400 نكته از تفسیر نور
به لطف خداوند، مجموعه «تفسیرنور» تألیف حجت الاسلام و المسلمین محسن قرائتى كه با زبانى ساده و روان، نكات و پیامهاى آیات قرآن كریم را ارائه كرده، مورد استقبال حوزویان، دانشگاهیان و فرهنگیان قرار گرفت و پیشنهادات و نظرات خود را در جهت عرضه گستردهتر مطالب آن ارسال كردند.
از اینرو سعى شده مطالب دورهى 12 جلدى تفسیر نور در قالبهاى متفاوت در اختیار علاقهمندان قرار گیرد:
1. انتشار تفسیر سورههاى: یوسف، حجرات، زمر، یس، اسراء، نور و... در قطع پالتوى.
2. نگاه موضوعى به پیامهاى تفسیرنور كه كتاب 300 نكته در مدیریت محصول این نگاه است و به زودى در موضوعات حقوقى و اقتصادى نیز منتشر مىشود.
3. انتشار مطالب برگزیده هر جلد از تفسیر نور در قالب پرتوى از نور.
4. انتشار كتاب پرسشها و پاسخهاى قرآنى بر اساس مطالب تفسیرنور.
5. جمعآورى نكتههاى مهم دورهى 12 جلدى و تنظیم آنها در قالب مباحث: اعتقادى، اجتماعى، اخلاقى و عبادى كه این كار توسط برادر گرامى حجّتالاسلام و المسلمین عباس بابائیان صورت گرفته و پس از تأیید مؤلف محترم، تحت عنوان 400 نكته از تفسیر نور منتشر مىشود.
امید است این فعالیتهاى متنوع قرآنى، زمینه مهجوریتزدایى از قرآن كریم را در میان اقشار مختلف جامعه فراهم سازد.
مركز فرهنگى درسهایى از قرآن
گرچه همهى نامها و صفات الهى نیكوست و خداوند همهى كمالات را دارد كه قابل احصا و شماره نیست، امّا در روایات، بر 99 اسم تكیه شده، كه در كتب اهلسنّت مانند صحیح مسلم، بخارى، ترمذى نیز آمده است. و هركس خدا را با آنها بخواند، دعایش مستجاب مىشود.(3) و هركس آنها را شماره كند، اهل بهشت است. البتّه منظور تنها شمردن لفظى و با حركات لب نیست، بلكه توجّه و الهام گرفتن از این صفات و اتّصال به آنهاست. این 99 اسم، عبارتند از:
«اللّه، اله، الواحد، الاحد، الصّمد، الاوّل، الآخر، السّمیع، البصیر، القدیر، القاهر، العلىّ، الاعلى، الباقى، البدیع، البارّ، الاكرم، الظاهر، الباطن، الحىّ، الحكیم، العلیم، الحلیم، الحفیظ، الحقّ، الحسیب، الحمید، الحفىّ، الربّ، الرّحمن، الرّحیم، الذّارء، الرّازق، الرّقیب، الرؤوف، الرّائى، السّلام، المؤمن، المهیمن، العزیز، الجبّار، المتكبّر، السیّد، السُبّوح، الشهید، الصادق، الصانع، الطاهر، العدل، العفو، الغفور، الغنىّ، الغیاث، الفاطر، الفرد، الفتّاح، الفالق، القدیم، الملك، القدّوس، القوىّ، القریب، القیّوم، القابض، الباسط، قاضىالحاجات، المجید، المولى، المنّان، المحیط، المبین، المقیت، المصوّر، الكریم، الكبیر، الكافى، كاشف الضرّ، الوتر، النور، الوهّاب، الناصر، الواسع، الودود، الهادى، الوفىّ، الوكیل، الوارث، البرّ، الباعث، التوّاب، الجلیل، الجواد، الخبیر، الخالق، خیر النّاصرین، الدیّان، الشكور، العظیم، اللطیف، الشافى».(4)
در قرآن، اسامى خدا تا 145 نام آمده و عدد 99 در روایات، یا براى این است كه برخى نامها قابل ادغام و تطبیق بر بعض دیگر است، یا مراد این است كه این نامها در قرآن نیز هست، نه اینكه فقط این تعداد باشد. در بعضى آیات، مضمون این نامها وجود دارد. مثلاً «صادق»، به عنوان نام خدا در قرآن نیست، ولى آیهى «و من أصدق من اللّه قیلاً»(5) یعنى چه كسى راستگوتر از خداست؟ آمده است. در برخى روایات و دعاها مانند دعاى جوشن كبیر، نامهاى دیگرى هم براى خدا بیان شده است، البتّه بعضى از اسماى حسناى الهى، آثار و بركات و امتیازات خاصّى دارد. فخررازى مىگوید: همهى صفات خداوند، به دو چیز بر مىگردد: بىنیازى او و نیاز دیگران بهاو.(6)
امام صادق علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، اسماى حسنى ماییم.(7) یعنى صفات الهى در ما منعكس شده است و ما راه شناخت واقعى خداییم. طبق این احادیث، جملهى «ذروا الّذین یلحدون»، به ما مىگوید كه به ملحدین فضائل اهلبیتعلیهم السلام تكیه و اعتنا نكنید.
در روایت دیگرى امام رضا علیه السلام فرمودند: ما اهلبیتعلیهم السلام اسماى حسناى خدا هستیم كه عمل هیچ كس بدون معرفت ما قبول نمىشود. «نحن واللّه الاسماء الحسنى الّذى لایقبل اللّه من احد عملاً الاّ بمعرفتنا»(8)
عبارت «الاسماء الحسنى»، چهار بار در قرآن آمده است.(9) اسماى حُسنى سه مصداق دارد: صفات الهى، نامهاى الهى و اولیاى الهى.(10)
امام رضاعلیه السلام فرمود: هرگاه به شما مشكلات و سختى روى آورد، به وسیلهى ما از خداوند كمك بخواهید و سپس فرمود: «وللّه الاسماء الحسنى فادعوه بها»(11)
امام رضا علیه السلام فرمود: «انّ الخالق لا یوصف الاّ بما وصف به نفسه» آفریدگار، جز به آنچه خود توصیف كرده، وصف نمىشود. یعنى نمىتوان از پیش خود بر خدا نام نهاد. مثلاً او را عفیف و شجاع و امثال آن نامید.(12)
اسم، نمایانگر مسمّى است، ذات خداوند مقدّس است، نام او هم باید مقدّس باشد. بنابراین هم ذات خدا را باید منزّه شمرد، «سبحانه عمّا یشركون»(13) و هم نام او را تنزیه كرد. «سبّح اسم ربّك الاعلى»(14) لذا قرار دادنِ نام دیگران در ردیف نام خدا جایز نیست و نمىتوان گفت: به نام خدا و خلق.
شهید مطهرى مىگوید: نامهاى خداوند جنبه علامت ندارند، بلكه نمایانگر صفت و حقیقتى از حقایق ذات مقدّس او مىباشند.(15)
امام صادقعلیه السلام ذیل این آیه 181 اعراف فرمود: غیر خدا را با اسمهاى الهى نام ننهید و آنگاه به مناسبت جمله «یلحدون فى اسمائه» فرمود: «یضعونها فى غیر مواضعها» آنان نامهاى الهى را در غیر مورد آن بكار مىبرند و با این كار، مشرك مىشوند و به همین دلیل خداوند فرمود: و ما یؤمن اكثرهم باللّه و هم مشركون»(16) ایمان اكثر مردم با شرك همراه است
طبق روایات، هر كه اسم اعظم خداوند را بداند، دعایش مستجاب است و مىتواند در طبیعت، تصرّف كند. چنانكه بلعمباعورا (كه در آیه 175 از او یاد شد) اسم اعظم الهى را مىدانسته است.
امّا اینكه اسم اعظم چیست؟ بعضى گفتهاند: یكى از نامهاى الهى است كه بر ما پوشیده است. بعضى گویند: اسم اعظم، در حقیقت لفظ و نام نیست، بلكه كمال و صفتى از خداوند است كه هركس بتواند پرتوى از آن را در وجود خویش پدید آورد، قدرت روحى او به حدّى مىرسد كه مىتواند در طبیعت تصرّف كند، وگرنه چنان نیست كه یك فرد، با فراگرفتن لفظ و گفتن كلمهاى بتواند مستجاب الدّعوه شود و مثلا در جهان اثر بگذارد.
سؤال: هدف از آفرینش انسان چیست؟
پاسخ: قرآن چهار هدف را براى آفرینش انسان بیان كرده است:
الف) عبادت كردن. در قرآن مىخوانیم: ما جن وانس را جز براى عبادت نیافریدیم. «و ما خلقت الجن والانس الاّ لیعبدون»
ب) انتخاب راه صواب از ناصواب و رسیدن به رشد و كمال در سایه آزمایشهاى الهى: «خلق الموت و الحیاة لیبلوكم ایّكم احسن عملا»
ج) آبادى و عمران زمین. قرآن مىفرماید: خداوند شما را از زمین آفرید و شما را بر آبادى آن گماشت: «هو انشأكم من الارض واستعمركم فیها»
د) رحمت بر مردم. قرآن هدف دیگر خلقت را رحمت خاص خداوند بر مردم ذكر مىكند و مىفرماید: (انسانها) براى آن آفریده شدند كه به رحمت خاص خداوند هدایت شوند: «الّا من رحم ربّك ولذلك خلقهم»
سؤال: چرا باید خدا را عبادت كنیم؟
پاسخ: در چند جاى قرآن پاسخ این پرسش چنین آمده است:
* چون خداوند خالق و مربّى شماست. «اعبدوا ربّكم الّذى خلقكم»
* چون تأمین كننده رزق و روزى و امنیت شماست. «فلیعبدوا ربّ هذا البیت الذى اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف»
* چون معبودى جز او نیست. «لا اله الاّ أنا فاعبُدنى»
عبادت انسان، هدف آفرینش انسان است نه هدف آفریننده. او نیازى به عبادت ما ندارد، اگر همه مردم زمین كافر شوند او بىنیاز است: «ان تكفروا انتم و من فى الارض جمیعاً فانّ اللَّه لغنى...» چنانكه اگر همه مردم رو به خورشید خانه بسازند یا پشت به خورشید، در خورشید اثرى ندارد.
با اینكه عبادت خدا بر ما واجب است، چون خالق و رازق و مربّى ماست، ولى بازهم در برابر این اداى تكلیف، پاداش مىدهد و این نهایت لطف اوست.
آنچه انسان را وادار به عبادت مىكند امورى است، از جمله:
1. توجّه به نعمتهاى او كه خالق و رازق و مربّى ماست.
2. توجّه به فقر و نیاز خود.
3. توجّه به آثار و بركات عبادت.
4. توجّه به آثار سوء ترك عبادت.
5. توجّه به اینكه همه هستى، مطیع او ودر حال تسبیح او هستند، چرا ما وصله ناهمرنگ هستى باشیم.
6. توجّه به اینكه عشق وپرستش، در روح ماست وبه چه كسى برتر از او عشق بورزیم.
سؤال: در قرآن آمده است: «واعبد ربّك حتّى یاتیك الیقین»یعنى عبادت كن تا به یقین برسى. پس آیا اگر كسى به یقین رسید، نمازش را ترك كند؟!
پاسخ: اگر گفتیم: نردبان بگذار تا دستت به شاخه بالاى درخت برسد، معنایش این نیست كه هرگاه دستت به شاخه رسید، نردبان را بردار، چون سقوط مىكنى. كسى كه از عبادت جدا شد، مثل كسى است كه از آسمان سقوط كند؛ «فكانّما خرّ من السماء» به علاوه كسانى كه به یقین رسیدهاند مانند: رسول خدا و امامان معصوم، لحظهاى از عبادت دست برنداشتند. بنابراین مراد آیه،بیان آثار عبادت است نه تعیین محدودهى عبادت.
دلائل بهترین خالق بودن خداوند بسیار است از جمله:
الف: خالقیّت او دائمى است.
ب: محدودیّت به اشیاى خاصّى ندارد.
ج: تنوّع در آن نامحدود است.
د: از سادهترین چیز مهمترین را مىسازد.
ه: مواد اوّلیهاش از خودش مىباشد.
و: در ساختن تقلید نمىكند.
ز: پشیمانى و تردید در او راه ندارد.
ح: بر اساس رحمت مىآفریند، و تمام ساختههایش هدفدار است.
ط: ساخته او با نظام هستى هماهنگ است.
مراد از «احسن الخالقین» به فرموده امام رضاعلیه السلام آن است كه قدرت آفریدن را خدا به دیگران نیز داده، مثلاً حضرت عیسى از طرف خداوند مىآفریند. «أخلق لكم من الطین كهیئة الطّیر»
آن نیروى الهى كه بر كوه وارد آمد، آیا نیروى عظیم اتم بود، یا قدرت امواج صوتى و یا نیروى مرموز دیگر، هر چه بود كوه را متلاشى ساخت و موسى در اثر صداى غرّش انهدام كوه (یا از این مكاشفه و جذبهى باطنى)، بیهوش بر زمین افتاد.
دیدن خداوند، تقاضاى جاهلانهى بنىاسرائیل بود كه از موسى مىخواستند خدا را با چشم سر به آنان بنمایاند (كه در آیه 155 اعراف مىخوانیم)، و آن كافران غافل از بودند كه هرگز چشم توان دیدن خداوند را ندارد، «لاتدركه الابصار»، بلكه باید خدا را با چشم دل دید و به او ایمان آورد. چنانكه حضرت علىعلیه السلام فرمود: «رأته القلوب بحقایق الایمان»
چشم دل باز كن كه جان بینى
آنچه نادیدنى است آن بینى
امام صادقعلیه السلام در مورد «انا اوّل المؤمنین» فرمودند: «انا اوّل مَن آمن و صَدّق بانّك لاتُرى»، من اوّلین ایمان آورندگان باشم به اینكه ذات الهى قابل دیدن نیست.
در جلسهاى مأمون به امام رضاعلیه السلام گفت: مگر شما نمىگویید انبیا معصومند، پس چرا موسى رؤیت الهى را از خداوند درخواست كرد؟ «أرنى أنظر الیك»، آیا موسى نمىدانست كه خداوند قابل دیدن نیست؟
امامعلیه السلام در جواب او فرمودند: حضرت موسىعلیه السلام مىدانست كه خداوند قابل دیدن با چشم نیست، امّا هنگامى كه خدا با موسى سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ایمان نمىآوریم مگر اینكه كلام الهى را بشنویم.
هفتاد نفر از بنىاسرائیل برگزیده شدند و به میعادگاه كوه طور آمدند. حضرت موسىعلیه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود، در این هنگام آنان كلام الهى را از تمام جهات شنیدند، ولى گفتند ایمان نمىآوریم مگر اینكه سخن گفتن خدا را خود ببینیم، صاعقهاى از آسمان آمد و همهى آنان هلاك شدند. حضرت موسى گفت: اگر با چنین وضعى برگردم، مردم خواهند گفت تو در ادّعایت راستگو نیستى كه دیگران را به قتل رساندى. به اذن الهى دوباره همه زنده شدند، این بار گفتند: اگر تنها خودت نیز خدا را ببینى، ما به تو ایمان مىآوریم. موسى گفت: «انّ اللّه لایُرى بالابصار و لاكیفیّة له و انّما یعرف بآیاته و یكلّم باعلامه»، خدا را تنها با نشانهها و آیاتش مىتوان درك كرد. امّا آنان لجاجت كردند، خطاب آمد موسى بپرس آنچه مىپرسند و تورا به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمىكنم. حضرت موسىعلیه السلام گفت: «ربّ ارنى انظر الیك»، خطاب آمد: «لن ترانى» هرگز، امّا نگاه كن به كوه، اگر پایدار ماند تو نیز خواهى توانست مرا ببینى.
با اشارهى الهى كوه متلاشى و به زمینى صاف تبدیل شد وموسى پس از به هوش آمدن گفت: «سبحانك تبتُ الیك»، خدایا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت ومعرفتى كه داشتم بازگشتم ومن اوّلین كسى هستم كه اعتراف مىكنم خدا را نمىتوان با چشمسر دید. مأمون با این پاسخ شرمنده شد
در واقع حضرت موسىعلیه السلام با بیان جملهى «ارنى» و پاسخ «لن ترانى» خواست به مردم بفهماند كه خداوند براى من قابل رؤیت با چشم نیست، تا چه رسد به شما.
از امام صادقعلیه السلام پرسیدند: اگر خدا قابل رؤیت نیست، پس در مورد روایاتى كه مىگویند: پیامبرصلى الله علیه وآله، خدا را دید، یا در قیامت مؤمنان خدا را در بهشت مىبینند، شما چه مىفرمایید؟
حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: بسیار زشت است كه شخصى 70 - 80 سال در زمین خدا زندگى كند و از رزق و روزى او استفاده كند، امّا او را چنانچه باید نشناسد. پیامبر، خدا را باچشم ندیده است و اگر كسى چنین ادّعایى داشته باشد، دروغگو و كافر است، چنانكه آن حضرت فرمودند: «مَن شبّه اللّه بخلقه فقد كفر» كسى كه خدا را به صفات مخلوقات تشبیه كند، كافر است. حضرت علىعلیه السلام در پاسخ به این سؤال كه اى برادرِ پیامبرصلى الله علیه وآله! آیا تو خدا را دیدهاى؟ فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره و لم تره العیون بمشاهدة الاعیان ولكن تراه القلوب بحقایق الایمان»، خدایى را كه ندیده باشم عبادت نمىكنم، امّا نه با چشم سر، كه با چشم دل. در جاى دیگر فرمود: «ما رأیتُ شیئاً الاّ و قد رأیتُ اللّه قبله و بعده و معه و فیه» چیزى را ندیدم، مگر آنكه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن دیدم.
