راسخون

تاپیک جامع نهج البلاغه

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

حقوق بشر درنهج البلاغه

درآمد: حقوق بشر یكى از مفاهیم كلیدى حقوق بین الملل است كه سالهاست بر سر آن مجادلات فراوان سیاسى و رسانه اى میان مدعیان و ناقضان در جریان است. امیرالمؤمنین (ع) قرن ها پیش در ابعاد مختلف به این مفهوم بنیادین پرداخته و از زوایاى گوناگون بر رعایت اصول آن كه جزو مفاهیم كلیدى اسلام است تأكید ورزیده است. این مقاله به شكل گذرا و موجز به این موضوع پرداخته است.

 

 

مفهوم حقوق بشر و چگونگى شكل گیرى آن

حقوق بشر به معناى اصطلاحى آن، حتى در سنت اندیشه و حقوق غرب نیز سابقه تاریخى كهنى ندارد، اگر ما مثلاً در كتاب هاى بزرگترین فیلسوف عصر روشن گرایى (قرن هجدهم)، یعنى كانت، كه بیش از هر فیلسوف دیگرى انسان و كرامت او را ملاك و مبدا فلسفه علمى خود قرار مى دهد، این اصطلاح را بجوییم، اثرى از عبارت حقوق بشر نمى یابیم.

این اصطلاح در متن یك نهضت اجتماعى، سیاسى در فرانسه پدید آمد و پیوسته تا امروز، پیوند ناگسستنى خود را با اصل مضمون و محتواى سیاسى خود حفظ كرده است و بدون آن قابل تصور نیست، بنابراین، اصطلاح حقوق بشر در عمل متوجه آن گروه از قدرتمندانى است كه در قلمرو سیادت خویش، صاحبان نظر و عقیده مخالف را تحت فشار و تعقیب قرار مى دهند، براین اساس، رئوس حقوقى كه تحت پدیده «حقوق بشر» گردآورى شده، عبارتند از:

حق حیات، آزادى، برابرى، عدالت، دادخواهى عادلانه، حق حفظ در مقابل سوء استفاده از قدرت، حفاظت در مقابل شكنجه، حفاظت شرافت و خوشنامى، حق پناهندگى، حقوق اقلیت ها، حق شركت در حیات اجتماعى، حق آزادى فكر، ایمان و سخن، حق آزادى دین، حق تجمع و اعلان، حقوق اقتصادى (حق حفظ مال، حق انتخاب كار، حق فرد بر اشتراك در امور ضرورى مادى و معنوى)، حق تشكیل خانواده، حق تعلیم و تربیت، حق حفظ حیات فردى شخص و حق انتخاب آزاد محل زیست.

روشن است كه اصل مسلم و نخستین شرط ایفاى این حقوق، عدم تناقض با حق دیگر انسان ها و عدم شكستن حق بشرى افراد دیگر است.

در اسلام، آن گونه كه قرآن سخن مى گوید: «خدا» در مركز جهان بینى قرار دارد و انسان ها براساس تقوا از یكدیگر متمایز مى شوند، «ان اكرمكم عندالله اتقیكم» (حجرات: 13).

ولى در جهان بینى غرب انسان مركزیت دارد و انسان میزان سنجش تمام اشیا است (اومانیسم) و به جاى خدا محورى انسان محورى اصل است.

در این مقاله، ابتدا اصول كلى و مبانى حقوق بشر از دیدگاه امام على (ع) را بررسى مى كنیم و سپس به اصلى ترین حق، یعنى حق حیات خواهیم پرداخت، سپس دو اصل بنیادین، یعنى آزادى و مساوات را بررسى خواهیم كرد.

 

 

اصول كلى و مبانى حقوق بشر

الف، اصل كرامت انسانى

مهم ترین اصل و پایه حقوق بشر، «كرامت انسانى» است، قرآن كریم با عبارت وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ ؛ (اسرا‎/آیه 70) «همانا فرزندان آدم را كرامت بخشیدیم»، به این حقیقت اشاره مى كند.

امام على (ع) در خطبه اى با شرح آفرینش آدم (ع) مى فرماید: «پس خداوند از فرشتگان خواست تا آنچه در عهده دارند، ادا كنند و به عهدى كه پذیرفته اند وفا كنند، او را از بن دندان بپذیرند، خود را خوار و او را بزرگ گیرند، و فرمود: «آدم را سجده كنید اى فرشتگان! فرشتگان به سجده افتادند جز شیطان» كه دیده معرفتش از رشك تیره شده و بدبختى بر او چیره، خلقت آتش را ارجمند شمرد و بزرگ مقدار و آفریده از خاك را پست و خوار» (نهج البلاغه‎/ ترجمه سید جعفر شهیدى‎/ خطبه ،1 ص 5)

امام على (ع) در همین خطبه مى فرماید: و ان ناس كلهم احرار «مردم همه آزادند.»

امام در حكمرانى نیز به اصل كرامت توجه داشته و كارگزاران خود را به رعایت آن تذكر داده است؛ به طور مثال در فرمان حكومتى خویش به مالك اشتر مى فرماید:

مهربانى بر رعیت و دوستى ورزیدن با آنان و مهربانى با همگان را براى دل خود پوششى گردان و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنیمت شمارى! چه رعیت دو دسته اند؛ دسته اى برادر دینى تو هستند و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند‎/ گناهى از ایشان سر مى زند یا علت هایى بر آنان عارض مى شود، یا خواسته و ناخواسته خطایى بر دستشان مى رود‎/ به خطاشان منگر و از گناهشان در گذر(نهج البلاغه، نامه 53).

امام در خطبه 217 نهج البلاغه مى فرماید: شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید، و نمى خواهم مرا بزرگ انگارید، پس از گفتن حق و یا مشورت دادن در عدالت كوتاهى نكنید

ب) اصل خداجو بودن انسان

انسان اصالتاً خدا را مى طلبد، در مكتب على (ع) انسان به دنبال خدایى است كه با او آشنایى دارد و شیفته اوست، از طرف دیگر، خداوند هم به بنده اش توجه دارد و او را مورد رحمت خویش قرار مى دهد.

ذعلب یمانى از حضرتش پرسید، آیا پروردگار خود را مى بینى؟

پاسخ داد، آیا چیزى را نبینم مى پرستم.

گفت: چگونه او را مى بینى؟

فرمود: دیده ها او را آشكارا نتوان دید، اما دل ها با ایمان درست بدو خواهند رسید، به هر چیزى نزدیك است ولى نه بدان پیوسته، و از آن دور است نه جدا و گسسته (خطبه 179).

 

ج) اصل جاودانه بودن انسان

امام على (ع) این دنیا را محل گذر مى داند و اعلام مى كند كه انسان براى جهان آخرت آفریده شده است (نامه 31 نهج البلاغه در وصیت خطاب به فرزند ارشدش امام حسن (ع).

 

 

مهم ترین موارد حقوق بشر در نهج البلاغه

الف: حق حیات

امام على (ع) حق حیات را براى انسان ها بسیار محترم شمرده و نسبت به آن سفارش هاى فراوانى كرده است.

امام در اهمیت این مطلب مى فرماید: از رسول الله (ص) دو كتاب به ارث برده ام، كتاب خدا و كتابى در غلاف شمشیرم. پرسیدند: اى امیر مومنان! چیست آن كتابى كه در غلاف شمشیر دارى؟

فرمود: هر كس غیر قاتل را بكشد و یا غیر ضاربش را بزند، لعنت خدا بر او باد.

حضرت با این بیان كاربرد شمشیر و سلاح را در جایى مجاز مى داند كه منجر به قتل بى گناهى نشود.

امام به مالك اشتر نخعى مى فرماید: 

... و بپرهیز از خون ها، و ریختن آن به ناروا، كه چیزى چون ریختن خون به ناحق آدمى را به كیفر نرساند و گناه را بزرگ نگرداند، حكومت خود را با ریختن خونى به حرام نیرومند مكن (نامه 53 نهج البلاغه).

امام على (ع) در بستر شهادت براى قاتل خود سفارش كرد: «پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرورفته اید و گویید امیر مومنان را كشته اند، بدانید جز قاتل نباید كسى براى خون من كشته شود (نامه 47 نهج البلاغه).

 

ب) حق آزادى

درباره تعریف و ماهیت آزادى، اختلاف بسیار است، اما با توجه به آموزه هاى دینى در بیانى اجمالى مى توان گفت: آزادى در تعبیر حقوقى آن نوعى استقلال و خود سامانى در زمینه هاى گوناگون زندگى است كه از لحاظ رشد شخصیت انسان ضرورت داشته است و در چارچوب مقررات و ممنوعیت هاى الهى و عقلایى قرار دارد.

امام على (ع) با گفتار و كردار خویش به فرهنگ سازى و ایجاد زیرساخت هاى اجتماعى جهت استفاده از آزادى اقدام كرد، حضرت براى نهادینه نمودن آزادى در اجتماع بر موارد زیر تأكید داشت.

 

 

سعه صدر حاكمان

امام على (ع) در بیانى پرمعنا ابزار ریاست را سعه صدر معرفى مى كند (حكمت ،176 نهج البلاغه).

سعه صدر هنگامى خود را به خوبى نشان مى دهد كه فرد با داشتن قدرت و توان بر مجازات به عفو اقدام كند (نهج البلاغه، حكمت 52).

اگر خداوند اجازه كبر ورزیدن را به یكى از بندگانش مى داد، به یقین منتى را بر پیامبران گزیده و دوستانش مى نهاد، لیكن خداى سبحان، تكبر را بر آنان نپسندید و فروتنى شان را پسندید.»

 

 

ترغیب مردم به مشاركت هاى اجتماعى و نقد حاكمان

امام در خطبه 217 نهج البلاغه مى فرماید: شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید، و نمى خواهم مرا بزرگ انگارید، پس از گفتن حق و یا مشورت دادن در عدالت كوتاهى نكنید.

على (ع) بارها نه تنها مورد انتقاد و خرده گیرى بلكه مورد دشنام و ناسزا قرار گرفت ولى هیچ كس را به خاطر شخص خود مجازات نكرد (خطبه ،174 برخورد با خوارج).

و در خطبه 172 آمده است كه شخصى به ایشان گفت: «اى پسر ابوطالب! تو بر امر حكومت حریص هستى» و امام نه نتها خشمگین نشده بلكه با استدلال به او پاسخ داد.

 

ج) مساوات

لزوم اجراى مساوات و عدالت به كرات در بیان و افعال حضرت دیده مى شد، در مكتب على (ع) مساوات مصداقى از عدالت است، و در سه مورد زیر قابل ملاحظه است:

1- مساوات در بهره مندى از بیت المال

2- مساوات در برابر قانون

3- مساوات در رجوع به محكمه صالح و رسیدگى عادلانه

امام على (ع) در بستر شهادت براى قاتل خود سفارش كرد: «پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرورفته اید و گویید امیر مومنان را كشته اند، بدانید جز قاتل نباید كسى براى خون من كشته شود

1) مساوات در بهره مندى از بیت المال

امام در روز پس از بیعت با مسلمین در بخشى از یك سخنرانى كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج‎ 2 صفحه 171آمده است، فرمودند:

شما بندگان خدا هستید و مال از آن خداست كه آن را بین شما به صورت مساوى تقسیم مى كنم و هیچ كسى را در برابر كسى دیگر برترى نیست و افراد پرهیزكار در قیامت پاداش از خداوند مى گیرند. نزد من مالى است كه میان تان تقسیم خواهم كرد و درباره هیچ یك از شما تخلف نخواهد شد چه عرب باشد، چه عجم، اهل بخشش باشد یا نه...

درباره مساوات در بهره مندى از بیت المال در نهج البلاغه مطالب بسیار فراوانى وجود دارد كه به دلیل ضیق وقت تنها دو مورد را مطرح مى كنم:

1- برخورد امام على (ع) با خزانه دار بیت المال به دلیل عاریه دادن یك گردنبند به دختر امام

2- برخورد تند با برادر خویش عقیل كه نابینا بود و تقاضاى سهم بیشترى از بیت المال مى كرد.

 

2) مساوات در برابر قانون

امام در مقابل قانون همه را داراى حق مساوى مى دانست، از تبعیض، اغماض و یا زیاده روى به شدت پرهیز مى كرد. در خطبه 127 نهج البلاغه به سیره پیامبر اكرم در عین تنبیه خطاكاران به رعایت حقوق آنان و خانواده شان اشاره مى كند.

در كتاب وسایل الشیعه ج 18 ص 156 آمده است كه حاكم كوفه را به دلیل فساد و شكایات مردمى از حكومت خلع كرد و دستور داد تا او را شلاق بزنند و براى این كه كسى حاضر نشد او را حد بزند امام على (ع) خود شلاق را گرفت و به سوى او رفت. حاكم مخلوع امام را قسم داد تا او را به خاطر حفظ آبرو شلاق نزند ولى امام فرمودند: ساكت شو، بنى اسراییل به علت عدم اجراى حدود نابود شدند و سپس او را شلاق زد.

 

3) مساوات در رجوع به دادگاه صالح و رسیدگى عادلانه

رعایت مساوات از سوى حاكمان براى مردم، از جمله اصول مسلم در زمامدارى امام على (ع) است. او در بخشنامه اى به والیان دستور داد كه حتى در نگاه كردن به فراخواندن مسلمانان با همه یكسان عمل كنند (نهج البلاغه، نامه 47).

امام این گونه برخورد را به محمد بن ابوبكر و شریح قاضى توصیه مى كند و مى فرماید این نوع برخورد طمع ورزان را به تو نزدیك نمى كند و دشمنانت را مأیوس مى نماید.

امام چند قاضى از جمله ابولاسود دئلى را به دلیل برخورد با مراجعین از سمت قضاوت خلع كرد (نهج البلاغه 53).

امام در جلسه دادگاهى كه به دلیل شكایت از او تشكیل شده بود، وقتى قاضى از ایشان با احترام نام برد و كنیه اباالحسن ایشان را خطاب كرد به قاضى خرده گرفت كه در دادگاه با طرفین دعوى با مساوات رفتار كند ولو در یك طرف امیر مومنان باشد.

