بانک مقالات ترجمه قران
|
نقد و بررسى ترجمه حسين استادولى
بهاءالدين خرمشاهى
درباره مترجم
آقاى حسين استادولى، فرزند شادروان عباسعلى در اول اسفند ماه سال 1331 در تهران به دنيا آمده است. همزمان با تحصيلات آموزشگاهى، در محضر و حوزه علميه جناب حاج شيخ احمد مجتهدى تهرانى به فراگيرى علوم دينى نزد آن بزرگوار و علماى ديگر پرداخته است. با اشتياق بسيارى كه به علمالحديث داشته، با مرحوم ميرزا على اكبر غفّارى كه از احياگران متون اصلى حديث شيعه اماميه است، آشنا مىشود. استاد عاليمقام ديگر ايشان، بهويژه در علم كلام، محقق عاليقدر حاج سيد هاشم حسينى تهرانى (از سال 1357 تا 1370) و استاد ديگرش در فقه آيت اللّه حاج شيخ محمد تقى شريعتمدارى بوده است. جناب استادولى، الحق به مدلول خذ العلم من افواه الرجال، يا مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر، به درستى تحصيل كردهاند و آثار بسيارى از سال 1354 تاكنون تصحيح و ويرايش كردهاند، كه بعضى از آنها در رشته مربوطش كتاب سال شده است كه فهرست بخش اعظم آنها در دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى، ذيل نام ايشان آمده است. ولى چون مىخواهيم فقط به كوششهاى علمى قرآنپژوهانه تكيه كنيم، يادآور مىشويم كه ايشان ترجمه مرحوم قمشهاى از قرآن كريم، نيز ترجمه شادروان دكتر سيد جلال الدين مجتبوى و ترجمه آيت اللّه مشكينى و ترجمه استاد هنرمند دكتر سيد على موسوى گرمارودى را به دقت و با مقابله با تفاسير ويراستهاند. همچنين سلسله مقالاتى تحت عنوان لغزشگاههاى ترجمه قرآن كريم در نشريه قرآنى بينات نگاشتهاند.
درباره چاپ و ويرايش
اين ترجمه كه چاپ اول آن است، با شمارگان دههزار نسخه از سوى انتشارات اسوه كه عمدتاً آثار قرآنى منتشر مىكند، انتشار يافته است. من حيث المجموع چاپ و مصالح چاپى اثر، خوب و مقبول است، الا اينكه نام مترجم با حروف ريز، آن هم فقط در عطف كتاب آمده است كه لازم است در تجديد چاپها اصلاح شود. هفت صفحه اول، كه با صفحه بسم اللّه الرحمن الرحيم، و در صفحه بعد با دعاى افتتاح قرائت آغاز مىشود، رنگين و تذهيب شده با كاغذ گلاسه است. نگفته پيداست كه متن مصحف شريف و ترجمه، به رسم نيكوى چند دهه اخير در ايران، به صورت صفحات متقابل آمده است. در پايان هم سخن مترجم و فهرست سورهها را مىبينيم.
درباره ترجمه
قلم، آيينه تمامنماى ذهن و زبان و قلب نويسنده است. اين بنده از آنجا كه عاشق و خادم قرآنم، دوستدار همه عاشقان و خادمان قرآن هم هستم. به قول سعدى كه محبّ صادق آن است كه پاكباز باشد. از سوى ديگر، اين بنده نقدنويس حرفهاى هستم و دو سال پيش در اولين جشنواره نقد كتاب، اين داعى به عنوان پيشكسوت نقدنويسى (با نگاشتن 320 نقد كتاب در 32 سال) معرفى و تقدير شد. نيز در دو دهه پيش مقالهاى مفصل - در حد يك رساله - به نام «آيين نقد كتاب» نوشتهام. چرا اين حرفها را مىزنم؟ خدا شاهد است كه اينها اگر لافزنى و گزافگويى باشد، مرا از اين كه هستم، سياهنامهتر خواهد كرد، بلكه از سر اين وسواس مىزنم كه خوانندگانِ جوانتر ملاحظه كنند چگونه در عين ديدن كاستيهاى يك اثر، امتيازات و محسنات آن را هم مىتوان ديد و مىبايد گفت. يك وقت محسّنات را مسلّم مىگرفتم و در دل خيال مىكردم كه اكثريت قاطع با خوبيهاست، و نمىتوان به يكايك صفحات خوب و موفق يك ترجمه اشاره كرد و اين استثناى اكثر مىشود كه قبيح است. اما بعدها تجربه به من نشان داد كه لااقل شمهاى از توفيقات و موفقيتهاى اثر و صاحب اثر را بايد بازگفت، و نكته روانشناختى مهم اين است كه بايد از سر برادرى و همدلى و با به خاطر داشتن رنجهاى كلان يك مؤلّف يا مترجم داورى كرد، و دريافتم كه بزرگترين آفت نقدنويسى منافسه و رقابت است.
نمونه ترجمه
الف) ترجمه آية الكرسى: «خداى يكتا خدايى جز او نيست، زنده و بر پا دارنده است، چرت و خوابى او را فرا نمىگيرد، آن چه در آسمانها و زمين است از آن اوست، كيست كه به نزد او شفاعت كند جز به اذن او؟ آن چه را كه پيش رو و پشت سر آنهاست مىداند (از گذشته و آينده و نهان و آشكار خلق با خبر است) و آنان به چيزى از علم او احاطه ندارند مگر به آن چه او خواهد، قلمرو فرمانروايى او آسمانها و زمين را فرا گرفته است، و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست، و اوست كه والا و بزرگ است هيچ اكراه و زورى در دين نيست، چرا كه راه از بيراهه متمايز گرديده است، پس هر كه به طاغوت (شيطان، بت، ستمگران) كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، تحقيقاً به دستاويز محكم چنگ زده كه آن را گسستن نباشد، و خدا شنوا و داناست. خداوند سرپرست كسانى است كه ايمان آوردهاند، آنان را از تاريكىها [ى كفر و شك و شبهه] به سوى نور [ايمان و يقين ]بيرون مىبرد، و آنان كه كافر شدهاند سرپرستانشان طاغوتها هستند، كه آنان را از نور به سوى تاريكىها بيرون مىبرند، آنان اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.» (بقره، آيات 255 - 257). |
|
آشنايى با ترجمه ها و مترجمان
بهاءالدين خرمشاهى
ترجمه قرآن مجيد, به قلم عبدالمحمد آيتى
يكى از فرخنده ترين و مهمترين رويدادهاى تاريخ يكهزار و يكصد ساله ترجمه قرآن مجيد به فارسى , ترجمه شيواى استاد عبدالمحمد آيتى , مترجم نامدار معاصر, است كه نخست بار در سال 1367شمسى انتشار ياقت . وچاپ سوم آن با بازنگرى و اصلاحات بسيار در سال 1371ازسوى انتشارات سروش منتشر گرديده است و از اقبال عام و خاص برخوردار است .
1- آيهء 217سورهء بقره (ص 35)
عبارت قرآنى <... و صد عن سبيل الله و كفر به والمسجد الحرام و اخراج اهله اكبر عندالله ...> چنين ترجمه شده است : <... اما باز داشتن مردم از راه حق و كافر شدن به او و مسجدالحرام و بيرون راندن مردمش از آنجا در نزد خداوندگناهى بزرگتر است ...>
2- آيهء 39 سورهء آل عمران (56)
در ترجمهء <حصور> كه صفت يحيى (ع ) است <بيزار از زنان > آمده است . نظر به معناى قديمى كلمهء <بيزار> يعنى برى و بركنار, اين ترجمه و معادل عيبى ندارد ولى در فارسى امروزه , بيزار معناى نفور و متنفر مى دهد و لذا بهترست ازمعادلهاى ديگر استفاده شود. كشف الاسرار: <نه خواهندهء (= ناخواهنده ء) زنان > تفسير نسفى : <باز ايستنده از زنان , باتوانائى و قوت >, تفسير حسينى : <بى رغبت به زنان , باز ايستاده اززنان > قمشه اى : <پارسا> راهنما: <خوددار از شهوات >آل آقا: <با هوى و هوس مخالف >.<پرهيزنده از آنان نيز معادل مناسبى به نظر مى رسد.
3- آيهء 122سورهء آل عمران (ص 67)
<اذ همت طائفتان منكم ان تفشلا و الله وليهما...> چنين ترجمه شده است : <دو گروه از شما آهنگ آن كردند كه درجنگ سستى ورزند و خدا ياورشان شد...> قسمت اخير جمله , ايهام نامناسب دارد. چنين معنى مى دهد كه گوياخداوند در اينكه سستى بورزند ياورشان شده است . ترجمهء مرحوم قمشه اى هم همين كژتابى را دارد: <و آنگاه كه دوطايفه ازشما بددل و ترسناك و در انديشهء فراز از جنگ بودند و خدا يار آنها بود.> ترجمه مرحوم پاينده هم همينطور:<آندم كه دو گروه از شما سر ترسيدن داشتند و خدا يارشان بود.> اما ترجمهء رهنما از اين نظر بى اشكال به نظر مى رسد:<به ياد آر آن هنگامى را كه دو گروه از شما بر آن شدند كه بيم رابر خود راه دهند و حال آنكه خداوند ياور آن دو گروه بود(كه پايدار بمانند)...>
4- آيهء سورهء نساء (ص 78)
<... فان خفتم الا تعدلوا فواحدة او ماملكت ايمانكم >. چنين ترجمه شده است : <اگر بيم آن داريد كه به عدالت رفتارنكنيد تنها يك زن بگيريد. يا هر چه مالك آن شويد.> عبارت <يا هر چه مالك آن شويد> در ترجمهء <او ما ملكت ايمانكم > اگر چه درست است اما رسا نيست . يعنى يا فقط يك زن بگيريد. يا به كنيزتان اكتفا كنيد. يا فى المثل : يا به كنيزى كه مالك آن شده ايد اكتفا كنيد.
5- آيهء 32سورهء مائده (ص 114)
<... و من احياها فكانما احيا الناس جمعيا...> چنين ترجمه شده است : <... و هر كس كه به او حيات بخشد چون كسى است كه همهء مردم را حيات بخشيده باشد. <اين ترجمه با عقل و نقل جور در نمى آيد. مگر كسى ـ جز خداوند ـمى تواند به كسى حيات بخشد؟ مراد از <احياها> يعنى <زنده بدارد>, <عفو كند>, <از مرگ برهاند> و نظاير آن است .ترجهء نوبت اول كشف الاسرار همين ايراد را دارد: <و هر كه تنى زنده كند... همچنان بود كه همهء مردمان را زنده كرده بود>. ولى در نوبت دو اين ابهام و اشكال بر طرف شده است : <... و هر كه تنى زنده كند يعنى او را از دست كشنده اى رها كند, يا از غرقى و حرقى و هدمى برهاند, يا از ضلالتى و كفرى باز آرد, همچنان بود كه همهء مردمان زنده كرده بود,يعنى مزد وى چندان باشد كه همه مردمان رهاينده باشد>. تفسير حسينى : <... و هر كه سبب بقاى حيات كسى شود, به عفو از قصاص يا منع ازقتل يا رهانيدن از مهالك ... پس همچنان باشد كه سبب زندگى همهء مردمان شده باشد...>قمشه اى : <... و هر كه نفسى را حيات بخشد (از مرگ نجات دهد) مثل آن است كه همهء مردم را حيات بخشيده ...>پاينده : <... و هر كه كسى را زنده بدارد, چنانست كه مردم را زنده داشته باشد>. رهنما: <... و آنكه يك تن را زنده گذارد(از مرگ نجات دهد) گويى همهء مردم را زنده كرده باشد>.
6- آيهء 70سورهء مائده (ص 120)
<لقد اخذنا ميثاق بنى اسرائيل و ارسلنا اليهم رسلا كلما جاء هم رسول بما لا تهوى انفسم فريقاً كذبوا و فريقاً يقتلون >.چنين ترجمه شده است : <ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و پيامبرانى برايشان فرستاديم . هرگاه كه پيامبرى چيزى مى گفت كه با خواهش دلشان موافق نبود, گروهى را تكذيب مى كردند وگروهى را مى كشند>. اشتباه اين ترجمه در اين است كه توجه نشده است كه <جاء> هرگاه همراه با <ب > شود متعدى مى گردد و <كلما جاء هم رسول بما لا تهوى انفسهم > يعنى هر بار كه پيامبرى , چيزى خلاف دخواه آنان , مى آورد (چنين و چنان مى كردند).
7- آيهء 84سورهء مائده (ص 123)
<... و نطمع ان يدخلنا ربنا مع القوم الصالحين > ترجمهء اين بخش از اين آيه , با توجه به حرف نفى كه در صدر همين آيه وارد شده چنين است : <و طمع نورزيم در اينكه پروردگار ما, ما را در شمار صالحان آورد>. بحث بر سر كلمهء <نطمع >يعنى معناى طمع است . مرحوم پاينده هم همينطور ترجمه كرده است . مرحوم رهنما و آل آقا هم <طمع داريم > ترجمه كرده اند. غافل از آنكه <طمع ورزيدن > در عرف قديم و جديد فارسى , فحواى منفى و مذموم دارد. در قرآن مجيد, طمع به معناى منفى هم آمده است (از جمله ـاحزاب , 32 مدثر, 15 ولى در اينجا معناى آن مثت است و مرحوم قمشه اى آن رابه درستى به <اميد داشتن > ترجمه كرده ست . به اين آيه دقت فرماييد: <انا نطمع ان يغفر لنا ربنا خطايانا>(شعراء, 51 ولى در اينجا (صفحهء 370ترجمهء استاد آيتى ) اين اشكال پيش نيامده : <ما اميد مى داريم كه پروردگارمان خطاهاى ما را ببخشد> و شادروان قمشه اى ترجمه كرده است : <واز خدا اميد آن داريم ... از گناهان ما در گذرد>. حاصل آنكه طمع در قرآن كريم , دو معنا يا فحواى مثبت و منفى دارد. معناى منفى آن ـ كه با آن در اين بحث كارى نداريم ـ درفارسى رايج است و بوده است . اما معناى دوم آن اميد است . چنانكه در آيهء ديگر طمع در برابر خوف قرار گرفته است و بخوبى نشان مى دهد كه مراد از آن اميد است : <و ادعوه خوفاً و طمعاً> (اعراف , 56. و اين عبارت قرآنى اخير را خوداستاد آيتى چنين ترجمه كرده اند: <و خدا را از روى بيم و اميد بخوانيد>. (ص 157 كه درست و بى اشكال است .
8- آيهء 13سورهء انعام (ص 130).
<و له ما سكن فى اليل و النهار...> چنين ترجمه شده است : <از آن اوست هر چه در شب و روز جاى دارد>. اين ترجمه خالى از اشكال نيست . زيرا <شب و روز> ظرف زمان است , و <جائى دارد> فحواى مكانى دارد. ميبدى : <و اوراست هر هستى كه آرام گيرد در شب و روز>.
9- آيهء 96سورهء انعام (ص 141)
در ترجمهء <فالق الاصباح > آمده است : شكوفندهء صبحگاهان . ميبدى <شكافنده روز از شب >. ابوالفتوح رازى :<شكافندهء صبح >. قمشه اى : <شكافندهء پردهء صبحگاهان > پاينده : <شكافنده صبحدم >. رهنما: <اوست ) شكافنده صبح >.
10- آيهء 122سورهء انعام (ص 144)
<او من كان متيا فاحييناه ...> چنين ترجمه شده است : <آيا آن كس كه مرده بود و ما زنده اش ساختيم ...> به اجماع مفسران و مترجمان مراد از ميت در اينجا مردهء بيجان واقعى نيست , بلكه <مرده دل > است .
11- آيهء 2 سوره اعراف (ص 152)
<ولا تتبعوا من دونه اولياء> چنين ترجمه شده است : <و سواى او از خدايان ديگر متابعت مى كنيد> قطع نظر از قول تفاسير و ترجمه هاى ديگر, اين ترجمه فى نفسه اشكال دارد. از اين ترجمه چنين بر مى آيد كه خدايان ديگر هم وجوددارند, يا قرآن قائل به آنهاست , و در اينجا, نهى مى كند كه از آنها متابعت نكنيد. حال آنكه موضوعاً و در نفس الامر و درمنطق قرآن مجيد, وجود خداى ديگر يا خدايان ديگر منتفى است .
12- آيهء 33سورهء اعراف (ص 155)
عبارت قرآنى <ما لم ينزل به سلطاناً> چنين ترجمه شده است : <كه هيچ دليلى بر وجود آن نازل نشده است .> به نظرمى رسد كه مترجم محترم <مالم ينزل > به صيغهء مجهول خوانده اند كه چنين ترجمه كرده اند, اما فاعل تنزيل , در اين آيه و عبارت خداوند است (به همين صورت در آيهء 71سوره اعراف ).
13- آيهء 54سورهء اعراف (ص 158)
عبارتى قرآنى معروف و مكرر <ثم استوى على العرش > چنين ترجمه شده است : <پس به عرش پرداخت > شايد<استوا> با <الى > مانند <ثم استوى الى اسماء> (بقره 29 فصلت 11 چنين معنايى بدهد. چنانكه خود جناب آيتى ,اولى را چنين ترجمه كرده اند: <آنگاه به آسمان پرداخت > (ص 6 و دومى را هم به اينصورت : <سپس به آسمان پرداخت > (ص 478. حال آنكه در اينجا <استوى > با <على > به كار رفته است . عبارت <ثم استوى على العرش > كراراً درقرآن بكار رفته است . از جمله آيهء سوم سورهء يونس و آيهء دوم سورهء رعد كه هر دو را به همان صورت (يعنى به عرش پرداخت ) ترجمه كرده اند. اما ترجمهء <الرحمن على العرش استوى > (طه ,5 را چنين آورده اند: <خداى رحمان برعرش استيلا دارد>, كه بى شبهه اين ترجمهء درستى است و شبههء جسم انگارى خداوند را هم دربر ندارد. اما باز درترجمهء <صم استوى على العرش > در آيهء 59سورهء فرقان آورده اند: <آنگاه به عرش پرداخت > همچنين ترجمهء اين عبارت در آيه ءچهارم سورهء سجده , همين طور است . همچنين ترجمهء اين عبارتدر آيهء چهارم سورهء حديد. و همهء اين موارد جز همان يك مورد كه اشاره كرديم نادرست است .
14- آيهء 8سورهء توبه (ص 189)
عبارت قرآنى <و اكثر هم فاسقون > چنين ترجمه شده است : <و بيشترين عصيانگرانند> حال آنكه فى المثل بايدچنين ترجمه مى شد كه بيشترين آنها نافرمانند, يا عصيانگرند. و جمع آوردن عصيانگرند و جهلى ندارد.
15- آيهء 17سورهء توبه (ص 190)
<ما كان للمشركين ان يعمروا مساجدالله شاهدين على انفهسم بالكفر> چنين ترجمه شده است : <مشركان را نرسد كه در حالى كه به كفر خود اقرار مى كنند, مسجدهاى خدا را عمارت كنند. از اين ترجمه چنين بر مى آيد كه مشركان علناًدر حالى كه دارند به كفر خود اقرار مى كنند, مى خواهند به عمارت (تأسيس , تعمير, توليت , ترويج ) مساجد بپردازند.حال آنكه مشركان اين قدر نامعقول اقدام نمى كنند و اگر هم از روى نفاق بخواهند به عمارت (به هر چهار معنا) مساجدبپردازند لااقل اين رفتار خود را كنار مى گذارند, يعنى اقرار آشكار نمى كنند و در حال اقرار دست به اين كار نمى زنند. وحال اينكه معنى آيه اين است كه مشركان را نرسد كه به عمارت و آبادگرى مساجد, على الخصوص مسجدالحرام ,بپردازند, چه تاكنون عملاً كفر خود را اثبات و آشكار كرده اند.
16- آيهء 39سورهء توبه (ص 194)
عبارت قرآنى <الا تنفروا يعذبكم عذاباً اليما> چنين ترجمه شده است : <اگر به جنگ بسيج نشويد خدا شما را به شكنجه اى دردناك عذاب مى كند> يعنى عذاب را به <شكنجه > ترجمه كرده اند. اين معادل در ترجمهء جناب آيتى چندان سابقه ندارد و يك بار هم در ترجمهء آيهء 61همين سوره (ص 197 به كار رفته است . بايد گفت قبول داريم كه درقديم و در ترجمهء قدما, حتى تا ترجمهء مرحوم معزى , شكنجه , معادل خوب و رسايى براى عذاب باشد, اما در عصرجديد, كه شكنجه بار معنايى تازه به خود گرفته و بر عذاب و تعذيب ناروا و غير انسانى و غير اخلاقى و غير قانونى زندانيان و اسراى جنگى و مخصوصاً زندانيان سياسى اعمال مى شود و با عملكرد خشن سازمانهاى جاسوسى و ضدجاسوسى تداعى مى گردد, درست نيست كه عذاب را شكنجه ترجمه كنيم .
17- آيهء 58سورهء توبه (ص 197)
عبارت قرآنى <و منهم من يلمزك فى الصدقات > چنين ترجمه شده است : <بعضى از ايشان , تو را در تقسيم صدقات به بيداد متهم مى كنند.> ايراد اين ترجمه اين است كه <لمز> يعنى طعن زدن و عيب گرفت , و نه <به بيداد متهم كردن >.قابل توجه است كه در همين سوره , در ترجمهء عبارت قرآنى : <الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين فى الصدقات >(توبه , 79 خود جناب آيتى چنين آورده اند: <كسانى را كه بر مؤمنانى كه به رغبت صدقه مى دهند,... عيب مى گيرند>.
18- آيهء 60سورهء توبه (ص 197)
اصطلاح قرآنى <المولفة قلوبهم > كه عرفاً و در كتب فقهى مؤلفةالقلوب هم گفته مى شود, با توجه به حرف <ل > كه در<للفقراء> هست و به <المولفه قلوبهم > هم بر مى گردد, چنين ترجمه شده است و <و نيز براى بدست آوردن دل مخالفان > سخن در مصارف زكات است .مؤلفهء القلوب , شامل بعضى از مخالفان مى شود, ولى در فقه اسلامى , معنا ومصداق آن وسيعتر است و به بعضى خوديها و غير مخالفان هم اطلاق مى گردد. پس بهتر است <المؤلفة قلوبهم > به سادگى و به درستى به (دلجويى شدگان > يا <استمالت شدگان > ترجمه گردد.
19- آيات 81تا 86توبه (ص 201 (نيز توبه , 46و 47و جاهاى ديگر)
در اين ترجمه غالباً به جاى جهاد, جنگ به كار رفته است . حال آنكه جهاد و مجاهد, كلمات قرآنى اى هستند كه درعربى و فارسى جديد هم با همان معنا به كار مى رود. اگر كلمهء جنگ در برابر قتال يا حرب ـ كه هر دو در قرآن به كاررفته اند, البته بايد اذعان كرد كه مترادف جهادند ـ به كار رود مناسب تر است . ولى جهاد با آن بار فقهى و فرهنگى ودينى كه يافته است بهترست در ترجمه به همان صورت بيايد.
20- آيهء 36سورهء نحل (ص 272)
در ترجمهء <واجتنبوا الطاغوت > آورده اند <و از بت , دورى جوييد> چنانكه اغلب قرآن پژوهان و فرهنگ نويسان عربى نويس ياد كرده ند, طاغوت اعم از بت است . يعنى هر بتى طاغوتها است , ولى هر طاغوتى بت نيست . و طاغوت به هرمعبود ناحقى كه به جاى خداوند, پرستيده شود اطلاق مى گردد. و خود جناب آيتى در مشهورترين جايى كه <طاغوت > در قرآن مجيد به كار رفته است , يعنى آيهء يا منضم به آية الكرسى (بقره , آيهء 256 آن را عيناً <طاغوت >آورده اند, و به بت ترجمه نكرده اند. حفظ يكدستى در ترجمه , لااقل در مورد اصطلاحات و تعابير, برجسته اى چون ثم استوى على العرش , و كلمهء مهم عذاب , و همى طاغوت و امثال اينها واجب است .
