بانک مقالات ترجمه قران
|
بررسی كفايت ها و كاستى هاى ترجمه استاد الهى قمشه اى رحمه الله
ماشاء الله بیات مختاری
چکیده: اين نوشتار نگاهى نقادانه به ترجمه الهى قمشه اى از قرآن دارد. نويسنده نخست به شرح زندگى مترجم مى پردازد. سپس از انواع ترجمه، شرايط مترجم و تنگناهاى ترجمه سخن مى گويد. آنگاه مزايا و امتيازات ترجمه مرحوم الهى قمشه اى را بر مى شمارد. در ادامه از نقدهايى كه بر اين ترجمه شده است، ياد مى كند و در پايان به نقد و بررسى نارسايى هاى ترجمه پرداخته و با آوردن نمونه هاى متعدد اشكالات ادبى، ويرايشى، ابهام زدايى، نقل به معنا و افتادگى ها را توضيح مى دهد. در بررسى كفايتها و قوتها، كاستىها و كمبودهاى آن ترجمه به طور خلاصه به ذكر پنج نكته مىپردازيم: 1 - نگاهى كوتاه به زندگى مترجم 2 - انواع ترجمه، شرايط مترجم و وجود دشوارى و تنگنا در ترجمه قرآن 3 - مزايا و امتيازات ترجمه استاد الهى قمشهاى 4 - سير نقدها بر آن ترجمه 5 - بررسى اجمال گونه نارسايىها و كاستىهاى آن ترجمه
1) نگاهى كوتاه به زندگى مترجم
در سال 1283 شمسى در هشتاد كيلومترى جنوب اصفهان در شهر قمشه متولد شد. دانشطلبى و كسب معرفت را در همان شهر آغازيد سپس در اصفهان كه از مركزيت علمى و نامآورى برخوردار بود اقامت گزيد و از خرمن دانش اساتيدى متعدّد از جمله سيد حسن مدرّس كه به درس او توجّه ويژهاى نشان مىداد خوشه چيد و بهره برد و در زمينههاى گوناگون از جمله فلسفه و حكمت صاحب نظرى نسبى گرديد. شهره و نامبردار بودن مردان علمى حوزه مشهد همچون حاج آقا حسين قمى و ميرزا مهدى اصفهانى مؤسس و تئورسين مكتب تفكيك و... او را به مشهد كشاند و سالها در مشهد رضوى از ستارگان و عالمان فرزانه آن سامان حريصانه علم و عرفان آموخت و آجرهاى ساختمانى شخصيت علمى و عملى خويش را ارتفاع و ارتقاء بخشيد.
2) انواع ترجمه
واژه «ترجمه» بر وزن فعلله مصدر فعل رباعى ودر لغت به معناى تبيين و ايضاح و كشف و بيان است و در اصطلاح امروز، ترجمه، برگرداندن مطلبى از زبان مبدأ به زبان مقصد است كه در آن تعدد زبان شرط است. ترجمه به سه گونه انجام مىپذيرد.
دشوارى ترجمه قرآن
كتابى كه مورد ترجمه قرار مىگيرد، هر چه علمىتر، فراگيرتر و موضوع آن حساستر و والاتر باشد، ترجمه آن هم نيازمند به دقت، ظرافت و لطافت بيشترى خواهد داشت. بر اين اساس دشوارترين ترجمه، بازگردان قرآن است؛ چون قرآن كتاب الهى و تجلى گاه مطلق او با همه اسماء و صفاتش مىباشد. امام صادقعليه السلام مىفرمايد: «لقد تجلّى اللَّه لخلقه فى كلامه و لكنّهم لا يبصرون»4 و از آنرو كه مهندسى ساختار و ريختار تك واژهها و جملات قرآن بوسيله حكيم مطلق آفرينش، بر اساس حكمت و اتقان و غنى و به عنوان معجزه ابدى خدا در بستر تاريخ سامان و تنظيم يافته است و مترجم بايد علاوه بر آشنايى به زبان مبدأ و مقصد و شناخت لغات و اصطلاحات و داشتن تخصّص در رشته مورد ترجمه و يا دست كم اطلاع از موضوع مورد ترجمه، بتواند پيامها و ويژگىهاى معنايى و محتواى آن را انتقال دهد، تا اتقان، جذابيت، لطافت، زيبايى، تأثيرگذارى، تحول آفرينى و جاودانى آن وحى نامه الهى، محفوظ بماند.
5) مزايا و ويژگىهاى ترجمه استاد الهى قمشهاى
او براى اولين بار در سال 1323 بر خلاف روش سلف از ترجمه تحتاللّفظى و همگام عدول كرد و آغازگر ترجمهاى نوين و امروزين از وحى نامه الهى در ايران شد. او سعى كرد كلام الهى را به زبان فارسى روان و شيرين و خوشخوان برگرداند.
6) سير نقدها بر آن ترجمه
اولين نكتهاى كه بايد مطرح كرد اين است كه، برخى معتقدند، ترجمه الهى قمشهاى در واقع همان ترجمه بصير الملك به علاوه نكات تفسيرى است. بصير الملك (1330-1249) از رجال فرهنگى متديّن دربار ناصرالدين شاه بوده است. آقا بزرگ تهرانى ترجمه بصير الملك را كارى در حوالى سال 1311 شمسى برشمرده است و گفته مىشود كه ترجمه بصير الملك زير نظر الهى قمشهاى نوشته و تنظيم شده است.8 استاد معرفت هم با تنظيم جدولى و داورى مختصر در ارتباط با ترجمههاى معاصر، ترجمه قمشهاى را در واقع همان ترجمه بصيرالملك به علاوه نكات تفسيرى مىدانند9. اينجانب در مخزن كتابخانه مركز فرهنگ و معارف قرآن قم به قرآنى برخورد نمودم كه پشت جلد آن بصير الملك نوشته شده ولى در داخل آن عنوان الهى قمشهاى به عنوان مترجم آمده است. به هر حال ترجمه الهى قمشهاى كه در سال 1332 به چاپ رسيد از آن تاريخ تاكنون بيشتر از يكصد بار به چاپ رسيده است و در اين مدت نقدهايى بر آن به نگارش درآمده است كه به صورت فشرده اشاره مىكنيم:
7) بررسى كوتاه نارسايىهاى ترجمه قمشهاى
ترجمه استاد الهى قمشهاى در عين اينكه پذيرفتهترين ترجمه در عصر جديد بوده است، داراى كاستيها و اشتباهات فراوانى همانند بى توجهى به ضماير، معلوم و مجهول بودن فعلها، بدخوانى كلمات، پيش داورى ذهنى نسبت به آيه، عدم رعايت نكات ادبى در ريشه يابى برخى كلمات يا اعراب جملات، نقل به معنا، افتادگى و غيره مىباشد.
1) جايگزينى ضماير غايب و مخاطب و متكلم به جاى يكديگر
الف - «كيف تكفرون باللَّه و كنتم امواتاً فاحياكم ثمّ يميتكم ثمّ يحييكم ثمّ اليه ترجعون»21 چگونه كافر مىشوند به خدا و حال آنكه مرده بوديد و خداوند شما را زنده كرد... ترجمه درست: چگونه كافر مىشويد...
2) بى توجّهى به تذكير و تأنيث
الف - «فلمّا اضاءت ما حوله...»23 اطراف خود را روشن ساخت. ترجمه درست: اطراف او را روشن ساخت. اگر ضمير «حوله» به نار و آتش كه مؤنث مجازى است بر مىگشت بايد «حولها» مىبود و حال آنكه ضمير «حوله» به شخص منافق بر مىگردد.
3) بىتوجهى به معلوم و مجهول بودن افعال
الف - «فيومئذٍ لا يعذّب عذابه احد و لا يوثق و ثاقه أحد...»26 و آن روز به مانند عذاب انسان كافر هيچ كس عذاب نكشد و آن گونه جز انسان به بند گرفتار نشود. ترجمه درست: با اينكه هر دو فعل معلوم است و «احد» فاعل است ايشان هر دو را مجهول معنا كرده و در مرجع «عذابه» و «وثاقه» دچار خطا گشته است.
4) بدخوانى كلمات
الف - «فدلّاهما بغرور...»28 پس راهنماى به فريب و دروغ كرد. ترجمه درست: پس شيطان با فريبى آن دو (آدم و حوا) را فرود آورد - از آسمان به زمين - .
5) بىتوجهى به قرائت فعلى و متواتر
الف - «و كأيّن من نبيٍ قاتل معه ربّيّون كثير...»31 چه بسيار رخ داده است كه پيغمبرى جمعيت زيادى از پيروانش در جنگ كشته شدهاند. ايشان آيه را بر مبناى «قتل» معنا كرده است. در حالى كه قرائت متواتر حفص از عاصم «قاتل» است.
6) بىتوجهى به ريزه كارىهاى آيات
الف - «اولئك مايأكلون في بطونهم الاّ النّار...»32 جز آتش جهنم نصيب آنها نباشد. در اين ترجمه به مفهوم دقيق آيه كه عبارت از تجسم مال حرام به آتش در شكم است و اينكه آنان اكنون آتش مىخورند، اشارهاى نشده است.
7) آميختگى متن و شرح
ترجمه استاد الهى قمشهاى همراه با افزودههاى تفسيرى است كه اين افزودهها نه جزو ترجمه محسوب مىگردد و نه تفسير به معناى عادى و عرفى آن است؛ زيرا به صورت مزجى است كه آن افزودهها در تار و پود هر ترجمه تنيده شده است و خواننده بايد بسيار آشنا و كارشناس در عربيت باشد تا با مقابله دقيق در هر آيهاى و بلكه در هر جملهاى بتواند آنچه را قرآنى است از آنچه افزوده مترجم است باز شناسد. ادب شرعى و علمى ايجاب مىكرد كه مترجم افزودههاى خود را داخل قلاب و يا پرانتز قرار مىدهد.
8) جابهجايى صفت و موصوف با مضاف و مضاف اليه
الف - «ذلك نتلوه عليك من الآيات و الذّكر الحكيم»35 اين سخنان كه بر تو مىخوانيم از آيات الهى و ذكر حكمتهاى خداى حكيم است. حكيم صفت ذكر است و مراد از ذكر قرآن است كه به صورت مضاف و مضاف اليه معنا شده است.
9) نقل به معنى
الف - «و إنّ منهم لفريقاً يلوون ألسنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب»36 همانا برخى از اهل كتاب قرائت كتاب آسمانى را تغيير و تبديل مىدهند تا آنكه از پيش خود خواندهاند، از كتاب خدا محسوب دارند. ترجمه درست: در ميان آنها كسانى هستند كه زبان خود را به خواندن كتاب مىچرخانند و مىپيچند كه گمان كنيد از كتاب خداست در حالى كه از كتاب خدا نيست).
10) افتادگىها
در بسيارى از موارد، از واژههاى كليدى و اساسى آيه ترجمهاى انجام نگرفته است كه دستاويز قرار دادن آن مىتواند آثار سويى در بر داشته باشد.
11) كاستى ويرايشى
با بررسى ترجمه استاد الهى قمشهاى اين نكته نيز به چشم مىخورد كه ترجمه از ويرايش بايسته برخوردار نيست و پرانتزهاى موجود در ترجمه، هيچ حساب و كتابى ندارد.
12) اجمال و تفصيل
يكى از كاستىهاى ترجمه اين است كه برخى آيات روشن توضيحات غير لازم داده شدهاند و بعكس آيات مجملى است كه نياز به توضيح دارند، كه از كنار آنها گذشته شده است.
پی نوشتها:
1 - حسن زاده آملى، حسن، نامهها، برنامهها /80. 2 - معرفت، محمدهادى، تاريخ قرآن، انتشارات سمت، 1377 ش،/ 185. 3 - همان، / 200. 4 - مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، 107/92. 5 - طالقانى، سيد عبدالوهاب، كيهان انديشه، شماره 1368 28 ش. 6 - مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، 280/2. 7 - خرمشاهى، بهاء الدين، قرآن پژوهى، مركز نشر فرهنگى مشرق، تهران/ 496. 8 - معتمدى، رسول، مجله پيام قرآن، شماره 3، سال 44 /1373. 9 - معرفت، محمدهادى، تاريخ قرآن، انتشارات سمت، 1377 ش/ 204. 10 - پاينده، ابوالقاسم، مقدمه قرآن مجيد، انتشارات جاويدان، تهران 1336. 11 - طالقانى، سيد عبدالوهاب، كيهان انديشه، شماره 1368 28 ش. 12 - حجت،هادى، عيار نقد بر ترجمان وحى، انتشارات فرهنگ گستر، تهران، 1379. 13 - همان. 14 - خرمشاهى، بهاء الدين، قرآن پژوهى، مركز نشر فرهنگى مشرق، تهران/ 456. 15 - خرمشاهى، بهاء الدين، مجله وقف ميراث جاويدان، انتشارات اوقاف و امور خيريه، تهران، شماره 1372 3 ش. 16 - انعام/ 82. 17 - نساء/ 48. 18 - بهشتى، احمد، مجله وقف ميراث جاويدان، سال دوم، شماره 1373 5 ش. 19 - احمدى، احمد، مجله بينات، شماره 1377 1 ش. 20 - ترجمان وحى، سال سوم، شماره 1378 1 ش. 21 - بقره/ 28. 22 - آل عمران/ 145. 23 - بقره/ 17. 24 - مريم/ 27. 25 - نمل/ 13. 26 - فجر/ 24. 27 - بقره/ 28. 28 - اعراف/ 22. 29 - اعراف/ 156. 30 - بقره/ 265. 31 - آل عمران/ 146. 32 - بقره/ 174. 33 - آل عمران/ 75. 34 - آل عمران/ 143. 35 - آل عمران/ 58. 36 - آل عمران/ 78. 37 - آل عمران/ 174. 38 - آل عمران/ 176. 39 - بقره/ 151. 40 - نحل/ 70. 41 - طه/ 102. 42 - يونس/ 28. |
|
عشق در عرفان اسلامی
دكتر سید یحیی یثربی
هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند***و آنكه این كار ندانست در انكار بماند
1- عشق چیست؟
موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بیكران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنانكه مولوی علیهالرحمه میگوید:
2- نقش عشق در عرفان اسلامی:
عشق در عرفان اسلامی، از جهات مختلف، به عنوان یك اصل، مورد توجه قرار میگیرد كه اهم آنها عبارتند از:
الف- نقش عشق در آفرینش:
از دیرباز میان متفكران این سوال مطرح است كه انگیزه آفرینش چیست؟ جمعی در آفرینش جهان برای خدا انگیزه و اهدافی عنوان كردهاند و جمعی داشتن غرض و انگیزه را نشان نقص و نیاز دانسته و خداوند را برتر از آن میدانند كه در آفرینش غرض و هدفی را دنبال كند.
ب- عشق در بازگشت:
عرفا عشق را در بازگشت هم مطرح میكنند، به این معنا كه این عشق از ذات حق به سراسر هستی سرایت میكند. البته عشق حق در مرحله اول به ذات خویش است و چون معلول لازم ذات علت است، پس به تبع ذات، مورد عشق و علاقه حق قرار میگیرد. پس خدا آفریدگان را دوست میدارد و از این طرف نیز هر موجودی عاشق كمال خویش است. بنابراین، در سلسله نظام هستی چنانكه در قوس نزول عشق از بالا به پایین در جریان است، از آن جهت كه هر مرتبه پایین اثر مرتبه بالاست، در قوس صعود هم هر مرتبهای از وجود، عاشق و طالب مرتبه بالاتر از خویش است چون كمال اوست، و چون بالاترین مرتبه هستی، ذات حضرت حق است پس معشوق حقیقی سلسله هستی، ذات مقدس اوست.(9) همین عشق به كمال و عشق به اصل خویش، انگیزه و محرك نیرومند همه ذرات جهان از جمله انسان به سوی حضرت حق است.
ج- عشق در پرستش:
عرفا با گروههای فكری دیگر، در روش شناخت و ابزار شناخت فرق دارند به این معنا كه در كنار عقل، بصیرت را مطرح میكنند و رسیدن به بصیرت و معرفت را نتیجه مجاهده و ریاضت میشمارند. اما در جنبه عبادت و پرستش نیز خود را از عابدان و زاهدان، در چگونگی و اهداف عبادت، جدا میدانند. اینان عابدان و زاهدان را سوداگرانی میشمارند كه عبادت را به خاطر اجر و پاداش، انجام میدهند با این تفاوت كه عابدان، هم دنیا را میخواهند و هم آخرت را و زاهدان از دنیا چشم میپوشند و تنها آخرت را میخواهند. اما عارفان، خدا را نه به خاطر دنیا و آخرت بلكه بدان جهت میپرستند كه او را دوست میدارند. چنانكه از مولای متقیان علی(ع) نقل شده كه: «ما عبدتك خوفاً من نارك و لا طمعاً فی جنتك لكن وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك.»(11)
د- عشق در رابطه با دیگران:
از آنجا كه عرفا ذات حضرت حق را معشوق حقیقی میدانند و آفرینش را جلوهگاه و مظهر آن معشوق، طبعاً همه جهان و جهانیان را دوست خواهند داشت. چنانكه سعدی میگوید:
3- نكتههایی در رابطه با عشق:
الف- سریان و عمومیت عشق:
ابنسینا عشق را یك حقیقت فراگیر نسبت به همه موجودات جهان، از جواهر و اعراض و بسائط و مركبات، میداند و عشق را بر این اساس توجیه میكند كه «خیر» معشوق بالذات است و در موجودات همین عشق ذاتی به كمال، عامل طلب كمال است پیش از یافتن كمال، و سبب حفظ آن كمال است پس از یافتن و رسیدن به آن.(14) پس همه موجودات از عشق بهرهای دارند و این عشق برای آنان ذاتی است.
ب- عشق و اختیار:
ابنسینا عشق را طوری مطرح میكند كه آزادی و ادراك را شرط نمیداند. او عشق را به طبیعی و اختیاری تقسیم میكند.(16) اما صدرالمتألهین عشق را به دور از حیات و شعور قابل تحقق نمیداند و اگر كسی كلمه عشق را در موجودات بیجان و بیشعور به كار برد، به عنوان تشبیه و مجاز خواهد بود.(17)
ج- عشق حقیقی و مجازی:
چون عشق بر اساس كمال است، پس معشوق حقیقی همان كمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق، در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به كمال آن موجود جلوهگر میشود. اما از آنجا كه هر كمالی نسبت به كمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر مرتبهای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند شد.(20)
د- غزالی و عشق:
امام محمد غزالی عشق را یك اصل اساسی میداند و تمام درجات و مقامات را یا مقدمه عشق میداند یا نتیجه آن. و عشق را مشروط به معرفت و ادراك دانسته و انگیزه عشق را چند چیز میداند كه عبارتند از: حب نفس و علاقه انسان به خویش و محبت و علاقه انسان به كسی كه به او نیكی كند و علاقه به نیكان به طور مطلق و علاقه به زیبایی به خاطر زیبایی و علاقه به موجودات مناسب و مشابه با خویش. پس انگیزه محبت این چند چیز است. سپس نتیجه میگیرد كه این انگیزهها در مورد خدا از هر محبوب و معشوق دیگری بیشتر است، پس معشوق و معبود حقیقی، ذات حضرت حق است و بس.(21)
ه- عشق و شوق و اشتیاق:
چنانكه گفتیم، عشق به كمال در موجودات یك حقیقت ذاتی و عمومی است. این كمال اگر بالقوه باشد، عشق با شوق همراه خواهد بود و اگر بالفعل بوده باشد، در آن صورت عشق بدون شوق خواهد بود. با این لحاظ در جهان ماده، كه كمال موجودات هرگز صورت فعلیت كامل پیدا نمیكند، عشقها همیشه همراه با درد و رنج عاشق خواهد شد. پس در جهان ماده عشق همیشه با درد و رنج همراه است.
و- آثار عشق مجازی:
چنانكه گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، كه نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یك امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری میتواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح میكنند:
1- عشق یك بشارت است:
از آنجا كه انسان موجودی است با تركیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود:
2- عشق به عنوان یك رهبر و راهنما:
از آنجا كه ادراكها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ كمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبهای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه میشود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی میگردد. و همینطور در مدارج و مراتب كمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و كمال مطلق نزدیكتر میشود و از این لحاظ است كه گفتهاند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»(26)
3- عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:
به اقرار همه عرفا، عشق با مشكلات و رنج و درد طاقتفرسایی همراه است كه سراپا آتش است و آتشافروز. بسا مردان كه در نیمه راه سلوك، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیدهاند. تصویری از این مشكلات را در سفر مرغان در «منطقالطیر» عطار میتوان مشاهده كرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یك تمرین برای تحمل عشق حقیقی میدانند. چنانكه اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عینالقضات میگوید:
4- عشق مجازی عامل فهم زبان عرفا:
بیتردید، عرفای اسلام برای طرح مسائل عشق حقیقی از عشق مجازی و مسائل آن بهره گرفتهاند. به تعبیر مولوی «سرّ دلبران» را در «حدیث دیگران» گفتهاند. بنابراین، عشق مجازی در فهم مسائل عشق حقیقی میتواند عامل مؤثری بوده باشد.
