راسخون

تاپیک جامع نهج البلاغه

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

از این ثروت ها بهره ببریم

 

 


ستایش خدایی را سزاست که نبخشیدن بر مال او نمی افزاید، و بخشش او را فقیر نمی سازد، زیرا هر بخشنده ای جز او، اموالش کاهش یابد، و جز او هرکس از بخشش دست کشد. مورد نکوهش قرار گیرد.


«الحمدالله الّذی لا یَفِرُهُ المنع و الجمود، و لا یُکدِیهِ الإِعطاءُ و الجُودُ؛ إذ کُلُّ مُعطٍ مُنتَقِصٌ سِواهُ، و کُلُّ مانع مذمومٌ ما خَلاهُ؛ و هو المنّان بفوائد النِّعَمِ، و عوائد المزید، و القِسَمِ عیالُهُ الخلائق، ضمن أرزاقَهُم، و قَدَّرَ أقواتَهم»1

 

شرح گفتار

امیر متقیان علی (علیه السلام) در این فراز از خطبه ی نورانی 91 نهج البلاغ، ضمن حمد و ثنایی الهی وسعت و گستردگی ثروت بی پایان خداوند بی همتا سخن به میان آورده و در این باره می فرماید: «ستایش خدایی را سزاست که نبخشیدن بر مال او نمی افزاید، و بخشش او را فقیر نمی سازد، زیرا هر بخشنده ای جز او، اموالش کاهش یابد، و جز او هرکس از بخشش دست کشد. مورد نکوهش قرار گیرد. اوست بخشنده ی انواع نعمت ها و بهره های فزاینده و تقسیم کننده ی روزی پدیده ها، مخلوقات همه جیره خوار سفره ی اویند، که روزی همه را تضمین، و اندازه اش را تعیین فرمود»

سخن حکیمانه ی امیر بیان علی (علیه السلام) از یک سوی بیانگر عظمت ثروت نامحدود الهی است، به گونه ای که خزینه ی ثروت بی کرانش همچون چشمه ای جوشان، موجودات عالم هستی را از آب وجود خود سیراب می سازد، بی آنکه قطره ای از آن کم شود، و از سوی دیگر حکایت از لطف و احسان بی نظیر خالق متعال دارد که همه ی موجودات را به طرز شگفت آوری بر سر سفره ی جود و کرم خویش میهمان ساخته و آن ها را از انواع نعمت های مادّی و معنوی بهره مند ساخته است.

پروردگار هستی در بخشی از کلام دلنشین خود این حقیقت را به زیبایی بازگو نموده و در این باره فرموده است: «و ما مِن دابّهٍ فی الأرض الّا علی الله رِزقُها و یعلم مستقرها و مستودعها کلٌ فی کتابٍ مبینٍ»2 : و هیچ جنبنده ای در زمین نیست، جز آنکه روزی آن بر خداست و قرارگاه اصلی و جایگاه موقت [و محل انتقال] آن را می دادند. همه در کتابی روشن موجود است.

با دقّت در کلام نورانی حضرت حق به این نتیجه می رسیم که در مسئله «روزی رسانی» از ناحیه ی خداوند بی همتا به اندازه ای حساب شده و دقیق است که کاملاً منطبق بر خواسته ها و نیازهای موجودات می باشد، که در هر وضع و شرایطی که قرار داشته باشند، سهم خود را از رزق و روزی خدا دریافت خواهند نمود، و در این باره هیچ جنبنده ای از قلم نخواهد افتاد. چرا که همگی زیر ذرّه بین خطا ناپذیر الهی قرار دارند و آن یگانه خالق هستی؛ با ظرافتی خاص، تمام آنها را از سفره ی نعمت های بیکران خویش بهره خواهد ساخت، از حیوانات غول پیکر دریایی گرفته تا حشرات بسیار کوچکی که به زحمت دیده می شود، همه و همه به تناسب حال خود به آنچه لازم دارند خواهند رسید.

هرگز نباید در زندگی به خود اجازه دهیم که خصلت بسیار زشت و ناشایست یأس و ناامیدی، همچون میکروب در خانه ی قلب و جان ما لانه کرده، و فضای مملکت باطن را با سمِّ مهلک خود آلوده سازد

 

بنابراین هیچ کس نباید در زمینه ی «روزی» و اداره ی امور زندگی کمترین اضطراب و دلهره ای به خود راه دهد.

حال که چنین خدای مهربانی داریم، پس هیچ گاه نباید در مقابل مشکلات دنیا کمر خم کرده و از مقابله با آنها اظهار عجز و ناتوانی نماید، و یا در مواردی در اثر شدّت غم و اندوه، رشته امید خود را از درگاه رحمت الهی بریده و از اینکه به دنیا آمده و زندگی می کند به درگاه ایزدِ منّان زبان به شکوه و گلایه باز نماید. خدای دلسوز و عزیزی که از همان آغاز آفرینشِ مخلوقات، به یاد آنها بوده و اداره ی امور زندگیِ آنها را عهده دار شده است.

بنابراین هرگز نباید در زندگی به خود اجازه دهیم که خصلت بسیار زشت و ناشایست یأس و ناامیدی، همچون میکروب در خانه ی قلب و جان ما لانه کرده، و فضای مملکت باطن را با سمِّ مهلک خود آلوده سازد.

 

دوستی با خدا بهترین دوستی ها!

در طول حیات آدمی، آنچه می تواند انسان را از بند تعلّقات مادّی رهایی بخشیده، و طوفان غم و اندوه دنیوی را فرونشاند، دل بریدن از دنیا و دلبستگی به آفریدگار متعال است.

اگر انسان آتش عشق و محبّت خدا را در خانه ی قلب خویش روشن نماید، بی تردید لحظه ای از عمر ارزشمند خود را برای غیر او هزینه نخواهد نمود. آری بالاترین و بهترین نوع دوستی، دوستی با خداست، به گونه ای که هیچ کس و هیچ چیز ارزش آن را ندارد که جای آن را پر نماید، خداوندی که در کارخانه ی نظام هستی، اگر چشم بر هم زدنی نظر رحمت خویش را از اهل دنیا بردارد، گرد نیستی و نابودی بر فرق آنها نشسته و لباس وجود از اندامشان کنار خواهد رفت.

مطابق روایات گهربار معصومین(صلوات الله علیهم اجمعین) اگر انسان بتواند خود را به وادی محبّت الهی برساند و در این مسیر ملکوتی، قدم گذارد بی تردید، مورد لطف و عنایت ویژه ی حضرت حق قرار گرفته، و آن یگانه معبود واقعی با انوار قدسی و ملکوتی خویش، چراغ ایمان را در خانه ی وجودشان روشن خواهد ساخت.

در روایتی چنین آمده که: حضرت عیسی (علیه السلام) از کنار سه نفر گذشت که رنگ های ایشان متغیّر و بدن های آنها نحیف و لاغر شده بود.

از آنها پرسید: چه چیز شما را به این حال انداخته؟! گفتند: ترس از آتش جهنّم. حضرت عیسی گفت: بر خدا لازم است که هر خائف و ترسناکی را ایمن گرداند. از کنار سه نفر دیگر عبور کرد که ضعف و تغیّر آنها بیشتر بود. گفت: چه چیز شما را چنین کرده؟! عرض کردند: شوق بهشت.

و هیچ جنبنده ای در زمین نیست، جز آنکه روزی آن بر خداست و قرارگاه اصلی و جایگاه موقت [و محل انتقال] آن را می دادند. همه در کتابی روشن موجود است

 

فرمود: خدا را لازم است که شما را به آنچه شوق دارید برساند.

سپس گذر او به سه نفر دیگر افتاد که ضعف و لاغری بر آنها چیره شده و نور از روی آنها می درخشید، پرسید: چه چیزی شما را به این حال درآورده؟! گفتند: دوستی خدا، حضرت فرمود: «انتم المقربون» یعنی، شمایید مقربان درگاه احدیت.3

آری عشق به خدا اِکسیر عظیمی است که می تواند با شراب جانانه ی خویش چنان ما را از خود بیخود نماید که در دنیا تنها به او اندیشیده و از غیر او غافل شویم.

گریه به عشق خدا!

یکی از پیغمبران بزرگ الهی که همواره نام او در صفحات تاریخ می درخشد حضرت شعیب (علیه السلام) است.

در روایتی رسول گرام اسلام (صلی الله علیه و آله) درباره ی حضرت شعیب فرموده است: «شعیب از دوستی خدا آنقدر گریست که دو چشم او نابینا شد. خداوند بینایی دو چشم را به او بازگرداند. اما او باز هم گریست [و در اثر گریه ی فراوان] دوباره کور شد خداوند [برای بار دوم] چشمانش را بینا نمود. بار سوم نیز در اثر گریه نابینا شد و خداوند چشمان او را بینا ساخت.

در مرتبه ی چهارم وحی الهی رسید که: ای شعیب! تا کی می گریی و تا چه زمانی این چنین خواهی بود؟! اگر گریه ی تو از خوف آتش جهنم است، من تو را از آن ایمن گردانیدم. و اگر از شوق بهشت است آن را به تو عطا نمودم. عرض کرد: الهی و سیّدی! تو آگاهی که گریه ی من نه از ترس جهنّم است و نه از شوق بهشت، ولیکن دل من به محبّت تو بسته است، و بی ملاقات تو نمی توانم صبر کنم، و گریه ی دوستی و محبّت است که چشم مرا نابینا کرد...» 4

 

پی نوشت ها :

1-فرازی از خطبه ی 91 نهج البلاغه، ص154، ترجمه محمد دشتی

2- سوره هود، آیه 6

3- المحجّة البیضاء، ج8، ص6

4-  بحارالانوار، ج12، ص380

                                                                                                                                                        مهدی صفری

بخش نهج البلاغه تبیان

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

روش امام علی(علیه السلام) در برخورد با مخالفان

 


امام علی(علیه السلام) در پاسخ عده ای که مقابله با طلحه و زبیر را نمی پسندند، فرمودند: من نه تنها غافلگیر نمى شوم و با شمشیر برنده هواداران حق بر کسانى که به حق پشت کرده اند نبرد مى کنم و با دستیارى فرمانبرداران مطیع با عاصیان ناباور مى جنگم.

 


در تاریخ بسیار طلحه و زبیر با امیرالمۆمنین(علیه السلام) بیعت کرده بودند، سپس با دغل‏ بازى‏هاى معاویه، از ایشان رویگردان شده و جنگ جمل را برپا کردند.

داستان پیمان شکنی این دو نفر به طور اختصار چنین است: «پس از آنکه مهاجرین و انصار با امیرالمۆمنین(علیه السلام) بیعت کردند. آن حضرت‏ به معاویه نوشت: «مردم عثمان را بدون مشورت با من کشتند و سپس با مشورت و اجتماع‏ میان خود با من بیعت نمودند، موقعى که نامه من به تو رسید، با من بیعت کن و بزرگان ‏اهل شام را به نزد من بفرست.‏» وقتى که فرستاده امیرالمۆمنین(علیه السلام) به نزد معاویه رسید و معاویه نامه آن حضرت را خواند، مردى را از قبیله بنى عمیس انتخاب نموده نامه‏اى به وسیله او به زبیر بن عوام ‏نوشت.

وقتى که این نامه به ‏زبیر رسید، خوشحال شد و طلحه را از مضمون نامه‏ مطلع ساخت و آن دو تردیدى در خیرخواهى معاویه به خود راه ندادند و از آن موقع ‏به مخالفت ‏با على(علیه السلام) تصمیم گرفتند. چند روز از بیعت طلحه و زبیر با على(علیه السلام) گذشته بود که آن دو نفر نزد او آمده گفتند: یا امیرالمۆمنین(علیه السلام)، تو از جفا و خشونتى که در تمام دوران خلافت عثمان بر ما گذشت، اطلاع دارى و می دانى که همواره بنى امیه منظور عثمان بود. خداوند پس از او خلافت را به تو عنایت کرده است، ما را به بعضى از ریاست‏ها نصب ‏فرما.

امیرالمۆمنین(علیه السلام) به آن دو نفر چنین پاسخ مى‏دهد که به قسمت‏ خداوندى درباره خود راضى باشید، تا درباره شما بیاندیشم و بدانید من در امانتى که به من ‏سپرده شده است، کسى را شریک نمى‏گردانم مگر اینکه به دین و امانتش اطمینان ‏داشته باشم، چه از یاران من باشد و چه کس دیگرى که شایستگى او را دریافته باشم.

امام(علیه السلام) به نکته دیگرى مى پردازد که گفتار اولش را با آن تکمیل مى کند، مى فرماید: من نه تنها غافلگیر نمى شوم، بلکه با هوشیارى تمام مراقب مخالفان هستم و ابتکار عمل را از دست نمى دهم و با شمشیر برنده هواداران حق بر کسانى که به حق پشت کرده اند نبرد مى کنم و با دستیارى فرمانبرداران مطیع با عاصیان ناباور مى جنگم و این روش همیشگى من است تا روزى که زندگى ام پایان گیرد!

طلحه و زبیر پس از شنیدن این پاسخ مأیوس شده از على(علیه السلام) منصرف ‏گشتند و از او خواستند که اجازه بدهد تا براى انجام عمل عمره رهسپار مکه‏ شوند» ابن ابى الحدید مى‏نویسد: طلحه و زبیر نزد على(علیه السلام) آمده اجازه‏ رفتن براى عمره خواستند. على(علیه السلام) فرمود: شما براى عمره نمى‏روید. آن دو سوگند به خدا خوردند که قصدى جز عمره ندارند. على(علیه السلام) فرمود: شما اراده عمره نکرده‏اید، بلکه حیله‏گرى به راه انداخته، مى‏خواهید بیعتى را که با من نموده‏اید، بشکنید. سوگند به خدا خوردند که نه نظر مخالفت‏ با او دارند و نه مى‏خواهند بیعتى را که با او کرده‏اند بشکنند و هیچ مقصودى جز انجام عمل عمره ندارند.

 

آنهایی که از امام جلو افتادند

على(علیه السلام) فرمود: بیعت‏ مجدد کنید، آن دو با سخت‏ترین سوگندها و پیمان‏ها بیعت را تکرار کردند، على(علیه السلام) ‏به آن دو اجازه داد که براى عمره بروند. وقتى که آن دو بیرون رفتند، على به ‏اشخاصى که حاضر بودند، فرمود: سوگند به خدا، آن دو را نخواهید دید مگر در شورشى که به کشتار خواهند پرداخت. آنان که حاضر بودند، عرض کردند: یا امیرالمۆمنین(علیه السلام)، دستور فرمایید: آن دو را برگردانند. فرمود: بگذارید به راه خود بروند تا قضاى خداوندى [که زمینه‏اش را خودشان ‏فراهم ساخته‏اند] بر سرشان فرود آید.

این دو نفر از مدینه خارج شده رهسپار مکه گشتند. به هر کس که مى‏رسیدند، مى‏گفتند: على بن ابیطالب(علیه السلام) بیعتى در گردن ما ندارد و بیعت ما با او از روى اکراه بوده ‏است!!

دروغ و افتراى طلحه و زبیر به گوش على (علیه السلام) رسید. فرمود: خداوند آن دو را از رحمت ‏خود به دور و از آشیانه زندگى‏شان آواره کند. سوگند به خدا مى‏دانم که آن دو با بدترین وضعى خود را خواهند کشت و کسى که به ‏آن دو نزدیک شود، شوم‏ترین روز را بر سرش خواهند آورد. آنان با دو قیافه منحرف‏ بر من روى آوردند و با دو چهره حیله‏گرى و پیمان‏شکنى از من برگشتند. سوگند به خدا، آنان پس از این روز مرا نخواهند دید مگر در میان سپاه خشن که خود را در برابر آن به کشتن خواهند داد. دور از رحمت‏ خدا شوند و محو گردند.»

آنهایی که از امام عقب افتادند

گروه دیگری از اطرافیان آن حضرت(علیه السلام)، روش دیگری را برگزیدند، هنگامى که طلحه و زبیر پیمان شکنى کردند و با عایشه به بصره آمدند و آن جا را در زیر سلطه خود قرار دادند، بعضى معتقد بودند که امام با آنها درگیر نشود؛ آنها را به حال خود رها سازد و پایه هاى خلافت را محکم کند، چیزى نمى گذرد که آنان تسلیم مى شوند.

امام(علیه السلام) در پاسخ به آنها فرمودند: به خدا سوگند! من همچون کفتار نیستم که با ضربات آرام و ملایم بر در لانه‏اش به‏خواب رود و ناگهان دستگیرش سازند، نه،(من کاملا مراقب مخالفان ‏هستم) و با شمشیر برنده علاقه‏مندان به حق، کار آنان را که به حق پشت کرده‏اند خواهم ساخت ‏و با دستیارى فرمان‏برداران مطیع، عاصیان و تردیدکنندگان در حق را براى همیشه کنارخواهم زد.

من این کار را تا واپسین روز عمرم ادامه خواهم داد، به خدا سوگند! از هنگام مرگ ‏پیغمبر(صلی الله علیه وآله) تا هم اکنون از حق خویشتن محروم مانده‏ام و دیگران را به نا حق بر من مقدم ‏داشته‏اند.

این سخن امام در تاریخ طبرى جلد 5 صفحه 171 و در «امالى‏» شیخ طوسى ‏با کمى تغییر و در کتاب ‏«غریب الحدیث‏» ابى عبید قاسم بن سلام هروى بغدادى ‏نیز آمده است.

این ضرب المثل از آن جا پیدا شده است که معروف است کفتار حیوان ابلهى است و به آسانى مى توان او را شکار کرد؛ به این ترتیب که صیاد آهسته با ته پاى خود یا قطعه سنگ یا چوبدستى به در لانه کفتار مى زند و او به خواب مى رود سپس او را به راحتى صید مى کند.