آرى، چشم توان دیدن او را ندارد، «لاتدركه الابصار و هو یدرك الابصار»، امّا با چشم دل مىتوان خدا را دید، چنانكه قرآن مىفرماید: «لقد رآه نَزلَة اُخرى عند سِدرة المنتهى» پیامبر، در معراج، ایات عظمت الهى را دید. البتّه آنچه در تورات در مورد ماجراى حضرت موسى در كوه طور آمده، از تحریفات تورات است
مردم، یا به خاطر قدرت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرماید: تمام مردم حتّى قدرت آفریدن یك مگس را ندارند، «لن یخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له»
یا براى لقمه نانى به سراغ این وآن مىروند، كه قرآن مىفرماید: «لایملكون لكم رزقاً»
یا به خاطر رسیدن به عزّت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرماید: «فانّ العزّة للّه جمیعاً»
یا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مىشوند كه قرآن مىفرماید: «فلایملكون كشف الضرّ عنهم»
و در جاى دیگر مىفرماید: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مىروید، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم» چرا شما بهترین آفریننده را رها مىكنید و به دیگران توجّه دارید؟ «تذرون احسن الخالقین»
یكى از نشانههاى شرك، بهانهگیرى در برابر قانون الهى است. قرآن به بعضى از آنها اشاره نموده، مىفرماید:
* آیا هرگاه پیامبر قانونى آورد كه با سلیقهى شما هماهنگ نبود، تكبّر مىورزید؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»
* همین كه فرمان جهاد مىرسید، مىگفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد دادید؟ «لِمَ كتَبتَ علینا القِتال»
* هنگامى كه غذا براى گروهى از بنىاسرائیل رسید، گفتند: چرا این غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»
* هرگاه خداوند مثالى مىزد، مىگفتند: چرا این مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»
نشانهى دیگر شرك، برترى دادن فامیل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آیه 24 سوره توبه مىخوانیم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فامیل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوبتر باشد، منتظر قهر خدا باشید.
شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحید، به احسانِ والدین سفارش كرده، امّا اگر والدین فرزند خود را به غیر خدا فرا خوانند، قرآن مىفرماید: نباید از آنها اطاعت كرد
1. حبط عمل:
شرك، كارهاى خوب انسان را از بین مىبرد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز یك جنگل را از بین مىبرد. قرآن، خطاب به پیامبر مىفرماید: «لئن اشركت لیحبطنّ عملك» اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مىشود.
2. اضطراب و نگرانى:
هدف یك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى یكتاست كه زود راضى مىشود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن دیگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زیرا تعداد مردم زیاد است و هر كدام هم خواستهها و توقّعات گوناگونى دارند.
حضرت یوسفعلیه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خیر ام اللّه الواحد القهّار»، آیا چند سرپرست و ارباب بهتر است یا یك خداى واحد.
قرآن مىفرماید: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمهى انواع پرندگان قرار گیرد و هر ذرّهى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن یشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السّماء فتَخطَفه الطیَر او تَهوى به الرّیح فى مكان سَحیق»
آرى، توحید و بندگى خالص خداوند، قلعهى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هركس دل بستن، دور هركس چرخیدن، به هركس امید داشتن، تملّق و ستایش از هركس و ترسیدن از هركس، حفظ مىكند. در حدیث مىخوانیم: «كلمة لاالهالاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»، توحید قلعه و دژ محكمى است كه هركس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
3. اختلاف و تفرقه:
در جامعهى توحیدى، محور همه چیز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعیین مىكند و همه دور همان محور مىچرخند، ولى در جامعهى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوتها، سلیقهها و راههاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مىنماید. قرآن مىفرماید: «لاتكونوا من المشركین من الّذین فرّقوا دینهم» از مشركان نباشید، از كسانى كه (به خاطر سلیقههاى شخصى و نظریّات از پیش ساخته)، عامل تفرقه مىشوند.
4. خوارى و ذلّت در قیامت:
قرآن مىفرماید: «لاتَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً» با خداى واحد، معبود دیگرى قرار ندهید كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهید شد.
اوّلین پیام و هدف تمام انبیا، مبارزه با شرك و دعوت به بندگى خالصانه خداوند است. «ولقد بعثنا فى كلّ اُمّة رسولاً اَنِ اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت»
تمام گناهان، مورد عفو قرار مىگیرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لایغفر ان یشرك به و یغفر مادون ذلك» انبیا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شركها برائت جویند شریك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسیار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها یك درصد آن براى غیر خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مىفرماید: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شیئاً»
نه تنها بتها و طاغوتها، بلكه انبیا و اولیاى الهى نیز نباید شریك خداوند قرار گیرند. خداوند به حضرت عیسى مىفرماید: آیا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شریك خدا قرار دهید. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَین من دون اللّه» شریك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن یشرك باللّه فقد افترى اثماً عظیماً»
شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مىفرماید: پیامبر و مؤمنین حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خویشاوندانشان باشند، استغفار نمایند. «ما كان للنبىّ والّذین آمنوا اَن یستغفروا للمشركین و لو كانوا اولى قُربى»
اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مىپردازد و مىفرماید: غیر خدا چه آفریده كه شما به آن دل بستهاید؟! «ماذا خلقوا من الارض» مرگ و حیات شما به دست كیست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كیست؟
آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهایت دارد و به سراغ افراد و اشیائى رفتن كه هیچ كارى به دستشان نیست، بزرگترین ظلم به انسانیّت است. اسیر جماد و انسان شدن و تكیه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نیست. یكى از اهداف نقل داستانها و تاریخ گذشتگان در قرآن، ریشه كن كردن رگههاى شرك است.
خداوند، نیازى به عبادت و تشكّر ما ندارد و قرآن، بارها به این حقیقت اشاره نموده و فرموده است: خداوند از شما بىنیاز است.ولى توجّه ما به او، مایهى عزّت و رشد خود ماست، همان گونه كه خورشید نیازى به ما ندارد، این ما هستیم كه اگر منازل خود را رو به خورشید بسازیم، از نور و روشنایى آن استفاده مىكنیم.
یكى از ستایشهایى كه خداوند در قرآن از انبیا دارد، داشتن روحیهى شكرگزارى است. مثلاً دربارهى حضرت نوح با آن همه صبر و استقامتى كه در برابر بىوفایى همسر، فرزند و مردم متحمّل شد، خداوند از شكر او یاد كرده و او را شاكر مىنامد. «كان عبداً شكوراً»
بارها خداوند از ناسپاسى اكثر مردم شكایت كرده است.
البتّه توفیق شكر خداوند را باید از خدا خواست، همان گونه كه حضرت سلیمان از او چنین درخواست كرد: «ربّ اوزعنى أن أشكر نعمتك الّتى أنعمت علىّ» ما غالباً تنها به نعمتهایى كه هر روز با آنها سر و كار داریم توجّه مىكنیم و از بسیارى نعمتها غافل هستیم، از جمله آنچه از طریق نیاكان و وراثت به ما رسیده و یا هزاران بلا كه در هر آن از ما دور مىشود و یا نعمتهاى معنوى، مانند ایمان به خدا و اولیاى او، یا تنفّر از كفر و فسق و گناه كه خداوند در قرآن از آن چنین یاد كرده است: «حبّب الیكم الایمان و زیّنه فى قلوبكم و كرّه الیكم الكفر و الفسوق و العصیان»
علاوه بر آنچه بیان كردیم، بخشى از دعاهاى معصومین نیز توجّه به نعمتهاى الهى و شكر و سپاس آنهاست، تا روح شكرگزارى را در انسان زنده و تقویت كند.
شكر الهى، گاهى با زبان و گفتار است و گاهى با عمل و رفتار.
در حدیث مىخوانیم: هرگاه نعمتى از نعمتهاى الهى را یاد كردید، به شكرانهى آن صورت بر زمین گذارده و سجده كنید و حتّى اگر سوار بر اسب هستید، پیاده شده و این كار را انجام دهید و اگر نمىتوانید، صورت خود را بر بلندى زین اسب قرار دهید و اگر این كار را هم نمىتوانید، صورت را بر كف دست قرار داده و خدا را شكر كنید
1. نماز، بهترین نمونهى شكر خداوند است. خداوند به پیامبرش مىفرماید: به شكرانهى اینكه ما به تو «كوثر» و خیر كثیر دادیم، نماز بر پا كن. «انّا اعطیناك الكوثر فصلّ لربّك و انحر»
2. روزه؛ چنانكه پیامبران الهى به شكرانه نعمتهاى خداوند، روزه مىگرفتند.
3. خدمت به مردم. قرآن مىفرماید: اگر بىسوادى از باسوادى درخواست نوشتن كرد، سر باز نزند و به شكرانه سواد، نامهى او را بنویسد. «و لایأب كاتب أن یكتب كما علّمه اللّه» در اینجا نامه نوشتن كه خدمت به مردم است، نوعى شكر نعمت سواد دانسته شده است.
4. قناعت. پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله فرمودند: «كن قَنِعاً تكن اشكر الناس» قانع باش تا شاكرترین مردم باشى.
5. یتیم نوازى. خداوند به پیامبرش مىفرماید: به شكرانهى اینكه یتیم بودى و ما به تو مأوا دادیم، پس یتیم را از خود مران. «فامّا الیتیم فلاتقهر»
6. كمك به محرومان و نیازمندان. خداوند به پیامبرش مىفرماید: به شكرانهى اینكه نیازمند بودى و ما تو را غنى كردیم، فقیرى را كه به سراغت آمده از خود مران. «و امّا السائل فلا تنهر»
7. تشكّر از مردم. خداوند به پیامبرش مىفرماید: براى تشكّر و تشویق زكات دهندگان، بر آنان درود بفرست، زیرا درود تو، آرامبخش آنان است. «و صلّ علیهم انّ صلاتك سكن لهم»
تشكّر از مردم تشكر از خداوند است، همان گونه كه در روایت آمده است: كسى كه از مخلوق تشكّر نكند، از خداوند شكرگزارى نكرده است. «مَن لم یشكر المنعم من المخلوقین لم یشكر اللّه»
خداوند، بندگان مخلص خود را تنها نمىگذارد و آنها را در شداید و سختىها نجات مىدهد. نوح را روى آب، یونس را زیر آب و یوسف را كنار آب، نجات داد. همچنان كه ابراهیم را از آتش، موسى را در وسط دریا و محمّدصلى الله علیه وآله را درونِ غار و علىعلیه السلام را در بستر كه به جاى پیامبر خوابیده بود، نجات داد.
با اراده الهى، ریسمان چاه وسیله شد تا یوسف از قعر چاه به تخت و كاخ برسد، پس بنگرید با حبلاللَّه چه مىتوان انجام داد!؟ «و اعتصموا بحبل اللّه...»
قرآن مىفرماید: «عسى أن تكرهوا شیئاً و هو خیر لكم و عسى أن تحبّوا شیئاً و هو شرّ لكم»چه بسیار چیزهایى كه شما دوست ندارید، ولى در حقیقت به نفع شماست و چه بسیار چیزهایى كه شما دوست دارید، ولى به ضرر شماست.
اگر بدانیم؛ دیگران مشكلات بیشترى دارند.
اگر بدانیم؛ مشكلات، توجّه ما را به خداوند بیشتر مىكند.
اگر بدانیم؛ مشكلات، غرور ما را مىشكند و سنگدلى ما را برطرف مىكند.
اگر بدانیم؛ مشكلات، ما را به یاد دردمندان مىاندازد.
اگر بدانیم؛ مشكلات، ما را به فكر دفاع و ابتكار مىاندازد.
اگر بدانیم؛ مشكلات، ارزش نعمتهاى گذشته را به ما یادآورى مىكند.
اگر بدانیم؛ مشكلات، كفّارهى گناهان است.
اگر بدانیم؛ مشكلات، سبب دریافت پاداشهاى اُخروى است.
اگر بدانیم؛ مشكلات، هشدار و زنگ بیدارباش قیامت است.
اگر بدانیم؛ مشكلات، سبب شناسایى صبر خود و یا سبب شناسایى دوستان واقعى است.
و اگر بدانیم؛ ممكن بود مشكلات بیشتر یا سختترى براى ما پیش آید، خواهیم دانست كه تلخىهاى ظاهرى نیز در جاى خود شیرین است.
آرى، براى كودك، خرما شیرین و پیاز و فلفل تند و ناخوشایند است، امّا براى والدین كه رشد و بینش بیشترى دارند، ترش و شیرین هردو خوشایند است.
حضرت علىعلیه السلام در جنگ اُحد فرمود: شركت در جبهه از مواردى است كه باید شكر آن را انجام داد. «و لكن من مواطن البشرى و الشكر» و دختر او حضرت زینبعلیها السلام در پاسخ جنایتكاران بنىامیّه فرمود: در كربلا جز زیبایى ندیدم. «ما رأیت الاّ جمیلاً»
به یكى از اولیاى خدا گفته شد حقّ تشكّر از خداوند را بجا آور. او گفت: من از تشكّر و سپاس او ناتوانم. خطاب آمد: بهترین شكر همین است كه اقرار كنى من توان شكر او را ندارم. سعدى گوید:
از دست و زبان كه برآید
كز عهده شكرش به درآید
بنده همان به كه زتقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد
خداوند متعال وعده داده است كه ستمگران نابود و اولیاى او حاكم شوند وچون تاكنون این وعده به صورت گسترده محقّق نشده، در زمان ظهور امام زمانعلیه السلام عملى خواهد شد.
قرآن كریم بارها وعده داده است كه «اولیاى خدا بر زمین حاكم خواهند شد و دشمنان آنان به هلاكت خواهند رسید.» در این جاسه مورد را ذكر مىكنیم:
الف: «انّ جُندَنا لهم الغالبون» همانا لشكر ما قطعاً پیروز است.
ب: «و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلین انّهم لهم المنصورون» حرف ما نسبت به انبیا قطعى است كه آنها پیروزند.
ج: «اَنّ الارض یرثُها عِبادى الصالحون » وارث زمین بندگان شایسته من خواهند بود.
به هر حال، پیروزى حقّ بر باطل و تشكیل حكومت الهى به دست مردان خدا از وعدههاى قطعى و مكرّر قرآن است.
موضوع وجوب رحمت بر خدا، «كتب على نفسه الرّحمة»، در قرآن دوبار آنهم در این سوره (آیات 12 و54) آمده است.
خداوند همان گونه كه بر ما تكالیفى واجب كرده است، وظایفى را هم بر خود مقرّر فرموده؛ از جمله:
1. هدایت كردن: «اِنّ علینا للهدى»
2. رزق دادن: «على اللّه رزقها»
3. لطف كردن: «كتب على نفسه الرّحمة»
4. پیروزى وغلبهى دین خدا: «كتب اللّه لاغلبنّ انا و رسلى»
ولى شرط بهرهمند شدن از رحمت الهى، رحم به بندگان است. چنانكه در حدیث آمده است: «مَن لایَرْحَم لایُرحَم»
سلمان از پیامبرصلى الله علیه وآله نقل كرده كه فرمود: رحمت خداوند، صد درجه است، یك درجهى آن، منشأ همهى الطاف الهى در دنیا شده است، خداوند در قیامت، با همهى صد درجه رحمت خود با مردم معامله خواهد كرد
خداوند علوم خاصّى را به افراد خاصّى داده ودر قرآن از آنها یاد كرده است از جمله:
1. آدم، علوم همهى اشیا. «و علّم آدم الاسماء كلّها»
2. خضر، علوم باطنى وتأویل. (تا موسى شاگردش شود) «هل اتّبعك على ان تعلّمَن...»
3. یوسف، علم تعبیر خواب. «علّمنى ربّى»
4. داوود، علم زرهسازى. «و علّمناه صَنعة لَبوس»
5. سلیمان، علم زبان پرندگان. «علّمنا منطق الطیر»
6. معاون سلیمان، علمى كه با آن تخت سلطنتى را از كشورى به كشور دیگر مىآورد. «قال الّذى عنده علم من الكتاب»
7. طالوت، علوم نظامى. «و زاده بسطة فى العلم والجسم»
8. رسولاكرم وسایر انبیا، علوم غیب. «فلایظهر علىغیبه احدا الاّ مَنِارتضى منرسول»
تسبیح خداوند، ریشه و اساس تمام عقاید و تفكرات صحیح اسلامى است:
توحید، بر اساس تسبیح و منزّه دانستن خداوند از شرك است. «سبحان اللّه عمّا یشركون»
عدل، بر اساس منزّه دانستن خداوند از ظلم است. «سبحان اللّه انّا كنّا ظالمین»
نبوّت و امامت، بر اساس تسبیح خداوند است، یعنى خداوند منزّه است از اینكه بشر را بدون راهنما و به حال خود واگذارد، بنابراین كسانى كه مىگویند: خداوند وحى و راهنمایى نفرستاده است، در حقیقت او را به درستى نشناختهاند. «و ما قدروا اللّه حقّ قدره اذ قالوا ما انزل اللّه»
معاد، بر اساس تسبیح خداوند و منزّه دانستن او از كار عبث و بیهوده و باطل است. «ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك»، «افحسبتم انّما خلقناكم عبثاً و انّكم الینا لاترجعون»
آرى، اگر انسان خداوند را از هر عیب و نقص مبرّا دانست، عاشق و بندهى او مىشود، از او پروا كرده و بر او توكل مىكند و روابط اجتماعى و حركات و افعال خود را مطابق رضاى او تنظیم مىكند.