 

 

تطبیق بیانیه جهانى حقوق بشر با نهج البلاغه

ماده 25 بیانیه جهانى حقوق بشر مى گوید:

هر كس حق دارد از سطح یك زندگى برخوردار باشد كه سلامت و رفاه او و خانواده اش از جمله خوراك، لباس، مسكن و بهداشت را تأمین كند، همچنین حق دارد از خدمات ضرورى اجتماعى در هنگام بیكارى، بیمارى، درماندگى، بیوگى و پیرى یا در سایر موارد كه بنا به اوضاع و احوال بیرون از اراده او، وسایل معاش وى را مختل گرداند استفاده كند.

امام على (ع) در این باره مى فرماید:

در طبقه اى از مردم كه مشكل معیشتى دارند، آنان كه چاره ندانند و از درویشان و نیازمندان و از بیمارى بر جاى ماندگانند، مستحق عطایند و سپس دستور داد بخشى از بیت المال را به این افراد اختصاص دهند (نامه 53 نهج البلاغه).

حضرت بر پیرمردى گدا گذشت و وقتى حال زار او را دید به اطرافیانش گفت: از او كار كشیدید تا پیر شد، حال كه عاجز شده است چرا از او دریغ مى دارید؟ از بیت المال به او بازنشستگى بپردازید (وسایل الشیعه، ج ،11 ص 49). در موردى حضرت با پیرزنى روبه رو شد كه مشك آبى بر دوش داشت، پس از دقت دریافت كه او همسر یكى از شهداست، با طعام به منزل او رفت و با فرزندانش بازى كرد، آن گاه صورت خود را نزدیك آتش گرفت و به خود گفت: «بچش اى على! این جزاى كسى است كه حقوق بیوه زنان و یتیمان را ضایع كند» (بحارالانوار، ج ،41 ص 52).

 

شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان

نویسنده: محمدعلى شاه حسینى؛ روزنامه جوان

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

خدا را چقدر می شناسی؟

مادر بزرگم همیشه می گفت: خدا را که بشناسی، خودت را شناخته ای.

از خودم می پرسم: من خدایم را شناخته ام؟

دوباره یاد حرف مادربزرگ می افتم که: همه چیز یک انسان مؤمن خداست ... . از خودم می پرسم همه چیز من، خدایم هست؟ چطور؟ چگونه؟ ... برای تو چه؟ تا به حال از خودت سؤال کرده ای؟ خدا همه چیزت هست؟ چقدر شناخته ای اش؟ چطور؟ ...

مادربزرگ از خدا که برایم حرف می زد، می گفت: "خدا مرز ندارد" و امروز امیرالمؤمنین علیه السلام این گونه بر این توصیفش می کند : «لَم تَبلُغهُ العُقُول بِتَحدید فَیَکونَ مُشَبّهاً وَ لَم تَقَع عَلیهِ الإوهامُ بِتَقدیرٍ فَیَکُونَ مُمُثَّلاً؛ خردها برای او حد و مرزی نتوانند نهاد تا در نتیجه به چیزی مانند باشد و اوهام برایش اندازه ای تعیین نتوانند کرد تا بتوان برایش مثالی فرض کرد».

مادربزرگ می گفت: "هیچ کسی مانند خدا نیست که در همه عالم یک پروردگار و خالق بیشتر نیست و آن هم، خداست" . امروز این فراز نهج البلاغه که با دلم بازی می کند، تکرار حرف آن روز مادر بزرگ است ... « ... وَاحِدٌ لا بعَدَدٍ وَ دائِمٌ لا بأمَدٍ وَ قائمٌ لا بعَمَدٍ. تَتَلَقّاهُ الأذهانُ لا بمُشاعَرَةِ وَ تَشهَدُ لَهُ المَرائی لا بمُحاضَرَةِ؛[ اوست خدایی که] یگانه است نه به شمارش، و جاودان و به خود پایدار است، برپاست نه با نگاه دارنده ای، ذهن ها او را می شناسند و به درک او نرسند. هر جا بر وجود او شهادت دهد، بدون آنکه در آن باشد».

مادربزرگ قصه که می گفت برایم، می گفت: " یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود" و امروز داستان خدا شناسی را امیرالمؤمنین علیه السلام، این گونه برایم آغاز می کند ... «الحَمدُ للهِ الکَائن قَبلَ أن یَکُونَ کُرسیٌّ أو عَرشٌ، أو سَماءٌ أو أرضٌ، أو جانٌّ أو إنسٌ، لا یُدرکُ بوَهمٍ و لا یُقَدِّرُ بفَهمٍ، وَ لا یَشغَلُهُ سائِلٌ و لا یُنقُصُهُ نَائلٌ، وَ لا یَنظُرُ بعَین وَ لا یُحَدُّ بأین، و لا یُوصَفُ بالأزوَاج وَ لا یُخلَقُ بعَلاج، وَ لا یُدرَکُ بالحَواسِّ وَ لا یُقاسُ بالنَّاس؛ سپاس خدایی را که بوده و هست، پیش از آنکه کرسی یا عرش یا آسمان، یا زمین یا پری یا انسان پدید آمده باشد. نه خیال، درک او را تواند و نه فهم، اندازه او را بداند. نه پرسش کننده ای او را از کار متوقف کند، و نه عطا خواهنده ای در خزانه اش کاستی پدید آورد. بدون دیده بیناست و نمی توان گفت که کجاست. با همتایی وصف نگردد و با تمرین نمی آفریند، حواس نتواند او را درک کند و او را با مردم نتوان سنجید».

اما تو با خودت فکر کرده ای که در مقابل این خدا، چه وظیفه ای داری؟ چه تکلیفی؟ نگو که خاک را با عالم پاک چه نسبت؟ نگو که آمده ایم چند صباحی که بخوریم و بیاشامیم و از لذایذ طبیعی برخوردار شویم. هر گاه هم که پیاله حیاتمان لبریز شد، رهسپار دیار مرموز خاک شویم.

نگو من انسان بی مقدار کجا و خداوند بی نهایت و برتر از هر کمال کجا؟

نگو که پرستش این بی انتهای برتر از هر کمال مرا به چه کار آید و چه سود؟

نگو شناخت این مافوق بی نهایت مگر ممکن است و اگر هم باشد، چه سودی دارد برای من؟ …

این همه تلاش کرده ایم برای شناخت نیروهای روانی درونمان، کافی بوده است؟ اصلا به چه کارمان آمده است؟ این همه تعلیم و تربیت و تمرین، توانسته حق اعتلای روح مان را ادا کند؟

سپاس خدایی را که بوده و هست، پیش از آنکه کرسی یا عرش یا آسمان، یا زمین یا پری یا انسان پدید آمده باشد. نه خیال، درک او را تواند و نه فهم، اندازه او را بداند. نه پرسش کننده ای او را از کار متوقف کند، و نه عطا خواهنده ای در خزانه اش کاستی پدید آورد. بدون دیده بیناست و نمی توان گفت که کجاست. با همتایی وصف نگردد و با تمرین نمی آفریند، حواس نتواند او را درک کند و او را با مردم نتوان سنجید

نیامده ایم برای بهره های مادی این دنیایی فقط؛ این را عقل مان می گوید، وجدان مان می گوید … یادت هم باشد که هیچ گاه عقل یا وجدانت دروغ نمی گویند، ندای فطرتت بی راهه نمی رود … ضرورت شناخت درون انسانی مان برای مقابله و مبارزه با سختی ها و مشکلات، من و تو را مجبور می کند که بهتر و بیشتر خودمان را بشناسیم. حالا می شود تصور کرد که آدمی در این دنیا زندگی کند، با جامعه بشری در ارتباط باشد، از مواهب این دنیای مادی برخوردار باشد و خالق این عالم را نشناسد؟ خالق این همه مواهب را؟ خالق این دنیای مادی را؟ خالق خودش را؟ …

اگر چه هر چقدر هم که بکوشیم، هر چقدر همه تلاش کنیم، نمی توانیم خالق هستی را آنگونه که باید و شاید بشناسیم؛ نمی توانیم حق واقعی اش را ادا کنیم؛ اما با خودت فکر کرده ای که این اندک شناخت اگر معرفت مان را افزایش دهد، اگر گرایش بندگی من و تو را افزایش دهد و ما را از چاه خودپرستی به در آورد، اگر ما را به قله های رفیع تکامل برساند، چقدر می تواند به حال من و تو سودمند باشد؟

انسان نیازمند است كه خدا عیب هاى او را در دنیا و بویژه در آخرت‏بپوشاند. مفتضح شدن انسان و بر ملا شدن عیب هاى او در دنیا، از دایره تنگ اجتماعى‏ كه در آن زندگى مى‏ كند و عبارت است از جمع عدّه ‏اى‏ محدود از افراد بشر، نمى‏ گذرد، در حالی كه در روز قیامت آنجا كه فرد در كنار صدها میلیارد انسان، در برابر خدا مى ‏ایستد، افتضاح و بر ملا شدن عیب های او در برابر این ‏شمار عظیم انسان ها، امرى بس سخت و دشوار است ... .

مواهب خدا غالباً چنان است كه انسان آن ها را مى‏ شناسد و لمس مى‏ كند و گاهى نیز بر آن ها شكرى مى‏ گزارد، امّا لطف خفى خدا آن است كه گرفتاری ها و خطرهاى بزرگ را از انسان دفع مى كند، چه انسان هر لحظه در معرض صدها خطر و گرفتارى است: بیمارى، فقر، شكست و مرگ؛ خداى متعال كسى است كه‏ همه این ها را از انسان دفع مى‏ کند.

وقتى در بیابان گرفتار تاریكى و سرما و وحشت هستى و سپس صبح را مى ‏بینى كه با پرتو افشانى و درخشش خود به سوى تو مى‏ آید و توى دلت باز مى ‏شود و درونت گشاده مى‏ گردد و آرزوهایت زنده مى ‏شود، این همان شادى نغز و شادابى و زیبایى است و گاهى عصر هنگام در هوایى گرم و خفه كننده و آزاردهنده نشسته‏اى و ناگهان آسمان را مى‏ بینى كه از ابر پر شد و بارانى خوب بارید و هوا خنك شد، پس به نشاط مى ‏آیى و شادمانى تو را در خود مى گیرد... این جاست که خدا انسان را غرق لحظه‏ هاى شادى و سرور مى‏ كند تا بداند كه همواره نیازمند خداوند است: «چه شادمانی هاى شگفت انگیز و نغز كه به من‏ نشان داد، پس از روى ستایش او را ثنا مى‏ گویم و تسبیح گویانه او را ذكر مى ‏كنم» ...

 از یكسو خدا را ثنا مى‏ كنی؛ یعنى از او به نیكى یاد مى‏ كنی و او را مى ‏ستایی و در همان هنگام ذكر او را بر زبان جارى مى ‏كنی، او را تسبیح مى ‏كنی و از اینكه به مخلوقات شبیه باشد، پاك مى‏ شماری: «ستایش خداى را كه پرده ‏اش‏ ندرد» ... آیا كسى مى‏ تواند به خداى متعال برسد؟ ... حجاب خدا دریده نمى‏ شود و او عزّت و شكوه خویش در سراپرده عرش خود پنهان و پوشیده است ... « و درش‏ نبندد» ... درهاى مردمان شب ها بسته مى‏ شود و حتّى بیشتر دادسراها در بعضى از ساعت هاى روز تعطیل مى‏ شوند، امّا درهاى خداوند همیشه باز مى ‏ماند و تو ‏مى‏توانی هر لحظه كه محتاج او باشی، آن را بكویی: « درش نبندد و خواهانش رد نگردد» ... هنگامى تو در خانه خدا را مى ‏كوبی، خداوند اجابتت مى‏كند که خدا كسى را كه او را بخواند و از او چیزى بخواهد، رد نمى‏ كند ... «آرزومندش ناامید نشود» ... نیازى نیست كه تو از خدا چیزى بخواهی، كافى است در دلت به خدا بیندیشی تا خدا را در دلِ شكسته ات بیابی، آنگاه محال است كه خدا آرزویت را بر باد دهد، امّا به این شرط كه خودت را نفریبی و امیدت فقط به اجابت خدا باشد و كسى را شریك او قرار ندهی.

کمی بیندیش …

تو او نشوی ولی اگر جهد کنی                راهی بروی از تو تویی برخیزد

 

زهرا رضاییان – گروه دین و اندیشه تبیان


1. خطبه 155.

2. خطبه 185.

3. خطبه 182.

4. جعفری، محمد تقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج2، ص 28.

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

نکات اخلاقی نهج البلاغه

زیست اخلاقی، یکی از نیازهای جدی انسان امروزی است که هر جامعه به تناسب فرهنگ حاکم بر آن تلاش کرده تا الگوی مناسبی برای آن ارائه کند. در جوامع اسلامی دو منبع قرآن و عترت، بهتر از هر دستورالعمل دیگری می‌تواند الگوی مناسب این نوع زیستن را ارائه کند. ویژگی‌های اخلاقی یک انسان مسلمان را می‌توان در جای‌جای نهج‌البلاغه مشاهده کرد. در این بحث که توسط دکتر دلشاد در کلاس‌های اخلاق علوی کانون فرهنگ و اندیشه (کفا) بیان شده، قواعد مدل زیست اخلاقی با مروری بر نهج‌البلاغه استخراج شده است. این قواعد بر حوزه‌های مختلف زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی حاکم است.

دو نوع مفهوم‌شناسی معروف درباره مفهوم اخلاق وجود‌دارد:

اول، تعریفی که قدما ارائه داده‌اند و بر اساس آن، اخلاق، ویژگی و خصلت‌های درونی‌ای است که انسان آنها را به راحتی و بدون تکلف انجام می‌دهد. و شامل دو جزء است: فضایل و رذایل. با این تعریف، اخلاق یعنی پاک شدن از رذایل و متصف شدن به فضایل.

در تعریف دوم که در عصر جدید ارائه شده، اخلاق همان رفتارهایی است که انسان باید آنها را داشته باشد.