امام(علیه السلام) در سومین و آخرین نکته از سخن خود اضافه می کند که این کارشکنی ها برای من تازگی ندارد: «به خدا سوگند از زمان وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا امروز همواره از حقم باز داشته شده ام و دیگران را بر من مقدم داشته اند!» اشاره به این که کار طلحه و زبیر یک مسأله تازه نیست؛ حلقه ای است از یک جریان مستمر که از روز وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) شروع شد و هنوز هم ادامه دارد

هوشیاری لازمه رهبری

در ادامه این سخن امام(علیه السلام) به نکته دیگرى مى پردازد که گفتار اولش را با آن تکمیل مى کند، مى فرماید: «من نه تنها غافلگیر نمى شوم، بلکه با هوشیارى تمام مراقب مخالفان هستم و ابتکار عمل را از دست نمى دهم و با شمشیر برنده هواداران حق بر کسانى که به حق پشت کرده اند نبرد مى کنم و با دستیارى فرمانبرداران مطیع با عاصیان ناباور مى جنگم و این روش همیشگى من است تا روزى که زندگى ام پایان گیرد!»

بدیهى است در یک جامعه، همواره همه مردم طالب حق نیستند؛ گروهى بى ایمان یا سست ایمان و هواپرست و جاه طلب وجود دارند که وجود یک پیشواى عالم و عادل را مزاحم منافع نامشروع خود مى بینند و دست به تحریکات مى زنند و از حربه هاى فریب و نیرنگ و دروغ و تهمت و شایعه پراکنى بهره مى گیرند.

پیشوایان آگاه و بیدار باید به این گونه افراد مهلت ندهند و همانند یک عضو فاسد سرطانى، آنها را از پیکر جامعه جدا سازند و نابود کنند و در صورتى که خطرشان شدید نباشد آنها را محدود کنند و همیشه هواداران حق و مطیعان گوش بر فرمان، سلاح برنده اى براى در هم کوبیدن این گروهند.

امام(علیه السلام) در سومین و آخرین نکته از سخن خود اضافه می کند که این کارشکنی ها برای من تازگی ندارد: «به خدا سوگند از زمان وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا امروز همواره از حقم باز داشته شده ام و دیگران را بر من مقدم داشته اند!» اشاره به این که کار طلحه و زبیر یک مسأله تازه نیست؛ حلقه ای است از یک جریان مستمر که از روز وفات پیامبر(صلی الله علیه وآله) شروع شد و هنوز هم ادامه دارد.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع :

سایت ثارالله

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

پیامدهای دوری از قرآن و اهل بیت

 


سۆال: فاصله گرفتن از قرآن و اهل بیت چه عواقبی دارد؟

 


جواب: دورى از قرآن براى همه مسلمانان مایه زیان و خسران است مخصوصاً براى دانشمندان و علماى امّت.

همان گونه که امام امیرمۆمنان على(علیه السلام) در خطبه 18 نهج البلاغه با دقیقترین و رساترین بیان نشان داده، که چگونه گروهى از همان قرن نخستین ظهور اسلام به خاطر فاصله گرفتن از قرآن و اهل بیت که شارحان الهى قرآنند، سرگردان و حیران مانده اند و به راه هایى که دون شأن عالم اسلامى است کشیده شده اند.

در این جا حدیث جالبى است که از گفتگوى «عُمَرِ بْنَ اُذْیْنَه»(1) یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) با «ابن ابى لیلى»(2) که حقایق مهمّى در آن برملا شده است.

او مى گوید: روزى وارد بر «ابن ابى لیلى» شدم که از قضات بود، گفتم: مى خواهم چند مسأله از تو سۆال کنم ـ و من در آن موقع نوجوانى بودم ـ گفت فرزند برادر بپرس!

گفتم: شما جمعیّت قضات کار عجیبى دارید، مسأله اى در امور مالى یا مربوط به ازدواج و خون، نزد شما مطرح مى شود و در آن به رأى خود قضاوت مى کنید امّا همان مسأله نزد قاضى «مکّه» مطرح مى شود او رأى دیگرى صادر مى کند; و باز همان مسأله نزد قاضى بصره و قاضى یمن و قاضى مدینه مطرح مى شود آنها نیز آراى دیگرى صادر مى کنند که برخلاف آراى قبلى است; سپس همه شما نزد خلیفه اى که شما را به منصب قضاوت نصب کرده است جمع مى شوید و از آراى مختلف، او را با خبر مى سازید و او رأى همه شما را(با آن همه ضدّ و نقیض ها) صحیح مى شمرد! در حالى که خداى شما یکى و پیامبرتان یکى و دین شما یکى است، آیا خداوند، شما را به اختلاف دعوت کرده و اطاعتش نموده اید؟ یا شما را از آن نهى فرموده و نافرمانى کرده اید؟ یا شما در تشریع احکام، شریک خدا هستید و حق دارید هرچه مى خواهید بگویید و حکم صادر کنید و بر او لازم است که راضى باشد؟ یا این که خداوند، دین ناقصى را نازل کرده و از شما براى تکمیلش یارى طلبیده است؟ یا دین کاملى را نازل کرده ولى رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) در ابلاغ آن کوتاهى نموده؟ راستى چه پاسخ مى گویید؟

«ابن ابى لیلى» گفت: از کجا هستى اى فرزندم گفتم: از اهل بصره گفت: از کدام قبیله‌اى؟ گفتم: از طایفه «عبدقیس»; گفت: از کدام شاخه‌هاى آن؟ گفتم: از «بَنى اُذینَه» گفت: با «عبدالرحمان ابن اذینه» چه نسبتى دارى؟ گفتم: او جدّ من است.

از «على بن ابى طالب» برایم نقل کرد که قضات سه طایفه اند دو طایفه اهل هلاکتند و یک طایفه اهل نجات، امّا آن دو گروه که هلاک مى شوند گروهى هستند که عمداً قضاوت ظالمانه مى کنند و یا اجتهاد مى کنند و راه خطا مى روند و اهل نجات کسى است که به امر الهى عمل کند

در این جا او به من خوش آمد گفت و مرا نزد خود نشانید و گفت: برادرزاده سۆال کردى و خشونت به خرج دادى و در سخن خود اصرار ورزیدى و اعتراض کردى و من ان شاء الله جواب تو را مى گویم.

امّا سۆال تو درباره اختلاف آراى قضات، به دلیل این است که هر مسأله اى براى ما پیش آید که بیانى در رابطه با آن، در کتاب الله و یا سنّت رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) باشد، هرگز براى ما شایسته نیست که از کتاب و سنّت فراتر رویم و امّا مسائلى که براى ما پیش مى آید و در کتاب الله و سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) از آن خبرى نیست، ما به رأى خود اخذ مى کنیم.

گفتم: این کار درستى نیست که انجام داده اى! چرا که خداوند متعال مى فرماید:

«ما هیچ چیزى را در کتاب (قرآن) فروگذار نکرده ایم» و نیز فرموده: «قرآن را براى تبیین همه چیز نازل کردیم» به عقیده تو اگر کسى عمل به اوامر الهى کند و از نواهى او خوددارى کند، آیا وظیفه اى بر او هست که اگر انجام ندهد خدا او را عذاب کند یا اگر انجام دهد به او پاداش عطا نماید؟

گفت: چگونه ممکن است پاداش بر چیزى دهد که امر به آن نکرده یا مجازات نسبت به چیزى کند که نهى از آن ننموده است؟

گفتم: اصولا چگونه ممکن است مسائلى پیش آید که حکم آن در کتاب الله و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نباشد؟

گفت: فرزند برادرم! در حدیثى از عمر بن خطاب آمده که: در میان دو نفر داورى کرد، کسى که از همه به او نزدیکتر بود گفت: اى امیرمۆمنان! راه صحیح را پیمودى. عمر با تازیانه اى که در دست داشت بر او زد و گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! به خدا سوگند خود عمر نمى داند راه صواب رفته یا خطا! این رأیى بود که به اجتهاد خود گفتم، مرا در پیش روى خودم مدح نگویید»!

من به او گفتم: من هم حدیثى براى تو نقل مى کنم، گفت: بگو ببینم! گفتم: پدرم این حدیث را از «على بن ابى طالب» برایم نقل کرد که قضات سه طایفه‌اند ؛ دو طایفه اهل هلاکتند و یک طایفه اهل نجات، امّا آن دو گروه که هلاک مى شوند گروهى هستند که عمداً قضاوت ظالمانه مى کنند و یا اجتهاد مى کنند و راه خطا مى روند و اهل نجات کسى است که به امر الهى عمل کند.

این حدیث، حدیث تو را باطل مى کند اى عمو! گفت: به خدا سوگند درست است اى فرزند برادر، پس تو مى گویى همه چیز در قرآن است؟

گفتم: خداوند چنین فرموده، و هیچ حلال و حرام و امر و نهى نیست مگر این که در قرآن است خواه کسانى از آن آگاه شوند یا از آن آگاه نشوند. خداوند در قرآن از مسائلى خبر داده که ما نیاز (فوق العاده اى) به آن نداریم چگونه ممکن است از امورى که نیازمندیم خبر نداده باشد؟ گفت: مثلا مانند چه مسائلى؟

گفتم: داستان آن دو مردى که یکى باغ مهمّى داشت و دیگرى با ایمان بود و دستش تهى....(3)

گفت: (بسیار خوب) این علوم قرآنى که مى گویى نزد کیست؟

گفتم: خودت مى دانى نزد کیست!

گفت: دوست دارم او را مى شناختم پاهاى او را با دست خود مى شستم و خادمش بودم و از او یاد مى گرفتم.

گفتم: تو را به خدا سوگند مى دهم آیا کسى را مى شناسى که وقتى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) درخواست بیان مطلبى مى کرد به او جواب مى داد و هنگامى که سکوت مى کرد پیامبر(صلی الله علیه و آله) ابتدا مى فرمود؟

گفت: آرى او «على بن ابى طالب(علیه السلام)» بود.

گفتم: سۆال دیگرى دارم، آیا هرگز شنیده اى که امام على(علیه السلام) بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) درباره حلال یا حرامى از کسى سۆالى کرده باشد؟

گفت: نه.

گفتم: آیا مى دانى که دیگران به او محتاج بودند و مسائل را از او مى گرفتند؟

گفت: آرى.

گفتم: پس تمام این علوم هاى قرآنى نزد او بود.

گفت: او از جهان رفته، کجا دست ما به دامنش مى رسد؟

گفتم: در میان فرزندانش جستجو کن! که این علوم نزد آنهاست.

گفت: چگونه من به آنها دست پیدا کنم؟

گفتم: بگو ببینم اگر بیابانى باشد و راهنمایانى داشته باشد، آنها برخیزند و بعضى از راهنمایان خود را بکشند و بعضى را بترسانند تا فرار کنند و بعضى هم که مانده اند خود را پنهان سازند و آنها بدون راهنما بمانند و در میان بیابان سرگردان شوند و هلاک گردند، درباره آنها چه مى گویى؟ (و مقصّر کیست و باید چه کنند؟)

گفت: باید به جهنم بروند! این را گفت و رنگش پرید، صورتش زرد شد و دانه بهى را که در دست داشت محکم بر زمین زد به طورى که متلاشى شد و گفت: «اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ».(4)(5) 

 

پی نوشت ها :

(1) . «عمر بن اذینه» از بزرگان علماى شیعه از اهل بصره است و از طریق مکاتبه سۆالاتى از امام صادق(علیه السلام)داشت و صاحب بعضى از تألیفات در احکام دین و مورد اعتماد و وثوق بود او در زمان «مهدى عباسى» (به خاطر رابطه نزدیکش با اهل بیت و امام صادق(علیه السلام)) تحت تعقیب قرار گرفت و به یمن فرار کرد و در همان جا وفات یافت.

(2) . «ابن ابى لیلى» از فقهاى معروف اهل سنّت، نامش «محمد بن عبدالرحمن» است، ولى در حدیث بالا گفتگوى «ابن اذینه» را با عبدالرحمن پدر او مى خوانیم امّا در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده است که گفتگوى «ابن اذینه» با «محمّد» فرزند او بوده که از زمان بنى امیّه تا ایّام حکومت «منصور عبّاسى» عهده دار منصب قضاوت در کوفه بود، در حالى که پدرش «عبدالرحمن» از فقهاى عصر على(علیه السلام) محسوب مى شود و هنگام خروج بر «حجاج بن یوسف»، کشته شد (بنابراین «ابن اذینه» که از یاران امام صادق(علیه السلام) است با «محمد» معاصر بوده، نه با پدرش «عبدالرحمن».

(3) . به تفسیر نمونه، ذیل آیات 32 به بعد سوره کهف مراجعه فرمایید.

(4) . مستدرک الوسائل، ج 17، ص 245، ح 13 ـ این حدیث را در کتابهاى فراوان دیگرى نقل کرده اند.

(5) . پیام امام علی(علیه السلام)، جلد1، ص636.

 

بخش نهج البلاغه تبیان


منبع :پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مکارم شیرازی

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

چرا امام علی علیه السلام با خلفا بیعت کرد ؟


اگر امام علی(علیه السلام) خلافت را حق خود می دانست پس چرا با خلفا بیعت نمود؟


جواب: امام علی(علیه السلام) در خطبه37 نهج البلاغه مى فرماید: «من در کار خود اندیشه کردم، دیدم لزوم اطاعت (فرمان پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) بر بیعتم (با خلفا) پیشى گرفته است و در این حال (براى حفظ موجودیت اسلام) پیمان بیعت دیگران بر گردن من است»(فَنَظَرْتُ فی أَمْرِی، فَإِذَا طَاعَتِی قَدْ سَبَقَتْ بَیْعَتِی وَ إِذَا الْمیِثَاقُ فی عُنُقِی لِغَیْرِی).

در واقع این جمله جواب سۆالى است که در اذهان مطرح مى شده که اگر امام خود را از همه لایق تر براى خلافت مى داند و حتّى با صراحت مى گوید: «از سوى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) براى این مقام منصوب شده ام.» چرا در زمان خلفاى سه گانه تسلیم آنان شد و با آنان بیعت کرد؟!

امام در جواب مى گوید که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به من دستور داده بود که اگر با من مخالفت کنند به خاطر حفظ اسلام با آنها درگیر نشوم، بلکه براى مصالح مهمترى که حفظ آنها بر من واجب است، تن به بیعت بدهم. بنابراین پیش از بیعتم اطاعت فرمان پیامبر را مدّ نظر داشتم و بعد از بیعت، این میثاق و پیمان بر گردن من بود و ناچار بودم به آن وفادار باشم.

از تعبیرات خطبه اجمالا برمى آید که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) از آن حضرت پیمانى مبنى بر مدارا با حاکمان وقت بعد از خودش گرفته است، هر چند که حکومت آنها برخلاف موازین بود.

در بعضى از منابع حدیثى، روایتى از آن حضرت نقل شده که بیانگر مضمون این پیمان است.

من در کار خود اندیشه کردم، دیدم لزوم اطاعت (فرمان پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)بر بیعتم (با خلفا) پیشى گرفته است و در این حال (براى حفظ موجودیت اسلام) پیمان بیعت دیگران بر گردن من است

مرحوم سید ابن طاووس در کشف المحجّة ضمن روایتى از على (علیه السلام) چنین نقل مى کند: «وَ قَدْ کانَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله وسلم)، عَهِدَ اِلَىَّ عَهْدَاً، فَقالَ: «یا بنَ أَبى طالِبْ! لَکَ وِلاءُ اُمَّتى. فَإنْ وَلُّوکَ فى عافیَة وَ اجْمَعُوا عَلَیْکَ بِالرِّضا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ وَ إِنِ اخْتَلَفُوا عَلَیْکَ فَدَعْهُمْ وَ ما هُمْ فیه فَاِنَّ اللهَ سَیَجْعَلُ لَکَ مَخْرَجَاً» (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) با من عهدى بسته است! او فرموده: «اى فرزند ابوطالب! تو سرپرست امّت من هستى (و از سوى خدا تعیین شده اى) اگر مردم ولایت تو را به طور مسالمت آمیز پذیرفتند و همگى به آن رضایت دادند، بر امور آنان قیام کن! ولى اگر درباره تو اختلاف کردند، آنها را به حال خود واگذار که خداوند راه چاره و نجاتى براى تو قرار خواهد داد).

حقیقت این است که گاه انسان بر سر دو راهى قرار مى گیرد که هر دو ناخوشایند است، ولى یکى از دیگرى ناخوشایندتر است. در چنین مواردى، عقل حکم مى کند که براى پرهیز از امر ناخوشایندتر، انسان به استقبال امرى که ناخوشایند است برود و این همان چیزى است که به عنوان «قاعده اهم و مهم» معروف است و گاه از آن تعبیر به «دفع افسد به فاسد» مى شود. برنامه امیرمۆمنان على (علیه السلام) بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) مصداق همین معنا بود.

امام (علیه السلام) بر سر دو راهى قرار گرفته بود، یا حکومت را که حقّ مسلّم او است و براى تداوم اسلام و مصالح مسلمانان بسیار کار ساز است رها سازد، و یا اصل اسلام به خطر بیفتد، چرا که احزاب جاهلیت که در عصر ظهور اسلام گرفتار شکست شده بودند در کمین نشسته و منتظر فرصت بودند که بعد از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)، بر سر جانشینى او اختلافى روى دهد و مسلمانان به جان هم بیفتند و آنها از کمینگاه خارج شده، طومار اسلام را در هم بپیچند و حکومت را در اختیار خود بگیرند. به همین دلیل پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) که این امر را از قبل پیش بینى کرده بود، سفارش بالا را به على (علیه السلام) کرد و آن حضرت که با تمام وجودش به اسلام عشق مى ورزید، سفارش پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) را مو به مو اجرا کرد.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع : پیام امام علی(علیه السلام)، جلد2، آیت الله مکارم شیرازی

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

حکمت نهفته در دستورات خداوند  

 


احکام الهی قطعاً دارای فواید و مصالح و مفاسدی است که راهبر انسان ها به سعادت و کمال خواهد بود، حال انسان ها به آن مصالح و مفاسد پی ببرند یا نبرند ...
خداوند متعال، وجودی بی نیاز و بی نهایت از جمیع جهات داشته و علم او ازلی و ابدی می باشد، بر همه چیز احاطه کامل دارد و هیچ چیز حتی به اندازه سر سوزنی از علم بی پایان او مخفی نمی ماند. هدف از خلقت بشر هم تکامل و سعادت و خوشبختی اوست و به همین جهت خداوند قوانین و مقرراتی وضع کرده و پیامبران و انبیاء علیهم السلام را نیز جهت ابلاغ این قوانین به سوی خلق فرستاده است.

