روی خط غرب
جاده ها را طی می کنیم. در حالی که از پیچ و خم آن می گذریم. ارتفاعات را پشت سر می گذاریم. یک روز حاج احمد متوسلیان، محمود کاوه، ناصر کاظمی، اصغر وصالی، عباس داورزنی، علی لسانی به این خطه از کشورمان آمدهاند.
آنچه خواهید خواند یک سفرنامه و یا یک گزارش دقیق آماری نیست. تنها دست نوشتههایی است از یک سفر سه روزه به برخی روستاها و شهرهای استان کردستان که سعی شد وضعیت موجود از نگاه ما با رعایت صداقت و امانت روی کاغذ منتقل شود.
این جا تهران است صدای ما را از پایتخت می شنوید!
چند دفعه ای که از دلبستگی ها و وابستگی های آلوده شهری دلزده و خسته شده بودم دلم پر می زد برای رفتن به جایی که اطراف روزمره و آدم های تکراری پیرامونم را برای مدتی نبینم. بروم جایی که روحم خستگی در کند و دل چرک و چربم، حمامی بگیرد. دور شوم از کارخانه هایی که از بوق تا بوق ماشینِ غیر استاندارد سرهم می کنند و از اتوبان جیب مردم، می ریزند در خیابان های پهن و باریک تهران. بعضی از این ماشین ها را مایه دارهایی می خرند که بلدند چه طور قشنگ اختلاس کنند و خیلی هایش را دیگرانی می خرند که با هزار امید و آرزو ، یک قران دوزار پیش قسطی جور کرده اند و قرار است با مسافر کشی و یا زدن از سر و ته خرج زن و بچه، هر ماه لقمه ای به دهانِ همیشه باز بانک ها بگذارند.
خلاصه شهر شلوغ می شود و هوا آلوده به کثافت ِسرب و منو اکسید کربن و ترکیب این دو، آلیاژی می شود برای ساختن سوهانی که روی اعصاب آدم ها جولان می دهد و تازه در زندگی شهر نشینی ( بگویم تهران نشینی بهتر است) با همه به اصطلاح امکانات رنگ و وارنگش، همه این ها این فقط یک دانه از تگرگ اعصاب شکنی است که همه روزه از آسمان این شهر دودزده بر سر مردم می بارد.
بعد همه این آدم های قاطی اطراف ما زندگی می کنند و ایضا خود ما که جزو همین اطرافیان محسوب می شویم. در زندگی شهری و البته بگویم در ایران و در تهران ما می توانیم به خیلی از آرزوهایمان برسیم. آمالی که شاید حداکثرش خرید خانه باشد یا گرفتن یک وام با سود کم. در تهران انواع کامپیوترها را داریم از پیشرفته ترینشان با مارک اپل که حتی با وجود تحریم هم در بازار های ما یافت می شود تا پست ترینشان که بعضا مارک هم ندارند. بهترین لباس ها، بهترین غذاها و بهترین تفریحات موجود کشور در شهر ما وجود دارد. در این شهر چه تازه به دوران رسیده های نوکیسه می توانند بانک خصوصی بزنند چه کسانی که به قولی خاک صحنه خورده اند اما همه اینها باید یک خصلت مشترک داشته باشند و آن وصل بودن است آن هم با پهنای باند فوق قوی. در شهر ما قدرت، سیاسیت و اقتصاد همه از یک ریشه رشد می کنند.
همه این ها دلبستگی تهوع آوری در زندگی روزمره به وجود می آورد، دوست داری از همه این ها بکنی و بری به یک دنیا سادگی و بی الایشی! دنیایی که در آن نه اعصاب خوردی هست و نه چشم و هم چشمی. دنیایی که حتی کاری ندارند اجلاس غیر متعد ها به چه دردی می خورد؟ مرسی می آید یا نه؟ فائزه هاشمی مجازات می شود یا نه؟ حرف حساب گروه 1+5 چیست؟ دنیایی که همه چیز بر مبانی انسانیت و اخلاق و محبت باشد.
نمایی از جاده های مریوان
شهر آرمانی و مدینه فاضله تمام عیارم آرزوست!