21- آيهء 58و 59سورهء نحل (ص 274)
<و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم .> + <يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب . الاسماء ما يحكمون > چنين ترجمه شده است : <و چون به يكيشان مژدهء دختر دهند, سيه روى شود وخشمگين گردد. + از شرم اين مژده , از مردم پنهان مى شود. آيا با خوارى نگاهش دارد يا در خاك نهانش كند؟ آگاه باشيد كه بد داورى مى كنند>. در اينجا استاد آيتى مرتكب يك اشتباه يا غلط مشهور كه در سراسر تاريخ يكهزار و يكصدسالهء ترجمهء قرآن مجيد به زبان فارسى مطردا تكرار شده است , شده اند و آن اين است كه تبشير (در <بشر> و بشربه >) رامژده دادن , ترجمه كرده اند. راقم اين سطور براى نخستين بار به اين اشتباه پس برده و آن را با مدارك نسبتاً كافى به نحوى روشن و مبرهن , عرضه داشته است و به اين نتيجه رسيده است كه تبشير در قرآن كريم و مكاتيب رسول الله (ص ) و خلفاى راشيدين از آثار صدر اول اسلامى گرفته تاكنون و حتى در عربى امروز, دو معنا دارد:
22- آيهء 85سورهء نحل (ص 277)
آيه <و اذا راءالذين ظلموا العذاب فلا يخفف عنهم و لا هم ينظرون > چنين ترجمه شده است : و ستمگران عذاب رابنگرند, عذابى كه هيچ تخفيف نيابد و هيچ مهلتشان ندهند. <اين از تعبيرهاى شايع قرآن مجيد است كه چون قيامت قائم شود و حقايق اخروى از جمله حشر و نشر و بهشت و دوزخ آشكار گردد, پشيمانى گناهنكاران يا مشركان سودندارد, و هر قدر هم آرزوى بازگشت به دنيا داشته باشند, يا قول بدهند و ادعا كنند كه از آن پس , عمل صالح خواهندكرد, از آنان پذيرفته نيست . معلوم نيست چرا مترجم محترم <اذا> در اول آيه را كه نقش اساسى در معنى دارد حذف كرده اند و تصور فرموده اند از آن <اذ>هاى مربوط به داستانسرايى قرآن كريم است , كه بعضى از مترجمان در ترجمه ,حذفش مى كنند. به هر حال ترجمهء درست اين آيه عقل قاصر بنده از اينقرار است : <چون ستم پيشگان (مشرك )عذاب را بنگرند, آنگاه نه (عذابشان ) سبك گردد, نه مهلت داده شوند.>
23- آيهء 101سورهء نحل (ص 279)
آيهء <و اذا بدلنا آية مكان آية و الله اعلم بما ينزل , قالوا انما انت مفتر, بل اكثرهم لايعلمون .> چنين ترجمه شده است :<چون آيه اى را جانشين آيهء ديگر كنيم , خدا بهتر مى داند كه چه چيز نازل كند. گفتند كه تو دروغ مى بافى , نه ,بيشترينشان نادنند> در اين ترجمه به معترضه بودن عبارت قرآنى <= و الله اعلم بما ينزل -> توجه نشده است . ترجمه ءدرست اين آيه به نظر راقم اين سطور چنين است :> و چون آيه اى را بجاى آيهء ديگر آوريم و خداوند به آنچه نازل كرده است , آگاهتر است ـ گويند تو فقط افترازنى , چنين نيست , بلكه بيشترينه شان در نمى يابند.>
24- آيهء 112سورهء نحل (ص 281)
عبارت قرآنى مشهور كه معركهء آراء علماى بلاغت است يعنى <فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون .>چنين ترجمه شده است : <و خدا به كيفر اعمالشان به گرسنگى و وحشت مبتلايشان ساخت .> اين ترجمه نارساست .استعارهء <اذاقه لباس جوع > حتى در عربى با آنكه بسيار بديع و هنرى شمرده مى شود, غريب و شگرف است و تعبير وتفسير آن دشوار است , تا چه رسد به ترجمهء آن . ترجمه راقم اين سطور از اين عبارت قرآنى چنين است : <و سپس خداوند به كيفر كار و كردارشان بلاى فراگير گرسنگى و ناامنى را به آنان چشانيد.>
25- آيهء 38سورهء اسراء (286)
آيهء <كل ذلك كان سيئهُ عند ربك مكروهاً> چنين ترجمه شده است : همهء اين كارها ناپسند است و پروردگار تو آنها راناخوش دارد. <يك جملهء قرآنى را بى جهت به دو جمله ترجمه كرده اند. احتمال دارد كه مترجم محترم <سيئه > و سئيه >(به صيغهء مونت و منون ) خواندهه باشند. در هر حال اين آيه , آيه اى دشوار است و مفرسان دربارهء آن به تفصيل بحث كرده اند. ترجمهء راقم اين سطور از اين آيه چنين است : <همهء اينها نابسامانيهايش نزد پروردگارت ناپسند است .>
26- آيهء 58سورهء اسراء (ص 288)
عبارت قرآنى : <وان من قريه الانحن مهلوكوها قبل يوم القيامه او معذبوها عذاباً شديداً.> چنين ترجمه شده است :<هيچ قريه اى نباشد مگر اينكه پيش از فرا رسيدن روز قيامت هلاكش مى كنيم يا به عذابى سخت گرفتارش مى سازيم .>اشكال اين ترجمه در اين است كه قريه را نبايد به قريه ترجه كنند. در عرف قرآن كريم غالباً قريه به معناى شهر است .چنانكه ام القرى (= مكه ) نيز درست برابر با متروپوليس است (مترو = مادر = ام . پوليس = شهر = قريه قرى ) اينكه عرض شد, مورد عنايت مترجم فاضلى چون استاد آيتى هم بوده است . چنانكه در پانويسى كه مربوط به آيهء 58سوره ءبقره است (ص 10 مرقوم داشته اند: <قريه در قرآن به معنى شهر است >. اما معلوم نيست چرا در سراسر ترجمه ءشيواى خود در برابر قريه , همواره (يا ده ) گذاشته اند, حال آنكه طبق فرمودهء خودشان بايد مى گذاشتند شهر. داستان به همينجا خاتمه نمى يابد. در سورهء كهف در داستان موسى و عبدصالح (= خضر) در آيهء 77آمده است : <فانطلقا حتى اذا اتيا اهل قرية> كه مترجم محترم آورده اند: <پس برفتند تا به دهى رسيدند>. سپس خضر, ديوارى را كه مشرف به فرورفتن بود تعمير كرد و موسى حيران شد. تا سپس كه هنگام جدايى آن دو فرار رسيد و خضر تأويل يكايك كارهاى ظاهراً غريبش را براى موسى كه تا پايان تاب نياورده و در امتحان شكست خورده بود, بيان مى دارد و به اين قريه كه رمى رسد, حق تعالى از قول او مى فرمايد: <و اما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينه > (كهف , 82 و استاد آيتى چنين ترجمه كرده اند: <اما ديوار از آن دو پسر يتيم از مردم اين شهر بود.> پس با دقت رياضى وار معلوم و مسلم مى شود كه در همه جا و مخصوصاً در اينجا <قريه > را بايد <شهر> ترجمه مى فرمودند.
27- آيهء 89سورهء اسراء (ص 292)
<فابى اكثر الناس الاكفورا> چنين ترجمه شده است : <بيشتر مردم جز ناسپاسى هيچ كارى نكردند.> و شبيه همين تعبير قرآنى در چند آيه بعدتر, يعنى آيهء 99همين سوره : فابى الظالمون الاكفورا (چنين ترجمه شده است : <اما ظالمان جز انكار نكنند.> يعنى در عبارت اول به <كفور> (يعنى ناسپاسى و كفران اهميت داده شده است , و در آيهء دوم به ابى (ابا و انكار). حال آنكه در ترجمهء هر دو آيه , بايد به هر دو عنصر توجه شود: اكثر مردم يا ظالمان , جز از روى ناسپاسى به انكار برنخاستند. و نظاير آن .
28- آيهء 12سورهء كهف (ص 295)
آيهء <ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين احصى لما لبثوا امداً> چنين ترجمه شده است : سپس بيدارشان كرديم تا بدانيم كدام يك از آن دو گروه حساب مدت آرميدنشان را داشته اند. <باز هم در اشاره به علم الهى در ترجمهء <لنعلم >, <تا بدانيم >آورده اند كه درست نيست . درست آن تا معلوم بداريم است .
29- آيهء 16سورهء كهف (ص 296)
عبارت قرآنى <و اذا اعتزلتموهم و ما يعبدون الا الله فأو الى الكهف .> چنين ترجمه شده است : <اگر از قوم خود كناره جسته ايد و جز خداى يكتا, خداى ديگر را نمى پرستيد به غار پناه بريد.> اين ترجمه به كلى اشتباه است . زيرا توجه نشده است كه عبارت <و ما يعبدون الا الله > هم مفعول است و عطف به <هم > در واعتزلتموهم است . ترجمهء درست اين عبارت قرآنى چنين است : <و چون از ايشان و آنچه جز خداوند مى پرستند, كناره گرفتيد, در آن غار جاى گيريد.>قابل توجه است كه شبيه به همين عبارات قرآنى را در آيات 48و 49سورهء مريم درست ترجمه كرده اند.
30- آيهء 43سورهء كهف (ص 299)
آيهء <و لم تكن له فئة ينصرونه من دون الله و ما كان منتصرا>. چنين ترجمه شده است : <جز خدا گروهى كه به ياريش برخيزند نبود و خود قدرت نداشت .> من دون الله درست ترجمه نشده است و ترجمهء مذكور چنين معنى مى دهد كه فقط خداوند بود كه ممكن بود به ياريش برخيزد. حال آنكه سخن از فردى كافر و كافر نعمت است . يعنى گروهى يااعوان و انصارى نداشت كه در برابر خدا به ياريش برخيزند. به تجربه ديده ام كه اغلب مترجمان همين عبارت سادهء من دون الله را نادرست ترجمه مى كنند.
31- آيهء 43سورهء كهف (ص300)
<ما اشهدتم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ما كنت متخذ المضلين عضداً> چنين ترجمه شده است : <آنگاه كه آسمانها و زمين و خودشان را مى آفريدم , از آنها يارى نخواستم . زيرا من گمراه كنندگان را به يارى نمى گيرم > معناى صدر آيه اين است كه هنگام خلق آسمانها و زمين و انسان , شما (يعنى ابليس و شياطين ديگر) حضور نداشتيد, تا چه رسد به شركت و يارى دادن به خداوند. كشف الاسرار, نوبت اول : <حاضر نكردم من ايشان را كه آسمان را مى آفريدم ونه آنگه كه زمين مى آفريدم و نه آنگاه كه ايشان را مى آفريدم و هرگز بيراه كنندگان را يار گيرنده نبودم .> تفسير نسفى :<حاضر نكردم اينها را به آفريدن آسمانها و زمينه را, تا از ايشان معونتى بود يا با ايشان مشورتى بود. و نه نيز به آفريدن تنهاشان و نه ام من گيرنده مرگمراه كنندگان را يارى دهندگان >.
32- آيهء 101سورهء كهف (ص 305)
آيهء <الذين كانت اعينهم فى غطاء عن ذكرى و كانوا لا يستطيعون سمعاً> چنين ترجمه شده است : <آن كسان كه ديدگانشان از ياد من در حجاب بوده و توان شنيدن نداشته اند>. اشكال اين ترجمه اين است كه <ياد> را به <ديدگان >نسبت داده است . مفسران از جمله طبرى , ابوالفتوح رازى و قاضى بيضاوى , مراد از ذكر در <ذكرى > را توحيد و آيات (مشهود) الهى دانسته اند. چون اگر <ذكر> را<ياد> ترجمه كنيم چنانكه اشاره شد, معنى مستقيم نمى گردد. راقم اين سطور, اين عبارت قرآنى را چنين ترجمه كرده است : <همان كسانى كه ديدگانشان در پردهء (غفلت ) از آيات من بود, ونمى توانستند (حق مرا) بشنوند> در هر حال آيه و تعبير دشوارى است .
33- آيهء 10سورهء كهف (ص 305)
عبارت قرآنى <قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد> چنين ترجمه شده است : بگو: من انسانى هستم همانند شما. به من وحى مى شود هر آينه خداى شما خدايى است يكتا <اشكال اين ترجمه اين است كه <انما> به ترجمه در نيامده است و ربط بين عبارات كه در اصل محفوظ است در ترجمه از دست رفته است . ترجمهء راقم اين سطور از اين عبارت قرآنى چنين است : <بگو من بشرى همانند شما هستم , با اين تفاوت كه به من وحى مى شود كه خداى شما, خدايى يگانه است >. اين عبارت در سورهء فصلت آيهء 6عيناً تكرار شده است .
34- آيهء 21سورهء طه (ص 314)
عبارت قرآنى <فألقيها فاذا هى حيه تسعى > چنين ترجمه شده است : <بيفكندش به ناگهان مارى شد كه مى دويد>دويدن مار تعبير غريبى است . قمشه اى : <مى شتافت >, پاينده : <راه مى رفت > آورده اند. رهنما و آل آقا هم از فعل <دويدن > استفاده كرده اند كه درست نيست . هر دويدنى مستلزم شتاب است , ولى هر شتابى مستلزم دويدن نيست .دويدن اقتضاى وجود <پا> دارد, لذا بهتر است از شتافتن استفاده شود. همچنين در آيهء 66سورهء طه (ص 317 عبارت قرآنى <يخيل اليه من سحرهم آنهاتسعى > چنين ترجمه شده است : <چنان در نظرش آمد كه رسنها و عصاها به هر سومى دوند.> كه همين اشكال را دراد به نظر من در هر دو مورد بهتر است از <جنب و جوش دارند> استفاده شود, يا از <مى شتابند> چون دويدن مار بسيار غريب است .
35- آيهء 11سورهء مؤمنون (ص 343)
آيهء <الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون > چنين ترجمه شده است : <كه فرودس را كه همواره در آن جاويدانند به ميراث مى برند> جملهء فارسى كژتابى دارد و موهم اين معناست كه ميراث بران , به تحصيل حاصل مى پردازند. يعنى فرودسى را به ارث مى برند كه پيش از به ارث بردن , در آن جاويدان بوده اند. حال آنكه مطابق نص اصلى عربى , اينهافردوس را ـ با هر صفتى كه داشته باشد, يا بدون صفت ـ ميراث مى برند و از آن پس در آن جاويدانند. پاينده : <كه بهشت را به ارث مى برند و خودشان در آن جاودانند.> رهنما: <آن كسانند كه بهشت را به ميراث برند, و ايشان در آنجاماندگارند>.
36- آيهء 72سورهء فرقان (ص 367)
عبارت قرآنى <و اذا مروا باللغو مرواكراماً> چنين ترجمه شده است : <و چون برناپسندى بگذرند به شتاب از آن دورى مى جويند>. ترجمهء مروا كراماً به <شتاب از آن دورى مى جويند> در واقع ترجمه نيست , بلكه تفسير است و ازنوبت دوم تفسير ميبدى گرفته شده است (ج 7 ص 67 كه نوشته است : <مرواكراما> اى اعراضوا عنه معرضين . اين تفسير است و فقط قول يك مفسر است . ترجمه مستقيم عبارت قرآنى نيست . خود ميبدى در تفسير نوبت اول همين آيه , يعنى در واقع در ترجمه آيه چنين آورده است : <و هرگه كه به ناپسند و سخن بيهوده بگذرند آزاد و نيكو برگذرند>تفسير ابوالفتوح : <و چون به لغو بگذرند, كريم وار بگذارند.> تفسير نسفى : <و چون بگذارند به لغو كريم وار بگذرند>تفسير كمبريج : <و چون بگذرند به كارهايى كه آن بيهوده است و كار نيايد و آن معصيتهاست , مروا كراما, مى گذرندكريمان > ترجمه ا قرآن 556ق : <و چون بگذرند به فيهده يى (= بيهوده اى ) او باطلى بگذرند بردباران .>
37- آيهء 15سورهء قصص (ص 388)
عبارت قرآنى <و دخل المدينة على حين غفلة من اهلها> چنين ترجمه شده است : <بى خبر از مردم شهر, به شهرداخل شد.> به نظر مى رسد كه <غفلت > متعلق به مردم شهر باشد, نه موسى (ع ) كه در اينجا فاعل فعل <دخل > است . ومراد اين است كه موسى (ع ) بدون اطلاع و آگاهى اهل شهر, وارد شهر شد. كشفالاسرار: <و در شهرستان شد موسى هنگامى كه اهل آن غافل بودند(نا انديشمند).> تفسيرابالفتوح : <دخل المدينة... در وقت غفلت اهلش .> ترجمه قرآن 556ق : <و در شد در شهر مصر بر وقتى كه خفته بودند مردمان آن شهر...> تفسير نسفى : <و درآمد به شهر به وقت غفلت اهل وى .> ترجمهء قرآن موزهء پارس : <او (=و) در آمد موسى در شهر مصر فر وقت مشغولى او (=و) غافلى مردمان آن شهر.> تفسير كمبريج : <او در آمد در آن شهر كه آن را عين الشمس خوانند, در وقتى كه غافل بودند باشندگان آن شهر.>
38- آيهء 38 سورهء عنكبوت (ص 401)
آيهء <و عاداً و ثموداً و قد تبيين لكم من مساكنهم و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدهم عن السبيل و كانوا مستبصرين >چنين ترجمه شده است : <و عاد و ثمود را هلاك كرديم و اين از مسكنهايشان برايتان آشكار است . شيطان كارهايشان رادر نظرشان بيار است و آنان را از راه بازداشت و حال آنكه مردمى صاحب بصيرت بودند.> بحثى كه درايم درباره ءترجمهء قسمت اخير آيه است . چگونه قوم عاد و ثمود كه در قرآن مجيد بارها به گمراهى و بد عملى آنان و تكذيب وطعنشان نسبت به پيامبرشان تصريح مى شود, مردمى صاحب بصيرت بوده اند؟ از جمله در قرآن مجيد راجع به ثمودگفته مى شود: <و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى > (فصلت , 17 اما قوم ثمو, هدايتشان كرديم ; و آنهاكورى را از هدايت بيشتر دوست مى داشتند, ص 479ترجمه حاضر). و درباره عاد نيز تعبيرات مشابه در قرآن مجيدهست . به عبارت ديگر به ثمود 26بار و عاد 25بار اشاره و از آنان و سير و سرنوشتشان سخن گفته شده است وهمواره از آنان و گرايششان به كفر و ضلال , به تعبيرات منفى ياد شده است . لذا حتماً جاى شگفتى است كه چرا فقطدر اينجا <مردمى صاحب بصريت > خوانده مى شوند مفسران قرآن دو راه حل براى معناى اين بخش از آيه , به طورى كه با ساير آيات مربوط به عاد و ثمود هماهنگى داشته باشد, پيشنهاد كرده اند. گروهى گفته اند آنها قوهء نظرى و درا كه خوب داشتند, ولى آن را در راه حق و هدايت به كار نبردند. گروهى ديگر گفته اند اينها در كار دنيوى خودشان نظيرتراشيدن خانه و آشيانه در دل كوهساران , چابك دست و تيزبين بودند. خلاصهء طبرى : <و كانوا مستبصرين : فى دينهم وظلالتهم معجبين > كشف الاسرا, نوبت اول : <گروهى بودند چست كار و باريك بين و زيرك دست .> نوبت دوم : <و قبل كانوا مستبصرين يعنى ثمود, و استصار هم حذقهم فى جب الصخر بالوادى بيوتا.> ابوالفتوح رازى : <با آنكه ايشان عاقلان ومميزان و مستبصرانند, خللى كه افتاد ايشان را از اهمال و اغفال در نظر افتاد, نه از خلل عقل و بصيرت . مجاده و قتاده گفتند معنى آن است كه ايشان مستبصربودند در كفر و ضلالت و به آن معجب بودند(شبيه به قولى كه از طبرى نقل شد). باطل بصورت حق به خود نمودند.> قول شيخ طوسى و طبرسى و زمخشرى و بيضاوى و ابن جزى و ملا محسن فيض كاشانى هم شبيه به قول ابوالفتوح است . شيخ طوسى در تبيان اين معنا را هم از قول مجاهد و قتاده نقل مى كندكه <و ك
39- آيهء 151سورهء صافات (ص 452)
<ام خلقنا الملائكة اناثاً و هم شاهدون > چنين ترجمه شده است : <آيا وقتى كه ما ملائكه را زن مى آفريديم آنهامى ديدند؟>
40- آيهء 36سورهء زخرف (ص 493)
عبارت قرآنى :<و من يعش عن ذكرالرحمن > چنين ترجمه شده است : <هر كس كه از ياد خداى رحمان روى گرداند.>قار اينجانب در اين يادداشتهاى انتقادى , چنانكه تا اينجا ملاحظه شده است , بر اين نبوده است كه به مسائل مربوط به نثرنويسى فارسى يا نثر ترجمه بپردازم و متعرض مسائل سليقه اى و استحسانى نثر بشوم . اما محضر تنوع اين مورد رايادآور مى شوم كه <روى گرداندن > با <ياد> تناسب ندارد. مرحوم قمشه اى هم همين ترك اولى را مرتكب شده و از <رخ برتافتن > استفاده كرده است . مرحوم پاينده براى پرهيز از اين مشكل , خود كلمهء <اعراض > را به كار برده است . مرحوم رهنما به خوبى از اين ايراد پرهيز كرده است :
41- آيهء 14سورهء هجرات (ص 518)
<قالت الاعراب آمنا قل يم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا...> چنين ترجمه شده است : <اعراب باديه نشين گفتند ايمان آورديم . بگو ايمان نياورده ايد, بگوييد كه تسليم شده ايم ...> اين ترجمه درست است . و بعضى از مفسران و مترجمان <اسلمنا> را همانند آقاى آيتى به <تسليم شده ايم > يا <گردن نهاده ايم > ترجمه كرده اند. بحث ما در نادرستى آن نيست . دراين است كه اگر كلمه <اسلمنا> به <اسلام آورده ايم > ترجه شود بهتر است . زيرا:
42- آيهء 25سورهء حديد (ص 542)
عبارت قرآنى <و انزلنا الحديد> به <آهن را... فرو فرستاديم > ترجمه شده كه به بداهت عقل نادرست است زيرا نه درتاريخ عمومى و نه تاريخ عقايد اسلامى يا ساير اديان چنين چيزى نداريم كه خداوند آهن را براى انسان فرو فرستاده باشد. قطبه مفسران بزرگ شيعه و اهل سنت گفته اند كه در چند مورد از قرآن كريم <انزال > به معناى فرو فرستادن نييت ,بلكه به معناى پديد آوردن است . از جمله : <يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباساً...> (اعراف , 26 كه جناب آيتى چنين ترجمه كرده اند: <اى فرزندان آدم , براى شما جامه اى فرستاديم ...> كه نادرست است خداوند هرگز براى فرزندان آدم جامه اى نفرستاده است . و درستش اين است كه براى شما (با مواد و وسايل و علل و اسبابش ) لباس آفريديم يا لباس پديدآورديم . همچنين : <و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج ...>(زمر, 6 كه ترجمه كرده اند <و برايتان از چارپايان هشت جفت بيافريد.> و چنانكه ملاحظه مى فرماييد اين ترجمه درست است , و اگر اشكالى دارد در جاى ديگر است و آن در<ازواج > است كه بر خلاف ظاهر, بايد هشت فرد ترجمه مى كردند يعنى چهار جفت . زيرا انعامى كه خداوند آفريده واست و آفرينش آنها را نعمتى براى انسان شمرده است , هشت فرد است . توضيح آنكه حق تعالى در آيه
43- آيهء 25سورهء حديد (ص 542)
عبارت قرآنى <وليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب > چنين ترجمه شده است : <تا خدا بداند كه چه كسى به ناديده او و پيامبرانش را يارى مى كند.> چنانكه پيش از اين هم در اين نقد گفته ايم , در اين سياق , يعنى در اشاره به علم الهى ,تعبير <تا خدا بداند> درست نيست , <و تا خدا معلوم بدارد> درست است .