احکام الهی قطعاً دارای فواید و مصالح و مفاسدی است که راهبر انسان ها به سعادت و کمال خواهد بود، حال انسان ها به آن مصالح و مفاسد پی ببرند یا نبرند. البته علم بشری بسیار ناقص و قطره ای در برابر اقیانوسی بی کران می باشد و دانسته های او بسیار اندک بوده و در میان مجهولات بشری، چیزهایی است که اگر از جهان مافوق کسی را بیاورند که آن ناشناخته ها را برای بشر روشن کند، واکنش و استعداد درک آن را نخواهد داشت، همان طور که بسیاری از مسائل روشن و واضح امروزه برای انسان های قرون گذشته اصلاً قابل فهم و درک نبوده است و همه این ها به دلیل محدودیت انسان هاست. انسان محدود چگونه می تواند به مصالح و مفاسدی که از منبع علم لایتناهی خداوند سرچشمه گرفته است و همه حقایق هستی در پیش روی اوست و چیزی از او مخفی نمی ماند، پی برد ؟ انسانی که معلوماتش قطره و مجهولاتش اقیانوسی بی کران است، انتظار نابجایی است که ما به همه عمق و اسرار دین، احکام و قوانین الهی با این همه محدودیت پی ببریم. ما تنها به اندازه معلومات خودمان می توانیم فلسفه احکام را دریابیم، نه همه آن ها را.

احكام دین اسلام، با تمام جزئیات خود دستورهایى هستند كه خداوند براى بندگان مۆمن خود مقرر كرده است. از این رو، انجام دادن این احكام، وظیفه حتمى و قطعى مسلمانان است و یك مسلمان مۆمن، كسى است كه دستورهاى واجب الاجراى خداوند را، بدون چون و چرا انجام دهد و درباره آن ها دچار هیچ گونه شك و تردیدى نشود، هیچ گونه سۆال و جوابى نكند و هیچ گونه دلیل و برهانى نخواهد. با این حال، گاهى پیشوایان معصوم و امامان ما، علت منطقى و فلسفه فردى و اجتماعى این دستورها را تشریح كرده و درباره هر یك، توضیح كافى داده اند تا هم غیر مسلمانان، به منطقى و مستدل بودن دستورهاى اسلام پى ببرند و بتوانند با دستورهاى ادیان دیگر مقایسه كنند و هم مسلمان ها با فلسفه احكامى كه انجام می دهند، آشنا شوند و فواید سازنده آن ها را بهتر و بیشتر بشناسند:

كسانی كه زیاد حرف مى زنند و جلوى زبان خود را نمی گیرند، عقلشان كم و فكرشان كوتاه است. به همین دلیل هنگام سخن گفتن درباره آنچه مى گویند، فكر نمى كنند و هر چه به زبانشان آید، بدون فكر و اندیشه، بیان مى كنند؛ اما برعكس افراد عاقل، تا زمانى كه موضوعى را خوب بررسى نكرده اند و درباره خوب و بد آن نیندیشیده اند، سخنى بر زبان نمى آورند

 « فَرَضَ اللهُ الاِْیمَانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْكِ، وَالصَّلاَةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْكِبْرِ، وَالزَّكَاةَ تَسْبِیباً لِلرِّزْقِ، وَالصِّیَامَ ابْتِلاَءً لاِِخْلاَصِ الْخَلْقِ، وَالْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ وَالْجِهَادَ عِزّاً لِلاْسْلاَمِ، وَالاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ، وَالنَّهْیَ عَنِ الْمُنْكَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ؛ خداوند، ایمان را براى پاک شدن دل ها از آلودگى كفر و شرك و نماز را براى پاك بودن از سركشى و نافرمانى واجب كرد، زكات را وسیله ای براى روزى مستمندان و روزه را وسیله اى براى آزمایش اخلاص بندگان قرار داد، حج را براى نیرومند شدن دین و جهاد را براى شكوه و سربلندى اسلام واجب ساخت، امر به معروف را به خاطر اصلاح توده ناآگاه مردم و نهى ازمنكر را براى بازداشتن افراد بى خرد ازكارهاى زشت و گناه آلود مقرر كرد».(1) 

 

رابطه عقل و سخن

عاقل،‌ كسی‌ است‌ كه‌ بر قوایش‌ از جمله‌ بر صحبت‌ كردن‌ خود مسلط‌ باشد و این‌ نیرو را بی ‌مورد مصرف‌ نكند. سخن‌ زیاد در كارهای‌ مباح‌ سبب‌ قساوت‌ و سختی‌ قلب‌ می ‌شود، اما سخن‌ گفتن‌ در كارهای‌ باطل‌ و خلاف‌ حتی‌ اگر اندك‌ باشد، قلب‌ را دچار قساوت‌ می‌ كند. در مقابل‌ پرگویی‌، كوتاهی‌ سخن‌ است‌ كه‌ موجب‌ رسیدن‌ به‌ خیر دنیا و آخرت‌ می ‌گردد. ریشه‌ كلمه‌ عقل‌، عقال‌ است‌ و آن‌ ریسمانی‌ است‌ كه‌ چیزها را با آن‌ به‌ بند می‌ كشند. با توجه‌ به‌ این‌ معنی می‌توان‌ گفت‌ كه‌ عقل،‌ همانند ریسمانی‌ است‌ كه‌ نفس‌ را مهار می کند و می ‌تواند همه‌ اعضا و جوارح‌ را تحت‌ اختیار خویش‌ قرار دهد. هنگامی‌ كه‌ زبان‌ فرد تحت‌ سیطره‌ و حكومت‌ عقل‌ قرار گیرد، به‌ طور طبیعی‌ این‌ عضو نیز از امور لغو و عبث‌ دوری‌ می ‌كند و انسان‌ جز در مواردی‌ كه‌ نفعی‌ داشته‌ باشد، آن‌ را به‌ كار نمی‌ گیرد.

از سوی‌ دیگر، هرگاه‌ نیروی‌ بازدارنده‌ عقل‌ به‌ ضعف‌ و نقصان‌ گرایید، زبان‌، خود را از تحت‌ حاكمیت‌ عقل‌ خارج‌ می ‌سازد و بدون‌ ملاحظه‌ پیامدها و آثار گفتارش‌، هر سخنی‌ را به‌ زبان‌ می ‌آورد؛ حتی‌ اگر هیچ‌ نفعی‌ نداشته‌ باشد و یا به‌ او آسیبی‌ هم‌ برساند. انسان، هر اندازه كه عقل و شعورش بیشتر شود و به سوى كمال برود، به همان نسبت كمتر حرف می زند و در عوض، بیشتر فكر مى كند.

كسانی كه زیاد حرف مى زنند و جلوى زبان خود را نمی گیرند، عقلشان كم و فكرشان كوتاه است. به همین دلیل هنگام سخن گفتن درباره آنچه مى گویند، فكر نمى كنند و هر چه به زبانشان آید، بدون فكر و اندیشه، بیان مى كنند؛ اما برعكس افراد عاقل، تا زمانى كه موضوعى را خوب بررسى نكرده اند و درباره خوب و بد آن نیندیشیده اند، سخنى بر زبان نمى آورند.

به همین دلیل شخص عاقل، كمتر حرف می زند؛ چون مقدارى از وقت خود را به فكر كردن درباره گفتارى كه می خواهد بر زبان آورد، مى گذراند. شخص عاقل، عقل خود را پیش از زبانش به كار مى اندازد. در هركارى اول فكر مى كند، عقل و شعور خود را به كار مى گیرد و هنگامى كه به درستى سخن خود مطمئن شد، زبان به گفتار مى گشاید. در حالی كه شخص نادان، پیش از آنكه فكر خود را به كار اندازد، شروع به حرف زدن مى كند و چه بسا كه با سخنان بى معنى و حساب نشده اش هم خود و هم دیگران را به زحمت و ناراحتى دچار مى سازد: « إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلاَمُ؛ هنگامى كه عقل انسان كامل گردد، گفتارش كوتاه مى شود».(2) ستیزه جو مباش افراد ستیزه جو، انسان های خودخواه و بی گذشتی هستند که می کوشند با لجاجت و دشمنی با دیگران، رنج و ناراحتی درونی خویش را کاهش دهند؛ در حالی که هر چه میزان لجاجت و ستیزه جویی آنان بیشتر شود، فشار روحی و جسمی آنان نیز افزایش می یابد. برعکس، آدم های معتدل همواره می کوشند تحت تأثیر احساسات ناشی از خشم و غریزه قرار نگیرند و بی درنگ به ستیزه جویی و لجاجت نپردازند.

كسى را به ستیز دعوت مكن، اما اگر تو را به مبارزه دعوت كردند، براى دفاع از خود جنگ را قبول كن؛ زیرا شخص ستیزه جو ستمگر است و ستمگر بر خاك مى افتد و مغلوب مى شود

 بسیار اتفاق افتاده است که کنترل نفس و صبر و بردباری، نتیجه شیرین و خوش آیندی چون مودت و دوستی به همراه داشته و فردی که ممکن بود با یک برخورد تند و ناسنجیده، در زمره مخالفان و دشمنان انسان درآید، به یکی از دوستان و مریدان او تبدیل شده است. نه تنها افراد جامعه به انسان لجوج بی اعتنا می شوند؛ بلکه خداوند نیز او را از عنایت خود محروم می کند. یكى از افتخارات فراوان اسلام، این است كه در دستورات آن هیچگاه دعوت به ستیزه وجود ندارد؛ زیرا اسلام، دین صلح و صفا و آشتى است و قادر است كه تمام مسائل را با منطق قوى و دلایل روشن و محكم خود حل كند. در جنگ هاى صدر اسلام، هیچ گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان براى جنگ پیشقدم نمى شدند و به جنگ كسى نمى رفتند؛ بلكه این دشمنان اسلام بودند كه یا به سوی مسلمانان لشكر كشى می كردند، یا آنقدر به آزار و اذیت و شكنجه مسلمین مى پرداختند كه آن ها هم براى دفاع از خود، ناچار از جنگیدن مى شدند.

دلیل اینكه اسلام پیشقدم شدن در جنگ و جنگ طلب بودن را جایز نمی داند، این است كه هر كس جنگ طلب باشد و با برپاكردن جنگ به كشتار و تجاوز دست بزند، ستمگر است و ستمگر نیز، سرانجام بر خاك مى افتد و مغلوب می شود. پس اسلام هرگز دستور جنگ طلبى نمى دهد؛ چون هرگز نمی خواهد پیروانش ستمگر باشند؛ اما همان اندازه كه اسلام مسلمانان را از جنگ طلبى بر حذر می دارد، به همان اندازه هم هر مسلمانى را موظف می سازد كه در برابر جنگ طلب ها، از خود دفاع كند؛ زیرا دفاع نكردن در برابر جنگ طلب ها، دلیل خوارى و زبونى است و اسلام هرگز نمی خواهد كه پیروانش خوار و زبون باشد و به دیگران، اجازه كشتار و تجاوز بدهد: « لاَ تَدعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَة وَإِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ، فَإِنَّ الدَّاعِیَ بَاغ، وَالبَاغِیَ مَصْرُوعٌ؛ كسى را به ستیز دعوت مكن، اما اگر تو را به مبارزه دعوت كردند، براى دفاع از خود جنگ را قبول كن؛ زیرا شخص ستیزه جو ستمگر است و ستمگر بر خاك مى افتد و مغلوب مى شود».(3)  

 

پی نوشت ها : 

1. نهج البلاغه، حکمت 243.

 2. همان، حکمت 66.

 3. همان، حکمت 224.  

                                                                                                                                                        زهرا رضائیان

بخش نهج البلاغه تبیان

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

پلیدتر از نجاست سگ چیست؟!

 


 

روزی حاکمی از وزیرش پرسید: چه چیز است که از همه چیزها بدتر و از نجاست سگ پلیدتر است؟!

وزیر در جواب فرو ماند و از حاکم اجازه خواست تا برای یافتن پاسخ از شهر بیرون رود. در بیابان به چوپانی رسید که گوسفندان را می چراند. پس از احوال پرسی، چوپان را مرد خوش فکری یافت. سؤال حاکم را برای او بازگو کرد .

 


«و اعلم یقیناً أنّک لن تَبلُغَ أمَلَکَ، و لَن تَعدُوُ اجلک، و أنّک فی سبیل مَن کان قبلک فَخَفَّض فی الطلب، و أجمِل فی المُکتَسَب، فإنّه ربّ طلب قَدجَرَّ إلی حرب، فلیس کُلَّ طالبٍ بَمرزوقٍ، و لا کُلُّ مُجمَلٍ، بمحرومٍ. و أکرِم نَفسَکَ عَن کُلَّ دَنِیَّه و اِن ساقَتکَ إلی الرّغائِبِ، فإنّک لَن تعتاضَ بما تَبذُلُ مِن نفسک عوضاً. و لا تکن عَبدَ غیرک و قَد جعلک اللهُ حُرّاً. و ما خَیرُ خَیرٍ لا یُنالُ الّا بِشَرٍّ و یُسرٍ لا یُنالُ الا بُعسرٍ؟! و إیّاک اَن تُوجِفَ بکَ مَطایا الطّمَعِ، فَتُورِدَکَ مناهل الهلکه...»1

 

 

شرح گفتار

امیر بیان علی (علیه السلام) در این بخش از کلام زیبا و حکیمانه ی خویش خطاب به فرزند دلبندش امام حسن مجتبی (علیه السلام) می فرماید: «به یقین بدان که تو به همه ی آرزوهای خود نخواهی رسید، و تا زمان مرگ بیشتر زندگی نخواهی کرد، و بر راه کسی می روی که پیش از تو می رفت، پس در به دست آوردن دنیا آرام باش، و در مصرف آنچه به دست آوردی نیکو عمل کن، زیرا چه بسا تلاش بی اندازه برای دنیا که به تاراج رفتن اموال کشانده شد، پس هر تلاشگری به روزی دلخواه نخواهد رسید، و هر مدارا کننده ای محروم نخواهد شد نفس خود را از هرگونه پستی باز دار، هر چند تو را به اهدافت رساند، زیرا نمی توانی به اندازه ی آبرویی که از دست می دهی، بهایی به دست آوری، برده ی دیگری مباش، که خدا تو را آزاد آفرید، آن نیک که جز با شرّ بدست نیاید، نیکی نیست، و آن آسایشی که با سختی های فراوان به دست آید، آسایش نیست. بپرهیز از آنکه مرکب طمع ورزی تو را به سوی هلاکت به پیش راند...»

فرمایش مولای متّقیان علی(علیه السلام) بیانگر آن است که انسان در زندگی باید کاملاً واقع نگر بوده، و با چشمانی باز از بصیرت و آگاهی نسبت به اداره ی امور زندگی اقدام نماید.

با توجّه به کلام گهربار امیر بیان علی(علیه السلام) می توان گفت: آنچه می تواند تعادل زندگی را بر هم زده، و رفاه و آسایش واقعی را نابود و ریشه کن نماید، رفتار حریصانه ی انسان نسبت به دنیا است، رفتاری که در انسان در به دست آوردن دنیا پا را از حدّ اعتدال فراتر گذاشته، و همچون عاشق دلباخته نسبت به دنیا و لذّت های زودگذرش از خود شور و اشتیاق فراوان نشان دهد.

بدیهی است که چنین عملکردی از انسان در صورت تداوم، از او یک موجود طمع کاری می سازد که برای به دست آوردن مال و ثروت بی ارزش دنیا حاضر می شود تن به هر نوع خفّت و خواری دهد.

انسان با یک محاسبه ی دقیق و حساب شده، و دقت و تأمل پیرامون حقیقت دنیا خواهد فهمید که دنیا به هیچ وجه ارزش آن را ندارد که انسان عمر گرانبهای خویش را به پای آن هزینه نموده، و در مقابل، خسارت دنیا و آخرت را به جان خریداری نماید

 

تجربه ثابت کرده است که انسان های دنیاپرست و فزون طلب، همواره خود را به صاحبان قدرت و ثروت متّصل می کنند، و از این که شب و روز خود را در راه خدمت و نوکری آنها هزینه کنند، هیچ باکی ندارند، چرا که برق اموال و دارایی ثروتمندان آنها را چنان مجذوب خود ساخته که گویی هیچ دغدغه ای در زندگی به غیر از پول و ثروت ندارند.

بی تردید چنین رفتار ناشایستی، آبروی چندین و چند ساله ی انسان را بر باد فنا می دهد، آبرویی که مطابق فرمایش مولای متّقیان علی(علیه السلام) در صورت از دست رفتنش، هیچ چیزی از نظر ارزش و قیمت نمی تواند با آن برابری نموده، و خلأ وجودش را پُر نماید. در روایتی رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) با لحن بسیار تند و شدیدی درباره ی چنین اشخاصی می فرماید: «هر کس ثروتمندی را به طمع دنیا احترام کند و یا او را دوست بدارد، خداوند بر او خشم می گیرد، و همدم قارون در تابوت زیرین آتش خواهد بود.»2

نکته ی حائز اهمیّت در این باره آن است که آنچه می تواند در این دنیا دستگیر انسان باشد و او را از سیل ویرانگر حرص و طمع دنیوی نجات بخشد، توجّه به حقیقت و ماهیت دنیا است. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در بخشی از کلام زیبا و دلنشین خود، دنیا را این گونه معرفی می نماید: «دنیا خانه ای است که نزد خداوند بی مقدار است؛ زیرا که حلال آن با حرام، و خوبی آن با بدی، و زندگی در آن با مرگ، و شیرینی آن با تلخی درآمیخته است، خداوند آن را برای دوستانش انتخاب نکرد، و در بخشیدن آن به دشمنان دریغ نفرمود، خیرِ دنیا اندک، و شر آن آماده و فراهم آمده اش، پراکنده، و ملک آن غارت شده، و آبادانی آن رو به ویرانی نهاده است.»3

مطابق آنچه بیان شد، انسان با یک محاسبه ی دقیق و حساب شده، و دقت و تأمل پیرامون حقیقت دنیا خواهد فهمید که دنیا به هیچ وجه ارزش آن را ندارد که انسان عمر گرانبهای خویش را به پای آن هزینه نموده، و در مقابل، خسارت دنیا و آخرت را به جان خریداری نماید.