در قرآن، هشت بار فرمان توكل، دو بار فرمان سجده، هشت بار فرمان استغفار، پنج بار فرمان عبادت، پنج بار فرمان ذكر و یاد خدا و دو بار فرمان تكبیر آمده است، ولى فرمان تسبیح، شانزده مرتبه آمده است.
امام صادقعلیه السلام از رسول گرامى اسلامصلى الله علیه وآله روایت مىكند كه آن حضرت فرمود: هرگاه بندهاى «سبحان اللّه» بگوید، هر آنچه در زیر عرش قرار دارد همراه با او تسبیح گویند و به گویندهى این سخن، ده برابر پاداش داده مىشود و هرگاه «الحمدللّه» بگوید، خداوند نعمتهاى دنیا را بر او ارزانى دارد تا زمانى كه با خداوند ملاقات كند و آنگاه نعمتهاى آخرت بر او ارزانى شود.
تسبیح خداوند، نوعى تشكر از اوست. قرآن مىفرماید: هرگاه فتح و پیروزى به سراغ شما آمد خدا را تسبیح گویید. «اذا جاء نصراللّه والفتح... فسبّح بحمد ربّك»
تسبیح خداوند، كفّاره كلماتى است كه در مجالس گفته یا شنیده مىشود. در حدیث مىخوانیم: رسول خداصلى الله علیه وآله هنگامى كه از مجالس برمىخاستند، ذكر «سبحانك الّلهم و بحمدك» را گفته و مىفرمودند: این كلمه، كفّاره مجلس است. «انّه كفّارة المجلس»
تسبیح، وسیله نجات است. قرآن درباره حضرت یونسعلیه السلام مىفرماید: «فلولا انّه كان من المسبّحین للبث فى بطنه الى یوم یبعثون» اگر او تسبیحگو نبود، براى همیشه در شكم ماهى ماندگار بود.
در حدیث دیگرى مىخوانیم: هنگامى كه انسان «سبحان اللّه» مىگوید، تمام فرشتگان بر او درود مىفرستند. «صلّوا علیه كل ملك»
در سحرهاى ماه مبارك رمضان، سفارش به قرائت دعایى شده است كه تمام جملات آن با «سبحان اللّه» آغاز مىشود: «سبحان من یعلم جوارح القلوب...، سبحان ربّ الودود...»
در حدیث مىخوانیم: شخصى وارد خانه امام صادقعلیه السلام شد و حضرت را در حال نماز دید كه شصت مرتبه ذكر «سبحان اللّه» را تكرار فرمود. و یا مىخوانیم كه امام صادقعلیه السلام در حال سجده پانصد مرتبه ذكر «سبحان اللّه» را تكرار فرمودند
در جهان بینى الهى، پرستش و عبادت خداوند مخصوص انسان نیست، بلكه همه موجودات در حال پرستشاند.
شخصى از پیامبرصلى الله علیه وآله معجزهاى درخواست كرد. حضرت مقدارى ریگ از زمین برداشت و در دست گرفت و به درخواست پیامبر و اذن الهى، صداى تسبیح سنگریزهها را شنیدند.
رسول اكرمصلى الله علیه وآله فرمودند: چه بسیار مركبها كه از راكب خود بهترند، زیرا بیشتر ذكر خدا مىگویند. و از زدن به صورت حیوانات نهى فرمودند و دلیل آن را تسبیح خداوند دانستند. «نهى رسول اللّه... ان تضرب وجوهها لانّها تسبّح بحمد ربّها»
درباره تسبیح موجودات هستى، به چند نكته بایستى توجه شود:
الف. قرآن، تسبیح موجودات را آگاهانه و از روى علم و شعور مىداند: «كلٌّ قد علم صلاته و تسبیحه»
ب. هركسى نمىتواند تسبیح سایر موجودات را درك كند: «ولكن لاتفقهون تسبیحهم»
ج. تسبیح موجودات، گوناگون است. امام سجاد علیه السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل فرمود كه: مرغان در هر صبحگاه خداوند را تسبیح نموده و قوت روز خود را مسئلت مىنمایند
آغاز هشت سوره قرآن، با تسبیح خداوند مىباشد: اسراء، نحل، حدید، حشر، صف، جمعه، تغابن و اعلى. و بیش از نود بار این واژه در قرآن آمده است، در حالى كه تنها چهار سوره با حمد الهى آغاز مىگردد: حمد، انعام، سبأ و فاطر. و حدود هفتاد بار این واژه با مشتقاتش بكار رفته است. شاید رمز غلبه تسبیح بر حمد خداوند، اهمیّت مبارزه با شرك و خرافات و فراوانى آن در عقاید بشرى و تقدّم پیرایش بر آرایش باشد. همان گونه كه در اذكار نماز، «سبحان اللّه» مقدّم بر «الحمدللّه» است.
در جهانبینى الهى، تمام هستى در حال تسبیح خداوند است، گرچه ما آن را نفهمیم «و ان من شىء الاّ یسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبیحهم» و این تسبیح، آگاهانه است. «كلٌّ قد علم صلاته و تسبیحه»
قرآن، نام برخى از تسبیح كنندگان را به خصوص ذكر كرده است:
الف) فرشتگان. «نحن نسبّح بحمدك»
ب) رعد. «یسبّح الرّعد بحمده»
ج) پرندگان. «المتر انّ اللّه یسبّح له مَن فى السّموات و الارض و الطّیر»
د) كوهها. «سخّرنا مع داود الجبال یسبّحن»
تسبیح خداوند، وسیلهى نجات از گرفتارى است. «فلولا انّه كان من المسبّحین للبث فى بطنه الى یوم یبعثون» اگر یونس اهل تسبیح نبود، تا روز قیامت در شكم ماهى باقى مىماند.
همهى هستى براى خداوند تسبیح و سجده و قنوت دارند. برخى مفسّران این تسبیح را تسبیح تكوینى دانستهاند، یعنى ساختار وجودىِ هر ذرّهاى از عالم، نشان از اراده، حكمت، علم و عدل خدا دارد.
بعضى دیگر معتقدند كه هستى، شعور و علم دارد و همه در حال تسبیحاند، ولى گوش ما صداى آنها را نمىشنود. این نظر با ظاهر آیات سازگارتر است. نطق داشتن اشیا محال نیست، چون در قیامت تحقّق مىیابد، «اَنطق كلّ شى» حتّى سنگ هم علم و خشیت دارد و از خوف خدا از كوه سقوط مىكند، «و اِنّ منها لما یَهبط من خشیة اللّه» حضرت سلیمان سخن مورچه را مىفهمید و منطق الطیر مىدانست. هدهد انحراف مردم را تشخیص مىداد كه نزد سلیمان آمد و گزارش داد. خداوند كوهها را مخاطب قرار داده: «یا جبال اوّبى معه» اى كوهها! همراه با داود نیایش كنید. در قرآن علاوه بر این موارد از تسبیحِ دیگر موجودات نیز سخن به میان آمده است.
جمله ذرات عالم در نهان
با تو مىگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان، ما خامشیم
تسبیحگویى حیوانات و موجودات، در روایات هم آمده است، از جمله:
الف: به چهرهى حیوانات سیلى نزنید، كه تسبیح خدا مىگویند.
ب: هرگاه صید تسبیح نگوید، شكارِ صیّاد مىشود.
ج: هیچ درختى قطع نمىشود، مگر به خاطر ترك تسبیح او.
د: سنگریزه در دست پیامبراكرمصلى الله علیه وآله به نبوّت او گواهى داد.
ه: زنبور عسل تسبیح مىگوید.
ح: صداى گنجشكها تسبیح آنهاست.
همهى این روایات، گویاى تسبیح واقعى است، نه زبان حال.
هركس به زبانى صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانى و قُمرى به ترانه
آیاتى در قرآن برنگهدارى آسمانها (وزمین) توسط خدا دلالت مىكند، از جمله:
الف: «اللَّه الّذى رفع السّموات بغیر عمد ترونها»
ب: «ان اللَّه یمسك السموات والارض ان تزولا ولئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده» همانا خداوند آسمانها و زمین را از سقوط حفظ مىكند و اگر روى به سقوط نهند، هیچكس جز او نمىتواند آنها را نگهدارد.
ج: «و یمسك السماء ان تقع على الارض الاّ باذنه» و خداوند از سقوط آسمان بر زمین جلوگیرى مىكند.
گاهى خداوند كارهاى بزرگ را با وسیلههاى كوچك انجام مىدهد. مثلاً سرنگونى سپاه ابرهه را با پرندگان ابابیل، حفظ جان پیامبر اسلام را با تار عنكبوت، آموزش دفن میّت را با كلاغ، اثبات پاكى مریمعلیها السلام را با سخن گفتن نوزاد، پاكى یوسف را با پاره شدن پیراهن، ایمان آوردن یك كشور را با سفر هُدهُد و كشف اصحاب كهف را با نمونه پول، تحقّق بخشیده است.
تمام برنامههاى الهى بر اساس حكمت و دلیل است:
دلیل نبوّت، نجات مردم است. «لیخرجكم من الظلمات الى النّور»
دلیل نماز، یاد او و تشكر از اوست. «أقم الصّلاة لذكرى»
دلیل روزه، تقواست. «كتب علیكم الصّیام... لعلّكم تتقون»
دلیل حج، حضور و شركت در منافع است. «لیشهدوا منافع لهم»
دلیل جهاد، رفع فتنه و حفظ مكتب است. «حتى لاتكون فتنة»
دلیل قصاص، زندگى شرافتمندانه است. «و لكم فى القصاص حیاة»
دلیل حجاب، تزكیه و تطهیر قلوب است. «ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهنّ»
دلیل زكات، پاكى است. «خذ من اموالهم صدقة تطهّرهم»
دلیل تحریم شراب و قمار، بازماندن از راه خداست. «یصدّكم عن ذكر اللّه و عن الصّلاة»
نجات بشر از تاریكىهاى جهل و ظلم و شرك و خرافه و تفرقه، تنها در گرو روىآوردن به نور وحى است. «كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور»
تمام كارهاى خداوند بهترین است:
آفرینش او بهترین است: «فتبارك اللّه احسن الخالقین»
كتاب قرآن او بهترین است: «نزّل احسن الحدیث»
قصههاى او بهترین است: «احسن القصص»
نامهاى او بهترین است: «وللّه الاسماء الحسنى»
پاداشهاى بر بهترین است: «فله جزاء الحسنى»
وعدههاى او بهترین وعدههاست: «وعداللّه الحسنى»
حكم او بهترین حكمها است: «و من احسن من اللّه حكماً»
خداوند كه خود بهترین است از ما نیز خواسته كه در تمام كارها، بهترینها را انتخاب كنیم. مثلاً:
در گفتار، بهترین سخن را بگوئیم: «یقولوا الّتى هى احسن»
در عمل، بهترین را انجام دهیم: «احسن عملاً»
در برخورد، بهترین رفتار را داشته باشیم: «ادفع باللتى هى احسن»
در مجادله و گفتگو، بهترین شیوه را انتخاب كنیم: «جادلهم بالتى هى احسن»
در سپاسگزارى و تشكر، بهترین روش را داشته باشیم: «فحیّوا باحسن»
در میان شنیدهها بهترین را انتخاب و عمل كنیم: «یستمعون القول فیتبعون احسنه»
در تصرّف در مال یتیم، با بهترین شیوه عمل كنیم: «لاتقربوا مال الیتیم الاّ باللتى هى احسن»
در انگیزه، با بهترین نیت كه اخلاص و قصد قربت است، عمل خود را رنگى الهى دهیم: «و من احسن من اللّه صبغة»
آفریدههاى خداوند با تولیدات انسان تفاوتهایى دارد، از جمله:
1. تولیدات انسان محدود و در بعضى زمینهها تولید دارد، امّا خداوند همه چیز را مىآفریند. «خلق كلّ شىء»
2. تولیدات انسان گاهى لغو است، امّا خداوند همه چیز را هدفمند آفریده است. «خلق اللّه السّموات و الارض بالحق»
3. در تولیدات انسان افراط و تفریط است، امّا آفرینش خداوند به اندازه است. «انا كل شىء خلقناه بقدر»
4. تولیدگران معمولاً پس از تولید نظارتى بر تولید ندارد، امّا خداوند هرگز از آفرینش عاجز نمىشود. «و لم یعى بخلقهن»
5. تولیدگر معمولاً پس از تولید نظارتى از تولید ندارد، امّا خداوند هرگز از مخلوقاتش غافل نمىشود. «و ما كنا عن الخلق غافلین»
6. انسان گاهى از تولید خسته و كسل مىشود، امّا خداوند هرگز از آفرینش خسته نمىشود. «ما مسّنا من لغوب»
7. خداوند، از طریق زوجیت، بقاى موجودات را تضمین نموده است. «و من كل شىءٍ خلقنا زوجین»
8. خدا، همه آفریدههاى خود را هدایت تكوینى مىكند. «اعطى كل شىء خلقه ثم هدى»
9. همه آفریدهها، در نهایت به سوى او بازمىگردند. «خلق السّموات و الارض... الیه المصیر»
خداوند، رحمان است. «الرّحمن»
پیامبرش، مایهى رحمت است. «و ما ارسلناك الاّ رحمة للعالمین»
قرآنش نیز رحمت است. «هدىً و رحمة للمؤمنین»
«رحمن» نام مخصوص خداوند است كه 169 بار در قرآن آمده و 114 مرتبه در هر «بسماللّه» تكرار شده است.
در مواردى از قرآن، كلمه «الرّحمن» به جاى «اللّه» بكار رفته است:
«قالوا اتّخذ اللّه ولدا»(189)؛ «قالوا اتّخذ الرّحمن ولدا»
«اتاكم عذاب اللّه»(191)؛ «یَمسّك عذاب من الرّحمن»
«قل ادعوا اللّه او ادعوا الرّحمن»
30. جلوههاى رحمت خداوند
علمى جلوهى رحمت است كه آموزش خدا باشد. «الرّحمن علّم»
علمى جلوهى رحمت است كه جامع باشد است. «تبیاناً لكلّ شىء»
علمى جلوهى رحمت است كه پاداشى از ما نخواهد و بر اساس رحمت باشد. «الرّحمن علّم»
علمى جلوهى رحمت است كه در هر زمان كاربرد داشته باشد.
علمى جلوهى رحمت است كه بصیرت آفرین و تقوا آفرین باشد.
علمى جلوهى رحمت است كه سعادت فرد و جامعه و این جهان و آن جهان را تأمین كند.
ممكن است مراد از علمى كه به حضرت داود و سلیمان داده شده علم قضاوت باشد، به دلیل آیهى «و آتیناه الحكمة و فصل الخطاب» یعنى ما به داوود حكمت و قضاوت مرحمت كردیم. و نیز به دلیل آیهى «كلاّ آتینا حكماً و علما» و شاید هم مراد از علم، علم گفتگو با پرندگان باشد به دلیل آیهى «علّمنا منطق الطّیر» و شاید علم زرهبافى باشد؛ «و علّمناه صَنعة لبوس» امّا بهتر این است كه علم را به طور عام معنا كنیم، یعنى علم ادارهى كشور.
سؤال: چرا خداوند به بعضى از بندگان خود نعمتهاى ویژهاى عطا مىكند؟ آیا این كار با عدالت سازگار است؟
پاسخ: اوّلاً معناى عدالت این نیست كه به همه یكسان بدهیم. آیا معلّمى كه به هر شاگردى نمرهاى مىدهد و یا پزشكى كه براى هر بیمارى دارویى تجویز مىكند، ظالم است؟ ثانیاً نعمتهاى ویژه، مسئولیّتهاى ویژهاى را نیز بدنبال دارد. ثالثاً ما از خدا طلبى نداریم، تا هر چه بخواهیم به ما عطا كند. رابعاً الطاف الهى بر اساس حكمت و شرایطى است كه انسان یا جامعه آن را بوجود مىآورد. به قول شاعر:
چون چنان بودیم، بودیم آن چنان
چون چنین گشتیم گشتیم این چنین
افرادى با اخلاص، تلاش، علم، تدبیر، صرفهجویى، عدالت و وحدت كلمه، شرایطى را در خود ایجاد مىنمایند كه زمینهى دریافت الطاف الهى و نعمتهاى ویژه مىشود.
البتّه گاهى الطاف ویژه به خاطر پاداش عملى است كه والدین انسان داشتهاند و خداوند مزد كارشان را به نسل آنان عطا مىكند. همان گونه كه در داستان موسى و خضر، خداوند آن دو پیامبر را مأمور مىكند دیوارى را كه گنجى زیر آن بود و از آنِ كودكان یتیمى بود تعمیر كنند تا در آینده از آن گنج استفاده نمایند، زیرا والدین كودكان نیكوكار و صالح بودهاند. «وكان ابوهما صالحا»
كلمة اللّه چیست؟
1. نعمتهاى خداوند. «قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربّى لنفد البحر...»