ز- دو مرحلهی عشق مجازی:
عشق مجازی در دو مرحلهی سیر و سلوك عرفانی مطرح میشود: یكی در آغاز سلوك و دیگری در پایان سلوك. در آغاز سلوك، چنانكه گفتیم، عشق مجازی یك بشارت و یك عامل جذبه و كشش گام به گام عاشق به سوی معشوق حقیقی است و اما در نهایت سلوك، عبارت است از عشق عارف به تمامی موجودات جهان به عنوان آثار معشوق و جلوههای معشوق. و از اینجاست كه چنین عشقی را هم برای مبتدیان جایز میدانند– كه در مبتدیان نشانه حركت و آغاز سیر و سلوك معنوی است– و هم برای كاملان– كه در كاملان هم نشانه كمال است.(29)
ح- مشروعیت عشق:
از دیرباز میان علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر وجود داشته است. جمعی آن را مذموم و ناپسند دانسته و نتیجه شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی به شمار آوردهاند و جمعی آن را ستوده و از فضایل انسانی شمردهاند. گروهی كاربرد كلمه عشق را در رابطه با خدا و خلق ممنوع دانسته و جمعی دیگر آن را، به استناد آیات و روایاتی، جایز شمردهاند.(30) ملاصدرا عشق را، از آن جهت كه در نفوس ملتهای مختلف به صورت طبیعی و فطری وجود دارد، یك امر الهی دانسته كه حتماً به خاطر مصلحتی و هدفی در وجود انسانها نهاده شده است.(31) و اما عرفا، علاوه بر تأییدات حاصل از كشف و شهود، به دلالتهایی از قرآن و حدیث هم استناد میكنند. شیخ روزبهان بقلی این نكته را گواهی بر تأیید عشق میداند كه خدای تعالی قصه یوسف و زلیخا را «احسن القصص» نامیده است.(32) پس از آن روایات متعددی را در تأیید مطلب مطرح میكند.(33)
ط- تصعید عشق:
عرفا عشق مجازی را در بدایت وسیله سیر و ترقی گام به گام میدانند و چنانكه گفتیم، مجاز را به عنوان پلی به سوی حقیقت ارزیابی میكنند. از این نكته نتیجه میگیریم كه توقف در عشق مجازی روا نبوده، بلكه عارف باید از معشوقهای مجازی دست برداشته، ابراهیموار، فریاد «لااحب الافلین» برآورد و اگر عارفی در عشق مجازی متوقف بماند، در حقیقت نوعی بیماری خواهد بود. چنانكه شمس تبریزی به اوحدالدین كرمانی كه عشق مجازی خویش را اینگونه توجیه میكرد كه: «ماه را در آب طشت میبینم»، گفت: «اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمیبینی؟»(مناقبالعارفین4/27)
ی- ذوق حضور:
چنانكه ابنفارض قصیده گرانقدر «تائیه»اش را با این نكته آغاز میكند كه: «من جام عشق را از دست چشمانم نوشیدم»(34) همه عرفا بر نقش دیدار در پیدایش عشق تأكید دارند كه به قول باباطاهر: «هرآنچه دیده بیند دل كند یاد.»
1- مكتبهای بتپرستی و مظهر پرستی
2- عرفان و تصوف.
در مورد اول انسانها چون هنوز به معشوق حقیقی دست نیافتهاند غم فراق را با توجه به مظاهر و نشانهها تسكین دادهاند كه:
ك- نكتهای از ابنعربی:
بدون شك، ابنعربی بزرگترین شخصیت عرفان اسلامی است و ابداعات و ابتكارات وی در عرفان غیرقابل تردید است. پس چه بهتر كه این مقال را با سخنی از وی به پایان بریم.
یادداشتها:
1. لغتنامه دهخدا. 2. نهایة الحكمه، مرحوم طباطبایی، ص227(مرحله11، فصل10). 3. مقدمه «اسفار» و كتاب «المبدأ و المعاد»، ص278. 4. هرچه با وهم خود، در دقیقترین معنی، تصور كنید، ساخته و پرداخته خود شماست و به خودتان بازمیگردد.(وافی فیض كاشانی، ج1، ص88) 5. زبدةالحقایق، ص67. 6. گنج نهانی بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم. 7. مقدمه یوسف و زلیخا. 8. «صحیح بخاری»، ج4، ص56، و «جامع صغیر»، ج2، ص4. 9. مراجعه شود به اسفار ملاصدرا، چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد. 10. سوره 5، آیه54: خدا ایشان را دوست میدارد و ایشان نیز خدا را. 11. وافی فیض، ج3، ص70: تو را نه از بیم دوزخ، و نه به طمع بهشت میپرستم، بلكه از آن جهت كه شایسته پرستش هستی میپرستمت. 12. تذكرةالاولیا، ج1، ص73. 13. اشعةاللمعات، ص72. 14. «رساله عشق» ابنسینا، فصل1و2. 15. «الاسفارالاربعة» چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد. 16. رساله عشق، فصل چهارم. 17. اسفار، ج7، ص152. 18. مدرك پیشین، ص153. 19. مدرك پیشین. 20. رساله عشق ابنسینا، فصل 6 و اسفار ملاصدرا، ج7، ص160 به بعد. 21. «احیاء علومالدین»، ج4، ص294 به بعد. 22. اسفار، ج7، ص150. 23. «مشارقالدّراری»، شرح تائیه ابنفارض، اثر: فرغانی، چاپ انجمن فلسفه، ص107. 24. «اشارات و تنبیهات»، نمط نهم. 25. «نان و حلوا»، اثر شیخ بهایی. 26. مجاز پلی است برای عبور به حقیقت. 27. «تمهیدات»، ص105. 28. سنایی. 29. «تاریخ تصوف»، غنی، ص585. 30. اسفار، ج7، ص171 و احیاء، ج4، ص294. 31. اسفار، ج7، ص172. 32. قرآن كریم، سوره یوسف، آیه3. 33. «عبهرالعاشقین»، ص12-8 و 22-18. 34. «سقتنی حمیا الحب راحة مقلتی»، مشارقالدراری، ص81. 35. قرآن كریم، سوره بقره، آیه260. 36. سوره اعراف، آیه143. 37. «فتوحات»، ج2، ص337 |
|
ترجمه ای جدید از قرآن کریم
سیدعلی موسوی گرمارودی
مقدمه
قرآن کریم با ترجمهی دکتر سید علی موسوی گرمارودی، همزمان با دوازدهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم به بازار عرضه شد.متن زیر بخشی از نوشتهی ایشان درباره ویژگیهای این ترجمه است که به نظر شما میرسد.امیدواریم مورد پسند دبیران محترم قرآن قرار گیرد.
ویژگیهای این ترجمه
اساس کار من در این ترجمه، کوشش برای به دست دادن برگردانی از کلام خدا بود که«وفادار زیبا»باشد (1) ؛ اکنون اگر به این هدف نرسیده باشم، گمان دارم که دست کم به ترجمهای«وفادار روان»دست یافته باشم؛گرچه به همین حد نیز ادعا ندارم. (2)
زیرنویس
(1).نگفتم«زیبای وفادار»تا توجه خوانندهی محترم را به این مطلب جلب کنم که باید دغدغهی اصلی در ترجمهی قرآن کریم، وفاداری به متن باشد. (2).ولی در ترجمهای که از«صحیفهی سجادیه»در دست دارم، کوششم آن خواهد بود که«روان وفادار»و اگر خداوند توفیق دهد«زیبای وفادار»باشد.ان شاء الله. (3).در نثر معیار، اندکی باستان گرایی خود به خود وجود دارد.من اندکی بیشتر از آنچه در آن هست، به کار بردهام. (4).مثل قرآن قدس به تصحیح دکتر رواقی و بخشی از تفسیری کهن به پارسی به تصحیح دکتر سید مرتضی آیة الله زادهی شیرازی و... (5).«باز نمود»که یکی از مترجمان ارجمند در ترجمهی خود آورده است، حقیقت آن است که برابر با کلمه«تفصیل»در این آیه نیست و معنای محصّلی ندارد. |
|
دفاع از ساحت مقدّس قرآن
با نقدي بر: ترجمة الهيقمشهاي از قرآن
احمد شماع زاده
فويل للذين يكتبونالكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمناً قليلاً فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون(بقره: 79)
پيشگفتار:
مشهورترين و گسترشيافتهترين ترجمة قرآن كريم، چه در داخل و چه در خارج از كشور، مزيّن به نام نامي مرحوم مهديمحيالدينالهيقمشهاي است. علت اقبال عمومي به اين ترجمه، براي خوانندگان، ظاهراً رواني آن، و براي ناشرين، رايگاني آن است. ولي در عمل، اين رواني به بهاي گزافي با مترجم و ناشرين تمامشده؛ زيرا در اين ترجمه حقايق مهمي از قرآن كه در لابهلاي آيات آن نهفتهاست، فداي ترجمة آسان و رايگان آن شده؛ و در بسياري موارد نيز، كلام خداوند ديگرگون شدهاست.
ادامة سخن:
روزي نيز قرآني را در مسجدي ديدم(پس از آن روز، در بسياري مسجدها ديدم؛ و در برخي مسجدها بهگونهاي انبوه.) كه زير نظر يكي از مجتهدين بنام حوزه چاپشدهاست؛ و چون با ترجمه همراه بود، ابتدا خوشحالشدم؛ زيرا تصوركردم كه اين طلسم دارد خردهخرده ميشكند؛ و روحانيون نيز به فكر جايگزينكردن ترجمهاي ديگر بهجاي ترجمة هملباس خود شدهاند؛ كه تاكنون به اين امر مهم بيتوجهبودهاند؛ ولي هنگامي كه آن را بررسيكردم، متوجهشدم كه همان ترجمة مشهوراست ولي حتي لزومي نديدهاند كه نام مترجم را بنويسند؛ زيرا اين ترجمه چنان از وجاهت، جاافتادگي، و اقبال عاموخاص برخوردار، و يكهتازميدانشدهاست كه لزومي بر مشخصكردن نام مترجم نميبينند زيرا همگان ميدانند كه ترجمه از آن كيست. شايد هم منظوري ديگر در كار بوده كه الله اعلم.
پوشاندن هدايتها و حقيقتهاي قرآن
انالذين يكتمون ما انزلالله من الكتاب و يشترون به ثمنا قليلا اولئك مايأكلون في بطونهم الاالنار و لايكلمهمالله يومالقيمه و لايزكيهم و لهم عذاباليم. اولئك الذين اشترواالضلاله بالهدي و العذاب بالمغفره فما اصبرهم عليالنار ذلك بانالله نزلالكتاب بالحق و انالذين اختلفوا فيالكتاب لفي شقاق بعيد.(بقره: 174، 175 و 176)
ايرادهاي وارده بر ترجمه:
1. هنگاميكه خداوند واژة الّذين را برميگزيند، شامل همة انس و جن ميشود و نبايد كلام خداوند را با تصورات خود محدودكنيم، كمانه بازكرده و بگوييم: (علماي يهود)، تا بدين ترتيب، ذهن خواننده از كلام خداوند منحرف شود.
جهادگران دنيافروشند
فليقاتل في سبيلالله الذين يشرون الحيوهالدنيا بالآخره(نساء: 74 )
كمفروشي در آيات
در آيات 143 و 144 سورة انعام، دو نر يا دو ماده را دو جنس نر يا ماده ترجمه كرده و بهجاي هشت جفتي كه قرآن ذكركرده، تنها چهار جفت چهارپا، تحويل خلق خدا ميشود!! مترجم از خود نميپرسد چرا كلام خداوند را عوضكنم؟ شايد چيزي باشد كه من ندانم. گويي به همين منظور خداوند در پايان آية دوم(144) آوردهاست: آيا پس كسي ستمگرتر از آنكس هست كه به افتري بر خداوند دروغميبندد، تا گمراهكند مردم را از روي بيدانشي؟ همانا كه خداوند هدايتنميكند گروهي كه ستمگرند.
رفتار با خائن
و لاتكن لخائنين خصيماً(نساء: 105)
الله وليالمؤمنين
و من يتولالله و رسوله والذين آمنوا فان حزبالله همالغالبون(مائده: 56)
نشانهيابي براي ايمانآوري
و ان كان كبر عليك اعراضهم فان استطعت ان تبتغي نفقاً فيالارض او سلماً فيالسماء فتأتيهم بآيه. (انعام: 35)
سفرهاي فضائي
خداوند در سورة الرحمن آية 33 خطاب به جن و انس ميفرمايد:
روشنگري:
1ـ پيرامون بخش آخر گفتار استاد حكيمي ميتوان گفت: لازم نيست كسي علم غيب داشتهباشد تا به اين حقايق دستيابد. هركه در آيات قرآنكريم تدبركند، به چنين دانشي دستمييابد؛ و از رحمت خداوند بهدور است كه حقايق لازمة زندگي انسان را از او پنهان دارد و در قرآن خويش كه منظومة هستي است، نياورد. پس بهتر است، جملة آخر ايشان بدينگونه درستشود:
آيا «من» با «ما» فرقي ندارد؟!
الا ان للله من فيالسموات و من فيالارض و مايتبعالذين يدعون من دونالله شركاء ان يتبعون الاالظن و ان هم الا يخرصون.(يونس: 66)
از رحمت خداوند نااميد مشويد
من كان يظن ان لن ينصره الله فيالدنيا والاخره فليمدد بسبب اليالسّماء ثم ليقطع فلينظر هل يذهبنّ كيده مايغيظ(حج: 15)
معناي «انظروا»
قلانظروا ماذا فيالسمواتوالارض و ما تغني الايات و النذر عن قوم لايؤمنون.
ايرادهاي وارده بر ترجمة اين آيه:
با اضافهشدن «چشم عقل» به ترجمه، كلام حق محدود شده. زيرا ‹انظروا› معنايي عام دارد و شامل هر نوع نگاهكردني ميشود. چه با چشم سر باشد، چه با چشم عقل باشد، و چه با چشممسلح(تلسكوپ).
سخني لغو
در آية 206 سورة اعراف كه سجدهدار است، واژة «الذين» ارواح و فرشتگان ترجمهشده. آيا فرشتگان ميتوانند تكبركنند؟ اگر نتوانند، كه نميتوانند، پس سخن لغوي به ساحت قرآن نسبت دادهشدهاست. زيرا خداوند دارد با پيامبر سخنميگويد. چه تناسبي بين پيامبر و ارواح و فرشتگان؟ بلكه اطلاق واژة ‹الذين› به انبياء و شهداء و صديقين، شايسته است. آنان مصداق «احياء عند ربهم يرزقون»اند.
سجدهكنندگان كيهاني
الم تر انّ الله يسجدله من فيالسموات و من فيالارض والشمس والقمر والنجوم(حج: 18)
معناي «يوم» در قرآن
در آية 7 سورة هود، آسمانهاوزمين(كيهان) را در شش روز(دوره ـ مرحله) آفريد را «در فاصلة شش روز» ترجمهكرده كه معني مدت زماني شش روز كرة زمين را ميرساند. درصورتيكه منظور خداوند بههيچوجه چنين نيست؛ زيرا خداوند فقط در يكي دو جا كه خواسته كوتاهي عمر يك انسان را نسبت به روز قيامت به او ياداوري كند، اين كلمه به اين معني بهكاربرده: « يوماً او بعض يوم » و يوم در اصطلاح قرآن ‹دوره و مرحله› معني ميدهد. چنانكه ميفرمايد روز(يوم) قيامت برابر است با پنجاه هزار سال، آنگونه كه شما حساب ميكنيد.
معناي كتاب مبين
در آيه 6 سورة هود، «وما من دابه فيالارض الاعليالله رزقها و يعلم مستقره و مستودعها كل في كتاب مبين » كتاب مبين را ‹دفتر علم ازلي› ترجمهكرده كه اگر هم درست باشد براي هيچكس مفهوم نيست. درحاليكه خداوند در قرآن چيزي نميآورد كه به كار كسي نيايد؛ بلكه به گونهاي سخن ميگويد كه همه از آن بهرهمندشوند. هم يك كودك دبستاني و هم يك دانشمند.
سجده بر يوسف
خرّوا له سجدا و قال ياابت هذا تأويل رؤياي من قبل قد جعلها ربي حقا
آنگاه كه مؤمنين نااميدشوند
ولو انّ قرآناً سيرت بهالجبال او قطّعت بهالارض او كلّم بهالموتي بلالله الامر جميعاً افلم يايئس الذين آمنوا ان لويشاءالله لهديالناس جميعاً ولايزالالذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعه(رعد: 31)
كمكردن از اطراف زمين
رعد: 41 ـ اولم يروا انا نأتيالارض ننقصها من اطرافها
پژوهشهاي تازه
«مارتين وايلد از انستيتوي فدرال زوريخ معتقد است كه اطلاعات بهدستآمده از پايگاههايي كه پيش از دهة 1990 بر فعلوانفعالات جوي نظارتداشتند،… نشانميدهدكه بين سالهاي 1960 تا 1990 پديدة تاريكشدن كرة زمين رخدادهاست».
مرگ قومهاي ستمگر و بيدين
در پايان آية 44 سورة هود، و پس از آنكه قوم نوح هلاك شدهاند، خداوند ميفرمايد ‹بعدا للقومالظالمين› و اين جمله را در پايان آيات 60 و 68 و پس از هلاكت اقوام هود و ثمود نيز تكرار ميكند.
جلوههاي مادّي زندگي
لاتمدّنّ عينيكاليمامتّعنابه ازواجاًمنهم ولاتحزنعليهم واخفضجناحك للمؤمنين(حجر: 88)
تراژدي يك مشرك
حنفاء لله غيرمشركين به و من يشرك بالله فكانّما خرّ منالسّماء فتخطفهالطير...
هفت آسمان
ولقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ماكنا عنالخلق غافلين(مؤمنون: 17)
مسكوني بودن ديگرسيارهها
قل لايعلم من فيالسموات و الارض الغيب الاّالله و مايشعرون ايان يبعثون
دابهالارض
واذا وقعالقول عليهم اخرجنا لهم دابّه منالارض تكلّمهم انّالنّاس باياتنا لايوقنون(نمل:82)
حكومت عدل جهاني
هنگامي كه آن حضرت ظهورميكنند، پس از برقراري عدلوداد در همة اقطار جهان، به زندگي انسانها و بلكه جنها سروسامان ميدهند. تمام برنامهها و هدفهايي را كه بزرگان، مصلحين، و پيامبران در طول تاريخ، در جهت انجام آن كوشيدند و آرزويش را داشتند، به وقوع ميپيوندد.
درهاي خودكار
سورة زمر دو آية محوري(آيهاي كه نام سوره از آن گرفتهشده)دارد: 71 و 73:
‹رسول› منافقانه عملنميكند
فاصفح عنهم و قل سلام فسوف يعلمون(زخرف: 89)
دگرگونكردن آيات
فارتقب يوم تأتيالسماء بدخان مبين(10) يغشيالناس هذا عذاب اليم(11)
قوم برگزيده
ولقد اخترناهم علي علم عليالعالمين(دخان: 32)
صوّركم فاحسن صوركم
خداوند در دو آيه(غافر: 64 و تغابن: 3) اين جمله را بهكاربرده و از آيههاي بالا و پايين اين دو آيه، هيچ مشخص نميشود كه خطاب اين آيهها تنها به انسان باشد؛ ولي آن مرحوم بدين صورت ترجمهكردهاست:
روز خروج
يوم يسمعونالصّيحه بالحقّ ذلك يومالخروج(ق: 42 )
دگرگونگي در آيات
و في خلقكم و ما يبث من دابّه آيات لقوم يوقنون(جاثيه: 4)
شناخت انس و جن در قرآن
لقد انزلنا اليكم كتباً فيه ذكركم افلاتعقلون(انبياء: 10)
والسّماء ذاتالحبك
ترجمة الهي قمشهاي: قسم به آسمان(علم رسالت) كه در آن راههاي بسياري است.