44- آيهء 1 سورهء طلاق (ص 559)
عبارت قرآنى <فطلقوهن لعدتهن > چنين ترجمه شده است : <به وقت عده طلاقشان دهيد.> و چون عبارت ابهام داشته است , در پاى صفحه افزوده شده است : <يعنى آنگاه كه از حيض پاك شده باشند>. |
|
قرآن مجید ترجمه عبدالمحمد آیتی؛ ترجمه یا تحریف؟!
کاظم کریمی
ترجمه یا تحریف؟!
کاظم کریمی مانند همهء مسلمانان فارسی زبان مشتاق،که در انتظار انتشار ترجمهء سلیس و دقیقی از قرآن کریم هستند،پس از آگاهی از چاپ و انتشار قرآنی با ترجمهء آقای عبد المحمد آیتی توسط انتشارات سروش وابسته به سازمان صدا و سیما،با شور و شوق بسیار،به تهیّهء آن اقدام نمودم؛تا به کمک ترجمهء جدید،به حقایق و معانی ظریف و عمیق قرآن مجید معرفت بیشتری پیدا کنم.
بخش اوّل
خلاصهء مقاله کیهان اندیشه:
بخش دوّم:
نمونهای از ترجمهها و پاورقیهای غلط و پاورقیهای زاید:
پاورقیهای غلط
1-صفحهء 17،پاورقی 18.این پاورقی مربوط به«هاروت»و«ماروت»است که از آنها در سوره بقره/102 یاد شده است:
بخش سوّم
پایمال نمودن حقوق اهل بیت(علیهم السلام)
از جمله مسائلی که در این ترجمه،شدیدا ذهن خوانندهء متوجّه را به خود مشغول میسازد این است که تقریبا همهء آیاتی که مربوط به حضرت امیر مؤمنان علی-علیه السلام-میگردد.با مفهومی نادرست و بدون کوچکترین اشارهای به شأن نزول آن،درج گردیده است.
سخن آخر
همان گونه که در آغاز یادآور شدیم،ابعاد گوناگونی در این ترجمه،قابل بحث و بررسی است،که به جهت رعایت اختصار از پرداختن به آنها اجتناب گردید.در این میان تنها ذکر دو مورد را حایز اهمیّت میدانیم: |
|
نیم نگاهی به ترجمه آیت الله یزدی از قرآن
سید محمد حسن جواهری*
چكيده نویسنده در آغاز برای ارزیابی ترجمة قرآن به اصول و معیارهایی چون مشخص بودن نوع ترجمه و سطح مخاطبان، اتقان ترجمه و درستی برداشتهای تفسیری مترجم، برقراری تعادل واژگانی و ساختاری، رعایت نکات صرفی، نحوی و بلاغی، ارائة توضیحات ضروری، ویرایش فنی، یکسان سازی، خلاقیت و ابتکار اشاره میکند. سپس با توجه به آنها به نقد و ارزیابی ترجمة آیت الله یزدی میپردازد و بر این باور است که در این ترجمه اکثر این اصول و معیارها رعایت نشده است. به نظر ميرسد اگر كامروايي نقادان ـ اين نويسندگان بی نام و نشان ـ مورد انتظار است، بايد با يك ساماندهي حساب شده، فعاليتهاي آنها در چهار چوب مورد قبول مترجمان قرار گيرد و براي اين كار لازم است مترجمان خود به سهم خويش زمينة لازم را براي چنين هدف شايستهاي آماده سازند، در این راستا، شاخصههای جدول ارزیابی ترجمههای قرآن میتواند مسیر مناسبی برای رسیدن به این هدف تلقی شود. دربارة این جدول و شاخصهها و فواید آن در مجالی دیگر سخن خواهم گفت. در اینجا تنها به نقل شاخصههای یاد شده و نقد ترجمة مورد نظر بر اساس آنها بسنده میشود: 1. مشخص بودن نوع ترجمه و سطح مخاطبان آن و رعايت آن دو در سراسر ترجمه. 2. درستي و اتقان ترجمه و برداشت هاي تفسيري مترجم بر اساس مبناي مشخص شده از سوي مترجم. 3. فهم واژگان قرآن و برقراري تعادل واژگاني و ساختاري در متن مبدأ و مقصد. 4. رعايت نكات صرفي، نحوي و بلاغي (در ارائة معاني، چينش كلمات، انتخاب نقشهاي نحوي متناسب و جز اينها) در انتقال متن مبدأ به مقصد (در مقايسه با آثار برتر در هر زمينه). 5. ادبيات ترجمه بر اساس بند1. 6. توجه به ارائة توضيحات ضروري تفسيري (به ويژه در مواضع شبهه) و رعايت آن در سراسر ترجمه بر اساس مذهب و ملاك هاي ارائه شده از سوي مترجم. 7. ويرايش فني (نشانه هاي سجاوندي، ابهام زدايي، چينش صحيح در محورهاي جانشيني و همنشيني عناصر نحوي، صفحه بندي و...). 8. يكسان سازي و رعايت هماهنگي در سراسر قرآن در ابعاد مختلف. 9. خلاقيت و ابتكار.
ترجمة آيت الله يزدي و شاخصههای ياد شده
چنان كه اشاره شد، براي بررسي يك ترجمه، بايسته است شاخصههای یاد شده در تك تك آيات مطرح شود، ولي به دليل تنگناي زمان ناگزيريم تنها با گشت و گذاري در ترجمة آية الله يزدي از قرآن كريم، به خوشه چيني پرداخته و در ذيل شاخصههای یاد شده، طبقهبندي كنيم؛ البته ناگفته نماند که توجه به نقد به معنای خالی بودن ترجمه از نقاط قوت و مزیت نیست و اساساً بعید میدانم ترجمهای صورت گيرد، اما از نکات بدیع و خاص و دقتهای ظریف خالي باشد.
1. مشخص بودن نوع ترجمه و سطح مخاطبان آن
مترجم در پينوشت ترجمة خويش، هدف خود از ترجمه، را ارائة ترجمهاي متناسب سطح عموم مردم دانستهاند؛ يعني مردم كوچه و بازار كه تنها در پي دريافت پيامهاي قرآناند و معمولاً به ادبيات و هنر در ترجمه كه ظاهر آن را با دشواريهايي همراه ميكند، كاري ندارند. از ميان انواع ترجمه، ترجمههاي معنايي و آزاد به همراه ارائة توضيحات تفسيري (جداي از متن يا اشراب شده در متن) مناسبترين نوع ترجمه براي سطح عمومي است. متأسفانه مترجم محترم به نوع ترجمة خويش تصريح نكردهاند، اما از بررسي اجمالي بر ميآيد كه نظر ايشان به ترجمة وفادار – معنايي بوده است. اساسيترين تفاوت ترجمههاي وفادار، معنايي و آزاد به ميزان پايبندي به زبان مقصد (فارسي) و واحد ترجمه باز ميگردد. در ترجمة وفادار، واحد ترجمه با هدف ترجمة معادل، از واژه تا جمله متغير است.1 مترجم در اين نوع ترجمه ميكوشد با انتخاب واحدهاي كوچكتر، ساختارهاي مبدأ را به ساختارهاي معيار مقصد منتقل كند. (معمولاً ساختارهاي مشابه منتقل ميشود) و چنانچه رعايت ساختارهاي مقصد او را از انتخاب واحد پايينتر بازداشت، به واحدهاي بزرگتر روي ميآورد. در ترجمة معنايي برخلاف ترجمة وفادار، واحد ترجمه اغلب جمله است، ولي مترجم خود را براي حركت در واحدهاي پايينتر (با اولويت قرار دادن انسجام در زبان مقصد) آزاد ميبيند و به ضرورت و نياز از آنها استفاده ميكند. روشن است كه انسجام در اين نوع ترجمه بيش از انسجام در ترجمة وفادار و حذف و اضافه در آن بيش از ترجمة وفادار و كمتر از ترجمة آزاد است. واحد ترجمه در ترجمة آزاد اغلب يك جمله يا چند جمله و يا حتي يك بند2 است.
2. اتقان ترجمه و برداشت هاي تفسيري مترجم
در خصوص طرح مباني بايد گفت متأسفانه مترجم محترم و ويراستار علمي آن در خصوص مباني خود سخني نگفتهاند كه بر اين اساس نظريات مشهور را ميتوان در حكم مباني در نظر گرفت. البته ويراستار علمي ترجمة جناب حجت الاسلام صفوي كه خود مترجم قرآن است، در مقالة «خطاهايي در ترجمههاي قرآن» (بينات، شمارة 50-49) به برخي مباني اشاره كرده است كه ظاهراً در سراسر اين ترجمه ميتوان آنها را رديابي كرد.
3. فهم واژگان، تعادل واژگاني و ساختاري در متن مبدأ و مقصد
يكي از اصول واژه گزيني توجه به «تحول معنايي» است. توضيح اينكه برخي واژهها با گذر زمان در يكي از معاني خود مشهور ميشوند و يا معناي عام و لغوي خود را از دست ميدهند؛ مانند «شكنجه»، «بازنشسته»، «گروگان»، «آسايشگاه»، «باز خريد»، «دادستان»، «درويش»، «نگران» و جز اينها كه در برخی ترجمهها به كار رفته است؛ مانند:
4. رعايت نكات صرفي، نحوي و بلاغي
در ترجمة مورد بحث دقتهای خوبی دیده میشود که جای ستودن دارد؛ اما ضعفهایی نیز دیده میشود که برطرف شدن آنها میتواند به هرچه کاملتر شدن کار بینجامد. مثالهای ذیل نمونههایی شایستة تأملاند:
5. ادبيات ترجمه
ادبيات ترجمه تا حدي بر نوع ترجمه (وفادار- معنايي) منطبق است و از كهنهگرايي و عربيزدگي و نيز فارسيزدگي افراطي دوري كرده است، ولي در برخي موارد از ساختارهاي نحوي زبان معيار فاصله ميگيرد كه به نظر ميرسد قابل توجيه نباشد و بتوان با ويرايشي درخور، برخي مشكلات آن را برطرف كرد؛ براي مثال، در ترجمة آية 4 سورة بروج(قُتِلَ أَصْحَابُ الأخْدُود)آمده است: «اهل آن خندق را مرگ باد! (كه آن را براي سوزاندن مؤمنان از آتش پر كرده بودند)». برخي ترجمههاي ديگر چنين است:
6. توجه به ارائه توضيحات ضروري تفسيري
مترجم در متن و پاورقي به ارائة توضيحات تفسيري پرداخته و آنها را جز در موارد معدودي4 از متن اصلي ترجمه جدا كرده است. بنابراين ميتوان اين ترجمه را تفسيري نيز ناميد.
نگاهی به پانوشتها
در کنار کاستی یاد شده، کاستی دیگری نیز در خصوص پانوشتها دیده میشود که نمیتوان آنها را از نظر دور داشت. به مثالهایی در این خصوص توجه فرمایید:
7. ويرايش فني
ويرايش ترجمه – با حفظ حرمت ويراستار محترم و تلاشهاي فراوان وي و دقتهاي فراواني كه انجام دادهاند– به نظر ميرسد از روش منطقي برخوردار نيست و لازم است در چاپهاي بعد دربارة آن تجديد نظر شود. پيشنهاد نگارنده استفاده از شيوة مصوب فرهنگستان است؛ زيرا با همة اختلاف سليقههايي كه در مورد آن وجود دارد، از سير منطقيتري برخوردار ميباشد. به چند مورد ذيل از ويرايش ترجمه عنايت فرماييد:
8. يكسان سازي و رعايت هماهنگي
با نگاه اجمالي به ترجمه، عدم هماهنگي و رعايت نكردن يكسانسازي به راحتي آشكار ميشود كه گاه در يك صفحه و در دو آية پي در پي به چشم ميخورد. به چند مثال زير توجه كنيد:
پینوشت ها:
1. واحدهاي كلام از بزرگ به كوچك عبارتاند از: بند( پاراگراف)، جمله، گروه، واژه، تكواژ و واج (واج در بحث واحدهاي ترجمه به طور مستقل جايگاهي ندارد.) تكواژ/ واژك: واحد معنادار زبان كه به اجزاي كوچكتر معنادار قابل تقسيم نباشد؛ براي مثال: دانشآموزان از چهار تكواژ ساخته شده است: دان(تكواژ آزاد)، -ِ ش(تكواژ وابسته)، آموز(تكواژ آزاد)، ان(تكواژ وابسته). گفتني است كه تكواژ وابسته هيچگاه مستقل نيست، به خلاف آزاد كه ميتواند مستقل نيز باشد. واژه: از يك يا چند تكواژ ساخته ميشود؛ مانند: گل(يك واژه/ يك تكواژ آزاد)، گلاب(يك واژه/ دو تكواژ)، گلابپاش( يك واژه/ سه تكواژ). گروه: گروه از يك يا چند كلمه ساخته ميشود و در ساختمان جمله به كار ميرود؛ مانند: • دانشآموزان كلاس پنجم (گروه اسمي در نقش نهاد) • تمرينهاي رياضي خود را (گروه اسمي در نقش مفعول) • خيلي سريع (گروه قيدي) • نوشتند (گروه فعلي) جمله واحدي از كلام است كه از يك يا چند گروه تشكيل ميشود و معناي كاملي را القا ميكند. 2. بند يا پاراگراف معمولاً در ترجمة اقتباسي، ترجمة شفاهي و به ندرت در ترجمة آزاد مورد استفاده قرار ميگيرد. 3. ممكن است اشكال شود كه «مياندازد» نميتواند ترجمة دقيقي باشد و در واقع ترجمة «يلقون اليك النظر» است و نه «ينظرون اليك»، ميگوييم نخست اينكه بر اساس تحقيقي كه انجام شد، چنين تركيبي در زبان معيار عرب استعمال ندارد؛ از اين رو با التباس رو برو نميشود و بدون اشكال است و ديگر اينكه اگر ما «مياندازند» را به «ميبينند» ترجمه كنيم، بخشي از معناي لفظ را ترجمه كردهايم نه همة آن را؛ براي مثال استاد كرمي فريدني معناي مورد بحث را در «گويي» منعكس كردهاند، ولي با باور نگارندة اين معنا در درجة اول بايد در خود لفظ منعكس شود و نه در توضيحات تفسيري. 4. مانند آية دوّم سورة فتح كه تفسير را عيناً در ترجمه دخالت داده است. 5. آوردن تفسير در متن اصلي ترجمه ميتواند نشان دهندة ضرورت چنين توضيحي باشد. |
|
مترجمان عامل نقل فرهنگها هستند
مصاحبه شونده : عبدالمحمد آیتی
اشاره:
شکوفایى تمدن اسلامى در قرنهاى چهارم و پنجم هجرى به میزانى در گرو توجه به ارتباط و داد و ستد فرهنگى عظیمى است که از دیر زمان توسط مترجمان و ناقلانى مطلع انجام گرفته است.
کیهان فرهنگى:با سپاس از اینکه دعوت ما را براى مصاحبه پذیرفتید با آنکه اغلب خوانندگان ما با آثار خوب و گزیده و ترجمههاى شیواى شما در زمینه تاریخ، تاریخ فلسفه و تاریخ ادبیات آشنایى دارند، ولى از زندگى و پیشینه تحصیلى و علمى جناب عالى کمتر اطلاع دارند.لطفا اگر موافقت مىفرمایید ابتدا شمّهاى از زندگى خودتان بیان بفرمایید.
استاد عبد المحمد آیتى:من 60 سال پیش یعنى در سال 1305 در بروجرد به دنیا آمدم.درس خواندن را از مکتبخانه شروع کردم، البته در بروجرد در آن سالها چند مدرسه بود به نامهاى اعتضاد، جمالیه و کمالیه.مدرسه جمالیه به نام سید جمال الدین اصفهانى واعظ مشروطه خواه که در بروجرد مدفون است تأسیس شده بود.تا آنجا که به یاد دارم دو مدرسه دخترانه هم داشت، یکى فاطمیه و یکى ناموس.همچنین دبیرستان پسرانه و دخترانه.مکتبها کم کم تعطیل مىشدند زیرا نمىتوانستند با مدرسهها رقابت کنند، زیرا نه از حیث فضاى آموزشى مناسب بودند و نه از حیث مواد درسى. در مکتبخانهها پس از آموختن الفبا و تمام کردن جزء سىام قرآن مجید یعنى جزء عم، یا عم جزء قدرى نوشتن یاد مىدادند و در سالهاى بعد سیاق، یعنى محصلى که از مکتب بیرون مىآمد بیشتر براى کار در بازار آمادگى داشت.البته در ضمن قدرى هم کتابهاى فارسى چون عاق والدین یا جزوه کوچکى آنهم به شعر به نام امام حسن و امام حسین را درس مىدادند، بعد از آن هم کتابهائى مانند جودى و جوهرى.بعضى از مکتبدارها گلستان هم مىتوانستند درس بدهند، ولى بطور کلى طرز و شیوه تدریس نسبت به شیوههایى که بعدا به وجود آمد خوب نبود.ما در مکتبخانه به نوع خاصى کلمات راهجى مىکردیم که معنى آن را نمىفهمیدیم و طوطىوار تکرار مىکردیم.البته عدهاى هم بودند که پس از تمام کردن دوره مکتب باز هم ادامه تحصیل مىدادند و نزد معلمان و استادان دیگر درس مىخواندند که اینها نسبت به همه شاگردان مکتب معدود بودند.در نزدیکى مکتب ما مدرسهاى بود به نام اعتضاد، در بین روز که ما در مکتب روى تشکچههایمان نشسته بودیم صداى زنگ مدرسه را مىشنیدیم و بعد صداى همهمه و بازى بچهها را، این امر هوس رفتن به مدرسه را در دل ما برمىانگیخت و هر هفته یکى دو تا از بچهها تشکچه و مجرى کوچک خود را زیر بغل مىگرفتند و از مکتب مىرفتند.معلم ما که مىخواست از رفتن شاگردهایش جلوگیرى کند، دست به اقداماتى زد، از جمله این که زنگ شترى از تیر سقف بالاى سر خود آویزان کرد و خودش روى یک کرسى مىنشست، بعد موقعى که مىخواست نان بندهایمان-نانپیچهایمان-را باز کنیم و بین صبح و ظهر نان بخوریم، یا درس داده شده را از کسى بپرسد با چوب به آن زنگ مىزد.البته زنگ شتر هم نتوانست بچهها را از رفتن به مدرسه و ترک مکتب منع کند.یکى از کسانى که از مکتب به مدرسه رفت من بودم که تا اواخر جزء سوم قرآن را خوانده بودم.وقتى با پدرم به مدرسه رفتیم مهرماه 1314 بود و تا آن وقت من دو سال در مکتب درس خوانده بودم ولى چون جمله «امروز هوا خوب است»را غلط نوشتم یعنى امروز را جدا نوشتم مدیر مدرسه ترجیح داد که به کلاس اول بروم.مقصودم طرز یاد دادن خواندن و نوشتن کلمات است که امروز نسبت به گذشته تکامل یافته است و به کمک این روش جدید، کودکى که کلاس دوم را تمام کرده مىتواند کلمات مأنوس را بخواند، همچنین امروزه مىتوانند در مدت کمى با روشى جدید به نوآموزان قرآن بیاموزند.رفتن من به مدرسه مصادف بود با مختلط کردن مدرسهها تا کلاس چهارم، به این معنى که در این چهار کلاس در مدرسههاى دخترانه چند پسر هم بودند. البته تعدادشان نسبت به کل کلاس زیاد نبود.من دوره دبستان و قسمتى از دبیرستان را در بروجرد گذراندم. بالاخره در تهران موفق به گرفتن دیپلم ادبى شدم و در خرداد 1328 در رشته معقول از دانشکده معقول و منقول فارغ التحصیل شدم و چون دوره روانشناسى و علوم تربیتى را هم طى کرده بودم به عنوان دبیر ادبیات به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و پس از سى سال که در شهرستانها و تهران درس مىدادم بازنشسته شدم.لازم به تذکر است که از همان سالهاى تحصیل در دبیرستان، دروس حوزهاى را هم در مدرسه معتبرى در بروجرد به نام مدرسه آقا شروع کردم و تا سالهاى بعد کتابهاى صرف و نحو و برخى کتب منطق را در داخل مدارس علمیه یا خارج از آنها خواندم.
کیهان فرهنگى:ترجمه از زبان عربى را که رشته اصلى کار جناب عالى است از چه موقع و چگونه آغاز کردید؟
استاد آیتى:متون قدیم عربى را از کلیله و دمنه عربى نوشته ابن مقفع آغاز کردم.در دانشکده با نثر امروز زبان عربى هم آشنا شدم و بعدها خودم در هر دو رشته قدیم و جدید تلاش بسیار کردم.قدیم را بیشتر از شروحى که بر دیوانها نوشته شده مثل شروحى که بر معلقات یا دیوان متنبى یا مقامات حریرى نوشته شده ادامه دادم و زبان امروز عربى را بعدا از نوشتههاى جبران خلیل جبران مثل العواصف و الارواح المتمرده و امثال اینها ادامه دادم.البته نثر جبران روان و شیرین است و مىتواند پایهاى باشد براى آشنایى با نثر نویسندگان معاصر عرب.از سال 1329 نوشتن را شروع کردم و تا به امروز خوشبختانه قلم را زمین نگذاشتهام.
کیهان فرهنگى:آثارى که تاکنون از حضرت عالى منتشر شده کدامند؟
استاد آیتى:آثارى که از بنده تا به امروز به چاپ رسیده از این قرار است:1.باتلاق از میکاوالتارى نویسنده فنلاندى. 2.کشتى شکسته از رابیندرانات تاگور 3.ترجمه معلقات 4.کالسکه زرین مجموعه داستانهایى است از برادران گریم براى نوجوانان. 5.تهذیبى از رسالة الغفران معرى 6.غزلهاى ابونواس 7.تحریر تاریخ وصاف 8.ترجمه تقویم البلدان ابو الفداء در جغرافیا 9.تاریخ فلسفه در جهان اسلامى 10.شرح داستان خسرو و شیرین نظامى 11.درباره فلسفه اسلامى اثرى از ابراهیم مدکور 12.تاریخ ادبیات زبان عربى 13.ترجمه تاریخ ابن خلدون جلد اول و دوم 14.شکوه قصیده در این میان ترجمه قرآن کریم که در سال 1356 شروع شد و سه سال به طول انجامید قابل ذکر است.در ضمن یک سلسله داستانهایى از نویسندگان معاصر عرب ترجمه کردهام که در مجلات مخصوصا مجله آموزش و پرورش چاپ شده، همچنین در زمینه نقد شعر مقالات متعددى دارم که در مجله راهنماى کتاب به چاپ رسیده است.
کیهان فرهنگى:تا آنجا که ما اطلاع داریم در حال حاضر مشغول ترجمه مجلدات آخر تاریخ العبر هستید، با توجه به اهمیت و شهرت این کتاب جا دارد تذکرات و توضیحاتى بفرمایید.