اما در نهج‌البلاغه تعریف اخلاق فراتر از این است؛ درنهج‌البلاغه اخلاق شامل شش بخش است: بینش‌ها، ارزش‌ها، گرایش‌ها، روش‌ها، کنش‌ها و گویش‌ها. از نگاه نهج‌البلاغه در یک زیست اخلاقی، انسان باید همه موارد فوق را اصلاح ‌کند.

در نهج‌البلاغه تعریف اخلاق فراتر از این است؛ درنهج‌البلاغه اخلاق شامل شش بخش است: بینش‌ها، ارزش‌ها، گرایش‌ها، روش‌ها، کنش‌ها و گویش‌ها

 

جایگاه اخلاق

در خطبه 192 نهج‌البلاغه، امام‌علی(ع) می‌فرماید اگر قرار باشد ما در زندگی به چیزی تعصب بورزیم و ایستادگی کنیم و از آن عبور نکنیم، آن اخلاق است: «فَإن کانَ لا بُدَّ مِنَ العَصَبِیه.. فَلیکُن تعصُّبُکم لِمَکارمِ الْخِصالِ و مَحامِدِ الأفعالِ و مَحاسِنِ الأمورِ»

نکته زیبا اینجاست که امیرمؤمنان(ع) اخلاق را فقط خصلت نمی‌داند. فقط رفتار هم نمی‌داند. خصلت هست، رفتار هست، فراتر از این هم هست. همان‌طور که در ادامه خواهیم دید که ایشان میدان اخلاق را خیلی وسیع و در تمام امور زندگی می‌بیند.

«الّتی تفاضَلَت فیها المُجَداءِ و الْنُّجَداءُ مِن بُیوتاتِ العَرَبِ و یعاسیبِ القَبائِلِ»

این سه چیز مواردی است که انسان‌های بزرگوار و شایسته در آن از هم سبقت می‌گیرند؛ یعنی اگر قرار باشد ما باهم مسابقه‌ای بدهیم در اخلاق است. جامعه‌ای سالم است که باارزش‌ترین مسابقه‌اش در اخلاق باشد. بهترین مسابقه انسانی در «بِالاخلاق الرَّغیبه..» است؛ یعنی اخلاق پسندیده. «والاَحلامِ العَظیمه..» خردهای بزرگ. «والاَخطارِ الجَلیلَه..» مقام‌های والا. «و الآثار المَحموده..» نشانه‌های نیکو. مشاهده می‌شود که نوع نگاه امام(ع) به اخلاق نگاه وسیعی است.

 

 

الگوی زیست اخلاقی

بعد ایشان می‌فرمایند« فَتَعَصَّبواْ لِخِلالِ الحَمدِ مِنَ...» در خصلت‌های نیکو تعصب بورزید. خصلت‌های نیکو مانند چی؟ چند مثال ایشان می‌زند. در این مثال‌ها هم نگاه امیرمؤمنان(ع) به اخلاق روشن می‌شود، هم جایگاه اخلاق، هم اهمیت آن و هم مفهوم‌شناسی اخلاق. می‌فرمایند بروید در اینها تعصب بورزید، در اینها مسابقه دهید و رشد کنید: «مِنَ الحِفظِ لِلْجِوار»‌ از جمله موارد اخلاقی‌ای که باید کسب کنید، پاس داشتن حق همسایگان، شهروندان و امثال آن است. زیبایی مطلب در این است که اخلاق با پاسداشت حقوق باید شکل بگیرد. شاید مهم‌ترین مسأله اخلاق هم همین پاسداشت حقوق باشد.

«و الوَفاءِ بالذَّمامِ» و به پیمان‌ها وفا کردن.

«و الطّاعه.. لِلبِرّ» و نیکی را فرمان بردن، یعنی زیر بار غیر‌نیکی نرفتن، یعنی هرچه به ما فشار بیاورند و دستور دهند، به ‌غیر‌نیکی تن ندهیم. مهم نیست چه کسی فرمان می‌دهد یا از کجا انسان در تنگنا مانده است، به جرم و تعدی تن‌ندهد.

«و المَعصیه.. لِلکِبر» نافرمانی نسبت به تکبر و خودکامگی که این از مسائل محوری در نهج‌البلاغه است.

«و الأخذ بالفضل» و به فضیلت آراسته بودن. آنهایی که در گذشته اخلاق را تعریف کرده‌اند تنها به این مورد پرداخته‌اند.

«و الکفِّ عن البَغْی» ستمگری را پس ‌زدن. از خود و از دیگران. تن به ستم ندهد و ستمگری نکند. از ستم بازایستد.

«وَ الإِعْظامِ لِلقَتل»‌ بزرگ شمردن قتل. این مورد مانند یک خط قرمز می‌ماند و هیچ‌کس نباید به سمتش برود. اگر خون یک بی‌گناه ریخته شود، گویی خون همه جامعه ریخته شده است. امیرمؤمنان(ع) در نامه 53 می‌فرمایند: خداوند نسبت به هیچ چیز این‌گونه خشم نمی‌گیرد. هیچ چیز مثل آن، دولت‌ها و حکومت‌ها را به سمت هلاک نمی‌برد.

«و الانصافِ لِلخَلْقِ» و داد مردمان را دادن. با انصاف رفتارکردن.

«و الکَظمِ لِلغَیظِ» و خشم را فرو خوردن. جامعه‌ای که دل‌های مردمان آن پر از کینه و دشمنی و خشم نسبت به‌یکدیگر است، اخلاقی نیست.

«و اجْتِنابِ الفَسادِ فی الأرضِ» و اجتناب از تباهی کردن روی زمین.

امیرمؤمنان(ع) نمی‌خواهد محورهای اخلاق را به این موارد حصر کند. بلکه تعدادی از مهم‌ترین آنها را بیان می‌کند تا جهت‌گیری مشخص شود.

 

 

اهمیت اخلاق

اما اهمیت اخلاق در نگاه امام(ع) چگونه است؟ در خطبه 113 جمله‌ای از ایشان وارد شده است که «لا قرین کَحُسنِ‌الخُلقِ»

در خطبه 176 عبارتی هست که امام(ع) می‌فرمایند نسبت به اخلاق حساس باشید: «ایاکم و تَهزیعِ الأخلاق و تَصریفَها»‌ به نظر این‌طور می‌آید که اگر اخلاق زیرپا گذاشته شود هیچ چیز سالم نمی‌ماند، نه اعتقادات، نه زندگی، نه سیاست، نه اجتماع و نه هیچ ارزش دیگر.

در خطبه 192 نهج‌البلاغه، امام‌علی(ع) می‌فرماید اگر قرار باشد ما در زندگی به چیزی تعصب بورزیم و ایستادگی کنیم و از آن عبور نکنیم، آن اخلاق است:«فَإن کانَ لا بُدَّ مِنَ العَصَبِیه.. فَلیکُن تعصُّبُکم لِمَکارمِ الْخِصالِ و مَحامِدِ الأفعالِ و مَحاسِنِ الأمورِ»

ایشان در حکمت 38 می‌فرمایند: «و أکرمُ الحسبِ حُسنُ الخُلقِ». حسب به معنای شرافت قابل محاسبه است. گرامی‌ترین شرافت قابل محاسبه، اخلاق نیکوست. آنچه اعتبار دارد اخلاق است. انسان‌ها بر اساس آن به‌حساب‌می‌آیند.

«إنَّ أکرمَکُم عندَ‌الله أتقیکُم» قرآن همه ارزش‌ها را به‌ تقوی (پروا داری) داده است.

در کلمات امیرمؤمنان(ع) هست که: «التُّقی رئیسُ الاخلاق» پروا‌داری رئیس اخلاق است. نگاه کنید جامعه چقدر پروادار است. چقدر حریم نگه می‌دارد رعایت حقوق می‌کند. ملاک جامعه سالم همین است.

در حکمت 229 حضرت بیان می‌دارند که «کَفَی بالقَناعَه مُلکاً» قناعت برای دولتمندی کافی است. «و بِحُسنِ الخُلُقِ نَعیماً» کسی که اخلاق دارد همه نعمت‌ها را دارد. اگر در جامعه‌ای اخلاق حاکم باشد در پرتوی او می‌توان به‌ همه‌ جا ‌رسید.

در خطبه 28 می‌خوانیم «إنَّ أخوَفَ ما أخافَ علَیکُم إثنَتان: إتِّباعِ الهَوَی و طولِ الأمَل» من از دو چیز بر شما می‌ترسم: پیروی از هوا و آرزوی دراز. هر دوی اینها از جنس بی‌اخلاقی هستند. در شرح نهج‌البلاغه ابن‌ابی‌الحدید، از امیرمؤمنان(ع) آمده است: «عَدمُ الأدَبِ سبَبُ کلِّ شرٍّ» فقدان ادب (اخلاق) علت همه شرور است.

 

 

معیار ارزش عمل

حال ببینیم ارزش هر عمل به چیست. از نگاه امیرمؤمنان(ع) ارزش یک عمل به اخلاقی بودنش است نه زیادی آن.

در حکمت 95 می‌بینیم «لا یقِلُّ عملٌ معَ التَّقوی» هیچ عملی با پرواداری کم محسوب نمی‌شود. «و کََیفَ یقِلُّ ما یتَقبَّل؟» و چگونه کم به حساب آید چیزی که نزد خدا پذیرفته می‌شود؟ عمل اخلاقی در عالم خواهد ماند؛ چراکه طبق قوانین عالم است. اما عمل غیر‌اخلاقی مخالف قوانین عالم است. رشد نمی‌کند. بالنده نیست. قرآن می‌گوید: «و البلدُ الطیب یخرُجُ نَباته بإذنِ ربِّه»

 

 

الگوهایی برای اخلاق

ما باید یک الگوی اخلاقی را پیش روی خود قرار دهیم و رفتار و قواعد زندگی را از آن استخراج کنیم. امیرمؤمنان(ع) در بحث الگوی زیست اخلاقی، پیامبر اکرم(ص) را معرفی می‌کند و در امتداد پیامبر(ص) خودش را:

« ولقد کانَ فی رسول‌الله کافٍ لکَ فی الأُسوه..... فَتَأَسَّ بِنبیکَ الأَطیبِ الأَطهَر فَإنَّ فِیهِ أُسوَه.. لِمَن تأسَّی و عزاءً لمن تَعَزَّی و أَحَبَّ العِبادِ إلَی‌الله الْمُتَأَسِّی بِنبیهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ.»

بی‌گمان در پیامبر‌‌‌‌‌‌خدا برای شما الگوی کافی هست. پس به پیامبر پاک پاکیزه‌ات تأسی کن که بدون شک او نمونه‌ای است نیکو برای کسی که به دنبال الگو باشد و انتسابی است عالی برای کسی که به او منتسب شود و محبوب‌ترین نزدِ خدا کسی است که پیامبرش را پیروی کند و پا جای پای او بگذارد.

در خطبه 192 امیرمؤمنان (ع) نکته‌ای را درباره اخلاق پیامبراکرم(ص) بیان می‌کند:

به محض اینکه پیامبر از شیر گرفته شد، خداوند به‌بزرگ‌ترین فرشته‌اش مسؤولیت داد کرامت‌های اخلاقی و همه نیکویی‌های اخلاق جهان را شب و روز به وی آموزش ‌دهد.

و من مثل سایه پیامبر (ص) را دنبال کردم، مانند بچه شتری که مادرش را دنبال می‌کند. هر روز پرچمی از اخلاق خود را برای من می‌افراشت و مرا امر می‌کرد که از او پیروی‌ کنم.

می توانیم استنباط کنیم که الگوی مناسب پیامبر(ص) و اوصیای او هستند.

امیرمؤمنان در خطبه 87 هم این‌گونه خودش را به ما معرفی می‌کند:

«و ألبَستُکُمُ العافیه.. مِنْ عَدلی و فَرَشتُکمُ المَعروفَ مِن قَوْلی و فِعلی و أرَیتُکمْ کَرائِمَ الأخلاقِ مِن نَفْسی»

از عدالت خود، لباس عافیت بر تن شما پوشانیدم. و توسط گفتار و رفتارم نیکی را برای شما گسترانیدم و کرامت‌های اخلاقی در زندگی را از جانب خودم نشانتان دادم.

پس در اخلاق، سخن و عمل در کنار هم است. امیرمؤمنان(ع) می‌خواهد بگوید مدلی که من پیاده کردم یک مدل کاملا اخلاقی است. یعنی حکومت تابع اخلاق شده؛ اقتصاد تابع اخلاق شده. همه‌چیز تابع اخلاق شده است. دراین‌صورت، زندگی فرد انسانی می‌شود. اگر چنین اتفاقی نیفتد، به نظر نمی‌رسد چیزی اصلاح شود. آنچه از ظلم و ستم می‌بینیم، به‌دلیل فقدان اخلاق است یا اینکه اخلاق تابع چیزهای دیگری شده است؛ تابع سیاست شده است، اخلاق تابع اقتصاد شده است.

در خطبه 176 عبارتی هست که امام(ع) می‌فرمایند نسبت به اخلاق حساس باشید: «ایاکم و تَهزیعِ الأخلاق و تَصریفَها»‌ به نظر این‌طور می‌آید که اگر اخلاق زیرپا گذاشته شود هیچ چیز سالم نمی‌ماند، نه اعتقادات، نه زندگی، نه سیاست، نه اجتماع و نه هیچ ارزش دیگر

مصطفی دلشاد تهرانی

منتشر شده در مجله همشهری آیه مهرماه

جهرمی زاده_ گروه دین و اندیشه تبیان 


1- اگر به ناچار تعصب ورزیدن باید، باید در چیزی تعصب بورزید که شایسته باشد: خوی‌های بزرگوارانه، کارهای پسندیده و کارهایی که نیکوست.

2- اینها مواردی‌اند که در آن بزرگواران، دلاوران، از خاندان برجسته عرب، مهتران قبایل و شخصیت‌های برجسته سعی می‌کنند خود را به‌آن متصف کنند.

3- هیچ همنشین و قرینی برای انسان مانند اخلاق نیکو نیست.