2. سنّتهاى الهى. «و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلین انّهم لهم المنصورون» و «ولولا كلمة الفصل لقضى بینهم»
3. آفریدههاى ویژهى خداوند. «انّما المسیح عیسى ابن مریم رسولاللّه و كلمته»
4. حوادثى كه انسان با آنها آزمایش مىشود. «و اذا ابتلى ابراهیم ربّه بكلمات»
5. آیات الهى. دربارهى حضرت مریم مىخوانیم: «و صدّقت بكلمات ربّها»
6. اسباب پیروزى حقّ بر باطل. «و یرید اللّه ان یحقّ الحق بكلماته و یقطع دابر الكافرین»، «و یمح اللّه الباطل و یحقّ الحق بكلماته»
از جمع مطالب گذشته به دست مىآید كه مراد از «كلمة» تنها لفظ نیست، بلكه مراد سنّتها، مخلوقات، اراده و الطاف الهى است كه در آفرینش جلوه مىكند.
بنابراین، اگر همهى درختان قلم و همهى دریاها مركّب شوند، نمىتوانند كلمات الهى را بنویسند، یعنى نمىتوانند آفریدههاى خدا، الطاف الهى و سنّتهایى را كه در طول تاریخ براى انسانها و همهى موجودات وجود داشته است بنویسند. «واللّه العالم»
در روایت مىخوانیم: امام كاظم علیه السلام فرمود: مصداق كلمات اللّه ما هستیم كه فضایل ما قابل ادراك و شماره نیست. آرى، اولیاى خدا از طرف ذات مقدّس او واسطهى فیض هستند و هر لطف و كمالى، از طریق آن بزرگواران به دیگران مىرسد.
1. «بسماللَّه» بیاننگر صبغه و رنگ الهى و جهتگیرى توحیدى ماست. امام رضاعلیه السلام مىفرماید: با گفتن «بسماللَّه» نشان بندگى خدا را برخود مىنهم.
2. «بسماللَّه» رمز بقا و دوام است؛ زیرا هرچه اخلاص و رنگ خدایى نداشته باشد، فانى است. «كلّ شىء هالك الاّ وجهه»
3. «بسماللَّه» رمز توحید است و ذكر نام دیگران به جاى آن، رمز كفر است و همراه آوردن نام خداوند با نام دیگران، نشانهى شرك. نه در كنار نام خدا، نام دیگرى را ببریم ونه به جاى نام او. نه فقط ذات او؛ بلكه نام او نیز از هر شریكى منزّه است؛ «سبّح اسم ربّك الاعلى» حتّى شروع كردن كار به نام خدا و محمّدصلى الله علیه وآله ممنوع است.
4. «بسماللَّه» رمز عشق به خدا وتوكّل به اوست. به كسى كه رحمان و رحیم است عشق مىورزیم و كارمان را با توكّل به او آغاز مىكنیم كه بردن نام او سبب جلب رحمت است.
5. «بسماللَّه» رمز خروج از تكبّر و اظهار عجز و ناتوانى به درگاه خداوند قادر متعال است.
6. «بسماللَّه» گام اوّل در مسیر بندگى و عبودیّت است.
7. «بسماللَّه» مایهى فرار شیطان است. كسى كه خدا را همراه داشت، شیطان در او مؤثّر نمىافتد.
8. «بسماللَّه» عامل قداست یافتن كارها و بیمه كردن آنهاست.
9. «بسماللَّه» ذكر خداست؛ یعنى خدایا! من تو را فراموش نكرده و نمىكنم.
10. «بسماللَّه» بیانگر انگیزه ماست؛ یعنى خدایا! هدفم تو هستى نه مردم، نه طاغوتها ونه جلوهها و نه هوسها و منافع.
11. امام رضاعلیه السلام فرمود: «بسماللَّه» به اسم اعظم الهى، از سیاهى چشم به سفیدى آن نزدیكتر است.
تنها در آغاز سوره برائت (سوره توبه) بسماللَّه نیامده و این به فرموده حضرت علىعلیه السلام به خاطر آن است كه «بسماللَّه» كلمه امان و رحمت است، واعلام برائت از كفّار و مشركین، با اظهار محبّت ورحمت سازگار نیست
سؤال: چرا در شروع هر كارى «بسماللَّه» و بردن نام خدا سفارش شده است؟
پاسخ: «بسماللَّه» آرم و نشانهى مسلمانى است و باید تمام كارهاى هر مسلمان رنگ الهى داشته باشد. همانگونه كه محصولات و كالاهاى ساخت یك كارخانه، آرم و علامت آن كارخانه را دارد؛ خواه به صورت جزیى باشد یا كلّى. مثلاً یك كارخانه چینى سازى، علامت خود را روى تمام ظروف مىزند، خواه ظرفهاى بزرگ باشد یا ظرفهاى كوچك. یا اینكه پرچم هر كشورى هم بر فراز ادارات و مدارس و پادگانهاى آن كشور است و هم بر فراز كشتىهاى آن كشور در دریاها و هم بر روى میز ادارى كارمندان.
سؤال: آیا «بسماللَّه الرّحمن الرّحیم» آیهاى مستقل است؟
پاسخ: به اعتقاد اهل بیت رسول اللّهعلیهم السلام كه صد سال سابقه بر سایر رهبران فقهى مذاهب دارند و در قرآن نیز عصمت و پاكى آنها به صراحت بیان شده است، آیه «بسماللَّه الرّحمن الرّحیم» آیهاى مستقل و جزو قرآن است؛ اما فخررازى از بزرگان اهل سنت در تفسیر خویش شانزده دلیل آورده كه «بسماللَّه» جزو سوره است. آلوسى نیز همین اعتقاد را دارد. در مسند احمد نیز «بسماللَّه» جزو سوره شمرده شده است. در طول تاریخ اسلامى برخى كه «بسماللَّه» را جزو سوره ندانسته و یا در نماز آن را ترك كردهاند، مورد اعتراض واقع شدهاند. در مستدرك حاكم آمده است: روزى معاویه در نماز «بسماللَّه» را حذف كرد و نگفت، مردم به او اعتراض كردند كه «أ سَرقتَ أم نَسیتَ»، آیه را دزدیدى یا فراموش كردى؟!
امامان معصومعلیهم السلام اصرار داشتند كه در نماز، «بسماللَّه» را بلند بگویند. امام باقرعلیه السلام در مورد كسانى كه «بسماللَّه» را در نماز نمىخواندند و یا جزو سوره نمىشمردند، مىفرمود: «سَرقوا اكرم آیة» بهترین آیه قرآن را به سرقت بردند. در سنن بیهقى در ضمن حدیثى آمده است: چرا بعضى «بسماللَّه» را جزء سوره قرار ندادهاند!
شهید مطهّرىقدس سره در تفسیر سوره حمد، ابن عباس، عاصم، كسایى، ابنعمر، ابنزبیر، عطاء، ابن طاووس، فخررازى و سیوطى را از جمله كسانى معرّفى مىكند كه «بسماللَّه» را جزو سوره مىدانستند.
در تفسیر قرطبى از امام صادقعلیه السلام نقل شده است: «بسماللَّه» تاج سورههاست.
در اینكه غیر از خدا كسى علم غیب مىداند یا نه؟ و اگر مىداند مقدار آن چقدر و كیفیّت آن چگونه است؟ چه افرادى مىدانند؟ و آیا این دانستن به اراده خودشان است یا نه؟ دائمى است یا لحظهاى؟ جزیى است یا كلى؟ موروثى است یا اهدایى؟ سخن بسیار است، لذا به تحقیقى كه در سالهاى جوانى داشتم و به یادداشتهایى كه سالها قبل جمع آورى كرده بودم، مراجعه كردم و خلاصه آن را در این جا مىكردم.
اصل اول. احدى جز خداوند، به طور مستقل غیب را نمىداند، زیرا كلید و خزانه و سرچشمه علم غیب تنها نزد اوست: «و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الاّ هو»و اگر دیگران بهرهاى دارند از طرف خداوند است. بنابراین آیاتى كه مىگویند: ما كسى را بر غیب آگاه كردیم، یعنى بخشى از غیب را به او هبه كردیم. «تلك من انباء الغیب نوحیها الیك»
در قرآن مىخوانیم كه حضرت عیسى به مردم فرمود: من شما را از آنچه در خانههاى خود ذخیره كردهاید و آنچه خواهید خورد خبر مىدهم. «و انبّئكم بما تأكلون و ما تدّخرون فى بیوتكم»
آرى آگاهى دیگران از غیب، تنها با خواست و اراده الهى است. «و لایحیطون بشىء من علمه الاّ بما شاء»
اصل دوم. در آیه 26 سوره جن مىفرماید: «فلا یظهر على غیبه احداً الاّ من ارتضى من رسول» یعنى خداوند جز افرادى نظیر پیامبر را كه از آنها راضى است، دیگرى را بر علم غیب خود آگاه نمىسازد و در آیه 174 سوره آل عمران نیز مىخوانیم: خداوند شما را بر غیب آگاه نمىسازد ولى از پیامبرانش هر كه را بخواهد بر مىگزیند (و علوم غیبى را به او مىدهد.) «و ما كان اللّه لیطلعكم على الغیب و لكن یجتبى من رسله من یشاء»
بنابراین حساب افراد كاهن، جادوگر و كفبین كه ارتباطى با معنویات ندارند و گاه و بیگاه از رندى خود و سادگى مردم سوء استفاده كرده و براساس تخمینها و تحلیلها، پیشگویى مىكنند، از حساب اولیاى خدا جداست.
اصل سوم. بهرهگیرى اولیاى خدا از علم غیب، تنها در موارد خاص آن هم به اذن خداست، نه آن كه براى رفع مشكلات شخصى از آن استفاده كنند. همانگونه كه پیامبراكرمصلى الله علیه وآله در مرافعات، به سوگند و شاهد و ظواهر عمل مىفرمود و از علم غیب استفاده نمىكرد.
اصولا اگر اولیاى خدا براى زندگى شخصى خود از معجزه و علم غیب استفاده كنند و مشكلات خود را حل نمایند، نمىتوانند براى مردم الگوى عملى باشند، اگر امام حسینعلیه السلام با معجزه و دعا، تشنگى صحراى كربلا را حل مىكرد، چگونه مىتوانست براى مردمى كه این امكانات را ندارند امام باشد؟
یكى از رموز موفقیّت پیشوایان دینى، صبر آنان بر مشكلات شخصى، جنگ ها، فقرها، بیمارىها، داغ دیدنها و امثال آن بوده است. و صبر و پایدارى، قناعت و بردبارى و زهد و تقواى آنان در این صحنهها جلوه مىكرد.
اصل چهارم. غیب بر دو گونه است: نوعى كه مخصوص خداوند است و نوعى كه به انبیا و فرشتگان و امامان معصوم داده مىشود. چنانكه امام صادقعلیه السلام فرمود: «ان للّه عزّ و جلّ علمین: علماً عنده لم یطّلع علیه احداً من خلقه و علماً نبذه الى ملائكته و رسله فما نبذه الى ملائكته و رسله فقد انتهى الینا»
بنابراین مراد از آیاتى كه مىگویند: علم غیب مخصوص خداست، نوع اول آن و آیاتى كه مىگویند: علم غیب را دیگران مىدانند، نوع دوم است. در دعا نیز مىخوانیم: خدایا به حق آن علمى كه مخصوص خودت است سوگند. «وبحقّ علمك الذى استأثرت به لنفسك»
اصل پنجم. دست خداوند در تغییر امور عالم و به تعبیر قرآن، محو و اثبات امور باز است و لذا اولیاى خدا نمىتوانند نسبت به آینده، علم قطعى داشته باشند. چنانكه امام سجّادعلیه السلام مىفرماید: كه اگر یك آیه در قرآن نبود، تمام مسائل تا روز قیامت را به شما خبر مىدادم، پرسیدند: كدام آیه؟ حضرت فرمود: «یمحوا اللّه ما یشاء و یثبت و عنده امّ الكتاب» خداوند هر چه را بخواهد محو مىكند و هر چه را بخواهد ثابت نگه مىدارد و ام الكتاب تنها نزد اوست.
اصل ششم. گاهى كمال در دانستن غیب است و گاهى در ندانستن آن. مثلاً شبى كه حضرت علىعلیه السلام به جاى پیامبر در بستر خوابید، كمال او در این بود كه نداند دشمنان او را خواهند كشت یا نه؟ زیرا اگر مىدانست كه او را نمىكشند و به جاى او مىخوابید خیلى مهم نبود.
پیشوایان دینى خود فرمودهاند: گاهى پرده كنار مىرود و امورى را مىدانیم و گاهى بسته مىشود و نمىتوانیم كه بدانیم. «یبسط لنا فنعلم و یُقبض عنّا فلا نعلم» آرى قبض و بسط علم غیب به دست خداست. چنانكه در قرآن به پیامبرش خطاب مىكند: «لا تعلمهم» تو منافقان مدینه را نمىشناسى و در پاسخ كسانى كه از زمان قیامت سوال مىكنند مىفرماید: «قل ان أدرى» بگو: نمىدانم.
با اینكه همه نعمتها از جانب خداوند است وبندگان در هر نعمتى رهین منّت او هستند، لیكن او در خصوص چند نعمت، تعبیر به منّت فرموده كه طبعاً از اهمیّت بالاى آنها حكایت دارد، از جمله:
الف: نعمت اسلام. «كذلك كنتم مِن قبل فمَنّ اللّه علیكم»
ب: نعمت نبوّت. «لقد مَنّ اللّه على المؤمنین اذ بَعثَ فیهم رسولاً»
ج: نعمت هدایت. «بل اللّه یمُنّ علیكم أن هَداكم»
د: نعمت حاكمیّت مؤمنان. «و نُرید أن نمُنّ على الّذین استضعفوا فى الارض...»
39. نمونههایى از نعمت خداوند
به گفته تفسیر نمونه در این سوره نعمتهاى زیادى براى تحریك روحیّه شكرگزارى بیان شد كه ما تمام چهل نعمت را نام مىبریم:
1. آسمان: «خلق السموات»
2. زمین: «والارض»
3. چهارپایان: «والانعام»
4. پوشش: «لكم فیها دفءٌ»
5. منافع حیوانات: «و منافع»
6. گوشت: «منها تأكلون»
7. جمال وزیبایى: «فیها جمال»
8. حمل ونقل: «تحمل اثقالكم»
9. هدایت: «على اللَّه قصد السبیل»
10. آب: «منها شراب»
11. مراتع: «فیه تسیمون»
12. میوهها: «و من كلّ الثّمرات»
13. شب وروز: «سخّرلكم الیل والنّهار»
14. خورشید وماه: «والشّمس والقمر»
15. ستاره: «والنّجوم»
16. نعمتها وموجودات رنگارنگ زمینى: «ذرأ لكم ما فى الارض مختلفاً الوانه»
17. دریا و جواهرات دریایى: «سخر البحر ... تستخرجوا منه حلیة»
18. حركت كشتى: «ترى الفلك مواخر»
19. كوهها: «والقى فى الارض رواسى»
20. نهرها: «وانهاراً»
21. راهها: «و سُبلاً»
22. علائم طبیعى: «و علاماتٍ»
23. راهیابى از طریق ستارگان: «و بالنجم هم یهتدون»
24. سرسبزى زمین: «فاحیى به الارض بعد موتها»
25. شیر خالص: «لبناً خالصاً»
26. فرآوردههاى میوهها: «تتخذون منه سكراً و رزقاً حسناً»
27. عسل: «فیه شفاء»
28. همسر: «من انفسكم ازواجاً»
29. فرزندان و نوهها: «من ازواجكم بنین و حفدة»
30. رزق: «رزقكم من الطّیبات»
31. گوش: «جعل لكم السّمع»
32. چشم: «والابصار»
33. عقل و روح: «والافئدة»
34. مسكن ثابت: «من بیوتكم سكناً»
35. مسكن سیّار: «جعل لكم من جلود الانعام بیوتاً»
36. انواع پوشاك: «من اصوافها و اوبارها و اشعارها اثاثاً و متاعاً»
37. نعمت سایه: «جعل لكم مما خلق ظلالاً»
38. پناهگاه مطمئن در كوهها: «من الجبال اَكناناً»
39. نعمت لباسى كه انسان از گرما و سرما حفظ كند: «سرابیل تقیكم ...»
40. نعمت زره و لباس رزم: «تقیكم بأسكم»
مطابق آنچه از آیات و روایات به دست مىآید مقدرات الهى بر دو نوع است:
1. امورى كه مصلحت دائمى دارد و لذا قانونش هم دائمى است. مثل آیاتِ؛«ما یبدّل القول لدىّ» در كلام ما تبدّل راه ندارد. «كلّ شىءٍ عنده بمقدار» هر چیزى در نزد پروردگار داراى حساب و كتاب دقیقى است. اینگونه مقدرات در لوح محفوظ ثبت است «فى لوح محفوظ»و فقط مقربان الهى با اذن خداوند مىتوانند بر آن آگاه شوند. «كتاب مرقوم یشهده المقرّبون»
2. امورى كه غیرحتمى و مصالح آنها تابع اعمال و رفتار مردم است، مثل توبه كردن مردم از گناه كه مصلحت عفو را درپى دارد، و یا دادن صدقه كه مصلحت دفع بلا را به همراه مىآورد و یا ظلم و ستم كه بخاطر مفسدهاش قهر الهى را بدنبال دارد. یعنى خداوند متعال در ادارهى نظام آفرینش دست بسته نیست و با حكمت و علم بىنهایتى كه دارد، مىتواند با تغییر شرایط، تغییراتى در آفرینش و قوانین آن بدهد. بدیهى است كه این تغییرات، نشانهى جهل خداوند متعال و یا تجدید نظر و پشیمانى او نیست، بلكه این تغییرات بر اساس حكمت و تغییر شرایط و یا پایان دورهى آن امر است.