استاد آیتى:بله مشغول ترجمه بقیه مجلدات تاریخ العبر هستم.این کتاب شش جلد است با یک مقدمه مفصل که خود مجلد مجزایى است.مقدمه مقوله دیگرى است که چندان ربطى به کتاب العبر ندارد، چیزى است در زمینه جامعهشناسى و همان کتاب است که امروزه به ابن خلدون لقب جامعهشناس داده است.مقدمه را مرحوم پروین گنابادى ترجمه کرده و چند بار هم به چاپ رسیده است.العبر شش جلد است که تاکنون چهار جلد آن را که مجموعا بیش از پنج هزار صفحه مىشود ترجمه کردهام، دو جلد بعدى که اختصاص به شمال آفریقا دارد باقى مانده است.در مقدمه جلد اول ذکر شده که از تاریخ العبر چاپ انتقادى صورت نگرفته، این که ما یک کتاب صحیح داشته باشیم یعنى کتابى که دقیقا چیزى باشد که مؤلف و مصنف آن به سلک تحریر درآورده باشد خیلى مهم است.در قدیم که صنعت چاپ نبود براى تکثیر یک کتاب از روى آن مىنوشتهاند، این کاتبان یا نساخان یا وراقان در مقابل کار خود مزد مىگرفتهاند ولى غالبا در نقل مطالب دقت نمىکردهاند و اگر خط نویسنده اصلى هم قدرى ناخوانا بوده مرتکب خطاهایى مىشدهاند، البته هر چه کتاب علاقهمند بیشترى داشته نسخههاى آن در طول قرون بیشتر شده مثل شاهنامه، گلستان سعدى یا دیوان حافظ، بنابراین تغییر و تبدیل آنها بیشتر بوده، البته گاهى هم کاتبان خود به سلیقه خود کلمهاى را عوض مىکردهاند و اگر مهجور بوده کلمه مأنوسترى جاى آن مىگذاشتهاند. نسخهاى از چند دو بیتى باباطاهر را مرحوم مینوى از یکى از کتابخانههاى ترکیه به دست آورده بودند در مجله دانشکده ادبیات چاپ کردند ولى آن اشعار تقریبا با آنچه امروز معمول است فرق بسیار داشت یعنى معلوم مىشود که این دوبیتیها را بعدا نوشتهاند و کلمات فارسى را به جاى بعضى کلمات لرى گذاشتهاند.گاه خود کاتب اگر طبع شعرى هم داشته در جایى که فکر مىکرده شاعر کوتاه آمده خودش چند بیتى اضافه مىکرده است.به این علل کتب قدیم از نظم و نثر در هر رشته از تاریخ و فلسفه و کلام و داستان که هست باید تصحیح انتقادى شود.یعنى قدیمترین نسخهها را به دست بیاورند، سپس نسخهاى را اساس قرار دهند و موارد اختلاف نسخههاى بدل را در ذیل صفحات بیاورند.این کار اگر صورت نگرفته باشد-یعنى کتابى از متون نظم و نثر قدیم با این شیوه تصحیح نشده باشد-نمىتوان به آن اعتماد کرد یا روى عبارات آن به بحث و جدل پرداخت یا آن را ترجمه و شرح کرد.گاهى این اشتباهات و خطاها مشکلات بسیارى ایجاد کرده است. این شیوه تصحیح را خاورشناسان به متون فارسى و عربى وارد کردند و بعضى چون مرحوم علامه محمد بن عبد الوهاب قزوینى در تصحیح تاریخ جهانگشا و مرحوم ملک الشعراى بهار در مجمل التواریخ و مرحوم بهمنیار و دیگر محققین در قرن اخیر این شیوه را به کار گرفتند و دهها بل صدها متن از متون قدیم به این شیوه تصحیح و چاپ شده است.
کیهان فرهنگى:لطفا در مورد قرآنى که ترجمه کردهاید و اصولا علت اقدام به این کار با توجه به ترجمههاى متعددى که وجود دارد توضیح بفرمایید.
استاد آیتى:در مورد ترجمه قرآن، بنده هیچ کتابى را به صورت سفارش تألیف یا ترجمه نکردهام.همیشه کارى را دست گرفتهام که خودم مىخواستهام. سالها بود در آرزوى آن بودم که به ترجمه کلام الهى بپردازم.در عین آنکه از هزار سال پیش تا به امروز نمونههایى از ترجمه قرآن موجود است بخصوص در این پنجاه سال اخیر چند ترجمه از این کتاب عزیز در دست است و بعضى مانند ترجمه عارف و حکیم عالیقدر حضرت الهى قمشهاى اعلى اللّه مقامه از همه مشهورتر است.اما در مورد نیاز به این کار باید بگویم، آنچه این ضرورت را ایجاب کرده این است که:نخستین نمونه ترجمه قرآن به زبان فارسى از سلمان فارسى است و او بوده که«بسم اللّه الرحمن الرحیم»را به«نام خداى بخشنده مهربان»ترجمه کرده و هم او نخستین بار سوره حمد را ترجمه کرده و حتى ترجمه خود را از نظر مبارک رسول خدا ص گذرانیده است.این مطلب را مرحوم دکتر رامیار در تاریخ قرآن خود آوردهاند که مأخذش در ذیل صفحات آن کتاب است. البته وقتى بحث اینکه قرآن قدیم است یا حادث در گرفت-معتزله به حدوث قرآن معتقد بودند و دیگران به قدیم بودن آن-آنها که قرآن را قدیم مىدانستند در ترجمه آن به زبانهاى دیگر اشکال مىکردند ولى اکثر علما ترجمه آن را به زبانهاى دیگر براى فهم کلام الهى جایز مىشمردند.به احتمال قوى قرآن پیش از هر زبان غیر عربى دیگرى به فارسى ترجمه شده و قدیمترین ترجمه آیات آن است که همراه با ترجمه تفسیر طبرى آمده است.اصل تفسیر از ابو جعفر محمد بن جریر طبرى فقیه و مورخ و مفسر ایرانى است که در سال 310 وفات یافته است. طبرى دو کتاب مهم دارد یکى تاریخ الرسل و الملوک که به تاریخ طبرى معروف است و یکى هم تفسیرى به نام جامع البیان فى تفسیر القرآن که در سال 270 به پایان آمده، هر دوى این کتابها البته به صورت تلخیص در عصر سامانیان-قرن چهارم-به فارسى ترجمه شده است و تفسیر طبرى پس از حذف اسناد آن-البته طبرى محدث است چه در تاریخ و چه در تفسیر خود به شیوه محدثان سخن گفته است-در سالهاى میان 350 تا 365 به زبان فارسى ترجمه شده. مترجم آن مىگوید این تفسیر را که چهل مصحف داشت و از بغداد به خراسان آوردند، به زبان عربى بود و اسنادهاى دراز داشت.منصور بن نوح خواست که به فارسى ترجمه شود تا فارسى زبانان هم بتوانند بخوانند. از این رو از علماى ماوراء النهر فتوى خواستند که مىشود چنین کتابى را به فارسى ترجمه کرد؟سپس علماى ماوراء النهر و خراسان و شهرهاى بخارا و سمرقند و بلخ اسپیجاب و فرغانه جمع شدند و به جواز آن فتوى دادند و از میان خود چند تن را اختیار کردند و آنها تفسیر طبرى را خلاصه و ترجمه کردند.در متن ترجمه این تفسیر آیات هم ترجمه شده.مسلم است که این ترجمه به فارسى کهن است و براى مردم امروز خیلى مفهوم نیست، بخصوص که ترجمه کاملا تحت اللفظى است و سیاق فارسى حتى آن روز را هم ندارد.البته ترجمه تفسیر طبرى یکى از گنجینههاى گرانبهاى واژههاى قدیم زبان فارسى است. در جایى از استاد محیط طباطبائى خواندم که از عوامل مهمى که زبان درى را از خراسان به سراسر ایران نشر داد ترجمه قرآن بود یا ترجمه تفسیر طبرى. مثلا اینجا صفحه 99 جلد اول آیه 109 از سوره بقره که به صورت تفأل آوردهام:«خواهد بیشترى از اهل کتاب ار بازگردانندى شما را از پس ایمان شما کافرى، حسدى از نزدیک تنهاشان.از پس آنچه پیدا آمدشان حق، اندر گذارید و عفو کنید تا بیاید خداى به فرمان او که خداى بر همه چیز تواناست».ترجمههاى قدیم غالبا همین گونه هستند مانند ترجمه متن تفسیر کشف الاسرار مثلا ترجمه همین آیه در آنجا چنین آمده است:«مى دوست دارد و مىخواهد فراوانى از اهل کتاب، اگر توانستندى که شما را برگردانیدند از پس استوار داشت شما خداى و رسول را بازبرندى شما را تا کافر شوید.از حسدى که در دلهاى ایشان است پس انک پیدا شد ایشان را در تورات که محمد استوار است و پیغام حق با او درگذرید و از جواب ایشان بسزا رو مىگردانید تا الله آرد فرمان خویش را بدرستى که الله بر همه چیز قادر است و هر کار را تواناست»اگر این ترجمه از ابوالفضل رشید الدین میبدى باشد در دو دهه اول قرن ششم است یعنى حدود دویست سال پس از ترجمه طبرى و چنانکه ملاحظه مىافتد از آن مفهومتر است.البته همینطور ترجمههاى بعد.امروز نثر فارسى در کاملترین صورت تکاملى خود است در طول سالها غنى شده، گسترش یافته و براى بیان هر موضوع علمى، ادبى و فلسفى آمادگى دارد.مخصوصا در این پنجاه شصت سال اخیر که اگر مقالات و کتابهایى را در هر زمینه یا آنچه در سالهاى پیش از هزار و سیصد نوشته شده، مقایسه کنید، به عیان این تحول شگرف را مىبینید.نیز از واژههاى دشوار و مترادفات بىجا و از مطابقه صفت با موصوف در موصوفهاى مؤنث و سجعهاى خنک بکلى پیراسته شده. مثلا نثر کتب فلسفى فارسى را از دانشنامه علایى گرفته تا گوهر مراد و اسرار الحکم با سیر حکمت در اروپا و ترجمه طبیعیات شفا و دهها کتاب دیگر فلسفى که در این سالها به فارسى نوشته یا ترجمه شده مقایسه نمایید، یا مثلا نثر تاریخ جهانگشا یا وصاف یا روضة الصفا و حبیب السیر را با نثر تاریخ مغول یا تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران بعد از اسلام و دیگر کتابهاى تاریخى نوشته شده در این عصر مقایسه کنید، همچنین مقالاتى را که حتى در سالهاى آغاز رواج روزنامه و مجله، پیش از مشروطه با روزنامهها و مجلاتى که بعدا منتشر شد، با هم بسنجید معلوم مىشود که نثر فارسى یکى از بهترین و شکوفاترین ادوار خود را مىگذراند، البته مقصود نثرهاى استادانه و خوب است، نه بطور مطلق.در چنین دورهاى ایجاب مىکرد که ترجمهاى از قرآن مجید به زبان فارسى امروز در دست داشته باشیم که بحمد الله داریم. ترجمههاى مرحوم پاینده و مرحوم رهنما و مرحوم الهى قمشهاى و دیگران نمونههاى خوبى از آن هستند. ترجمه بنده هم یکى از همین گونه ترجمههاست منتهى سعى شده با وجود داشتن محاسن آنها از عیبهاى جزیى آنها هم پیراسته باشد، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. بنده در ترجمه خود سعى کردهام چیزى به متن نیفزایم، یعنى در ترجمه«قل هو الله احد»ننوشتهام «بگو یا محمد».توضیحى که میان پرانتز باشد، به آیات افزوده نشده.ترجمه تفسیرى نیست.ترجمه متن است، واژههاى نامأنوس ساختگى مانند«خردورى»در آن نیامده و کوشیدهام از لغات مبتذل و پیشپاافتاده خالى باشد. در این ترجمه براى پیدا کردن معانى واژهها به تفاسیر و کتب لغت قدیم مراجعه کردهام.چون مفردات راغب، وجوه قرآن و کشاف زمخشرى، مجمع البیان طبرسى و مفاتیح الغیب فخر رازى.از تفاسیر فارسى در پى یافتن بهترین واژه به ترجمه تفسیر طبرى، تفسیر سور آبادى، تفسیر روح الجنان ابو الفتوح و کشف الاسرار میبدى مراجعه کردهام، به ترجمههاى معاصر نیز سرکشیدهام، ولى در موارد اختلاف سعى کردهام شیخ طوسى را حکم قرار دهم و به تفسیر تبیان مراجعه کنم.شیخ طوسى، شیخ الطایفه ابو جعفر محمد بن حسن طوسى شاگرد شیخ مفید و سید مرتضى دو تن از فقها و علما و ادباى شیعه است.او نخستین کسى است که نجف اشرف را مرکز علمى شیعه قرار داد.دو کتاب او استبصار و تهذیب از کتب اربعه شیعه است.شیخ در سال 385 متولد شده و در سال 460 در نجف وفات یافته است.تفسیر تبیان یکى از تفسیرهاى معتبر و قدیمى شیعه است.مجمع البیان طبرسى نیز از تفاسیر شیعه است که از مزایاى بسیارى برخوردار است. طبرسى، امین الاسلام در سال 548 یعنى 88 سال بعد از وفات شیخ طوسى وفات یافته است. قرآن به 35 زبان عالم ترجمه شده که در بعضى اززبانها چند ترجمه وجود دارد.از قرآن مجموعا 120 ترجمه موجود است. قرآن در سال 1543 میلادى، برابر با 950 هجرى به زبان لاتینى و بعد به زبانهاى دیگر اروپایى ترجمه شده است.
کیهان فرهنگى:اهمیت زبان عربى مخصوصا براى ما ایرانیان تا چه پایه است؟
استاد آیتى:زبان عربى زبان قرآن است، زبان ادعیهاى است که از ائمه علیهم السلام روایت شده، زبان نهج البلاغه است.علاوه بر اینها روزگارى زبان علم در سراسر جهان اسلام بوده است.بنابراین براى همه مسلمانان اهمیت دارد.هر مسلمانى هر روز اقلا هفده رکعت نماز خود را به زبان عربى مىخواند.از این گذشته بسیارى از مفردات و عبارات زبان عربى در زبان فارسى وارد شده. هر ایرانى فارسى زبان، روزانه در ضمن محاوره و گفتگو عباراتى چون ما شاء الله، ما یحتاج، مادون، مافوق، سبحان الله، نعوذ بالله، الاهم فالاهم، هل من مبارز، ظل عالى مستدام، و در تعارفات سلام علیکم، علیکم السلام، صبحکم الله بالخیر، و دهها و صدها امثال این عبارات را بر زبان مىآورد.بنابراین براى یک ایرانى درس خوانده دانستن حداقل اجمالى صرف عربى-بیشتر از نحو عربى-لازم است.صرف مربوط به مقررات کلمه مىشود، پس دانستن اوزان اسم فاعل، اسم مفعول از مجرد و مزید، اسم مکان و زمان و آلت، صیغههاى مبالغه و صفت مشبهه و همچنین دانستن اوزان مصادر مزید و مجرد براى درست تلفظ کردن آنها لازم است.زنگ اخبار است یا زنگ اخبار، آن شخص متهم است یا متهم و امثال اینها.همه اینها با دانستن صرف عربى معلوم مىشود و درست خواندن اعراب یک عبارت با دانستن نحو.در این مورد هم دانستن حروف عامل قسمتى از کار را آسان مىکند.«فى امان الله»، «على اى حال»، «ما به التفاوت»، «من البدوالى الختم».اینها عباراتى است که هر روز در زبانها مىگردد و اگر کسى تا حدودى نحو نداند ممکن است اینها را غلط تلفظ کند. پس دانستن اجمالى صرف و نحو براى همگان لازم است و اگر اینها را در دبیرستانها خوب تدریس کنند در سه سال نخست مىتوان آنها را آموخت.از قدیم هم که زبان عربى را جزء برنامه درسى دبیرستانها کردند منظور همین بود که مددى براى زبان فارسى باشد، و در سطح عالى که عربى را مىآموختهاند و مىآموزند براى این است که بتوانند فهم قرآن و حدیث کنند و کتب فقهى، اصولى، تاریخى فلسفى و امثال اینها را بخوانند. آنهایى که صرفا مىخواستهاند ادیب شوند، باز راه دیگرى مىرفتهاند تا به این مقصد دوم یعنى فهم کتب برسند.از قدیم کتابهاى دیگر متداول بوده که مجموعهاى از این کتابهاى مقدماتى در مجلدى به نام جامع المقدمات گرد آمده است.این جامع المقدمات شامل سیزده کتاب در صرف و نحو است که نویسنده یا شارح هر یک از آنها جزو علماى مبرز بودهاند.مثلا صرف میر کتابى به زبان فارسى در صرف است از مصنفات میر-یعنى سید-سید شریف على بن محمد جرجانى یا استرابادى که در سال 816 وفات کرده. کتاب دیگر تصریف است.این کتاب را عز الدین ابراهیم بن عبد الوهاب زنجانى در سال 655 نوشته و شرح آن از سعد الدین مسعود تفتازانى است که در سال 792 وفات کرده است. بعد از شرح تصریف، عوامل جرجانى و عوامل ملا محسن است.مصنف عوامل جرجانى شیخ عبد القاهر بن عبد الرحمان جرجانى است متوفى به سال 471 و مصنف عوامل ملا محسن، ملا محسن فیض است که تألیفات بسیار دارد و در سال 1091 وفات کرده، بعضى مىگویند مراد ملا محسن بن محمد طاهر قزوینى است که مرد ادیبى بوده و کتابهاى دیگرى در نحو دارد. مرحوم میرزا طاهر تنکابنى ترجیح دادهاند که این کتاب از ملا محسن بن محمد طاهر باشد او هم معاصر آخرین سلاطین صفوى است.بعد از آن کتاب انموذج تألیف جار الله زمخشرى است صاحب تفسیر بزرگ کشاف متوفى به سال 538.این کتاب را جمال الدین محمد بن عبد الغنى اردبیلى متوفى به سال 647 شرح کرده است.شرح انموذج از کتب بسیار خوب مقدماتى در نحو است بالاخره کتاب صمدیه شیخ بهاء الدین عاملى است که آن را براى برادرش یا پسر برادرش به قول مرحوم تنکابنى نوشته است.البته با پایان گرفتن صمدیه، دوره مقدمات به پایان مىرسد.اغلب این کتابها به شیوه آن نویسندگان موجز و بدون شرح و بسط است، از این رو برخى به شرح آنها پرداختهاند تا مطلب روشن شود و چون اغلب خود به زبان عربى هستند نوآموز این علم را از همان آغاز با زبان عربى آشنا مىکنند.موجز بودن عبارات و گاه پیچیده بودن آنها اگر چه کمکى به فراگرفتن صرف و نحو نمىکند، اما خود یک نوع ورزش فکرى است ولى چون بیشتر مثالها را از آیات قرآنى مىآورند محصل در ضمن با بسیارى از آیات و خصوصیات نحوى آنها آشنا مىشود. دوره بعد کتابهایى است در شرح الفیه ابن مالک- یعنى جمال الدین محمد بن مالک که در سال 672 وفات یافته او از مردم اسپانیاى اسلامى بود که بعدها به مشرق اسلامى مهاجرت کرد و در دمشق درگذشت-و شروحى که بر آن نوشتهاند مثل شرح پسرش معروف به شرح ابن ناظم و شرح سیوطى-جلال الدین ابوالفضل عبد الرحمان متوفى به سال 911 دانشمند مصرى-و شرح ابن عقیل-یعنى ابو محمد عبد الله الهاشمى از مشاهیر نحو و قاضى القضاة مصر که در سال 769 وفات کرده، او را از این جهت ابن عقیل مىگفتند که از نسل عقیل بن ابى طالب بود-البته این شرح از شرح سیوطى آسانتر است ولى شرح سیوطى متداولتر است.از کتب دیگرى که در این سلسله تدریس آن متداول است کتاب مغنى است. مغنى اللبیب عن کتب الاعاریب از ابن هشام-یعنى جمال الدین ابو محمد عبد اللّه متوفى به سال 761- است که از کتب مهم نحو است و حاوى بسیارى از آیات قرآن و اشعار و امثال عرب.اینها کتب متداول سنتى است، که در حوزهها تدریس مىشود البته کسى که تا پایان این راه برسد، در صرف و نحو زبان عربى بىنیاز مىشود.امروز هم کتابهایى در صرف و نحو به زبان عربى هست که مفصل و داراى مثالها و تمرینهاى خوب است مثل مبادى العربیه و کتابهاى غلایینى و النحو الواضح، اما آشنایى با زبان عربى تنها آشنایى با صرف و نحو آن نیست.اندوختن سرمایه لغوى است.واژههاى کتب صرف و نحو محدود است.باید متون ادبى عربى از نظم و نثر را خواند و مخصوصا آشنایى با اصطلاحات امروزى این زبان خود کارى دیگر است.مثلا ممکن است کسى تمام موارد جواز و وجوب مقدم شدن خبر بر مبتدا یا موارد نکره بودن مبتدا یا حتى قول خلیل و یونس و کسائى و سیبویه را در یک مسئله نحوى بداند یا در لغت چند واژه براى شیر همچون اسد و ضیغم و هزبر و سبع و غضنفر و لیث و امثال آن را بداند یا نام اسبهاى مسابقه اسبدوانى را که از پس هم مىآیند بشناسد و چند مقامه از مقامات حریرى و بدیع الزمان را از بر باشد ولى از خواندن یک مقاله سیاسى یا یک کتاب اجتماعى یا داستان که امروز در کشورهاى عربى به زبان عربى نوشته مىشود عاجز باشد.همانطور که اگر مثلا سعدى زنده مىشد و در مقالهاى چشمش به سازمان ملل و تک و پاتک و چند فروند کشتى یا نیروگاه برق یا بلیت هواپیما و واگون قطار مىافتاد هاج و واج مىماند.البته براى کسانى که چنان اندوختهاى دارند آشنایى با زبان، امروز کار آسانى است. اما حرف زدن به زبان عربى خود چیز دیگرى است که گویا در قدیم هم یعنى همان قرن اول و دوم و سوم هم که عربها در ایران بودهاند رواجى نیافته است.ایرانیان عربى را خوب فراگرفتند و بسیارى از نویسندگان و شاعران نامدار این زبان ایرانى هستند.مثل ابن مقفع مترجم کلیله و دمنه از پهلوى به عربى و نویسنده الادب الکبیر و الادب الصغیر، ابو نواس اهوازى، بشار بن برد طخارستانى، مهیار دیلمى، صاحب بن عباد، شمس المعالى قابوس، بدیع الزمان همدانى، ابو منصور ثعالبى نیشابورى، ابو الفرج اصفهانى صاحب اغانى ابو الفتح بستى و طغرایى صاحب لامیة العجم، خطیب تبریزى شارح معلقات و دیوان متنبى، فیروز آبادى صاحب قاموس همه ایرانى هستند و چون در آن روزگار زبان عربى زبان تدریس و تعلیم بود از دامنه کوههاى پیرنه در اسپانیا تا دره سند درس فقه و حدیث و فلسفه و طب و نجوم به این زبان تقریر مىشد کسانى که از بلاد دیگر براى شنیدن درس طب یا فلسفه ابن سینا مىآمدند هر زبانى که داشتند مىدانستند که شیخ به عربى تدریس مىکند و فارابى که از بلاد ترکستان به شام مىرفت یا غزالى که از طوس به بغداد و شام مىرفت به زبان عربى درس مىگویند از این رو این بزرگان بیشتر آثار خود را به عربى مىنوشتند زیرا خواننده بیشترى مىتوانست داشته باشد.البته گاه کسانى از بزرگان خواهش مىکردند که براى فهم آنها کتابى هم در نجوم یا فلسفه به فارسى بنویسند. ابوریحان کتاب التفهیم را براى ریحانه دختر حسین خوارزمى و به خواهش او نوشت و ابو على سینا کتاب دانشنامه علائى را براى علاء الدوله کاکویه.مسلما نوشتن کتاب در هر علمى به عربى خدمت بزرگى به زبان عربى بود، ولى زبان عربى در ایران رواج نیافت. زبان عربى زبانى بود که اهل علم و سواد آن را مىدانستند ولى خود به زبان محلى خویش سخن مىگفتند.زبان فارسى در کوفه و بصره رایجتر بود تا زبان عربى در خراسان.بزرگان ایرانى که در دستگاه عباسیان کار مىکردند مثل برامکه، افشین و طاهر در مجالس خصوصى به زبان خود حرف مىزدهاند.طبرى مىگوید در آن شب که طاهر ذوالیمینین درد مردن مىکشید، خادمى که بر در خیمه او ایستاده بود شنید که مىگفته است:«در مردن نیز مردى باید.» یکى از سرداران در قیام مختار، ابراهیم بن مالک اشتر بود که در لشکرگاه او زبان فارسى رواج داشت. گویند یکى از سران شام که به دیدار ابراهیم به لشکرگاه او رفته بود تا با او مذاکره کند از اول که وارد شد تا جایى که به خدمت ابراهیم رسید یک کلمه عربى نشنید.این نه به آن معنى بود که اینها با اسلام بد بودند، اینان خود جانبازان راه اسلام و اهل بیت بودند.نه عربها زبان خود را تحمیل مىکردند و نه زبان تحمیلپذیر است.اگر مىبینیم کشورهایى نظیر عراق یا سوریه و اردن یا مصر و شمال افریقا به عربى حرف مىزنند این کار ریشه دیرینهترى دارد.پیش از اسلام دو دولت عربى لخمى و غسانى در عراق و شام حکومت داشتهاند و بعد کوفه و بصره از مراکز مهم عربى و اسلامى شدند و در شام حکومت بنىامیه تأسیس شد و سیل مهاجران از جزیرة العرب به مصر و شمال افریقا سرازیر شد.در این زمان، زبان قبطى و بربرى داراى فرهنگى ناتوان بود و مصر هم باریکهاى بود در کنار نیل-و مدتها وقتى مىنوشتند مصر مراد شهر فسطاط بود که عمرو بن العاص بنا کرده بود و مهاجران عرب به آنجا کوچ کرده بودند-این وضع با وضع ایران با این خاک وسیع از دجله تا سند فرق مىکند اینجا داراى هزاران شهر و روستا با فاصله نه چندان کم است. مهاجران عرب در ایران هم بودند حتى اختلافات قومى هم در ایران میان عربها بود ولى مهاجران زودتر ایرانى شدند تا ایرانیان عرب، زیرا مهاجران در این سرزمین پهناور تأثیر چندانى نداشتند.این واژههاى عربى هم که در زبان فارسى آمده به وسیله نیازى است که زبان داشته مثل واژههاى دینى یا اینکه به وسیله خود ایرانیان به زبان وارد شده.بعضى از این واژهها به آن معنى که در فارسى به کار مىروند در عربى به کار نمىروند، چه در نثرهاى قدیم و چه در محاوره امروز، مثلا وقتى، از«رجع»عربى باب مفاعله مىسازیم اگر تاء آخر را تلفظ کنیم و بگوییم«مراجعت» یک معنى به دست مىآوریم و اگر بگوییم«مراجعه» معنى دیگر.که هیچ یک از اینها در عربى به این معنىها که ما به کار مىبریم نیستند.امروز هم که ما ایرانیها عربى را یاد مىگیریم بیشتر براى فهم کتب است از این رو بسیارى از عربىدانهاى ما نمىتوانند به زبان عربى حرف بزنند، شاید به این علت که احساس احتیاج هم نمىکنند.دو نفر از فضلاى عربىدان از سنخ عربىدانهاى ایرانى رفته بودند لبنان-این مطلب را از یکى از دوستان شنیدهام-آنها رفته بودند بلیت دو سره بخرند.به فروشنده گفته بودند «نحن نرید-البته بلیت را نشان داده بودند- ذورأسین»که فروشنده سر در نیاورده بود.درباره فارسىدانان بلاد دیگر هم همینطور است.شنیدهام بسیارى از شعراى فارسى زبان هند و پاکستان از جمله علامه اقبال لاهورى نمىتوانستهاند به فارسى صحبت کنند.