اما افسوس که دود طمع و حرص، چشمان دنیا دوستان را آنچنان کور و نابینا ساخته که حقایق را ندیده، و شرافت و بزرگی خویش را در پول و مال اندوزی جستجو می کند. آنها به اندازه ای فریفته ی دنیا و جلوه های به ظاهر زیبایش شده اند که گویا حقیقتی به نام مرگ وجود ندارد و آنها برای همیشه در این دنیا خواهند ماند.

طبیعی که با چنین دیدگاهی انسان به خاطر دنیا تن به ذلّت داده و اهانت و تحقیر دیگران را متوجّه خود سازد.

حال اگر ما به دنبال حفظ عزّت و جایگاه رفیع انسانیت در خود هستیم، باید هرچه سریعتر دست طمع و آز را نسبت به اموال دنیا کوتاه نماییم، و حاجات خویش را از یگانه خالق هستی خواستار باشیم، چرا که تنها اوست که می تواند با قدرت بی نظیر خویش، قفل مشکلات را باز، و درد بی درمان ما را درمان و مداوا نماید. در روایتی چهارمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت این حقیقت را به زیبایی بازگو نموده و در این فرموده است: «من همه  خیر را در بریدن طمع از آنچه در دست مردم است دیدم، و هر کس در هیچ چیزی به مردم امیدوار نباشد و امرش را در هر کاری به خدا واگذار نماید، خداوند عزوجل او را در هر چیزی اجابت کند»4

آنچه می تواند تعادل زندگی را بر هم زده، و رفاه و آسایش واقعی را نابود و ریشه کن نماید، رفتار حریصانه ی انسان نسبت به دنیا است، رفتاری که در انسان در به دست آوردن دنیا پا را از حدّ اعتدال فراتر گذاشته، و همچون عاشق دلباخته نسبت به دنیا و لذّت های زودگذرش از خود شور و اشتیاق فراوان نشان دهد

 

پلیدتر از نجاست سگ!

روزی حاکمی از وزیرش پرسید: چه چیز است که از همه چیزها بدتر و از نجاست سگ پلیدتر است؟!

وزیر در جواب فروماند و از حاکم اجازه خواست تا برای یافتن پاسخ از شهر بیرون رود. در بیابان به چوپانی رسید که گوسفندان را می چراند. پس از احوال پرسی، چوپان را مرد خوش فکری یافت. سؤال حاکم را برای او بازگو کرد و گفت که دنبال مردی عالم و حکیم می گردم که پرسش شاه را پاسخ گوید و جایزه بزرگی را دریافت کند.

چوپان گفت: ای وزیر! حاکم و پرسش او را رها کن، من به تو بشارتی می دهم که بسیار مهمّ است. بدان که پشت این تپه، گنج بزرگی پیدا کرده ام، بیا با هم آن را تصرّف کنیم و در این جا قصری بسازیم و لشکری جمع کنیم و حاکم را از سلطنت خلع کرده و خود جای او بنشینیم! تو حاکم باش و من هم وزیر تو.

وزیر که دیگ طمعش به جوش آمده بود، عقل و هوش از سرش پرید و دست و پایش را گم کرد و گفت: گنج کجا است؟ برویم آن را  به من نشان بده.

چوپان گفت: به این شرط می پذیریم که سه مرتبه زبانت را به نجاست سگ من بزنی! وزیر طمع کار پذیرفت و با خود گفت: این جا که کسی نیست تا مرا ببیند، این کار را انجام می دهم و وقتی گنج را تصاحب کردم، انتقامم را از چوپان می گیرم و او را می کُشم. سپس وزیر سه مرتبه زبان خود را به فضله ی سگ زد و بعد پرسید: حالا بگو گنج کجا است؟!

چوپان خندید و گفت: اکنون برگرد و به شاه بگو: آنچه از نجاست سگ پلیدتر است، طمع و طمع کاری است. 5

 

پی نوشت ها :‌

1- فرازی از نامه ی 31 نهج البلاغه، ص 532، ترجمه ی محمّد دشتی

2- ثواب الأعمال، ترجمه ی انصاری، ص555

3- فرازی از خطبه ی 113 نهج البلاغه، ص216، ترجمه ی محمّد دشتی

4-  کافی، ج3، ص382

5- برگرفته از کتاب هزار و یک حکایت اخلاقی، نوشته ی محمّدحسین محمّدی، حکایت298

                                                                                                                                                        مهدی صفری

 بخش نهج البلاغه تبیان

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

کاری که عالمان جاهل با قرآن می کنند

 


 

عالم نمایان جاهل در مواجهه با قرآن چگونه عمل می کنند؟

 


جواب: در آخرین فراز از خطبه 17، امام(علیه السلام) شکایت جاهلان عالم نما و قاضیان نادان و دنیاپرست و خودخواه و مغرور را به درگاه خداوند مى برد و با دلى پر درد و آهى سوزان از آنها شکوه مى کند، مى فرماید:

«از این گروهى که در میان امواج جهل و نادانى زندگى مى کنند و در گمراهى جان مى دهند به خدا شکایت مى کنم!» (اِلَى اللهِ اَشْکُو مِنْ مَعْشَر یَعیشونَ جُهّالا، وَ یَمُوتُونَ ضُلاّلا).

در واقع در این فراز، توصیفهایى براى معرّفى این گروه بیان مى کند. آرى تمام زندگى آنها در جهل و نادانى سپرى مى شود و به همین دلیل مرگشان در ضلالت و گمراهى است (در واقع جمله دوّم نتیجه اجتناب ناپذیر جمله اوّل است!) چگونه ممکن است سراسر زندگى انسان در جهل بگذرد و او گمراه از دنیا نرود!

در توصیف دیگرى از آنها که یکى از بهترین نشانه ها براى شناختن این گروه است، مى فرماید:

«در میان آنها متاعى کسادتر از قرآن مجید نیست، اگر درست خوانده و تفسیر شود! و متاعى بهتر و گرانبهاتر از آن نزد آنها وجود ندارد، اگر آن را از مفاهیم اصلیش تحریف کنند (و مطابق هواى نفس آنها تفسیر نمایند.)» (لَیْسَ فیهِمْ سِلْعَة(1)اَبْوَرُ(2) مِنَ الْکِتابِ اِذا تُلِىَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَ لا سِلْعَة اَنْفَقُ(3) بَیْعاً وَ لا اَغْلى ثَمَناً مِنَ الْکِتابِ اِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ).

آنها قرآنى را مى خواهند که هماهنگ با هواى نفس آنها و اغراض فاسد و نیّات شوم و افکار پلیدشان باشد، و از آن جهت که قرآن با تفسیر راستینش، هماهنگ با این خواسته هاى انحرافى نیست دائماً دست به سوى تحریف و تفسیر به رأى دراز مى کنند و براى توجیه افکار و اعمال زشتشان در میان علاقه مندان به قرآن، به سراغ تحریف مى روند.

شدیدترین خطرى که امّت مرا تهدید مى کند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براى توجیه منویّات خویش) و مطامع دنیوى، که گردنهاى شما را مى زند و شما را به ذلّت مى کشاند

نکته قابل توجه در این جا تفاوت میان مۆمنان باتقوا و بى ایمان هاى فاقد تقوا، است. گروه اوّل قرآن و فرمان الهى را براى خود اصل اساسى مى دانند و مى کوشند خواسته هاى خود را بر آن تطبیق دهند و اگر گرفتار خطا و لغزشى شوند، و از چهارچوبه دستورات الهى فراتر روند، به زودى پشیمان شوند; رو به درگاه خدا مى آورند، و از گناه و تقصیر خویش توبه مى کنند و درصدد جبران بر مى آیند.

گروه دوّم که خود خواه و خود محور و هوا پرستند، معیار اصلی را خواسته های دل و هوسهای بی قید و شرط خود می دانند، به همین دلیل کوشش می کنند که آیات قرآن و کلمات الهی را نیز بر آن تطبیق دهند؛ چرا که آن اصل است و این فرع، دین و احکام الهی تا آنجا برای آنها محترم است که یا خواسته های آنها سازگار باشد، و هر جا از خواسته هاى آنها جدا شد از آن جدا مى شوند. به همین دلیل آنها در برابر آیات الهى با یکى از دو شیوه برخورد مى کنند:

نخست از شیوه «نُۆمِنُ بِبَعْض وَ نَکْفُرُ بِبَعْض» بهره مى گیرند آنچه هماهنگ با هوسهایشان است مى پذیرند و به آن ایمان دارند و آنچه را مخالف آن است طرد مى کنند و نسبت به آن کافر مى شوند!

در واقع آنها به مصداق «اَفَرَاَیْتَ مَنِ اَتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ» هواى نفس را مى پرستند نه خدا را!

شیوه دوّم دست زدن به تحریف معنوى و تفسیر به رأى، که گاه براى فریب مردم و گاه براى فریب وجدان خویش مى باشد; و این شیوه از شیوه اوّل خطرناکتر و زشت تر است. به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامى مذمّت فوق العاده اى از آن شده است.

آنها قرآنى را مى خواهند که هماهنگ با هواى نفس آنها و اغراض فاسد و نیّات شوم و افکار پلیدشان باشد، و از آن جهت که قرآن با تفسیر راستینش، هماهنگ با این خواسته هاى انحرافى نیست; دائماً دست به سوى تحریف و تفسیر به رأى دراز مى کنند و براى توجیه افکار و اعمال زشتشان در میان علاقه مندان به قرآن، به سراغ تحریف مى روند

قرآن مجید درباره گروهى از یهود مى فرماید: «اَفْتَطْمَعُونَ اَنْ یُۆْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَریق مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»; (آیا انتظار دارید به آیین شما (مسلمانان) ایمان بیاورند با این که عدّه اى از آنها سخنان خدا را مى شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف مى کردند در حالى که علم و آگاهى داشتند).(4)

مسلّم است این گونه افراد در برابر هیچ گونه واقعیّتى تسلیم نخواهند شد، آنها خفّاشانى هستند که دشمن آفتاب عالمتاب حقّند، آنها هرگز ایمان به خدا نیاوردند!

لذا در حدیثى از پیغمبراکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مى خوانیم که مى فرماید: «قالَ اللهُ جَلّ جَلالُهُ: ما آمَنَ بی مَنْ فسَّرَ بِرَأیِهِ کَلامی»; (خداوند متعال مى فرماید: کسى که سخن مرا به رأى خود (و مطابق میل خویش) تفسیر کند به من ایمان نیاورده است).(5)

در حدیث دیگرى از رسول خدا مى خوانیم: «اَشَدُّ ما یُتَخَوَّفُ عَلى اُمَّتى ثَلاث: زَلَّةُ عالِم، اَوْ جِدالُ مُنافِق بِالْقُرآنِ، اَوْ دُنْیا تَقْطَعُ رِقابَکُمْ»(شدیدترین خطرى که امّت مرا تهدید مى کند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براى توجیه منویّات خویش) و مطامع دنیوى، که گردنهاى شما را مى زند و شما را به ذلّت مى کشاند).(6)

 

پی نوشت ها :

(1) . «سِلْعه» (بر وزن فرقه) به معناى متاع و مال التجاره است و در اصل از ماده «سَلْع» به معناى شکاف یا شکاف در کوه ها گرفته شده و از آن جا که «مال التجاره» آشکارا در برابر چشم همه قرار داده مى شود، به آن «سلْعه» گفتند.

(2) . «اَبْوَر» از ماده «بَوْر» (بر وزن غَوْر) به معناى هلاکت و فساد است، و از آن جهت که کسادى بازار موجب هلاکت سرمایه ها و مردم مى شود این واژه به آن اطلاق شده است.

(3) . «اَنْفَق» از ماده «نَفاق» و «نفوق» در اصل به معناى از بین رفتن چیزى است و بخشش را از آن جهت «انفاق» مى گویند که به ظاهر اموال مورد انفاق از دست مى رود هرچند در معنا پاداشى به مراتب عظیمتر خواهد داشت. همچنین به رواج متاع در بازار «نَفاق» (بر وزن طلاق) گفته مى شود چون به زودى از طرف خریداران، خریدارى مى شود و از بازار بیرون مى رود.

(4) . سوره بقره، آیه 75.

(5) . «بحارالانوار»، ج 89، ص 107.

(6) . «بحار الانوار»، ج 89، ص 108.

 

بخش نهج البلاغه تبیان


منبع :کتاب پیام امام علی(علیه السلام)، جلد1، ص6

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

دلایل برتری امام علی (علیه السلام)بر ابوبکر از زبان خودشان

                 امام علی (علیه السلام) چگونه برتری خود بر ابوبکر در امر خلافت را بیان می نماید؟


جواب: امام علی (علیه السلام) در بخشی از خطبه دوم نهج البلاغه شکایت خود را از نخستین مرحله خلافت بیان مى دارد و مى فرماید: «به خدا سوگند او ابوبکر" پیراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعیّت من در مسأله خلافت همچون محور سنگ آسیاست! (که بدون آن هرگز گردش نمى کند)» (اَما وَاللهِ لَقَدْ تَقَمَّصه(1) فُلان وَ اِنَّهُ لَیَعْلَمُ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّح(2).

بدون اشکال مرجع ضمیر «تَقَمَّصَها» خلافت است و تعبیر به «قمیص» (پیراهن) شاید اشاره به این نکته باشد که او از مسأله خلافت به عنوان پیراهنى براى پوشش و زینت خود بهره گرفت در حالى که این آسیاب عظیم، نیاز به محور نیرومندى دارد که نظام آن را در حرکت شدیدش حفظ کند و از انحراف باز دارد و در نوسانات و بحرانها، حافظ آن باشد و به نفع اسلام و مسلمین بچرخد. آرى خلافت پیراهن نیست; سنگ آسیاى گردنده جامعه استخلافت نیاز به محور دارد، نه این که کسى او را بر تن کند و پوشش خود قرار دهد. سپس دلیل روشنى براى این معنا ذکر مى کند که به هیچ وجه قابل انکار نیست، مى فرماید: «سیلهاى خروشان و چشمه هاى (علم و فضیلت) از دامنه کوهسار وجودم پیوسته جارى است و مرغ (دور پرواز اندیشه) به قلّه (وجود) من نمى رسد» (یَنْحَدِرُ(3)عَنِّى السَّیْلُ، وَلا یَرْقى اِلَىَّ الطَّیْرُ).

وجود امام آگاه و بیدار و نیرومند و معصوم براى هر امّت، مایه آرامش و انواع برکات است. در ضمن، این تعبیر نشان مى دهد که هیچ کس را یاراى دستیابى به افکار بلند امام(علیه السلام) و اوج معرفت و کنه شخصیّت آن حضرت نیست و به اسرار وجود او جز پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که استاد بزرگ آن حضرت بود و امامان معصوم، پى نمى برد

تعبیر به «یَنْحَدِرُ  فرود مى ریزد و پایین مى آید»، (وَلایرْقى بالا نمى رود» که در دو جهت مختلف و در برابر هم قرار گرفته بیانگر نکته لطیف و ظریفى است و آن این که وجود امام، به کوه عظیمى تشبیه شده، که داراى قلّه بسیار مرتفعى است و طبیعت این گونه کوه ها و قلّه ها این است که نزولات آسمانى را در خود جاى مى دهد و سپس به صورت مستمر به روى زمینهاى گسترده و دشت ها جارى مى سازد و گل ها و گیاهان و درختان را بارور مى کند و از سوى دیگر هیچ پرنده دورپروازى، نمى تواند به آن راه یابد.

این تشبیه اشاره به همان چیزى است که در قرآن مجید درباره نقش کوه ها در آرامش و آبادى زمین آمده: «وَ اَلْقى فِى الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمِیْدَ بِکُمْ وَ اَنْهاراً وَ سُبُلا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ»; (خداوند در زمین، کوه هاى محکم و ثابتى افکند تا اضطراب و لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرهایى (به وسیله آنها) ایجاد کرد و راه هایى در آن قرار داد تا هدایت شوید).(4)

آرى اگر شبکه کوه هاى عظیم نبودند فشار درونى زمین از یکسو و تأثیر جاذبه ماه و خورشید و جزر و مدّ پوسته زمین از سوى دیگر و فشار وزش طوفانها از سوى سوّم، آرامش را از انسانها مى گرفت و آبهایى که از آسمان نازل مى شد به صورت سیلاب عظیمى به دریاها مى ریخت و ذخیره آبى به صورت نهر و چشمه وجود نداشت.

وجود امام آگاه و بیدار و نیرومند و معصوم براى هر امّت، مایه آرامش و انواع برکات است. در ضمن، این تعبیر نشان مى دهد که هیچ کس را یاراى دستیابى به افکار بلند امام(علیه السلام) و اوج معرفت و کنه شخصیّت آن حضرت نیست و به اسرار وجود او جز پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که استاد بزرگ آن حضرت بود و امامان معصوم، پى نمى برد.

هر کس از یاران و اصحاب و پیروانش به اندازه پیمانه وجود خویش از این اقیانوس بزرگ بهره مى گیرد بى آن که کرانه ها و ژرفاى آن بر کسى روشن باشد.(5)

اگر شبکه کوه هاى عظیم نبودند فشار درونى زمین از یکسو و تأثیر جاذبه ماه و خورشید و جزر و مدّ پوسته زمین از سوى دیگر و فشار وزش طوفانها از سوى سوّم، آرامش را از انسانها مى گرفت و آبهایى که از آسمان نازل مى شد به صورت سیلاب عظیمى به دریاها مى ریخت و ذخیره آبى به صورت نهر و چشمه وجود نداشت

این نکته نیز قابل توجّه است که براى گردش سنگ آسیاب از وجود نهرها استفاده مى شود و این نهرها از کوه هاى عظیم سرچشمه مى گیرد، به علاوه سنگهاى آسیاب را از کوه ها جدا مى کنند و ممکن است تعبیر فوق، اشاره اى به همه این معانى باشد; یعنى هم محورم و هم سنگ آسیابم و هم نیروى محرّک آن، که چیزى جز علم و دانش سرشار نیست.