4- از شکستن اخلاق و دگرگون کردن آن بپرهیزید.

5- سوره حجرات – آیه 13

6- سوره اعراف – آیه 58

7- نهج‌البلاغه - خطبه 160

8- و لقد قَرَنَ‌الله به مِن لَدُن آن کانَ فَطیماً أعظمَ مَلَکٍ مِن ملائکتِهِ یسلُکُ بِهِ طریقَ المکارِمِ و مَحاسِنَ أخلاقِ العالَم لیله و نَهارِه

9- و لقد کُنتُ أتَّبِعُهُ اْتِّباعَ الْفَصیلِ أثَرَ أُمِّه..ِ یرفَعُ لی فی کلِّ یومٍ مِن أخلاقِهِ عَلَماً و یأمُرُنی بالإقتِداءِ بِهِ.

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

دو ویژگی مهم خوارج؟!

با کمی تامل در می یابیم ، آنچه موجب شکل یافتن فرقه گمراه  "خوارج" در عصر خلافت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (سلام الله علیه) شد، دسیسه های "معاویه پسر ابو سفیان" و نیرنگ های پی در پی "دهاة اربعة"(*)  که در زمره آنان عمرو بن عاص قرار داشت، بوده است ، چرا که معاویه بن ابی سفیان سر سخت ترین دشمنی است که اسلام به خود دیده و در نقل است که یکی از کسانی که مشمول مهربانی حضرت رحمتاً للعالمین حضرت محمد (صلی الله علیه وآله و سلم) پس از فتح مکه واقع، نگردید، معاویه بود ، که نخست  قرار بر اعدام او بود ، لیکن با پا در میانی عباس عموی پیامبر ، از اعدام او صرف نظر شد و  همچنین بنا بر، نقل های مستند تاریخی، معاویه؛ حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن  ، به خداوند جلیل،  ایمان نیاورد ، چه رسد به قبول رسالت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)  همانگونه که پدرش ابو سفیان نیز چنین بود .

نگاه معاویه و پدرش به آیین اسلامی و مسند خلافت و جانشینی پیامبر ، نگاهی سلطنت مدار ، استبدادی و سلطه جو بود و با تمهیداتی که در عصر خلافت  خلفای سه گانه پیش از امیرالمومنین (سلام الله علیه)  چیده شد  ، معاویه تزویر گر منافق، به یک شخصیت مهم  در حکومت اسلامی تبدیل شده  و  فرماندار بخش بزرگی از امپراطوری  اسلامی شد .

در نقل است که یکی از کسانی که مشمول مهربانی حضرت رحمتاً للعالمین حضرت محمد (صلی الله علیه وآله و سلم) پس از فتح مکه واقع، نگردید، معاویه بود ، که نخست  قرار بر اعدام او بود ، لیکن با پا در میانی عباس عموی پیامبر ، از اعدام او صرف نظر شد

او می کوشید حقیقت اسلام و محوریت وحدت مسلمین، که همان رسالت و ولایت تکوینی و تشریعی خاتم الانبیاء و عترت مطهر آن حضرت بود را از بین ببرد ، در این رابطه کوشش ها کرد ، لیکن نتوانست مظاهر اسلامی را از ماذنه ها نابود

سازد، یعنی او نتوانست شهادت بر رسالت و خاتمیت پیامبر  را،  از مظاهر اسلامی بزداید ،  اما حقیقت آن است که در  گرفتن جوهره  حقیقی شریعت محمدیه از مسلمانان و  نزع ولایت جامعه از آنان و تبدیل کردن آنان به صدف هایی بدون مغز تا حدودی موفق بوده است ، تا جایی که امروزه اکثر مسلمانان، دیگر بر مدار  امامت و ولایت نمی گردند .

شاید بتوان گفت که ، فرقه گمراه وهابیت امروزی ، شالوده ای است از همه انحرافاتی که معاویه بن ابی سفیان به گونه مستقیم یعنی ترویج اسلامی که توصیف آن در سطور پیشین گذشت و گونه غیر مستقیم که همان تاسیس گروه منحرف و کافر خوارج در عصر خلافت حضرت امیر المومنین علیه السلام است ، باشند .

پس از این دیباچه کوتاه، در نظر داریم به بیان ویژگی های خوارج بپردازیم و این معنا را استحصال نماییم که خوارج یک گروهی خاص، در زمانی خاص و در عصری خاص نبوده اند ، بلکه بسیاری از  مسلمانان، حتی شیعیان ، می توانند ،در سلک این گروه گمراه در آیند و برای خود ، اشعث بن قیسی باشند .    

پرداختن به بحث ویژگی های این گروه ، بحث  گسترده ای است ، بنابراین ما به گونه ای مجمل و بیانی ساده و  گذرا و البته حتی المقدور مستند ، به آن می پردازیم ، باشد تا ان شاء الله مقبول درگاه شما کاربران محترم افتد .

شاید بتوان گفت که ، فرقه گمراه وهابیت امروزی ، شالوده ای است از همه انحرافاتی که معاویه بن ابی سفیان به گونه مستقیم یعنی ترویج اسلامی که توصیف آن در سطور پیشین گذشت و گونه غیر مستقیم که همان تاسیس گروه منحرف و کافر خوارج در عصر خلافت حضرت امیر المومنین علیه السلام است ، باشند

اینک اولین ویژگی خوارج

دنیاپرستی

اولین و مهمترین عاملی که موجب لغزش این گروه شده و می شود ، دنیاپرستی است و این معنا، شاید که در بادی امر در خصوص خوارج، مورد امعان نظر و توجه نباشد ، لیکن با مطالعه در سیره خوارج ، حتماً این مطلب را در خواهید یافت ، امام علی نیز در بیان خصوصیت هر سه گروه " مارقین ،ناکثین و قاسطین" اشاره به این خوی آنان دارند . ایشان می فرمایند  : زیبایی دنیا در چشمانشان جلوه كرده و دلهایشان را ربوده است.

آنچه در  گام نخست در مسئله دنیاپرستی به ذهن انسان خطور می کند ، شکم پرستی ، ثروت اندوزی، زنبارگی و میگساری و اینجور چیزهاست. در صورتی که مهمترین مظاهر دنیاپرستی را ریاست طلبی و حب جاه، قلمداد کرده اند، چرا که دنیاپرستی می تواند در پوشش دین گریزی و فرار از جلوه‏های عبادت باشد و برای کمند نهادن در سر راه مردم و فریب آنان !و گاه  بالعکس .

امام علی در همین زمینه در کلامی بدین مضمون، می فرمایند: گروهی از مردم كسانی هستند كه زیر نقاب  اعمال آخرت، دنیا را ‏طلب  می نمایند و آخرت را بوسیله كارهای این جهان نمی‏طلبند، خود را كوچك و متواضع جلوه می‏دهند، گامها را كوتاه برمی‏دارند و لباس خویش را جمع می‏نمایند و خویشتن را به زیور ایمان آورندگان می‏آرایند و به زیور مردان صالح آراسته می‏ سازند و بدینسان ، تزویر و نیرنگ  در عبادت های ظاهری  را وسیله معصیت قرار داده‏اند.

مالك اشتر  نخعی سردار بزرگ سپاه اسلام در صفین نیز پس از سرخوردگی از  حماقت و شیطنت خوارج و پس از قضیه قرآن به نیزه کردن سپاه شام ، به خوارج گفت : ای صاحبان پیشانی های پینه بسته و سیاه؛ چنین می‏پنداشتم كه این نماز شما نشانه زهد و بی‏اعتنایی به دنیا و شوق به خداست، اكنون نمی‏بینم فرار شما از مرگ را مگر به خاطر دنیا .

پس ، دنیا پرستی ، عمده ترین عامل روی گردانی از حق و پیوستن به باطل است که در پوشش های گونه گون ظاهر می گردد و پست ترین لغزش ها، لغزش هایی است که عامل آن دنیا پرستی است و بدترین نوع دست یازیدن به چهره کریه دنیا آن است که جلوه ای معنوی داشته، اما تهی از هر معنایی باشد  ، چرا که در این نوع دنیا طلبی، انسان پلی است برای مطامع دیگران و  براستی که در اینجا "خسرالدنیا و الاخرة" می گردد و این اولین جرقه ای است که برای عضویت در اردوگاه خوارج در نهاد انسان، روشن می شود و  اگر با عوامل دیگر همراه شد ، او را به یک خارجی تمام عیار  و از شاگردان ابو موسی اشعری قرار می دهد .

 

دومین ویژگی خوارج ؛ بی‏بصیرتی

بی بصیرتی ؛ دومین عاملی است که انسان را  در ورطه گمراهی قرار داده و  کم کم او را به نابودی در امر دنیا و آخرت می کشد و مهمترین ویژگی خوارج، همین تحجر و بی بصیرتی بوده است ، که این کوردلی برای آنان عاقبتی کور را رقم زد ، که از دایره ایمان خارج شدند و به ولی خدا به عنوان عمده ترین رکن ایمان تاختند ، آنان به یک باره سبو را شکستند و در زمره کافرانی تمام قرار گرفتند و چه بسا که سایرین نیز به مقدار خروج از دایره ولایت الهی به اردوگاه خوارج نزدیک شوند ، پس

 باید که به پیروی از ارباب عصمت و ولایت ، فهم و بصیرت را سرلوحه تمام زندگی قرار دهیم ، تا گرفتار لغزش و گمراهی نگردیم ، به تعبیر بهتر انسان نباید عوام باشد ، بی وزن و پوک باشد . اگر چنین شد ، با هر نسیمی به هر سویی می پرد ، از این رو از دعاهایی که از سیدة النساء العالمین، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) نقل شده ؛ این است که آن حضرت ، همواره بصیرت را از خدای منان خواهان بوده اند و همچنین از پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین حدیث کرده اند که آن حضرت فرمودند: كور آن كس نیست كه چشم ندارد بلكه كور واقعی آن كس است كه چشم دلش كور است و به همین مضمون از امیرالمومنین نیز نقل شده است.

در واقع عمروعاص و عمروعاصها در طول تاریخ از این نقیصه (بی بصیرتی) برای خروج بندگان خدا از دایره حق، بهره مند شده اند، آنان در صفین نتوانستند بین ظاهر و محتوای قرآن تفكیك  نمایند ، بنابراین فریب خوردند و تا قرآن ها بالای نیزه رفت ، جنگ را متوقف ساختند و بدین سبب ، بزرگترین ضربه را به پیکره  انسانیت وارد آوردند . امام  در همین زمینه به آنان فرمودند : "شما ای سبكسران و بی‏خردان نادان" و آن حضرت بدین گونه عمده ترین شاخصه آنان را به آنها گوشزد فرمودند، چرا که بی‏بصیرتی است که  سبب می‏شود افراد آلت دست شیّادان قرار گیرند و سد راه تحقق مصالح اسلامی شوند .

امیرالمومنین در ادامه به آنان فرمودند: شما (ای خوارج) بدترین مردم اید!  خدنگ هایی  هستید در دست شیطان ، که به وسیله شما مردم را در کمند حیرت و تردید و گمراهی می‏افكند.

امیرالمومنین در ادامه به آنان فرمودند: شما (ای خوارج) بدترین مردم اید!  خدنگ هایی  هستید در دست شیطان ، که به وسیله شما مردم را در کمند حیرت و تردید و گمراهی می‏افكند.

بنابراین بصیرت شرط ضروری و لازم رهروان  و سالکان راه  خداست  و از این روست که آن امام همام ، در  مضمونی می‏فرمایند: پرچم دین را جز اهل بصیرت و مقاومت و آگاهان با مواضع حق نمی‏توانند به دوش كشند.

به هر حال دانستن این نكته، ضروری است که بی‏بصیرتی و پوچ انگاری ، بدنه جریان منحرف خوارج را تشكیل داده بود، لیکن آنان غافلانی بودند که صید شیادانی شده ، که خود نیز نمی دانستند و نمی شناختند و در طول تاریخ اسلام در راس هرم این اغواگری ، معاویة بن ابی سفیان است ! آنان با نیرنگ های ابلیسانه، این جریان را هدایت می‏كردند و باید دانست كه  جریان خروج از راه راست  و به بیراهه رفتن، هنوز نیز ساری و جاری است و بدترین نوع آن، همین خشک مغزی و تحجری است که بسیاری از افراد را به خود مشغول کرده، که متاسفانه نمی دانند ، چگونه مطمع طمع افرادی زیرك و شیطانی‏اند و  آنان از  افراد سفیه و بی مغز به عنوان ابزار استفاده می‏كنند.

 

تالیف و نوشته آقامیری - گروه دین و اندیشه تبیان


(*) نابغه های چهارگانه ؛ عبارتند از معاویه بن ابی سفیان، ثابت بن مغیره، زیاد بن ابیه و عمرو بن عاص

(1) نهج البلاغه ، خطبه3.

(2) نهج البلاغه ، خطبه32.

(3) تاریخ طبری، ج5، ص50؛ الكامل فی التاریخ ج2، ص387؛ وقعة صفین، 491.

(4) بحارالانوار: ج 87، ص 339 - 338 اللهم انى اسئلك قوة فى عبادتك و تبصرا فى كتابك و فهما فى حكمک اللهم صل على محمد و آل محمد و لاتجعل القرآن بنا ماحلا و الصراط زائلا و محمدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) عنا مولیا خداوندا ؛ از تو توانایی در پرستشت و بصیرت و روشن بینی کتابت را  و  دانایی در حكمت را خواهانم ، خدایا! بر محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) و آل محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) درود فرست و قرآن را دشمن ما و صراط را بى ثبات و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) را از ما روى گردان قرار مده .