کیهان فرهنگى:استاد لطفا مقدارى راجع به ضرورت ترجمه و اصولا اینکه ما در شرایط حاضر باید بیشتر به ترجمه بپردازیم یا تألیف مطالبى بیان بفرمایید.
استاد آیتى:ترجمه از زبانى به زبان دیگر براى ما امرى ضرورى است.در آن سوى کشور ما جهان گستردهاى است با صدها کشور دیگر که هر یک زبان و فرهنگ خاصى دارند.همچنین:بعضى از نظر دستاوردهاى علمى از ما پیشتر هستند و بعضى در زمینههاى ادبى و هنرى کارهاى مهم کردهاند و آثارى بزرگ به وجود آوردهاند.ما هم که همه زبانها را نمىدانیم و بسیارى جز زبان فارسى نمىدانیم.آیا باید از آن همه فواید محروم بمانیم؟قطعا کسى چنین چیزى را تجویز نمىکند.مترجمان کسانى هستند که این دریچههاى بسته را مىگشایند و ما را با آثارى علمى، فلسفى و ادبى، اجتماعى که در آفاق دیگر پدید آمده آشنا مىکنند.از قدیم الایام مترجمان عامل نقل فرهنگها بودهاند. حدود هزار و چهار صد و پنجاه سال پیش کلیله و دمنه که یک کتاب بزرگ اخلاقى و اجتماعى است از زبان سانسکریت به زبان پهلوى ترجمه شد و بعد به عربى توسط ابن مقفع و سپس به فارسى توسط نصر اللّه بن عبد الحمید منشى و سپس روایت تازهاى از آن تحت نام انوار سهیلى توسط ملا حسین واعظ کاشفى به عمل آمد، به برکت اقدام آن مترجم نخستین-برزویه طبیب- و مترجمان دیگر، ما از یک اثر بزرگ بهرهمند شدیم. چرا کندى و فارابى و رازى و ابنسینا و ابوریحان در عالم اسلام ظاهر شدند؟آشنایى آنها با فلسفه ارسطو یا نوافلاطونیان به وسیله مترجمان بود از ابن مقفع که برخى کتب فلسفه و منطق را از پهلوى به عربى ترجمه کرد یا خاندانهاى بختیشوع و ماسویه جندى شاپورى و نوبخت اهوازى یا کسانى چون موسى بن خالد معروف به الترجمان، ابو زکریا یحیى بن البطریق و حنین بن اسحاق و اسحاق بن حنین، قسطا بن لوقاى بعلبکى و امثال اینها.به وسیله اینها کتابهایى چون المجسطى بطلمیوس، ایساغوجى و قاطیغوریا و بارى ارمیناس و آنالوطیقاى ارسطو و کتاب سند هند در نجوم و برخى رسائل جالینوس و کتبى در داروشناسى تحت عنوان کناش و بسیارى از کتب بقراط و بسیارى از آثار اقلیدس به عربى ترجمه شد و همین کتابها و دهها همانند اینها بعدها شرح و تهذیب شد و عصر درخشان علم و حکمت اسلامى را پدید آورد.این مترجمان حتى آثار شعرى چون ایلیاد و ادیسه هومر را یا گزیدهاى از آنها را به عربى ترجمه کردند. آنچه مترجمان را به ترجمه کتب به زبان عربى ترغیب مىکرد به وجود آمدن یک کشور وسیع اسلامى بود و محیطى که در همه جاى آن شور و شوق به آموختن و بحث و جدل بالا گرفته بود.بحث خوارج و مرجئه و معتزله و اشاعره با یکدیگر گرم شده بود، چنانکه از منقولات اخبار به استدلالهاى عقلى نیاز داشت.شناختن مواقیت براى انجام فرائض دینى و نیز تأکید قرآن کریم در باب تدبّر در خلقت آسمان و زمین، آشنایى با مباحث نجومى را ایجاب مىکرد.خلفا پزشکانى خاص داشتند که باید مراقب سلامت آنها باشند و این پزشکان براى آنکه در کار خود خطا نکنند به کتابهاى پزشکان بزرگ پیش از خود نیاز داشتند. بنابراین ترجمه یک نیاز بود و مترجمان عامل برآوردن این نیاز.شاید اگر چنان محیط مناسبى پدید نمىآمد نه مترجم به فکر ترجمه مىافتاد نه محقق به فکر تحقیق. بنابراین بذر کتابهایى چون الحاوى محمد بن زکریاى رازى، یا کتاب قانون و شفاى ابن سینا یا التفهیم و قانون مسعودى بیرونى در عصر ترجمه افشانده شده و با حقایق و معارف اسلامى آمیخته گشته و آن آثار بزرگ را به وجود آورده است. مترجمان نخستین در کار خود دقت و وسواس داشتند.امروز که اصل آثار آنها به دست آمده معلوم شده که ترجمهها در نهایت دقت بوده و هر جا که مترجم نتوانسته است مقصود نویسنده را دریابد آن را تحت اللفظى ترجمه کرده، از این جهت است که بعضى از آنها پیچیده و غامض بوده است مثلا ابن سینا کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو را بیش از چهل بار خوانده و سر در نمىآورده تا عاقبت کتاب اغراض ما بعد الطبیعه فارابى به دستش مىافتد و مشکلاتش حل مىشود. بارى نهضت علمى اروپا هم از درگاه ترجمه وارد شد، از جمله ترجمه کتب اسلامى مثل آثار حکماى اسلام به لاتین و سپس به زبانهاى دیگر.ترجمه علوم و فلسفه اسلامى به زبانهاى اروپایى در عصر ریمون رئیس اسقفان شهر طلیطه انجام گرفت.او از سال 1130 تا 1150 میلادى در این مقام بود.در آن هنگام هنوز مسلمانان و مسیحیان در اسپانیا و در کنار هم مىزیستند.ریمون مرکزى براى ترجمه علوم و فلسفه اسلامى تأسیس کرد و در آنجا بسیارى از آثار ابن سینا و فارابى ترجمه شد.آثار ابن سینا از جمله قانون از قرن سیزدهم تا هفدهم کتاب درسى دانشگاههاى اروپا بود.ابن سینا بعدها موافقان و مخالفانى پیدا کرد.از جمله مخالفان طب او دانشمندى به نام پاراسلسوس بود که چون نزاع او با مخالفانش بالا گرفت، کتاب قانون را در درگاه دانشکدهاى که تدریس مىکرد یا در میدان شهر بال آتش زد.البته این مرد نتوانست در آن شهر بماند و از آنجا به شهر دیگر گریخت. غرضم از این مطالب این بود که چطور کار از ترجمه آغاز شد و به کجا کشید.سالهاى سال ما از حیث کتب علمى به اصطلاح امروز خود کفا بودیم و تولیدکننده. عالیترین آثار علمى و ادبى و فلسفى در این سو به وجود مىآمد و در آن سو خبرى هم نبود.ولى ما همچنان سرگرم خواندن و شرح و تحشیه و تلخیص آن کتابها ماندیم و در آن سو نهضت علمى و فرهنگى صورت گرفت.این بار دیگر قانون یا حاوى یا تحفه حکیم مؤمن برآرنده نیازهاى پزشکان نبود، مجسطى و تحریر اقلیدس، همه ریاضیات نبودند.با کتابهاى آداب الحرب نمىتوانستیم لشکرکشى کنیم چرا که سلاحها دیگرگون و فنون نبرد عوض شده بود.پس بار دیگر نیاز به ترجمه پدید آمد.دار الفنون کتاب مىخواست.استادان خود مترجم هم بودند و غالبا به یکى از زبانهاى خارجه آشنا شده بودند و ترجمه مىکردند و این کار ادامه داشت تا امروز صاحب صدها جلد کتاب مفید هستیم که از زبانهاى بیگانه به فارسى ترجمه شدهاند، و این نیاز همچنان برجاست.کافى است به یک کتابخانه مهم مراجعه کرد و دید که چه کتابهاى مفیدى به زبان فارسى ترجمه شدهاند و چه کتابهاى مفیدى هست که باید به زبان فارسى ترجمه شود.
کیهان فرهنگى:استاد به نظر شما همه کتابهایى که ترجمه شدهاند بىعیباند و درست مطابق متن هستند و مراد و مقصود نویسنده اصلى را بخوبى و درست براى خواننده خود نقل کردهاند؟
استاد آیتى:مسلما همه چنین نیستند.سخنى است از یک مترجم قدیمى به نام ابو زکریا یحیى بن عدى در آغاز ترجمه کتاب سوفسطیقاى او:«مترجم نیازمند است تا آنچه را به زبان خود ترجمه مىکند آنچنان نیکو دریافته باشد که تصور او از متن درست مانند تصور نویسنده اصلى باشد.براى درک این مقصود باید به دو زبان، یکى از زبانى که از آن ترجمه مىکند و دیگر زبانى که به آن ترجمه مىکند نیک آگاه باشد.»این اصل پس از هزار سال هنوز هم معتبر است.به صرف دانستن یک زبان نمىتوان دست به ترجمه زد.براى ترجمه کتابهاى علمى باید مترجم از آن علم خوب آگاه باشد یعنى یک کتاب در ریاضیات یا طب یا فلسفه را باید کسى که در ریاضى و طب و فلسفه اطلاع داشته باشد ترجمه کند، تا ابتدا معنى را خود دریابد سپس به دیگرى منتقل کند.در ترجمه کتابهایى در زمینه شعر و داستان کار از این هم مشکلتر است، زیرا تعداد واژههایى که در کتب علمى به کار مىرود محدود است ولى در شعر و داستان بسیار است. وقتى یک شعر به فارسى ترجمه مىشود باید مقدارى، لااقل مقدارى از سبک و زیبایى کلام شاعر به زبان دیگر منتقل گردد، البته مىگویند ترجمه شعر نسبت به اصل آن مثل پشت قالى است نسبت به روى آن، اما بعضى شعرها ترجمهناپذیرند.مثلا در این غزل حافظ بیت اول را مىشود به زبان دیگر ترجمه کرد در حالى که اگر مترجم حق مطلب را ادا کند چیز زیادى از لطافت آن جز وزنش فوت نخواهد شد. نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ولى بیت بعد این جور نیست: ارغوان جام عقیقى به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد یا این بیت: یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدى در میان من و لعل تو حکایتها بود که ترجمه آن چیز خشک و خنکى خواهد شد. البته آنهایى که زبان اصلى را خوب نمىدانند دچار لغزشهایى خواهند شد. من از مجله کوچکى به نام انتقاد کتاب که در سال 1334 منتشر مىشد این جملههاى غلط و درست آنها را که منتقدین از بعضى کتابها بیرون کشیده بودند نقل مىکنم تا معلوم شود گاه در ترجمه چه چیز به چه چیز بدل مىشود. مترجم نوشته است اندکى زودتر آنها را بارگیرى کنید. که باید ترجمه مىکرد:اندکى زودتر بارشان را خالى کنید. مترجم مىگوید:دو درخت انار در فرانسه خشک مىشدند. که باید مىگفت:دو نفر سرباز به فرانسه برمىگشتند. مترجم مىگوید:بالاخره من به قدر کافى اسب دارم که باید مىگفت:جانم به لب رسیده. مترجم مىگوید:مجلات را براى شما افتخارا مىنوشتند؟ که باید مىگفت:مجلات پول مقالات شما را مىفرستند؟ مترجم مىگوید:مىبایست بگویم خیلى قارهاى است که باید مىگفت:باید بگویم خیلى اروپایى است مترجم مىگوید:افسر جوان افسار را رها کرد. که باید مىگفت:آجودان به سرعت شتافت. مترجم مىگوید:اگر همین مطلب است که تو براى من در کمپوت خودت گذاشتهاى. که باید مىگفت:اگر همین مطلب است که تو در انشاء خودت نوشتهاى مترجم مىگوید:بابا بزرگ، در آن جز آتش نمىبیند. که باید مىگفت:بابا بزرگ اصلا چیزى سرش نمىشود. مترجم مىگوید:حکم قتل تمام دایهها و پرستارها را صادر نماییم. که باید بگوید:دیگر مستخدمهاى نمىیافتیم خوب ملاحظه مىفرمایید که اینجا مترجم به رموز زبان یعنى اصطلاحات آن آشنا نیست یا اگر به کتاب لغت مراجعه مىکند به اولین معنى که براى لغت نوشتهاند بسنده مىکند. هر زبانى اصطلاحات بسیارى دارد همانطور که ما در فارسى داریم. مثلا از«دست»دهها اصطلاح داریم:دست به سرکردن، دست روى چیزى انداختن، دست از دلم بردار، دست دست کردن، دست پاچه شدن و امثال اینها.یا در مورد چشم:چشمم آب نمىخورد، چشم به راه تو هستم، چشم زدن و امثال اینها و این مترجم است که باید بداند هر اصطلاحى را به چه اصطلاحى ترجمه کند.بعضى از مترجمین ما که زبان فارسى و اصطلاحات آن را خوب مىدانند در این کار افراط مىکنند.چنانکه ترجمه آنها خود، اثر دلپذیر دیگرى است یعنى وقتى شخص ترجمه را مىخواند چهره مترجم با نویسنده در ذهنش قاطى مىشود.البته برخى اصطلاحات مخصوص زبان فارسى است مثل خود را به کوچه على چپ زدن، و با لهجه چال میدانى حرف زدن، مثل سگ حسن دله دویدن، مثل علم یزید ایستادن که در بعضى ترجمهها دیده مىشود یک نوع مسامحه و سهلانگارى است. همانطور که نویسندگان ما هر کدام براى خود سبکى دارند که بعضى از آنها کاملا مشخص است نویسندگان کشورهاى دیگر هم که ما آثار آنها را ترجمه مىکنیم هر یک داراى خصوصیت و سبکى دیگر هستند. گاهى مترجمى دهها داستان کوتاه از نویسندگان مختلف حتى در دورههاى مختلف ترجمه مىکند که همه به سبک قلم خود مترجم هستند البته این نقص مهمى است و رفع آن کار بسیار مشکلى است.همچنین است شعر.اینها که به اجمال اشاره کردم مربوط به آثار ادبى است مثل شعر و داستان.در آثار علمى مشکل بر سر یافتن واژه، مناسب است برابر واژه متن.البته در این مدت در اثر کوشش مترجمان دانشمند، معادل بسیارى از لغتها یافته شده و در کتابها به کار رفته است ولى دانشهاى نوینى است که با خود صد واژه نو حمل مىکنند و یافتن معادل این واژههاست که براى مترجم اشکال بسیار ایجاد مىکند و مترجم باید طرح و اختراع واژه کند.البته این کار بسیار دقیقى است و گاه مترجم دچار اعمال شگفتانگیز مىشود.البته این بیشتر وقتى است که چون زبان فارسى از زبانهاى هند و اروپایى است مترجم بخواهد با نظر به ریشه لاتین یا سنسکریت یا اوستایى واژهاى بسازد که گاه چیزى عجیب از آب در مىآید. در ترجمه متون تاریخى براى کسى که متنى راجع به کشورهاى اسلامى را از زبانهاى اروپایى ترجمه مىکند اگر به اعلام اشخاص و نام شهرها و نام اصلى کتابها آشنا نباشد یا به متونى که از مآخذ نویسنده است مراجعه نکند، دچار خطاهایى خواهد شد.مجید ماجد مىشود، و حلب آلپو، و حسن بن هثیم، الهازن.اردن ژردن و امثال اینها.
کیهان فرهنگى:بفرمایید فعلا جز تکمیل ترجمه العبر چه کارى در دست دارید و ضرورت ترجمه اینگونه متنها را در چه چیز و تا چه پایه مىدانید؟
استاد آیتى:کارى که در این سه چهار سال سرگرم آن هستم ترجمه تاریخ ابن خلدون یا العبر است.العبر را از این جهت براى ترجمه انتخاب کردهام که وقایع آن علاوه بر تاریخ پیش از اسلام، سراسر تاریخ جهان اسلام را دربر مىگیرد:از دره سند تا اقیانوس اطلس، آن هم تا قرن هشتم، و از این حیث بر تاریخهاى دیگر ترجیح دارد.تاریخ طبرى که البته از مراجع و منابع مهم تاریخ اسلام و ایران است وقایع را تا سال 302 دربر دارد و تاریخ ابن اثیر به نام الکامل فى التاریخ تا سال 628 را.در این دو اثر بزرگ توجه بیشتر به شرق اسلامى بوده است، و به آنچه از آن به غرب اسلامى تعبیر مىشود، یعنى مصر و افریقیه و مغرب اقصى و اندلس، یا مثل طبرى بسیار کم پرداخته شده و یا مانند ابن اثیر به اندازه ابن خلدون نپرداخته است.این امر تا حدودى یک امر طبیعى است.طبرى ایرانى است، در طبرستان در شهر آمل به دنیا آمده، در رى تحصیل کرده و بعدها به بغداد و کوفه و بصره رفته است.ابن اثیر به جزرى معروف است یعنى از مردم جزیره ابن عمر یا جزیره که در ناحیه شمال عراق بر ساحل دجله قرار دارد، آنجا که امروز کردستان مىگویند.از این دو مورخ بزرگ طبرى همه توجهش به شرق اسلامى بوده و ابن اثیر بیشتر توجهش، حال آنکه اجداد ابن خلدون از مردم اسپانیا بودهاند و بعدا در اواسط قرن هفتم به تونس مهاجرت کردهاند، از این رو سیر و سفر او بیشتر در بلاد غربى مثل شمال افریقا و اندلس و مصر بوده و در نوشتن تاریخ خود به این بخش از بلاد اسلامى هم توجه داشته به عبارت دیگر العبر کتابى است به تمام معنى بازگو کننده تاریخ سرزمینهاى اسلامى از شرق تا غرب.دیگر آنکه آن دو کتاب مهم طبرى و ابن اثیر همانند دیگر تواریخ آن اعصار بر حسب سنوات مرتب شدهاند و اگر بخواهیم یک موضوع تاریخى را از آغاز تا انجام تعقیب کنیم باید در چند جاى کتاب و در چند جلد آن جستجو کنیم، حال آنکه تاریخ العبر از حیث تنظیم مطالب به شیوه امروز تاریخنگارى نزدیکتر است و خواننده زودتر به همه مطالب در یک موضوع دسترسى پیدا مىکند.من العبر را با توجه به این مزایا انتخاب کردهام، اما متأسفانه مشکلات زیادى پیش آمد، هر کس هر کتابى را از متون قدیم مىخواهد ترجمه، شرح یا تلخیص کند باید صحیحترین نسخه را پیدا کند، یعنى کتابى که به روش انتقادى مطابقه و تصحیح شده باشد.البته تصحیح متون در میان دانشمندان ما متداول بوده، بعضى از این تصحیحات به دست خود مؤلف انجام مىگرفته ولى عمومیت نداشته.بعد از پیدا شدن صنعت چاپ و نشر سریع کتب، برخى متون قدیم چاپ شدند در حالى که حاوى غلطها و زیادتها و نقصانهایى بودند.امروز نسخه چاپى اینگونه کتابها در عربى و فارسى کم نیستند، اعم از متون تاریخى، دواوین شعرا، کتب علمى و فلسفى یا اصولى و فقهى.آنها که کتابها را براى چاپ رونویسى مىکردند، کمتر اتفاق مىافتاد به نسخه خط مؤلف یا مصنف دسترسى پیدا کنند.یا براى یافتن آن تلاش نمایند، یا اگر به نسخه صحیح دست مىیافتند کاتب آن را درست نمىخواند و غالبا واژههاى نامأنوس را به واژههاى مأنوس در ذهن خود بدل مىکرد مثلا به جاى سجزى سنجرى مىنوشت یا به جاى بلج، بلخ یا به جاى عقه، عقبه و به جاى تغلب، ثعلب و از این قبیل. امروز سه اثر مهم تاریخى به زبان فارسى یعنى جامع التواریخ رشیدى که پر از نامهاى مغولى است و روضة الصفا و حبیب السیر گرفتار همین اغلاط است. پس تصحیح متون به سبک و شیوه خاورشناسان که از هر کتابى اگر نسخه خط مؤلف در دست نباشد، چند نسخه قدیمى و هر چه نزدیکتر به زمان مؤلف فراهم آورند و یکى را که اقدم نسخ است متن قرار دهند و ضبط دیگر نسخ را در ذیل صفحه بنویسند امرى ضرورى است.بارى تاریخ العبر نیز که در بولاق به چاپ رسیده بود گرفتار همین اغلاط شده بود، غلطهایى که در اثر بدخواندن نسخه اصلى در آن بهوجود آمده بود. چاپهایى که پس از چاپ بولاق به بازار آمد نیز همان غلطها را تکرار کرده بود.بنده مجبور شدم به منابع و مآخذى که مورد استفاده ابن خلدون بوده یا نبوده و حاوى برخى از مطالب کتاب است و به شیوه امروزى تصحیح شده مراجعه کنم و کتاب را تا آنجا که میسر بود تصحیح کنم، منابعى مانند تاریخ طبرى تصحیح دخویه و جمعى از خاورشناسان و نیز تصحیح ابوالفضل ابراهیم و تاریخ ابن اثیر به تصحیح تورنبرگ و مروج الذهب مسعودى و المختصر ابوالفداء و مرآت الزمان و تاریخ یمینى و جهانگشا و سیره جلال الدین و تلفیق الاخبار رمزى و در آنچه به بلاد مغرب و اندلس مربوط است از کتبى چون النجوم الزاهره ابن تغرى بردى و نفح الطیب مقرى و بغیة الملتمس ضبى و المقتبس ابن حیان و البیان المغرب ابن عذارى و امثال اینها. این کار از جلد اول تا چهارم که ترجمه شده میسر بود ولى جلد پنجم و ششم آن که اختصاص به تاریخ بر بر و شمال افریقا و وقایع همزمان مؤلف دارد و خود مأخذ اصلى شمرده مىشود، کار بنده نبود و نسخه مغلوط را هم نمىشود ترجمه کرد.ولى خوشبختانه این دو جلد آخر را یکى از خاورشناسان به نام بارون دوسلان تصحیح کرده و به زبان فرانسوى هم ترجمه نموده که این کتاب در الجزایر چاپ شده است.البته من هنوز به این دو جلد دسترسى پیدا نکردهام.ان شاء الله آنرا پیدا خواهم کرد و ترجمه تمام کتاب را به پایان خواهم برد.در این فاصله، دست به ترجمه اثر دیگرى زدهام.در ضمن ترجمه ابن خلدون متوجه شدم که جاى یک تاریخ مفصل راجع به اسپانیاى اسلامى در زبان فارسى خالى است و دریغ است که از هشتصد سال تاریخ اسلام در اسپانیا با چنان تأثیرى که در فرهنگ غرب داشته است، در زبان فارسى کتابى نداشته باشیم، در حالى که در زبانهاى دیگر کتابهایى مفصل در این باب نوشته شده است.براى انجام این مقصود چند جلد کتاب یکى از محققان معاصر مصر را که در این راه رنج فراوان برده-و نوشته او شاید بر نوشته کسانى از خاورشناسان مثل دوزى و لیوى پرونسال و دیگر مورخان تاریخ اسپانیا برترى داشته باشد-انتخاب کردهام که هر جلد آن مربوط به یک دوره از تاریخ اسپانیاست.جلد اول آن را که حاوى مطالبى سودمند از آغاز فتح تا پایان دولت امویان اندلس و بنى حمود است، بحمد الله به پایان آورده و تحویل ناشر دادهام و ان شاء الله بزودى منتشر خواهد شد.اکنون مشغول ترجمه جلد دوم هستم و چون نسخه صحیح دو جلد آخر العبر را به دست آوردم به اتمام آن خواهم پرداخت.