همچنین باید توجّه داشت که قلّه هاى کوه ها برکات آسمانى را به صورت برفها در خود جاى مى دهند و سپس به صورت تدریجى به زمین هاى تشنه مى فرستند و این مى تواند اشاره اى به قرب وجود على(علیه السلام) نسبت به سرچشمه وحى و بهره گیرى از دریاى بى کران وجود پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد.

بعضى از شارحان تعبیر به «سیل» در جمله بالا را اشاره به علم و دانش بیکران على(علیه السلام)دانسته اند که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در حدیث معروف: «اَنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىّ بابُها»(6) به آن اشاره فرموده است و نیز در تفسیر آیه: «قُلْ اَرَاَیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ ماۆُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأتیکُمْ بِماء مَعین»; (بگو به من خبر دهید اگر آبهاى شما در زمین فرو رود چه کسى مى تواند آب جارى در دسترس شما قرار دهد)،(7) از امام «على بن موسى الرّضا»(علیه السلام) مى خوانیم که: «ماء مَعین» را به علم امام تفسیر فرمودند.(8)

 

پی نوشت ها :

(1) . «تقمّص» از مادّه «قمیص» به معناى پیراهن است و «تَقَمَّصَ» به معناى «پیراهن بر تن کرد» مى باشد.

(2) . «الرّحى» به معناى سنگ آسیاب است. این ماده به صورت ناقص واوى و ناقص یابى هر دو استعمال شده است.

(3) . «ینحدر» از مادّه «اِنحدار» به معناى فرو ریختن و سرازیر شدن به صورت کثرت و زیادى است.

(4) . سوره نحل، آیه 11.

(5) . براى پى بردن به حقیقت تعبیرات امیرمۆمنان على(علیه السلام) و برترى بى چون و چرایش نسبت به تمام افراد امّت کافى است توضیحات فشرده اى که در مقدمه این کتاب درباره فضایل آن حضرت آمده است مورد مطالعه قرار گیرد.

(6) . براى آگاهى از اسناد این حدیث معروف در کتب اهل سنّت، به احقاق الحق، ج 5، ص 468 تا 501 مراجعه فرمایید.

(7) . سوره ملک، آیه 30.

(8) . تفسیر نورالثّقلین، ج 5، ص 386 ـ این تفسیر منافات با تفسیر ظاهرى آن به آب جارى ندارد و همچنین تفسیر دیگرى که در بعضى روایات آمده که ماء معین به اصل وجود امام تفسیر شده است چرا که همه این معانى مى تواند در مفهوم آیه جمع باشد.

 

 

بخش نهج البلاغه تبیان


منبع: پیام امام علی (علیه السلام) ، جلد 1، آیت الله مکارم شیرازی

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

توطئه ای شیطانی !

 

 


سقیفه بنی ساعده سایبانی بود در یکی از میدان های مدینه، که اهل مدینه به هنگام لزوم، در آنجا اجتماع می کردند و به تبادل نظر می پرداختند .
«فهلّا اِحتَجَجتُم علیهم بأنّ رسولَ الله صلی الله علیه وآله و سلّم وَصَّی بأن یُحسَنَ إلی مُحسِنیهِم و یُتَجاوَزَ عَن مُسِسیئِهم؟ قالوا: و مافی هذا من الحجة علیهم؟ فقال علیه السلام: لو کانت الإمامَةُ فیهم لَم تَکُن الوصیّة بهم. ثم قال علیه السلام: فماذا قالت قُریشٌ؟ قالوا: احتجّت بأنّها شجرة الرسول (صلی الله علیه و آله) فقال (علیه السلام): احتجّوا بالشجرة و أضاعوا الثمرة»1

 

شرح گفتار

یکی از مسائل بسیار مهم و حساس در مکتب جاویدان اسلام، مسئله ی خلافت و جانشینی پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) است. اهمّیّت و جایگاه بلند مسئله خلافت در اسلام به اندازه ای است که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدّت عمر شریف خود بارها بر آن تأکید ویژه داشته، و در مواضع مختلف و به مناسبت های گوناگون به آن تصریح فرمودند: از بین تمام سخنانی که پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در مورد موضوع خلافت ایراد فرمودند، هیچ یک از نظر اهمّیّت به بیانات ارزشمند آن حضرت در غدیر خم نمی رسد. مطابق روایات و اخباری که در منابع معتبر شیعه و سنی وجود دارد آن حضرت در آخرین سال از عمر شریفشان به زیارت خانه خدا و حج رفتند، و در آن سفر معنوی به قبائل مختلف امر کردند که هرکس توان دارد. به این سفر معنوی بیاید. هنگام بازگشت از حج، وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به سرزمین غدیر خم (جحفه) رسیدند آیه 67 از سوره مائده نازل شد.

در این آیه شریفه خداوند متعال خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) می فرماید: (یا ایها الرسول بلغ ما انزل إلیک من ربّک، و اِن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس)2: ای رسول ما ابلاغ کن آنچه را که بر تو نازل شده و اگر ابلاغ نکنی رسالت خود را به اتمام نرسانده ای و خداوند تو را (از خطرات احتمالی) مردم حفظ می کند.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در آن محل فرود آمدند، و طبق دستور الهی همگان را در غدیر خم جمع کردند و بعد از گرفتن اقرارهای مختلف فرمودند: «ألستُ اولی بکم مِن اَنفُسِکُم»: آیا من نسبت به شما از جانتان سزاوارتر نیستم.

در جواب گفتند: بله این چنین است.

آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست مبارک علی(علیه السلام) را بالا گرفت و فرمود: (مَن کنت مولاه فهذا علیٌ مولاه...): هر کس من مولای اویم پس این علی (علیه السلام) مولای اوست.3

سخنان گهربار پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در سرزمین غدیر خم هشداری است برای تمام مخالفینی که چشم به روی حقایق بسته و از درک واقعیت ها به دور مانده اند.

آنها اگر اندکی پیرامون فرمایشات ارزشمند نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) به مطالعه پرداخته و با دقت و تأمل به آن بپردازند، به یقین غبار شک و تردید را از صفحه ی ذهن کنار زده و از عمق جان به خلافت و امامت بلافصل علی(علیه السلام) و نیز امامت یازده امام بعد از ایشان تن خواهند داد.

گردانندگان سقیفه با وجود این که بارها از زبان پاک و مطهّر پیامبر (صلی الله علیه و آله) موضوع خلافت و امامت علی (علیه السلام) را شنیده بودند، اما با این حال در آن جلسه، مطلقاً از سفارشات پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخن به میان نیامد، و حتی اندکی از وقت جلسه را به طرح موضوع خلافت علی (علیه السلام) – که شایسته ترین و لایق ترین فرد برای خلافت بود – اختصاص ندادند، که این امر مصیبتی است سنگین که قلب و جان هر انسان بیداردلی را به درد می آورد؟!

 

آنچه پیرامون موضوع بسیار مهم خلافت و امامت می توان گفت آن است که: متأسفانه علی رغم تأکیدات بی شمار رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) بر امر خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) عده ای در اثر حبّ ریاست و دوستی جاه و مقام، سفارشات گهربار پیامبر عزیز اسلام را زیر پا نهاده و آنها را به راحتی به دست فراموشی سپردند و در «سقیفه ی بنی ساعده» به توطئه ای شیطانی دست زدند که در اثر آن وحدت و یکپارچگی مسلمین در هم شکست، و صفوف بر هم پیوسته ی آنها از هم گسست و صلح و صفا و دوستی، جای خود را به عناد و دشمنی و اختلاف داد.

 

در سقیفه چه گذشت؟!

سقیفه بنی ساعده سایبانی بود در یکی از میدان های مدینه، که اهل مدینه به هنگام لزوم، در آنجا اجتماع می کردند و به تبادل نظر می پرداختند. بعد از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) طایفه انصار بر مهاجرین پیش دستی کرده و برای تعیین جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آنجا اجتماع کردند، که به گفته «طبری» مورخ معروف، خواسته آنها این بود که «سعدبن عباده» که بزرگ قبیله «خزرج» بود، به عنوان خلیفه رسول الله تعیین شود و به همین مظور «سعدبن عباده» را که سخت بیمار بود به «سقیفه» کشاندند هنگامی که سران خزرج در آنجا جمع شدند، سعد به پسر یا بعضی از عموزاده های خود گفت: من بیمارم صدای من به جمعیت نمی رسد. تو حرف های مرا بشنو و با صدای رسا به گوش همه برسان! او نیز همین کار را انجام داد.

سعدبن عباده خطبه ای خواند و روی سخن را به انصار کرد و چنین گفت: ای جمعیت انصار! شما سابقه درخشانی در اسلام دارید که هیچ یک از قبایل عرب ندارند. محمد (صلی الله علیه و آله) سیزده سال در میان قوم خود در مکه بود و آنها را به توحید و شکستن بت ها دعوت کرد، ولی جز گروه اندکی از قومش به او ایمان نیاوردند. گروهی که قادر بر دفاع از او و آیین او و حتی قادر بر دفاع از خویشتن نبودند؛ ولی از زمانی که شما دعوت او را لبیک گفتید و آماده دفاع از او و آیینش در برابر دشمنان شدید، وضع دگرگون شد. شما به یاری پیامبر برخاستید و دشمنان او با شمشیرهای شما، عقب نشینی کردند و در برابر حق تسلیم شدند و هر روز پیروزی تازه ای نصیب مسلمین شد، تا زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دعوت حق را اجابت کرد، و این درحالی بود که از شما راضی بود، بنابراین مسند خلافت را محکم بگیرید که از همه شایسته ترید و اولویّت با شما است!

اگر پیوند با شجره وجود پیامبر (صلی الله علیه و آله) از طریق قبیله و طایفه، مایه ی افتخار و اولویّت در امر خلافت باشد، چرا ارتباط خانوادگی با آن حضرت سبب این افتخار و اولویت نشود؟!

 

طایفه خزرج سخن سعدبن عباده را پذیرفتند و او را با تمام وجودشان تأیید کردند، سپس در میان آنها گفتگو در گرفت که اگر مهاجران قریش در برابر این پیشنهاد تسلیم نشدند و گفتند یاران نخستین پیامبر (صلی الله علیه و آله) ماییم و آن حضرت از عشیره و قبیله ما است و لذا خلافت به ما می رسد، در پاسخ چه خواهید گفت گروهی گفتند: در این صورت ما خواهیم گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد [و خلافت و حکومت را به صورت شورایی اداره کنیم] و به کمتر از آن راضی نخواهیم شد. هنگامی که «سعدبن عباده» این سخن را شنید گفت: این نخستین سستی و عقب نشینی شما است.

وقتی ماجرای انصار و «سعدبن عباده» به گوش عمر رسید، به سوی خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و به سراغ ابوبکر فرستاد در حالی که ابوبکر در خانه بود و با کمک علی (علیه السلام) می خواست، مراسم غسل و کفن و دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را انجام دهد. از او دعوت کرد که بیرون آید و گفت حادثه ی مهمّی روی داده که حضور تو لازم است. هنگامی که جریان را برای او بازگو کرد، هردو با سرعت به سوی «سقیفه» شتافتند. در راه «ابوعبیده جرّاح» را نیز دیدند و با خود همراه ساختند.

هنگامی که وارد سقیفه شدند، ابوبکر خطبه ای خواند و از خدمات مهاجران مطالب زیادی را برشمرد، و نتیجه گرفت که سزاوارترین مردم به خلافت آن حضرت، عشیره و طایفه ی او هستند و هر کس در این موضوع با آنها منازعه کند، ظالم و ستمگر است. و سپس بحث فشرده و گویایی درباره فضیلت انصار کرد و آنگاه نتیجه گرفت که ما امیر خواهیم بود و شما وزیر.

اختلاف میان حاضرین بالا گرفت تا اینکه در نهایت ابوبکر مجدداً رشته ی سخن را به دست گرفت و پیش دستی کرد و گفت: مردم! من پیشنهاد می کنم با یکی از این دو نفر [عمر و ابوعبیده] بیعت کنید! که بلافاصله آن دو نفر گفتند: ما چنین کاری نخواهیم کرد! تو از ما شایسته تری، تو یار غار پیامبری و از همه برتری، دستت را بگشا با تو بیعت کنیم. هنگامی که آن دو نفر برای بیعت به سوی ابوبکر رفتند، «بشیر» بر آنها پیشی گرفت و با ابوبکر بیعت کرد. آنگاه قبیله «اوس» که همیشه با قبیله «خزرج» در مدینه رقابت داشتند با ابوبکر بیعت کردند و به این ترتیب یکی پس از دیگری با ابوبکر بیعت کردند و چیزی نمانده بود که سعد بن عباده زیر دست و پا، پایمال شود. عمر صدا زد: او را بکشید! و خودش به سراغ «سعدبن عباده» آمد و به او گفت: تصمیم داشتم با پای خود تو را از هم متلاشی کنم. «سعد» ریش عمر را گرفت، «عمر» گفت: اگر یک تار موی آن جدا شود، تمام دندان هایت را خرد می کنم. در این جا بود که ابوبکر صدا زد: ای عمر! مدارا کن! که مدارا در اینجا بهتر است. عمر «سعد» را رها کرد و از هم جدا شدند.

از آن پس «سعدبن عباده» در نماز و حج و سایر اجتماعاتشان شرکت نمی کرد و بر این حال بود تا ابوبکر از دنیا رفت.4

هنگامی که ماجرای سقیفه را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رساندند، ایشان با استدلالی محکم و در عین حال منطق و عقلانی، بر نزاع هر دو گروه [انصار و مهاجرین] خط بطلان کشید و از این طریق خلافت خاندان پاک و مطهّر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را به اثبات رساند. امیر بیان علی (علیه السلام) ابتدا پیرامون گفته ی انصار به حاضرین فرمود: «فهلّا احتججتم علیهم بأنّ رسول الله (صلی الله علیه و آله)، وصّی بأن یحسن إلی محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم؟...» چرا در برابر آنها به این حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) استدلال نکردید که درباره انصار فرمود: با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدان آنها درگذرید!

در سقیفه ی بنی ساعده، مطابق منابع معتبر تاریخی و روایی، تنها عده ای انگشت شمار از انصار و مهاجرین حضور داشتند، و بزرگانی چون عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله)، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، زبیر و ... جزءِ غایبان سرشناس آن جلسه شیطانی محسوب می شدند

 

حاضرین عرض کردند: این چه دلیلی بر ضد آنها می شود؟!

حضرت در جواب فرمود: اگر حکومت و زمامداری در میان آنان بود، سفارش درباره آنها به مهاجران معنا نداشت.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در این سخن ارزشمند، موضوع خلافت را در مورد انصار منتفی دانسته و بر عدم لیاقت و شایستگی آنها در این امر تصریح فرمودند، زیرا هنگامی که سفارش کسی را به دیگری می کنند مفهومش این است که اختیار کارها به دست سفارش شونده است، نه آن کسی که سفارش او را کرده اند آنگاه حضرت روی سخن را متوجّه قریش نموده و فرموده: «فماذا قالت قریش»: قریش [برای بدست آوردن خلافت] چه گفتند؟!

عرض کردند: دلیل آنها [برای اولویت خود در امر خلافت] این بود که آنان از شجره [قبیله و طایفه] رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستند.

امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: «احتجّوا بالشجره و أضاعوا الثمره» آنها به شجره استدلال کردند، اما ثمره و میوه اش را ضایع نمودند [و به دست فراموشی سپردند]

سخن ارزشمند حضرت اشاره به این مطلب دارد که اگر پیوند با شجره وجود پیامبر (صلی الله علیه و آله) از طریق قبیله و طایفه، مایه ی افتخار و اولویّت در امر خلافت باشد، چرا ارتباط خانوادگی با آن حضرت سبب این افتخار و اولویت نشود؟!

 

نکات قابل توجّه در ماجرای سقیفه

1-  در سقیفه ی بنی ساعده، مطابق منابع معتبر تاریخی و روایی، تنها عده ای انگشت شمار از انصار و مهاجرین حضور داشتند، و بزرگانی چون عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله)، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، زبیر و ... جزءِ غایبان سرشناس آن جلسه  شیطانی محسوب می شدند.

2-  از اخبار و احادیث به روشنی استفاده می شود که خاندان «بنی هاشم» که از نزدیکترین و آشناترین افراد به مکتب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند، مطلقاً در آن حضور نداشتند.

3-  گردانندگان سقیفه با وجود این که بارها از زبان پاک و مطهّر پیامبر (صلی الله علیه و آله) موضوع خلافت و امامت علی (علیه السلام) را شنیده بودند، اما با این حال در آن جلسه، مطلقاً از سفارشات پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخن به میان نیامد، و حتی اندکی از وقت جلسه را به طرح موضوع خلافت علی(علیه السلام) – که شایسته ترین و لایق ترین فرد برای خلافت بود – اختصاص ندادند، که این امر مصیبتی است سنگین که قلب و جان هر انسان بیداردلی را به درد می آورد؟!

بنابراین مطابق آنچه بیان شد می توان گفت: گردهمایی سقیفه نه از لحاظ شرعی و دینی اعتبار دارد و نه از نظر موقعیّت سیاسی و اجتماعی، چرا که در آن نه به فرمایشات نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) توجّهی شد، و نه برای رأی و خواسته ی مردم، ارزشی گذاشته شد.

پس شایسته است که مخالفین در این موضوع عقل و وجدان خود را ملاک قرار داده و با بهره مندی از منابع معتبر تاریخی و روایی وقایع را آن گونه که هست تفسیر نمایند و در این باره از هرگونه اظهارنظر تعصّب آمیزی بدّشت پرهیز کنند.