(5) كنزالعمال، حدیث1220

(6) فهرست موضوعی غرر، ص34

(7) نهج البلاغه، خطبه36

(8) نهج البلاغه خطبه 173

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

آمادگی برای سفر آخرت

همه انسان ها در طول زندگی خود، سفر را تجربه کرده اند. حال، این سفر می تواند نزدیک یا دور کوتاه یا طولانی بوده باشد، اما به هر حال، از مدتی قبل برای آن برنامه ریزی می شود. زمانی که تصمیم به برگزاری یک مسافرت می گیریم، طرح و نقشه جامعی برای آن در ذهن می آوریم و در مورد کلیات و جزئیات سفر برنامه ریزی می کنیم که:

با چه وسیله ای مسافرت کنیم؟

چه مقدار تجهیزات همراه داشته باشیم؟

با چه افرادی همسفر شویم تا سفر بهتری داشته باشیم؟

از سفر خود چه هدفی را دنبال می کنیم؟ و ...

در خطبه بیست و یکم نهج البلاغه، امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

«فانّ الغایَهَ اَمامَکم و انّ و اِنَّکُم الساعَهَ تَحدُوکُم ...»

«هدف نهایی حیات بشر پیش روی شماست، و پشت سر شما عوامل قیامت است که شما را پیوسته به پیش می راند ( و به قیامت نزدیک می کند).»

چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم، رو به هدف نهایی پیش می رویم.

اگر قدم به بالاترین کهکشان ها بگذارید، سپس به درون کوچکترین ذرات میکروسکوپی بنگرید، همه و همه را در حال حرکت خواهید دید.

از جنین انسان گرفته تا گل زیبایی که پهنه ی دشت را زیبا ساخته است تا قطرات آبی که سعی در رسیدن به اقیانوس ها دارند تا کوههای سر به فلک کشیده که ظاهری ثابت و استوار از خود نشان می دهند همه و همه از قانون حرکت و تحول به سوی کمال برتر پیروی می کنند.

جمله ی معروفی از «هراکلید» است که می گوید:

«من دوبار به یک رودخانه وارد نشده ام»

و این بیان کننده تحول قطرات آب موجود در آن رودخانه است که مطمئناً قطرات آبی که لحظه ای قبل در این مکان بوده اند اکنون حرکت کرده و قطرات دیگری جای آنها را گرفته است. آنچه که حضرت علی علیه السلام در این فراز بدان اشاره می فرماید، نقطه نهایت این حرکت هاست، یعنی قیامت که روز به نتیجه رسیدن و مشاهده نتیجه ی حرکت هر موجودی در دنیاست.

تعبیر به «الغایه» در مورد رستاخیز و بهشت و دوزخ، به خاطر آن است که زندگی این جهان، مقدمه ای است برای حیات دائمی در جهان دیگر.

آنجا که امیرالمؤمنین (ع) می فرماید: «در پیش روی شماست» یعنی هیچ شک و تردیدی در آن وجود ندارد و هر که باشی و هر کجا که باشی، سرانجام به آن مرحله خواهی رسید.

واقعیت روز مشاهده نتایج حیات دنیا، آنقدر حتمی است که گویی مانند یک فرد موجود، به دنبال شما راه افتاده و شما را به آن روز فرا می خواند.

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:

«فانّ الغایَهَ اَمامَکم و انّ و اِنَّکُم الساعَهَ تَحدُوکُم ...»

«هدف نهایی حیات بشر پیش روی شماست، و پشت سر شما عوامل قیامت است که شما را پیوسته به پیش می راند ( و به قیامت نزدیک می کند).»

واژه تَحدُوکُم به معنای آواز خواندن و فراخواندن است، برای تشویق به حرکتی مطلوب گردش شب و روز و ماه و سال گرچه انسان را به پایان زندگی نزدیک می کند، اما چون آمیخته با زر و زیورها و سرگرمی های دنیاست، غافل کننده نیز هست.

حضرت علی علیه السلام سپس جمله ی کوتاه، ولی بسیار پرمعنای «تَخَفَّفُوا تَلحَقُوا» را بیان می فرماید؛ «سبکبار شوید تا به کاروان برسید.»

هنگامی که کاروانی به قصد سفر حرکت را آغاز می کند، افراد متفاوتی را در کاروان مشاهده می کنیم. بعضی از افراد تجهیزات مختصری با خود برداشته اند و در حرکت، راحت هستند. هنگامی که به مکان های سخت می رسند، یا وسیله نقلیه خراب می شود و مجبور به جابجایی می شوند، بسیار آزادتر از سایر هم سفران خود هستند. اما برخی دیگر، وسایل بسیار زیادی با خود آورده اند که آنها را به مشقّت می اندازد و دائماً از همسفران خود عقب می مانند.

مسافرت از این دنیا، مسیری پر پیچ و خم، با گردنه های بسیار سخت است که هر چه بار دلبستگی ها و تعلقات دنیایی انسان کمتر باشد، هر چه کوله بار گناه انسان سبک تر باشد، هر چه حق کمتری از دیگران بر عهده انسان باشد و به طور کلی هر چه انسان سبکبارتر باشد، حرکت در این مسیر برای او آسانتر خواهد بود.

از طرفی با دست خالی هم نمی توان به مسافرت رفت. بنابراین بهتر است نعمت هایی که خداوند در این دنیا به ما داده است را تبدیل به چک مسافرتی کنیم تا بتوانیم با خود ببریم.

اگر شما در دنیا فرد ثروتمندی هستید، قطعاً نمی توانید دارایی خود را از این دنیا ببرید، اما می توانید در بانک رضایت الهی، در حالی که نیت خالصانه ای دارید دست محرومی را بگیرید، در ساخت مسجدی کمک  کنید یا دل کودک یتیمی را شاد کنید و مقداری از ثروت خود را تبدیل به حسنات کرده، در نامه اعمالتان ثبت کنید

 

چگونه دارایی های خود را تبدیل به چک مسافرتی کنیم؟

این کار بسیار راحت است. اگر شما در دنیا فرد ثروتمندی هستید، قطعاً نمی توانید دارایی خود را از این دنیا ببرید، اما می توانید در بانک رضایت الهی، در حالی که نیت خالصانه ای دارید دست محرومی را بگیرید، در ساخت مسجدی کمک  کنید یا دل کودک یتیمی را شاد کنید و مقداری از ثروت خود را تبدیل به حسنات کرده، در نامه اعمالتان ثبت کنید، این همان چک مسافرتی است که می توانید با خود ببرید.

اگر شما نویسنده ای هستید که به کتابهایتان دلبستگی دارید، این دلبستگی باعث سنگینی کوله بار شما خواهد شد. شما می توانید استعداد خدادادی را نویسندگی را در جهت کسب رضایت الهی قرار دهید تا به صورت اعمالی قابل انتقال درآید و همراه خود ببرید.

اگر پزشک، معلم، نقاش، بازاری، ثروتمند، فقیر یا در هر شرایط دیگری هستید می توانید تجهیزات قابل نقل و انتقالی برای سفر آخرت خویش فراهم آورید که در ضمن سبکباری، ره توشه این سفر را با خود ببرید چرا که هر انسانی در قیامت همنشین اعمال خویش خواهد بود.

این قانون کلی را فراموش نکنیم: معنای حرکت، جز رهایی موجود از زنجیر موقعیت خاصی که در آن قرار گرفته است، چیز دیگری نیست. پس در حقیقت حرکت، یعنی سبکبال شدن موجود برای پرواز از موقعیتی به موقعیت بهتر.

 

نوشته: آمنه کریمی _ گروه دین و اندیشه تبیان

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

چقدر حزب شیطان را می شناسید؟

«الا و انّ الشیطانَ قَد ذَمَّرَ حِزبَهُ و استَحبَبَ جَلَبَهُ»

«آگاه باشید که شیطان دست به تحریک حزب خود زده و خودباختگان را به سوی خود جلب نموده است.»

 

 

شیطان و حزب او

در این دنیا، حزبی به نام حزب شیطان با علامت مخصوص، لباس مشخص و گروه بندی های معمولی حزب و اداره و دفتر خاص، وجود ندارد. البته شیطان و شیاطین که دارای نمودهای فیزیکی نیستند وجود دارند و مانند نفس اماره مشغول فریب دادن انسان ها هستند و انحرافات را برای انسان چنان آراسته نشان می دهند که هر کسی اندکی ضعف در وجود خود داشته باشد به سمت آن کشیده می شود. آنها شیاطین الجن هستند یعنی شیطان هایی که به چشم دیده نمی شوند اما مشغول فعالیت هستند.

گروه دیگری از شیاطین وجود دارند که شیاطین الانس هستند، یعنی از جنس انسان ها. آنها پلیدی ها و فریبکاری ها و دغل بازی ها را در نظر مردم زیبا و موجه جلوه می دهند. خطری که این گروه از شیاطین دارند، این است که همنوع انسان ها هستند و می توانند با نمایش قیافه ی انسانی، کارهای منفی خود را انجام دهند. می توانند خود را افرادی پرهیزکار و اهل عبادت نشان دهند و در عین حال مردم را از خدا دور کنند.

می توانند دم از عدالت بزنند و در پشت پرده ریشه های ظلم و ستم را برویانند. فریاد آزادی سر دهند، تا انسان ها را اسیر و گرفتار نقشه های خود کنند.

آنچه که در تعبیر امام علیه السلام در جمله ی «الاوان الشیطان قَد ذَمَّرَ حزبه ...» آمده است، اشاره لطیفی است به جمله ای که در قرآن مجید، در آخر سوره ی مجادله آمده است. در آنجا، انسان ها را به دو گروه «حزب الله» و «حزب شیطان» تقسیم می کند و نشانه اصلی حزب الله را «دوست داشتن برای خدا» و «دشمن داشتن برای خدا» معرفی می کند.

در آن آیه ضمن بیان این حقیقت که مؤمنان واقعی، هرگز با دشمنان خدا، رابطه دوستی برقرار نمی کنند، هرچند نزدیک ترین افراد به آنها باشند، می فرماید:

«اولئک حزب الله الا انّ حزب الله هم الغالبون»  اینان حزب الله هستند، آگاه باشید که حزب الله پیروز است.

گروه دیگری از شیاطین وجود دارند که شیاطین الانس هستند، یعنی از جنس انسان ها. آنها پلیدی ها و فریبکاری ها و دغل بازی ها را در نظر مردم زیبا و موجه جلوه می دهند. خطری که این گروه از شیاطین دارند، این است که همنوع انسان ها هستند و می توانند با نمایش قیافه ی انسانی، کارهای منفی خود را انجام دهند

در مقابل اینها گروهی هستند که برای حفظ منافع خویش، رابطه دوستی با دشمنان خدا برقرار می کنند و راه نفاق و دورویی را در پیش می گیرند و تکیه بر قدرت و اموال خود می کنند و در میان بندگان خدا، تخم ظلم و فساد می پاشند. قرآن کریم درباره ی آنها می گوید: «استَحوَذَ علیهم الشیطانُ فاَساهُم ذکرَالله اولئک حزبُ الشیطانِ اَلا انَّ حزبَ الشیطان هُمُ الخاسرون» شیطان بر آنها چیره شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده است. آنها حزب شیطان هستند. آگاه باشید حزب شیطان زیانکار است.

وجود این دو حزب، مخصوص زمان نزول قرآن و عصر پیامبر و حضرت علی علیه السلام نبوده، بلکه در هر عصر و زمانی، به شکل های مختلف ظاهر می شوند و این ماجرا تا قیامت ادامه دارد.

اگر نگاهی به جهان امروز بیاندازیم، آشکار می بینیم که این دو حزب در مقابل هم صف کشیده اند و حزب شیطان با تکیه بر قدرت و زور و ثروت و نقشه های شوم خود، به ظلم و فساد مشغول است و حزب الله نیز با تکیه بر ارزش های الهی، حتی اگر لازم باشد با دست خالی، در برابر آنها ایستادگی می کند.

حزب شیطان همیشه در انتظار فرصت های مناسب است، از جمله لحظاتی که انسان در غفلت از یاد خدا بسر می برد، یا در هنگامی که حکومتی جابجا می شود و خلاصه از هر فرصتی استفاده می کند تا برای خود سپاه و لشکر جمع کند.

امام علیه السلام در خطبه ی بیست و دوم و همچنین در بسیاری خطبه های دیگر، به مردم هشدار می دهد که مراقب باشند تا در دام لشکر شیطان نیفتند و فریب توطئه های آنان را نخورند.

ضمناً از این تعبیر استفاده می شود که ظلم و جور هم وطنی دارد و باطل هم ریشه و اساسی دارد. آری چنین است، وطن ظلم و جور همان جاست که لشکر شیطان زندگی می کند و اساس و اصل باطل، همان اصولی است که حزب شیطان به آن پایبند است.

افرادی که از خود اراده ای ندارند و از نعمت عقل که خداوند در اختیار آنان گذاشته استفاده نمی کنند، به راحتی به سمت سپاه شیطان جذب می شوند. این افراد از خود اندیشه ای ندارند و فقط منتظر می مانند تا شیطان برای آنها تصمیم بگیرد. ایشان پیرو هوای نفس و خودخواهی خویش هستند و از حق و حقیقت گریزان اند

 

چه کسانی به عضویت حزب شیطان درمی آیند؟

افرادی که از خود اراده ای ندارند و از نعمت عقل که خداوند در اختیار آنان گذاشته استفاده نمی کنند، به راحتی به سمت سپاه شیطان جذب می شوند. این افراد از خود اندیشه ای ندارند و فقط منتظر می مانند تا شیطان برای آنها تصمیم بگیرد. ایشان پیرو هوای نفس و خودخواهی خویش هستند و از حق و حقیقت گریزان اند. این ماجرا ادامه دارد  تا زمانی که:

«لِیَعودَالجَورُ الی اوطانهٍ و یرجِعَ الباطلُ الی نِصابِه» ؛ «تا ستم به آشیانه های خود برگردد و باطل به حدّ نصابش برسد.»

آری اگر نگاهی به تاریخ زندگی انسان بیاندازیم، می بینیم که همیشه، وقتی ظلم و جور، به حدّ نهایی خود رسیده است، خداوند تصمیم به مجازات حزب شیطان گرفته است، مانند مجازات قوم لوط، سپاهیان فرعون، قوم نوح و بسیاری موارد مشابه دیگر که در تاریخ ثبت شده است.