كمگذاري و دگرگوني در ترجمه
و سخر لكم ما فيالسموات و ما فيالارض جميعاً منه(جاثيه: 13)
گسترش كيهان و نقش جفتها در تعادل آن
والسماء بنيناها بايد و انا لموسعون والارض فرشناها فنعمالماهدون و من كل شيء خلقناالزوجين لعلكم تذكرون(ذاريات: 47 تا 49)
رو دست نميخوريم
نحن قدّرنا بينكمالموت و ما نحن بمسبوقين(60) علي ان نبدلامثالكم و ننشئكم في ما لاتعلمون(واقعه:61)
مواقعالنّجوم
فلا اقسم بمواقعالنّجوم و انه لقسم لو تعلمون عظيم(واقعه: 75 و 76)
داعي رستاخيز
فتول عنهم يوم يدعالدّاع الي شيء نكر(قمر: 6)
اندازهگذاري خداوند
انّا كل شيء خلقنه بقدر(قمر: 49)
همهچيز پيش بيني شده
مااصاب من مصيبه فيالارض و لا فيانفسكم الاّ في كتاب من قبل ان نبرأها
ستيزه با خدا و رسول؟
انّ الذّين يحادّون الله و رسوله كبتوا كما كبت الذّين من قبلهم(مجادله: 5)
معناي ‹طاغيه›
فاما ثمود فاهلكوا بالطّاغيه(الحاقه: 5)
معناي ‹نبات›
والله انبتكم منالارض نباتاً(نوح: 17)
لتركبن طبقاً عن طبق
فلا اقسم بالشّفق والّيل و ما وسق والقمر اذااتّسق لتركبن طبقاً عن طبق
خداوند خلافكار را گمراه نميكند
روزي از تلويزيون قرائت آية 125 سورة انعام همراه با ترجمة زيرنويس آن پخشميشد كه ظاهراً از ترجمهاي غير از ترجمة مرحوم الهي قمشهاي بود: |
|
واژگان اضداد در قرآن
محمد حسن ربانی
بخش مهمی از فرهنگ لغت عرب را لغات مشترك لفظی شكل می دهد. از این رو وجود مشترك لفظی در لغت عرب قابل انكار نیست، اما اینكه مشترك لفظی در قرآن نیز وجود دارد یا نه، موضوعی است كه مجال بحث و بررسی بیشتری دارد.آخوند خراسانی و گروهی بر این نكته اصرار دارند كه مشترك لفظی در قرآن وجود ندارد.1 حال آن كه بیشتر عالمان اصولی وجود مشترك لفظی در قرآن را روا و تحقق یافته می دانند؛ كه آنچه از این دست وجود دارد همان لغات اضداد خواهد بود. «ضدّ» در اصطلاح مورد نظر به معنای لغتی است كه دو معنی دارد و هر یك مخالف دیگری است. بر همین اساس پاره ای از اندیشمندان به گردآوری و شرح و بسط واژگان اضداد دست زده اند و رساله هایی دراین باب نگاشته اند. محمد بن قاسم انباری رساله ای با عنوان «الأضداد» دارد كه با تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم در یك جلد به چاپ رسیده است. ابن سكّیت و ابوعمرو شیبانی و أصعمی كه هر سه از مشاهیر لغویان سده های نخستین اسلامی هستند هر یك رساله ای در مقوله اضداد دارند، این سه رساله با تلاش یكی از مستشرقان چاپ شده است. قطرب نیز كتابی در دو جلد دارد، كه بسیار از آن نقل می شود و استاد محمدحسین آل یاسین نیز كتابی در این زمینه دارد.2 آنچه گذشت تألیفاتی است كه درباره أضداد در لغت عرب وجود دارد، تفتازانی نیز در شعری كوتاه به پاره ای از این لغات اشاره كرده: ده لفظ از نـوادر الفـاظ برشمـر * * * هر لفظ را دو معنی در آن ضد یكدگر…3 این نوشته بر آن است تا لغات یادشده را در قلمرو آیات قرآن مطالعه كرده و كاربرد آنها را در معانی ناهمساز را مورد بررسی قرار دهد. مهم ترین واژه اضداد در قرآن از قرار زیر هستند:
1. بین
در معجم الفاظ القرآن می نویسد: «بین» گاهی به معنای فرق و جدایی و گاه به معنای وصل به كار می رود. علامه آلوسی بغدادی پس از تأمل و پژوهشی لغوی آن را از اضداد شمرده است. مكی بن أبی طالب می افزاید: اصل آن افتراق است، ولی بر وصل نیز گاهی دلالت دارد. ابن انباری آن را دركتاب الأضداد فهرست كرده است.4
2. حَسِب
لغویان در مباحث لغوی و نحویان در بحث افعال قلوب یاد كرده اند كه «حَسِبَ» از افعال اضداد می باشد، و در معانی علم، شك، یقین و تردید به كار می رود. 9 ماده «حَسِبَ» در تمام كاربردهای قرآنی به معنای گمان است، تنها موردی كه به معنای یقین به كار رفته در این آیه است:
3. أخفی
احمدبن علی فیومی (م 770 هـ.ق) و حسین بن راغب اصفهانی (م 505 هـ.ق) تصریح كرده اند كه «اخفاء» به معنای ظاهر ساختن، و پنهان كردن می آید، بنابراین باب افعال این واژه از اضداد است. راغب در توضیح این واژه نوشته است:
4. أسرّ
«سرّ» به معنای پنهان و مخفی شد آمده و «أسرّ» متعدی آن می باشد. طبرسی در جوامع الجامع و فیومی در المصباح المنیر، و قرطبی در الجامع لأحكام القرآن و بیضاوی در انوار التنزیل تصریح كرده اند كه «أسرّ» از لغات أضداد است و به معنای اظهار كردن نیز می آید، 13 در تفسیر آیه « و أسرّوا الندامة لما رأوا العذاب»(سبأ/33). طبرسی در مجمع البیان و جوامع الجامع و زمخشری در كشاف و راغب اصفهانی در المفردات، و فیض كاشانی در صافی و علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود به صراحت گفته اند «أی أخفوا» یعنی پنهان كردند ندامت خود را، ولی قرطبی از مفسران برجسته مالكی مذهب می گوید: «أسرّوا» به معنای «أظهروا» است، یعنی ندامت و پشیمانی خود را آشكار كردند، چون واژه اِسرار از أضداد است و به دو معنای اظهار و اخفا می آید، ابن انباری در البیان، و فیض كاشانی در صافی، و بیضاوی هر دو وجه را آورده اند و هیچ یك را بر دیگری ترجیحی نداده اند؛ بیضاوی گفته است: أسرّ از اضداد است، زیرا همزه باب افعال برای ازاله نیز به كار می رود؛ مانند: «أشكیته»؛ یعنی شكایت او را برطرف كردم.14
5. شراء
راغب اصفهانی می نویسد:
6. صریخ
در معجم الفاظ القرآن آمده است:
7. ظنّ
ابن انباری و فیومی و ابن اثیر و ابن فارس و أزهری گفته اند ظنّ از أضداد است، ابن انباری معتقد است كه «ظن» هم به معنای «شك» و هم به معنای یقینی كه شك در آن وجود ندارد آمده است. 31
8. قُرء
ابن انباری، طبرسی، فیومی، ابن منظور، قرطبی، أصمعی، ابن اثیر، شافعی، آلوسی، فاضل مقداد، شوكانی و زبیدی تصریح كرده اند كه قرء از أضداد است. فیومی گفته است: پیشوایان دانش لغت مدعی شده اند «قرء» از اضداد می باشد، ابن منظور از ابوعبیده و لحیانی نیز نقل كرده كه فعل آن نیز در دو معنی به كار رفته است، و قرء به فتح و ضم قاف بر طهر و حیض اطلاق می شود. 43
مراد از قُرء
در آیه شریفه نمی توان هر دو معنی را از كلمه «قرء» استفاده كرد؛ هر چند طیف اصولیان كاربرد مشترك لفظی در میان كلمات قرآنی را پذیرفته اند و معتقدند كه واژه های مشترك در قرآن به وسیله قرینه ای در معنای مشخصی به كار رفته است.
9. مُقْوین
واژه «مقوین» تنها یك مرتبه در قرآن به كار رفته است؛ در آیه 73 سوره واقعه: «نحن جعلناها تذكرة و متاعاً للمقوین»
10. تعزیر
«والذین آمنوا به و عزّروه و نصروه» اعراف/175
11. تهجّد
«و من اللیل فتهجّد به نافلة لك…» اسراء/79
12. وراء
راغب اصفهانی، مؤلفان معجم الفاظ القرآن، فیومی، شرتونی، ابوحیان ، زجاج، زبیدی و طبرسی تصریح كرده اند كه وراء از اضداد است؛ كه هم به معنای پشت سر و هم به معنای پیش رو آمده است. 72
پی نوشتها:
1. خراسانی، محمدكاظم، كفایة الاصول، بحث اشتراك لفظی. 2. ر.ك: الاعلام زركلی، بیروت، دارالعلم للملایین، 7/95 و الذریعة و دیگر منابع كتابشناسی. 3. همان. 4. ابن انباری، الأضداد، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، 1986، كویت، 75 ـ 76. 5. خویی، میرزا حبیب الله، منهاج البراعة، 3/37. 6. ابن انباری، الأضداد، 75 ـ 76. 7. طبرسی، مجمع البیان، 4/519. 8. معجم الفاظ القرآن، تهران، ناصر خسرو، ماده قطع؛ ابن انباری، الأضداد، 75 ـ 76. 9. ابن منظور، لسان العرب، ماده حسب؛ راغب اصفهانی، المفردات، 232. 10. طبرسی، جوامع الجامع، ذیل آیه 71 مائده. 11. راغب اصفهانی، المفردات، تحقیق صفوان عدنان داوودی، 289. 12. طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، ذیل ماده خفی. 13 و 14. بنگرید به تفسیر آیه 32 سوره سبأ در تفاسیر یاد شده. 15. راغب اصفهانی، المفردات، 453. 16. طبرسی، مجمع البیان، 2/535. 17. فیومی، المصباح المنیر، 312؛ طبرسی، مجمع البیان، 2/535. 18. زمخشری، اساس البلاغة، ماده شری. 19. طبرسی، مجمع البیان، 1/142. 20. قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، 3/20. 21. طبرسی، محمد بن حسن، التبیان، 2/183. 22. ر.ك: تفاسیر یاد شده ذیل آیه 207 سوره بقره. 23. معجم الفاظ القرآن الكریم، ماده صرخ. 24. زمخشری، اساس البلاغة، ماده صرخ. 25. ابن منظور، لسان العرب، ماده صرخ. 26. طریحی، فخرالدین مجمع البحرین، ماده صرخ. 27. اندلس، ابی حیان، النهر الماد، ذیل آیه 43 سوره یس. 28. طبرسی، مجمع البیان، 8/665؛ همو، جوامع الجامع، ذیل آیه 43 سوره یس. 29. ر.ك: تفاسیر یاد شده، ذیل آیه 43 سوره یس. 30. سید شبّر، عبدالله، تفسیر القرآن العظیم، ذیل آیه 18 سوره قصص و آیه 37 سوره فاطر. 31. ر.ك : الأضداد، المصباح المنیر، النهایة، معجم مقاییس اللغة و تهذیب اللغة، ذیل ماده ظنّ. 32. ابن فارس، معجم مقاییس اللغة، 3/462. 33. راغب اصفهانی، المفردات، 539. 34. زمخشری، الكشاف، 1/273؛ بیضاوی، انوارالتنزیل، 1/24؛ انوار التنزیل، 1/411. 35. زركشی، بدرالدین محمد، البرهان فی علوم القرآن، دارالمعرفة، بیروت، 4/138. 36. رازی، ابوالفتوح، روض الجنان، 7/335. 37،. ر.ك: تفسیر قرطبی، 10/335؛ مجمع البیان، 6/684. 38. زمخشری، الكشاف، 3/413. 39. طوسی، محمد بن حسن، التبیان، 8/59. 40. همان، 10/296؛ مكارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، 26/247. 41. تفسیر تبیان، 1/205؛ مجمع البیان، 1/218؛ الصافی، 1/262. 42. همان. 43. ر.ك: تفاسیر یادشده ذیل آیه 227 بقره، و كتب لغت ذیل ماده قرء. 44. ابن اثیر، النهایة، ذیل ماده قرء. 45. خراسانی، محمدكاظم، كفایة الاصول، بحث اشتراك لفظی. 46. آلوسی، محمود، روح ا لمعانی، 2/129. 47. طبرسی، مجمع البیان، 2/569. 48. ابن منظور، لسان العرب، ماده قرء. 49. طبرسی، مجمع البیان، 2/569. 50. ر.ك: تفسیر یادشده ذیل آیه 227 بقره. 51. صادقی تهرانی، محمد، 4/13. 52. قرطبی، الجامع لأحكام القرآن، 3/110. 53. سیوری، فاضل مقداد، كنزالعرفان، ذیل آیه 227 بقره. 54. طبرسی، مجمع البیان، 9/335. 55. ابن منظور، لسان العرب، ماده قری؛ شرتونی، اقرب الموارد، ماده قری. 56. راغب اصفهانی، المفردات، 694. 57. زمخشری، كشاف، 4/467. 58. رازی، ابوالفتوح، روض الجنان، اسلامیه، تهران، 11/22. 59. زمخشری، الكشاف، 4/467. 60. ابن منظور، لسان العرب، ماده قری. 61. طبرسی، مجمع البیان، 9/335. 62. زمخشری، الكشاف، 2/178؛ طبرسی، جوامع الجامع، 1/483. 63. فیروزآبادی، القاموس المحیط، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ماده عزر، 2/125. 64. فیومی، المصباح المنیر، قم، دارالهجرة، 634، ماده هجد. 65. راغب اصفهانی، المفردات، 832. 66. ابن اثیر، النهایة، ماده هجد. 67. طبرسی، جوامع الجامع، 2/341. 68. زمخشری، الكشاف، 2/686. 69. معجم الفاظ القرآن الكریم، ماده هجد. 70. همان. 71. شبّر، سید عبدالله، تفسیر القرآن العظیم، ذیل آیه 79 اسراء. 72. ر.ك: منابع یادشده ذیل ماده وری یا ذیل تفسیر آیه 79 سوره كهف. 73. طبرسی، مجمع البیان، 6/748. 74. بیضاوی، انوار التنزیل و اسرار التأویل، 3/233. 75. منابع فوق، و راغب اصفهانی، المفردات، 866. 76. طوسی، محمد بن حسن، التبیان، 7/80 و 394. 77. فیض كاشانی، الصافی، 3/255. 78. ابوالسعود، تفسیر ابی السعود، 5/237. 79. همان، 1/120 و 5/39. |
|
در حاشيه ترجمه قرآن ابوالقاسم پاينده
عليرضا ذكاوتي قراگزلو
ترجمه? قرآن به قلم ابوالقاسم پاينده در زمان خودش كار بسيار برجستهاي بود و هماكنون نيز پس از گذشت حدود چهل و پنج سال باز هم از ترجمههاي خوب و قابل اعتماد قرآن است، و البته مثل هر كار بشري، عاري از لغزشهاي كوچك و بزرگي نيست. چون پاينده سالهاست مرحوم شده و ديگر توهّم حب و بغض نميرود و اين ترجمه هم گاهي تجديد چاپ ميشود ، لذا بعضي نكات را كه از سالها قبل به تفاريق در حاشيه? اين ترجمه به قلم آوردهام در اين گفتار پاكنويس و از نظر خوانندگان آن نشريه? وزين ميگذراند. |
|
ترجمان غیر بودن چرا؟
ابوالفضل بهرامپور
اشاره:
آنچه پیش رو دارید نقدی استبر ترجمه قرآن کریم توسط آقای خرمشاهی که طی نامهای خطاب به ایشان توسط یکی از افراد فعال در زمینه قرآن کریم بیان شده است. نظر به اهمیت دقت و ظرافت در ترجمه قرآن و جهت اطلاع مبلغان ارجمند، متن این نوشته تقدیم میگردد.
یادآوری:
1 - ما در ترجمه یا تفسیر قرآن باید به مآخذ معتبر تفسیری استناد کنیم و در مواردی که به حوزه تاریخ و نقل و حدیث مربوط میشود باید به مدارک قابل قبول تاریخی و روائی تکیه کنیم. در این گونه موارد، مترجم یا مفسر یا باید خود شخصا علم رجال و حدیثبداند یا از مآخذی که دانندگان علم رجال و حدیث جمعآوری کردهاند استفاده کند. موضوعات تاریخی و حدیثی اجتهادی و فلسفی نیستبلکه صرفا به نقل معتبر بستگی دارد. رواست که مترجم و مفسر مشخص کند که پیرو چه فرقهای است. ما وقتی تفسیر فخر رازی را نگاه میکنیم میبینیم او موضع مذهبی خود را اعلام کرده است.
پینوشتها:
1) بقره /256. 2) همان. 3) بقره /124. 4) تحریم/3. 5) تفسیر نمونه، ج 24، ص 271. 6) یوسف / 77. 7) تفسیر نمونه، ج 10، ص 44. 8) فصلت/ 30. 9) مجمعالبیان، ج 9، ص 12. 10) تحریم/ 4. 11) مجمعالبیان، ج 10، ص 316; صافی، ج 5، ص 195; المیزان، ذیل آیه مذکور. |
|
نگاهي به ديگر توضيحات و ترجمه قرآن كريم از بهاءالدين خرمشاهي
محمدحسن خزاعى
مايه سرور و مباهات است كه از بركت جمهورى اسلامى، در سالهاى اخير بيش از پيش به مهيننامه الهى عنايتى خاص شده، و تحقيقات قرآنى به صورتهاى مختلف انجام مىگيرد، از جمله ترجمههاى گوناگونى است كه از آن به عمل آمده است. از مهمترين اين آثار ترجمه همراه با توضيحات و واژهنامه برادر دانشمند و قرآنپژوه آقاى بهاءالدين خرمشاهى است. آثار گرانقدر، تاليفات و ترجمههاى ايشان نشانى آشكار بر اطلاعات وسيع و عميق ادبى - دينى، كتابشناسى و قدرت نويسندگى نامبرده مىباشد.
اكنون مىپردازيم به برشمردن اشكالهاى مهم:
1) صفحه 22: در آيه 142 لنعلم را ترجمه كردهايد: «بازشناسانيم» كه اين ترجمه لنعلم است كه به باب افعال برود نه ترجمه ثلاثى مجرد. |
|
ترجمه قرآن مبین و تذکراتی به مترجم
جعفر سبحانی
درآمد
«ترجمه قرآن مبین» از ترجمههای جدید قرآن مجید به زبان فارسی است که شامل ترجمه، توضیح و تفسیر فشرده قرآن میباشد. گرچه مترجم محترم در ترجمه تعدادی از آیات قرآن که مترجمین دیگر در ترجمه آنها گرفتار لغزش شدهاند، اشتباهات آنها را تکرار نکرده و از لغزش مصون مانده است و از این نظر کوششها و دقتهای او قابل تقدیر است، امّا متأسفانه در ترجمه آیات متعدد دیگر دچار لغزشهای مهمی شده است که در این بررسی گوشههایی از آنها را مورد بحث قرار میدهیم. به امید آن که در چاپهای بعدی تصحیح شود.
نارسایی در ترجمه خاتم النبیین
«ما کان محمّد أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبیّین وکان الله بکلّ شیء علیماً».(4)
نارسایی در ترجمه آیه تطهیر
قرآن مجید در آیه مربوط به تطهیر اهل بیتعلیهم السلام از هر پلیدی، میفرماید: «إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت ویطهّرکم تطهیراً».(5)
ابهام در ترجمه آیه «مودت»
«قل لا أسألکم علیه أجراً إلاّ المودّة فی القربی».(7)
لغزش نابخشودنی
لغزشهای گذشته تا حدّی قابل اغماض است ولی لغزش وی در تفسیر آیه وضو قابل اغماض نیست، زیرا وی در تفسیر جمله «وامْسَحُوا بِرُوءوسکُمْ وَاگرجلکُم اِلی الْکَعْبَین» میگوید: سر را مسح کنید و پاها را تا دو قوزک پا [بشویید].
لغزش نابخشودنی دیگر
صفحات ترجمه را ورق میزدم ناگاه چشمم به ترجمه آیه مربوط به وراثت سلیمان از داود افتاد، اینک آیه و ترجمهای که انجام گرفته است:
الف: تفسیر آیه وراثت سلیمان
درباره آیه «وورث سلیمان داود...» نظر مترجم را به نکات زیر جلب میکنم:
پینوشتها
1. مجلؤ ترجمان وحی، سال چهارم، شمارؤ دوم، اسفند 1379، ص 41 تا 43. 2. بقره/106. 3. ابراهیم/47. 4. احزاب/40 5. احزاب/32. 6. یوسف/29. 7. شوری/22. 8. بقره/83. 9.نساء/18. 10. نحل/90. 11. اسراء/26. 12. حشر/7. 13. سبأ/47. 14. المحلی:2/56. 15. مفاتیح الغیب:11/161. 16. شرح سنن ابن ماجه:1/88. 17. الانصاف فی مسائل دام فیها الخلاف: 34 44. 18. نمل/16. 19. مریم/5. 20. مریم/6. 21. نمل/15. |
|
بررسي يك نقد
علي اكبر طاهري
در شمارهي 22570 روزنامهي اطلاعات، مور خ يكشنبه 10 شهريور 81، استاد امين ميرزايي نقد جالبي بر ترجمهي اين جانب از قرآن، كه به نام قرآن مبين عرضه شده است، نوشتهاند، كه پارهاي از قسمتهاي آن آموزنده است؛ و از اين كه محاسن اين ترجمه را نيز در نظر گرفتهاند و آن را ارزشمند تلقي كردهاند سپاسگزارم. اين نقد پس از مقدمهي طولاني شامل 9 بند مي باشد، كه ذيلاً به آن مي پردازيم. |
|
پاسخ به نقد ترجمان قرآن
محمد صادقي تهراني
آيت اللَّه دكتر محمد صادقى تهرانى از شخصيتهاى برجسته شيعى در عرصه فقه، تفسير و معارف دينى است. قرآن محورى در انديشهها و ديدگاههاى فقهى، كلامى، تفسيرى و... از ويژگىهاى بارز ايشان به شمارمى آيد،تفسير الفرقان وى كه درسى مجلد تنظيم يافته در شمار برجستهترين تفاسير شيعى قرآن از جهت گستره و ژرفاست. دهها اثر عالمانه ايشان در زمينههاى گوناگون علوم اسلامى سهمى به سزا در ميان منابع كتابخانهاى اسلامى به خود اختصاص مىدهد. فصلنامه پژوهشهاى قرآنى در برخى از شمارههاى گذشته نيز گفتوگوها و مقالاتى از ايشان درج كرده است.همچنين ترجمه قرآن كه در سال 1382 از سوى ايشان انتشار يافته نقطه عطفى در روند عرضه ترجمههاى قرآن كريم به شمار مىآيد. ترجمه ياد شده به دلايلى در خور توجّه و اهميّت مىنمايد از جمله: مبتنى بودن بر بنياد توانمندى بسيار مترجم و تلاشهاى دير پاى وى در عرصه تفسير و فقاهت بويژه با گرايش تفسير قرآن به قرآن كه نمودى بس پر تأثير در آثار ايشان دارد. - آكندگى از توضيحات لازم كه در قالب پرانتز و كروشه آورده شده و نيز نكات فراوان تفسيرى كه در پانوشت هر صفحه ديده مىشود. - بهرهمندى از نگاه نقادانه و متفاوت مترجم در بسيارى از انگارهها و پيشفرضهاى تفسيرى كه در بسيارى از تفاسير و تراجم قرآن، رايج و معمول بوده است. آنچه گفته آمد ترجمه استاد صادقى را بسى با اهميّت و در خور توجه و بررسى از سوى صاحبنظران مىسازد. از همينرو برخى از قرآنپژوهان بدين مهم پرداخته به نقد و بررسى اين ترجمه دست يازيدهاند. از جمله پرسش هايى درباره ترجمه ايشان از سوى قرآن پژوه گرامى جناب آقاى دكتر بهاءالدين خرمشاهى نگارش يافته و براى استاد صادقى ارسال گرديده است. همچنين انتقادات ديگرى از سوى يكى ديگر از ناقدان مطرح گرديده كه از سوى ايشان تنظيم يافته و در پاسخ به دو نقد ياد شده ارائه شده است. از آنجا كه پاسخهاى ارائه شده در مجموع حاوى نكات ارزشمند تفسيرى بوده و در جهت تنقيح مبانى ترجمه قرآن نقش درخورى مىتواند داشته باشد، به انتشار آن بىهيچ تغييرى اقدام مىكنيم؛ اميد آن كه تلاشهايى از اين دست در كار پيشبرد فنّ ترجمه قرآن و نزديك شدن يا دست يافتن به بهترين ترجمه از منشور مقدّس الهى سودمند افتد. «پژوهشهاى قرآنى » (بسم اللَّه الرحمن الرحيم) در آغاز از پرسشها و انتقادات برادر ايمانى و پژوهشگر ارجمند جناب آقاى دكتر بهاء الدّين خرمشاهى بسيار تشكر مىكنم. خلاصه نقد ترجمان قرآن و پاسخهاى مستدل آن به ترتيب به شرح ذيل است: چرا غفور، «بسيار پوشنده» ترجمه شده است؟
غفور از غَفْر است، غَفر در همه لغات به معناى پوشش است و مطلق پوشش را در برمىگيرد؛ چنان كه مِغْفَر (كلاهخود)، پوشش دهنده به سر سرباز است. بنابراين غفور كلّاً «بسى پوشنده» است؛ منتها «غفر» در قرآن به قرينه غفّاريّت خداى سبحان، تنها سه بُعد دارد: بُعد اوّل اينكه شخصى، گناهى را مرتكب شده، سپس توبه حقيقى نموده و خداى سبحان هم به جهت صداقت تائب، پوشش رفعى مىگذارد و گناه را محو كرده و مىآمرزد. بعد دوّم گناهى نشده و خدا پوشش دفعى مىگذارد كه گناهى نشود. بعد سوّم غفر، پوشش تكاملى است به معناى «ترفيع درجه». و در ادامه پاسخ، تفصيلاً متذّكر مىشويم كه غفر پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم فقط در اين دو بعد اخير است.