 

پی نوشت ها :

1-  خطبه ی 67 نهج البلاغه

2-  سوره مائده، آیه 67

3-  حدیث غدیر از جمله احادیث معروفی است که هم از طریق شیعه نقل شده و هم از طریق اهل تسنن، که قطعی بودن آن نزد شیعه امری است که هیچ شک و تردیدی در آن وجود ندارد، و کثرت نقل آن در منابع اهل سنت نیز به اندازه ای است که به راحتی تواتر آن به اثبات می رسد، به عنوان مثال شهرستانی در ملل و نحل، یافعی در مرآت الجنان، بلاذری در انساب الأشراف، حاکم در مستدرک، خوارزمی در مناقب، هیثمی در مجمع الزوائد و ... آن را ذکر نموده اند.

4-  برگرفته از کتاب شرح و تفسیر نهج البلاغه، نوشته آیت الله مکارم شیرازی .

                                                                                                                                                         مهدی صفری 

بخش نهج البلاغه تبیان

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

کوفیان؛ شتران بی ساربان

 


 

چرا امام علی(علیه السلام) کوفیان را به شتران بی ساربان تشبیه کرده است؟

 


جواب: امام علی(علیه السلام) در خطبه34 نهج البلاغه خطاب به لشکر کوفه می فرمایند: «شما به شتران بى ساربان مى مانید که هر گاه از یک طرف گردآورى شوند، از سوى دیگر پراکنده مى گردند.»

(مَا أَنْتُمْ إِلاَّ کَإِبِل ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِب انْتَشَرَتْ مِن آخَرَ).

اشاره به این که شما اراده اى سست و افکارى متشتّت و پراکنده دارید و مصالح خود را تشخیص نمى دهید و اتحاد نظر در آن ندارید و با نظم و قدرت براى دفع دشمن به پا نمى خیزید.

به همین دلیل حضرت در ادامه سخن مى فرماید: «به خدا سوگند! شما وسیله بدى براى افروختن آتش جنگ (بر ضد دشمنان) هستید» (لَبِئْسَ لَعَمْرُ(1) اللهِ! سُعْرُ(2) نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ).

اگر امام (علیه السلام) در اینجا اشاره به افروختن آتش جنگ مى کند، به خاطر آن است که غارتگران خوناشامِ شام، بارها به مرزهاى کشور اسلام تجاوز کرده بودند و خونهایى را ریخته و اموالى را به غارت مى بردند و اصولا، با جانشین پیامبر ـ که همه مردم با او بیعت کرده بودند ـ سر ناسازگارى داشتند و براى رسیدن به خواسته هاى نامشروعشان، راه جنگ را برگزیده بودند.

به همین دلیل در ادامه این سخن، سه جمله، بیان مى فرماید: که هر کدام گواهى بر این مدّعا است. نخست مى فرماید: «نقشه هاى شوم و خطرناکى، بر ضدّ شما کشیده مى شود، امّا شما طرح و نقشه اى در برابر آن ندارید»; (تُکَادُونَ وَ لاَتَکیِدُونَ).

دیگر این که: «پیوسته اطراف شما کم مى شود (شهرهاى اطراف شما را مى گیرند و انسان ها را از بین مى برند) و شما هرگز، به خشم نمى آیید و احساس درد و ناراحتى نمى کنید»; (وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکُمْ فَلاَ تَمْتَعِضُونَ).(3)

اگر امام (علیه السلام) در اینجا اشاره به افروختن آتش جنگ مى کند، به خاطر آن است که غارتگران خوناشامِ شام، بارها به مرزهاى کشور اسلام تجاوز کرده بودند و خونهایى را ریخته و اموالى را به غارت مى بردند و اصولا، با جانشین پیامبر ـ که همه مردم با او بیعت کرده بودند ـ سر ناسازگارى داشتند و براى رسیدن به خواسته هاى نامشروعشان، راه جنگ را برگزیده بودند

سوم این که: «دیده دشمن (براى ضربه زدن به شما) به خواب نمى رود، در حالى که شما در غفلت و بى خبرى به سر مى برید.»؛ (لاَیُنَامُ عَنْکُمْ وَ أَنْتُمْ فی غَفْلَة سَاهُونَ).

سپس در ادامه این سخن، امام نتیجه کار آنها و آینده خودش را در دو جمله کوتاه و گویا بیان مى کند، مى فرماید: به خدا سوگند! «شکست براى کسانى که دست از یارى هم بردارند، حتمى است» (غُلِبَ وَ اللهِ الْمُتَخَاذِلُونَ).

تنها شما نیستید که بر اثر نفاق و از دست دادن وحدت و همبستگى و ترک قیام شجاعانه بر ضدّ دشمن گرفتار شکست شده اید، بلکه این یک قانون همیشگى و جاودانه است که هر کس، این گونه، برنامه هایى را که شما دارید دنبال کند، سرنوشتش به یقین ناکامى و ذلّت و شکست است.

دیگر این که مى فرماید: «به خدا قسم! من گمان مى کنم که اگر جنگ سختى درگیرد و حرارت و سوزش مرگ به شما نزدیک شود، از فرزند ابوطالب جدا مى شوید، مانند جدا شدن سر از بدن که التیامى در آن نیست» ; (وَ ایْمُ(4) اللهِ إِنِّی لاََظُنُّ بِکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ(5) الْوَغَى(6) وَ اسْتَحَرَّ(7) الْمَوْتُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِی طَالِب انْفِرَاجَ الرَّأْسِ).

امام با این تشبیه گویا به نکات مختلفى اشاره مى کند.

نخست این که موقعیت او گرچه مانند موقعیّت سر براى بدن است، ولى آیا سر ـ که مرکز هوش و چشم و گوش و زبان است ـ مى تواند بدون اعضاى دیگر بدن کارى را از پیش ببرد؟

تنها شما نیستید که بر اثر نفاق و از دست دادن وحدت و همبستگى و ترک قیام شجاعانه بر ضدّ دشمن گرفتار شکست شده اید، بلکه این یک قانون همیشگى و جاودانه است که هر کس، این گونه، برنامه هایى را که شما دارید دنبال کند، سرنوشتش به یقین ناکامى و ذلّت و شکست است

دیگر این که آیا بدن، اگر از سر جدا شود، حیات و بقایى خواهد داشت، و اگر داشته باشد، بدون چشم و گوش و عقل و هوش کارى را از پیش مى برد و آیا سرنوشتش جز حرکاتى مذبوحانه و سپس براى همیشه از بین رفتن، چیز دیگرى خواهد بود.

و دیگر این که اگر چنین حادثه اى پیش آید، تنها زیانش به من نمى رسد، بلکه شما بیشترین زیان را خواهید دید.

و دیگر این که اگر سر از بدن جدا شود، التیام آن عادتاً امکان پذیر نیست، در حالى که پیوند سایر اعضا کم و بیش امکان پذیر است.

بنابراین مقصود امام این است که با گرم شدن آتش جنگ، چنان وحشتى شما را فرا مى گیرد و از من فرار مى کنید و دور مى شوید که دیگر به سراغ من نخواهید آمد .!

 

پی نوشت ها :

(1) . «لَعَمْرُاللهِ»، مفهوم این کلمه، در اصل سوگند خوردن به عمر و مدّت زندگانى است، ولى از آنجا که عمر و مدت زندگى درباره خداوند معنا ندارد، در اینجا به معناى «سوگند به ذات خدا» است. شرح بیشترى درباره این سوگند، در آغاز خطبه 24، در همین جلد بیان شده است.

(2) . «سُعْر» جمع «ساعر» از مادّه «سعر» به معناى «برافروختن آتش» است. و «سُعْر» در اینجا به معناى «شعله هاى برافروزنده آتش» است.

(3) . «تمتعضون» از مادّه «معض» به معناى «ناگوار کردن و به درد آوردن و خشمگین کردن» است.

(4) . درباره «أَیْمُ اللهِ» ـ که مفهوم سوگند را مى رساند ـ در جلد اول صفحه 483، ذیل خطبه 10، هم شرح کافى داده شده است.

(5) . «حمس»، از مادّه «ح م س» به معناى «شدت یافتن» است و حماسه و تحمُّس به معناى تشدید و تشدّد مخصوصاً در جنگ ها آمده است و اَحْمَس به مرد شجاعى گفته مى شود که در برابر دشمن، با شدّت، ایستادگى مى کند.

(6) . «وغى» به معناى «سر و صداى ـ مخصوصاً جنگاوران ـ در میدان نبرد» است. و گاه به خود جنگ نیز، وغى گفته مى شود. و در خطبه بالا، به همین معنا است.

(7) . «استحرّ»، از مادّه «حرر» و در اینجا به معناى «داغ شدن و شدت گرفتن» است و اشاره به این است که هنگامى که بازار شهادت داغ شود و جنگ به اوج خود برسد، افراد ضعیف و ناتوان، فرار را بر قرار ترجیح مى دهند.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع :  پیام امام علی(علیه السلام)، حضرت آیت الله مکارم شیرازی، جلد2، ص 328.

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

ویژگی های عثمان در کلام امام علی علیه السلام 

 


دوران عثمان در کلام امام علی(علیه السلام) چگونه توصیف شده است؟

جواب: امام علی(علیه السلام) در بخشی از خطبه شقشقیّه  به نتیجه نهایى شورای تعیین خلیفه  پرداخته، مى فرماید: «این وضع ادامه یافت تا سوّمى بپاخاست در حالى که از خوردن فراوان دو پهلویش برآمده بود و همّى جز جمع آورى و خوردن بیت المال نداشت» (الى اَنْ قامَ ثالِثُ الْقَوْمِ نافِجاً(1) حِضْنَیْهِ(2)، بَیْنَ نَثیلِهِ(3) وَ مُعْتَلَفِهِ(4)).

تنها خودش نبود که در این وادى گام برمى داشت بلکه «بستگان پدرى اش (بنى امیّه) به همکارى او برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علفزار بیفتد و با ولع عجیبى گیاهان را ببلعد به خوردن اموال خدا مشغول شدند» (وَ قامَ مَعَهُ بَنُو اَبیهِ یَخْضِمُونَ(5) مالَ اللهِ خِضْمَةَ الاِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبیع).

تعبیر به «نِبْتَةَ الرَّبیع; گیاهان بهارى» به خاطر آن است که این گیاهان بسیار لطیف و براى حیوان خوش خوراک است و با حرص و ولع عجیب، آن را مى خورد.

جمله «یَخْضِمُونَ مالَ الله...» ـ با توجّه به معناى لغوى خضم ـ به خوبى نشان مى دهد که بنى امیّه براى غارت بیت المال با تمام وجودشان وارد صحنه شدند و تا آن جا که مى توانستند خوردند و بردند. به گفته «ابن ابى الحدید» خلیفه سوّم، بنى امیه را بر مردم مسلّط کرد و آنها را به فرماندارى ولایات اسلام منصوب نمود و اموال و اراضى بیت المال را به عنوان بخشش در اختیار آنان گذارد، از آن جمله سرزمینهایى از «آفریقا» در ایّام او فتح شد که خمس همه آنها را گرفت و به «مروان بن حکم» (دامادش) بخشید.

این نکته نیز حائز اهمیّت است که همان چیزى که عامل پیدایش خلافت عثمان شد عامل نابودى او گشت. افرادى مانند «سعد وقاص» و «عبدالرحمن بن عوف» و «طلحه» (بنابراین که طلحه در شورا حضور داشته) به خاطر رسیدن به مال و منال دنیا به او رأى دادند و او را بر سر کار آوردند و همین مسأله گسترش یافت و حکومت عثمان مقبولیّت خود را در افکار عمومى از دست داد و در نتیجه شورش مردم، سقوط کرد

مرحوم «علاّمه امینى» در کتاب نفیس «الغدیر» آمار عجیبى از بخشش هاى عثمان در دوران خلافتش ـ از منابع اهل سنّت گردآورى کرده که از مطالعه آن انسان وحشت مى کند. به عنوان نمونه به یکى از دامادهایش «حارث بن حکم» برادر «مروان» سیصد هزار درهم و به «مروان» پانصد هزار درهم و به «ابوسفیان» «دویست هزار» و به «طلحه» «سیصد و بیست و دو هزار» و به «زبیر» پانصد و نود و هشت هزار» درهم بخشید، تا آن جا که مرحوم «علاّمه امینى» جمع درهم هایى را که او از بیت المال بخشید بالغ بر «یکصد و بیست و شش میلیون و هفتصد و هفتاد هزار» درهم مى داند.

از آن عجیب تر ارقام دینارهایى است که به بستگان و نزدیکانش بخشید. به «مروان حکم» پانصد هزار دینار به «یعلى بن امیّه» پانصد هزار دینار و به «عبدالرحمن بن عوف» دو میلیون و پانصد و شصت هزار دینار و جمع این حاتم بخشیها را بالغ بر «چهار میلیون و سیصد و ده هزار دینار» مى داند.(6)

 این جاست که معناى «یَخْضِمُونَ مالَ الله خِضْمَةَ الاِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبیع» به خوبى روشن مى شود.

بدیهى است این وضع نمى توانست براى مدّت طولانى ادامه یابد و مسلمانان آگاه و حتّى ناآگاهان، چنین شرایطى را تحمّل نمى کردند و لذا طولى نکشید که شورشها بر ضدّ «عثمان» شروع شد و سرانجام به قتل او منتهى گشت و او را در برابر چشم مردم کشتند، بى آن که توده هاى مردم به یارى او برخیزند و این همان است که امام(علیه السلام) در پایان این فراز به آن اشاره کرده مى فرماید: «عاقبت بافته هاى او (براى استحکام خلافت) پنبه شد و کردارش، کارش را تباه کرد و ثروت اندوزى و شکم خوارگى به نابودیش منتهى شد» (اِلى اَنِ انْتَکَثَ(7) عَلَیْهِ فَتْلُهُ(8)، وَ اَجْهَزَ(9) عَلَیْهِ عَمَلُهُ، وَ کَبَتْ(10) بِهِ بِطْنَتُه(11)).

در واقع امام(علیه السلام) با سه جمله، وضع خلیفه سوّم و پایان عمر او را ترسیم کرده است:

در جمله اوّل مى فرماید: سوابقى را که براى خود، از نظر توده مردم فراهم آورده بود و گروهى او را به زهد و قدس مى شناختند از میان برد و حرکات دنیا پرستانه اعوان و یاران او، همه آن رشته ها را پنبه کرد.

مرحوم «علاّمه امینى» در کتاب نفیس «الغدیر» آمار عجیبى از بخششهاى عثمان در دوران خلافتش ـ از منابع اهل سنّت گردآورى کرده که از مطالعه آن انسان وحشت مى کند. به عنوان نمونه به یکى از دامادهایش «حارث بن حکم» برادر «مروان» سیصد هزار درهم و به «مروان» پانصد هزار درهم و به «ابوسفیان» «دویست هزار» و به «طلحه» «سیصد و بیست و دو هزار» و به «زبیر» پانصد و نود و هشت هزار» درهم بخشید، تا آن جا که مرحوم «علاّمه امینى» جمع درهمهایى را که او از بیت المال بخشید بالغ بر «یکصد و بیست و شش میلیون و هفتصد و هفتاد هزار» درهم مى داند

در جمله دوّم نشان مى دهد که: اعمال او زودتر از آنچه انتظار مى رفت ضربه کارى بر او وارد کرد و کار او را ساخت.

در جمله سوّم بیان مى کند که شکم خوارگى ها، بار او را سنگین کرد به گونه اى که نتوانست بر روى پا بماند و به صورت بر زمین افتاد، در واقع با این سه جمله درس عبرت مهمّى براى همه زمامداران و مدیران جامعه بیان شده است که اگر از موقعیّت خود سوء استفاده کرده و به دنیا اقبال کنند سوابق حسنه آنها از میان مى رود و افکار عمومى به سرعت بر ضدّ آنها بسیج مى شود و دنیاپرستى مایه سقوط سریع آنان مى گردد.

این نکته نیز حائز اهمیّت است که همان چیزى که عامل پیدایش خلافت عثمان شد عامل نابودى او گشت. افرادى مانند «سعد وقاص» و «عبدالرحمن بن عوف» و «طلحه»(بنابراین که طلحه در شورا حضور داشته) به خاطر رسیدن به مال و منال دنیا به او رأى دادند و او را بر سر کار آوردند و همین مسأله گسترش یافت و حکومت عثمان مقبولیّت خود را در افکار عمومى از دست داد و در نتیجه شورش مردم، سقوط کرد.

بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله «اِنْتَکَثَ عَلَیْهِ فَتْلُهُ» را به معناى درهم ریختن تدابیرى دانسته اند که او براى تشکیل حکومتش به کار گرفته بود و ممکن است سپردن کارها به دست بستگانش، یکى از آن تدابیر براى محکم کارى بوده باشد ولى همین امر نتیجه معکوس داد و رشته ها را پنبه کرد و مردم را بر ضدّ او شوراند.

 

پی نوشت ها:‌

(1) . «نافجاً» از ماده «نفج» بر وزن «رفع» به معناى بالا آمدن و بالا آوردن است.

(2) . «حضْن» به معناى پهلو. «وَ نافِجاً حِضْنَیْهِ» به کسى گفته مى شود که پهلوهایش از تکبّر و یا از شکم خوارگى بر آمده باشد.

(3) . «نثیل» از ماده «نَثْل» (بر وزن نَسْل) در اصل به معناى خارج شدن چیزى از چیز دیگر و یا خارج کردن است و به مدفوع انسان و حیوانات اطلاق مى شود.

(4) . «مُعْتَلَف» از ماده «عَلَف» به معناى جایگاه علف است و مجموع این تعبیر و تعبیر قبل کنایه از کسى است که پیوسته در فکر جمع آورى مال و مصرف آن است و به تعبیر دیگر انباشتن و خالى کردن شکم است.

(5) . «خَضم» به معناى خوردن با تمام دهان است و نقطه مقابل آن «قضم» است که به معناى خوردن با نوک دندان هاى پیشین است بعضى نیز گفته اند خضم به معناى خوردن علف تازه است و قضم به معناى خوردن علفهاى خشک.