کیهان فرهنگى:در حال حاضر و در جو فرهنگى امروز جامعه ما، ضرورت ترجمه را در چه حد مىدانید و براى کدام آثار اولویت قائلید، و به نظر شما چه آثار مهم کلاسیکى در فرهنگ اسلامى هست که جاى ترجمه آنها خالى است؟
استاد آیتى:از دو جهت به این سؤال مىشود توجه کرد:یکى ترجمه آنچه جدیدا به زبانهاى دیگر نوشته شده و یکى ترجمه آنچه در قدیم نوشته شده.امروزه در دنیا هر روز در موضوعهاى مختلف صدها کتاب به زبانهاى مختلف به بازار مىآید.اگر ملتى بتواند از میان کتابها آنچه را که به دردش مىخورد به زبان خودش ترجمه کند ملت خوشبختى است که در جریان مداوم تحقیقات و اکتشافات یا به عبارت دیگر در جریان سیر فرهنگ جهان است.البته چنین چیزى با تمام ابعادش براى ما میسر نیست ولى اگر هر صاحب صناعت و فنى بهترین اثر در همان صناعت و فن را بیابد و به زبان فارسى برگرداند مسلما ذخایر علمى ما هر سال بیش از سال پیش غنى و غنىتر خواهد شد. اما در اینجا سخن از فرهنگ اسلامى است.این رشته هم شامل دو قسم کتاب است، کتابهاى قدیم و کتابهایى که محققان معاصر به زبانهاى دیگر نوشتهاند. البته عرایض من مربوط به آثارى است که خود با آنها سر و کار دارم.در میان آثار متقدمین، آثار مهمى در فلسفه و تاریخ و تفسیر وجود دارد که اغلب به زبان عربى است.اگر امهات این آثار به زبان فارسى ترجمه شود خدمتى است به نسل حاضر و نسل آینده.مثلا در فلسفه سه کتاب مهم داریم که عبارتند از:شفا و حکمت الاشراق و اسفار اربعه.این کتابها را سه تن از اقطاب فلسفه اسلامى یعنى ابن سینا و شیخ اشراق و صدر المتألهین شیرازى نوشتهاند، مخصوصا دو کتاب نخستین چنانکه شیوه اینگونه کتب است به سبب ایجاز یا پیچیده شدن در اصطلاحات، به صورت الغاز و رموز درآمدهاند، باید آنها را از استادى شنید که آن استاد نیز از استاد خود شنیده باشد الخ.این سه کتاب باید به فارسى روان، به گونهاى که لااقل یک فرد درس خوانده فارسى زبان که فلسفه کانت و دکارت و اسپینوزا و هگل را که فروغى در سیر حکمت در اروپا نوشته مىفهمد بتواند دریابد-نه آن گونه که در ترجمه فقط روابط کلمات مانند از، به، را، باشد، و است فارسى باشد و باقى عین همان اصطلاحات متن.مراد بنده این است که مترجم خود جوهر مطلب را بخوبى دریابد-و با بیانى رسا و شیوا به فارسى درآورد.بر آن سه کتاب یک کتاب دیگر یعنى رسائل اخوان الصفا را نیز که خود یک دائرة المعارف فلسفى است-و برعکس دیگر کتابهاى فلسفى، زبانى شیرین و ساده دارد-مىافزایم.این پیشنهاد از این روست که بعید به نظر مىرسد استادانى که امروز حامل این علماند و بحمد الله در قید حیاتاند، توانسته باشند یا بتوانند شاگردانى که در آینده همانند خود ایشان باشند تربیت کنند. در جهت تفسیر قرآن امروز تفسیرهاى معتبرى به زبان فارسى داریم مثل تفسیر ابو الفتوح رازى، کشف الاسرار میبدى و تفسیر المیزان و تفسیر نمونه و همچنین در باب تفاسیر نهج البلاغه.ولى بنده تصحیح مجدد و ترجمه تفسیر تبیان شیخ طوسى را که سابقه هزار ساله دارد، آرزومندم. در زمینه تاریخ چند کتاب مهم به زبان عربى داریم. تاریخ طبرى، الکامل ابن اثیر و تجارب الامم ابن مسکویه.تاریخ طبرى را مرحوم پاینده ترجمه کردهاند. بعضى ایراد مىگیرند که سلسله راویان را حذف کرده و بعضى اشعار را که حاوى مطالب تاریخى بوده ترجمه نکرده است.البته، از آنجا که تاریخ طبرى از منابع قدیمى و اصیل تاریخ اسلام و ایران است، ذکر سلسله روات لازم بود تا معلوم شود که منشأ اقوال چه بوده است ولى فرضا هم که سلسله راویان را مىآورد براى نود درصد خوانندگان جز آنکه رشته مطلب را پى در پى ببرد ثمر دیگرى نداشت، آن ده درصد هم که مىخواهند صحت و سقم روایات را از روى ثقه بودن و غیر ثقه بودن راویان حدس بزنند، اگر از عهده چنین کارى برمىآیند بطور قطع از متن عربى تاریخ مىتوانند استفاده کنند.مزیت این ترجمه این است که مترجم آن خود یک نویسنده بود و مترجم باید نویسنده باشد.از نظر علمى نمىدانم چیزى به نام قریحه مورد قبول است یا نه ولى به تجربه دریافتهام که چیزى به نام قریحه وجود دارد، مترجم باید داراى قریحه نویسندگى باشد. پس با تهیه یک فهرست اعلام که از ضروریات هر کتاب تاریخ است و تجدید نظر در عبارات و مطابقه آنها با متن و ترجمه اشعار، ترجمه تاریخ طبرى کامل خواهد شد.تاریخ ابن اثیر را هم که از منابع مهم تاریخى است مرحوم خلیلى قسمت اعظم آن را ترجمه کردهاند و چند جلد آنرا هم بعضى دوستان فاضل ایشان ترجمه نمودهاند.متأسفانه چاپ آن بسیار بد و پر از غلطهاى مطبعى است.مسلما مىتوان از آن چاپ منقحى تهیه کرد.ترجمه کتاب تجارب الامم و تصحیح متن آن هم پایان پذیرفته و شاید بزودى منتشر شود. همچنین کتابهایى چون اغانى ابو الفرج اصفهانى و معجم البلدان یاقوت حموى و نزهة المشتاق ادریسى لازم است به زبان فارسى ترجمه شود.در ضمن آن سه کتاب هم که یاد کردم یعنى جامع التواریخ رشیدى و روضة الصفا و حبیب السیر هم به شیوه امروزى تصحیح و تجدید چاپ شود.اما بحث درباره کتابهایى را که در قرون معاصر درباره فرهنگ اسلامى به زبانهاى دیگر نوشته شده و ترجمه آنها ضرورى است به متخصصان آن وامىگذارم.
کیهان فرهنگى:از اینکه دعوت ما را براى این گفتگو پذیرفتید، از شما سپاسگزاریم.
|
|
مقایسه ترجمه آیات در دو تفسیر ابوالفتوح رازی و ترجمه تفسیر طبری
محمد مهدی ناصح
یکی از فضیلتهای زبان فارسی نسبت به دیگر زبانها این است که در پناه کلام خدای تعالی و سخن وحی از هرگونه گزند و تعرّضی در طیّ روزگار مصون و برکنار مانده است، و درعینحال این صفت و شأن و شوکت را یافته است که بتواند در نخستین سدههای نشر اسلام در جهان، کلام خدا و سخن حق را به جان بپذیرد، و همچنین در مواردی چند خود واسطه انتقال و ابلاغ مفاهیم آسمانی و قرآنی به دیگر مردم جهان شود.
متن ترجمه تفسیر طبری(6/1588-1589)
10-که آنکسها که کافر شدند آواز دهندشان دشمنی خدای عزّ و جل بزرگتر از دشمنی شما تنهای شما را چون بخوانندتان سوی گرویدن کافر شدید.
یادداشتها
(1)-به قلم جمعی از نویسندگان و علمای قرن چهارم هجری، ترجمه تفسیر طبری، تصحیح، حبیب یغمائی، 7 ج، انتشارات توس، تهران، 1356، ج 5 و 6. (2)-حسین بن علیّ بن محمّد بن احمد الخزاعی النیشابوری، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، «مشهور به تفسیر ابو الفتوح رازی»، به تصحیح دکتر محمّد جعفر یاحقّی-دکتر محمّد مهدی ناصح، انتشارات بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، ج 16، بهمنماه سال 1365؛ج 17، اردیبهشتماه سال 1366. (3)-علی اردلان جوان، فهرست کتب خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی، انتشارات آستان قدس رضوی، «12»چاپ دوم، سال 1365، ج 1، ص 507. (4)-ترجمه قرآن ری، به اهتمام دکتر محمّد جعفر یاحقّی، انتشارات بنیاد فرهنگی رواقی، تهران 1363. (5)-متنی پارسی از قرن چهارم هجری، «معرفّی قرآن خطّی مترجم شماره 4»آستان قدس رضوی، به کوشش دکتر احمد علی رجائی، انتشارات سازمان امور فرهنگی و کتابخانههای آستان قدس رضوی، بیتا. |
|
قرآن به زباني ساده
گفت و گو با مسعود رياعي- مترجم قرآن کريم
مسعود رياعي که اخيرا ترجمه جديدي از قرآن را منتشر کرده است يکي از قرآن پژوهاني است که سعي نموده قرآن را به زباني ساده و همه فهم ترجمه کند. وي در گفت وگو با خبرگزاري "مهر" گفت: قرآن "کتاب الناس" است پس بايد ترجمه اي از آن ارائه شود که همه مردم بتوانند به اندازه فهم خود از آن استفاده کنند. |
|
نقدى بر ترجمه خانم دكتر صفارزاده از قرآن مجيد
مسعود انصاري
مقدمه
خداوند بزرگ را به شكرانه آن كه بشر را به «قرآن كريم» و «رسولِ عظيم» نواخت سپاسگزارم و بر پيامبر رحمت و آل و اصحابِ او درود بيكران مىفرستم.
1. نثر پارسى
در آغاز بايد بر اين نكته تأكيد بگذارم كه اصولاً متنِ ترجمه شده، يك متن پيرو است، با اين بيان كه مترجم مىبايد ابتدا متن مبدأ را دريافته و در پديد آوردن متن مقصد به چهارچوب كلّى آن پايبند باشد. به عنوان نمونه يك متن ادبى را نمىبايد كوچه ـ بازارى، روزنامهاى يا به نثر معمول ترجمه كرد؛ چنان كه يك متن محض فلسفى را نيز نمىتوان در قالب نثر رايج در ادبيات داستانى درآورد. حتى مترجمان متون مقدس در غرب نيز بر اين باورند كه در ترجمه تورات مىبايد به غناى ادبى و ارزش زبانى متن اصلى توجه داشت. اين قضيه امروزه آن قدر مبرهن و روشن است كه هرگونه سخنى درباره آن از مصاديق توضيح واضحات است. قرآن كريم نيز بىترديد برخوردار از زبانِ ويژهاى است كه عالمانِ بلاغت طىّ ساليان دراز به تفصيل درباره آن سخن گفتهاند. امّا در اين ميان نبايد فراموش كرد كه قلمِ خاكى و يا به قول مولانا «طبع خاك آلودِ» بشر، هرگز به پاى روح افلاكىِ كلام حق نمىرسد و نخواهد رسيد. از اين روى از انواع چارهانديشىهاى ممكن، تا يافتن چاره(هاى) بهتر، به عنوان يك شيوه (و نه آخرين و نه تنها و نه بهترين شيوه)، به اين نتيجه رسيدهايم كه دستِكم مىتوان به جاى زيبايى به مفهوم قرآنى آن، كه رمز اعجاز است، شيوايى را جايگزين كرد و در اين راه براى رعايت حالِ مخاطبان كه عموم مردمند، نبايد عنانِ خامه را چنان رها كرد كه ارزش واقعىِ متنِ مبدأ در حاشيه قرار گيرد و يا بر اعتبار حقيقى آن در نظر خواننده خدشهاى وارد شود كه مع الأسف اين كاستى در ترجمه خانم صفارزاده به چشم مىخورد، زيرا از يك سوى در كليت اثر هيچگونه انسجام ديده نمىشود، و از ديگر سوى تكواژگان و عبارات فارسى از ارزش نوشتارى قابل توجهى برخوردار نيستند، كه براى معلوم داشتن اين حقيقت و مستند ساختنِ آن به نثرِ ترجمه، نمونههايى از آن ذكر مىشود و علاقهمندان مىتوانند با عنايت به ضوابط پيشگفته دنباله بحث را خود در ترجمه ملاحظه كنند.
2. برابرگزينى / معادليابى
با بررسى اين ترجمه به اين نتيجه مىرسيم كه مترجم محترم در معادلگزينى تك واژگان بهويژه نامهاى نيكوى خداوند كه مورد ادعاى ايشان بوده، دقت كافى نكردهاند. اين امر طبعا ناشى از اين است كه ايشان به پندارهاى ذهنى و دانستههاى شخصى خود اعتماد داشته و به تفاسير و واژهنامههاى قرآنى كه معانىِ مفردات الفاظ قرآن را با ژرفكاوى هرچه بيشتر بيان داشتهاند مراجعه لازم نكردهاند؛ ضمن آن كه بسيارى از تك واژهها كه نياز مبرم به ترجمه داشتهاند، ترجمه نشده و عينا به كار رفتهاند. در هر صورت فهرستى از واژههاى كليدى و غير كليدى برخى از آيات قرآن كريم كه در اين ترجمه به نادرست وارد شده، براى ملاحظه و داورى خوانندگان فارسى زبان عرضه مىگردد.
3. تركيب عبارات و ساختار نحوى
اين ترجمه از حيث رعايت تركيب عبارات و ساختار نحوى متن نيز وضعى مخدوش دارد و كمتر آيهاى است كه در آن ساختارها در هم نشكسته و مترجم فارغ البال از رعايت تركيب عبارات ترجمهاى كاملاً آزاد ارائه نداده باشد. منظور آن نيست كه بايد در ترجمه متن مقدس كاملاً از نص عربى گرته بردارى شود، بلكه مراد آن است كه در مواردى كه ساختار نحوى معناى خاصى را افاده مىكند كه در فرض ديگرى آن معنى مستفاد نمىشود، بايد ترجمه به نحوى انجام پذيرد كه غرض خداوند، چنان كه شايسته است، در ترجمه نيز جلوهگر شود، در غير اين صورت معانى به درستى منتقل نمىشوند. براى آن كه معلوم شود كه در سراسر ترجمه تا چه حد به اين مهم توجه شده، از پراكندهگويى صرف نظر مىكنيم و تنها اشتباهات نحوى سوره زمر را به تفصيل مورد بررسى قرار مىدهيم.
4. اشكالات زبانى (صرف و اشتقاق)
يكى ديگر از اشكالات اين ترجمه، بىتوجهى به ساختار تك واژگان و مصادر اشتقاق آنهاست. به عنوان مثال، در بسيارى از موارد به لازم و متعدى بودن افعال و يا معلوم و مجهول بودن آنها توجه كافى نشده است. براى بيانِ مصاديق اين گونه لغزشها نگاهى گذرا به ترجمه پارهاى تك واژگان روشنگر خواهد بود:
5. فهمِ نادرست مفاهيم
آنچه در ترجمه يك متن به ويژه متن مقدسى چون قرآن كريم مهم است اين است كه معانى از مقاصد اصلى خود منحرف نشوند و به درستى و با دقت هر چه تمامتر منعكس گردند؛ در غير اين صورت، ترجمه ما را به مفاهيم متن اصلى منتقل نخواهد كرد. مع الاسف، در ترجمه مورد نظر بسيارى از عبارات به طور نادرست فهم و منعكس شدهاند كه هرگز قابل اغماض نيست. ما در اين بخش از مقال به پارهاى از اين موارد و تنها در يكصد آيه آغازين سوره بقره اشارتى خواهيم داشت.
6. منصوبات قرآنى
مراد از منصوبات قرآنى در اين جا آن دسته از تركيبات است كه نقش منصوب نحوى دارند، مانند حال، مفعول مطلق، تميز و غيره، كه به عنوان نمونه به توضيحى درباره حال و مفعول مطلق مىپردازيم:
الف. حال
مترجم، در بسيارى از موارد به نقش واژگان و يا عباراتى كه در آيات قرآنى حال را افاده مىكنند توجه نكرده و اين نقش را در ترجمه منعكس نساختهاند. ما در اينجا مواردى را به عنوان مثال مىآوريم:
ب. مفعول مطلق
1) تعبير «وَعدَ اللّه» چهار بار در قرآن كريم با نصبِ «وعد» آمده است كه مترجم محترم در هيچ يك از موارد به نقش نحوىِ آن توجه نكردهاند؛ چنان كه در ترجمه عبارتِ «وعدَ اللّهِ حقّا» [نساء، 122] آوردهاند: «همانا وعده خداوند حقّ است». به نظر مىرسد، اين ترجمه برگردانى از عبارتِ فرضىِ «إنّ وَعدَ اللّهِ حقٌّ» باشد، در صورتى كه مفسّران و نحويان بر اين باورند كه در اين عبارت قرآنى، هر يك از دو واژه «وعدَ» و «حقّا» مفعول مطلق (تأكيد) براى فعل محذوف هستند، يعنى: «وَعَدهم وعدا و احقّهم حقّا». حتى اگر هم براى «حقّا» نقش ديگرى قائل شويم، چنان كه برخى ديگر از مفسّران بر اين عقيدهاند، بازهم ترجمه مزبور مفهوم مورد نظر را نمىرساند. ترجمه درست عبارت چنين است: «خداوند آنان را به وعدهاى راستين وعده داده است» (نيز يونس، 4؛ روم، 6؛ لقمان، 9؛ زمر، 20).
7. محذوفات
در اين ترجمه، در موارد گوناگون، الفاظ و عباراتى از قلم افتاده و ترجمه نشدهاند. براى مثال، به ذكر مواردى از سوره بقره بسنده مىكنيم: |
|
سيرى در ترجمه سيد حسن ابطحى
عبدالوهاب طالقانى
در شمارههاى 17، 19 و 20 مجله وزين ترجمان وحى، سه مقاله از اين جانب تحت عنوان «ضرورت تحولى فراگير در ترجمه قرآن كريم» به چاپ رسيد. در آن سه مقاله نكاتى را درباره شرايط ترجمهاى مطلوب از قرآن كريم با ذكر نمونههايى از ترجمه آيات آورده بودم. اينك در اين مقاله برخى از شرايط اساسى ترجمه قرآن كريم را به طور خلاصه و دستهبندى شده ارائه مىدهم و براى هر كدام، از ترجمه آقاى سيد حسن ابطحى، نمونهاى تقديم مىكنم. انتظار مىرود ايشان ترجمه خود را با ترجمههاى پيشنهادى ساير مترجمان ارجمند مقايسه كنند و هر كدام را بهتر يافتند، انتخاب نمايند.
پی نوشت ها:
[1]. مفردات راغب: اشباه و اقران، كشاف زمخشرى: اصنافاً من الكفار. [2]. احياء منصوب بانّه مفعول قوله كفاتاً، معناه ان يكفت احياء و امواتاً، فعلى هذا يكون كفاتاً مصدراً، و ان جعلته جمع كفت فيكون العامل فى احياء معناه، و التقدير واعية احياء او تعى احياء طبرسى، مجمع البيان، ج 10، ص 631. [3]. الميزان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 222. |
|
نگاهي ديگر به ترجمه قرآن استاد فولادوند
مجيد فلاحپور عضو هيأت علمي دانشگاه امام حسين (ع)
چكيده
در طي عمر دراز دامن ترجمه قرآن كريم، ترجمههاي زيادي به رشته تحرير درآمده كه در برخي صحت و دقت موردنظر بوده و در برخي شيوايي و رواني غلبه داشته است. در شماري از آنها نيز به حق، هم صحت و هم شيوايي، هر دو با هم وجهه همت بوده است.