تائب يعنى برگشت كننده، ولى توّاب صيغه مبالغه است به معناى: «بسيار برگشت كننده»، اما اين بازگشت دو بعدى است: در بعد اول يا مرحله آغازين، خداى سبحان پيش از توبه گنهكار، بسيار زياد به او برگشت مىكند تا وى موفّق به توبه گردد. يعنى با نشان دادن آيات الهى آفاقى و انفسى به بنده اش، او را متذكّر به گناهش نموده و توفيق توبه را به وى عنايت مىكند. قرآن مجيد در اين باره مىفرمايد: «ثمّ تاب عليهم ليتوبوا انّ اللَّه هو التّوّاب الرّحيم» (توبه/ 118) «سپس ]خدا[ بر آنان بازگشت تا]بسوى او[ برگردند به راستى خدا ]هم[ او بسيار برگشت كننده ]برگنه كاران[ رحمتگر بر ويژگان است».
ترجمه دو گونه است، يا ترجمه متن است با پيش فرضها، كه اين ربّانى نيست بلكه بشرى است و تفسير به رأى است، و يا اينكه مترجم با استناد به نص و ظاهر مستقر قرآن، آيات را معنى مىكند كه نص، معناى صريح است و ظاهر مستقر يا ظاهر پايدار، معناى واضح بعد از تدبّر مىباشد؛ در نتيجه اين ترجمه، ربّانى است، منتها ترجمه ربّانى يا معصوم است و يا غير معصوم؛ ترجمه ربّانى غير معصوم مربوط به غير معصومين است، بدين گونه كه مترجم قدم اول را درست پيموده و قرآن را با قرآن تفسير كرده و پيش فرضهاى غير مطلق را بر قرآن تحميل نكرده است.
بر مبناى آيات و روايات متواترهاى كه وجوب مؤكّد عرضه احاديث بر قرآن را در بردارد، قرآن محك و محور اصلى در دلالت صريح يا ظاهر مستقرّ بر مطالب خودش و محتواى روايات است. ولى اگر روايات متعارض و نظرات متناقض در ترجمه و تفسير، خود وسيله ترجمه و تفسير قرآن باشد، به تناقض مىانجامد.
انتقاد دو نوع است، يكى انتقاد خصمانه جاهلانه اهانتآميز است كه مسلمان از آن دور است، و ديگرى انتقاد سازنده است. آيا اگر كسى از روى قصور يا تقصير اشتباهى كرد، بايد ساكت بود؟ ما انتقاد مىكنيم، يا وارد است و يا وارد نيست، اگر وارد نيست منتظر پاسخ هستيم و اگر وارد است قابل قبول است. بر اين مبنا من مدالى به خود نمىدهم مگر مدال شصت سال تفكر قرآنى.
از نظر آيات قرآنى، قرآن خود مفسّر خود و بهترين مفسّر هم خداى متعال است. رسول گرامى و ائمه اطهار(عليهم السلام) طبق تفسير قرآن با قرآن، آن را تفسير مىكنند، يعنى آنها مستفسرند و نه مفسّر. يعنى طلب مىكنند تفسير آيات را با آيات بطور معصومانه. پس مفسّر اصلى و حقيقى فقط خداست و ديگران مستفسرند.
چون در طول تاريخ غيبت كبرى «تفسير قرآن با قرآن» مهجور گرديده، امّا وجوب دفاع از آن، هرگز از عهده عالمان آگاه برداشته نشده است. و اگر چه پس از مرحوم سيد شريف رضى - كه تا حدودى در اين روش تفسيرى وارد شده - اولين احياگر اين تفسير، استاد عارف ما مرحوم آيةاللَّه العظمى علاّمه طباطبائى «قدّس سره» بودهاند؛ و لكن تحجّرى كه در حوزههاى علميه وجود داشته و دارد، مع الاسف مانع ورود تفسير الميزان در فقه و حكمت قرآن شده است.
ما از ايشان درباره آيه «بالبيّنات و الزّبر و أنزلنا اليك الذّكر لتبيّن للنّاس ما نزّل اليهم...» (نحل/ 44) سؤال مىكنيم: اولاً آيا لغت قرآن، خفاء يا نامفهومى دارد؟! لغت قرآنى از نظر دلالتى افضل لغتهاست.
در ترجمه آيه دوّم سوره بقره به هنگام ترجمه لفظ قرآنى (ريب) كلمه «مستند» بعد از كلمه «شك» بدون قلاب يا ]...[ آمده و اين تصوّر را القاء مىكند كه جز متن قرآن است! «چه فراتر و چه فروتر» هر دو معناى متنى خارج از قلاب و صحيح است؛ زيرا «فوقها» دو فوق است: يك فوق فراتر و يك فوق فروتر و هر دو مراد است. مثالهاى خدا همه يكسان است؛ چه بالاتر از «بعوضةً» و چه پايين تر از آن باشد. «رهبةٌ» به معناى پرهيز و اضطراب آمده ولى در يك جا هر دو معنى و در جاى ديگر فقط «پروا» آمده است!
هر دو به معناى «رهبة» است، زيرا «رهبة» در لغت، تنها پرهيز نيست؛ بلكه جامع است بين پرهيز و اضطراب. در قرآن لغاتى وجود دارد كه داراى چند معناست، مثلاً «مثابة» داراى 14 معنى است و همه آنها مراد است؛ زيرا اگر مراد معناى ويژهاى بود لفظ خاص آن معنا مىآمد. 1 - (غير) در «غير المغضوب عليهم» اشتباهاً به صورت استثناء ترجمه شده؛ نه به عنوان وصف يا بدل!
ما اشتباه نكردهايم؛ چون اين استثناء، وصفى است. خداى متعال به جاى «الاّ المغضوب» فرموده: «غير المغضوب» كه هم استثناء و هم وصف است؛ زيرا «الّذين» مضاف اليه و محلاً مجرور است. (غير) هم مجرور است، پس (غير) وصف استثنائى و استثناء وصفى است براى (الّذين).
اوّلاً: چون فعل «ضرب» تنها يك مفعول دارد، پس «باء» براى تعديه است و هرگز جز معناى لفظ «باء» معناى ديگرى نخواهد داشت؛ بنابراين معناى آيه اين است: «پس گفتيم آن ]مقتول[ را به بخشى از ]جسم[ آن ]گاو ذبح شده[ بزنيد (بماليد) ثانياً: اگر براى (باء) در اين جا معناى سببيت را لحاظ كنيم، آيه بى معنى مىشود؛ به اين صورت كه: «... آن ]مقتول[ را به سبب بخشى از ]جسم[ گاو بزنيد» !! سؤال اين است كه مرده را به سبب جسم گاو به كجا بزنند؟! معلوم نيست!
«لاتتّخذوا» داراى چند مفعول است: 1 - «الّذين»، 2 - «من الّذين اوتوا الكتاب» كه مجموع جار و مجرور است و محلّاً منصوب و 3 - «والكفّار».
«هدنا» مخفّف «هُدينا» و ماضى مجهول است؛ يعنى راهنمايى شديم. «هُديتَ، هُديتُ، هُدينا»، پس اشكال وارد نيست. ضمناً آيه 47 سوره قصص و 107 سوره كهف درست ترجمه شده است. ماتَرَك، نسبت به مرد و زن يكسان است و در آيات 11 و 12 سوره نساء جمعاً چهار مرتبه، تنها وصيت و دَين استثنا شده كه در نتيجه بقيه موارد در مستثنى منه، نص است در شموليّت كلى ارث براى زنان همچون مردان. و اين نص مكرّر قرآن است. بنابراين قول مشهورى كه بر خلاف نص قرآن است، هرگز قابل قبول نيست. و ما در برابر قرآن، هيچ رأيى نداريم؛ بلكه نص مؤكّد مذكور قطعاً وحى مُنزل است. 6 - مترجم در پاورقى آيه 19 سوره انعام، بلوغ دختران را در نه سالگى نمىپذيرند و آن را ستمى آشكار بر دختران تلقى مىكنند!منظور ما روزه گرفتن دختران است؛ چون اگر واجب باشد دختر در نه سالگى ولى پسر در پانزده سالگى روزه بگيرد، قطعاً شش سال به دختر ظلم شده است. «و أنَّ اللَّه ليس بظلاّم للعبيد» (آل عمران/ 182) در حالى كه بى ترديد بنيه جسمانى دختر بيشتر از پسر نيست؛ بلكه حداكثر برابر است. بنابراين فتواى مشهور درباره بلوغ روزه براى دختران، علاوه بر ظلم، نسبت جهالت به ساحت اقدس الهى نيز هست؛ كه مثلاً خداى سبحان - معاذاللَّه - از بنيه جسمانى دختر و پسر، آگاهى نداشته است! البتّه احاديثى قطعى الصدور، وجوب روزه را براى هر دوى پسر و دختر، سيزده سالگى معرفى كرده؛ مگر بعضى از روايات كه متعارض و خبر واحد ظنى است پس مردود است. 7 - مترجم كاستن از ركعات نماز نسبت به مسافر را نمىپذيرند، و قصر را در كيفيت نماز مىدانند نه كميت آن!گرچه قصر اعّم از كميّت و كيفيّت است، وليكن اگر خطرى براى مسافر وجود داشت كه بايد قصر بكند، اين قصر در كميت نيست؛ زيرا اگر ايستاده دو ركعت بخواند باز هم خطر هست، لكن اگر چهار ركعت را در حال فرار بخواند، خطرى در كار نيست. وانگهى در آيه 239 سوره بقره آمده كه «فان خفتم فرجالاً او ركباناً» بنابراين نماز خواندن در حال دويدن يا سواره فقط به هم زدن كيفيت نماز است و ربطى به كميت ندارد. «اين مسأله در كتاب مسافران بطور مفصّل بيان شده است». 8 - مترجم مىگويند در سراسر قرآن به هنگام بيان حكم زكات مال، تنها وجوب زكات از كل اموال مطرح است!آيات زكات - مكّى و مدنى - زكات را متعلّق به كل اموال مىدانند. و عفو آن در روايت «عفى رسول اللَّه عمّا سوى ذلك» هم بر خلاف نص قرآن است، و هم پيامبر مشرّع نيست: «ان هو اِلاّ وحى يوحى» (نجم/ 4) بنابراين چون در وحى منزل قرآنى، زكات مربوط به كل اموال است و روايات هم چند گونه است، در نتيجه روايات محدود كننده زكات به نه چيز، بر خلاف نصّ قرآن است. 9- منتقد مىگويد: از استنباطات نادرست مترجم اين است كه در مواردى از ترجمه خود به اين نكته اشاره كرده كه فعل «يَعلَمُ» در آياتى چند به معناى نشانه گذارى است!
«يَعْلَمُ» يا از عَلْم است و يا از عِلْم. در يازده آيه قرآن از ريشه عَلْم (نشانه گذارى) است كه يك مفعول گرفته؛ ولى اگر از عِلم باشد دو مفعولى است. يعنى: خدا مىداند و خواهد دانست. در نتيجه، زمان ماضى را در بر نمىگيرد؛ پس خدا قبلاً نمىدانسته بعداً مىداند!! اين نادرست است، چون علم خدا حادث نيست.
مترجم «يوم الدّين» را در سوره حمد «روز بروز طاعت» ولى در آيه 56 سوره واقعه به «روز جزا» ترجمه كردهاند!
افلاح در دو بعد ادبى لفظى و معنوى بمعناى رستگار كردن است. اوّل اينكه مؤمن خود را رستگار كند و در ثانى ديگران را هم رستگار كند. در سوره مؤمنون، آيه چهارم آمده كه «والّذين هم للزّكاة فاعلون»، فاعل زكات، هم بايد زكات بدهد و هم ديگران را وادار به دادن زكات كند. بنابراين هم خود را رستگار كرده و هم ديگران را كه به اين امر الهى وادار نموده است.
آرى «من مثله» دو مرجع دارد: يكى «عبدنا» است و ديگرى «قرآن». بنابراين ترجمه صحيح است؛ يعنى مثل «عبدنا» و مثل «قرآن» هر دو مراد است و هر دو، معناى متنى است. عَوْدِ ضمير به دو مرجع على البدل هم موافق قاعده نحوى صحيح قرآنى است و در قرآن هم تكرار شده، و حتّى گاه در قرآن، ضمير مرجع ضمير است. و اين از اختصاصات قرآن است كه با يك لفظ يا با يك ضمير چند معنى را اراده مىكند. استعمال لفظ در بيش از يك معنى در قرآن محال نيست؛ بلكه مقتضاى بلاغت و رسايى كامل قرآن است. بنابراين چون (من مثله) دو مرجع على البدل دارد، هر يك از اين دو يا هر دو مراد است؛ زيرا اشخاص مختلفند يا در هر دو شك دارند، يا در يكى، پس «فيهما» نيامده. لذا اين مرجع دو گانه در سه بُعد مصداق دارد: ريب در هر دو، در قرآن و در عبدنا. خود لغت عربى گواهى مىدهد كه «شهداء» به معناى گواهان است؛ نه به معناى ياوران. منتها گواه يا راستگو است، يا دروغگو. «وادعوا شهداءكم من دون اللَّه اِنْ كنتم صادقين» (بقره/ 23) «و اگر ]از[ راستان ]در گفتار و كردار[ بودهايد، گواهانتان را از غير خدا فرا خوانيد». بنابراين مضمون آيه حاكى از اين است كه: اگر شاهدانى راستين بر صدق ادعايتان داريد بياوريد. و چون هيچ شاهدى نداريد، دروغگو هستيد؛ مثلاً شهدا بر زنا يعنى گواهان، يعنى كسانى كه آن كار زشت را تلقّى مىكنند و سپس در حضور قاضى عادل القاء مىكنند. منتقد محترم مىگويد: «از غير خدا» به سياق فارسى متعارف و مصطلح نيست!«گواهانتان را غير از خدا» معنايش كوتاهتر است؛ زيرا دو نفر را هم در بر مىگيرد، اما چون (من) على البدل است تمام عقلا را شامل است. بنابراين «گواهانتان را از غير خدا» معنايش وسيعتر است. يعنى از كسانى كه غير خدا هستند گواهانى بياوريد كه قضيه چنين است. منتقد مىگويد: مترجم معناى (خليفةً) را مخالف نظر جمهور مفسّران، متكلّمان، حكما و فريقين آورده و خرق اجماع نمودهاند؛ زيرا خليفة اللّهى آدم را انكار كردهاند!
اوّلاً: در آيه «انّى جاعل فى الأرض خليفةً» (بقره / 30) كلمه «خليفةً» نازل شده است نه «خليفتى».
اين اجماع فريقين كه «آدم مسجود ملائك قرار گرفته» مقابل نصّ قرآن و نصّ عقل است؛ زيرا بر طبق تصريح آياتى قرآنى، سجده براى عبادت يا احترام، تنها در انحصار خداى متعال است. و حتّى در مقابل معصومانعليهم السلام نيز جايز نيست. ولى سجده شكر، سجده عام است؛ چنان كه عرفاً هم سجده شكر، امرى عادى است؛ مثلاً در ميان اعراب اين جمله مشهور است كه: «سَجَدْتُ لِوَلَدى» آيا فرزند مسجود آنان است؟! خير قطعاً چنين نيست بلكه اين سجده تنها به شكرانه ولادت فرزند است.
«و ما علّمناه الشّعر و ما ينبغى له، اِن هو اِلاّ ذكرٌ و قرآنٌ مبين». مرجع ضمير (هو) پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم است. پيامبر خود تجسّم قرآن است و قرآن هم تجسّم پيامبر. پيامبر گاه عين قرآن است و گاه غير قرآن. پيامبر با اضافه خود به قرآن مجمع الثقلين است. يعنى پيامبرى كه ثقل اصغر است با ثقل اكبر جمع شده، و ذات قرآن به تمام معنى در او وجود دارد. پس اينكه خداى متعال مىفرمايد: «پيامبر قرآن مبين است» يعنى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مجموع لفظ و معناى دلالتى و رمزى و تأويلى قرآن را داراست. چنان كه در احاديثى نيز به اين نكته تصريح شده كه پيامبر و عترت مطهّرشعليهم السلام قرآن ناطقند. وامّا اينكه «قرآن تجسّم پيامبر است» يعنى: قرآن تمام رسالت پيامبر را تنها در بعد لفظ دلالتى و رمزى و تأويلى در بردارد. «سلوى» در لغت به معناى آرامش است و به معناى مرغ نيست؛ زيرا قرآن مبين در چهارمين آيه بعد از آيه «المنّ و السّلوى» (بقره/ 57) مىفرمايد: «و اذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعامٍ واحدٍ» و اين طعام واحد: «مَنّ» (ترنجبين) است. اگر «سلوى» غذا باشد ديگر طعام، واحد نيست و دو غذا مىشود، بنابراين طبق آيه، قوم بنى اسرائيل هم از جهت جسمى اشباع شدند و هم از نظر روحى آرامش يافتند. البتّه در صفحات بعد توضيحات كاملى در اين زمينه ارائه خواهد شد. مترجم «مقام ربّه» را كه قيام يا وقوف بنده در پيشگاه حضرت ربوبى در يوم الحساب است، به گمان اينكه معناى فارسى مىدهد به همان مقام ترجمه كردهاند!
منتقد محترم در ترجمه (مقام) در سه آيه قرآنى مورد بحث و آيات مشابه اشتباه كرده و استاد عربيّت ايشان هم بر خلاف ادبيات عربى ترجمه كردهاند؛ زيرا براى ترجمه لفظ (مقام) در قرآن دو نكته وجود دارد:
ترجمه فوق صحيح نيست؛ چون اوّلاً: طبق آيات قبل و بعد آيه مذكور در سوره قيامت، موضوع اضطراب احتضار مطرح است؛ چنان كه آيه 28 مىفرمايد: «و ظنّ أنّه الفراق» و اين «فراق»، جدايى از دنياست كه پيوستن به برزخ را به همراه دارد. ثانياً: «ساق» اسم مصدر از ريشه «سَوْقْ» و به معناى «حركت» است. حركت نيز دو گونه است: 1 - حركت عضوى: مانند ساق پا و دست كه دو محرّك براى كارهاى روزمره انسان مىباشند. اين ترجمه درست نيست، چون (تبّت) دعا نيست، بلكه فعل ماضى است. و ترجمه مذكور دعاست و هرگز خدا دعا و درخواست نمىكند. پس معناى صحيح آيه اين است: «دو دست ]نيرومند[ ابولهب بريده شد». در اين آيه «دو دست» يعنى: دو قدرت سلبى ابولهب نسبت به حق و ايجابى وى نسبت به باطل كلاً از بين رفت و نابود شد. پس معناى «يدا» دو دست است؛ امّا دست ظاهرى نيست، بلكه مراد از آن دو قدرت باطل ابولهب است. منتقد محترم، «لعلّك» را «مبادا» ترجمه كردهاند و گفتهاند: آيا پيامبر بخشى از وحى را فرو گذاشته است؟در آيه «فلعلّك تارك بعض ما يوحى اليك» (هود/ 12)، ترجمه «لعلّك» تنها به معناى «مبادا» كه قائلش خدا باشد، غلط است؛ زيرا «لعلّ» يا خلقى است يا ربّانى. «لعلّ» به عنوان شكِّ مقدمه نهى، درباره رب معنا ندارد. چون خداى سبحان هرگز شك نمىكند. اما «لعلّ» درباره خلق معنا دارد. چون در برابر آن هجوم اذيتها و تمسخرهايى كه از سوى كفّار و مشركين به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم شد، شايد در حالت معمولى ترك بعضى از وحىها و تنگى سينه جا داشت. وليكن خداى متعال با افاضه و عصمت خاصّ ربّانى با «ألم نشرح لك صدرك» (انشراح/ 1) و ... عنايت و كمك كرد و ترك بعضى از وحىها و ضيق صدر را از بين برد. پس «لعلّ» بين خبر و نهى است. چون اصل لفظ «لعلّ»، لفظ خبرى است و با توجّه به ذيل آيه مشتمل بر نهى نيز مىباشد، نه اينكه صرفاً نهى باشد. پس در ترجمه درستش «شايد» در اصل و «مبادا» در ضمن است. در نتيجه ترجمه بهتر آيه چنين است: «پس شايد تو برخى از آنچه را به سويت وحى مىشود ترك كنندهاى ]ولى مبادا ترك كنى[. منتقد مىگويد: «لااقسم» به معناى «لَاُقسِمُ» (قسم مىخورم) است و به آيه «فلا اقسم بمواقع النّجوم و إنّه لقسمٌ لو تعلمون عظيم» (واقعه/ 75 76) استناد كرده است!
اولاً: در هيچ زبانى اعم از عربى و غيره، «لا»ى اضافه يا زائد بر سر فعل نداريم. ثانياً: (لااقسم) نفى سوگند است، ولى (إنّه لقسم) اثبات سوگند است. و ضمير «ه» در (إنه) به «اقسم بمواقع النّجوم» بر مىگردد؛ يعنى چون قسم خوردن به فرودگاههاى ستارگان آسمان وحى، سوگندى عظيم است. به خاطر عظمت اين سوگند، قسم نمىخورم. پس هرگز «لااقسم» به معناى «لَاُقسِمُ» نيست.
نصّ «طعامٍ واحدٍ» (بقره/ 61) دليل است بر اينكه «منّ و سلوى» هر دو طعام نيستند، بلكه «من» طعام و «سلوى» غير طعام است. چنان كه پس از نزول دو نعمت مذكور، نيروى جسمانى بنى اسرائيل با «منّ» و نيروى روحانى آنان با «سلوى» تأمين گرديد.
اولاً: «كلوا من طيّبات» به معناى «كلوا الأطعمة» نيست، پس معلوم است سخن از كل خوراكىها نيست. ثانياً: «طيبات» فقط خوراكىهاى پاكيزه است.
پاسخ اين است كه بنى اسرائيل، سزاوار آسايش نبودند بلكه «السّلوى» يكى از امتحانات الهى بود كه نه تنها آنان بلكه همگان در حال آسايش و سختى، مورد امتحان قرار مىگيرند.
مكرراً عرض مىشود مقصود از اعتصام، عصمت در تفهّم قرآن است نه اينكه كلمهاى اشتباهاً دو بار تكرار يا حروفچينى شود.