آیا چنین جایی وجود دارد؟؟؟
شنیده بودم بعضی گروه های دانشجویی به روستاهای محروم سفر می کنند و کارهای عمرانی و جهادی انجام می دهند. آنها مدتی را از شهر دل کنده و متواضاعانه در کنار محرومین شهرها و روستاهای اطراف زندگی می کنند و هر کاری که از دستشان بربیاید انجام می دهند. چندباری خواستم همراهشان شوم و ببینم آنجه چطور جایی است. اما هیچ وقت اراده اش را پیدا نکردم. دوری از شهر با همه ملالت هایش سخت است.
کشت گل افتابگردان در روستاهای کردستان
همچنان درگیر خودم بودم که فکسی رسید. دعوت شده بودم در کنار یک تیم از خبرنگاران برویم کردستان. اول خوشحال شدم و فورا پذیرفتم. چون دیدن شهرهای غرب کشور مثل مریوان و سنندج و ارتفاعات سربه فلک کشیده شان برای من که بارها و بارها در مورد این مناطق خوانده بودم جذاب بود. زمان زیادی از این خوشی نگذشته بود که ،شنیدم یکی از دوستان غیرقابل تحمل همسفرم می باشد. تمام حلاوت و شیرینی سفر به واقع در کامم تلخ شد. تمام تلاشم را برای نرفتن به این سفر انجام دادم چون باور دارم با کسی که دوستش نداری به بهشت هم نباید بروی اما هیهات که تلاشم ثمری نداشت.
رفتن به این سفر خوب با شرایط سخت واقعیتی بود که باید با همه تلخی اش می پذیرفتم. تقدیرم در رفتن به سفر رقم خورده بود. کسی که وظیفه هماهنگی را داشت با من تماس گرفت و گفت 4 شنبه ساعت 4 بروم ترمینال 4 فرودگاه مهرآباد. اول فکر کردم ساعت 4 بعد از ظهر تا اینکه به صورت خیلی اتفاقی متوجه شدم 4 صبح روز چهارشنبه منظورش است. اگر این اشتباه باعث می شد من به این سفر نروم چه کسی باور می کرد واقعا یک اشتباه بوده و نه فرار از سفری که دیگر رغبتی برای رفتنش نداشتم؟!
صبح ساعت 3 بیدار شدم و با سبک ترین کیفی که در طول عمر با آن به سفر رفته بودم خودم را رساندم به فرودگاه. خیابانهای پایتخت خالی بود و خلوت. نه بوق بی وقت ماشینی و نه ترافیکی. هوا بوی صبح را می داد.
مزارع افتاب گردان در استان کردستان
رسیدم به فرودگاه و بقیه همسفرانم را دیدم. هیچ کدام را نمی شناختم جز یکی از خبرنگارانی که ارتباط مان در حد یک سلام و علیک بود. احساس غریبی می کردم. غریت یک طرف و دل کندن از زندگی روزمره طرف دیگر. دوست داشتم به هر بهانه ای سفر کنسل شود.
در افکار خود بودم که متوجه شدم همسفری که دوستش نداشتم به سفر نمی آید و اصلا قرار هم نبوده همراهمان باشد. خیلی خوشحال شدم. خیلی!
انتظار ساعت 5:20 دقیقه را می کشیدیم تا برویم سوار هواپیما شویم اما در کمال ناباوری (!!) پرواز تاخیر داشت. انگار ما هنوز آماده اوج گرفتن نشدیم.
صدای اذان صبح در فرودگاه به گوش می رسید. یاد فیلم «آژانس شیشه ای» افتادم چون همان اذان که در آن فیلم بود پخش شد که با حال و هوای صبح بسیار عجین است. کنار بچه ها نشسته بودم که معروف ترین مسافر پروازمان را دیدم. سردار نقدی که قرار بود همراه ما در این سفر باشد تنها ایستاده بود. با همان لباس بسیجی و چفیه.
همچنان منتظر بودیم تا اعلام شد برویم سوار اتوبوس شویم و برویم سمت هواپیما. نکته ای که نظرم را در ماشین جلب کرد این بود که سردار نقدی هم درست عین من و بقیه بچه ها دستش را گرفته بود به دستگیره و وسط ایستاده بود. یک لحظه احساس کردم در بی آرتی هستم. حس جالبی بود که مسئولی را در این حال کنار خود ببینی. من تا کنون ایشان را از نزدیک ندیده بودم اما در همین چند لحظه به نظرم مرد بی تکبر و بی تکلفی آمد و البته مردمی.