مقدمه
ترجمه بيغلط قرآن كريم آرزويي دوردست و ديرياب و بلكه دستنايافتني است كه فارسيزبانانِ عاشقِ قرآن با بيش از هزار سال سابقه پرداختن به ترجمه قرآن، همچنان آن را در سر ميپرورانند. گو اينكه هيچيك از مترجمانِ پيشين و پسين، ادعايِ دست يافتن به چنين امري را نداشتهاند، در عين حال در نتيجه همتهاي والا و تلاشهاي بيدريغ اين بزرگان، قطعا ترجمههاي كمغلطتري تهيه شده است؛ به گونهاي كه ميتوان گفت با تلاشهاي جديتر و كوششهاي جمعي هر چه بيشتر به اين آرزوي بعيدالمنال نزديك و نزديكتر ميشويم كه برخي رؤياها صادقانه1 است.
جزء هفدهم ـ سوره انبياء
1ـ در ترجمه «بسم الله الرحمن الرحيم» آوردهاند: به نام خداوند رحمتگر مهربان.
پی نوشتها:
1ـ نگاه كنيد به فصلنامه بينات، مؤسسه فرهنگي امام رضا (ع)، شماره 3، ص 64 تا 71، رؤياي ترجمه بيغلط قرآن، بهاءالدين خرمشاهي. 2ـ قرآن مجيد، ترجمه استاد محمدمهدي فولادوند، خاتمه ترجمه، تهران، دارالقرآنالكريم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامي، چاپ سوم، دي ماه 1376. 3ـ بينات، شماره 6 مقاله «درباره آخرين ترجمههاي قرآن كريم»، دكتر سيدجلالالدين مجتبوي، ص 121. 4ـ به عنوان نمونه نگاه كنيد به بينات شماره 6 ص 142 مقاله نگاهي به ترجمه سوره حمد و بقره در ترجمه استاد فولادوند، محمدعلي سلطاني و همان، شماره 11 ص 118 مقاله نگاهي به ترجمه قرآن كريم از استاد محمدمهدي فولادوند، نوشته مسعود انصاري. 5ـ جوامعالجامع، فضل بن حسن الطبرسي، ج 1 ص 15 و 16، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول 1405 ه . ق. 6ـ الميزان، ترجمه موسوي همداني، ج 1 ص 30، قم، دفتر انتشارات اسلامي (وابسته به جامعه مدرسين) 1363. 7ـ مفردات الفاظ القرآن، الراغب الاصفهاني، ص 196، تحقيق نديم مرعشلي، مكتبةالمرتضوية، بيجا، بيتا. 8ـ فصلنامه ميراث جاويدان، شماره 24 و 23، پاييز و زمستان 1377، ص 19. 9ـ قرآن ناطق عبدالكريم بيآزار شيرازي، ج 1 ص 459، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول 1376. 10ـ ترجمه الميزان، ج 14 ص 353. 11ـ ترجمه قرآن دكتر سيد جلالالدين مجتبوي، تهران، انتشارات حكمت، چاپ اول، زمستان 1371. 12ـ ترجمه قرآن مجيد، مهدي الهي قمشهاي، تهران، انتشارات اسوه، 1369. 13ـ المعجم الوسيط، ج 2 ص 732، مجمع اللغةالعربية، افست انتشارات ناصرخسرو از چاپ قاهره، بيتا. 14ـ مفردات، ص 417. 15ـ الرائد، جبران مسعود، ج 2 ص 1172، بيروت، دارالعلم للملايين، چاپ پنجم 1986. 16ـ التبيان في تفسير القرآن، شيخ طوسي، ج 7 ص 232، بيروت، دار احياءالتراث العربي، 1382 ه .ق / 1962 م. 17ـ ترجمه قرآن، دكتر مجتبوي، ص 322. 18ـ جوامعالجامع، ج 2 ص 63. 19ـ ترجمه مجتبوي، همان صفحه. 20ـ الكشاف، جارالله زمخشري، ج 2 ص 566، بيروت، دارالفكر، 1403 ه / 1983 م. و جوامعالجامع، همان جلد ص 64. 21ـ معاني القرآن، استاد بهبودي، ص 331، تهران، نشر خانه آفتاب، چاپ اول بهار 1369. 22ـ ترجمه الميزان ج 14 ص 390 تا 392، همراه با تلخيص و دخل و تصرف جزئي. 23ـ تلخيص البيان في مجازات القرآن، سيدرضي، ص 123، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول 1407 ه . ق. 24ـ ترجمه الميزان، همان جلد ص 398. 25ـ الكشاف، ج 2 ص 572. 26ـ معجم اعراب الفاظ القرآن الكريم، هيأت مؤلفان، ص 425، افست توسط مؤسسه فرهنگي آفرينه و چكاد از روي چاپ بيروت، 1376. 27ـ التفسير الكبير ج 22 ص 174، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ سوم، بيتا. 28ـ تفسير جلالين، جلالالدين محلي و جلالالدين سيوطي ص 424، بيروت، دارالمعرفة، بيتا. 29ـ تفسير القرآن الكريم، السيد عبدالله شبّر ص 318، قم، دارالهجرة، الطبعة الثانية 1412 ه ق. 30ـ مجله ترجمان وحي، شماره 3، ص 42. 31ـ ترجمه قرآن مجيد همراه با توضيحات و واژهنامه ص 328. 32ـ التبيان في اعراب القرآن، ابي البقاء عبدالله بن الحسين العكبري ج 2 ص 209، بيروت، دارالفكر، چاپ اول 1418 ه / 1997 م. 33ـ مجمعالبيان ج 8 ـ 7 ص 91. 34ـ التفسير الكبير ج 22 ص 212. 35ـ روح المعاني، آلوسي ج 9 ص 84 بيروت، دارالفكر، 1408 ه / 1987 م. 36ـ التفسير الكبير ج 22 ص 215. 37ـ الكشاف ج 2 ص 581. 38ـ جوامع الجامع ج 2 ص 79. 39ـ معجم مفردات الفاظ القرآن ص 411. 40ـ مجمع البحرين، الشيخ فخرالدين الطريحي النجفي، قطع رحلي ص 279، تهران، كتابفروشي مصطفوي، شوال 1379 ه ق. 41ـ لسان العرب ج 11 ص 58، بيروت، دار احياءالتراث العربي، چاپ اول 1408 ه ـ 1988 م. 42ـ التبيان ج 7 ص 273. 43ـ مجمعالبيان ج 8 ـ 7 ص 96. 44ـ تفسير جلالين ص 429. 45ـ البرهان، ج 3 ص 68، بيروت، دار الهادي، چاپ چهارم 1412 ه . ق. 46ـ تفسير شبّر ص 320. 47ـ الكاشف، ج 5 ص 296، بيروت، دار العلم للملايين، چاپ سوم 1981 م. 48ـ التفسير المعين، ص 329، بيروت، دارالبلاغة، چاپ ششم 1407 ه ق. 49ـ ترجمه الميزان ج 14 ص 444. |
|
ترجمه ناصر خسرو از آيات قرآن كريم
سيد محمد عمادى حايرى
ترجمههاى كهن قرآنى و برابر نهادههاى فارسى
تا آنجا كه مىدانيم، نخستين ترجمه از قرآن كريم به زبان فارسى، از فتواى علماى فرارود ـ «از بخارا و بلخ و سمرقند و سپيجاب و فرغانه و از هر شهرى كه بود در ماوراء النهر»[1] ـ سرچشمه مىگيرد كه به استفتاى منصوربن نوح بن نصر سامانى (سلطنت 350 - 365) پاسخ گفتند و برگردانيدن تفسير طبرى به زبان پارسى را روا شمردند «و همه خطها بدادند بر ترجمه اين كتاب كه اين راه راست است».[2]
ناصر خسرو و آثار او
ابومعين ناصرخسرو قباديانى بلخى به سال 394 در قصبه قباديان از نواحى بلخ ديده به گيتى گشود. در جوانى به كسب ادب و علوم مرسوم زمانه پرداخت و به مقام دبيرى و تصدى امور ديوانى نايل آمد و در ميان اقران شهرتى يافت. در چهل و سه سالگى به «عزمِ سفرِ قبله» بلخ را ترك گفت و به سفرى دست يازيد كه هفت سال به طول انجاميد. در طىّ اين سفر، سه سال را در مصر به سر آورد و از سوى هشتمين خليفه فاطمى، المستنصر باللّه (خلافت 427 ـ 487) به مقامِ «حجت جزيره خراسان» برگزيده شد و به قصدِ تبليغ فاطميان به بلخ بازگشت. اما در آنجا با مخالفت روبهرو گرديد و به اتهام بد دينى از آنجا رانده شد و از بيمِ جان به درّه يمگان در بدخشان پناه آورد. در آنجا تبليغات وى مؤثر افتاد و مريدانى به گِرد وى فراهم شدند و فرقهاى با نام «ناصريّه» در آن نواحى پديد آمد. او در يمگان به سال 481 درگذشت و در همانجا مدفون گشت. مزار وى در يمگان در افغانستان كنونى هنوز برجاست.
ناصر خسرو و ترجمه آياتى از قرآن كريم
ناصر خسرو كتاب خدا را از برداشته، و نظم و نثر وى آكنده از استشهاد و استدلال به آيات قرآنى است. او هر چند در آثار خود به تأويل آيات مىپردازد و به پندار خويش در پىِ دستيابى به باطن آنهاست،[11] اما «باطن بدون ظاهر شريعت» را نيز به هيچ نمىگيرد و در مقامِ مقايسه، «ظاهريانِ بىباطن» را بر «باطنيانِ بىظاهر» ترجيح مىدهد، گرچه هر دو گروه را «كور و دون همت» مىخواند.[12]
پی نوشت ها:
[1]. ترجمه تفسير طبرى، ج 1، ص 6. [2]. همانجا. [3]. سواى از «ابو جعفر محمد بن جرير بن يزيد طبرى» ـ صاحب تفسير و تاريخ معروف ـ كه از اهل سنت است، دو عالم طبرى ديگر را با نام و كنيه «ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم» مىشناسيم كه بر مذهب اماميه بودهاند. يكى از آن دو به «طبرى كبير» نامبردار است كه المسترشد را نگاشته، و ديگر به «طبرى صغير» شهرت دارد كه دلائل الامامة از آنِ اوست. رك: تاريخ نگارشهاى عربى، ج 1، ص 771 ـ 772. [4]. رك: تاريخ ترجمه از عربى به فارسى، آذرتاش آذرنوش، ص 49 ـ 62. [5]. همان، ص 25. [6]. به عقيده برخى از اهل فن، اين نظر پيرامون همه ترجمههاى كهن، راست نمىآيد و اين حكم كلى بايسته تأمل و محل ترديد است. [7]. از جمله كوششهاى ارزشمند در اين حوزه، مجلدات فرهنگنامه قرآنى است كه شادروان دكتر احمدعلى رجايى بخارايى آن را بنيان نهاد و چند سال پيش تحتِ نظر دكتر محمد جعفر ياحقّى در بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى پژوهش شد و در 5 جلد انتشار يافت. [8]. رك: ذيل فرهنگهاى فارسى، على رواقى، مقدمه ـ ص «سيزده». [9]. اهميت لغتنامههاى كهن قرآن ـ همانند لسان التنزيل ـ كه برابر نهاده فارسى دارند، نيز در اين ميان آشكار است. [10]. براى استناد اين زندگىنامه مختصر، رك: دو مقاله نگارنده «فرقه ناصريه» معارف، دوره 20، شماره 1 و «در بابِ آثار ناصر خسرو» (نامه انجمن، در دستِ نشر). [11]. اصل تأويل در ميان مفسران اصحاب ما =اماميه نيز هست، اما نه به گشادگى و بىمبنايى كه در نوشتههاى متكلمان اسماعيلى ديده مىشود. [12]. رك: زادالمسافر، ناصر خسرو، ص 389. نيز گشايش و رهايش، همو، ص 65؛ عقيده ناصر خسرو را بايد در راستاى موضع رسمى اسماعيليان فاطمى ارزيابى كرد كه براى بعد ظاهرى دين به اندازه بعد باطنى آن اهميت قائل بودند، بر خلاف مكتب اسماعيلى ضد فاطمى كه به گونهاى افراطى / اباحى بر بعد باطنى دين تأكيد مىورزيد. رك: تاريخ و عقايد اسماعيليه، دكتر فرهاد دفترى، ص 267، 270 - 271. |
|
معرفى و نقد ترجمه تفسيرى فيضالاسلام از قرآن كريم
محمد على كوشا
ترجمه تفسيرى عالمِ متقى، مرحوم سيد علينقى فيض الاسلام كه عنوان ترجمه و تفسير قرآن عظيم را دارد از ترجمههاى موفق پيش از انقلاب اسلامى است كه نخست به خط زيباى نستعليق مرحوم طاهر خوشنويس در سالهاى 1347 و 1348 به صورت سه جلدى و يك جلدى در 1678 صفحه به قطع وزيرى از سوى مترجم در تيراژ بالايى در تهران انتشار يافت. چاپ جديد اين اثر بعد از انقلاب اسلامى در سال 1378 با حروفچينى جديد در تيراژ 5000 دوره از سوى انتشارات فقيه در تهران منتشر گرديده است.
نقاط قوت
از جمله موارد قوت اين ترجمه، عرضه معادلهاى مناسب براى واژههاى قرآنى در بيشتر موارد، برگرداندن درست ضماير به مرجعشان، و دقت در تركيب ادبى و نحوى آيات است كه از پايههاى اصلى فنّ ترجمه است. مترجم، جملاتى را كه بايد به تأويل مصدر برود به خوبى مورد توجه قرار داده است؛ مانند اين آيه: أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ (بقره/280) «صدقه دادن و بخشيدن براى شما بهتر است». او در همه جا كلمه «حتّى» را بر خلاف كسانى كه به «مگر» ترجمه كردهاند، به «تا» ترجمه كرده كه درست آن هم همين است؛ و نيز «حكيم» را «درستكار» ترجمه كرده كه در مورد خداوند «درستكار» يا «استواركار» بهتر و مناسبتر از كلمه «فرزانه» است. با اين همه، ترجمه «اهل كتاب» به «كتابداران» كه مكرر در ترجمه او آمده، اگرچه تعبيرى نسبتاً بديع است ولى مناسب نيست؛ چون «كتابداران» در عرف اجتماعى امروز، چيز ديگرى است كه مفهوم «اهل كتاب» را آن گونه كه در قرآن آمده است نمىرساند.
الف - حمد، 7:
صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاالضّالّينَ
ب - بقره، 2:
ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ
نقاط ضعف
1 - نخستين مورد ضعف اين ترجمه، به كارگيرى كلمات مترادف در سرتاسر اين اثر است كه در اينجا فقط به نمونههاى اندكى از آنها اشاره مىشود، از جمله:
الف - بقره، 42:
وَلا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ
ب - بقره، 47:
يا بَنى إِسرائيلَ اذْكُروا نِعْمَتِى الَّتى أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ
ج - بقره، 81:
بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصحابُ النّارِ
د - بقره، 143:
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيكُمْ شَهيداً
ه - اعراف، 107:
فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِىَ ثُعْبانٌ مُبينٌ
و- مريم، 96:
إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلوا الصّالحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحمنُ وُدًّا
ز- احقاف، 15:
وَ وَصّينَا الإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحساناً
1 - حمد، 5:
إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعينُ
2 - بقره، 21:
يا أَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ وَالَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
3 - بقره، 63:
وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوّةٍ
4 - بقره، 123:
وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً
5 - بقره، 135:
قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبراهيمَ حَنيفاً
6 - بقره، 138:
صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً
7 - بقره، 155:
وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الأموالِ وَ الأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ
8 - بقره، 256:
فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقدِ اسْتَمْسَكَ بِالعُروَةِ الْوُثْقى لاَانْفِصامَ لَها
9 - آل عمران، 7:
وَ ما يَعْلَمُ تَأويلَهُ إِلا اللّهُ وَالرّاسِخونَ فِى العِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ مايَذَّكَّرُ الاّ أولُواالألْبابِ
10 - آل عمران، 55:
إِذْ قالَ اللّهُ يا عيسى إِنّى مُتَوَفّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَىَّ
11 - آل عمران، 200:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِروا وَصابِروا وَ رابِطُوا
12 - انعام، 25:
وَجَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فى آذانِهِمْ وَقْراً
13 - انعام، 93:
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِىَ إِلَىَّ وَلَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَىْءٌ وَ مَنْ قالَ سأُنْزِلُ مِثلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ
14 - اعراف، 54 :
- ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ «پس از آن بر تخت (قدرت و توانايى خويش) آرميد».
15 - هود، 12:
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أو جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ واللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ وَكيلٌ
16 - انبياء، 95:
وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُون
17 - شعراء، 227 :
...وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ماظُلِمُوا...
18 - ص، 32:
وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُليمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ. اِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالعَشِىِّ الصّافِناتُ الْجِيادُ. فقالَ إِنّى أَحْبَبْتُ حُبَّ الخَيرِ عَنْ ذِكْرِ رَبّى حَتّى تَوارَتْ بِالحجاب. ردّوها عَلَىَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بالسّوقِ وَالأَعناقِ
19 - واقعه، 75:
فَلا أُقسِمُ بِمَواقِعِ النُّجومِ
پی نوشت ها:
[1]. مطلب مترجم را آن گونه كه خود او آورده، بدون ويرايش ذكر كردهام. فقط علامت ص و (ع) را به جاى اصل طولانى آنها قرار دادهام. [2]. تأويل، به مصداق يا مصلحت و يا حكمت امر و نهى و تهديد گفته مىشود. مثلاً مراد از «يا أَبَتِ هذا تَأويلُ رُؤياىَ» يوسف / 100 مصداق عينى رؤياى يوسف است، يا مراد از نَبِّئْنا بِتَأويله» (يوسف / 36) و «إِلاّ نَبَّأْ تُكُما بِتَأويلِهِ» يوسف / 37 باز مصداق و تعبير خواب و رؤياست. و در آيه «ذلِكَ تَأويلُ مالَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرا (كهف / 82) مصلحت و حكمت مراد است، و همچنين اين آيه: «سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَيْهِ صَبْرا» (كهف / 78) و: «هَلْ يَنْظُرُون إِلاَّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِى تَأْوِيلُهُ (اعراف / 53) كه منظور فرا رسيدن مصداق عينى و حقيقى روز جزاست. و نيز در «بَلْ كَذَّبُواْ بِمَا لَمْ يُحِيطُواْ بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ (يونس / 39) كافران، چون واقعيت و مصداق عينى روز قيامت را نديدهاند، آن را تكذيب كردند. [3]. جامع المقدمات، ج1، ص71، با تحقيق مرحوم مدرّس افغانى، چاپ هجرت، قم. [4]. محمود صافى: الجدول فى اعراب القرآن و صرفه و بيانه، دارالرشيد، دمشق ـ بيروت، چاپ سوم 1416 ه / 1995 م، ج 10، ص 35. [5]. واقعاً وضويى كه در آن به جاى شستن صورت و دستها، به ماليدن آب! بر پشت پاها و زانوها و گردنها بسنده شود، خندهدار است. سازندگان چنين احكامى چه چيزى را مىخواستهاند نتيجه بگيرند؟! |
|
بررسي و مقايسه دو ترجمه از قرآن كريم
مصطفي رضايي آملي
اول و آخر قرآن ز چه با آمد و سين يعني اندر ره دين راهبرت قرآن بس
حمد در فرهنگهاي لغت
خليل بن احمد در كتاب العين : نقيض الذم (يعني ستايش و ستودن). |
|
بررسي و طبقهبندي نقدهاي مربوط به ترجمههاي قرآن كريم به زبان فارسي
پرويز آزادي
نويسنده اين پاياننامه پس از بررسي ريشهاي واژه ترجمه و پرداختن به ابعاد مختلف معني اين واژه اينگونه بيان ميدارد كه: «از قراين و شواهد تاريخي اينچنين برميآيد كه پيشينه ترجمه قرآن به زبانهاي غيرعربي (خصوصاً فارسي) به عصر حضرت رسول(ص) برميگردد و حتي با چند سال اغماض ميتوان ترجمه قرآن را همزاد خود قرآن دانست كه شواهدي نيز بر اين امر وجود دارد. اولين نوشتههاي مكتوب از ترجمه قرآن به عصر سامانيان و سالهاي ميانه قرن چهارم هجري ميرسد و قديميترين ترجمهاي كه به دست ما رسيده، ترجمه تفسير طبري است، هرچند احتمال ميرود قديميتر از اين ترجمه نيز وجود داشته باشد».
پاورقيها:
1 - دكتر آذرتاش آذرنوش. |
|
مترجم قرآن، بي نياز از تفاسير نيست
لعيا درفشه
مسعود انصاري متولد 1345 در يكي از روستاهاي شهرستان تالش است. وي پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه به آموزش مقدمات علوم ديني، صرف، نحو، بلاغت و... پرداخت و پس از پايان تحصيلات متوسطه براي تكميل آموختههاي ديني در حوزه علميه مشغول تحصيل شد. پس از مدتي به دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي راه يافت و همزمان با تحصيلات دانشگاهي، دروس حوزوي را در زمينه فقه، كلام و تفسير فراگرفت. وي مدت 13 سال است كه بهطور جدي و پيگير مشغول پژوهشهاي قرآني است و حاصل تلاش او علاوه بر ترجمه قرآن كريم، چندين اثر قرآني و غيرقرآني است كه برخي از آثار او عبارتند از: اعجاز قرآن كريم، قاموس شگرفيهاي قرآن، ترجمه دو جلد از كتاب چهارجلدي «پژوهشهاي تاريخي در قرآن كريم»، تأليف بيش از چهارصد مقاله براي كتابهاي مرجعي چون فرهنگ آثار، دانشنامه قرآن و قرآنپژوهي و... و نيز ويرايش آثار ترجمهاي قرآن نظير ترجمه محدث دهلوي، بهاءالدين خرمشاهي و....آنچه پيش روست، حاصل گفتوگويي است با اين مترجم قرآن در زمينه ويژگيهاي ترجمه او و نيز ارزيابي برخي شيوههايي كه در يكي- دو دهه اخير در زمينه ترجمه قرآن مورد توجه مترجمان قرار گرفته است.
چطور شد كه به فكر ترجمه قرآن افتاديد و آيا اين اولين كار ترجمهاي شما بود؟
خير! من حدود 7هزار صفحه ترجمه از عربي به فارسي در زمينههاي ديني و ادبي و بويژه ترجمة مجموعه كامل جبران خليل جبران را در كارنامه خويش دارم و بهطور كلي طي سالها ترجمه، تجربههايي در اين زمينه كسب كردهام كه از جمله آنها اين بود كه جوازهاي ترجمه را طي اين مدت فرا گرفتم و دانستم كه جوازهاي ترجمه چيست. پس از آنكه ترجمه قرآن را شروع كردم، تازه متوجه شدم بايد تمام آموختهها و آزمودههايم را در مورد ترجمة قرآن كنار بگذارم، يعني تمام جوازهايي را كه شما در يك ترجمه معمولي داريد و با تكيه بر آنها ترجمه را انجام ميدهيد، بايد در ترجمه قرآن همه آنها را به دليل ويژگيهاي خاصي كه متن قرآني دارد، كنار بگذاريد. اين متن ويژگيهاي خاصي دارد كه باعث ميشود انسان در ترجمة آن دست به عصاتر راه برود و مقيدات بيشتري داشته باشد. بنابراين تجربهها و جوازهايي كه بهطور كلي در ترجمه وجود دارد، در ترجمه قرآن يا هيچ به كار نميآيد و يا كمتر مورد استفاده قرار ميگيرد.