 

نوشته: آمنه کریمی _ گروه دین و اندیشه تبیان


پی نوشت ها :

1- شرح نهج البلاغه، علامه محمدتقی جعفری، ج 5

2- سوره مجادله، آیه 22 

3- پیام امام امیرالمومنین، آیة الله العظمی مکارم شیرازی

 

منابع:

1- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی

2- شرح نهج البلاغه، علامه محمدتقی جعفری

3- پیام امام امیرالمومنین (ع)، آیه الله مکارم شیرازی

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

ارزش جهاد و شهادت

ماده ی جهد در همه ی معانی متعددی که دارد مثل اجتهاد، مجتهد، مجاهد و ... دارد، یک معنای اصلی دارد و آن تکاپو و تلاش برای رسیدن به یک هدف مهم و ارزشمند است. پس مجاهد یعنی، تلاشگر. یعنی فردی که یک هدف والا را برمی گزیند و در راه رسیدن به آن تمام توان خویش را به میدان می آورد.

«اما بَعد فان الجهادَ بابٌ من ابوابِ الجنَّة فَتَحَه الله لِخاصَّهِ اولیائه» ؛

«پس از حمد و ثنای خداوندی، جهاد، دری از درهای بهشت است که خداوند آن را بر روی خواص اولیائش باز کرده است»

امیرالمومنین(علیه السلام) در این فراز از خطبه بیست و هفتم نهج البلاغه به بیان ارزش جهاد در راه خدا پرداخته است.

تفاوت جهاد با قتال در این است که کلمه جهاد در اصطلاح مکتب اسلام اگر مطلق هم به کار برده شود، تلاش و تکاپو در راه هدف الهی را تا از دست دادن حیات نیز در بر دارد.

در جهاد، اهداف مادی مدّ نظر نیست.

بنابر تعریفی که ذکر شد، از کوچکترین حرکت هدفدار در راه خدا باشد و اغراض مادی در بر نداشته باشد، تا کشته شدن در مسیر آن هدف الهی، جهاد نامیده می شود. این خیلی مهم است که در انتخاب هدف دقت کنیم و آن چیز را برای مجاهدت برگزینیم که خداوند به آن امر فرموده است. حتی در روایات داریم که فرموده اند:

«الکادُّ لیعاله کاالمجاهد فی سبیل الله» کسی که برای رفع نیازهای خانواده اش تلاش می کند، همانند مجاهد در راه خداست.

اگر پدیده ی جهاد را درست دریابیم، به این نتیجه خواهیم رسید که جان و روح آدمی، با ورود به میدان نبرد هدف دار الهی، و قدم گذاشتن آزادانه به مرز زندگی و شهادت، از جایگاه دنیایی و پست مادی بالاتر می رود و به حقیقت خود می رسد.

آیا می دانید: «یُقاتلون فی سبیل الله فَیَقتُلونَ و یُقتَلون» یعنی چه؟

یعنی مجاهدان واقعی، مال دنیا را زیر پا نهاده اند و نبردشان برای سبک دنیا نیست. به دنبال مقام جویی و ریاست طلبی نیستند. آنان خوب می دانند که در میدان نبرد، جان خود و دیگران را تحت تأثیر قرار خواهند داد، پس قطعاً باید برای این کار، هدف و انگیزه ای بسیار بالا داشته باشند.

 

 

مجاهدان در راه خدا، چه ویژگی هایی دارند؟

1- دائماً به یاد خدا هستند، هرگز از پیشگاه خداوندی خود را دور نمی بینند و اگر احساس کنند که کمی از مسیر منحرف شده اند، فوراً بازگشت می کنند.

2- لحظات زندگی آنان در عبادت سپری می شود: آنان با یاد دائمی خداوند، تمام کارهایشان را تبدیل به عبادت می کنند.

آن زمان که با زیر و رو کردن زمین به زراعت و تولید محصول مشغولند، آن هنگام که به کسب روزی حلال مشغولند، آن هنگام که مادری برای رضای خداوند به تربیت فرزند مشغول است، آن هنگام که چشم خود را به روی گناهی می بندند، آن هنگام که پزشکی برای رضای خدا به معالجه بیماری مشغول است و ... همه درحال عبادت اند چرا که در لحظه لحظه زندگی و فعالیت شان خدا را مد نظر دارند.

آری عبادت تنها به نماز و روزه و ... نیست که آنها نیز به جای خود واجب است اما مجاهد فی سبیل الله، تمام اعمالش را با ذکر خدا تبدیل به عبادت می کند.

3- سپاسگزار خداوند هستند: مجاهدان در راه خدا برای سپاسگزاری از خالق خود به گویش زبان اکتفا نمی کنند و تمام اخلاقیات آنها حکایت از شکرگزاری دارد.

4- همیشه اطرافیان را به نیکی ها هدایت می کنند و از بدی ها دور می کنند: مجاهدان در مقابل بدی ها سکوت نمی کنند و از پیشرفت آن جلوگیری می کنند.

5- محافظ مرزهای الهی هستند: آنجا که خداوند فرموده کاری را ترک کنید ترک می کنند و به میل خویش رفتار نمی کنند.

حقیقت شهادت چیست؟

اگر ما بخواهیم انواعی از حوادث بزرگی را که به وسیله افراد بشر در طول تاریخ روی می دهد، بررسی کنیم، هیچ یک از آنها نمی تواند با عظمت شهادت برابری کند.

اگر پدیده ی جهاد را درست دریابیم، به این نتیجه خواهیم رسید که جان و روح آدمی، با ورود به میدان نبرد هدف دار الهی، و قدم گذاشتن آزادانه به مرز زندگی و شهادت، از جایگاه دنیایی و پست مادی بالاتر می رود و به حقیقت خود می رسد

شهادت، عبارتست از پایان دادن به حیات دنیایی در کمال هشیاری و آزادی در راه وصول به هدفی که والاتر از حیات طبیعی است.

شهادت، عبارتست از پایان دادن به حیات طبیعی برای دفاع از ارزشها و حیات انسانی افراد جامعه.

شهادت، یعنی تعیین ملاک و میزان و الگو برای زندگی در این دنیا، و بیان اینکه زندگان، بدون آن ملاک ها نمی توانند خود را در حیات واقعی بدانند.

فردی که شهادت را انتخاب می کند در واقع حیات معقول را انتخاب کرده است زیرا اگر در یک جامعه ای حق زیر پا گذاشته شود و باطل به جولان دادن بپردازد، زندگی در این جامعه عاقلانه نیست و باید با انحرافات مبارزه کرد.

هدف از شهادت این است که جامعه ای که در آن زندگی می کنیم را از ناپاکی ها و فسادها خالی کنیم تا زمینه بروز حق و حقیقت در آن فراهم شود، تا در سایه این حقیقت گرایی و حقیقت جویی، انسان ها به کمال شایسته الهی و انسانی خود برسند.

 

 

(نتایج از جهاد)

«فَمَن ترکه رَغبةً عنهُ البَسَهُ الله ثوب الذُّلَّ و شَمِلَهُ البلاءُ و دُیَّثُ باالضعار...»

«کسی که از روی اعراض جهاد را ترک کند، خداوند لباس ذلت بر او می پوشاند و بلا و مصیبت او را فرا می گیرد و با حقارت و پستی در ذلت غوطه ور می شود و ... »

در ادامه ی حضرت به بیان آفت های دوری کردن از جهاد می پردازد و آنها را چنین بیان می کند:

اول: پوشیدن لباس ذلت: زیرا کسی که برای حیات خود تلاش نمی کند و از طرف دیگر خواهان آن زندگی است، مجبور است که آن را با ذلت از دیگران طلب کند.

دوم: دچار شدن به بلاها و مصیبت ها: فردی که سلطه ی باطل را بر خویش بپذیرد، در زندگی اش باید همه نوع سختی و مصیبتی که از جانب باطل به او می رسد تحمل کند.

سوم: دلهره و اضطراب و تشویش دائمی: این امر به خاطر احساس ضعف در مقابل باطل است که گمان می رود ما در مقابل آن ناتوانیم و قدرت مبارزه نداریم و او هرگاه که بخواهد می تواند بر ما غلبه کند.

درباره ی جهاد، سخن بسیار زیاد است و با توجه به اینکه امام (ع) در خطبه های نهج البلاغه، بارها به این مسأله اشاره فرموده است، بیش از پیش بر ما روشن می شود.

جهاد قانون حیات و زندگی است. از جهاد با نفس تا جهاد با شیطان و جهاد با دشمن آشکار. هر موجود زنده ای تا زمانی به زندگی شرافتمندانه خویش ادامه می دهد که مشغول جهاد باشد و آن روز که جهاد را رها کند از زندگی حقیقی محروم خواهد شد. 

 

نوشته : آمنه کریمی_گروه دین و اندیشه تبیان 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

ضرورت شناخت امام

امام علی علیه‏السلام فرمود: «وَ أَدْنَى مَا یَكُونُ بِهِ الْعَبْدُ ضَالًّا أَنْ لَایَعْرِفَ حُجَّةَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ شَاهِدَهُ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِی أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَاعَتِهِ وَ فَرَضَ وَلَایَتَهُ؛ کمترین چیزی که - بنده‏ خدا - به واسطه‏ آن گمراه می‏شود، این است که حجت خدا را در زمین نشناسد و به شاهد حق تعالی بر بندگانش که خداوند به اطاعت او فرمان داده و دوستی وی را واجب کرده آشنا نباشد».

امام ‏شناسی یکی از تکالیف بزرگ و مهم اسلامی است. بر اساس این وظیفه‏ شرعی و مسئولیت خطیر دینی، هر مسلمانی وظیفه دارد که پس از معرفت خدای متعال و پیامبرش، وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و امام و رهبر دینی و آسمانی خویش را بشناسد. آنچه از مضمون احادیث و روایات اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم ‏السلام به دست می ‏آید، تأکید و تکیه بر ضرورت شناخت و معرفت هر چه بیشتر و کامل تر نسبت به امام معصوم علیه ‏السلام دارد و این امر مهم، چندان دارای اهمیت و اعتبار است که عدم شناخت امام موجب فساد جامعه و گمراهی و زوال و انحراف امت اسلام می‏ شود، تا آنجا که امام صادق علیه ‏السلام راز صلاح و اصلاح زمین و اهل آن را در ارتباط و وابسته به وجود امام معصوم دانسته و نخستین و مهم ترین نیاز هر مسلمانی را معرفت و شناخت امام و رهبر دینی بیان فرموده است:«انَّ الأرضَ لا تُصلِحَ الاّ بِإمامٍ وَ مَن مَاتَ لا یَعرِفُ إمَامَهُ مَاتَ مَیتَةً جَاهِلیَةً وَ أحوَجَ مَا یَکُونَ أحَدُکُم إلَی مَعرفتُه أذَا بَلَغَت نَفسُه هَذِه و أهوَی بِیَده إلَی صَدره، یَقُول: لَقَد کُنتُ عَلَی أمر حسن؛زمین آباد و اصلاح نمی‏شود، مگر به وجود امام و هر کس بمیرد و امام خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است و هنگامی که هر یک از شما را نفس به سینه رسد، بیشتر از هر چیز به شناسایی امام نیازمندتر است، تا در این حال بگوید: به کار خوبی پرداخته‏ام».

با اندکی دقت و تأمل در حدیث فوق، شدت، ضرورت و فزونی اهمیت شناخت امام برای هر فرد مسلمان روشن می‏شود؛ زیرا امام علیه‏ السلام مرگ دور از شناخت امام را مرگ جاهلیت، یعنی مرگ در حال شرک و کفر دانسته است و مهم تر اینکه امام بزرگ ترین و مهم ترین نیاز انسان در هنگامی که مرگ وی فرا رسیده است، شناخت امام و معرفت نسبت به آن وجود مقدس می‏داند و اضافه می‏فرماید که اگر در آن حال در ارتباط با تلاش برای شناخت امام خویش بمیرد، می‏تواند ادعا بکند، در حالی مرده است که به کاری نیکو سرگرم بوده است. ضرورت شناخت امام و رهبر پس از پیامبر اکرم صل الله علیه و آله در هر عصر و برای هر قومی که نسبت به وجود مطهر امام علیه السلام معرفت نداشته باشند، به اندازه ‏ای است که امام صادق علیه‏ السلام خواب و استراحت را برای ایشان مجاز نمی‏ داند و می‏ فرماید: اگر با این حال در بستر خواب بمیرند، به مرگ جاهلیت یعنی در حال شرک و کفر مرده ‏اند.

امام ‏شناسی یکی از تکالیف بزرگ و مهم اسلامی است. بر اساس این وظیفه‏ شرعی و مسئولیت خطیر دینی، هر مسلمانی وظیفه دارد که پس از معرفت خدای متعال و پیامبرش، وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و امام و رهبر دینی و آسمانی خویش را بشناسد

امام صادق علیه السلام فرمود:« یا یحیی! من بات لیله لایعرف فیها امام زمانه مات میته جاهلیه؛ ای یحیی! هر کس شبی به خواب رود و در آن شب در حالی که امام زمان خود را نشناخته بمیرد، به مرگ روزگار جاهلیت مرده است».