قرآن مجید در این زمینه نمونههاى زیادى دارد كه به چند نمونه اشاره مىكنیم:
الف: «اُدعونى استجب لكم» دعا كنید تا من براى شما مستجاب كنم. انسان با تضرع ودعا مىتواند مصالح خود را بدست آورد و سرنوشت خود را تغییر دهد.
ب: «لعلّ اللَّه یحدث بعد ذلك امرا» قانون الهى در همه جا ثابت نیست ، شاید خداوند با پدید آمدن شرایط لازم، برنامه جدیدى را بوجود آورد.
ج: «كلّ یوم هو فى شأن»خداوند، هر روز در شأن مخصوص همان روز است.
د: «فلّما زاغوا، ازاغ اللَّه» چون راهانحرافى را انتخاب كردند، خدا هم منحرفشان ساخت.
ه: «و لو انّ اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم بركات»با ایمان و تقوا، مسیر قهر الهى به لطف و بركت تغییر مىیابد.
و: «ان اللَّه لایغیّر مابقوم حتّى یغیّروا ما بانفسهم» خداوند سرنوشت هیچ قومى را تغییر نمىدهد، مگر آنكه آنها خودشان را تغییر دهند.
ز: «الاّ مَن تاب و آمن و عمل عملا صالحاً فاولئك یبدّل اللَّه سیئاتهم حسنات»كسانى كه توبه كنند، ایمان آورند و عمل نیكو انجام دهند، خداوند بدىهاى آنان را به خوبى و حسنه تبدیل مىكند.
ح: «ان عُدتم عُدنا» اگر شما برگردید، ما هم برمىگردیم.
سؤال: اگر علم خدا عین ذات اوست و قابل تغییر نیست، پس هر چه در علم او گذشته باید به مرحله عمل برسد وگرنه جهل خواهد بود.
پاسخ: علم خدا بر اساس نظام علل واسباب است، بدین صورت كه او علم دارد كه اگر از این وسیله استفاده شود، این نتیجه واگر از دیگرى بهرهبردارى شود، آن سرانجام را درپى خواهد داشت و علم او جداى از علم بر اسباب وعلل نیست.
یكى از ایراداتى كه اهل سنّت بر شیعه وارد مىكنند این است كه مىگویند: شیعه براى خداوند «بدا» قائل مىشوند و به گمان آنها «بدا» یعنى تغییر در علم الهى و كشف خلاف براى خداوند، در حالى كه منظور شیعه از بداء ظاهر شدن چیزى است كه ما انسانها خلاف آن را گمان مىكردیم.
«بدا» در آفرینش، نظیر نسخ در قانون است، مثل آنكه از ظاهر قانون و یا حكمى تصوّر كنیم كه دائمى است، ولى بعد مدّتى ببینیم كه عوض شده است. البتّه این به معناى پشیمانى و یا جهل قانونگذار نیست، بلكه شرایط باعث بوجود آمدن این تغییر در قانون شده است، درست مانند نسخهاى كه پزشك با توجّه به شرایط فعلى بیمار آن را مىنویسد، امّا به محض تغییر حال او، نسخه جدیدى تجویز مىكند. لذا همان گونه كه نسخ در آیات را كه در واقع یك نوع بداء است، همه فرق اسلامى از شیعه و سنى قبول كردهاند، مىبایست «بدا» را با همین معنا و بیانى كه آمد پذیرا باشند. پس بداء به معناى جهل ماست نه جهل خداوند.
نمونههایى از بدا
1. ما گمان مىكردیم خداوند كه به حضرت ابراهیمعلیه السلام فرمان ذبح فرزندش را داده است، مىخواسته اسماعیلعلیه السلام كشته و خونش بر زمین ریخته شود، امّا بعداً ظاهر شد كه ارادهى الهى از این امر، آزمایش پدر بوده است نه كشته شدن پسر.
2. ما از وعده خداوند با حضرت موسىعلیه السلام تصوّر مىكردیم كه دورهى مناجات سى شب است، «و واعدنا موسى ثلاثین لیلة» امّا بعداً ظاهر شد كه از اول برنامه چهل شب بوده است ولى خداوند به جهت آزمایش، آن را در دو مرحله اعلام فرموده است، ابتدا سى شب و سپس ده شب.
3. ما فكر مىكردیم كه قبلهى مسلمانان براى همیشه بیتالمقدس است، ولى آیات تغییر قبله براى ما ظاهر كرد كه قبلهى دائمى، كعبه بوده است.
4. وقتى نشانههاى قهر خدا پدید آمد، حتّى حضرت یونسعلیه السلام هم مطمئن شد كه عذاب الهى نازل و قوم كافرش نابود خواهند شد، لذا از میان مردم بیرون رفت، امّا مردم ایمان آوردند و قهر الهى برطرف گردید. «الاّ قوم یونس لمّا آمنوا كشفنا عنهم»
به هر صورت معناى بداء جهل خداوند و عوض شدن علم او نیست، زیرا خداوند از ابتدا مىدانست كه خون اسماعیل ریخته نخواهد شد، مدّت مناجات موسى چهل شب است، قبله دائمى مسلمانان، كعبه خواهد بود و قوم یونس اهل نجات هستند، ولى ظاهر دستورات و حوادث به نحوى بود كه انسان تصوّر دیگرى داشت. پس تغییرى در علم خداوند پیدا نشده و این ما هستیم كه داراى دید تازهاى شدهایم.
بداء به این معنا داراى اثرات تربیتى بسیارى است، از جمله اینكه انسان تا آخرین لحظهى عمر، به تغییر شرایط امیدوار مىماند، روحیّهى توكّل در او زنده مىگردد، اسیر ظواهر نمىشود، ایمان انسان به غیب و قدرت خداوند متعال بیشتر مىشود. با توبه، صدقه، مناجات و دعا تلاش مىكند تا مسیر حوادث و قهر الهى را تغییر دهد.
امام صادقعلیه السلام فرمودند: خداوند از همه انبیا همراه با توحید، ایمان به بداء را نیز پیمان گرفته است. در حدیث دیگر مىخوانیم: هركس گمان كند براى خداوند مسئله جدیدى روشن شده كه قبلاً آن را نمىدانسته، از او تبرّى بجویید.
تفاوت نقش خدا و غیر خدا در زندگى انسان
الف: نقش خدا در زندگى انسان
1. آفریدگارِ اوست. «خلق الانسان»
2. پروردگار او و همه جهانیان است. «ربّ العالمین»
3. او را بسیار دوست دارد. «بالناس لرؤف»
4. دعاى او را مىشنود. «سمیع الدعاء»
5. فریادرس اوست. «یجیب المضطر»
6. او را به خوبى راهنمایى مىكند. «الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا»
7. او را حمایت و سرپرستى مىكند. «و هو یتولّى الصالحین»
8. به او رشد و تكامل مىدهد. «یهدى الى الرّشد»
9. به او آرامش و اطمینان مىدهد. «ألا بذكر اللّه تطمئنّ القلوب»
10. به او آموزش مىدهد. «الّذى علّم بالقلم»
11. به او وسعت و فزونى مىدهد. «لئن شكرتم لازیدنّكم»
12. بیماریش را شفا مىدهد. «و اذا مرضت فهو یشفین»
13. امید آیندهى اوست. «والّذى أطمع أن یغفرلى خطیئتى یوم الدین»
ب: نقش غیر خدا در زندگى انسان
1. قدرتى در آفرینش ندارند. «لن یخلقوا ذُباباً»
2. از خواستههاى انسان بىخبرند. «و هم عن دعائهم غافلون»
3. دعاى او را نمىشنوند. «لا یسمعوا دعائكم»
4. توان پاسخگویى ندارند. «یدعون من دون اللّه من لا یستجیب له» (آیه 5)
5. دشمن انساناند. «كانوا لهم اعداء» (آیه 6)
6. در برابر حوادث ناتواناند. «لا یملكون كشف الضرّ عنكم»
7. نه قدرت نفعرسانى دارند و نه از ضرر جلوگیرى مىكنند. «ما لا یضرّهم و لا ینفعهم»
و خلاصه به قول حضرت یوسفعلیه السلام: «أارباب متفرّقون خیر ام اللّه الواحد القهار» آیا خدایان پراكنده و گوناگون بهترند یا خداى یگانه مقتدر؟
«والحمد للّه ربّ العالمین»
* پیامبر، قرآن مجسم بود. این كلام را شیعه وسنى از همسر پیامبر، نقل كرده است. «كان خلقه القرآن»
* هم قرآن در قیامت شفیع است: «نعم الشفیع القرآن لصاحبه یوم القیامة»و هم پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله فرمود: من اولین شفیع هستم. «انا اوّل شافع»
* هم قرآن براى تمام جهانیان هشدار است: «للعالمین نذیراً»و هم پیامبر. «نذیراً للعالمین»
* هم قرآن خیرخواه است: «هو الناصح» هم پیامبر. «فبالغ فى النصیحة»
* هم قرآن موعظه است: «موعظة من ربّكم»هم پیامبر مردم را به موعظه دعوت مىكند. «و الموعظة الحسنة»
* قرآن مردم را به بهترین شیوه دعوت مىكند یا استوارترین ملتها و امتها را دعوت مىكند یعنى در قرآن خرافات و اوهام و زمان خاصّى راه ندارد: «یهدى للّتى هى اقوم» همچنانكه حضرت علىعلیه السلام در مورد پیامبر مىفرماید: از راه و رسم پیامبرتان پیروى كنید كه بهترین راههاى هدایت است. «و اقتدوا بهدى نبیكم فانه افضل الهدى و استنّوا بسنّته فانّه اهدى السنن» رفتارتان را با روش پیامبر تطبیق دهید كه هدایت كنندهترین روشهاست.
* هم نگاه به قرآن عبادت است: «النظر فى المصحف عبادة» هم پیامبر فرموده: نگاه به من عبادت است. «النظر الّى عبادة»
* هم قرآن وسیلهاى است تا مردم از ظلمات به نور هدایت شوند: «كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور» هم درباره پیامبر مىخوانیم: كه پیامبر به حق مبعوث شد تا مردم را از عبادت بتهابه عبادت خدا و از اطاعت شیطان به اطاعت خدا رهبرى كند.
* هم قرآن كتاب پیروى است: «هذا كتاب انزلناه مبارك فاتّبعوه» و هم دستورات پیامبر باید مورد پیروى قرار گیرد. «ما آتاكم الرسول فخذوه»
* هم قرآن كتاب رحمت است: «نزّلنا علیك الكتاب تبیاناً لكّل شى وهدى ورحمة وبشرى للمسلمین» هم پیامبر براى هستى جز رحمت نیست. «ماارسلناك الاّ رحمةً للعالمین»
* هم تلاوت قرآن هر چه بیشتر باشد بهتر است و هم صلوات بر پیامبر. چنانكه امام حسن عسكرىعلیه السلام فرمود:«اكثروا...تلاوة القرآن و الصلاة على النبى»
* هم قرآن نور است: «و انزلنا الیكم نوراً مبیناً»هم پیامبر نور است: «السلام علیك یا نور اللّه»
* هم قرآن بیان است: «هذا بیان للناس» هم كلام پیامبر بیان است. «كلامه بیان»
* هم قرآن مبارك است: «كتاب انزلناه الیك مبارك» هم پیامبر مبارك است: «فصل على محمّد... مفتاح البركة»
* هم قرآن پرچم نجات است: «عَلم نجاة» هم پیامبر پرچم نجات است: «علماً لدلالة علیك»
* هم درباره قرآن لقب كریم آمده است: «لقرآن كریم» هم پیامبر معدن كرامت است: «تنشأ فى معادن الكرامة»
* هم باید فرزندان خود را با قرآن گره بزنیم و هم با معرفت و اطاعت محمد و آل محمد آنان را ادب كنیم. «ادّبوا اولادكم على ثلاثة خصال: حبّ نبیّكم و حبّ اهل بیته و قرائة القرآن»
* هم قرآن سراسر یقین است: «انّه لحق الیقین» هم رسول خدا به قدرى عبادت خالصانه كرد تا به درجه یقین و باور رسید «و عبدت اللّه مخلصاً حتى اتاك الیقین»
* هم قرآن شفاست: «و شفاء لمافى الصدور» و هم پیامبر طبیب است: «طبیب دّوار بطّبه»
* هم براى قرآن صفت روشنگرى آمده است: «و قرآن مبین» و هم براى پیامبر. «قل انى اناالنذیر المبین»
* هم قرآن عزیز است: «لكتاب عزیز» هم پیامبر وسیله عزّت است: «اعزّبه الزلّه»
* هم قرآن مردم را به رشد فرا مىخواند: «یهدى الى الرشد» و هم پیغمبر مردم را به رشد فرا مىخواند: «و هدى الى الرشد»
* قرآن حافظ اصول كتابهاى آسمانى است: «مهیمناً علیه» و پیامبر هم حافظ تمام انبیا پیشین است: «مهیمناً على المرسلین»
* هم قرآن امام است: «علیكم بالقرآن فتّخذوه اماماً» و هم پیامبر امام است: «و انا...امام المتقین»
* هم قلبى كه در آن قرآن است گرفتار عذاب الهى نمىشود: «لایعذب اللّه قلباً وعى القرآن» هم امتى كه در میان آنان پیامبر باشد گرفتار عذاب الهى نمىشود: «و ما كان اللّه لیعذبهم و انت فیهم»
* نه در قرآن انحرافى است: «لم یجعل له عوجاً» نه در پیامبر انحرافى است: «انّك لمن المرسلین على صراط مستقیم»
* هم قرآن در اختلافات حرف آخر را مىزند: «انه لقول فصل»هم كلام پیامبر آخرین حرف است. «كلامه الفصل»
خُلق به صفاتى گفته مىشود كه با سرشت و خوى انسان عجین شده باشد و به رفتارهاى موسمى و موقّت گفته نمىشود. تفسیرهاى مختلفى درباره "خلق عظیم" شده است، از جمله:
الف) برخى از كتب لغت، خلق را به معناى دین و آئین گرفتهاند، چنان كه در حدیثى از امام باقرعلیه السلام مىخوانیم كه آن حضرت فرمود: مراد از خلق عظیم آئین اسلام است.
ب) مراد، تخلّق به اخلاق اسلام و طبع بزرگ است.
ج) مراد، صبر بر حق و تدبیر امور بر اقتضاى عقل است.
د) عایشه گوید: اخلاق پیامبر، متضمن بود آنچه را كه در 10 آیه اول سوره مؤمنون آمده است و بالاتر از این مدح، مدحى نیست.
ه) مراد، برخورد بزرگوارانه با مخالفان است. چنان كه خداوند او را به این شیوه، مامور ساخته بود: «خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلین»
و) مراد، مكارم اخلاق است. چنانكه از آن حضرت روایت شده كه فرمود: «انّما بُعثت لاتمّم مكارم الاخلاق» و فرمود: «ادّبنى ربّى فاحسن تادیبى» پروردگارم مرا تربیت نمود و چه خوب تربیت نمود.
ز) عایشه درباره اخلاق پیامبر گفت: «كان خلقه القرآن» اخلاق پیامبر، تجسم قرآن بود.
مرحوم علامه طباطبایى در تفسیرالمیزان (ج6، ص 183)، حدود 27 صفحه در زمینه اخلاق و سنن و آداب زندگى پیامبرصلى الله علیه وآله روایاتى را نقل كرده است، كه به برخى از آنها فهرست وار اشاره مىكنیم:
1. كفش خود را مىدوخت.
2. لباس خود را وصله مىزد.
3. گوسفند را خودش مىدوشید.
4. با بردگان، هم غذا مىشد.
5. بر زمین مىنشست.
6. بر الاغ سوار مىشد.
7. حیا مانعش نمىشد كه نیازهاى خود را از بازار تهیه كند.
8. به توانگران و فقرا دست مىداد و دست خود را نمىكشید تا طرف دست خود را بكشد.
9. به هركس مىرسید، چه بزرگ و چه كوچك، سلام مىكرد.
10. اگر چیزى تعارفش مىكردند، آنرا تحقیر نمىكرد، اگرچه یك خرماى پوسیده بود.
11. كم مؤونه، كریم الطبع و خوش معاشرت بود.
12. بدون اینكه قهقهه كند، همیشه تبسّمى بر لب داشت.
13. بدون اینكه چهره درهم كشیده باشد، همیشه اندوهگین به نظر مىرسید.
14. بدون اینكه از خود ذلتى نشان دهد، همواره متواضع بود.
15. بدون اینكه اسراف ورزد، سَخىّ بود.
16. بسیار دل نازك و مهربان بود.
17. هرگز دست طمع بسوى چیزى دراز نكرد.
18. هنگام بیرون رفتن از خانه، خود را در آینه مىدید، موى خود را شانه مىزد و چه بسا این كار را در برابر آب انجام مىداد.
19. هیچ گاه در مقابل دیگران پاى خود را دراز نمىكرد.