سعی کردم با هسفرانم ارتباط برقرار کنم تا از تنهایی بیرون بیایم. سوار هواپیما شدیم. وقتی طیاره از زمین کنده شد دل من هم خود را از زمین کند.
یک ساعتی در هواپیما بودیم. اکثر بچه ها خوابیدند. برای بیرون آمدن از یک فعلیتی باید اوج گرفت آنقدر که بتوانی از تکرار زندگی عادی جدا شوی و آنجا که می خواهی فرود بیایی.
زمان گذشت و فرود آمدیم انجایی که باید!
کودکان کرد در روستای شریف اباد کردستان
اینجا سنندج است، صدای ما را از کردستان می شنوید!
ساعت 7 و 34 دقیقه صبح را نشان می دهد. غرب هوای خنکی دارد. تصویری که پیش رویم قرار دارد دشتی است با سلسله ای از کوه های مغرور. نمی دانم چرا یاد شهید علی اکبر شیرودی افتادم.
تعدادی ماشین که شبیه «ون» است منتظر ما بود تا سوارمان کند. سردار از ما جدا شد و با گروهی رفت. حدودا 50 خبرنگار و عکاس بودیم. بردنمان در یک اردوگاه صبحانه خوردیم. از نظرم یک جای معمولی بود با رستورانی که صندلی های آهنی داشت و بسیار ساده. یکی از دوستان گفت این یکی از بهترین مکان های سنندج است.
بعد از صرف صبحانه جلسه توجیهی برگزار شد و برنامه هایی که قرار بود در این مدت سه روزه انجام بدیم. اکثر بچه ها در حال چرت زدن حرف های آقای احمدی را که مسئول گروه جهادی منتظران خورشید است گوش می دهند. بعد از آن با ختم یک صلوات بلند جلسه خاتمه پیدا کرد. (نمی دانم چرا هر جا می رویم، سخنرانی از ما جلوتر می رود)!
من در جلسه سعی می کنم از پنجره ای که پیش رویم است بیرون را نگاه کنم. چشم اندازی که باز به کوه و دشت ختم می شود.
کودکان روستای شریف اباد
دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت روستای «شریف آباد» جایی که قرار بود با بچه های گروه جهادی دانشگاه علوم پزشکی تهران در مورد فعالیت هایشان در این روستا صحبت کنیم. در راه خیابانها را که نگاه می کنم همه چیز ساده به نظر می رسد. بدون آلودگی از جنس شهر. خانمها در خیابان تعدادشان خیلی کم است. ماشین های اینجا ایرا ن 51 است. اکثر آقایان لباس کردی به تن دارند. خبری از فست فود و سوپر مارکت نیست. سالن ورزشی ای هم چه با بیلیارد و چه بدون آن دیده نمیشود. هر چه سعی کردم کتاب فروشی ندیدم.
در اینجا صفا و صمیمیتی دست نخورده به چشم می خورد اما با این امکانات چطور باید از یک جوانی که به پایتخت سفر می کند انتظار داشته باشیم دوباره برگردد به شهر و روستای خودش. واقعا مسئولین با خود چطور حساب و کتاب می کنند که می خواهند تهران را خلوت کنند؟! یک جوان سنندجی به کدام امکانات رفاهی تفریحی و علمی باید در شهر خودش دل خوش باشد؟ واقعا اگر یک جوان کرد بخواهد در زمینه ای به صورت تخصصی مطالعه کند چه پروسه ای را باید برای تهیه اولیه ترین کتاب هایش طی کند؟؟
در راه یکی از بچه ها دارد از سفری که به یکی از روستاهای سیستان داشته تعریف می کند. حرف هایش خیلی جالب بود از محرومیتی مطلق برای عده ای که در همین کشور زندگی می کنند صحبت می کرد. کسانی که در همین خاکی که بالاشهری های تهران زندگی می کنند نفس می کشند. همین جایی که آقا زاده ها رفت و آمدشان به انگلیس برای قوی کردن لهجه شان یک چیز عادی است اما آنها حتی دستشویی هم ندارند و از دستشویی های صحرایی استفاده می کنند. کپر هایی که یخچال ندارد و اهالی باید در حسرت خوردن یک آب خنک آرزو به دل بمانند.