آنان که خود را مسلمان می ‏دانند و به وظایف و تکالیف دینی عمل می‏ کنند، ولی نسبت به امامت امت اسلامی و مقام والای خلیفة اللهی اوصیاء رسول‏الله صلی الله علیه و آله بی‏ اعتناء و جاهل ‏اند و با این حال گمان می ‏کنند که از شریعت و هدایت الهی بهره ‏ای برده‏ اند، باید بدانند که در شمار گمراهان و بلکه به فرموده‏ قرآن در زمره‏ گمراه ترین مردم می‏ باشند. در این رابطه این حدیث از حضرت امام موسی بن جعفر علیه ‏السلام شایان توجه و تأمل فراوان است:

امام ابوالحسن الکاظم علیه ‏السلام در تفسیر آیه‏: « وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدًى مِّنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ » فرمود: «من اتخذ دینه رایه بغیر امام من ائمه الهدی؛ معنی آیه این است که گمراه تر از همه، کسی است که بدون امامی از ائمه راهنما، به دین خود بر اساس رأی و نظر خویش عمل کند». اهمیت و اعتبار شناخت امام منصوب از سوی حق تعالی و سفارش شده از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به اندازه ‏ای است که امیرمؤمنان حضرت علی علیه السلام شرط ورود به بهشت را برای بندگان خدا، معرفت امام و پذیرش امامت و ولایت امام معصوم از سوی مردم و شناخت ائمه‏ معصومین علیهم السلام از مردم به عنوان شیعیان و دوستداران خود (یعنی اینکه ائمه دین مردم را پیروان و دوستان خود بدانند) می‏داند و مهم تر اینکه علت سقوط مردم را در دوزخ، امام علیه ‏السلام عدم قبول امامت و ولایت ائمه‏ اطهار علیهم السلام از جانب آنان ذکر فرموده است. در این ارتباط توجه به این فراز از سخنان مولای متقیان امام علی علیه السلام ضروری است، آنجا که فرمود: «وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ قُوَّامُ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ لَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لَا یَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْكَرَهُم وَ انکَرُوه؛ همانا امامان از جانب خدا تدبیر کنندگان کار مردمانند و کارگزاران آنان. کسی به بهشت نرود، جز آنکه آنان را شناخته باشد و آنان او را شناخته باشند و به دوزخ درنشود، جز آنکه منکر آنان بود و آنان وی را نپذیرفته باشند».

بدیهی است که معرفت مردم نسبت به پیشوایان دینی، عبارت است از پذیرش امامت و ولایت ائمه اطهار علیهم السلام در همه‏ امور حیات و شئون زندگی از سوی مردم و عدم شناخت ائمه علیهم السلام؛ یعنی انکار ولایت و امامت آنان و شناخت ائمه‏ اطهار از مردم عبارت است از اینکه آنها مردم را به پیروی و دوستی و محبتشان تصدیق کنند.

محتوای احادیث و روایات شرط ایمان به خدا و اساس اعتقاد راستین به اسلام را، اعتقاد قلبی به امامت عترت معصوم پیامبر صلی الله علیه و آله و معرفت امام معصوم بیان کرده است، تا آنجا که امام محمدباقر علیه ‏السلام می ‏فرماید، با عدم شناخت صحیح و کامل مردم از شخصیت امام معصوم، هیچ عذر و بهانه‏ ای از ایشان پذیرفته نیست و هرگاه فردی بمیرد و امام خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. در این ‏باره کلام امام باقر علیه ‏السلام خواندنی است، آنجا که فرمود: «مَن مَاتَ وَ لَیسَ لَهُ اِمَام، مَاتَ مَیتَةَ جَاهلیَةَ وَ لایَعذِرُ النَّاسَ حَتی یَعرِفُوا اِمَامَهُم؛ هر کس بمیرد و او را امامی نباشد، به مرگ روزگار جاهلیت مرده است و از مردم عذری پذیرفته نمی‏شود، مگر اینکه امام خود را بشناسند».

آنان که خود را مسلمان می ‏دانند و به وظایف و تکالیف دینی عمل می‏ کنند، ولی نسبت به امامت امت اسلامی و مقام والای خلیفة اللهی اوصیاء رسول‏الله صلی الله علیه و آله بی‏ اعتناء و جاهل ‏اند و با این حال گمان می ‏کنند که از شریعت و هدایت الهی بهره ‏ای برده‏ اند، باید بدانند که در شمار گمراهان و بلکه به فرموده‏ قرآن در زمره‏ گمراه ترین مردم می‏ باشند

منطق قرآنی و زبان گویا به وحی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در نهایت صراحت و روشنی، عدم شناخت صحیح و معرفت لازم از امام معصوم در هر عصری را، همسنگ با کفر روزگار جاهلیت دانسته است؛ زیرا اگر امت اسلامی از گذرگاه جهل و غفلت امام منصوص از سوی حق تعالی و منصوب از جانب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به خوبی و درستی نشناسد، سرانجام بر اثر توطئه و دسیسه ‏های گمراهان مشرک و کافران منافق، از صراط مستقیم اسلام و اطاعت از امام معصومی که اولی‏الامر امت اسلامی است منحرف شده و در نتیجه به بیراهه مرگ آفرین و ذلت ‏بخش فرهنگ و آداب و رسوم عهد جاهلیت و روزگار بربریت سوق داده می ‏شود. به همین دلیل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث مشهوری فرمود: «مَن مَاتَ لایَعرِفُ امامَ زَمانِه مَاتَ مَیتَةَ جَاهلیَةَ؛ هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است».

از مجموع احادیثی که نقل شد و بسیاری حدیث های دیگر در همین موضوع که بیان آنها از گنجایش این مختصر، افزون است؛ چنین برمی ‏آید که شناخت امام و معرفت مقام الهی او، یکی از مسئولیت های خطیر امت اسلامی است و این تکلیف عظیم در ارتباط با وظایف دیگر شرعی از اولویت و اهمیت خاصی برخوردار می‏باشد. همچنین نباید فراموش کنیم که شناخت امام و معرفت به حق ممتاز و مقام آسمانی وی به شناخت ظاهری و مقدماتی از قبیل آگاهی از نام، لقب، کنیه، تاریخ تولد، زمان شهادت و معاصر بودن امام با کدام خلیفه‏ اموی یا عباسی محدود نیست؛ زیرا معرفت امام یعنی، آگاهی از دلایل نص و نصب امام، شناخت ویژگی های امام، علم به حوزه‏ قدرت و تصرف امام در کاینات و آگاهی از اینکه امام زبان گویای وحی و مفسر حقیقی قرآن است. شناخت امام یعنی ایمان و آگاهی به این حقیقت که امام حجت بالغه‏ خدا و وصی پیامبر او بر روی زمین می‏باشد و به همین دلیل اولی به تصرف در جان و مال همه‏ مسلمانان و متصرف در همه‏ عوالم ملک و ملکوت است و در کلامی جامع امام نه تنها دارای ولایت تشریعی است؛ بلکه به اذن پروردگار از ولایت تکوینی نیز برخوردار است.

برای دستیابی به چنین معرفتی در حق امام معصوم ناگزیر باید روی نیاز به آستان مقدس عترت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و دست حاجت به سوی اقیانوس بیکران حکمت و بصیرت ائمه‏ اطهار علیهم ‏السلام دراز کرد، تا مگر ایشان از گذرگاه حمایت و هدایت انسان ها که عهد خدایی بر عهده‏ ایشان است، امت اسلامی را با نشانه ‏ها و ویژگی های امام معصوم آشنا کنند.

 

نوشته زهرا رضاییان- گروه دین و اندیشه تبیان


پی نوشت ها:

1. سفینة ‏البحار، ص 39.

2. محاسن برقی، ص 154.

3. بحارالانوار، ج 23، ص 78.

4. قصص: 50.

5. بحارالانوار، ج 23، ص 78.

6. العریف: ج عرفاء، العالم بالشی‏ء القیم بامر القوم، من یعرف اصحابه «المنجد».

7. نهج ‏البلاغه، خطبه 152.

8. بحارالانوار، ج 23، ص 89.

9. بحارالانوار، ج 23، ص 89.

10. برگرفته از پایگاه فرهنگی اعتقادی فطرت

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

چگونه بصیرت بدست بیاوریم؟

شنیدی حتماً که اگر حواس و ذهن فردی، سالم و معتدل باشد، به مجرد اینكه مانعی میان آنها و جهان خارج وجود نداشته باشد، انعكاسی از دیدنی ‌ها و شنیدنی ‌ها و ملموسات و غیره به وسیله حواس وارد مغز شده و شناخت یا مقدمات و شرایط آن را به وجود خواهد آورد. این مقدار از شناخت یا همان "شناخت ابتدایی"، یك جریان جبری طبیعی است. خصوصیات حواسّ و شرایط ذهنی فرد در كمیت و كیفیت شناخت مؤثر است، اما غیر از عامل جبر طبیعی، عوامل دیگری هم در این میان نقش آفرینی می کنند؛ عواملی مثل صفات، غرایز و ملكات نفسانی، عواملی مانند "خود خواهی"، "سود جویی"، "ایمان"، "اعتقاد"، "اخلاق" ...، «وَاللّهُ اَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ اُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالاَبْصَارَ وَالاَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»

حالا می دانی قرآن درباره داشتن شناخت بهتر چه می گوید؟ ... «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَاناً» می دانستی که تقوای الهی، موجب روشن بینی و تقویت قوّه تمییز و تشخیص ات می ‌شود؟

علامه طباطبایی(ره) وقتی درباره این آیه بالا توضیح می دهد، می گوید: «فرقان، چیزی است كه میان دو شیء جدایی می ‌افكند و مراد در این آیه، جدایی میان حق و باطل است؛ خواه در اعتقادات باشد مانند تمییز ایمان از كفر و هدایت از ضلالت و خواه در اعمال مانند تمییز طاعت از معصیت و رضا از سخط، و چه در تشخیص آراء و نظریات صواب از خطا. اینها تماماً از ثمرات تقوا است.» می دانستی این راه شنیده بودی اش؟ ...

سری هم به نهج البلاغه بزن. ببین امیرالمؤمنین علیه السلاFم درباره رابطه شناخت و تقوا چه می گوید؟ ... «عَظُمَ الخَالِقُ فی أنفُسِهم فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فس أعیُنِهم فَهُم وَ الجَنَّةُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُم وَ النَّارُ کَمَن قَد رَآهَا فَهُم فیهَا مُعَذَّبُون؛ خالق کائنات در نفوس آنان بزرگ و جز خدا در چشم آنان کوچک گشته است. مَثَل بهشت و آنان چونان است که آن را دیده اند و در مقام والای آن بهشت در نعمت غوطه ورند، و مَثَل دوزخ و آنان چونان است که آن را دیده اند و در آن در عذابند.»

به تقوا فکر کردی؟ که موجب فروكش كردن گرد و غبار نفسانیات در ضمیر من و تو می شود؟ که موانع دید و تشخیص را ـ كه معمولاً هم من و تو از روشن بینی باز می ‌دارند ـ از میان بر می ‌دارد؟ که سبب می شود من و تو بهتر بتوانیم صلاح را از فساد، حق را از باطل و صحیح را از سقیم باز ‌شناسیم؟

 وقتی هوا و هوس بر وجودمان چیره می شود یا خود‌خواهی ها و تعصبات و حبّ و بغض‌ها سر بر می آورند، نتیجه اش چه می تواند باشد، جز اینکه از بینایی درونی مان می ‌كاهند، تا آنجا كه بینایی مان به كوری و روشنایی درونی مان به تاریكی بدل می شود و از درك حقایق باز می ‌مانیم ... !

حتماً شنیده ای که می گویند «برق طمع، عقل را به زمین می ‌افكند و نمی گذارد انجام وظیفه كند» ، می دانی که اگر عقل حاكم بر قوای دیگر باشد، از افراط و تفریط جلوگیری می ‌كند و باعث تعادل و هماهنگی میان قوای نفس می ‌شود و آنگاه انسان در كمال آرامش، ندای عقل را می شنود و عقل برای تو کافی است كه راه گمراهی را از رستگاری نشانت می دهد.

علامه طباطبایی(ره) وقتی درباره این آیه بالا توضیح می دهد، می گوید: «فرقان، چیزی است كه میان دو شیء جدایی می ‌افكند و مراد در این آیه، جدایی میان حق و باطل است؛ خواه در اعتقادات باشد مانند تمییز ایمان از كفر و هدایت از ضلالت و خواه در اعمال مانند تمییز طاعت از معصیت و رضا از سخط، و چه در تشخیص آراء و نظریات صواب از خطا. اینها تماماً از ثمرات تقوا است»

وقتی درونت پاک باشد و مصفا، موجبات رشد و پرورش استعداد الهام پذیری از عوالم غیب را برایت فراهم می شود و از معارف ربوبی و حقایق قدسی بهره‌مندات می کند، همان که امیرالمؤمنین علیه السلام این گونه توصیفش کرد برای من و تو  ... «قَد أحیَا عَقلَهُ وَ أمَاتَ نَفسَهُ حتَّی دقَّ جَلیلُهُ وَ لَطُفَ غَلیظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لامعٌُ کَثیرُ البَرقِ، فَأبَانَ لَهُ الطَّریق وَ سَلَکَ به السَّبیلَ وَ تَدَافَعَتهُ الأبوَابُ إلی بَاب السََّلامَةِ وَ دَار الأقَامَة وَ ثَبَتَت رجلاهُ بطُمَأنینَةِ بَدَنِهِ فِی قَرار الأَمن وَ الرَّاحَةِ بِمَا أستَعمَلَ قَلبَهُ وَ أرضَی رَبَّهُ؛ عقل خود را زنده کرد و نفس امّاره خود را کشت تا اینکه اعضای بزرگ و نیرومند او باریک شد و درشتی و خشونت او لطیف گشت و بارقه روشنی که درخشش زیادی دارد، درون او درخشید، پس راه را روشن نمود و با آن روشنایی سلوک در راه را پیش گرفت و درهایی گوناگون، او را پیش راندند تا به در سلامت (از آفات راه) رسید و قدم به سرای اقامت جاودانه نهاد و قدم های او با آرامش بدنش در قرارگاه امن و آسایش، ثابت گشت. (این سعادت جاودانی) در نتیجه اشتغال قلبش به ذکر خدا و خشنود ساختن پروردگارش نصیبش گشت.»

تقوا، همان نیرویی است که موانع و آفات شنـاخت را از بین می ‌بَرد و باعث می ‌شود من و تو با بهره برداری صحیح از ابزار و منابع خدادادی شنـاخت، حقیقت را بیابـیم و مسیر صحیح را در زندگی بپیماییم؛ همان نیرویی که امیرالمؤمنین علیه السلام حلاوت و شیرینی ثمراتش را این گونه توصیف می کند: «فَإنَّ تَقوَی اللهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبکُم وَ بَصَرُ عَمَی أفئِدَتِکُم وَ شِفَاءُ مَرَضِ أجسَادِکُم وَ صَلاحُ فَسَادِ صُدُورکُم وَ طُهُورُ دَنَسِ أنفُسِکُم وَ جِلاءُ عَشَا أبصَارکُم؛ تقوا و ترس از خدا برای شما دردهای دل هاست و چشم برای کوری دل ها و شفای بیماری جسدها و اصلاح فساد سینه ها و پاکی آلودگی نفوس و روشنایی پرده های چشمان».