(انزلنا) همان فرو فرستادن است و نه پديد آوردن! اگر به معناى ايجاد بود مىفرمود: «خلقنا» يا «اوجدنا»؛ منتها «انزال» دو بعدى است يا انزال مكانتى است يا انزال مكانى؛ چون خداى سبحان در آسمان نيست كه از آنجا چيزى بفرستد. پس «انزال» مكانتى است. همه رحمتهايى كه از طرف خداى متعال، معناً يا مادةً، نازل مىشود. انزال مكانتى است چه از آسمان بفرستد چه از زمين؛ حتّى روياندن گياه يا وجود حيوانات و نعمتهاى الهى در زمين، همهاش انزال است. چون به معناى فرو فرستادن از مقام ربوبيّت است و نه - معاذ اللَّه - از مكان ربوبيّت. در اين جا منتقد اشتباهاً هشت زوج را به معناى هشت فرد به حساب آورده است. حال آنكه هم فرود آورد و هم هشت زوج صحيح است. با اين توضيح كه فرود آوردن مقامى است و زوج نيز در عربى آن چيزى است كه همسان و قرين دارد و به معناى فرد تنها نيست؛ چنان كه واژه زوج و زوجه در انتقال به زبان فارسى هم به معناى قرين يا فرد همسر اطلاق مىشود. بنابراين (ثمانية ازواج) يعنى چهار جفت در فارسى يا هشت فردى كه دو به دو با هم جفتند و البتّه ترجمه هشت جفت در آيه «زُمَر» كه در پى ترجمه مبسوط آيه «انعام» آمده به معناى شانزده فرد نيست؛ بلكه مراد ما همان هشت زوج است. در هر صورت اگر بگوييم «هشت فرد» يا «هشت تا» هرگز معناى جفت يا زوج بودن در آن مشهود نيست. پس در هر دو نقد، منتقد محترم از جهت معنوى اشتباه كرده است. منتقد مىگويد: مترجم محترم در معناى «يستحيون» دچار اشتباه شده چون راغب اصفهانى آن را به «يستبقون» معنى كرده و همچنين يك كتاب لغت ديگر آن را به معناى زنده گذشتن آورده است!
به نظر بنده كه هم لغوى هستم و هم در ادبيات عرب، مجتهد مىباشم و اين ادّعا در متن «تفسير الفرقان» هويداست. كلمه «يستحيون» از دو ريشه حيات و حياء است و هر ريشه آن نيز دو معناى متضاد دارد كه در قرآن با در نظر گرفتن صدر و ذيل آيات معنايش بدست مىآيد. «يستحيون» از ريشه «حيات» به دو معناى زنده نگهداشتن و گرفتن حيات (كشتن) مىباشد و از ريشه «حياء» به صورت «يستحيئون» بوده كه همزه قلب به «ياء» و «ياء» دوّم حذف گرديده و در نهايت به «يستحيون» تبديل شده است و به دو معناى طلب حيا كردن (به عنوان اخلاق والاى انسانى) و نيز سلب حيا (بى حيايى) است. ولى كلمه استحياء با همزه در آخر آن، تنها دو معناى باحيايى و بى حيايى را در بردارد كه معنايش در جمله با قرينه معلوم مىشود.
اولاً: هر سه مورد صحيح است، چون مُنى جمع مُنيه و به معناى آرزوهاست و مِنى به معناى آرزو نيست. و اين آرزوها نفى شيطان با رمىِ جمرات سه گانه و نيز اثبات رحمان با قربانى مىباشد كه خود رمز اصل توحيد (لااله الاّاللَّه) است پس آرزوهاى معرفتى حجّاج در مُنى تحقّق مىيابد. |
|
نقدى بر ترجمه جديد قرآن (ترجمه خرمشاهى)
محمد على رضايى كرمانى
ترجمه قرآن, در واقع تفسير مختصرى از قرآن كريم است وتفسير, خود از مباحث عمده و اصلى علوم قرآن است, ازاين روى مى توان گفت كه ترجمه قرآن, زير مجموعه علوم قرآنى است. زنده بودن بحث ترجمه قرآن و همراهى آن با هر عصر وزمانى وهمچنين سود همگانى داشتن آن ونيز فراوانى ترجمه هاى قرآن به زبانهاى گوناگون, ضرورت كشاندن بحث درباره آن را به آموزشكده ها, مؤسسه ها و مجله هاى قرآنى افزون مى كند. پس سزاوار است اين بحث همچنان گشوده وپرنشاط باقى بماند.
امتيازهاى ترجمه
1. اين ترجمه, روان, خوشخوان و جذّاب است, به گونه اى كه خواننده بدون مراجعه به متن آيات, چندين صفحه از ترجمه را مطالعه و درك وفهم آيات را درخود احساس مى كند وچون سبك نثر مترجم روان نويسى است, هم نوآموز و هم دانشور مى تواند (حتى از لحاظ ادب فارسى) ازآن بهره كافى ببرد, ولى به نظر مى رسد كاستيهايى دراين باره وجود دارد كه دراين جا به سه مورد ازآن اشاره مى گردد:
ناهماهنگى گفتار مترجم(اصول ترجمه ايشان) با روش عملى ترجمه
الف. در صفحه 635 (ستون راست) مى خوانيم:
مواردى ديگر
1. درباره مجازات واستعاره هاى قرآن سخن بسيار است و در واقع يكى از لغزشگاههاى ترجمه هاى قرآنى ويكى از زمينه هاى مساعد براى نقد و بررسى ترجمه ها, همين بحث است. مترجم محترم در صفحه 636 يادآورشده است كه از ترجمه تحت اللفظى (واژه به واژه) استعاره ها پرهيز كرده و تلاش كرده تا فصاحت و زيبايى آن را به گونه اى به فارسى منتقل كند, ليكن بايد گفت هرچند دراين باره موفقيتهاى چشمگيرى داشته, ولى به نظر مى رسد مواردى نيز به فراموشى سپرده شده است.
درباره توضيحات مترجم [درپانوشتها]
از مجموع 604 صفحه متن قرآن وترجمه, نيمى از هر صفحه به توضيحات مترجم درباره آيات, اختصاص دارد(302 صفحه كامل رحلى). درحقيقت اين توضيحات, تفسير مختصرى ازآيات قرآن كريم است كه تنها درباره برخى ازآيات بوده واختصاص به همه آيات ندارد وبر اساس ترتيب قرآن, تنظيم شده است. اين بخش در واقع قلب ترجمه (كتاب) است وجاذبه فراوانى را درخواننده قرآن دوست, به وجود مى آورد, زيرا كه تنوع مطالب, بسيار زياد وشايان توجه است وبايد گفت شكلى از دائرة المعارف قرآنى است كه مترجم زمانى آرزوى تدوين آن را داشته ودر پى آن كوشيده, ولى بنا به دلايلى از ادامه آن منصرف شده است.
درباره واژه نامه قرآنى(عربى ـ فارسى)
از ويژگيهاى ديگر اين ترجمه, پيوست واژه نامه قرآنى است كه 141 صفحه را به خود اختصاص داده و داراى فوايد بسيارى است. از جمله آنها مى توان به اين موارد اشاره كرد:
درباره پيوست واژه نامه
صفحه هاى 837 و 838 به (پيوست واژه نامه) اختصاص دارد كه درآن واژه هاى قرآنى را كه عيناً دراين ترجمه به كار رفته, فهرست كرده است. اين فهرست نيز مفيد وكارآمد است, زيرا خواننده با واژه هاى قرآنى كه مترجم آنها را ترجمه نكرده وعيناً به كار برده است, آشنا مى شود وبه آسانى مى تواند درباره آن به بررسى وجست وجو بپردازد و تحقيق بايسته را انجام دهد.
پايان سخن
ترجمه جناب خرمشاهى, روان, خوشخوان, مفيد و سودمند وازحدّ توان يك نفر بسيار فراتر است. واگر لازم باشد از بين مجموعه اى كتاب, مجبور به گزينش يك كتاب وهمراهى با آن, براى مدّت طولانى باشيم, باز هم (با وجود همه نواقص) اين ترجمه به لحاظ هاى گوناگون مقدم است ومى تواند اوقات مفيد يك انسان قرآن دوست را در دراز مدّت پرسازد وبهره هاى فراوان براى او به ارمغان آورد, ولى بايد حرف آخر را گفت كه اگر اين كار به صورت دست جمعى انجام مى پذيرفت ويا قرآن پژوهان بيش ترى محصول تلاش ايشان را مى ديدند و بررسى مى كردند ونيز زمان بيش ترى را براى آن تخصيص داده و از تكنيك و ابزار لازم وكارآمدتر (همچون رايانه) استفاده مناسب ترى انجام مى پذيرفت, حتماً از شكل و نمود كنونى فراتر و بهتر مى گرديد.
پی نوشتها:
1. قرآن كريم, ترجمه بهاءالدين خرمشاهى, چاپ اول, انتشارات جامى و نيلوفر, تهران, زمستان 1374 , 902 ص. اين مقاله به معرفى اين ترجمه وهمچنين بررسى ناهماهنگى گفتار مترجم(اصول ترجمه ايشان)با روش عملى ايشان در ترجمه پرداخته و در واقع نقدى محتوايى وگاهى صورى است و فقط از زوايايى خاص بدان نگريسته است ونيز كمتر به ساختار ادبى (همچون نقدهاى پيشين براين ترجمه) پرداخته است. نيز لازم به يادآورى است كه پيش از نشر اين مقاله, در نشستى با مترجم محترم, تمامى نكات مندرج درمقاله را يادآور شده كه ايشان بيش تر آن را پذيرفته و درچند مورد جوابهايى را ابراز داشتند. 2. همچنين بايد گفت ترجمه هاى فارسى قرآن كه به گونه خطى است وبه دست نشر سپرده نشده (چه ناقص وچه كامل) بسيار فراوان است وبنابر نقلى به پانصد ترجمه نيز مى رسد. 3. ر.ك: تاريخ قرآن, محمود راميار, چاپ دوّم, انتشارات اميركبير/ 653. 4. قرآن كريم, ترجمه بهاءالدين خرمشاهى/ 619 ـ 626. 5. همچون معرفى ويا نقد ويا جواب نقد ازآقايان: على موسوى گرمارودى, هوشنگ گلشيرى, كامران فانى, ايرج اميرضيايى, منوچهر كديور و محسن طاهرى كه غالباً در روزنامه سلام درچند ماه گذشته(روزهاى پنج شنبه)به چاپ رسيده اند ودربرخى ازموارد, مترجم ازآنها جواب داده كه خواندنى است! 6. نكته: در دائرة المعارف اسلام (انگليسى) درذيل مقاله اسلام يا قرآن, در ترجمه عبارت قرآنى(ماملكت ايمانهم)چنين آمده است: (آنچه دستان راستتان مالك است)! 7. ترجمه پيشنهادى, برگرفته از ترجمه قرآن استاد فولادوند است كه افزون بر روان تر بودن, عبارت (من دون اللّه)نيز درآن ترجمه شده است, درحالى كه در ترجمه خرمشاهى اين عبارت ترجمه نشده, لذا از رسا بودن آن كاسته است. 8. درترجمه فولادوند در برابر آيات يادشده و شبيه به آن, برابر و ترجمه روان ترى به چشم مى خورد و دقت درآنچه كه گفته شد نيز وجود دارد. 9. برخى از مقالات الحاقى در پايان اين ترجمه, پيش از اين در مجله ها و كتابها به صورت مكرّر چاپ شده است! 10. عبارت (وجملات واحد) كه از جانب نگارنده در قلاّب آورده شده, بدين علت است كه مترجم در چند سطر بعد, مثالهايى مى آورد كه اختصاص به جمله دارد, ازاين رو يكسان سازى برابرها از ديدگاه ايشان, هم به كلمه واحد و هم به جملات واحد اختصاص دارد. ر.ك: ترجمه خرمشاهى / 645 (ستون چپ) همچنين بايد گفت چون جناب خرمشاهى اصول ترجمه خود را بيان كرده و اشاره به يكسان سازى داشته اند, كار ايشان به طور كامل موفق نمى نمايد وگر نه ترجمه هاى پيش از آن, اصول ترجمه خود را يادآور نشده اند. بنابر اين, نمى توان نبود يكسان سازى در آنها را مورد نقد قرار داد. از اين روى, در اين زمينه ترجمه آقاى خرمشاهى برجسته است. 11. شايان توجه است, ترجمه سوّمى نبأ(78) 40 كه ازبين 11 مورد همانند, دقيق تر ولى كمى تحت اللفظى است, همان عبارت ترجمه فولادوند است. به ترجمه تمام آيه ياد شده در دو ترجمه خرمشاهى وفولادوند بنگريد. عبارت (ماقدّمت ايديهم) وشبيه به آن دراين موارد به كار رفته است: بقره(2) 95; آل عمران (3) 182; نساء(4) 62; انفال(8) 51; كهف (18) 57; حج(22) 10; قصص(28) 47; روم(30) 36; شورى(42) 48; جمعه(62) 7 و نبأ(78) 40. نيز در ترجمه فولادوند, در تمامى موارد به گونه اى ترجمه شده كه لطافت مجاز در (ماقدّمت ايديهم) و مانند آن, به فارسى برگردانده شده و ترجمه پيشنهادى درمتن, برگرفته از آن است. 12. به ترتيب در انعام(6) 129, 127; روم (30) 41; غافر(40) 17; آل عمران(3) 155; نساء (4) 62; و… , ونيز (ف) , (ثمّ) , (اذا)ى فجائيه, (اذ) و (اذا)ى شرطيه, در موارد فراوان, همگى(آنگاه) ترجمه شده اند! رك: روم(30) 25, 33; بقره (2) 51 و… 13. گاهى دراين مورد خاص نيز نمونه هايى ديده مى شود كه درخور درنگ است, مثلاً در روم(30) 31, (منيبين اليه) به (رو به سوى او آورده) ترجمه شده و در دوآيه بعد, همين عبارت (به انابت كنان… روى به سوى او مى آورند) ترجمه شده كه تا اندازه اى برخلاف گفته ايشان در صفحه 645 ترجمه است, زيرا كه (منيبين) اسم فاعل است. 14. ظاهراً در قرآن نزديك به 300 مورد فعل, به شكل ظاهرى ماضى استمرارى به كار رفته است. 15. بقره(2) 57; اعراف(7) 160; توبه (9) 70; نحل(16) 33, 118 ; عنكبوت(29) 40; روم(30) 9. 16. آقاى فولادوند, همگى اين موارد را به گونه ماضى استمرارى ترجمه كرده است. 17. ظاهراً عبارت(الذين آمنوا وعملوا الصالحات) در قرآن 51 بار به كار رفته واحتمالاً اين گونه لغزشها فراوان است, زيرا به گونه دستى شمارش شده واز رايانه استفاده نشده است. 18. همان گونه كه مترجم در صفحه هاى 837 ـ 838 دربرابر برخى از واژه ها, عبارت (يك معادلش) را گذاشته است, بعضى از واژه هايى كه از فهرست افتاده وبه آن اشاره كرديم نيز يك معادلش در ترجمه عيناً همان واژه قرآنى است. |
|
ترجمان وحي
بهاء الدين خرمشاهي
اشاره
مركز ترجمه قرآن مجيد به زبانهاي خارجي، به منظور معرفي ترجمههاي فارسي قرآن مجيد كه تاكنون به چاپ رسيدهاند، تدوين كتابشناسي توصيفي اين ترجمهها را در دست انجام دارد. اين مجموعه ارزشمند به قلم استاد گرانمايه جناب آقاي بهاءالدين خرمشاهي در حال تدوين است. براي اطلاع خوانندگان محترم، متن نوشته ايشان را درباره معرفي يكي از ترجمههاي معروف در اين شماره ميآوريم. اميدواريم اين اثر به زودي آماده چاپ شود و در اختيار قرآن پژوهان قرار گيرد.
1. زندگي و آثار
ابوالفياض قطب الدين احمد بن عبدالرحيم معروف به «شاه ولي اللّه دهلوي» و «محدّث دهلوي (1114-1176ق / 1703-1762م) دانشمند مسلمان (قرآنشناس، حديث پژوه، فقه پژوه و متكلّم) و اسلام شناس و احياگر / اصلاحگراي عرفاني مشرب بزرگ انديشه ديني / اخلاقي و اجتماعي / سياسي در قرن دوازدهم هجري / هجدهم ميلادي در شبه قاره هند. (متولد و متوفي و مدفون در دهلي).
2. درباره ترجمه
قرآن كريم را شاه ولي اللّه، در هفت سالگي حفظ كرده بود، و توجه به آن در كانون حيات فرهنگي و علمي او قرار داشت. او در يك سند علمي و ارزشمند، استادان قرائت و قرآن پژوهي خود را به تفصيل و با اسم و رسم با 24 پشت / نسل به حضرت ختمي مرتبت رسانده است. اولين شيخ / استاد بلافصل او كه قرآن كريم را از آغاز تا انجام، به روايت حفص از عاصم به نزدش خوانده است، حاجي محمد فاضل سندي، در سال 1153ق بوده است.
3. چاپها و ويرايشها
اين ترجمه از همان اواني كه پايان يافته تا امروز، با استقبال عظيم مسلمانان فارسي زبان هند و سپس پاكستان و فارسي زبانان مسلمان ديگر كشورها ـ از جمله ايران و افغانستان ـ مواجه شده و پس از استنساخهاي متعدد و مكرر به طريقه چاپ سنگي در هند به چاپ و تجديد چاپهاي بسيار رسيده است. چاپهاي اخير آن كه به ايران هم آمده است عبارتند از:
4. نقد و نظرها
1) «نقد و بررسي ترجمه شاه ولي اللّه دهلوي»، نوشته حجة الاسلام محمدرضا انصاري، چاپ شده در نشريه قرآني ترجمان وحي، سال دوم، شماره سوم (شهريور، 1377)، ص 11-28.
5. نمونه ترجمه
الف ـ ترجمه آية الكرسي (سوره بقره، آيات 255 تا 257) «خدا هيچ معبودي نيست بجز وي، زنده تدبير كننده عالَم؛ نميگيرد او را پينكي و نه خواب؛ اوراست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است؛ كيست آنكه شفاعت كند نزديك او اِلاّ به حكم او؛ ميداند آنچه پيشِ دست ايشان است و آنچه پسِ پشت ايشان است. و در نميگيرند [مردمان] از معلومات حق چيزي را مگر به آنچه وي خواسته است؛ فرا گرفته است پادشاهي او آسمانها و زمين را و گران نميشود بر وي نگهباني / نگاهباني اين هر دو، و او بلند مرتبه بزرگ قدر است.