چه ويژگيهايي باعث چنين تفاوتي شده است؟
از جمله اين ويژگيها، ويژگي قدسي بودن قرآن است كه باعث ميشود مترجم در ترجمة آن آزاد نباشد. براي مثال در يك متن ادبي اگر در جايي يك «و» به كار رفته باشد، ممكن است ما بتوانيم يك واژه يا يك حرف با معناي ديگري در ترجمة آن به كار ببريم، اما در مورد قرآن اينطور نيست. براي مثال در قرآن يك «و» وجود دارد به نام «و» صرف كه يك بار در آيه 142 سوره آلعمران آمده است و معناي خاصّ خود را افاده ميكند. خوب، مترجم قرآن ناگزير است حتي بارِ معنايي اين يك «و» را كه تنها يك بار در قرآن آمده، مراعات كند و در آن دقت كند تا آن معنايي را كه بهعنوان «و» صرف افاده ميكند، در ترجمه بگنجاند وگرنه ترجمه غلط درميآيد و مفهومش درست نخواهد بود.
اين به همان معناي اختلاف قرائتهاست؟
نه. ربطي به اختلاف قرائتها ندارد، بلكه كاملاً ادبي و زباني است. قرآن ضمن اينكه تمام ويژگيهاي يك متن زباني را بهعنوان يك متن ادبي داراست، افزون بر آن يك متن قدسي است و در برگردان يك متن قدسي اصولاً دست انسان بسته است. شما نميتوانيد آزاد ترجمه كنيد، نميتوانيد مفهوم را بگيريد و آن را منتقل كنيد و به عبارت ديگر نميتوانيد قرآن را به شكل مفهومي ترجمه كنيد، بلكه بايد واو به واو قضيه برگردانده شود. من در مؤخرهاي كه بر ترجمه قرآن نوشتهام، به چند نكته توجه دادهام: يكي اينكه ترجمه قرآن امر ناگزيري است، يعني در واقع ترجمه قرآن ممكن نيست اما ما از اين كار ناگزيريم، چون بالاخره بايد پيام قرآن رسانده شود و مردم بتوانند در حد ترجمه از آن استفاده كنند. ديگر اينكه از ترجمه فقط بايد بهعنوان ترجمه انتظار داشت، يعني شما نميتوانيد از ترجمه انتظار تفسير داشته باشيد. در قرآن عام هست، خاص هست، مطلق و مقيد و... هست كه اينها در ترجمه نميآيد؛ جاي اينها در تفسير، متون فقهي و جاهاي ديگر است. ترجمه، برگرداندن عين عبارت قرآني است. از آن گذشته جنبة قدسيِ پيام قرآن، بر دوش مترجم سنگيني ميكند. يعني شما هرچه مينويسيد، ميبينيد در مورد كلام خدا سبك است. يعني مفهوم را ميدانيد و عبارت را هم مينويسيد اما وقتي نگارش شما در برابر عبارت قرآني قرار ميگيرد، آن سستي قضيه را حس ميكنيد. بنابراين روح افلاكي نثر قرآن را نميشود با قلم خاكي برگرداند و من واقعاً حس كردهام كه چنين چيزي ممكن نيست. اما خوب، ما ناگزير از ترجمهايم.
به نظر ميرسد شما بين ترجمه و تفسير تفاوت زيادي قائل هستيد، درصورتيكه عدهاي معتقدند اين دو- ترجمه و تفسير- فرق چنداني در معنا ندارند. مرز بين اين دو از نظر شما چيست؟
اگر كسي معتقد باشد كه بين ترجمه و تفسير تفاوتي وجود ندارد، به نظر من، هم در ترجمه و هم در تفسير دقت نكرده است. ترجمه تعريف خود را دارد. وقتي بهطور مشخص از ترجمه قرآن سخن ميگوييم، اين اصطلاح دو معنا دارد: يكي در زبان عربي، كه طي دورههاي گذشته از آن به عنوان ترجمةالقرآن بحث شده به اين معنا كه ترجمه قرآن از نظر عرب چيست؟ و ديگر اينكه ترجمه قرآن از نگاه غير عرب چيست؟ عرب وقتي ميخواهد از ترجمه قرآن- نه تفسير قرآن- سخن بگويد، مرادش تبيين الفاظ است يعني روشنتر بيان كردن غرايب قرآني و آسانتر كردن دشواريها براي عموم مردم به نحوي كه قابل فهم باشد. اين را بهطور مشخص ترجمه قرآن ميگويند. اما مراد غير عرب از ترجمه قرآن برگرداندن معاني الفاظ است. من معتقدم مترجم فارسي قرآن كريم و مترجم هر زبان ديگري وظيفهاش اين است كه الفاظ و عبارات را ترجمه كند. مثالي ميزنم: ببينيد در قرآن كريم آيهاي هست كه ميفرمايد: «والمطلقات يتربّصن بانفسهنّ ثلاثة قروء»: «زنان طلاق داده شده بايد سه پاكي خويشتن را چشم به راه نگه دارند». وقتي اين الفاظ را ترجمه ميكنيم، وظيفه مترجم قرآن اين است كه مطلقات را ترجمه كند و بگويد كه مفهوم مطلقات چيست. اما وظيفه او نيست كه بگويد مثلاً مطلقات، مطلق است يا عام؟ آيا تمام مطلقهها را شامل ميشود يا مثلاً مطلقات ديگري هستند كه مستثنا شدهاند؟ پرداختن به اينها وظيفه مترجم قرآن نيست، بلكه وظيفه مفسر قرآن است و در ترجمه اصلاً جاي اين بحث نيست كه ما بخواهيم با اين تفصيل به قضايا بپردازيم.
به اين ترتيب چه تفاوتي ميان ترجمه تحتاللفظي و ترجمه معنوي ميتوان قائل شد؟
ببينيد، ترجمه تحتاللفظي بيشتر به تكواژگان تكيه دارد و از اينروي وقتي ترجمههاي قديمي را ميخوانيد ميبينيد زير هر عبارتي برابرش را نهاده است. ما الان در مرحله گذاريم و هنوز به ترجمه مفهومي به آن معناي دقيق علمي كلمه درباره قرآن نرسيدهايم. منظور من از ترجمة مفهومي، ترجمة يكجاي فرازهايي از قرآن نيست، بلكه به كارگيري مكانيزمي براي هرچه بيشتر مرتبط ساختن آيات است. من ترديدي ندارم كه ترجمه قرآن رشد خواهد كرد و ما به ترجمه مفهومي به اين مفهوم كه عرض شد، خواهيم رسيد. البته من قبول دارم كه چنين كاري بسيار دشوار است اما با رشد و روشمند شدن ترجمه من اميدوارم به آنجا برسيم كه به چنين ساز و كاري دست يابيم. اما تفاوت ترجمه تحتاللفظي با ترجمه با نثر معيار امروزي كه ما ارائه ميدهيم در اين است كه در ترجمه تحتاللفظي بيشتر به تكواژگان عنايت دارند، اما بيشترين عنايت ما به گزارهها يعني جملهها و عبارتهاست، تا عبارات، سليس ادا شوند. تلاش ما بر اين است كه با يك نثر معيار در حد مفهوم گزارهها ترجمه قرآن را در اين حدّ فعلاً متوقف بداريم؛ و اينكه در آينده چه خواهد شد و الله اعلم.
ويژگي ها و وجوه تمايز ترجمه شما در مقايسه با ترجمههاي ديگر بويژه ترجمههايي كه در يكي- دو دهه اخير شده، چيست؟
من بهرغم تمام احترامي كه براي پيشكسوتان ترجمه قرآن قائلم، معتقدم عرصه قرآني، عرصه رقابت نيست؛ عرصه همدلي و همزباني و همسخني و همكاري است. من بارها گفتهام كه ترجمه قرآن از يك شخص برنيايد و اگر انسان تقوا و اخلاق قرآني نداشته باشد، پيام قرآن را هيچ در نيافته است. ما در فرايند ترجمه قرآن از صدر اسلام تا به امروز فراز و فرودهاي بسياري داشتهايم. گاهي دقت در برابرگزينيها بالا ميرفت و گاهي در ساختارها، اما همواره اين سير تناوبي بوده است. اما من معتقدم كه ترجمه روبه رشد است و ترجمه قرآن دارد روشمند و امروزيتر ميشود. اما اينكه تفاوت ترجمه من با ترجمههاي ديگر چيست، بيشتر دوست دارم كه ديگران در اين مورد قضاوت كنند. اما به هر حال من هم رهيافتي در ترجمه قرآن داشتم و از اين رهگذر بيشتر به ساختارهاي نحوي قرآن توجه داشتهام و بهطور مشخص سعي كردم به معاني حروف با دقت توجه كنم و اگر يك حرفي معناي خاصي را افاده ميكند، آن را قطعاً در ترجمه خود بگنجانم. بهطور مشخص به معاني تمام حروفي كه در قرآن آمده توجه كردهام و كوشيدهام براي منصوبات قرآني راهحلهايي ارائه دهم. در برابرگزينيها سعي كردهام اگر تكواژگان، از معانيِ مترادفِ متعددي برخوردار باشند، پربسامدترين برابرها را انتخاب كنم. گاهي واقعاً برابرهاي فارسي آن معنا را كه الفاظ عربي ميرسانند افاده نميكنند، اما چون ناگزير از ترجمه هستيم سعي شده است به برابرهايي كه معناي بيشتري را افاده ميكند توجه شود. ترجمه قرآن را عموم مردم ميخوانند. ارائه مثلاً يك ترجمه ادبي از قرآن بياشكال است، اما اگر انسان مخاطبان خود را به درستي نشناسد و براي مثال براي عموم مردم يك ترجمه كاملاً ادبي ارائه دهد، معلوم ميشود كه مقتضاي حال را درنيافته و در گذشته نيز همينطور بوده است. اما من سعي كردم واژگاني را كه براي مردم مألوف و مأنوس باشد انتخاب كنم. اما نكته ديگري كه هنگام ترجمه برايم جالب بود، آن لرزي است كه بر جان هر مترجم قرآن ميافتد، زيرا وي عظمتِ كلام خدا را حس ميكند. تفاوت قرآن با هر كتاب ديگري در اين است كه قرآن يك فصلي دارد و آن حضور هميشگي خداوند در سراسر عبارات قرآني است، يعني شما در سراسر قرآن هر آيهاي را كه مطالعه كنيد حضور خداوند را در آن حس ميكنيد و به نظر من اين جنبه از ويژگيهاي قرآن خيلي با اهميت است و بايد به آن توجه كرد. من بهرغم تمام احترامي كه براي اديان ديگر قائلم، از منظر يك محقّق بدون تعصب عرض ميكنم كه روح حاكم بر قرآن قابل مقايسه با هيچ متن ادبي (زميني يا آسماني) نيست. شما اگر بخواهيد بهعنوان نمونه گزارههايي كه حكايت كشتي نوح و توفان در آن آمده را با اين حكايات در ديگر متون مقدس بسنجيد و اگر بخواهيم يافتههاي ديرينهشناسي را مبنا قرار دهيم- البته شأن قرآن اجل از آن است كه علم در موردش قضاوت كند و من به اين يقين دارم- اما اگر بخواهيم در يك نگرش برونديني اين نصوص را از ديدگاه ديرينهشناسي با هم مقايسه كنيم، ميبينيم سازگاري و همخواني فضاي كلي حاكم بر گزارههاي قرآني با يافتههاي علمي اصلاً قابل مقايسه با آنچه در كتابها و متون مقدس آمده، نيست. دليل آن هم اين است كه شما حضور خداوند را در تكتك آيات و عبارات قرآني حس ميكنيد و اين، كار مترجم را نه دوچندان كه صدچندان ميكند. واقعاً آدم احساس ميكند خداوند هميشه آنجاست و اگر يك ذره اشتباه يا خطا كند، خداوند ناظر و حاضر است و كسي كه ترجمه قرآن كرده باشد اگر در پايان كار نميرد، دستكم پنجاه درصد از حيات مادي و جسمي خود را از دست ميدهد.
در كار ترجمه استفاده از تفاسير تا چه حد ضرورت دارد و آيا اساساً يك مترجم ميتواند بدون مراجعه به تفاسير به كار ترجمه بپردازد؟
هر مترجمي نياز به آگاهي از پيشزمينههايي دارد، يعني نميشود همينطور قلم برداشت و هر متني را ترجمه كرد و اين قضيه در مورد ترجمه قرآن بيشتر صدق ميكند. براي مترجمي كه ميخواهد قرآن را به زبان فارسي برگرداند افزون بر توانايي در دو زبان مبدأ و مقصد، ضرورتاً پيشزمينههايي لازم است. قرآن متني است كه در خلا پديد نيامده است و اين متن در ارتباط مستقيم با واقع بوده كه بدون درك اين واقع نميتوان متن را همينطور در خلا ترجمه كرد؛ و تفسير در واقع بيان اين واقع است. من فكر ميكنم مترجم قرآن به هيچوجه بينياز از تفاسير نيست اما چون قرآن است، مبادا انسان پيشداوريهاي خود و يا مفسّران را مبناي ترجمه قرآن قرار دهد و مثلاً گرايشات كلامي، فقهي و... را بر قرآن تحميل كند. آنچه كه مبنا و ملاك است، قرآن است و ما بايد قرآن را ملاك رفتار خودمان بدانيم، نه اينكه براي فهم قرآن ملاكي از بيرون قائل باشيم. ضمن اينكه اطلاع و آگاهي و استفاده از همه اينها لازم است اما تفاسير نبايد مبنا قرار بگيرند. من حتي معتقدم نحو هم ملاك ترديدناپذير ترجمه قرآن نيست. چرا؟ براي اينكه نحو دانشي است كه در دامن قرآن پديد آمده است يعني قبل از قرآن اصلاً به اين گستردگي به نحو نپرداخته بودند. الان وقتي نحويها در يك مسأله اختلاف ميكنند، براي درستي نظرگاه خويش به قرآن استناد ميكنند، يعني قرآن به درستي بيان شده و ملاك قرآن است و نه ديدگاه نحوي سيبويه و....
اولويتهاي شما در بهرهگيري از تفاسير چه چيزهايي بودند؟
من در ترجمه قرآن از حدود هشتاد تفسير استفاده كردهام اما اجازه بدهيد درباره تفاسير قضاوتي نداشته باشم. بهطور كلي ميتوانم در اين زمينه عرض كنم كه بيشترين عنايتم به تفاسيري نظير كشاف بود كه ميتوانستند در ترجمه قرآن از لحاظ زباني براي من دستگير باشند. بهطور كلي هيچوقت غافل از اين نبودم كه تفاسير را ببينم. عادت من اين نبوده كه تفاسير را ببينم و ترجمه را ارائه دهم بلكه شيوهام آن بود كه ترجمه را ارائه دهم و بعد به تفاسير رجوع كنم تا مبادا تفاسير قضاوتي را در ذهن من ايجاد كنند كه در ترجمهام مؤثر باشند. از اينرو اگر اشتباه، خطا يا سهوي در ترجمة اوليه بهوجود ميآمد، به تمام تفاسيري كه در دسترسم بوده مراجعه و از آنها استفاده ميكردم. خوشبختانه ما از لحاظ تفسيري متون گرانسنگي را در اختيار داريم كه هر تفسيري در جاي خود جايگاه ويژه و ارزش خاص خود را دارد.
نظرتان درباره ترجمههاي پيوسته كه تفسير و يا شأن نزول آيات را بهطور مختصر در كنار آيات ميآورند چيست و چنين ترجمههايي تا چه حد ميتوانند به اصل مفاهيم قرآن وفادار بمانند؟
از ديرباز قرآن را به اجزاي كوچكتري غير از سوره و جزء و حزب تقسيم ميكردند. اگر بخواهيم مثلاً در حد ده آيه پيوستگي معنايي بين اين فرازها قائل شويم و بعد هر فرازي را ترجمه كنيم، ابتدا بايد اين را درباره سورههاي كوچكتر تجربه كنيم و ببينيم آيا در مورد سورههاي كوچكتر جواب ميدهد؟ اينكه بخواهيم فرازها را جدا كنيم، كار مشكلي است و احساس و اجتهاد من اين است كه فراتر از آيات نرويم و آيات را معنا كنيم و اگر آيات ارتباط معنايي داشته باشند، نثر را بهگونهاي انتخاب كنيم- همانطور كه در قرآن انتخاب شده- كه اين معاني را به هم مرتبط كنند و خواننده هنگامي كه يك آيه را ميخواند، حس كند اين آيه را بايد ادامه دهد چنانكه در اصل آيات هم همينطور است. اگر ما بخواهيم مرز تقسيمبندي آيات را كه در واقع توقيفي هستند برداريم، اين به نظر من كار بسيار خطرناكي است زيرا ما را هرچه بيشتر از ظاهر قرآن دور ميكند و ممكن است خداي ناكرده به تحريف مفاهيم بينجامد و فاصله گرفتن از الفاظ و ظاهر قرآن را براي ما مجاز بشمارد. انسان هر كاري كه ميكند بايد ضرورتي براي آن كار وجود داشته باشد. ما بايد ببينيم واقعاً چه ضرورتي براي اين كار وجود دارد؟ انسان همواره به دنبال نوآوري بوده اما گاهي اين نوآوريها گذراست و برخوردار از پيشزمينه تاريخي نيست. نقش تاريخي است كه يك اثر را ماندگار ميكند. براي مثال ما ميليونها بيت شعر فارسي داريم ولي هيچ بيتي براي مردم فارسيزبان ما از: «بنيآدم اعضاي يكديگرند» ملموستر و ماندگارتر نيست. چرا؟ براي اينكه شاعر در اين شعر نقش تاريخي خود را بهدرستي شناخته است. اگر كسي نقش تاريخي خود را دقيقاً بشناسد، اثري هم كه پديد ميآورد براي هميشه قابل ارزيابي خواهد بود. من نوآوريهاي ديگران را ارج مينهم اما مطمئن نيستم كه اين روش روشي باشد كه بتواند با آن نقش تاريخي و با آن شيوه مانايي و ماندگاري ادامه پيدا كند.
عدهاي معتقدند از آنجا كه براي همه خوانندگان مقدور نيست كه به تفاسير رجوع كنند، از اينرو بايد مهمترين دغدغه مترجمان ما اين باشد كه ترجمهاي ارائه دهند كه خوانندگان از مراجعه به تفاسير بينياز شوند. آيا صرف ارائه يك ترجمه خوب و به فرض بينقص، ميتواند چنين امكاني را فراهم آورد و آيا اصلاً چنين چيزي ممكن است؟
من در مؤخرهاي كه بر ترجمه قرآن نوشتم، به اين نكته اشاره كردهام كه از ترجمه بايد بهعنوان ترجمه انتظار داشت و پيش از اين نيز در سخنانم به اين موضوع اشاره كردم كه گستره تفسير و گستره ترجمه دو چيز جدا از هم هستند. ترجمه، حدّاقلِ پيام قرآن را ميرساند. براي مثال در آيهاي از قرآن آمده است: «يامعشرالجنّ و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطارالسموات و الارض فانفذوا» اي انسانها اگر ميخواهيد كه از اقطار (قطرهاي آسمان و زمين) بگذريد، بگذريد. ولي «لاتنفذون الابسلطن» از آنجا نميتوانيد بگذريد مگر با قدرت. شما مفهوم يا مصداق اين آيه را ميتوانيد در ترجمه بيان كنيد كه همين است كه اگر ميتوانيد از اقطار آسمانها و زمين بگذريد. اما تفسير ميآيد و بررسي ميكند كه آيا امكان اينكه انسان از قطرهاي آسمان بگذرد وجود دارد؟ آيا امكان كسب اين سلطه و اين قدرت كه قرآن مطرح ميكند وجود دارد؟ اين كار تفسير است، اما شما در ترجمه در چنين مواردي چهكار ميتوانيد بكنيد؟ پرداختن به جزئيات در ترجمه اصلاً امكانپذير نيست! اگر اينطور بود كه اصلاً نيازي نبود كه عربها اينهمه تفسير بنويسند. چون الفاظ قرآن در واقع الفاظ خودشان است. اينهمه تفاسير عظيم بر اساس ضرورت و نياز نوشته شدهاند. ترجمه را بايد با دقت فهميد. ترجمه يك هنر است و اين هنر را بايد درك كرد و فهميد. بهعنوان مترجم قرآن بايد بداند وظيفهاش چيست. مترجم قرآن نميتواند تماميت پيام قرآن را در ترجمه بگنجاند! اين اصلاً ممكن نيست! حداقل پيام قرآن بهعنوان يك متن ديني با ترجمه منتقل ميشود، درصورتيكه تفسير به بسط جنبههاي مختلف قضايا ميپردازد و اين دو، دو گستره متفاوت از هم دارند.
نظرتان درباره ترجمههاي دستهجمعي چيست و به نظر شما چنين روشي براي رسيدن به يك ترجمه مطلوب تا چه حد ميتواند راهگشا باشد؟
اين طرح حدود سه- چهار سالي است كه حداقل در حد يك نظريه مطرح است اما بايد گلهاي هم بكنم از اينكه كسي اين طرح را جدي نگرفت. اگر يك هزارم آن هزينهاي را كه در اين كشور براي فوتبال ميشود از لحاظ مادي و معنوي به اين قضيه اختصاص ميدادند- البته نميخواستم اين مقايسه را بكنم چون پرورش تن و پرورش روح اصلاً دو گستره جدا از هم دارند و پيام قرآن ضمن اينكه زيست انسان را به پاكي هدايت ميكند، اصل تكيهاش بر روح انسان است- به هر حال اگر اين طرح به اندازه يك باشگاه جدي گرفته ميشد، الان ما اميدوار بوديم و تلاش ميكرديم و بزرگاني جمع ميشدند و يك يا چند ترجمه را مبنا قرار ميدادند و كساني را مأمور ميكردند و هر هفته جلساتي تشكيل ميشد و نظريات مختلف در زمينه اشكالاتي كه ترجمهها دارند جمعآوري و نظرگاههاي موجود متمركز ميشد. اما متأسفانه اين طرح خيلي جدي گرفته نشد و تا به امروز هم در اين زمينه اقدام عملي نشده اما به نظر من كار بسيار بسيار مهمي است و بايد جدي گرفته شود. من معتقدم در پديدآوردن يك نثر بايد يك روح بر آن حاكم باشد و دستهجمعي نميشود يك نثر پخته پديد آورد. اما در بهسازي اين متن من معتقدم كه هرچه نظرها جمعيتر باشد، از خطا مصونتر خواهد بود. اگر آدمهايي مثل غزالي و بزرگتر از غزاليها اشتباه نكنند، اعجاز و بياشتباهي قرآن از كجا فهميده ميشود! واقعاً زمينه كار وجود دارد. در فرايند ترجمه قرآن بايد خيلي از قضايا در نظر گرفته شود. ما در رساندن پيام قرآني بايد يك متدلوژي بسيار قوي را در نظر بگيريم. خلوت انسانها بهرغم داشتن انگيزه خيلي زياد، در اختيار ما نيست، يعني در اختيار تمام كساني كه دلشان به حال معنويت ميسوزد. در ترجمه قرآن ما بايد فرايندي را به كار گيريم كه گذر از آن از يك كس ساخته نيست. جايي هست كه نياز به ادبيات داستاني است و حكايت طوري است كه انسان بايد با روح هنرمندانه بسيار ظريفي مطلب را ارائه كند. آنجا اگر كسي باشد كه به ادبيات داستاني آگاه باشد، ميتواند به اين امر كمك كند. همچنين يك يا چند نحوي بسيار ممتاز ميتوانند بسيار دستگير باشند. همينطور در صرف و اشتقاق و ديگر علومي كه پيشنياز است. چون به هر حال دانستههاي يك انسان بسيار محدود است و از يك انسان مگر چه ساخته است؟ بزرگواري ميگفت: هر كس بگويد در تمام علوم از تو باسوادترم، بدانيد كه دروغ ميگويد و هر كس بگويد در فلان علم از تو باسوادترم قطعاً راست ميگويد. دنيا دارد به سوي تخصصيتر شدن حركت ميكند و من اميدوارم انسانِ خيّري پيدا شود و مسؤوليت مادّي و معنوي ترجمه دستهجمعي قرآن را برعهده گيرد. |