20. همواره بین دو كار، دشوارتر آن را انتخاب مىكرد.
21. هیچ وقت به خاطر ظلمى كه به او مىشد در صدد انتقام بر نمىآمد مگر آنكه محارم خدا هتك شود كه بخاطر هتك حرمت خشم مىكرد.
22. هیچ وقت در حال تكیه كردن غذا میل نكرد.
23. هیچ وقت شخصى از او چیزى درخواست نكرد كه جواب (نه) بشنود و حاجت حاجتمندان را رد نكرد.
24. نمازش در عین تمامیّت، سبك و خطبهاش كوتاه بود.
25. مردم، آن حضرت را به بوى خوشى كه از او به مشام مىرسید، مىشناختند.
26. وقتى در خانه مهمان داشت،اول كسى بود كه شروع به غذا مىكرد و آخرین كسى بود كه از غذا دست مىكشید تا مهمانان راحت غذا بخورند.
27. بر سر سفره، همیشه از غذاى جلوى خود میل مىكرد.
28. آب را با سه نفس مىآشامید.
29. جز با دست راست چیزى نمىداد و نمىگرفت و غذا نمىخورد.
30. وقتى دعا مىكرد، سه بار دعا مىكرد و وقتى سخن مىگفت در كلام خود تكرار نداشت.
31. اگر اذن دخول به خانه مردم مىگرفت، سه بار تكرار مىكرد.
32. كلامش روشن بود به طورى كه هر شنوندهاى آنرا مىفهمید.
33. نگاه خود را بین افرادى كه در محضرش بودند تقسیم مىكرد.
34. هر گاه با مردم سخن مىگفت، در حرف زدن تبسم مىكرد.
توجّه خداوند به پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله تا آنجا است كه نام برخى اعضاى بدن او نیز در قرآن مطرح شده است:
- صورت. «وجهك» در «قد نرى تقلّب وجهك...»
- چشم. «عَینیك» در «لا تمدّنّ عینیك»
- زبان. «بلسانك» در «لقد یسّرناه بلسانك»
- كمر. «ظهرك» در «انقض ظهرك»
- دست. «یدك» در «لا تجعل یدك مغلولة»
- عمر. «لعمرك» در «لعمرك انهم لفى سكرتهم یعمهون»
- گردن. «عنقك» در «لا تجعل یدك مغلولة الى عنقك»
- دل. «فؤادك» در «لنثبّت به فؤادك»
- سینه. «صدرك» در «ألم نشرح لك صدرك»
تمام برخوردهاى پیامبر با مردم، طبق فرمان خداوند بوده است، نه سلیقهى شخصى و این برخوردها در موارد گوناگون و با افراد مختلف، متفاوت بوده است. آیاتى را كه در این زمینه وجود دارد مىتوان به دو دسته تقسیم كرد:
دستهى اوّل: آیاتى كه دربارهى رفتار و برخورد آرام با مردم سخن مىگوید.
دستهى دوم: آیاتى كه در مورد برخوردهاى تند با منحرفان و نااهلان نازل شده است.
در این جا از هر دو مورد، آیاتى را به عنوان نمونه ذكر مىكنیم:
دستهى اول: آیات مربوط به برخوردهاى آرام و مثبت پیامبر با مردم.
1. صبر در برابر مجادله و ستیز كفار
«فاصبر انّ وعد اللّه حقّ»
«و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنین» بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پیروى مىكنند، بگستر.
2. دعا براى مردم
«و صلّ علیهم انّ صلاتك سكن لهم» بر آنان درود فرست (و دعا كن) زیرا دعاى تو، مایهى آرامش آنان است.
3. دعوت مردم به حكمت
«ادع الى سبیل ربّك بالحكمة و الموعظه الحسنه» با حكمت و اندرز نیكو، مردم را به سوى پروردگارت دعوت نما.
4. مشورت با مردم
«فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم» آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بخواه و با آنان مشورت كن.
5. بدى را با نیكى پاسخ مىدهد
«اِدفع بالتى هى احسن» بدى را با نیكى دفع كن.
6. دعوت به توحید
«تَعالَوا الى كلمة سواء بیننا و بینكم» بیایید به سوى كلام و سخنى كه میان ما و شما یكسان است.
7. بیعت و طلب آمرزش براى مردم
«فبایعهن و استغفر لهن» با آنها بیعت كن و براى آنها (از درگاه خداوند) طلب آمرزش نما.
«قل اذن خیر لكم» بگو گوش دادن او به نفع شما است.
8. به مردم سلام مىكند
«اذا جاءك الذّین یؤمنون بایاتنا فقل سلام علیكم»هرگاه كسانى كه به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند به آنها بگو سلام بر شما.
9. مهربان بودن با مردم
«لو كنت فظا غلیظ القلب لانفضّوا من حولك» اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند.
«و ان جنحوا للسلم فاجنح لها» اگر (دشمنان) به صلح تمایل داشتند (تو نیز) تمایل نشان بده.
10. بشارت به پاداش
«بشّر المؤمنین بان لهم من اللّه فضلاً كبیراً»مؤمنان را بشارت ده كه براى آنها از سوى خداوند فضل و پاداش بزرگى است.
دستهى دوم: آیات مربوط به رفتار قاطعانه با نااهلانى كه قابل هدایت نیستند.
1. دورى از دشمنان
«فاعرض عنهم» از آنها روى بگردان.
2. نرمش نداشتن با مخالفان
«فلا تطع المكذبین ودّوا لو تدهن فیدهنون» از تكذیب كنندگان اطاعت مكن كه آنها دوست دارند نرمش نشان دهى تا نرمش نشان دهند. (نرمشى توأم با انحراف از مسیر حقّ)
3. سختگیرى با دشمنان
«جاهد الكفّار و المنافقین و اغلظ علیهم» با كافران و منافقان ستیز كن و بر آنان سختگیرى.
4. دورى از دشمنان
«هم العدو فاحذرهم» آنان دشمنان تو هستند، از آنها برحذر باش.
«لئن لم ینته المنافقون و الذّین فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدینه لنغرینك لهم ثم لا یجاورونك فیها الا قلیلاً» اگر منافقین و آنها كه در دلهایشان بیمارى است و (همچنین) آنها كه اخبار دروغ و شایعات بى اساس در مدینه پخش مىكنند دست از كار خود برندارند تو را بر ضد آنها مىشورانیم و جز مدّت كوتاهى نمىتوانند در كنار تو در این شهر بمانند.
5. بر منافقان نماز مگزار
«لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره» بر مردهى هیچ یك از منافقان نماز مگزار (و براى دعا و استغفار) برابرش نایست.
6. دشمنان را به حال خودشان رهاكن
«ذرهم فى خوضهم یلعبون» آنها را در گفتگوهاى لجاجت آمیزشان به حال خود رها كن تا بازى كنند.
«لا تقم فیه» در آن (مسجد ضرار) هرگز (براى نماز) نایست.
7. اعتنا نكردن به اذیت و آزار منافقان
«لا تطع الكافرین و المنافقین و دَع اذاهم»(363) از كافران و منافقان اطاعت مكن و به آزارهاى آنها اعتنا مكن.
بعثت، مراحلى دارد:
الف: گرفتن وحى. «یُلقى الیك الكتاب»
ب) برائت از كفّار. «فلا تكوننّ ظهیراً»
ج) صلابت در كار. «لا یصدنّك»
د) دعوت دیگران. «اُدع الى ربّك»
ه) اخلاص در عقیده و عمل. «لا تكوننّ من المشركین»
«اِنَّما یُریدُ اللّهُ لیُذهِبَ عنكْم الرِّجْسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطهِّرَكُمْ تَطهیراً»
* كلمهى «اِنّما» نشانهى این است كه آیهى شریفه دربارهى یك موهبت استثنایى در مورد اهلبیتعلیهم السلام سخن مىگوید.
* مراد از «یُرید»، ارادهى تكوینى است، زیرا ارادهى تشریعى خداوند، پاكى همهى مردم است نه تنها اهل بیت پیامبر اكرمعلیهم السلام.
* مراد از «رجس» هر گونه ناپاكى ظاهرى و باطنى است.
* مراد از «اهل البیت» همهى خاندان پیامبر نیست، بلكه برخى افراد آن است كه نام آنان در روایات شیعه و سنّى آمده است. این گروه عبارتند از: علىّ و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام.
سؤال: دلیل این انحصار چیست؟ و چرا این بخش از آیه دربارهى زنان پیامبر یا تمام خاندان آن حضرت نیست؟
پاسخ: 1. روایاتى از خود همسران پیامبر حتّى از عایشه و امّ سلمه نقل شده كه آنان از رسولخداصلى الله علیه وآله پرسیدند: آیا ما هم جزء اهل بیت هستیم؟ پیامبر فرمود: خیر.
2. در روایات متعدّدى مىخوانیم: پیامبر عبایى بر سر این پنج نفر كشید (كه یكى از آنان خود حضرت بود) و فرمود: اینها اهل بیت من هستند و اجازهى ورود دیگران را نداد.
3. پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله براى اینكه اختصاص اهل بیت را به پنج نفر ثابت كند، مدّت شش ماه (و به گفتهى بعضى روایات هشت یا نه ماه) به هنگام نماز صبح از كنار خانهى فاطمهعلیها السلام مىگذشت و مىفرمود: «الصّلاة یا اهل البیت انّما یرید اللّه لیذهب عنكم الرّجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا»
در كتاب احقاق الحق بیش از هفتاد حدیث از منابع معروف اهل سنّت درباره اختصاص آیه شریفه به پنج نفر ذكر شده و در كتاب شواهد التنزیل كه از كتب معروف اهل سنّت است بیش از یكصد و سى روایت در همین زمینه آمده است.
به هر حال این آیه شامل زنان پیامبر نمىشود زیرا:
آنها گاهى مرتكب گناه مىشدند. در سورهى تحریم مىخوانیم: پیامبر رازى را به بعضى از همسرانش فرمودند و او امانت دارى نكرد و به دیگرى گفت. قرآن این عمل را گناه نامیده، فرمود: «ان تتوبا اِلى اللّه فقد صغت قلوبكما»
عایشه كه همسر پیامبر بود، جنگ جمل را علیه حضرت علىعلیه السلام به راه انداخت و سپس پشیمان شد، با آنكه در این جنگ عدّه بسیارى از مسلمانان كشته شدند؟
1. آیا «یطهّركم» به معناى آن نیست كه اهل بیتعلیهم السلام آلودگى داشتهاند و خداوند آنان را تطهیر كرده است؟
پاسخ: شرط تطهیر آلودگى نیست، زیرا قرآن دربارهى حوریان بهشتى كلمه «مطهّرة» را به كار برده در حالى كه هیچ گونه آلودگى ندارند. به عبارت دیگر «یطهّركم» به معناى پاك نگهداشتن است نه پاك كردن از آلودگى قبلى.
2. اگر اهلبیت تنها پنج نفرند، چرا این آیه در میان جملاتى قرار گرفته كه مربوط به زنان پیامبر است؟
پاسخ: الف: جملهى «انّما یرید اللّه ...» به صورت جداگانه نازل شده ولى هنگام جمع آورى قرآن در این جا قرار گرفته است.
ب) به گفتهى تفسیر مجمع البیان، رسم فصیحان و شاعران و ادیبان عرب این بوده كه در لابلاى مطالب معمولى حرف جدید و مهمّى مطرح مىكنند تا تأثیرش بیشتر باشد. چنانكه در میان اخبار صدا و سیما، اگر گوینده یك مرتبه بگوید: به خبرى كه هم اكنون به دستم رسید توجّه فرمایید، این گونه سخن گفتن یك شوك روانى و تبلیغاتى ایجاد مىكند. نظیر این آیه را در آیهى سوّم سورهى مائده خواندیم كه مطلب مربوط به ولایت و امامت و كمال دین و تمام نعمت و یأس كفّار و رضاى الهى، در كنار احكام مربوط به گوشت خوك و خون، نازل شده و این گونه جا سازىها رمز حفظ قرآن از دستبرد نااهلان است. درست همان گونه كه گاهى زنان هنگام خروج از خانه زیور آلات خود را در لابلاى پنبههاى متّكا قرار مىدهند. با اینكه طلا و پنبه رابطهاى ندارند ولى براى محفوظ ماندن از دستبرد نااهلان این كار انجام مىگیرد.
ج) در میان سفارش هایى كه به زنان پیامبر مىكند، یك مرتبه مىفرماید: خدا ارادهى مخصوص بر عصمت اهل بیت دارد، یعنى اى زنان پیامبر! شما در خانهاى هستید كه معصومینعلیهم السلام هستند و حتماً باید تقوا را بیشتر مراعات كنید.
د) در مورد اهلبیت ضمیر جمع مذكر به كار رفته كه نشان غالب بودن مردان است، به خلاف جملات مربوط به زنان پیامبر كه در آنها از ضمیر جمع مؤنث استفاده شده است. «بیوتكنّ، اقمن - عنكم، یطهّركم»
گرچه این آیه خطاب به زنان پیامبر است ولى قطعاً مراد همهى زنان مسلمان هستند كه باید به این دستورات عمل كنند.
اگر در روایات، رهبر معصوم و ولایت او زیر بنا و پایه و اساس دین شناخته شده است، «بنى الاسلام على خمس... الولایة» و اگر حضرت علىعلیه السلام تقسیم كننده مردم میان بهشت و دوزخ معرّفى شده است، «قسیم الجنّة و النار» و اگر نماز بى ولایت پذیرفته نمىشود،و اگر مودّت اهل بیت حسنه است،و اگر زیارت و توسّل به آنان سفارش شده، همه به خاطر همان جوهر كیمیایى مودّت است.
زمخشرى و فخررازى كه از بزرگان اهل سنّت هستند، در تفاسیر خود آوردهاند كه رسولخداصلى الله علیه وآله فرمودند:
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهیداً» هر كه با دوستى آلمحمّد از دنیا برود، شهید است.
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات تائباً» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، توبهكننده است.
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات مستكمل الایمان» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، با ایمان كامل از دنیا رفته است.
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات على السنة والجماعة» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، طبق سنّت و سیره پیامبر از دنیا رفته است.
حال این سؤال پیش مىآید كه آیا مودّت بدون اطاعت، مىتواند هم وزنِ شهادت، مغفرت و ایمان كامل قرار گیرد؟
در همین تفاسیر ذیل این آیه حدیثى از رسول اكرمصلى الله علیه وآله آمده است كه:
«ألا و مَن مات على بغض آل محمّد جاء یوم القیامة مكتوب بین عینیه آیس من رحمة اللّه»، هركه با كینه و بغض آل محمّد بمیرد، روز قیامت مىآید در حالى كه میان دو چشم او نوشته شده: او از رحمت خداوند مأیوس و محروم است.
«ألا و مَن مات على بغض آل محمّد مات كافرا» هر كه با بغض آلمحمّد بمیرد، كافر مرده است.
«ألا و مَن مات على بغض آل محمّد لم یشم رائحة الجنة» هر كه با بغض آلمحمّد بمیرد، بوى بهشت را استشمام نمىكند.
فخر رازى در تفسیر خود آورده است: همین كه آیه مودّت نازل شد از پیامبر اكرم پرسیدند: قربى چه كسانى هستند كه مودّت آنها بر ما واجب است؟
حضرت فرمودند: علىّ و فاطمه و فرزندانش، سپس اضافه مىكند كه حضرت فرمودند: «فاطمة بضعة منّى یؤذینى ما یؤذیها» فاطمه پاره تن من است هركس او را اذیّت كند مرا اذیّت كرده و كیفر كسانى كه رسول خدا را اذیّت كنند، در قرآن چنین آمده است. «انّ الّذین یؤذون اللّه و رسوله لعنهم اللّه فى الدنیا و الاخرة و اعدّ لهم عذاباً مهیناً»
در حدیث مىخوانیم كه امام حسنعلیه السلام در ذیل جملهى «و مَن یقترف حسنة نزد له فیها حسناً» فرمود: «اقتراف الحسنة مودّتنا اهل البیت» كسب نیكى، مودّت ما اهل بیت است.
* در آیهى مورد بحث مىفرماید: كسى كه بخشى از علم كتاب را داشت، گفت: اى سلیمان! قبل از به هم زدن یك چشم، من تخت ملكهى سبأ را از كشورش در این جا حاضر مىكنم. امّا در آیهى آخر سورهى رعد، خداوند به پیامبرش مىفرماید: كفّار، رسالت تورا قبول ندارند، به آنان بگو كافى است كه خداوند و كسى كه تمام علم كتاب را دارد، میان من و شما گواه باشد. در روایات مىخوانیم: مراد از كسى كه تمام علم كتاب را دارد، علىبن ابىطالبعلیهما السلام است. اگر كسى كه بخشى از علم كتاب را مىداند تخت بلقیس را در یك آن حاضر مىكند، پس كسى كه تمام علم كتاب را مىداند، در تمام عمر چه قدرتى دارد؟
* امام صادقعلیه السلام مىفرماید: آگاهى كسى كه بخشى از علم را داشت، نسبت به علم علىعلیه السلام، مثل مقدار آبى است كه بر بال یك مگس باشد نسبت به دریا.