منابع و مراجع
مقدمه شاه ولي اللّه بر ترجمه خود / فتح الرحمن؛ مقالاتي كه در بخش نقد و نظر يعني فقره 4 اين مقال از آنها ياد شده است؛ دايرة المعارف قرآن و قرآن پژوهي (به كوشش بهاءالدين خرمشاهي، تهران، 1377، 2 جلد)، مدخلهاي «ترجمه فارسي (شاه ولي اللّه)»، «فتح الرحمن»، «محدث دهلوي»؛ دايرة المعارف فارسي، مدخل «شاه ولي اللّه دهلوي»؛ ترجمة الفوز الكبير في اصول التفسير (مقدمه، كراچي، قديمي كُتبخانه، بدون تاريخ)؛ الاعلام، زركلي، مدخل «احمد بن عبدالرحيم»؛ ايرانيكا (دانشنامه ويژه ايران و ايرانشناسي ـ به انگليسي، ذيل مدخل «دهلوي» ج 7، ص 220-221)، نويسنده مقاله اين دانشنامه و دانشنامه بعدي يعني «دانشنامه آكسفورد درباره جهان جديد اسلام» (به انگليسي، زير نظر جان. ل. اسپوزيتو J. L. Sposito، 4 جلد، ج 4، ص 311-312) محققي به نام مارسيا. ك. هرمانسن Marcia K. Hermansen است. همچنين مقالهاي در دانشنامه دين (زير نظر ميرچا الياده، به انگليسي، در 16 جلد، ج 15) ذيل مدخل «ولي اللّه، شاه»، نوشته كارل باربر Karl Barbir. |
|
نگاهى ديگر بهتوضيحات و ترجمه قرآن كريم از بهاءالدين خرمشاهى
محمدحسن خزاعى
بتازگى قرآنى با ترجمه و توضيحات و واژهنامه از برادر فاضل و محقق آقاى بهاءالدين خرمشاهى به طبع رسيده كه مايه روشنى چشم قرآنپژوهان شده است. معظمله در بخش پايانى كه پيوستهاست تاريخچه ترجمههاى قرآن مجيد را از قديمترين آنها تا به امروز شرح دادهاند، و ضمن تجليل از اكثر ترجمههاى جديد خطاهاى آنها را برشمردهاند، با دقتى علمى لغزشها را بيرون كشيدهاند و به درستى آيينه عبرتى براى مترجمان آينده دانستهاند.اين كوشش و پژوهش علاقه بنده كمترين را به مطالعه ترجمه و توضيحات زيادتر كرد، اما با تعجب آن را هم از خطا و سهو - مخصوصا در توضيحات - عارى نديدم. پس با اين هدف كه چنين اثر گرانقدر و مهمى حتىالامكان از اشكال و ضعف خالى شود، بويژه كه بحث و فحص درباره كلامالله است و در امر دين مسامحه روا نيست، از ابتدا تا انتهاى ترجمه و توضيحات قرآن كريم را مطالعه كردم، و آنچه به نظر قاصرم رسيد يادداشت نمودم كه به ترتيب صفحات ارائه داده مىشود. البته مدعى نيستم آنچه يافته و نوشتهام همه حاقواقع استيا اشكال ديگرى ندارد، يا آنچه به نظر بنده رسيده همه بىجواب است. اما آنچه خدمت آن برادر دانشمند عرض مىكنم اين است كه انگيزهاى جز غيرت دينى براى تحفظ قرآن مجيد نداشتهام، و قصدى جز اصلاح ندارم: ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب (هود/88). اكنون مىپردازيم به برشمردن اشكالهاى مهم: 1) صفحه 22: در آيه 142 لنعلم را ترجمه كردهايد: بازشناسانيم» كه اين ترجمه لنعلم است كه به باب افعال برود نه ترجمه ثلاثى مجرد. در توضيح اين صفحه مطلبى آوردهايد و با مسلم گرفتن آن مطلب در هر جا كه در قرآن كريم مشتقات ماده علم» به كار رفته اعم از علم و يعلم همه را به معلوم دارد» و معلوم داريم» و امثال اينها ترجمه كردهايد، و در حاشيه توضيح دادهايد: معناى تحتاللفظى آن تا بدانيم» است كه در مورد خداوند درست نيست.» حال عرض مىكنم درست است كه علم الهى كشف دارد و تمام حوادث گذشته و حال و آينده را شامل است ولى ما نبايد از معناى ظاهر كلمه عدول كنيم بلكه بايد جواب ديگرى پيدا كنيم و در ترجمه تحفظ بر ظاهر نماييم. در مواردى كه خداوند مىفرمايد: تا بدانيم و يا: مردم امتحان مىشوند تا خداوند بداند، مراد علم عينى فعلى حق تعالى است كه با خلقت و ايجاد متحقق و حاصل استيعنى علم با معلوم و تحقق معلوم خارجا نه علم قبل از ايجاد لان الله عالم اذ لامعلوم و بصير اذلا مبصر. چنان كه علامه طباطبائى در تفسير الميزان فرمودهاند و از آن مثالى هم كه خود آوردهايد جواب را روشن كردهايد. 2) صفحه 24: در توضيح ان الصفا و المروة فرمودهايد حاجيان بايد در فاصله صفا و مروه هفتبار (شوط) سعى كنند و به هروله اين مسافت را از صفا تا مروه و بالعكس بپيمايند. متذكر مىشود اين مسافت را حاجيان بايد بپيمايند ولى هروله ندارد. فقط در قمست مختصرى از اين مسافت كه فعلا با مهتابيهاى سبز مشخص شده مستحب است مردان آن قسمت را با هروله بپيمايند و براى زنان هروله آن قسمت هم مستحب نيست. 3) صفحه 30: در توضيح الحج و العمرة» نوشتهايد: اعمال حجسيزده است و آنها را شمردهايد. در اين توضيحات سه خطا رخ داده است: 1 - گفتهايد: رمى جمرات»، بايد مىنوشتيد: رمى جمره عقبه» 2 - فرمودهايد: سه شب در ايام تشريق در منى بودن و اين درست نيست زيرا دو شب يعنى شب 11 و 12 ذيحجه بيتوته واجب است. 3 - ذكر شده: در هر يك از ايام تشريق هفتسنگريزه به هر يك از جمرات ثلاث زدن». اين هفتسنگريزه به جمرات ثلاث زدن در روز 11 و 12 ذيحجة است نه سه روز، ولى در سه مورد بايد روز13 هم حاجى رمى جمرات نمايد. الف) اگر از منى خارج نشد در روز 12 و به شب13 رسيد شب را بايد بيتوته نمايد و روز13 هم رمىجمرات كند. ب) در صورتى كه در حال احرام از هم بستر شدن با زن اجتناب نكرده باشد. ج) در صورتى كه در حال احرام از صيد پرهيز نكرده باشد كه در اين دو صورت هم بايد شب13 در منى بماند و روز13 رمىجمرات ثلاث نمايد. در غير اين سه مورد روز 12 تا ظهر حاجى در منى مىماند و بعد، از منى خارج مىشود و اعمال منى تمام شده است. 4) صفحه 31: مشعر: آن را تحديد كردهايد به ميان بطن محسر و مازمان» يادآور مىشود محسر به كسر سين است و مازمان هم بكسر زاء. و نوشتهايد: حاجيان چون از عرفات بازگردند جزو مناسك حجشان اين است كه شب در مشعرالحرام (مزدلفه) بمانند و نماز مغرب و عشاى روز نهم ذيحجه و نماز صبح روز دهم را در آن جا بخوانند» اين عبارت ناقص است و اشكال دارد. زيرا اصل وقوف اختيارى مشعر كه ركن حج است همان زمان بين الطلوعين است و تا آفتاب طلوع نكند نبايد حاجيان از مزدلفه خارج شوند و صرف نماز صبح دهم را در آن جا خواندن كافى نيست و عبارت نماز مغرب و عشاى روز نهم ذيحجه» تعجبآور است. شايد مقصود نماز مغرب و عشاى شب دهم ذيحجه بوده كه آن هم مستحب است و اگر در عرفات نماز مغرب و عشا را خواند و بعد به مشعر آمد لطمهاى نمىزند و جزو مناسك حج نيست كه حج را خدشهدار كند. 5) صفحه 38: در توضيح آيه نوشتهايد: مبدا عده طلاق وقوع طلاق و عده فوت همان فوت همسر است.» اين برخلاف قواعد كلى فقه است. در طلاق درست است كه مبدا عده وقوع طلاق است، ولى در عده وفات از وقتى كه خبر فوت به همسرش برسد، از آن زمان عده مىگيرد نه از فوت همسر. اگر همسرش يك سال قبل مرده ولى خبر به زوجه نرسيده از آن وقتى كه خبر رسيد بايد عده چهارماه و ده روز را بگيرد و در آن مدت به احترام شوهر درگذشته ترك زينت كند و اين عده را به آخر رساند. 6) صفحه43: آيه259:: خاوية على عروشها» را ترجمه كردهايد كه سقفها و ديوارهايش فرو ريخته بود» ترجمه نكته باريكى را كه در اين آيه هست نمىرساند، و آن ترتب اين فروريختگى است كه اول سقفها فروريخته و پس از آن ديوارها روى سقفهاى فروريخته افتاده است. پس بايد ترجمه شود: كه ديوارهاى آن، روى سقفها فروريخته بود». و در سوره حج (آيه 45) و نمل (آيه 52) ترجمه اين جمله بايد درستشود. براى اطمينان خاطر خوانندگان اضافه مىكند: در مجمعالبيان (1/370) در تفسير آيه مذكور آمده: ساقطة على ابنيتها و سقوفها كان السقوف سقطت و وقعت البنيان عليها» در تفسير صافى (1/217) به نقل از بيضاوى مىنويسد: ساقطة حيطانها على سقوفها. 7) صفحه 51: در توضيح: القناطير المقنطرة» آمده دنانير مدرنة» كه خطاست و صحيح آن دنانير مدنرة» مىباشد. شايد در چاپ اين جابجايى حرف ن» پيش آمده باشد. 8) صفحه 71: در توضيح آيه كلامى از فخررازى نقل كردهايد در باب امر شدن پيامبرصلى الله عليه وآله به مشورت با امت كه او گفته (پس بعيد نيست كه وجوهى از مصلحتبه نظر كسى برسد و به نظر پيامبرصلى الله عليه وآله نرسيده باشد.) نقل اين تعبير فخررازى را در اين ترجمه كه مترجم هم فردى شيعى است و در جامعه شيعه منتشر مىگردد مناسب نمىبينم، و البته انتخاب با آن عزيز است. 9) صفحه 72: در توضيح آيه169 آمده: و درباره اين كه آيا بايد بر آنان (شهداء) نماز ميتخواند يا نه بين فقها اختلافنظر است) چون اين ترجمه به جامعه شيعه عرضه مىشود بايد توضيح داده شود كه: اجماع طائفه اماميه است كه شهيد هم در عداد ساير مردگان است و نماز بايد بر او خوانده شود. چنان كه در كتاب المؤتلف من المختلف ذكر شده است، و عبارت كتاب العروة الوثقى تاليف مرحوم سيد محمدكاظم طباطبائى (قدس سره) كه ساير فقها بر آن حاشيه نوشتهاند در فصل نماز ميت چنين است: يجب الصلاة على كل مسلم من غير فرق بين العادل و الفاسق و الشهيد و غيرهم»...الخ. 10) صفحه 74: در ترجمه آيه186 جمله و لتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيرا» را ترجمه كردهايد: و از پيشينيان اهل كتاب و مشركان سخنان دلازار بسيار خواهيد شنيد.» پيشينيان اهل كتاب كه در زمان مسلمانان نبودهاند تا مسلمانان سخنان دلازار از آنها بشنوند، بلكه همان كسانى كه از اهل كتاب در زمان ظهور اسلام وجود داشتند سخنان دلازار مىگفتند و رنج مىدادند: منشا خطا اين است كه توجه نشده من قبلكم» متعلق به صله موصول است كه اوتوا الكتاب» باشد نه متعلق به خود موصل. پس بايد چنين ترجمه شود: (از اهل كتاب كه پيش از شما به آنها كتاب داده شده و از مشركان سخنان دلازار بسيار خواهيد شنيد). 11) صفحه 84: در توضيح آوردهايد: چنان كه طبق صريح قرآن به مادر اوف» [كلمهاى حاكى از نارضايى] نيز نمىتوان گفت» كه اوف صحيح نيست و اف» مىباشد، وانگهى به پدر و مادر هر دو نبايد اف گفته شود. 12) صفحه 85: در توضيح تيمم نوشتهايد: اما بر معدنيات چون آهك و گوگرد روا نيست.) فقها تيمم بر آهك را پيش از پخته كردن و احراق جايز مىدانند و خلافى در آن ندارند.» 13) صفحه 94: نوشتهايد: در چهار مكان مقدس: مسجدالحرام، مسجد مدينه، جامع كوفه يا مشهد اميرالمؤمنين در نجف نماز را نبايد قصر كرد.» به اين نوشته سه خدشه وارد است: 1) آن چهار مكان مقدس مسجدالحرام و مسجد النبىصلى الله عليه وآله در مدينه و جامع كوفه و حائرالحسينعليهالسلام است. 2) سه مكان مقدس را ذكر كردهايد و در سومى ترديد كردهايد كه جامع كوفه يا مشهد اميرالمؤمنين است پس چهار مكان نمىشود. 3) اين چهار مكان را مواطن تخيير مىگويند. مسافرى كه قصد اقامه عشره نكرده مخير استبين قصر و اتمام. تعبير حضرتعالى كه فرمودهايد نماز را نبايد قصر كرد درست نيست چون مسافر در تخيير، قصر هم مىتواند بخواند. 14) صفحه 98: ترجمه آيه127 به نظر حقير روشن نيست. در صورتى كه ترجمه زير را رساتر تشخيص دهيد جايگزين فرماييد: و از تو درباره زنان فتوى مىخواهند بگو خداوند درباره آنها فتوى مىدهد، و درباره آنچه بر شما خوانده مىشود در كتاب راجع به دختران يتيمى كه حق مقرر آنها را نمىپردازيد و ميل به ازدواج با آنان نداريد نيز فتوى مىدهد، و همچنين درباره بچههاى مستضعف و قيام به قسط درباره يتيمان هم فتوى مىدهد.» 15) صفحه117: كلمه سجاح» كه بدون تشديد است سجاح» با تشديد ضبط شده. 16) صفحه 142: در قسمت توضيح نوشتهايد: مرده جمع مريد نيستبلكه جمع مريد استيعنى مارد و متمرد». در صورتى كه مرده جمع مارد است مثل قتله جمع قاتل و طلبه جمع طالب و مريد به مرده جمع بسته نمىشود بلكه جمع مريد، مرداء است، مثل حكيم و حكماء. 17) صفحه143: در ترجمه آيه119 جمله و ما لكم الا تاكلوا مما ذكر اسم الله عليه» را ترجمه كردهايد: و چرا از قربانىاى كه نام خدا (به هنگام ذبحش) بر او بردهاند نخوريد.» در ذيل صفحه نيز سه جا تعبير قربانى كردهايد و حال آن كه آيه مربوط به قربانى نيستبلكه مطلقا بايد بر ذبيحه در وقت ذبح نام خدا برده شود (با رعايتشرايطى كه ذكر كردهايد) و اگر نه حكم ميته دارد و خوردن آن حرام است. 18) صفحه 185: در توضيح آيه67 ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض» مطالبى ذكر فرمودهايد كه قسمتى از آن با توضيحى كه راجع به تاريخ صدر اسلام مىدهم بايد تصحيح شود: معناى مبالغه در كشتار كه اغلب مفسران براى اثخان آوردهاند غريب است و بعيد است كه خداوند در جنگى كه سپاه اسلام غلبه مسلمى يافتهاند همچنان امر به مبالغه كشتار آن هم كشتار اسيران بفرمايد.» عرض مىكنم: اثخان و مبالغه در قتل كفار كه در دو آيه از قرآن كريم آمده يكى همين آيه67 سورة الانفال و ديگرى آيه 4 سوره محمدصلى الله عليه وآله. براى اذلال كفار و قمع حزب شيطان و اعزاز اسلام و استيلاء صالحان است و حكم اولى خداوند همين بوده است. در جنگ بدر چون وضع اقتصادى مسلمانان خوب نبود در نزد پيامبر اصرار كردند كه فديه بگيرند و به وضع مادى خود برسند. رسول اكرمصلى الله عليه وآله به خواسته آنها تن دادند و فرمودند: امسال كه با گرفتن فديه آنها را آزاد كنيد در سال ديگر به همين عدد از شما خواهند كشت». بدين جهت در سال سوم از هجرت كه جنگ احد واقع شد و متجاوز از هفتادنفر از مسلمانان شهيد شدند دادشان بلند شد، اين آيه نازل شد: اولما اصابتكم مصيبة قد اصبتم مثليها قلتم انى هذا قول هو من عند انفسكم (آل عمران3/165). جنابعالى استبعاد كردهايد كه خداوند چنين امرى راجع به كشتن مشركين اسير بفرمايد، اما توجه نكردهايد كه غلبه فعلى كافى نيست، و خدا و پيامبرصلى الله عليه وآله حساب آينده را هم مىكنند كه اگر اسيران مشرك آزاد شوند مىروند و با ساير مشركين همدست و همداستان مىشوند و دوباره به جنگ مسلمانان مىآيند، چنان كه ذكر شد. پس امر خدا به مبالغه در كشتار آنها بجا و به مصلحتبوده است. 19) صفحه 225: در آيه37 جمله ولا تخاطبنى فى الذين ظلموا» را ترجمه كردهايد: و با من درباره كسانى كه شرك ورزيدهاند سخن مگو.» سزاوار بود درباره كسانى كه ستم كردهاند» ترجمه مىفرموديد و مراد از ظلم را كه شرك است در توضيح ذكر مىكرديد، زيرا ظلم مفهومى كلى است كه داراى افراد و مصاديقى است و يك مصداق آن شرك است. در ترجمه تحفظ بر ظاهر لفظ مناسبتر است. 20) صفحه239: ضمن توضيح آيه 31 در جمله واعتدت لهن متكا» نوشتهايد: بعضى از فرهنگنويسان متكا را به ترنج» ترجمه كردهاند و گمان كردهاند كه به قرينه وجود سكين (كارد) مراد از متكا» ترنج است و شايد سعدى هم بر اين بوده است كه مىگويد: • گرش ببينى و دست از ترنجبشناسى روا بود كه ملامت كنى زليخا را • روا بود كه ملامت كنى زليخا را روا بود كه ملامت كنى زليخا را ترنج در داستان يوسفعليهالسلام و پذيرايى زليخا از زنان اعيان شهر وجود دارد ولى معلوم نيست كه مراد از متكا (يا همين لفظ يا تلفظهاى ديگر) ترنجباشد...» با وجود تفصيل معنى متكا» درستبيان نشده، در حالى كه رجوع به تفاسير و معجمها معلوم مىكند در قراءت اين كلمه اختلاف هست، بدين صورت كه متكا به فتح تاء و تشديد آن و كاف مفتوح با همزه قراءت شده به معنى مجلس و تكيهگاه است، و متكا به سكون تاء بدون همزه خوانده شده كه به معنى ترنج است، و در كتب لغت هم متك» را ترنج معنى كردهاند كه از اين معنى غفلت كردهايد. 21) صفحه249: در توضيح آيه3 در كلمه رواسى» فرمودهايد: ابن منظور براى آن دو مصدر آورده است رساير سورسوا (بر وزن دنو و عتو) و ارساء» و معناى هر دو را رسوخ و ثبوت و ريشه و پايه داشتن مىداند.» در حالى كه رواسى جمع راسيه است و از ثلاثى مجرد رساير سورسوا مىباشد نه از ارساء (مصدر ارسى يرسي) كه مزيد فيه است. پس اگر بخواهيم براى رواسى مصدرى ذكر كنيم همان يك مصدر كه رسو استبايد آورده شود. و ابن منظور كه ارسى را بعد از رسا ذكر كرده خواسته استبگويد هم ثلاثى مجرد وهم ثلاثى مزيد به يك معنى آمدهاند و لازم هستند كه همان معناى رسوخ و ثبوت و استوار بودن است، و به علاوه در صورتى كه از باب افعال باشد متعدى هم به كار رفته مانند آيه كريمه والجبال ارساها». 22) صفحه253: در توضيح آيه29 درباره طوبى لهم» آمده: بعضى از مفسران (طوبى» را اسم گرفته و درختى بهشتى دانستهاند و بعضى آن را فعل. طوبى لهم» يعنى خوشا بر آنان» متذكر مىشود كسى طوبى را فعل ندانسته، مسلما اسم است از ريشه طيب. ظاهرا مفسران خواستهاند وزن آن را معرفى كنند كه طوبى» بر وزن فعلى است مثل حسنى و شما فعل پنداشتهايد.» 23) صفحه 255: در توضيح آيه 5 و ذكرهم بايام الله» نوشتهايد: نعمتهايى كه بر قوم نوح و عاد و ثمود فرستاده بود.» ظاهرا خطاى چاپى است و بايد نقمتهايى كه بر قوم نوح و عاد و ثمود فرستاده بود» نوشته شود. 24) صفحه259:در توضيح آيه27: يثبت الله الذين آمنوا» نوشته شده: خداى تعالى فرشتهاى را فرستد نام او دومان» صحيح آن رومان با راء است نه دال، كه در صحيفه كامله مولانا سيدالسجادينعليهالسلام هم در دعاى سوم آمده: و رومان فتان القبور». 25) صفحه 261: در توضيح آيه49 مقرنين فى الاصفاد» نوشتهايد: از قرن و قرآن يعنى ريسمان و بند» قران» درست است نه قرآن» در همين صفحه درباره سرابيل آمده: اين كلمه اصلا فارسى است» و در پيوست كتاب از كسانى نقل كردهايد كه آنها با گمان احتمال اين مطلب را بيان كردهاند. بايد عرض كنم كه سرابيل با سراويل خلط شده. نسبتبه سراويل كه مفرد آن سروال استخود علماى لغت گفتهاند اصلا فارسى است، گرچه در سخنان معصومينعليهمالسلام استعمال شده است، و آن لباسى است كه نيمه پايين بدن را مىپوشاند، ولى در سرابيل كه مفرد آن سربال و به معنى پيراهن و زره است چنين چيزى نگفتهاند و كلمه عربى است. صاحب لسانالعرب در توضيح سرابيل» با ذكر آيه و روايت، عربى بودن آن را تاييد كرده ولى سراويل را كه ذكر كرده تصريح نموده كه فارسى معرب است. 26) صفحه269: در توضيح آيه 15 درباره ان تميد بكم» نوشتهايد: تميد از ماد يميد [تميد] ميدا يعنى جنبيدن و جنبانيدن». بايد دانست كه ميد به همان معنى جنبيدن است نه جنبانيدن، و به معنى جنبانيدن به وسيله باء تعديه مىآيد مثل ان تميدبكم. 27) صفحه 272: در توضيح آيه 44 بالبينات و الزبر» جاهايى را كه زبر استعمال شده ذكر كردهايد ولى ذكر نشده كه آنچه در سوره كهف در آيه96 آمده زبر به فتح باء است: آتونى زبر الحديد» كه جمع زبره استبه معنى قطعه، و در جاهاى ديگر زبر آمده به ضم باء جمع زبور. البته زبر به ضم باء جمع زبره به معنى قطعه هم آمده است ولى در سوره كهف همان زبر به فتح باء است. 28) صفحه276: در توضيح آيه 80 آمده القرآن يفسر بعضه» كه بعضا» از آخر جمله سقط شده، (ظاهرا در چاپ) دو سطر مانده به پايان همين صفحه شعور» به ضم شين است. 29) همان صفحه: در توضيح آيه 81 سرابيل» را به معنى شلوار گرفتهايد و نوشتهايد: و لفظا بر گرفته از همان است.» قبلا هم گفتيم سرابيل جمع سربال است و عربى استبه معنى پيراهن و زره به كار رفته، ولى سراويل كه جمع سروال استبه معنى شلوار عربى نيست و فارسى معرب است. 30) صفحه279: در توضيح آيه106 آمده: عبدالله عباس گفت: آيت در ياسر آمد.» كه بايد چنين باشد آيت در عمار ياسر آمد». 31) صفحه276: آيه 84 ثم لايؤذن للذين كفروا ولاهم يستعتبون» چنين ترجمه شده: سپس به كافران اجازه [عذرخواهى] داده نشود و عذرشان را نپذيرند.» درباره ترجمه ولا هم يستعتبون» عرض مىشود استعتاب» كه مصدر اين فعل استبه معناى استرضاء» است و به آشتى كردن (ترجمان القرآن)، خشنود كردن خواستن (لسان التنزيل) ترجمه شده. و عتبى هم كه از اين ريشه استيك معنايش رضا و خشنودى است. پس ترجمه چنين است: (سپس به كافران اجازه عذرخواهى داده نشود [زيرا عذر موجهى ندارند] و از آنها نخواهند كه خدا را راضى كنند و اعمال خير به جا آورند (زيرا آن جا دار تكليف نيست). 