(6) . الغدیر، ج 8، ص 286.

(7) . «اِنْتَکَثَ» از ماده «نَکْث» (بر وزن عکس) به معناى شکستن و واتابیدن است و لذا به شکستن پیمان، نکث عهد گفته مى شود.

(8) . «فَتْل» به معناى پیچیدن و تابیدن است و مفتول و فتیله نیز از همین باب است.

(9) . «اَجْهَزَ» از ماده «اِجْهاز» هنگامى که در مورد مجروح به کار رود مفهومش این است که مرگ او را تسریع کنند و هر چه زودتر کار او را تمام نمایند.

(10) . «کَبَت» از ماده «کَبُو» (بر وزن کبک) به معناى سقوط کردن و یا افتادن به صورت است و در مواردى که دست و پاى حیوان مى پیچد و به رو مى افتد به کار مى رود.

(11) . «بطْنَتُه» از ماده «بطن» به معناى پُر کردن شکم از طعام و یا پرخورى است.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع: پیام امام علی (علیه السلام)، جلد1، ص 362.

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

باورهای پر بار

 

 


تا از گناه استغفار نکنیم و صفحه دل را از زنگار آن شستشو ندهیم، هرگز نمى توانیم از وسوسه هاى نفس دور بمانیم و به مقام قرب او نایل شویم .
امام (علیه السلام) در بخش اوّل خطبه114نهج البلاغه به نکات مهمى در زمینه حمد و ثناى الهى و استعانت از ذات پاک او و استغفار در برابر گناهان، اشاره مى فرماید.

 نخست مى گوید : «ستایش مخصوص خداوندى است که حمد را به نعمت و نعمت را به شکر پیوند داد» (الْحَمْدُ للهِ الوَاصِلِ الْحَمْدَ بِالنِّعَمِ وَالنِّعَمَ بِالشُّکْرِ).

قرین بودن حمد به نعمت از این جاست که حمد و سپاس او، انسان را لایق نعمت هایش مى سازد و این حمد سبب برخوردارى بندگان از نعمت او مى گردد. همچنین رابطه نعمت با شکر از این جهت است که نعمت سبب شکرگزارى است چرا که بندگان در برابر هر نعمتى موظف به شکرگزارى هستند و بر هر نعمتى، شکرى واجب است (در واقع حمد سبب تکوینى نعمت ها و نعمت ها سبب تشریعى شکرگزارى مى باشد).

گواه این معنا چیزى است که در خطبه 157 آمده مى فرماید : «الْحَمْدُ للهِ الَّذِی جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِکْرِهِ، وَسَبَبَاً لِلْمَزِیدِ مِنْ فَضْلِهِ؛ ستایش مخصوص خداوندى است که حمد را کلید ذکر خود قرار داده و آن را سبب فزونى فضل و رحمتش ساخته است».

 البتّه دو جمله بالا تفسیرهاى دیگرى از نظر تفاوت علت و معلول ها مى تواند داشته باشد ولى آنچه در بالا آمد از همه مناسبتر است.

 در دوّمین نکته، مى فرماید : «ما او را بر نعمت هایش ستایش مى کنیم آن گونه که بر بلاهایش» (نَحْمَدُهُ عَلَى آلاَئِهِ، کَمَا نَحْمَدُهُ عَلَى بَلاَئِهِ).

حمد و سپاس او، انسان را لایق نعمت هایش مى سازد و این حمد سبب برخوردارى بندگان از نعمت او مى گردد. همچنین رابطه نعمت با شکر از این جهت است که نعمت سبب شکرگزارى است چرا که بندگان در برابر هر نعمتى موظف به شکرگزارى هستند و بر هر نعمتى، شکرى واجب است

گاه بلاها سبب بیدارى و بازگشت به سوى خدا و ترک معاصى است و گاه ظاهراً بلا است ولى در باطن، نعمت است و ما تشخیص نمى دهیم. گاه کفار گناهان است و گاهى سبب شناخت قدر نعمت هاست چرا که تا انسان نعمتى را از دست ندهد و به مصیبتى گرفتار نشود ارزش نعمت ها را نمى شناسد و گر نه خداوند حیکم على الاطلاق بى جهت کسى را گرفتار بلایى نمى کند پس بلاى او هم رحمت است و درد او درمان.

در سوّمین نکته، مى فرماید : «از او در برابر این نفوس سُست وتنبل که در انجام اوامرش کُندى مى کنند و در ارتکاب نواهیش سرعت دارند یارى مى طلبیم !» (وَنَسْتَعِینُهُ عَلَى هذِهِ النُّفُوسِ الْبِطَاءِ(1) عَمَّا أُمِرَتْ بِهِ، السِّرَاعِ إلَى مَا نُهِیَتْ عَنْهُ).

اشاره به این که نفوس انسانى تا به مرحله کمال نفس مطمئنه نرسد در انجام اوامر الهى سُستى مى کند و در ارتکاب گناهانى که با غرایز حیوانى سازگار است، شتاب مى گیرد و تا کمک و یارى پروردگار نباشد گذشتن از مرحله نفس امّاره و رسیدن به مرحله لوامه و عبور از آن و وصول به نفس مطمئنه کارى بس دشوار است.

در چهارمین نکته، مى فرماید : «از گناهانى که علم او به آنها احاطه دارد و کتاب او (نامه اعمال ما) آنها را شماره کرده آمرزش مى طلبیم، همان علمى که در هیچ مورد قصورى ندارد و کتابى که چیزى را فروگذار نمى کند» (وَنَسْتَغْفِرُهُ مِمَّا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ، وَأَحْصَاهُ کِتَابُهُ : عِلْمٌ غَیْرُ قَاصِر، وَکِتَابٌ غَیْرُ مُغَادِر(2) ).

 اشاره به این که تا از گناه استغفار نکنیم و صفحه دل را از زنگار آن شستشو ندهیم، هرگز نمى توانیم از وسوسه هاى نفس دور بمانیم و به مقام قرب او نایل شویم و به آن مرحله از ایمان که در جمله هاى آینده مى آید، برسیم، در واقع استغفار هم تکمیلى است براى بحث گذشته و هم مقدمه اى است براى بحث آینده.

 و در پنجمین نکته، در واقع به سراغ نتیجه نهایى این بحث رفته ومى فرماید : «ما به او ایمان داریم همچون کسى که اسرار نهانى را با چشم مشاهده مى کند، و در کنار آنچه وعده داده شده (از معاد و رستاخیز) ایستاده و آگاهى دارد، ایمانى که اخلاص آن، شرک را نفى مى کند و یقین آن، شک و تردید را مى زداید» (وَنُۆْمِنُ بِهِ إیمَانَ مَنْ عَایَنَ الْغُیُوبَ، وَوَقَفَ عَلَى الْمَوْعُودِ، إیماناً نَفَى إخْلاَصُهُ الشِّرْکَ، وَیَقِینُهُ الشَّکَّ).

 اشاره به این که هنگامى که حمد و ستایش الهى با شکرِ نعمت ها آمیخته شد و انسان از بوته آزمایش ها سالم به درآمد از وسوسه هاى نفس برکنار ماند، و هوس ها را تحت کنترل درآورده، و از لغزش هاى خود به طور کامل استغفار نمود، مى تواند به مرحله کمال ایمان برسد، ایمانى در سر حدّ شهود، گویى خدا را با چشم دل مى بیند و بهشت و دوزخ و پاداش هاى نیکوکاران وکیفرهاى بدکاران را مشاهده مى کند ایمانى خالص از هرگونه شائبه شرک، و یقینى پاک از آلودگى به شک.

 آرى یقین مراتبى دارد : مرتبه اوّل، مرحله اى است که انسان از طریق استدلال به آن راه مى یابد و آن را عِلْمُ الْیَقین مى گویند.

مرحله دوّم، آن است که انسان از طریق شهود به آن مى رسد گویى از دور با چشم خود انوار الهى را مشاهده مى کند و صحنه هاى قیامت را مى بیند و آن را عَیْنُ الْیَقین مى گویند.

 مرحله سوّم، که مرحله نهایى است آن است که گویى نزدیک مى شود و همه چیز را لمس مى کند، انوار الهى اطراف او را احاطه مى نماید و نسیم روح بخش بهشتى، روح او را نوازش مى کند و آتش سوزان دوزخ بر تنش اثر مى گذارد و آن را حَقُّ الْیَقِیْن مى نامند، بنابراین منظور از جمله «عَایَنَ» و «وَقَفَ» همان مرحله نهایى ایمان و یقین است که انسان بالمعاینه و از نزدیک به مقام شهود مى رسد و در کنار آن قرار مى گیرد.

گاه بلاها سبب بیدارى و بازگشت به سوى خدا و ترک معاصى است و گاه ظاهراً بلا است ولى در باطن، نعمت است و ما تشخیص نمى دهیم. گاه کفار گناهان است و گاهى سبب شناخت قدر نعمت هاست چرا که تا انسان نعمتى را از دست ندهد و به مصیبتى گرفتار نشود ارزش نعمت ها را نمى شناسد و گر نه خداوند حیکم على الاطلاق بى جهت کسى را گرفتار بلایى نمى کند پس بلاى او هم رحمت است و درد او درمان

 و سرانجام امام (علیه السلام) به سراغ شهادت بر توحید و نبوت مى رود و این بخش از خطبه را با آن پایان مى دهد، مى فرماید : «شهادت مى دهیم که معبودى جز خداوند نیست، یگانه است و همتایى ندارد ومحمّد (صلى الله علیه وآله) بنده و فرستاده اوست، شهادتى که سخن را بالا مى برد و عمل را به پیشگاه خدا و مرحله قبول مى رساند، شهادتى که در هر میزانى گذاشته شود سبک نخواهد بود و از هر میزانى بر گرفته شود سنگین نمى گردد» (وَنَشْهَدُ أَنْ لاَ إلهَ إلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، شَهَادَتَیْنِ تُصْعِدَانِ الْقَوْلَ، وَتَرْفَعَانِ الْعَمَلَ. لاَ یَخِفُّ مِیزَانٌ تُوضَعَانِ فِیهِ، وَلاَ یَثْقُلُ مِیزَانٌ تُرْفَعَانِ عَنْهُ).

اشاره به این که اگر شهادت بر توحید و نبوّت از درون جان برخیزد و آثار آن در گفتار و عمل ظاهر شود آن چنان پاک و خالص مى گردد که سنگین ترین وزنه ها را در میزان اعمال در قیامت تشکیل مى دهد که اگر آن در ترازوى عمل باشد چیزى کم ندارد و اگر نباشد هر چه در آن بگذارند وزنى نخواهد داشت.از این تعبیر به خوبى روشن مى شود که شهادت بر توحید و نبوّت آن گاه کار ساز است که آثار آن در گفتار و رفتار انسان کاملاً نمایان گردد و همه در مسیر آن قرار گیرد.

در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که خداوند به «موسى بن عمران  (علیه السلام)» فرمود : «اى موسى لَوْ أَنَّ السَّمواتِ وَعَامِرِیْهِنَّ عِنْدِی، وَاْلاَْرَضِینَ السَّبْعَ فِی کَفَّة وَلا إلهَ إلاّ اللهُ فِی کَفَّة، مَالَتْ بِهِنّ لا اِلهَ إلاّ اللهُ; اگر آسمانها و اهل آسمانها و زمینهاى هفتگانه را در یک کفّه ترازو قرار دهند، و لاَ إلهَ إلاّ اللهُ را در یک کفّه دیگر، کفّه «لاَ إلهَ إلاّ اللهُ» سنگینى خواهد کرد»(3).

 بدیهى است که منظور از سنجش و ترازو در این جا سنجش وزنى و ترازوهاى مربوط به آن نیست بلکه منظور سنجش ارزشى است با معیارهاى عقلى و معنوى.

 

پی نوشت ها :

1 . «بطاء» جمع «بطیئه» به معنى کند و غیر سریع است.

2. «مغادر» از مادّه «غدر» به معنى ترک گفتن چیزى است به همین جهت کسى که عهد و پیمان خود را بشکند و ترک کند مى گویند غدر کرده است و به گودالهاى آب «غدیر» مى گویند به خاطر آن که مقدارى از آب باران در آن جا ترک و رها شده است.

3. «ثواب الأعمال» (بنا به نقل شرح نهج البلاغه خویى جلد 8 ، صفحه 57)، این حدیث نخستین حدیثى است که در کتاب «ثواب الأعمال» آمده است.

بخش نهج البلاغه تبیان

 

 


منبع : سایت آیت الله مکارم شیرازی

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

گناه، آن هم در محضر خدا ؟

 


همگی زیر ذره بین دقیق الهی هستیم، و آن قدرت بی مثال، با ظرافت و دقّتی بی نظیر، تمامی اعمال ما را زیر نظر داشته و ثبت و ضبط خواهد نمود که طولی نخواهد کشید که با فرارسیدن روز سرنوشت ساز قیامت و تشکیل دادگاه عدالت الهی، همگی آنها را در پیش روی چشمانمان به نمایش خواهند گذاشت.

 


«اتّقوا معاصی الله فی الخلوات، فإنَّ الشاهِدُ هُوَ الحاکم»1

شرح گفتار

امیر بیان علی (علیه السلام) در این بخش از سخن گهربار خویش نسبت به ارتکاب گناه و انجام کارهای ناشایست هشدار داده و در این باره می فرماید: «از معصیت و نافرمانی خداوند در خلوت ها بپرهیزید، زیرا همانا همان کس که ناظر و شاهد است داوری می کند.»

فرمایش حکیمانه ی مولای متقیان علی(علیه السلام) بیانگر آن است که آدمی هیچ گاه نباید گمان کند که اعمال و رفتارش از دید خطاناپذیر الهی پنهان می ماند، چرا که یگانه خالق هستی، چنان بر چرخه ی نظام موجودات عالم و نوع عملکردشان احاطه دارد، که حتی سر سوزنی از آنها از منظر مبارکش مخفی نخواهد ماند. پروردگار عالم در کلام نورانی خویش به منظور اتمام حجّت و روشن نمایی اذهان خفته ی بشری، این حقیقت را به صراحت بیان نموده و در این باره فرموده است: «الا إنّه بکل شیءٍ محیط»2. آگاه باش که مسلماً خداوند بر همه چیز احاطه دارد.

آری همگی زیر ذره بین دقیق الهی هستیم، و آن قدرت بی مثال، با ظرافت و دقّتی بی نظیر، تمامی اعمال ما را زیر نظر داشته و ثبت و ضبط خواهد نمود که طولی نخواهد کشید که با فرارسیدن روز سرنوشت ساز قیامت و تشکیل دادگاه عدالت الهی، همگی آنها را در پیش روی چشمانمان به نمایش خواهند گذاشت. در سوره مبارکه لقمان، جناب لقمان در یکی نصایح خود به فرزندش این حقیقت را چنین بازگو می کند: «یا بنیّ إنّها اِن تک مثقال حبة مِن خردلٍ فتکن فی صخرةٍ أوفی السماوات أو فی الارض یأت بها الله».3 ای فرزندم! اگر عمل تو به اندازه ی خردلی باشد، در درون صخره ای و یا در آسمان ها و یا در زمین باشد خدا آن را می آورد. حال به راستی اگر انسان از عمق جان باور داشته باشد که در پیشگاه خداوند بی همتا حاضر است و او بر جمیع اعمال و رفتارش و حتی بر نیّت و آنچه در دل خطور می کند آگاه است، آیا باز هم به خود جرأت ارتکاب کارهای ناشایست و گناهان را می دهد؟!

پیرامون موضوع گناه، شایسته است که بدانیم آنچه ما را بر ترک گناه و معاصی یاری ساخته و پاکی و پیراستگی ما را در این زمینه تضمین می سازد، ترس و واهمه ای است که باید از عظمت و بزرگی خداوند بی همتا در اعماق دل آدمی وجود داشته باشد.

آدمی هیچ گاه نباید گمان کند که اعمال و رفتارش از دید خطاناپذیر الهی پنهان می ماند، چرا که یگانه خالق هستی، چنان بر چرخه ی نظام موجودات عالم و نوع عملکردشان احاطه دارد، که حتی سرسوزنی از آنها از منظر مبارکش مخفی نخواهد ماند. پروردگار عالم در کلام نورانی خویش به منظور اتمام حجّت و روشن نمایی اذهان خفته ی بشری، این حقیقت را به صراحت بیان نموده و در این باره فرموده است:  آگاه باش که مسلماً خداوند بر همه چیز احاطه دارد.

در روایتی شخصی به نام اسحاق بن عمار می گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ای اسحاق چنان از خدا بترس که گویا تو را می بیند، و اگر تو او را نمی بینی، مسلّماً او تو را می بیند، و اگر معتقد باشی که تو را نمی بیند، به تحقیق کافر شده ای و اگر هم یقین داشته باشی که تو را می بیند اما باز هم در برابرش گناه می کنی، او را پست ترین ناظران و بینندگان خود دانسته ای»4

 

گناه به امید بخشش!

در ارتباط با موضوع گناه، دانستن این امر نیز ضروری است که اگر کسی صرفاً به امید اینکه مورد بخشش الهی قرار می گیرد، بدون هیچ ترس و واهمه ای از پیشگاه مقدس خداوند متعال، به راحتی مرتکب گناه شود، در حقیقت چنین شخصی نه از خدا می ترسد و نه به رحمت واسعه ی ایزد متعال امید دارد، چرا که اگر از عذاب الهی می ترسید با انجام گناه به سوی آن شتاب نمی گرفت، و نیز اگر به رحمت خدا امید داشت، با کارهای ناشایست از دریای رحمت الهی خود را دور نمی‌ساخت.

در روایتی شخصی می گوید به امام صادق(علیه السلام) گفتم: مردمی هستند که گناه می کنند و می گویند: ما [به رحمت خدا] امیدواریم و پیوسته چنین هستند تا مرگشان فرا رسد.