تصویر یک مغازه بقالی در روستای ابراهیم آباد
جاده ها را طی می کنیم. در حالی که از پیچ و خم آن می گذریم. ارتفاعات را پشت سر می گذاریم و فکر می کنم به اینکه یک روز حاج احمد متوسلیان، محمود کاوه، ناصر کاظمی، اصغر وصالی، عباس داورزنی، علی لسانی و ... همه کسانی که مظلومانه خونشان ریخته شد تا امروز ما بتوانیم در امنیت کامل سفر کنیم به این خطه از کشورمان آمدهاند.
اینجا به خاطر آب و هوایش گل آفتاب گردان و گندم بیشتر از جاهای دیگر رشد می کند، این را می توان از مزارع اطراف فهمید. تا به حال مزرعه ای از گل آفتاب گردان ندیده بودم. چه زیبا و چشم نواز است. رسیدیم به یک روستای قشنگ. روستایی که آب لوله کشی که هیچ، آب غیر لوله کشی هم به راحتی در آن یافت نمی شود. اما مردمش چه صمیمی و بدون حساب و کتاب برای ما دست تکان می دهند. اینجا جای خوبی است. در ادامه مسیر در جاده هایی که پیچ و خماش جان می دهد برای کمین کردن در جنگ. به یاد این شعر علامه افتادم:
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی ست درکیش مهر برون اند زین حلقه هوشیارها
کشیدند در کوی دلدادگان میان دل و کام دیوارها
بهین مهرورزان که آزاده اند بریزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند چه گل های رنگین به جوبارها
چه فرهاد ها مرده در کوه ها چه حلاج ها رفته بر دارها
فریب جهان را مخور زینهار که در پای این گل بود خارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار مگر توده هایی ز پندارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش بهل گر بگیرند بی کارها
کودکان روستای شریف اباد
نزدیک ظهر رسیدیم به مقصدمان روستای شریف آباد. قرار بود سردار نقدی هم با مردم آنجا دیداری انجام دهد. دانشجویان جهادی دانشگاه تهران که مدتی است آنجا فعالیت می کنند فضا را آماده کرده بودند. در راه دیوار نوشته هایی بود مثلا از پیامبر و امام و شهید آوینی و ... . مردم آنجا تقریبا همه از برادران اهل تسنن هستند. رسیدیم جلوی مسجد روستا خیلی شلوغ بود. مردان ده اکثرا آمده بودند اما زنی بین شان نبود، وقتی دلیلش را پرسیدم گفتند طبق سنت اینجا خانم ها فقط در بعضی از اعیاد مثل عید فطر در مسجد نماز می خوانند. بچه ها هم با لباس های کردی می چرخیدند و بازی می کردند.
خانه یکی از روستاییان شریف اباد
ما رفتیم داخل مسجد و نمازمان را خواندیم. سر در آنجا را با پلاکارهایی پوشانده بودند که به سردار نقدی خوش آمد گفته بود. عکاسها عکس می گرفتند. جلو رفتم و با بچه ها حرف زدم اسمشان را پرسیدم. اسم های زیبایی داشتند مثل کژال، خوشبو، رنگین، دلبر و... از پسرها که حدودا 6-7 سال سن داشتند پرسیدم می خواهید چه کاره شوید؟ یکی گفت: خلبان، یکی گفت: معلم و دیگری گفت: می خواهم «ساواش» شوم. من فکر کردم این هم شغلی است که به زبان کردی می شود ساواش از او پرسیدم این دیگر چه شغلی است؟ یکی از بچه ها که با من بود گفت: این شخصیت یک فیلم است که از شبکه های ماهواره ای پخش می شود. شخصیت این آدم مثبت است و کارهای مفید انجام می دهد. نمی دانستم باید خوشحال باشم که این کودک از یک شخصیت خوب الگو می گیرد و یا ناراحت که باید خوراک فرهنگی اش از شبکه های بیگانه تامین شود؟
بگذریم!