد داشته باشد.

 

   ویژه گی های فردی و اخلاقی شهید:

       به رعایت مسائل شرعی، انجام فرایض دینی و احترام به دیگران ، خصوصا پدر و مادر بسیار مقید بود. بعداز شهادتش در یادداشتهای وی دیدم نوشته بود خدای من را ببخش طاقت آتش جهنم را ندارم، جلوی مادرم پایم را دراز کرده بودم. با افراد خانواده رابطه بسیار صمیمی داشت. در بین دوستان و اقوام و آشنایان بیشتر به آنهایی که به لحاظ مالی ضعیف تر بودند علاقه داشت و به آنها احترام خاصی می گذاشت .

      آن قدر قانع و راضی بود که بعد از استخدام در سپاه؛ زمانی که می خواستند به وی حقوق بدهند از دریافت آن امتناع کرده و گفته بود " من پدرم کار می کند و نیازی نداریم، به دیگران که نیاز دارند پرداخت کنید."

      دوستان شهید خلیلی وی را فردی صبور، مودب و با وقار، مخلص، پیگیر و با پشتکار عالی توصیف می نمایند:

اوقات بیکاریش را معمولا به مسجد برای فراگرفتن آموزه های دینی و مطالعه می رفت. در منزل معمولا کتاب می خواند . قرآن زیاد    می خواند.

نام شهید(محمد) ناجی شهید:

       مادر شهید می گوید در دوران نوزادیش یکبار در عالم خواب دیدم چند مرد قوی هیکل قصد گرفتن بچه و اذیت و آزارش را دارند و من التماس می کردم کاری به او نداشته باشید، یکباره مرد دیگری آمد و گفت کاری به او نداشته باشید نامش محمد است .

 

خبر شهید از چگونگی شهادتش:

       مقید بود، مرتب به زیارت قبور شهدا می رفت، قبل از شهادتش با هم بهشت زهرا رفتیم، سر مزار شهید محمد نوری گفت: من با او کار خصوصی دارم و می خواهم با او صحبت کنم، بعد سر مزار شهیدحاج کرم محمد حسینی و شهدای گمنام رفتیم، آنجا به من گفت: مادر من می دانم شهید بشوم جنازه ام را نمی آورند، از طرفی تو مادری و نمی توانی گریه نکنی ولی از تو می خواهم کمتر گریه و بی تابی کنی.

 

معجزات الهی در جبهه از زبان شهید:

        شهید محمد خلیلی در خاطرات اولین اعزامش به جبهه گفته بود:" یکروز در سنگری نشسته بودیم که یکی از همرزمانمان گفت: نمی دانم چرا دلم شور می زند، از سنگر بیرون برویم، ما از سنگر بیرون آمدیم، بعد از چند دقیقه یک موشک به سنگر ما اصابت کرد و آن را با خاک یکسان نمود.

ملاقات شهید با خانواده اش:

       مادر شهید می گوید: تا کنون چندین بار وی را در عالم رویا دیده ام و با وی صحبت کرده ام.

      بارها در عالم بیداری حضورش را در منزل احساس کرده ام، می دانم که به ما سر می زند و از احوالات ما آگاه است.

 

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

کنار نکش حاجی
(خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت)

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن .
حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عبادیان کرد و پرسید : عبادی ! بچه ها شام چی داشتن؟ همینو. واقعاً ؟ جون حاجی ؟

 

 

نگاهش را دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می دیم .
حاجی قاشق را برگرداند . غذا در گلویم گیر کرد .
حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم .
حاجی همین طور که کنار می کشید گفت : به خدا منم فردا ظهر می خورم .
من زودتر از جنگ تمام می شوموقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم کار کنم .
بچه را عوض می کرد ، شیر برایش درست می کرد . سفره را می انداخت و جمع می کرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ها را می شست ، پهن می کرد ، خشک می کرد و جمع می کرد .
آن قدر محبت به پای زندگی می ریخت که همیشه به او می گفتم : درسته که کم می آیی خانه ؛ ولی من تا محبت های تو را جمع کنم ، برای یک ماه دیگر وقت دارم .
نگاهم می کرد و می گفت : تو بیش تر از این ها به گردن من حق داری .
یک بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام می شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان می دادم تمام این روزها را چه طور جبران می کردم.
abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388 

 

چند خاطره از شهید باکری

کجاست این آقای شهردار تا ببیند ؟

وقتی آقا مهدی ، شهردار ارومیه بود ، یک شب باران شدیدی بارید .
به طوری که سیل جاری شد . ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه های امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد .
پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه ها که تا زیر زانو می رسید ، به کمک مردم سیل زده شتافت .
در این بین ، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد ، از مردم کمک می خواست .
تمام اسباب و اثاثیة پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود . آقا مهدی ، بی درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغو ل کمک به او شد .

 

 

 

 

کم کم کارها رو به راه شد . پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت : خدا عوضت بدهد مادر ! خیر ببینی .
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما را یاد بگیرد آقا مهدی خنده ای کرد و گفت :
راست می گویی مادر ! ای کاش یاد می گرفت .

پالتوی مهدی

یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد ، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هایش سرخ و کبود شده بود .
پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند . دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه می رفت ؛
اما غروب همان روز که از مدرسه بر می گشت با ناراحتی پالتویش را به گوشة اتاق انداخت . همه با تعجب او را نگاه کردند .
او در حالیکه اشک در چشمش نشسته بود، گفت : چه طور راضی شوم پالتو بپوشم ، وقتی که دوست بغل دستی ام از سرما به خود می لرزد؟

abdo_61 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 37203
|
تاریخ عضویت : مهر 1388