حضرت در پاسخ فرمود: این ها مردمی هستند که دل به آرزوهای بیجا خوش کرده اند، دروغ می گویند، امیدوار نیستند، هرکه امید به چیزی دارد، آن را طلب می کند و هر کس از چیزی بترسد از آن می گریزد. 5  

بنابراین اگر امید به رحمت الهی داریم، باید از عذاب سخت او نیز بیمناک باشیم، چرا که ترس و امید، دو رشته ی مستحکم و کارآمدی هستند که چراغ ایمان را در وجودمان روشن و منوّر می سازد.

شخصی به امام ششم(علیه السلام) عرض کرد: وصیّت لقمان به فرزندش چه بود؟! حضرت فرمود: در آن وصیّت مطالب شگفتی بود، و شگفت تر از همه این بود که به پسرش گفت: از خدای عزّوجلّ چنان بترس که اگر اعمال نیک جن و انس را بیاوری تو را عذاب کند، و به خدا چنان امیدوار باش که اگر گناه جن و انس را بیاوری به تو ترحم کند.

سپس امام صادق(علیه السلام) فرمود: «پدرم می فرمود: هیچ بنده ی مۆمنی نیست، جز آنکه در دلش دو نور است: نور خوف و نور امید، که اگر این یکی وزن شود بیش از آن نباشد، و اگر آن دیگری وزن شود، از این بیشتر نباشد.6

امام صادق (علیه السلام) فرمود: «ای اسحاق چنان از خدا بترس که گویا تو را می بیند، و اگر تو او را نمی بینی، مسلّماً او تو را می بیند، و اگر معتقد باشی که تو را نمی بیند، به تحقیق کافر شده ای و اگر هم یقین داشته باشی که تو را می بیند اما باز هم در برابرش گناه می کنی، او را پست ترین ناظران و بینندگان خود دانسته ای

گناه در جایی که هیچ کس نباشد!

فخرالمحققین سیّد محمد اشرف، سبط سید الحکما میرداماد، در کتاب «فضائل السادات» از کتاب «مدهش» ابن جوزی نقل می فرماید: که مردی از پرهیزکاران وارد مصر شد. آهنگری را دید که آهن تافته و گداخته را با دست [بدون انبر] از کوره بیرون می آورد و حرارت آهن به دست او هیچ آسیبی نمی رساند. با خود گفت: این شخص یکی از بزرگان است. پیش رفت و سلام کرد و گفت: تو را به حق آن خدایی که در دست تو این کرامت را جاری نموده، برای من دعایی کن. آهنگر تا این سخن را شنید گریست و گفت: گمانی که درباره ی من کردی صحیح نیست، من از پرهیزکاران و صالحان نیستم. آن مرد گفت: انجام چنین کاری جز به دست بندگان صالح خدا امکان پذیر نیست!

آهنگر گفت: صحیح است اما دست من هم سببی دارد. آن مرد اصرار کرد تا از علّت امر مطلع شود.

آهنگر گفت: روزی بر در همین مغازه مشغول کار بودم، زنی بسیار زیبا و خوش اندام که کمتر مانند او را دیده بودم جلو آمد و اظهار فقر و تنگدستی شدیدی کرد. من دل بر رخسار او بستم و شیفته ی جمالش شدم و لذا به او تمایل نشان دادم و او را دعوت به گناه کردم و گفتم در صورتی که به چنین کاری راضی شوی هرچه احتیاج داشته باشی برمی آورم.

زن در پاسخ گفت: از خدا بترس، من اهل چنین کاری نیستم من به او گفتم: پس برخیز و دنبال کار خود برو. او نیز برخاست و رفت، اما طولی نکشید که دو مرتبه برگشت و در اثر تنگدستی مجبور شد که خواسته ی مرا بپذیرد، اما با این شرط که به مکان خلوتی بروند که غیر او و من کسی دیگر در آنجا نباشد.

من قبول کردم و او را به خانه ی خود بردم و درها را محکم بستم و آنگاه به جانب زن رفتم. آن زن چون برگ بید به لرزه افتاد و قطرات اشک چون ژاله از دیده بارید.

به او گفتم: چرا می لرزی؟ گفت به شرط من عمل نکردی، زیرا غیر از من و تو، پنج نفر دیگر این جا حضور دارند که آنها عبارتند از: خدا، دو فرشته ی من، و دو فرشته ی تو که مأمور کتابت اعمال هستند.

وقتی این سخن را از زن شنیدم، آتش شهوت در من سرد شد و از آن عمل زشت منصرف شدم و آنگاه از پول و کالا هر مقدار که در توان داشتم به او دادم، زن صالحه نیز در مقابل دست به دعا برداشت و گفت خداوندا چنان چه او از خوف تو، آتش شهوت به من را سرد کرد تو نیز آتش دنیا و آخرت را بر او سرد کن، که دعای آن زن به اجابت رسید، و از آن پس حرارت آتش بر من اثر ندارد و بدون انبر، آهن ها را از کوره بیرون می آورم.7 

 

پی نوشت ها :

1-  کلمات قصار، نهج البلاغه، حکمت 324

2-  سوره فصلت، آیه 54

3-  سوره لقمان، آیه 16

4-  کافی، ج3، ص174

5-  همان، ص176

6-  همان، ص173

                                                                                                                                                       مهدی صفری

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منبع:

 کتاب مصباح الشریعه، ترجمه و شرح عبدالرزاق گیلان؛ با اندکی تغییر، ص275

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

منظور از غیرت دینی چیست ؟

 


 منظور از غیرت دینى این است که انسان در برابر تخلّفاتى که از مسیر حق و عدالت و احکام الهى مى شود، خاموش ننشیند و بى تفاوت از کنار آنها نگذرد بلکه تخلّف هر چه شدیدتر باشد جوش و خروش او بیشتر گردد. کسانى که خونسرد و بى رمق از مقابل این امور مى گذرند فاقد غیرت دینى هستند.

قرآن مجید درباره بعضى از جنگجویان با ایمان که فاقد وسائل لازم براى شرکت در میدان جنگ بودند مى فرماید: «وَ لاعَلَى الَّذینَ اِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَأَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّ یَجِدُوا مایُنْفِقُونَ»(1)

( بر کسانى که وقتى نزد تو آمدند که آنها را بر مرکبى (براى میدان جهاد) سوار کنى و تو گفتى که: «مرکبى که شما را بر آن سوار کنم، ندارم.» و آنها از نزد تو بازگشتند در حالى که چشمانشان از اندوه اشکبار بود ایرادى نیست چرا که چیزى که در راه خدا انفاق کنند، نداشتند).

این چه عاملى است که فردى را که ابزار و وسایل جهاد را نمى یابد چنان منقلب مى کند که بى اختیار مانند ابر بهار، اشک بریزد؟ (توجه داشته باشید «تفیض» در اینجا به معناى «فرو ریختن فراوان» است); آن چیزى جز غیرت دینى نیست.

در خطبه 27 نهج البلاغه نیز به یکى از مظاهر آن ـ که در بالاترین حدّ قرار دارد ـ اشاره شده است. حضرت مى فرماید: «اگر مسلمانى، به خاطر این حادثه (بسیار دردناک)(2) از شدّت تأسّف بمیرد، جاى سرزنش ندارد، بلکه به نظر من سزاوار است».

غیرت دینى عامل بسیار مهمّى براى دفاع از حریم قوانین اسلام و احیاى معروف و از میان بردن منکر است.

غیرت دینی» فریضه ای است که در هیچ وضعیتی ترک شدنی نیست، حتی اگر انسان نتواند عملاً جلوی متجاوزان به حریم دینی را بگیرد، موظف است قلباً از آنان نفرت داشته باشد که این هم جلوه ای از غیرت دینی است و آنانی که حتی این مرحله از غیرت دینی را در جای خود راه نداده اند، «زنده مرده نما» هستند

جالب این که در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است که خداوند، دو فرشته را براى عذاب قومى مأمور کرد. هنگامى که آنها به سراغ این مأموریت خود رفتند، مردى به ظاهر نورانى را که آثار پارسایى و صلاح از او آشکار بود دیدند که در حال تضرّع و زارى به درگاه خدا است. یکى از آن دو، به دیگرى گفت: «این مرد دعا کننده را دیدى؟» دیگرى گفت: آرى، ولى من مأموریتم را انجام مى دهم» دومى گفت: من هیچ کارى نمى کنم، تا به پیشگاه خدا، پروردگارم بازگردم (و دستور جدیدى بگیرم) هنگامى که به پیشگاه خداوند عرضه داشت که «پروردگارا! من به آن شهر که رسیدم، یکى از بندگان تو را دیدم که در حال دعا و تضرّع است.» دستور آمد که برو و مأموریتت را انجام ده (و شهر را زیر و رو کنید) «فأِنَّ ذلِکَ رجُلٌ لَمْ یَتَغیَّرْ وَجْهُهُ غَضَباً لى قَطُّ» (او مردى است که هرگز، چهره اش از خشم در راه من متغیّر و برافروخته نشده است و ذره اى غیرت دینى نداشته).(3)

امام علی (علیه السلام) فرمود: «فإذا حضرت بلیة فاجعلوا اموالكم دون انفسكم، وإذا نزلت نازلة فاجعلوا انفسكم دون دینكم. فاعلموا أنّ الهالك من هلكَ دینه والحریب من حرب دینه». (سفینة البحار/ج1/ص476)

در خطبه 27 نهج البلاغه نیز به یکى از مظاهر آن ـ که در بالاترین حدّ قرار دارد ـ اشاره شده است. حضرت مى فرماید: «اگر مسلمانى، به خاطر این حادثه (بسیار دردناک) از شدّت تأسّف بمیرد، جاى سرزنش ندارد، بلکه به نظر من سزاوار است». غیرت دینى عامل بسیار مهمّى براى دفاع از حریم قوانین اسلام و احیاى معروف و از میان بردن منکر است

آنگاه که حادثه ای پیش آمد، اموالتان را سپر جانتان قرار دهید و در حفظ جانتان بکوشید، اما اگر حادثه ای پیش آمد که دینتان در معرض خطر قرار گرفت، جانتان را فدای دینتان کنید که آن کس که در دینش از بین برود نابود است و غارت زده آن کس است که دینش به غارت برود.

غیرت دینی» فریضه ای است که در هیچ وضعیتی ترک شدنی نیست، حتی اگر انسان نتواند عملاً جلوی متجاوزان به حریم دینی را بگیرد، موظف است قلباً از آنان نفرت داشته باشد که این هم جلوه ای از غیرت دینی است و آنانی که حتی این مرحله از غیرت دینی را در جای خود راه نداده اند، «زنده مرده نما» هستند.

در روایات، رضایت به گناه نیز گناه شمرده شده است؛ چرا که این جلوه برجسته فقدان غیرت دینی است. امام علی (علیه السلام) فرمود: «آن کس که به کار جمعیّتی راضی باشد، همچون کسی است که در آن کار دخالت داشته است و بر کسی که داخل در باطلی می شود دو گناه است:

1ـ گناه عمل به باطل 2ـ گناه رضایت به آن» . (نهج البلاغه/حکمت 154)

 

پی نوشت ها :

(1)  سوره توبه، آیه 92.

(2) . منظور غارت زیور آلات یک زن مسلمان و یک زن غیر مسلمانِ در پناه اسلام در حمله سپاه معاویه به شهر انبار است.

(3) . بحارالانوار، جلد 97، صفحه 89، حدیث 60.

بخش نهج البلاغه تبیان

 


منابع : کتاب پیام امام علی(علیه السلام)، جلد2، ص 155.

سایت شعائر

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

تفسیر صحیح "لا حکم الا لله"

 


 

اشتباه خوارج در تفسیر از شعار" لا حکم الا لله" چه بود؟

 


جواب: امام علی(علیه السلام) در بخشی از خطبه40 نهج البلاغه اشاره به شعار لا حُکْمَ إلاّ للهِِ، کرده مى فرماید: «این سخن حقّى است که معنى باطلى از آن اراده شده است»، (یا به تعبیر دیگر: سخن حقّى است که آنها آن را از مفهوم اصلیش تحریف کرده اند، و در راه ضلالت گام نهاده اند)؛ (کَلِمَةُ حَقٍّ یرَادُ بِهَا بَاطِلٌ).

سپس در توضیح این سخن جمله کوتاه و پرمعنایى بیان مى کند، و مى فرماید: «آرى حکم مخصوص خدا است ولى این گروه مى گویند: امارت و حکمرانى و ریاست بر مردم مخصوص خدا است». (نَعَمْ إِنَّهُ لاحُکْمَ إِلاَّ للهِِ ولکِنَّ هۆُلاءِ یقُولُونَ: لاَ إِمْرَةَ إِلاّ لِلّهِ).

خطاى بزرگ خوارج در این بود که آنها شعار «اِنِ الْحُکْمُ إِلاّ للهِِ»، را که برخاسته از قرآن بود چنین تفسیر مى کردند که هرگونه «حکمیت و داورى» و «حاکمیت»، یعنى حکمرانى در میان مردم مخصوص خداست، و به همین دلیل با مسأله حکمیت مخالفت کردند و آن را نوعى شرک شمردند، چرا که براى غیر خدا حقّ حکومت و داورى قرار داده شده است!

بدیهى است اگر حکمیت و داورى مخصوص خدا باشد، باید حکمران میان مردم نیز خدا باشد، بنابراین اصل حکومت باید از بین برود و به تعبیر امروز «آنارشیسم» و بى حکومتى جاى آن را بگیرد و محاکم و دادگاهها نیز از میان برداشته شود، چرا که در همه آنها انسانها به داورى مى پردازند.

آنها مى خواستند به پندار خود «توحید حاکمیت الله» را زنده کنند و از شرک نجات یابند، ولى بر اثر نادانى و تعصّب و جهل در پرتگاه هرج و مرج و نفى داورى و حکمرانى بر جوامع انسانى سقوط کردند و گرفتار توهّمات کودکانه اى شدند که براى حفظ توحید باید هرگونه داورى و حکمرانى را نفى کنند، ولى هنگامى که دیدند براى گروه خودشان سرپرست و امیرى لازم است، به باطل بودن این توهّم پى بردند، هر چند لجاجت که از لوازم جهل و نادانى است به آنها اجازه بازگشت نداد!

جمعى معتقدند که امیرمۆمنان على (علیه السلام) با اصل مسأله حکمیت در مقطع خاصى مخالف نبود، بلکه با شخص حَکَمها مخالف بود و آنها را شدیداً نفى مى کرد

امّا خوشبختانه گروه عظیمى از آنان با سخنان بیدارگر امام (علیه السلام) در میدان جنگ نهروان بیدار شدند و توبه کردند و به سستى افکارشان پى بردند.

به هر حال امام (علیه السلام) در این خطبه بر این نکته تأکید مى کند که بدون شک حاکم و قانونگذار و تشریع کننده اصلى احکام، خداست; حتّى اجازه داورى و حاکمیت بر مردم نیز باید از سوى او صادر شود، ولى این بدان معنى نیست که خداوند خودش در دادگاهها حاضر مى شود و در میان مردم داورى مى کند، یا رشته حکومت بر مردم را خود در دست مى گیرد و فى المثل به جاى رئیس جمهور و امیر و استاندار عمل مى کند و یا فرشتگان خود را از آسمانها براى این کار مبعوث مى دارد!

این سخن واهى و نابخردانه اى است که هر کس اندک شعورى داشته باشد، آن را بر زبان جارى نمى کند، ولى متأسفانه خوارج لجوج و نادان، طرفدار این سخن بودند و لذا با على (علیه السلام) مخالفت کردند و گفتند: چرا مسأله حکمیت را پذیرفته اى؟!

خطاى بزرگ خوارج در این بود که آنها شعار «اِنِ الْحُکْمُ إِلاّ للهِِ»، را که برخاسته از قرآن بود چنین تفسیر مى کردند که هرگونه «حکمیت و داورى» و «حاکمیت»، یعنى حکمرانى در میان مردم مخصوص خداست، و به همین دلیل با مسأله حکمیت مخالفت کردند و آن را نوعى شرک شمردند، چرا که براى غیر خدا حقّ حکومت و داورى قرار داده شده است!

بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: «خوارج مدعى بودند که حکمیت اجازه الهى مى خواهد، و باید در قرآن به این معنى تصریح شده باشد، در حالى که قرآن چنین اجازه اى را به کسى نداده است، و شاید به همین دلیل بعضى از بزرگان اسلام،(1) براى نفى سخن خوارج به آیه شریفه مربوط به حکمیت در اختلافات خانوادگى استناد جسته اند آنجا که مى فرماید: (وَ إنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَینِهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَمَاً مِنْ أهْلِها إنْ یریدا اِصْلاحاً یوَفِّقِ اللهُ بَینَهُما إنَّ اللهَ کانَ عَلیماً خَبیراً)؛ و هر گاه از جدایى و شکاف میان آن دو (دو همسر) بیم داشته باشید یک داور از خانواده شوهر و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید اگر آن دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آنها کمک مى کند، زیرا خداوند دانا و آگاه است.(2)

هنگامى که چنین موضوع کوچکى که پیامدهاى محدودى دارد باید از طریق داورى حل شود، چگونه کارهاى مهمى که اگر اختلافاتش باقى بماند هرج و مرج در صحنه اجتماع پدید مى آید و همه چیز به هم مى ریزد، با حکمیت حل نشود؟!

و نیز به همین دلیل جمعى معتقدند که امیرمۆمنان على (علیه السلام) با اصل مسأله حکمیت در مقطع خاصى مخالف نبود، بلکه با شخص حَکَمها مخالف بود و آنها را شدیداً نفى مى کرد.

 

پی نوشت ها:

(1). علامه خویى، در جلد 4، شرح نهج البلاغه، صفحه 183، به این معنى اشاره کرده است، از تاریخ کامل ابن اثیر نیز استفاده مى شود که ابن عباس نیز در برابر خوارج به این آیه استناد جست (کامل ابن اثیر، جلد 3، صفحه 327).

(2) . سوره نساء، آیه 35.

بخش نهج البلاغه تبیان


منبع : کتاب پیام امام علی(علیه السلام)، حضرت آیت الله مکارم شیرازی، جلد2، ص 432.