* در روایات مىخوانیم: امام صادقعلیه السلام به سینهى مباركش اشاره كرد و فرمود: «و عندنا واللّه علم الكتاب كله» به خدا سوگند تمام علم كتاب نزد ما موجود است
* در روایات بسیارى مىخوانیم كه امامان معصومعلیهم السلام خارج از قید زمان و مكان در مناطقى حاضر مىشدند، مثلاً:
امام جوادعلیه السلام، در لحظهى شهادت پدرش از مدینه به طوس رفت.
امام كاظمعلیه السلام، از زندان بغداد بیرون آمد و در مدینه حاضر شد.
امام سجادعلیه السلام، در زمان اسارت، به كربلا رفت و بدن پدرش امام حسینعلیه السلام، را دفن نمود.
امام حسینعلیه السلام، قبل از شهادت، قبضهى خاكى از كربلا برداشت و در مدینه به امالسّلمه داد. بنابراین طىّالارض و حركت برقآسا براى امامان سابقه دارد.
از میان یكصد و چهارده سوره قرآن، چهار سوره با كلمه «اِنّا» آغاز شده است: سورههاى فتح، نوح، قدر و كوثر.
«اِنّا فَتَحنا لك فتحاً مبیناً» ما براى تو پیروزى آشكار قرار دادیم.
«اِنّا ارسلنا نوحاً» ما نوح را به سوى مردم فرستادیم.
«اِنّا انزلناه فى لیلة القدر» ما قرآن را در شب قدر نازل كردیم.
«اِنّا اعطیناك الكوثر» ما به تو كوثر عطا كردیم.
در آغاز یكى از این چهار سوره، از حضرت نوح كه اولین پیامبر اولوا العزم است و بعد از حضرت آدم، پدر دوم انسان محسوب مىشود، سخن به میان آمده است. در آغاز سه سوره دیگر، به نعمتهاى ویژهاى همچون نزول قرآن، پیروزى آشكار و عطاى كوثر، اشاره شده است. شاید میان این چهار موضوع ارتباطى باشد كه یكى رسالت اولین پیامبر اولوا العزم، دیگرى نزول آخرین كتاب آسمانى، سوّمى پیروزى مكتب اسلام و چهارمى تداوم خط رسالت و ابتر نماندن آن را بیان مىكند.
كلمه «كوثر» از «كثرت» گرفته شده و به معناى خیر كثیر و فراوان است. و روشن است كه این معنا مىتواند مصادیق متعدّدى همچون وحى، نبوّت، قرآن، مقام شفاعت، علم كثیر و اخلاق نیكو داشته باشد، ولى آیه آخر سوره، مىتواند شاهدى بر این باشد كه مراد از كوثر، نسل مبارك پیامبر اكرم است. زیرا دشمنِ كینهتوز با جسارت به پیامبر، او را ابتر مىنامید و خداوند در دفاع از پیامبرش فرمود: «انّ شانئك هو الابتر» دشمن تو، خود ابتر است. بنابراین اگر مراد از كوثر، نسل نباشد، براى ارتباط آیه اول و سوم سوره، توجیه و معنایى دلپسند نخواهیم داشت.
كلمه «ابتر» در اصل به حیوان دم بریده و در اصطلاح به كسانى گفته مىشود كه نسلى از آنان به یادگار باقى نمانده باشد. از آنجا كه فرزندان پسر پیامبر در كودكى از دنیا رفتند، دشمنان مىگفتند: او دیگر عقبه و نسلى ندارد و ابتر است. زیرا در فرهنگ جاهلیّت دختر لایق آن نبود كه نام پدر را زنده نگاه دارد. بنابراین جمله «انّ شانئك هو الابتر» دلیل آن است كه مراد از كوثر، نسل كثیر پیامبر است كه بدون شك از طریق حضرت زهراعلیها السلام مىباشد.
این نسل پر بركت از طریق حضرت خدیجه نصیب پیامبر اكرمصلى الله علیه وآله شد. آرى خدیجه مال كثیر داد و كوثر گرفت. ما نیز تا از كثیر نگذریم به كوثر نمىرسیم.
فخررازى در تفسیر كبیر مىگوید: چه نسلى با بركتتر از نسل فاطمه كه مثل باقر و صادق و رضا از آن برخاسته است و با آنكه تعداد بسیارى از آنان را در طول تاریخ، به خصوص در زمان حكومت بنىامیّه و بنىعبّاس شهید كردند، امّا باز هم امروز فرزندان او در اكثر كشورهاى اسلامى گستردهاند.
در زمانى كه خبر تولّد دختر سبب اندوه پدر مىشد، به گونه اى كه صورتش از غصه سیاه گشته و به فكر فرو مىرفت كه از میان مردم فرار كند یا دخترش را زنده به گور كند: «یتوارى من القوم ام یدُسّه فى التّراب» در این زمان قرآن به دختر لقب كوثر مىدهد تا فرهنگ جاهلى را به فرهنگ الهى و انسانى تبدیل كند.
بر اساس روایات، نام یكى از نهرها و حوضهاى بهشتى، كوثر است و مؤمنان از آن سیراب مىشوند. چنانكه در روایت متواتر ثقلین نیز پیامبر فرمود: «انّهما لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» كتاب و عترت از یكدیگر جدا نمىشوند تا آنكه در قیامت، در كنار حوض به من ملحق شوند.
كوثر الهى، به جنسیّت بستگى ندارد؛ فاطمه، دختر بود امّا كوثر شد. به تعداد كثیر بستگى ندارد؛ فاطمه، یك نفر بود امّا كوثر شد. آرى خداوند مىتواند كم را كوثر و زیاد را محو كند.
خداوند از اولیاى خود دفاع مىكند. به كسى كه پیامبر را بىعَقَبه مىشمرد، پاسخ قولى و عملى مىدهد. وجود فاطمه پاسخ عملى و جمله «هو الابتر» پاسخ قولى است. خداوند نه تنها از اولیاى خود، بلكه از همه مؤمنان دفاع مىكند: «انّ اللّه یدافع عن الّذین آمنوا»
هدیه كننده خداوند، هدیه گیرنده پیامبر و هدیه شده فاطمه است. لذا عبارت «اِنّا اعطیناك الكوثر» به كار رفته كه بیانگر عظمت خداوند و بزرگى هدیه اوست.
هر چه ضربه به دین و مقدّسات دینى شدیدتر باشد، دفاع هم باید قوىتر باشد. به پیامبر اسلام جسارتهاى زیادى كردند و او را ساحر، كاهن، شاعر و مجنون خواندند كه همه آنها به نحوى در قرآن جبران شده است.
به پیامبر گفتند: «انّك لمجنون» تو جنّ زدهاى، ولى خداوند فرمود: «ما انتَ بنعمة ربّك بمجنون» به لطف الهى تو مجنون نیستى.
به آن حضرت گفتند: «لَستَ مُرسلاً» تو فرستاده خدا نیستى، خداوند فرمود: «انّك لمن المرسلین»قطعاً تو از پیامبرانى.
به حضرت نسبت شاعرى و خیالبافى دادند: «لشاعر مجنون»خداوند فرمود: «و ما علّمناه الشعر و ما ینبغى له»ما به او شعر نیاموختیم و براى او سزاوار نیست.
گفتند: این چه پیامبرى است كه غذا مىخورد و در بازار راه مىرود: «و قالوا ما لهذا الرسول یاكل الطعام و یمشى فى الاسواق» خداوند فرمود: پیامبران پیش از تو نیز غذا مىخوردند و در بازارها راه مىرفتند: «و ما ارسلنا قبلك من المرسلین الاّ انّهم لیاكلون الطعام و یمشون فى الاسواق»
به آن حضرت ابتر گفتند، خداوند فرمود: «انّ شانئك هو الابتر».
آرى، پاسخ كسى كه به اشرف مخلوقات ابتر بگوید، آن است كه خداوند به او كوثرى عطا كند كه چشم همه خیره و عقل همه مبهوت شود.
خداوند مصداقى براى كوثر در آیه نیاورد تا همچنان مبهم بماند تا شاید اشاره به این باشد كه عمق بركت كوثر عطا شده حتّى براى خود پیامبر اكرم در هالهاى از ابهام است.
در این سوره دو خبر غیبى نهفته است: یكى عطا شدن كوثر به پیامبر، آن هم در مكّهاى كه حضرت دست خالى بود و فرزند پسر نداشت، دیگر ابتر ماندن دشمن كه داراى فرزندان و ثروتهاى بسیار بود.
تاریخ و آمار بهترین شاهد بر كوثر بودن این عطیّه الهى است. هیچ نسلى از هیچ قومى در جهان، به اندازه نسل حضرت فاطمهعلیها السلام رشد و شكوفایى نداشته است. خصوصاً اگر كسانى را كه مادرشان سیّد است، از سادات به حساب آوریم، آمار سادات در جهان نشانه معجزه این خبر غیبى است.
عطا كردن كوثر به شخصى مثل پیامبر، زمانى معنا دارد كه عطا كننده سرچشمه علم و حكمت و قدرت و رحمت باشد. بنابراین عطاى كوثر نشانه صفات وكمالات الهى است.
در این سوره كه سه جمله بیشتر ندارد، پنج بار شخص پیامبر مورد خطاب قرار گرفته است.
زیرا علاوه بر ضمیر كاف «ك» «اعطیناك»، در خطاب «صلّ» و «لربك» دو بار و در عبارت «انحر» و «شانئك» نیز دو بار، پیامبر مخاطب است. «اعطیناك، فصلّ، لربّك، انحر، شانئك»
در سراسر قرآن نیز، بیش از دویست و چهل بار خداوند به پیامبرش مىفرماید: «ربّك»
با آن كه او پروردگار تمام هستى: «ربّ كلّ شىء» و پروردگار همهى مردم است: «ربّ النّاس»، ولى از میان واژههاى «ربّ» كلمه «ربّك» بیش از همه به كار رفته و این نشانه آن است كه خداوند بر پیامبرش عنایت خاصّى دارد.
چنانكه نمونه این عنایت ویژه را در آیات دیگر نیز مشاهده مىكنیم، مثلاً خداوند نام اعضا و جوارح پیامبر را در قرآن مطرح كرده است: چهرهات: «وجهك»، زبانت: «لسانك» چشمانت: «عینیك» گردنت: «عنقك»دستانت: «یدك»سینهات: «صدرك» كمرت: «ظهرك»
الطاف خداوند به پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله، گاهى با درخواست آن حضرت صورت گرفته است، نظیر «قل ربّ زدنى علماً» پروردگارا! مرا از نظر علمى توسعه بده. امّا كوثر هدیهاى الهى بود كه بدون درخواست، به پیامبر عزیز داده شد.
از آیه آخر سوره كه مىفرماید: «انّ شانئك هو الابتر» استفاده مىشود كه مراد از كوثر چیزى ضد ابتر است و از آنجا كه عرب به افراد بىعقبه و بىنسل كه فرزند پسر ندارند و با مردن، آثارشان محو مىشود، ابتر مىگوید، بهترین مصداق براى كوثر، ذریّه پیامبر است كه امامان معصوم از نسل فاطمه مىباشند. البتّه كوثر، معنایى عام دارد و شامل هر خیر كثیر مىشود.
اگر مراد از كوثر، علم باشد، همان چیزى است كه پیامبر مأمور به خواستنش بود. «قل ربّ زدنى علماً»
اگر مراد از كوثر اخلاق نیك باشد، پیامبر داراى خلق عظیم بود. «انّك لعلى خلق عظیم»(401)
اگر مراد از كوثر عبادت باشد، حضرتش به قدرى عبادت مىكرد كه آیه نازل شد: ما قرآن را نفرستادیم تا این گونه خود را به مشقّت اندازى. «ما انزلنا علیك القرآن لتشقى»(402)
اگر مراد از كوثر نسل كثیر باشد كه امروزه بیشترین نسل از اوست.
اگر مراد از كوثر امّت كثیر باشد، طبق وعده الهى اسلام بر تمام جهان غالب خواهد شد. «لیظهره على الدین كلّه»(403)
اگر مراد از كوثر شفاعت باشد، خداوند تا جایى كه پیامبر راضى شود از امّت او مىبخشد. «و لسوف یعطیك ربّك فترضى»(404)
كوثر، امرى دنیایى نیست و چیزى فراتر از نان، نام، مقام و جلوههاى دنیوى است. زیرا قرآن دنیا را قلیل(405) و ناپایدار(406) نامیده است.
هر كثیرى كوثر نیست. قرآن مىفرماید: اموال و اولاد مخالفان، شما را به تعجب واندارد، زیرا كه خداوند اراده كرده آنان را در دنیا از طریق همان اموال و اولاد عذاب كند. «فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم انما یرید اللّه لیعذّبهم بها فى الحیاة الدنیا»(407)
در قرآن سورهاى به نام كوثر داریم و سورهاى به نام تكاثر. امّا كوثر ارزش است و تكاثر ضدّ ارزش، زیرا اولى عطیّه الهى است كه دنبالهاش ذكر خداست: «اعطیناك الكوثر فصلّ» و دوّمى یك رقابت منفى كه دنبالهاش غفلت از خداست. «الهاكم التكاثر»
كوثر ما را به مسجد مىبرد براى نماز: «فصلّ لربّك» و تكاثر ما را به گورستان مىبرد براى سرشمارى مردگان. «حتى زُرتم المقابر»
در عطاى كوثر بشارت است: «انّا اعطیناك الكوثر» و در تكاثر تهدیدهاى پى در پى. «كلاّ سوف تعلمون ثمّ كلاّ سوف تعلمون»
كوثر، عامل رابطه با خالق است: «اعطیناك الكوثر فصل» و تكاثر، وسیلهاى براى سرگرمى با مخلوق. «الهاكم التّكاثر»
كوثر كه بزرگترین هدیه الهى است در كوچك ترین سوره قرآن مطرح شده است.
هدیه اشرف معبود به اشرف مخلوق چیزى جز كوثر نمىتواند باشد. «انّا اعطیناك الكوثر»
در ماجراى فتح مكّه كه مشركان دسته دسته و فوج فوج به اسلام وارد مىشدند، خداوند تنها دستور تسبیح مىدهد: «رَأیتَ النَّاس یَدخلون فى دینِ اللَّه أفواجا فَسَبّح» ولى براى عطا كردن كوثر مىفرماید: «فصلِّ لربّك» نماز بگزار. گویا اهمیّت كوثر از اسلام آوردن مشركان بیشتر است.
عطاى استثنایى در سوره استثنایى با الفاظ استثنایى:
عطا بىنظیر است، چون كوثر است؛ سوره بىنظیر است، چون كوچكترین سوره قرآن است و الفاظ بىنظیرند، چون كلمات «اعطینا»، «الكوثر»، «صلِّ»، «انحر»، «شانئك» و «ابتر» تنها در این سوره به كار رفته و در هیچ كجاى قرآن شبیه ندارد.
هر زخم زبان و كلامى وزنى دارد. به شخص پیامبر اكرم توهینها شد، كلماتى از قبیل مجنون، شاعر، كاهن و ساحر به او گفتند و به یاران او نیز توهینها شد تا آنجا كه گفتند: این بیچارگان را از خود دور كن تا ما دور تو جمع شویم. براى هیچ كدام سوره اى مستقل نازل نشد، امّا در نسبت ابتر دادن یك سوره نازل شد كه خیر كثیر به تو عطا كردیم و دشمن تو ابتر است و این به خاطر آن است كه جسارت به شخص و یاران قابل تحمّل است، امّا جسارت به راه و مكتب كه او ابتر و راه او گذرا و بىآینده است، قابل تحمّل نیست.
در جلد پنجم تفسیر درّالمنثور (از تفاسیر اهل سنّت) روایاتى به این مضمون نقل شده است كه در آستانهى فوت ابوطالب، پدر حضرت علىعلیهما السلام، پیامبراكرمصلى الله علیه وآله به نزد او حاضر شد و اسلام را بر او عرضه فرمود، امّا او نپذیرفت و این آیه نازل شد!!
ما با قطع نظر از اینكه شأن نزول آیه چیست و آیا اصلاً ارتباطى با پدر بزرگوار امیرالمؤمنین علىعلیه السلام دارد یا خیر، (كه با اندك تأمّلى، عدم این ارتباط ثابت مىشود، زیرا آیه در ادامهى بحث پیرامون گروهى از مؤمنان اهل كتاب در مقابل مشركان مكّه است) كمى به بحث پیرامون این روایات و ایمان حضرت ابوطالب مىپردازیم.
علاّمه امینى، صاحب كتاب گرانقدر «الغدیر» در جلد هشتم این كتاب از صفحهى 19 به بعد با نقد و ردّ تمامى این روایات مجعول و با استناد به منابع تاریخى، معتقد است كه راویان اینگونه روایات، در زمان فوت حضرت ابوطالب یا اطفالى شیرخوار بودند و یا همچون ابوهریره، هنوز اسلام نیاورده بودند.
همچنین ایشان از صفحه 330 تا 410 همان جلد، به دلایل مؤمن بودن حضرت ابوطالب مىپردازد و صدها شعر از خود آن حضرت، دهها خاطره و چهل حدیث از اهلبیت پیامبر ذكر مىكند كه حاكى از ایمان او به خداوند و رسول اللّهصلى الله علیه وآله است. بعضى از این دلائل عبارتند از:
1. سخنان پیامبر و ائمّه معصومینعلیهم السلام پیرامون ایمان او.
2. حزن و اندوه پیامبرصلى الله علیه وآله در فوت او.
3. دعاى پیامبرصلى الله علیه وآله بالاى منبر، به ابوطالب وتشییع جنازه او.