32) صفحه293: در توضيح آيه 110 در قسمت ولاتجهر بصلاتك و تخافتبها» نوشتهايد: بر مرد جهر نماز صبح و دو ركعت اول مغرب و عشاء و اخفات در بقيه واجب است ولى در مورد زن واجب، اخفات در همه نمازهاست.» بجا بود توجه مىداديد: به فتواى مشهور فقهاء اماميه زنها در نماز صبح و دو ركعت اول مغرب و عشاء در صورت امن از شنيدن نامحرم مخيرند در جهر و اخفات، و به ترجمه عبارت كنزالعرفان اكتفا نمىكرديد. 33) صفحه 300: در توضيح آيه 60: و اذ قال موسى لفتيه الخ» نوشتهايد در اين داستان، موسىعليهالسلام دو مصاحب دارد: اول فتاه» كه فتى» خوانده مىشود الخ) ايشان اول از دو مصاحب را ذكر كرده ولى دوم را نياورده و از اين جهت عبارت ناقص است. 34) صفحه 312: در ترجمه آيه96 جمله سيجعل لهم الرحمن ودا» را ترجمه كردهايد: زودا كه خداوند رحمان در حق آنان مهربانى كند.» اين ترجمه سيرحمهم الرحمن است اما ترجمه درست آيه اين است: زودا كه خداى رحمان براى آنان [در دلها] دوستى قرار دهد» و از رواياتى هم كه از اصحاب عصمتعليهمالسلام رسيده اين معنى كاملا استفاده مىشود. 35) صفحه 312: در توضيح آيه هل اتاك حديث موسى» نوشتهايد: موسى از پيامبران عظام الهى كه جزو پيامبران اولواالعزم است، در قرآن مجيد در بيستسوره از او سخن گفته شده است» و حال آن كه در 34 سوره از او سخن گفته شده است. 36) صفحه313: مطلبى نوشتهايد و نسبت دادهايد به كتاب كنزالعرفان فاضل مقداد سيورى كه از اكابر علماى اماميه است در توضيح آيه 15، و آن اين است: مقداد سيورى بر آن است كه از اين آيه لتجزى كل نفس بما تسعى) و آيه (ليس للانسان الا ما سعى) نجم39/53 برمىآيد كه عبادات واجبه بدنيه در حال حيات قابل واگذارى به ديگرى نيست الخ». در حالى كه فاضل مقداد مىفرمايد: از اين دو آيه به دست مىآيد كه براى انسان جايز نيست چيزى از عبادات واجبه بدنيه را در حال حياتش به عهده ديگرى قرار دهد مما يتمكن من مباشرته الخ» كه اين عبارت ترجمه شده. ايشان اين طور نظر مىدهد كه آنچه را خود متمكن باشد كه بالمباشره انجام دهد در حال حيات نمىتواند به ديگرى واگذار نمايد، اما بعضى از اعمال را مىتوان به عهده ديگرى گذاشت، مخصوصا امر حج را كه خود فاضل مقداد در چند سطر بعد فرموده: در صورتى كه حج قبلا بر او واجب شده و انجام نداده جايز است كه نايب بگيرد. (البته اين جواز در كلام فاضل مقداد را بايد به جواز به معنى الاعم حمل كنيم نه به جواز به معنى الاخص.) 37) صفحه317: در آيه 80 جمله و واعدناكم جانب الطور الايمن» را ترجمه كردهايد: و با شما در جانب طور ايمن وعده گذارديم.» اين ايمن» صفت جانب است نه صفت طور پس بايد ترجمه مىشد: و با شما در جانب راست طور وعده گذارديم.» 38) صفحه 331: در پايان توضيحات زبر» به معنى نوشتن آمده و حال آن كه با سكون باء زبر» به معنى نوشتن است (گويا خطاى چاپى است). 39) صفحه333: در توضيح آيه 11 نوشتهايد: ابن قتيبه: عن حرف الخ» كه خطاى چاپى است و على حرف» صحيح است. 40) صفحه 335: در آيه 30 جمله و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه» ترجمه شده: و هر كس شعائر الهى را بزرگ بشمارد برايش در نزد پروردگارش بهتر است.» حرمت اسم مصدر است از مصدر احترام، حرمات الله چيزهايى است كه بايد حفظ و نگهدارى كرد و نبايد هتك نمود و بايد به آنها عنايت داشت از قبيل اوامر و نواهى خدا و يا كتاب خدا و بيتالله و يا افعال حج كه مفسران ذكر كردهاند و اينها را بايد تعظيم كرد و مهم شمرد. پس ترجمه درست اين است: و هر كس حرمات الهى را بزرگ شمارد برايش در نزد پروردگارش بهتر است.» توجه فرمودهايد كه در اين سوره هم جمله و من يعظم حرمات الله» آمده و هم و من يعظم شعائرالله» كه هر دو يك جور ترجمه شده، در حالى كه هر كدامش قالب معنايى خاص است، يا ناظر به بعدى از ابعاد يك معنى است، پس بايد دو گونه ترجمه شود. 41) صفحه337: در آيه46 جمله: فانها لاتعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» را ترجمه كردهايد: آرى [فقط] ديدگان نيست كه نابينا مىشود بلكه دلهايى كه در سينهها هست هم نابينا مىگردد.» اين ترجمه درست نيست زيرا آيه نفى كورى ديدگان مىكند و اثبات كورى دلها، و شما اثبات كورى براى هر دو كردهايد. در اينگونه جملات كه در جمله نخست نفى است و در دوم لكن، ضد آنچه را جمله اول اثبات كرده براى دوم اثبات مىشود و استدراك همين است. آيه مىخواهد بگويد كه اينها داراى بصر بودند ولى داراى بصيرت نبودند و چشم دلهاى آنها كور بود. 42) صفحه 338: در توضيح آيه 52، آيه شريفه سوره اعلى سنقرئك فلا تنسى» را آورده و ترجمه كردهايد: زودا كه تو را به خواندن آوريم آرى تو فراموش نشدهاى». اين ترجمه صحيح نيست زيرا جمله فلا تنسى فعل مضارع مجهول نيستبلكه فعل معلوم است وفاء فلاتنسى هم فاء تفريع بر سنقرئك مىباشد و ترجمه دقيق اين است: زودا كه تو را به خواندن آوريم پس فراموش نكنى.» 43) صفحه 341: در آيه 78 جمله ما جعل عليكم فى الدين من حرج» ترجمه شده: براى شما در دينتان محظورى قرار نداده» محظور به معناى حرام و ممنوع است و چيزى را كه قدغن كنند آن را محظور مىگويند. در دين خيلى از چيزها محظور است و حرام. حرج به معنى تنگى و سختى است كه بايد در ترجمه جايگزين محظور» شود. 44) صفحه 351: جمله و يعلمون ان الله هو الحق المبين» را از آيه 25 ترجمه كردهايد: و بدانند كه خداوند بر حق آشكار است.» خود حق صفت الهى و از اسماءالله است پس بايد ترجمه شود (و بدانند كه خداوند حق آشكار است.) و در سوره حج و لقمان هم حق را بر حق ترجمه كردهايد كه لفظ (بر) زايد است. 45) صفحه353: در آيه29 فيها متاع لكم» را ترجمه كردهايد: كه در آن جا كالايى از آن شما هست.» متاع به معناى برخوردارى و منفعتبردن است. پس بايد ترجمه شود: در آن بيوت برخوردارى براى شماست اعم از اين كه سرپناهى موقتبراى انسان باشد و استراحت كند يا متاعى در آن جا داشته باشد يا استفادههاى ديگر. 46) صفحه 360: در توضيح آيه 5 سوره فرقان تعبير كردهايد كه پيامبرصلى الله عليه وآله نمىتوانسته استبنويسد و قادر به نوشتن نبود» با آن كه مقصود نويسنده محترم معلوم است، و همان معنى است كه در آيه 48 سوره عنكبوت آمده: (تو پيش از اين [كتاب و نزول آن] كتابى نمىخواندى و خط نمىنوشتى، اين معنى مسلم است اما چون در عرف امروز تعبير مذكور از ادب شرعى (آن هم در ترجمه كلامالله) بدور است، مىتوان تعبير قرآن را به كار برد و گفت: نمىنوشته است، يا تعمد در خط ننوشتن داشته. 47) صفحه 361: در آيه13 كلمه مقرنين» و همچنين ثبور» درست ترجمه نشده در ترجمه مقرنين» دست و پا بسته» آمده، در صورتى كه به معنى: دستها به گردن بسته و غل شده است. و ثبور» به معنى زارى» نيستبلكه به معناى هلاكت است. در قسمت توضيح همين صفحه نوشتهايد الجبلان يترائيان اى متقابلان» ظاهرا خطاى چاپى است و يتقابلان» باشد. 48) صفحه 378: در ت رجمه آيه 18: قالت نملة» نوشتهايد: مورى [به زبان حال] گفت» عبارت به زبان حال» بىمورد است. مور سخن گفتبا زبان قال. جانداران اعم از انعام و طيور و سباع حرف مىزنند و مقصود را به همجنس خود تفهيم مىكنند. بدين جهت در آيه بعد دارد كه از قول آن نمله سليمان عليهالسلام تبسم كرد. دانش جديد هم اين حقيقت را كشف كرده. 49) صفحه 381: در توضيح آيه49 نوشتهايد: مهلك به چند نحو خوانده شده است مهلك (مصدر) و مهلك (اسم مكان و زمان) و حتى مهلك (كه رباعى است نه ثلاثى). در حالى كه مهلك رباعى نيستبلكه ثلاثى مزيد است از باب افعال كه هم مىتواند مصدر ميمى حساب شود و هم اسم زمان و مكان و اسم مفعول هم هست كه در اين جا يا به عنوان مصدر ميمى حساب مىشود يا اسم زمان و مكان. 50) صفحه 382: گفتهايد: امن يجيب المضطر اذا دعاه» از دعاهاى معروف قرآنى است» در حالى كه اين آيه كريمه عنوان دعا ندارد، بلكه در مقام تحدى با مشركان است كه آيا آنچه اينها شريك قرار مىدهند بهتر استيا خداوندى كه آسمان و زمين را آفريده و همه قدرتها از آن اوست و دعاى مضطرى كه او را بخواند اجابت مىكند. 51) صفحه383: گفتهايد: عمون» و عمين» كه در قرآن به كار رفته جمع عم است كه خود جمع اعمى استيعنى كوردل. گفتنى است كه يك جمع ديگر اعمى عمى است كه در قرآن مجيد هم به كار رفته است.» ظاهر كلام شما در اين عبارت اين است كه عم را جمع اعمى گرفتهايد و اين غلط است. عم مفرد است و در اصل عمى بوده مثل خشن و اعلال شده و به صورت عم درآمده و اگر الف و لام بر آن داخل شود العمى گفته مىشود. ديگر اين كه گفتهايد اعمى يعنى كوردل، ولى اعمى هم در كور ظاهرى به كار مىرود و هم در كور باطنى كه همان كوردل است. 52) صفحه 385: در توضيح آيه93 الآفاق» به معناى بيرون» ذكر شده. مىدانيم آفاق» جمع افق» استبه معناى كرانه. اين قدر عدول از ظواهر كلمات از دقت و احتياط بدور است. 53) صفحه386: در ترجمه آيه6 و نمكن لهم فى الارض» را ترجمه كردهايد: و به آنان در روى زمين تمكن بخشيم.» و نرى فرعون و هامون الخ را ترجمه كردهايد: و از آنان به فرعون و هامان... نشان داديم.» چون هم نمكن فعل مضارع است و هم نرى بايد در ترجمه از نظر زمان وقوع فعل هر دو را مطابق هم بياوريم، بنابراين ترجمه شود: تمكن بخشيم... نشان دهيم.» 54) همين صفحه: در قسمت توضيح نوشته شده: اهل بدعت گفتهاند» ظاهرا غلط مطبعى است و چنين بايد باشد: اهل بلاغت گفتهاند». 55) صفحه 390: در آيه 42 المقبوحين» را به نفرينزدگان» ترجمه كردهايد. شايسته است كه به زشترويان» ترجمه شود تا با ريشه آن كه قبح است مطابقت داشته باشد. 56) صفحه 391: آيه47 و لولا ان تصيبهم مصيبة بما قدمت ايديهم فيقولوا ربنا لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع اياتك و نكون من المؤمنين» چنين ترجمه شده: و اگر به خاطر كار و كردار پيشينشان مصيبتى به آنان نمىرسيد [و عذابى بر آنان نمىفرستاديم] مىگفتند پروردگارا چرا پيامبرى به سوى ما نفرستادى كه از آيات تو پيروى كنيم و از مؤمنان باشيم. » اين ترجمه خلاف مراد از آيه است. در اين جا جواب لولا محذوف است و فيقولوا متفرع بر جمله صدر آيه است و جواب لولا نيست. بهترين ترجمه با مراجعه به تفاسير عميق فريقين مثل مجمعالبيان و جوامعالجامع و بيضاوى و صافى و كشف الاسرار و غيرها اين است: اگر نبود گفتار كافران - زمانى كه به سبب كفر و معصيتشان عقوبتى (مصيبتى) بدانها برسد - كه خدايا چرا پيامبرى به ما نفرستادى كه آياتت را به ما برساند تا ما پيروى آنها كنيم و از گروندگان باشيم، ما تو را يا پيامبران را نمىفرستاديم و ليكن پيامبران را فرستاديم تا عذر نداشته باشند و حجتبر آنان تمام شود و جواب لولا كه محذوف است ممكن است مثل لارسلنا عليم العذاب باشد. 57) صفحه 392: در توضيح آيه56 انك لاتهدى من احببت» نوشتهايد: اغلب مفسران خاصه و عامه از جمله شيخ طوسى، طبرسى، ابوالفتوح، ميبدى، زمخشرى و امام فخررازى و قرطبى گفتهاند كه اين آيه در حق ابوطالب عم پيامبر نازل شده است.» و در اين توضيح گفتهايد اما قول به ايمان ابوطالب در ميان شيعه اماميه اجماعى است.» آنچه انتظار مىرفتيادآورى شود اين است كه: علماى شيعه پس از نقلقول دانشمندان عامه در مقام رد آن برآمدهاند چنان كه طبرسى (ره) فرموده كه اشعار ابوطالب مشحون به اسلام است و تصديق پيامبرصلى الله عليه وآله. 58) صفحه393: در توضيح آيه63، آيه166 سوره بقره را آورده و نوشتهايد: و اذ تبرء الذين اتبعوا» كه واو زايد است و بايد حذف گردد. 59) پايان همين صفحه: در توضيح آيه 68، در ترجمه آيه 31 زخرف و قالوا لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم» چنين نوشتهايد: چرا قرآن به مردى از اهالى دو شهر بزرگ نازل نشده است.» در حالى كه عظيم صفت رجل» است و بدين جهت مفرد آمده نه تثنيه، و بايد چنين ترجمه شود: چرا اين قرآن به مردى بزرگ از اهالى اين دو شهر نازل نشده است.» كه مقصودشان اشراف و اعيان مكه و مدينه است. 60) صفحه 394: درباره قارون نوشتهايد: از ثروتمندان افسانهاى و گردنكشان بىايمان بنىاسرائيل، از مشاوران و همدستان فرعون و از مخالفان و منكران موسى.» البته قولى هست كه او عامل فرعون و گماشته او بر بنىاسرائيل بود، ولى بيشتر اقوال و مناسب يا رواياتى كه از اهلبيتعليهمالسلام رسيده اين است كه او جزء مؤمنان به موسىعليهالسلام بود، ولى به خاطر حب مال و ندادن حقوق مالى خود با موسىعليهالسلام درافتاد و هلاك شد، و گرنه منكر و مخالف با موسىعليهالسلام در اصل ايمان آوردن نبود. 61) صفحه 408: در توضيح آيه 38 پس از ذكر ابوحنيفه و شافعى جمله دعايى رحمه الله» آورده شده. با عرض معذرت يادآور مىشود: اگر فقط به ذكر نام آنها اكتفا مىشد اولى بود و به سيره علماى ما نزديكتر. 62) صفحه 410: جمله ولاهم يستعتبون» درست ترجمه نشده كه در سوره نحل (صفحه276) ذكرش گذشت. 63) صفحه 412: در آيه17 جمله ان ذلك من عزم الامور» را ترجمه كردهايد: كه اين از كارهاى سترگ است.» اين ترجمه دقيق نيست، و در سوره آلعمران صفحه 74 در آيه186 نيز اين لغزش پيش آمده و ترجمه درست اين است: همانا اين از كارهاى قطعى است [كه خداوند ايجاب كرده است]» جنابعالى مىدانيد سترگ بيشتر براى افراد تنومند و چيزها و كارهاى بزرگ به كار مىرود و مناسب آيه نيست. 64) صفحه416: نوشته شده در سوره عزائم سجده واجب استبراى آن كه به صيغه امر وارد شده كه دلالتبر وجوب دارد.» يادآور مىشود در يك مورد كه سوره الم سجده» باشد به صيغه امر نيستبلكه به صورت فعل ماضى است. خروا سجدا». 65) صفحه 418: در توضيح اول در داستان رفتن چند نفر از مشركان به نزد پيامبرصلى الله عليه وآله نوشتهايد يكى از آنها ابوالاعور اسلمى بود» كه ظاهرا خطاى چاپى است و صحيح آن سلمى» است. 66) صفحه419: در توضيح آيه9 نوشتهايد: يهوديان بنىنضير از مدينه به دستور پيامبرصلى الله عليه وآله به خيبر تبعيد شده بودند.» ولى اصل واقعه اين بود كه آنها از مدينه اخراج شدند، بعضى از آنها به خيبر رفتند و بعضى به شام. 67) صفحه 424: عماتك و خالاتك» ترجمه شده: عمهات و خالهات» و حال آن كه بايد ترجمه شود: عمههايت و خالههايت». 68) صفحه 430: در قضيه سد مارب به جاى لقمان بن عاد لقمان بن عماد» آمده كه بايد تصحيح شود. 69) صفحه 438: در توضيح آيه 32 بعد از ظالم لنفسه آمده استمداد در حق خويش» كه ظاهرا ستمكار در حق خويش» بوده و شايد خطاى چاپى است. 70) صفحه439: در توضيح آيه 44 لفظ كان» از آيه اولم يسيروا» افتاده كه بايد افزوده شود. 71) در همان صفحه: در توضيح آيه43 در نقل مطلب از تفسير شيخ ابوالفتوح يك سطر انداخته شده، بدين معنى كه نوشتهايد بغى مكنيد و باغيان را معاونت مكنيد كه خداى تعالى مىگويد: فمن نكث فانما ينكث على نفسه» كه صحيح اين است: بغى مكنيد و باغيان را معاونت مكنيد كه خداى تعالى مىگويد: انما بغيكم على انفسكم» و عهد مشكافيد و عهد بشكافان را معاونت مكنيد كه خداى تعالى مىگويد: فمن نكث فانما ينكث على نفسه». 72) صفحه439: در توضيح آيه39 نوشته شده: زمخشرى مىنويسد: خلفاء جمع خليفه است و خلائف جمع خليف است (كشاف). ولى در نقل عبارت كشاف اشتباه رخ داده: آنچه زمخشرى در كشاف نوشته چنين است: به مستخلف، خليفه و خليف مىگويند پس جمع خليفه، خلائف است و جمع خليف، خلفاء». درستبرخلاف آنچه در توضيح آمده. 73) صفحه 448: در توضيح آيه 62 نوشته شده از ريشه زقوم در عربى فعل زقوم، زقم و ازدقام را ساختهاند به معناى بلع و ابتلاع». بايد چنين نوشته شود: در عربى از ريشه زقوم، زقم و ازدقام را ساختهاند. 74) صفحه 450: جبين را به گونه» ترجمه كردهايد و حال آن كه به جانب پيشانى گفته مىشود. و هر كس دو جبين دارد و دو جانب پيشانى را جبينين مىگويند. 75) در همين صفحه گفتهايد: بعضى از مفسران شيعه از جمله ملامحسن فيض كاشانى در تفسير صافى سيد هاشم بحرانى در تفسير برهان، حويزى در تفسير نورالثقلين و مرحوم مجلسى در بحارالانوار 12/124-125 طبق حديثى كه در عيون اخبارالرضاعليهالسلام از امام رضاعليهالسلام روايتشده است نقل كردهاند كه در اين جا مراد از ذبح عظيم حضرت امام حسينعليهالسلام است كه از ذريه ابراهيمعليهالسلام است و او قربانى عظيمى بود كه جانشين ذبح اسماعيلعليهالسلام قرار گرفت» تمام بزرگانى كه نام برده شده همان روايت عيون اخبارالرضاعليهالسلام را نقل كردهاند كه ما آن را ترجمه مىكنيم: چون خداوند امر فرمود ابراهيمعليهالسلام را كه به جاى فرزندش اسماعيل، آن قوچى را كه بر او نازل فرموده بود ذبح كند. ابراهيمعليهالسلام آرزو كرد اى كاش فرزندش اسماعيل را به دستش ذبح مىكرد و امر نشده بود كه به جاى فرزند قوچ را ذبح كند تا به دلش برسد آنچه به دل پدرى كه عزيزترين فرزندش را ذبح مىكند (از اندوه) مىرسد، كه بدان جهت مستحق بالاترين درجات اهل ثواب بر مصايب گردد. خداوند به او وحى فرمود: اى ابراهيم محبوبترين خلق من پيش تو كيست؟ عرض كرد خلقى را نيافريدى كه از حبيبت محمدصلى الله عليه وآله پيش من محبوبتر باشد. فرمود او پيش تو محبوبتر استيا جان خودت؟ عرض كرد او از جان من پيش من محبوبتر است. فرمود فرزند او پيش تو محبوبتر استيا فرزند خودت؟ عرض كرد فرزند او محبوبتر است. فرمود: فرزند او از روى ظلم بر دست دشمنانش كشته شود بيشتر دل تو را به درد مىآورد يا كشته شدن فرزند خودت به دستخودت در طاعت من. عرض كرد خدايا كشته او بر دست دشمنانش بيشتر دل مرا به درد مىآورد. فرمود: اى ابراهيم! طايفهاى ادعا مىكنند و مىپندارند كه از امت محمدصلى الله عليه وآله مىباشند، از روى ظلم و تعدى حسينعليهالسلام فرزند او را مىكشند چنان كه قوچ كشته مىشود و بدان جهتسزاوار خشم من مىگردند. در اينجا ابراهيمعليهالسلام جزع كرد و اندوه دلش را گرفت و شروع به گريستن كرد. خداوند به او وحى فرمود: اى ابراهيم قد فديت جزعك على ابنك اسماعيل لو ذبحته بيدك بجزعك على الحسين و قتله و اوجبت لك ارفع درجات اهل الثواب على المصائب و ذلك قول الله عزوجل و فديناه بذبح عظيم.» يعنى آن جزعى را كه اگر فرزندت اسماعيل را به دستخود ذبح مىكردى داشتى باز خريدم به جزعتبر حسين و كشتن او و بالاترين درجات اهل ثواب بر مصايب را براى تو واجب كردم. يعنى ناراحتى بر كشتن فرزندت را به ناراحتى تو بر كشتن حسينعليهالسلام مبادله كردم تا ناراحتى بر كشتن فرزندت نداشته باشى، كه ناراحتى بر كشتن حسينعليهالسلام پيدا كردى; نه اين كه كشته شدن حسينعليهالسلام جانشين كشتن اسماعيل قرار گرفته باشد. زيرا بالاتر قربانى پايينتر قرار نمىگيرد كه بگوييم حسينعليهالسلام فداى اسماعيل شد و كشته شدن از اسماعيل برداشته شد. كشته نشدن اسماعيل در اين قضيه به جهت اين بود كه پيامبر اكرم و ائمههدىعليهمالسلام بنا بوده از نسل او به وجود آيند. در آخر همين روايت نيز آمده كه ذبح عظيم همان قوچ بهشتى بود كه فرود آمد و به جاى اسماعيل ذبح شد. روايات ديگر هم از ائمهعليهمالسلام در اينباره هست. حضرت رضاعليهالسلام مىخواستهاند جنبه ثواب بر اين مصيبت را خاطرنشان كرده باشند كه چون از شنيدن شهادت حضرت حسينعليهالسلام ناراحتشد همان اجرى را دارد كه اگر فرزندش كشته مىشد و ناراحت مىگرديد. بلى مانعى نيست اگر گفته شود حضرت حسينعليهالسلام ذبح عظيمى بود ولى كشته شدن سيدالشهداء به جاى ذبح اسماعيل و برطرف شدن كشته شدن از اسماعيل نبود. 76) صفحه 451: در توضيح139 نوشته شده: حضرت يونس بن امتاى از انبياى الهى است.» صحيح يونس بن متى است نه امتاى. 