4. حدیث پیامبرصلى الله علیه وآله كه من شفیع والدین و عمویم ابوطالب در قیامت هستم.
5. وصیّتنامه او مبنى بر حمایت بنىهاشم از پیامبر اسلام.
6. سفارش او به همسر و فرزندش جعفر، براى حمایت از پیامبرصلى الله علیه وآله و توجّه به اسلام ونماز.
7. حمایتهاى بیدریغ او از پیامبر كه در شبهاى خطرناك، جاى خواب آن حضرت را با جاى خواب فرزندش علىعلیه السلام عوض مىكرد وفرزندش را در معرض خطر قرار مىداد.
8. زندگى فاطمه بنت اسد با ابوطالب كه در اسلام او شكّى نیست، زیرا اگر ابوطالب مسلمان نبود، نباید زن مسلمان همسرش باشد.
با اینكه نام حضرت نوحعلیه السلام 40 مرتبه در قرآن آمده، امّا از محلّ تولّد، مسكن، شغل، وفات و محل دفن او چیزى نیامده است. زیرا آنچه براى ما درس و بهره است، همان رفتار و برخوردهاى اوست.
داستان حضرت نوحعلیه السلام در 6 سوره از قرآن كریم آمده است، اعراف، هود، مؤمنون، شعرا، قمر، نوح كه مفصّلترین آنها در همین سوره (هود) است.
او اوّلین پیامبر اولوالعزم است كه رسالت جهانى و كتاب و شریعت داشت.
بعثت این پیامبر اولوالعزم، بعد از حضرت آدم و به هنگام شیوع شرك و بتپرستى و ظلم بوده و برنامهى او را توحید، نماز، امر به معروف و نهى از منكر، عدالت و صدق و وفا تشكیل مىداده است.
مدّت رسالت آن حضرت، 950 سال بوده است، وقتى در پایان، خداوند به او فرمود: كسى به رسالت تو ایمان نخواهد آورد، مأیوس شد و نفرین كرد و در نتیجه، حتّى زن و فرزندش كه در راه او نبودند، به همراه كفّار غرق شدند.
حضرت نوحعلیه السلام، پدر دوّم بشر، یعنى پدر همهى انبیا، جز آدم و ادریسعلیهما السلام است، خداوند او را برگزید، «انّ اللّه اصطفى آدم و نوحاً... على العالمین»(410) و بر او سلام فرستاد. «سلام على نوح فى العالمین»(411)
داستان حضرت نوحعلیه السلام با تفاوتهایى در تورات نیز آمده است. كتبِ كلدانیان، هندیان، چینىها، یونانیان و پارسیان، طوفان نوح را قهر خداوند به سبب ظلم و فساد مردم دانستهاند. در اوستا، كتاب مقدّس زردشتیان نیز خطر طوفانى عالمگیر كه به واسطه آن همهى مردم غرق مىشوند مطرح است، بدین صورت كه به جمشید وحى مىشود كه حائطى عظیم بساز و همهى مردان و زنان صالح و از هر حیوان یك جفت را در آن قرار بده.
رسالت حضرت نوحعلیه السلام جهانى بوده است، چون زمین بدون حجّت نمىشود و غرق شدن همهى كفّار با نفرین حضرت نوحعلیه السلام كه فرمود: «ربّ لاتذر على الارض من الكافرین دیّارا»(412) شاهد بر آن است و از طرفى اگر رسالت آن حضرت منطقهاى و سیل هم در همان محدوده بوده، دیگر به سوار كردن یك جفت از هر حیوانى نیازى نبوده است، در حالى كه این كار براى حفظ نسل حیوانات در كرهى زمین انجام گردیده است.(413)
سرگذشت حضرت نوحعلیه السلام؛ تاریخى هزار سالهاست، كه داستان یك سیل عالمگیر، ماجراى انقراض یك نسل و آغاز جامعهاى نوین، تابلویى از پیروزى حقّ بر باطل، جلوهاى از مستجاب شدن نفرین پیامبر، نمونهاى از قطع رابطهى پدر و پسر به خاطر مكتب، آیتى از تسلیم هستى در برابر فرمان خداوند، حفظ نسل حیوانات و كشتى سازى دور از دریا را در خود جاى داده است.
براى حضرت نوحعلیه السلام در قرآن ویژگىهاى بسیارى بیان شده است از جمله:
1. اولین پیامبر اولوا العزم است كه به عنوان شیخ الانبیا نامیده شده است.
2. تنها پیامبرى است كه مدّت رسالتش در قرآن مطرح شده است.
3. سلام خداوند به نوح ویژگى خاصى دارد و عبارت «فى العالمین» به آن اضافه شده است.
4. پیامبرى است كه حتّى فرزند و همسرش با او مخالف بودند و به او ایمان نیاوردند.
5. سلام مخصوص خداوند به او: «سلام على نوح فى العالمین»(415) خداوند به ابراهیم و موسى و هارون و الیاس و بندگان صالحش سلام كرده، ولى در هیچ یك از این سلامها كلمه «فى العالمین» نیامده است.
6. تنها پیامبرى ست كه مدت نبوّت او در قرآن ذكر شده است.(950 سال) - تنها پیامبرى است كه همسر و فرزند و قومش با او مخالفت كردند.
7. تنها پیامبرى كه بیشترین عمر را كرد، به امر خدا كشتى ساخت، حیوانات به وسیله كشتى او بود و وسیله نجات نسل بشر شد و به نام ابوالبشر ثانى ملقب شد.
8. اولین پیامبرىكه داراى كتاب و شریعت جهانى شد.(416)
9. پیامبرى كه خداوند با نفرین او زمین را در آب غرق كرد.
10. پیامبرى كه بعد از 950 سال، تنها 8 نفر یار داشت.
میان كفّار زمان حضرت نوح و كفّار زمان پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله: شباهت هایى است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1. فرار از حق
فرار قوم نوح: «فلم یزدهم دعایى الاّ فرارا»(418)
فرار قوم پیامبر: «ان یریدون الاّ فرارا»(419)
2. دعوت براى مغفرت
حضرت نوح:«دعوتهم لتغفرلهم»(420)
پیامبر اسلام: «تعالوا یستغفر لكم رسول اللّه لوّوا رؤسهم»(421)
3. تكبر و استكبار
كفّار زمان نوح: «واستكبروا استكبارا»(422)
كفّار زمان پیامبر: «ثمّ ادبر و استكبر»(423)
4. گوش ندادن به وحى
كفّار زمان نوح انگشت در گوش مىنهادند تا نشنوند. «جعلوا اصابعهم فى آذانهم»(424)
كفّار زمان پیامبر نیز مىگفتند به قرآن گوش ندهید و هنگام تلاوت پیامبر جنجال كنید تا شاید پیروز شوید. «لا تسمعوا لهذا القرآن والغوا فیه لعلكم تغلبون»(425)
برخورد قوم نوح با آن حضرت به گونهاى بود كه گاه دست فرزندان خود را مىگرفتند و نزد حضرت نوح مىآوردند و مىگفتند: همان گونه كه پدران ما به ما سفارش كردند ما نیز به شما مىگوییم كه حرف این مرد را گوش ندهید.
كلمهى «أجر»، در مورد پاداشهاى دنیوى و اخروى، هر دو به كار مىرود، ولى كلمهى «اُجرت»، تنها در مورد پاداشهاى دنیوى است.(427)
پاداش آن همه خلوص و تلاش و هجرت حضرت ابراهیمعلیه السلام، موهبتهاى چهارگانهاى است كه این آیه بیان مىكند:
اوّل: فرزندان پاك.
دوّم: مقام نبوت در نسل و دودمان.
سوّم: نام نیكو در دنیا.
چهارم: عزّت در آخرت.
توضیح: یعقوب، یوسف، هارون، موسى، سلیمان، زكریّا، یحیى و عیسىعلیهم السلام، همه از نسل حضرت اسحاق بودند و پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله از ذرّیهى اسماعیل است؛ بنابراین، پیامبران اولواالعزم بعد از حضرت ابراهیم، همه از نسل او بودند.
نجات از آتش نمرودیان، جذب دلها به سوى مكّه و تجدید خاطرات ابراهیم در مراسم حج، از گمنامى(428) به شیخ الانبیا رسیدن و داشتن ذّریهى طیّبه، همه از مصادیق الطاف الهى در دنیاست كه به ابراهیمعلیه السلام عطا شده است. «و آتیناه اجره فى الدنیا»
صالح بودن و در زمرهى صالحان قرار گرفتن، مقامى است كه انبیا آرزوى آن را داشتهاند:
یوسفعلیه السلام از خدا مىخواهد: «و ألحقنى بالصالحین»(429)
سلیمانعلیه السلام دعا مىكند: «و أدخلنى برحمتك فى عبادك الصالحین»(430)
شعیبعلیه السلام به موسىعلیه السلام مىگوید: «ستجدنى ان شاءاللَّه من الصالحین»(431)
ابراهیمعلیه السلام به خداوند عرض كرد: «و ألحقنى بالصّالحین»(432)
و در اینجا خداوند دربارهى حضرت ابراهیم مىفرماید: «و اِنّه فى الآخرة لَمِن الصالحین»
حضرت ابراهیمعلیه السلام در میان انبیا ویژگىهایى منحصر به فرد داشت، از جمله:
الف) با اینكه یك نفر بود امّا قرآن او را یك امّت مىداند. «انّ ابراهیم كان امّة واحدة»(434)
ب) علاوه بر نبوّت، امام مردم شد. «انّى جاعلك للناس اماما»(435)
ج) انبیایى مثل حضرت موسى و عیسى و محمّد علیهم السلام از نسل او هستند.
د) مراسم حج از یادگارهاى اوست.
ه) بر ملكوت و باطن آسمانها دست یافت. «نرى ابراهیم ملكوت السموات والارض»(436)
و) در قرآن القاب ویژهاى براى او ذكر شده است، مانند: صدّیق، اَوّاه، حلیم، خلیل، حنیف، قانت و داراى قلب سلیم.
در آیه «اِنَّ ابراهیمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِّلَّه»، خداوند ابراهیم را به تنهایى یك اُمّت دانسته است و هر یك از مفسران براى تحلیل و تفسیر این جمله سخنى گفتهاند، از جمله:
1. چون ابراهیم بر مكتبى بود كه احدى بر آن نبود، پس یك اُمّت بود.(438)
2. او به اندازه یك اُمّت خیر و خوبى و كمال داشت نظیر شعرى كه مىگوید:
آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى.(439)
3. كلمه اُمّت به معناى معلّم خیر است او معلّم خوبىها بود.(440)
4. مراد از اُمّت یعنى رهبر و مقصود و امام تمام خداپرستان.(441)
5. شخصیّت و شعاع وجود او به اندازه یك اُمّت بود.(442)
6. چون قوام اُمّت به او بود.
7. چون عالم بود و عالم اُمّتى را راهنمایى مىكند.
8. چون حركت آفرید كار یك امّت را انجام داد، یارى نداشت ویكتنه قیام كرد.(443)
62. سؤالاتى در باره ابراهیم(444)
ابراهیمعلیه السلام در دو زمان براى مكه دعا كرد: بار اوّل زمانى بود كه اسماعیل و هاجر را در آن جا اسكان داد و گفت: «ربّ اجعل هذا بلداً آمناً»(445) پروردگارا! این مكان را شهر امن قرار ده. بار دوم زمانى بود كه جمعیّتى به مكه آمد و در این شهر مقیم شد، در این جا هم ابراهیم دعا كرد و گفت: «ربّ اجعل هذا البلد آمنا»
سؤال: آیا تمام افراد نسل ابراهیم به خاطر این دعا موحّد شدند؟
پاسخ: دعا یك عامل است و ارادهى فرزندان عامل دیگر مىباشد. قصّهى پسر نوح را فراموش نكنیم.
سؤال: چگونه ابراهیمعلیه السلام از «مكه» به عنوان شهر یاد كرد با اینكه در آیات بعد مىگوید: «این جا سرزمینى غیر قابل كشت است»؟
پاسخ: شهر بودن مكه یا بعد از ورود قبایل به این منطقه بوده كه این دعا هم مربوط به آن وقت است و یا اینكه بگوییم: میان شهر بودنِ یك منطقه و غیرقابل كشت بودن آن منافاتى وجود ندارد. الآن هم مكه شهرى غیر قابل كشت است.
سؤال: با اینكه حضرت ابراهیمعلیه السلام قهرمان توحید بود، پس چرا دعا كرد كه خدایا! مرا از شرك دور كن؟
پاسخ: پیامبر اسلام نیز همواره در صراط مستقیم گام برمىداشت، با این حال در هر نماز مىگفت: «اهدنا الصراط المستقیم» یعنى اگر كسى یقین هم دارد در راه راست قدم برمىدارد، باز باید از خطر انحراف بترسد و از خداوند استمداد كند.
مراد از «جعل امنیّت»، قانونى است كه امنیّت مكه را تضمین كند، نه آنكه مكه در طول تاریخ امن بوده است، زیرا كعبه بارها مورد هجوم دشمنان قرار گرفت و در مكه خونها ریخته شد و خود پیامبر اسلامصلى الله علیه وآله و یارانش شكنجه شدند و امام حسینعلیه السلام به دلیل ناامنى مكه، حج را رها كرد، ولى قانون الهى آن جا را منطقهى امن قرار داده است.
پس از فشارهاى شدید كفّار مكّه بر پیروان پیامبرصلى الله علیه وآله، جمعى از مسلمانان همراه جعفربنابیطالبعلیهما السلام، به حبشه هجرت كردند. كفّار قریش گفتند: اگر مسلمانان در آنجا قدرتى پیدا كنند و حكومتى تشكیل دهند، بتپرستى ما را ریشه كن خواهند كرد. آنان عمر و عاص و جمعى را همراه با هدایایى براى وزیران نجاشى به حبشه فرستادند. آنان هدایا را گرفتند تا نجاشى را علیه مسلمانان مهاجر تحریك نمایند؛ امّا نجاشى تصمیم گرفت شخصاً مسلمانان را احضار كند و سخن آنان را بشنود.
جعفر كه سخنگوى مسلمانان بود، در حضور پادشاه حبشه سخنان خود را آغاز كرد. او از ظلمتهاى بتپرستى و خرافات و تجاوزهاى دوران جاهلیّت و از طلوع اسلام و نورانیّت دین محمّدصلى الله علیه وآله چنان سخن گفت، كه نجاشى گریست و هدایاى كفّار را برگرداند و گفت: خداوند كه به من قدرت داد، از من رشوه نگرفت، چرا من از شما رشوه بگیرم؟!
این جلسه، به نفع مسلمانان و زیان كفّار پایان یافت. عمرو عاص پس از این شكست به فكر فرو رفت و از فرداى آن روز پیشنهاد تازهاى مطرح كرد. او براى آنكه غیرت دینى نجاشى را تحریك كند، گفت: مسلمانان، عقایدى دارند كه ضد عقیده شماست.
نجاشى بار دیگر مسلمانان را احضار كرد و عقیده آنها را دربارهى حضرت مسیحعلیه السلام جویا شد. جعفر طیّار در پاسخ، آیاتى از سورهى مریم را تا آیهى «ذلك عیسىبن مریم قول الحقّ الّذى فیه یمترون» تلاوت كرد. نجاشى با شنیدن آیات نورانى قرآن، اشك ریخت و گفت: حقیقت همین است.
عمروعاص پس از شكست و رسوایى مجدّد، همینكه خواست حركت تازهاى انجام دهد، نجاشى دست خود را بلند كرد و سیلى محكمى بر او نواخت.(447)
در آیات 30 تا 35 سوره مریم، عیسىعلیه السلام با هفت صفت برجسته و دو برنامه معرّفى شده است؛ امّا صفات برجستهى او:
الف) بندهى خدا بودن. «اِنّى عبداللّه»
ب) آوردن كتاب آسمانى. «آتانى الكتاب»
ج) پیامبرى. «وجعلنى نبیّا»
د) مبارك بودن. «وجعلنى مباركا»
ه) نیكى به مادر. «و بِرّاً بوالدتى»
و) جبّار و شقى نبودن. «لم یجعلنى جبّاراً شقیّاً»
ز) متواضع، حقّ شناس و سعادتمند بودن. «والسّلام علىّ...»
و امّا دو برنامهى عیسى، یكى نماز و دیگرى زكات است. این آیه مىفرماید: سخن درست درباره عیسى همان است كه گفتیم. «ذلك عیسىبن مریم»
خداوند در قرآن، بارها مسیحیان را منحرف و عقاید آنان را درباره حضرت عیسى باطل دانسته است، چنانكه در آیه 73 سوره مائده: «لقد كفر الّذین قالوا اِنّ اللّه ثالث ثلاثة» و آیه 30 سوره توبه: «وقالت النّصارى المسیح ابن اللّه» از آنان انتقاد كردهاست، امّا در اینجا با بیان سیماى واقعى حضرت عیسىعلیه السلام، راه صحیح را در مقابل راه باطل نشان مىدهد.
براى تحقّق ارادهى خداوند، هیچگونه لفظى، حتّى به لفظ «كُن» نیازى نیست، ولى خداوند براى فهم ما ارادهى خود را در این قالب بیان كرده است.
خداوند قادر مطلق است و در آفریدن نیازى به اسباب ندارد و قدرت بىنهایت او، دلیل منزّه بودن او از عجز و ناتوانى، و اختیار كردن فرزند است.