77) صفحه 452: در توضيح آيه 161 تا163 نوشتهايد: مانند ان كل رجل و صنيعته» هر انسانى را با كارش بسنجيد.» صنيعته درست نيستبلكه عبارت معروفى كه در كتب ادبيه آمده است ضيعته» استبا ضاد به معناى حرفه، يعنى هر كسى با حرفه خود قرين است. 78) صفحه453: در ترجمه آيه16 و قالوا ربنا» ترجمه شده و ادعا كردند كه پروردگارا» كه خطاى چاپى است و صحيح: و دعا كردند كه پروردگارا» مىباشد. 79) صفحه 454: در آيه19 جمله كل له اواب» چنين ترجمه شده و همه بازگردنده» بايد چنين ترجمه مىشد: همه براى خداوند بازگردنده» يعنى بازگشتبه خداوند مىكردند، يا به خاطر شنيدن آواز داودعليهالسلام تسبيح مىكردند و رجوع به خدا داشتند. 80) در همين صفحه: ان هذا اخى» را ترجمه كردهايد اين دوست من است» چه مانعى داشت اگر با رعايت ظاهر لفظ قرآنى ترجمه مىفرموديد: اين برادر من است.» 81) در همين صفحه: توضيح آيه17 درباره ذاالايد» يعنى ذاالقوة» آمده ابن منظور مىنويسد يد يعنى قوه و ايده الله يعنى خداوند او را نيرومند گرداند و جمع آن ايد (ايدى) است. در قرآن مجيد آمده است اولى الايدى و الابصار». در اين جا اشتباهى شگرف رخ داده بدين شرح كه: ايد» مصدر آديئيد» است نه جمع يد» هم در اين سوره و هم در سوره مباركه ذاريات: والسماء بغيناها بايد»، و آد» يعنى: اشتد و قوى، و ايد» يعنى توانايى داشتن، و اين مهموزالفاء اجوف است نه جمع يد» كه لفيف مفروق است و در اصل يدى» بوده، و يد» همان عضو مخصوص معروف است و معانى مجازى زيادى دارد، از قبيل قوت و نعمت، و درباره خداوند كه به كار مىرود به معناى قوت و قدرت و امثال آن است، اما ايد» كه مصدر آد» است اگر جمع يد» باشد ذاالايد» گفته نمىشود بلكه ذاالايدى» گفته خواهد شد چنان كه اولى الايدى و الابصار» شاهد اين مطلب است. 82) همان صفحه: در توضيح آيه 20 نوشتهايد: ابن منظور مىنويسد گفتهاند فصل الخطاب يعنى قاعده [اى كه حضرت علىعليهالسلام گذاشت] البينة على المدعى و اليمين على المدعى عليه [يا: من انكر] دليل و شاهد بر عهده مدعى است و سوگند خوردن بر عهده مدعى عليه يا منكر) عبارتى كه در ميان كلام ابنمنظور در كروشه قرار دادهايد كه اين قاعده را علىعليهالسلام گذاشت اشتباه است. اين قاعده طبق روايات در شريعت قبل از اسلام هم بوده و در اسلام هم پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله كه صاحب شريعت است فرموده است نه اين كه اين قاعده را حضرت علىعليهالسلام گذاشته باشند. آرى اميرالمؤمنين هم كه پيرو سنت و شريعت است. پس از پيامبرصلى الله عليه وآله اين قاعده را عمل مىكرده و طبق آن حكم مىفرمودهاند. 83) صفحه 455: در آيه 31 الصافنات» ترجمه نشده و آنچه ذكر شده ترجمه جياد» (اسبان نيكو) است. در مجمعالبيان فرموده صافنات جمع صافنه است از اسبان و آن اسبى است كه بر سه قائمه از قوائم خود مىايستد، و يكى از دو ستخود را بلند مىكند تا اين كه برطرف حافر (سم) واقع مىشود». و اين زيبايى خاص و جذابيتى دارد. بهتر است چنين ترجمه شود: چنين بود كه شامگاهان اسبهاى نيكوى ايستاده [با حالتخاص] بر او عرضه داشتند. 84) صفحه 458: در توضيح آيه 4، آيه17 سوره انبياء (لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين) را چنين ترجمه كردهايد: اگر مىخواستيم كه به بازيچه بگيريم به اختيار خويش مىگرفتيم كه ما كاردانيم». ان كنا فاعلين» شرط است و جواب آن از ماقبل خودش به دست مىآيد و چنين بايد ترجمه شود: اگر آن سرگرمى را مىخواستيم انجام دهيم خود آن را پيش مىگرفتيم [و مىكرديم]. توضيح اين كه ان» شرطيه است و مخففه نيست و فاعل» به معناى كاردان نيستبلكه به معناى كننده» است. البته خداوند كه كارى مىكند عالم است و احاطه علمى به تمام خصوصيات آن كار دارد ولى اين لغتبه معناى كننده است نبايد آن را از معناى خودش منسلخ كرد. 85) صفحه 461: آيه 24 افمن يتقى بوجهه سوء العذاب يوم القيامة» را ترجمه كردهايد: آيا كسى كه روز قيامت از بدترين عذاب جان به در برد [مانند كسى است كه از آن درامان نيست؟].» اين ترجمه كاملا خلاف مراد قرآن است و بايد بدين صورت درآيد: آيا حال كسى كه در روز قيامتسوء عذاب (عذاب بد) را به روى خود دفع مىكند [مثل حال كسى است كه از عذاب درامان است؟] يعنى آن كس كه به آتش افكنده مىشود، و حائل و حاجزى براى حفظ از عذاب خدا ندارد، و عزيزترين عضو خود را كه رويش باشد مقابل آتش قرار مىدهد، آيا حال اين شخص مانند حال كسى است كه آتش او را مس نمىكند و درامان است؟ با دقت روشن مىشود كه بسا يك باء» يا عن» يا فى» معناى جمله را دگرگون مىكند. اين جا اتقاء آمده و باء بر وجه» داخل شده، اگر يتقى وجهه» بدون باء بود و مىگفتيم مراد از وجه هم جمله بدن است، آن ترجمه توجيه مىشد، ولى چون باء» بر وجه» داخل شده ترجمه انجام شده خلاف معنى آيه است. 86) صفحه 464: در آيات 48 و 51 سيئات را به كيفر» ترجمه كردهايد. مفسران اين موارد را به حذف مضاف مىدانند يعنى: كيفر كردارهاى زشت آنان» يا كيفر بديهايى كه كرده بودند». 87) صفحه 470: در توضيح آيه 28 فخررازى راجع به اين كه مؤمن آل فرعون چه كسى بوده اقوالى مىآورد، و از جمله اين حديث نبوى را نقل مىكند: عن رسولاللهصلى الله عليه وآله انه قال: الصديقون ثلاثه: حبيبالنجار مؤمن آل ياسين، و مؤمن آن فرعون الذى قال اتقتلون رجلا ان يقول ربى الله» و الثالث على بن ابىطالب و هو افضلهم» مناسب بود اين خبر نقل شود نه خبر مشكوكى كه او از جعفربن محمدعليهالسلام نقل كرده. 88) صفحه477: در آيه 5 تدعؤنا» ترجمه شده مىخوانيد» و حال آن كه خطاب به پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله است و بايد مىخوانى» ترجمه مىشد. 89) صفحه 478: در توضيح آيه16 درباره صرصر» قول ابنسكيت را كه فرموده: درباره صرصر» دو قول است از لسانالعرب نقل كردهايد اما فقط يك قول را آوردهايد: كه گويند اصلش صرر و صر است» و اين هم غلط، زيرا در لسانالعرب هست كه صرر» از صر» است، اما من» ترجمه نشده و به صورت عطف صر» را آوردهايد و قول ديگر ابنسكيت را كه نياوردهايد اين است: كه گفته مىشود از صرير باب» است و از صره هم گفته مىشود كه به معنى ضجه است. 90) صفحه479: در آيه29 جمله ارنا الذين اضلانا من الجن و الانس» را ترجمه كردهايد كسانى را از جن و انس كه ما را گمراه كردند به ما نشان بده» ترجمه ناقص است چون الذين» تثنيه است و بايد در برگرداندن آيه مشخص مىفرموديد: آن دو كس از جن و انس كه ما را گمراه كردند به ما نشان بده. حالا مراد از اين مثنى چيستبحثى ديگر است كه بدان نمىپردازيم. 91) صفحه487: در آيه33 و يعف عن كثير» را ترجمه كردهايد و او از بسيارى [گناهان] درمىگذرد». يعف عن كثير» جمله مستانفه نيست كه چنين ترجمه كردهايد، بلكه معطوف بر جمله جواب شرط است پس بايد ترجمه مىكرديد (و از بسيارى [گناهان] بگذرد.) ضمنا در همين صفحه ان ذلك لمن عزم الامور» را ترجمه كردهايد (بيگمان اين ازكارهاى سترگ است) كه قبلا عزم الامور» را توضيح داديم و تكرار نمىكنيم. 92) همان صفحه: در آيه 40 اصلح» را ترجمه كردهايد نيكوكارى پيشه كنيد» اگر صلح مىبود با ترجمه شما بىمناسبت نبود ولى اصلح» است و بايد اصلاح كند» [مثلا ميان خود و دشمن خود را] ترجمه مىشد. 93) صفحه 490: آيه 14 و انا الى ربنا لمنقلبون» ترجمه شده و ما به [درگاه] پروردگارمان روى مىآوريم.» اين آيه كريمه همان مفاد و انااليه راجعون» را افاده مىكند يعنى: و همانا ما به سوى پروردگارمان بازمىگرديم» نه آنچه ترجمه فرمودهايد. 94) صفحه 491: در آيه 24 قال» به بگو» ترجمه شده و حال آن كه فعل ماضى استيعنى: گفت». 95) همان صفحه: در آيه 32 جمله ليتخذ بعضهم بعضا سخريا» ترجمه شده: (تا بعضى از آنان بعضى ديگر را به بيگارى بگيرند) جنابعالى تصديق مىفرماييد كه بيگارى به معنى به كارگيرى بىمزد و اجرت است، ولى آيه مىخواهد بما بفهماند تا بعضى، بعضى را به كار گيرند و به خدمت گمارند، مثلا اغنيا، فقرا را به كار گيرند، و آنها عمل خود را در اختيار اغنيا قرار دهند و اغنيا مال خود را، تا امر عالم متنظم گردد و از اين راه زندگى كنند. 96) صفحه507: در توضيح آيه 2 از زركلى نقل كردهايد كه مىگويد به پيامبرصلى الله عليه وآله (در چهل و سه سالگى وحى شد) توجه داريد كه پيامبر با محاسبه دقيق در چهل سالگى مبعوث به رسالتشده پس شايسته بود خاطرنشان مىكرديد كه در چهلسالگى اين امر رخ داده است. 97) صفحه526: در آيه 2، صاحب» را به معناى همسخن ترجمه كردهايد. ولى صاحب به معناى معاشر و همراه است، كه لازمه آن همسخن بودن هم هست ولى همسخن معناى دقيق صاحب نيست. 98) همان صفحه: در آيه6 ذومرة» را به برومند» ترجمه كردهايد در حالى كه ذومره به معنى نيرومند» است. ظاهرا غلط مطبعى باشد. 99) صفحه 531: آيه 50 لمح بالصبر» را به معناى چشم برهمزدن آوردهايد و حال آن كه لمح به معناى نگريستن و توجه كردن چشم است. 100) صفحه 532: در ترجمه آيه17 رب المشرقين و ربالمغربين» نوشتهايد: پروردگار مشرقها و مغربها» سزاوار بود تحفظ بر ظاهر آيه مىكرديد و مىنوشتيد: پروردگار دو مشرق و دو مغرب» زيرا خداوند از آوردن لفظ مثنى منظورش همان دو تا بودن است چنان كه در روايتى از حضرت اميرالمؤمنين آمده كه اين جا اثنينيت مراد است. اما در سوره معارج فرموده: برب المشارق و المغارب» كه منظورش جمع است. واضح است كه نبايد به سادگى از ظاهر كلام دستبرداشت. 101) صفحه533: در توضيح آيه46 نوشتهايد: و ان زنى و ان سرق، رغم انف ابوالدرداء» كه اينطور بوده و ان زنى و ان سرق و ان رغم انف ابى الدرداء». 102) همان صفحه: در توضيح آيه 54 متكئين على فرش بطائنها من استبرق» در مقابل بطائن (جمع بطانه» آستر) از كشفالاسرار ميبدى آوردهايد لفظ ظواهر را به معنى (رويهها)، و گفتهايد كه در بعضى از تفسيرها از جمله كشاف به جاى ظواهر» ظهائر آمده است. بنده عرض مىكنم: ظواهر جمع ظاهره است و ظهائر جمع ظهاره، و در اين جا در مقابل بطائن، ظهائر گفته مىشود و در مقابل بواطن، ظواهر. 103) صفحه 540: در آيه 20 تكاثر فى الاموال و الاولاد را چنين ترجمه كردهايد: افزونطلبى در اموال و اولاد» و همچنين در ترجمه آيه نخستسوره تكاثر. اما آنچه از تفاسير و معاجم لغوى با دقتبه دست مىآيد اين است كه: استكثار به معناى افزونطلبى است، و تكاثر يعنى مباهات به زيادى مال و فرزندان، و خود را به واسطه مال و فرزندان زياد برتر ديدن، و گردنفرازى در مقابل ديگران. 104) صفحه546: آيه9 شح» را به معناى آزمندى ترجمه كردهايد و حال آن كه به معناى بخل توام با حرص و آز است. 105) صفحه 548: نوشتهايد: در دعاى جوشن كبير 1001 نام الهى وارد شده است، و حال آن كه 1000 نام است. 106) صفحه 558: نوشتهايد در توضيح آيه اول و در مطلقه علاوه بر شرط زوجيت كه بديهى است دائم بودن عقد و پاك بودن از حيض و نفاس و طهر غير مواقعه (پاكيى كه مسبوق به مجامعت نباشد) همچنين غيرآبستن بودن زن و حاضر بودن شوهر» سه شرط اول در مطلقه قطعى و درست است ولى آبستن نبودن زن و حاضر بودن شوهر را كه شرط قرار دادهايد برخلاف ضرورت فقه است. زنى كه حملش آشكار شده باشد طلاق او جائز است گرچه در حال حيض باشد و شخص غايب هم مىتواند زن خود را طلاق دهد و حضور او لازم نيست و مضر به صحت طلاق نمىباشد. البته با دو شرط (1) استعلام حال زن برايش ميسر نباشد (2) مدتى گذشته باشد (يك ماه يا بنابراحتياط سه ماه) و آن گاه طلاق دهد. 107) صفحه 565: آيه 20 را ترجمه كردهايد و مانند خاكستر سياه شد» صريم در لغتبه اين معنى نيامده بلكه دروده و بريده» معنى شده (لسانالتنزيل، ترجمان القرآن). 108) صفحه 572: در توضيح آيه 1 دو خطاى چاپى رخ داده، كه صحيح آنها: جن (تشديد نابجا واقع شده) ،استجنان است. 109) صفحه 572: در آخر توضيح آيه 1 نوشتهايد: و تختبلقيس را هم عفريتى از جن در كمتر از يك چشم برهمزدن براى او حاضر كرده است» و اين درست نيست. آن كه در كمتر از يك چشم برهمزدن تختبلقيس را حاضر كرد عفريتى از جن نبود بلكه به نص آيه شريفه غير از عفريتبوده كه در تفسيرها آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان شمرده شده: قال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك». 110) صفحه573: در آيه 18 فلاتدعوا» مفرد ترجمه شده در صورتى كه جمع نهى مخاطب استيعنى: مخوانيد. 111) صفحه573: در توضيح آيه16 از مرحوم شيخ طوسى دو وجه براى اين آيه كريمه و ان لو استقاموا على الطريقة» نقل كردهايد و خلاصه آن دو وجه اين است (1) استقامتبر طريقه هدايت; (2) استقامتبر طريقه كفر. اين نسبت را به مرحوم شيخ طوسى دادهايد ( و خود او وجه دوم را ترجيح مىدهد كه از مقوله استدراج است.») بسيار جاى شگفتى است كه چنين نسبتى به چنان بزرگمردى داده شود. |
|
معرفی و نقد «ترجمه تفسیری از قران کریم» از دکتر مصطفی خرم دل (بخش دوم)
محمّد على كوشا
اشاره
در شماره پيشين مجله، بخش اول اين مقاله كه مشتمل بر نقد مواردى از ترجمه آيات سوره حمد تا سوره انعام در ترجمه دكتر مصطفى خُرّم دل بود از نظر خوانندگان گرامى گذشت. اينك ادامه آن را كه از سوره اعراف تا پايان قرآن مورد بررسى قرار گرفته است مىخوانيد. نويسنده در اين مقاله، مواردى از ترجمه نامبرده را كه به نظر وى اشكال داشته و يا ترك اولايى در آن رخ داده بوده، به ترتيب سورهها و آيات يادداشت كرده و ترجمه پيشنهادى خود يا مترجمان ديگر را ارائه داده است.
35 ـ اعراف: 71
قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ
36 ـ اعراف: 82، نمل: 56
إنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ
37 ـ اعراف: 93
فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْمٍ كافِرينَ
38 ـ اعراف: 102
وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقينَ
39 ـ اعراف: 143
قالَ رَبِّ أَرِنى أَنْظُرْ إلَيْك قالَ لَنْ تَرانى
40 ـ اعراف: 157
وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إصْرَهُمْ وَالْأغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ
41 ـ اعراف: 193 و 198
وَ اِنْ تَدْعُوهُمْ اِلىَ الْهُدى لا يَتَّبِعُوكُمْ
42 ـ انفال: 72
وَالَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهاجِرُوا مالَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَىْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا
43 ـ توبه: 64
يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ
44 ـ توبه: 81
فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّهِ
45 ـ توبه: 93
إِنَّما السَّبيلُ عَلَى الَّذينَ يَسْتأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِياءُ
46 ـ توبه: 103
خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِها
47 ـ يونس: 30
هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ
48 ـ يونس: 85
رَبَّنا لاتَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظّالمينَ
49 ـ يونس: 98
فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ
50 ـ هود: 15
مَنْ كانَ يُريدُ الْحَيوةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فيها وَ هُمْ فيها لا يُبْخَسُونَ
51 ـ هود: 91
وَ ما أنْتَ عَلَيْنا بِعَزيزٍ
52 ـ يوسف: 18
وَ جاءُوا عَلى قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ
53 ـ يوسف: 24
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
54 ـ يوسف: 31
وَ قُلْنَ حاشَ للّهِِ
55 ـ يوسف: 99
فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إلَيْهِ أَبَوَيْهِ
56 ـ يوسف: 110
حَتّى إذَا اسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا
57 ـ رعد: 7، يونس: 27، محمّد: 20
وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ
58 ـ رعد: 33
أَفَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ...
59 ـ رعد: 41
أَلَمْ يَرَوْا أَنّا نَأْتِى الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها
60 ـ حِجر: 41
قالَ هذا صِراطٌ عَلَىَّ مُسْتَقيمٌ
61 ـ نحل: 112
فَأَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ
62 ـ إسراء: 27
إِنَّ الْمُبَذّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبّه كَفُورا
63 ـ طه: 50
قالَ رَبُّنَا الَّذى أَعْطى كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى
64 ـ طه: 97
قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِى الْحَيوةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ
65 ـ طه: 115
وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ
66 ـ طه: 121
فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما
67 ـ انبياء: 44
بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ و آباءَ هُمْ حَتّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ
68 ـ حجّ: 47
وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَلَنْ يُخْلِفَ اللّهُ وَعْدَهُ وَ إِنَّ يَوْما عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ
69 ـ فرقان: 28
يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلانا خَليلاً
70 ـ فرقان: 59
ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ
71 ـ قصص: 47 و 48
وَلَوْلا أَنْ تُصيبَهُمْ مُصيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ فَيَقُولُوا رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ
72 ـ روم: 49
وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسينَ
73 ـ لقمان: 22 و 23
وَمَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللّهِ...
74 ـ فاطر: 5
وَلا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ الْغَرُور
75 ـ ص : 34
وَلَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَدا ثُمَّ أَنابَ
76 ـ فصّلت: 10
وَجَعَلَ فيها رَواسِىَ مِنْ فَوْقِها وَبارَكَ فيها وَقَدَّرَ فيها أَقْواتَها فى أَرْبَعَةِ أَيّامٍ سَواءً لِلسّائِلينَ
77 ـ دخان: 38
وَما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَالْأَرْضَ وَما بَيْنَهُما لاعِبينَ
78 ـ فتح: 2
لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ
79 ـ نجم: 11
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى
80 ـ واقعه: 75
فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ
81 ـ ممتحنه: 8
لا يَنْها كُمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِى الدّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسطينَ
82 ـ صف: 3
كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ
83 ـ مُلك: 28
قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَهْلَكَنِىَ اللّهُ...
84 ـ علق: 14
أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّهَ يَرى
پی نوشت ها:
[1]. رك: عبدالغنى الدّقر، معجم القواعد العربية، ص 393. |