در مسیر راهى كه من و تو به سوى پیروزى ها مى رویم، همیشه پرتگاه ها و بیراهه هایى وجود دارد كه اگر آنها را به خوبى نبینیم و نشناسیم و پرهیز نكنیم، چنان سقوط مى كنیم كه اثرى از ما باقى نماند.

در این راه مهم ترین مسأله، شناخت حق و باطل، شناخت نیك و بد، شناخت دوست و دشمن، شناخت مفید و زیان بخش و شناخت عوامل سعادت و یا بدبختى است. به راستى اگر من و تو این حقایق را به خوبى بشناسیم، رسیدن به مقصد براى ما آسان است، اما مشكل اینجاست كه در بسیارى از این گونه موارد من و تو گرفتار اشتباه مى شویم، باطل را به جاى حق مى پنداریم و دشمن را به جاى دوست انتخاب مى كنیم و بیراهه را جاده صاف و مستقیم... .

همه علم و دانش ها از علم و دانش خدا سرچشمه مى گیرد و هر گاه من و تو در پرتو تقوا و پرهیز از گناه و هوا و هوس به او نزدیك تر شویم و قطره وجود خودمان را به اقیانوس بى كران هستى او پیوند بزنیم، سهم بیشترى از آن علم و دانش خواهیم گرفت... قلب من و تو  مثل آیینه است و وجود هستى پروردگار مثل آفتاب عالم تاب، اگر این آیینه را زنگار هوا و هوس، تیره و تار كند، نورى در آن منعكس نخواهد شد، اما هنگامى كه در پرتو تقوا و پرهیزگارى صیقل داده شود و زنگارها از میان برود، نور خیره كننده آن آفتاب پر فروغ در آن منعكس مى گردد و همه جا را روشن مى سازد... « وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُكُمُ اللّهُ»

در این راه مهم ترین مسأله، شناخت حق و باطل، شناخت نیك و بد، شناخت دوست و دشمن، شناخت مفید و زیان بخش و شناخت عوامل سعادت و یا بدبختى است. به راستى اگر من و تو این حقایق را به خوبى بشناسیم، رسیدن به مقصد براى ما آسان است، اما مشكل اینجاست كه در بسیارى از این گونه موارد من و تو گرفتار اشتباه مى شویم، باطل را به جاى حق مى پنداریم و دشمن را به جاى دوست انتخاب مى كنیم و بیراهه را جاده صاف و مستقیم...

هر بى تقوایى سرچشمه یك نوع نا آگاهى و یا سوء تشخیص است، به همین جهت در دنیاى ماشینى امروز، جوامعى را می بینیم كه از نظر علم و صنعت بسیار پیشرفته اند، ولى در زندگى روزانه خود چنان گرفتار نابسامانى ها و تضادهاى وحشتناكى هستند كه من و تو را در تعجب فرو مى برد ... اینها همه عظمت این گفته قرآن را روشن مى سازد.

اما یادمان باشد که تقوا منحصر به تقواى عملى نیست؛ بلكه تقواى فكرى و عقلى را نیز شامل مى شود، این حقیقت آشكارتر خواهد شد. تقواى فكرى در برابر بى بندوبارى فكرى؛ یعنی من و تو در مطالعات خود به دنبال مدارك صحیح و مطالب اصیل برویم و بدون تحقیق كافى و دقت لازم در هیچ مسأله اى اظهار عقیده نكنیم. آنها كه تقواى فكرى را به كار مى بندند، بدون شك بسیار آسان تر از بى بندوبارها به نتایج صحیح مى رسند، ولى آنها كه در انتخاب مدارك و طرز استدلال بى بند و بارند، اشتباهاتشان فوق العاده زیاد است.

خداوند برای من و تو ابزار و شرایط بسیاری فراهم آورده تا راه خودمان را بیابیم و قدم در بیراهه ها نگذاریم. اگر از آنها به خوبی استفاده و بهره برداری كنیم، زندگی مان همراه با آرامش و كامیابی، در هر دو سرا خواهد بود؛ اما افسوس و صد افسوس که من و تو هر بار به دلیلی، این فرصت را از دست می دهیم و خودمان را دچار سردرگمی می ‌كنیم. «تقوا» همان عامل مؤثر در «شناخت» است كه موانع به وجود آمده سر راه من و تو را می ‌زداید و منبع جدیدی فراتر از منابع عادی، برای «شناخت» ایجاد می ‌كند، برای من و تو تا خودمان، ویژگی های مان، خوب و بد زندگی مان، صلاح و غیر صلاح مان، جهان پیرامون مان و خدای آفریننده یکتا را بهتر و بیشتر بشناسیم و با استواری در راه کمال قدم برداریم ... .

اما یادت باشد که خودش فرموده است «وَ قَلیلٌ مِن عِبادَی الشّکُور» ... نکند که من و تو هم از بندگان شکرگزار خداوند نباشیم؟ ...

 

نوشته زهرا رضاییان – بخش نهج البلاغه تبیان


پی نوشت ها:

1. نحل : 78 .

2. انفال : 29.

3. طباطبایی، محمد حسین، المیزان، ج9، ص56

4. نهج البلاغه، خطبه 193

5. همان، حکمت 219

6. همان، حکمت 421

7. همان، خطبه 220

8. همان، خطبه 198

9. بقره : 282

10. سبأ :13.

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

صدق و وفا، دو عامل حفظ شخصیت انسان

اگر این روزها نگاهی به پیرامون خود و روابط میان انسان ها بیندازید، خواهید دید که چقدر ظاهر و باطن افراد متفاوت است و چقدر عنصر صداقت در روابط اجتماعی کمرنگ شده است. این امر موجب می شود تا روابط میان افراد، دچار آسیب های جدی شود و باب بی اعتمادی نسبت به یکدیگر در جامعه گشوده شود.

امیرالمومنین، علی علیه السلام، در خطبه چهل و یکم از نهج البلاغه با اشاره به دو عنصر گرانبهای صدق و وفای به عهد می فرماید:

«ایها الناس ان الوفاء توام الصّدق و لا اعلم جنةً اوقی منه»

«ای مردم، وفاء به عهد، همراه صداقت است و من سپری نگهدارنده تر از وفاء (یا صدق) نمی بینم.

در این خطبه، امام علیه السلام، مردم از پیمان شکستی نهی کرده و به صداقت و وفاء به عهد تشویق می نماید. معنای صدق به صورت کلی عبادت است از اینکه گفتار و کردار و تفکرات شخصی با واقعیت مطابقت داشته باشد.

 

رابطه مستقیم، میان صدق و وفا

وقتی میان دو چیز رابطه مستقیم وجود داشته باشد، آن دو چیز کاملاً به هم وابسته خواهند بود و کم و زیاد شدن یکی به طور مستقیم روی دیگری اثر خواهد گذاشت.

به این معنا که هر چه صداقت و صفا در گفتار و کردار و اندیشه و هدف گیری های فرد، بیشتر باشد، به همان نسبت  برای وفای به عهد و انجام گفته های خویش بیشتر تلاش خواهد کرد، و هر چه فرد در انجام تعهداتش دقیق تر باشد، صداقت او بیشتر نمایان می شود، یعنی صداقت، علت وفای به عهد و وفای به عهد، نشانه صداقت است.

بنابراین، وقتی روحیه یک انسان آماده عمل بر طبق واقعیات شده است، چنین انسانی همواره در مسیر صدق حرکت می کند و همواره در مسیر صداقت سخن می گوید، می اندیشد و وعده می دهد.

 

 

صدق و وفا، عامل حفاظت

در قسمت بعدی حضرت علی علیه السلام می فرماید:

«و لا اعلم جنّة اوقی منه » و من سپری نگهدارنده تر از آن نمی شناسم.

برای روشن شدن این قضیه لازم است بدانیم که صدق و وفا، انسان را در برابر چه چیزهایی محافظت می کند که آن حضرت نقش سپر بودن را برای آن دو تعریف می کند؟

نبودن وفا، یعنی تخلف از مسیر واقعیت در زندگی و نبودن صدق یعنی عدم انطباق کردار و نیّت های انسان بر واقعیات حیات.

با توجه به اینکه شخصیت انسانی، دائماً در حال تاثیر پذیرفتن از طبیعت پیرامون و هم نوعان خویش است، و این تاثیرات ممکن است موجب تغییر شخصیت انسان شود و حتی گاهی ممکن است منجر به انحراف و لغزش فرد از مسیر اصلی رشد و کمال شود، لذا همیشه، آدمی نیازمند محافظی است که این تاثیرات را به حداقل رسانده و حتی بی اثر کند تا انسان بتواند به دور از لغزش و انحراف در مسیر تعالی روح خود گام بردارد.

علت احتیاج به این سپر محکم و غیر قابل نفوذ، این است که هر لغزش و انحرافی موجب بر کناری و محرومیت انسان از یک یا چند واقعیت می گردد. از طرفی چون عوامل لغزش و انحراف از همه جهات، پیرامون آدمی را فرا گرفته است، در نتیجه انسان به لبه باریکی کشیده می شود که دائماً در معرض سقوط می باشد. صدق و وفا نگهدارنده آدمی در لبه این پرتگاه است که از سقوط او جلوگیری می کند.

نبودن وفا، یعنی تخلف از مسیر واقعیت در زندگی و نبودن صدق یعنی عدم انطباق کردار و نیّت های انسان بر واقعیات حیات

 

معنای کلمات را دوباره به خاطر بسپاریم

نکته مهم این است که دو کلمه لغزش و انحراف، در اثر استفاده زیاد، در نگاه، عادی شده اند و دیگر توجهی به عمق معنای آنها نداریم.

باید دانست که انحراف از مسیر صدق و راستی، موجودیت ما را پوچ و بی ارزش می کند. به عنوان مثال وقتی کسی خیانت به امانت می کند، در واقع شخصیت خود را در معرض نابودی قرار داده است. اگر ما ارزش و عظمت صداقت و وفا را درک کنیم، و عمل به آن دو را جدی بگیریم و سعی کنیم که این دو صفت زیبا را در وجود خود به ثبات برسانیم، محکم ترین سپر را در برابر لغزش ها در دست خواهیم داشت.

در واقع امیرالمومنین (علیه السلام) در اینجا به دو عنصری اشاره می کند که همراه تقوا هستند و خود تقوا به معنای نگهداری و حراست است. بنابراین کسی که تقوا دارد، صداقت و وفا دارد و بزرگترین سپر محافظت کننده در برابر متلاشی شدن شخصیت انسانی در دستان اوست.

 

 

مکر و حیله نشانه هوش و ذکاوت!

«وفا یغدر من علم کیف المرجع» اگر کسی بداند سرنوشت نهایی حیات او چقدر زیباست مکر و حیله نمی کند و آن زیبایی را با حلیه گری خواب نمی سازد.

حضرت علی (علیه السلام) در ادامه می فرماید:

«و لقد اصبحنا فی زمان قد اتخذ اکثر اهله لغدر کیساً و نسبهم اهل الجهل فیه الی حسن الحیلة...»، «و ما در زمانی به سر می بریم که اکثر مردمش مکر را هشیاری تلقی کرده و نادانان این مکرپردازی را به مهارت در چاره جویی نسبت می دهند.»

به قول مولانا،

 

راه هموار است و زیرش دام ها

 

 قحطی معنی میان نام ها
انحراف از مسیر صدق و راستی، موجودیت ما را پوچ و بی ارزش می کند. به عنوان مثال وقتی کسی خیانت به امانت می کند، در واقع شخصیت خود را در معرض نابودی قرار داده است. اگر ما ارزش و عظمت صداقت و وفا را درک کنیم، و عمل به آن دو را جدی بگیریم و سعی کنیم که این دو صفت زیبا را در وجود خود به ثبات برسانیم، محکم ترین سپر را در برابر لغزش ها در دست خواهیم داشت

نبوغ، کیاست، هوشیاری، زیرکی، استعداد و امثال این الفاظ زیبا که دارای معانی عالی می باشند و به وسیله آنها می توان بهترین ارتباط را با واقعیات زندگی برقرار کرد، کلماتی هستند که عده ای دغلباز و فریبکار، آن را به خود نسبت می دهند تا مکر پردازی ها و حلیه گری های خود را به هوش و زکاوت توجیه کنند. این حرکت آنها می تواند چند دلیل داشته باشد، از جمله:

1- این گونه افراد از حرکت بر مبنای واقعیت و حقیقت ناتوان هستند و به جای آنکه در صدد کسب توانایی و مهارت برای پیشبرد اهداف خود برآیند، دست به حیله و فریب می زنند و نام آن را زکاوت می گذارند.

2- گاهی برای بدست آوردن سود بیشتر و رسیدن به مادیات فراوان تر، پا را از مسیر صدق و راستی بیرون گذاشته و به دروغگویی و جعل واقعیت می پردازند تا چیزی را که در واقع حق آنها نیست به دست بیاورند.

3- برای بدست آوردن ریاست و مقام و مسئولیت هایی که شایستگی آن را ندارند به هر وسیله ای متوسل می شوند و نیکی هایی را به خویش نسبت می دهند که در واقع در وجود آنها نیست، بلکه فریب است.

 

 

پیروزی صدق و وفا در برابر مکر و حیله

اما بزرگی و پایداری حقیقت و واقعیت به اندازه ایست که هرگز در برابر مکرپردازی و حلیه گری های دغلبازان شکست نخواهد خورد و آنان که صادق و وفادار به تعهدات خویشند به حقیقت زندگی خواهند رسید در عین این که شخصیت انسانی خویش را نیز حفظ کرده اند.

 

نوشته آمنه کریمی – بخش نهج البلاغه تبیان


منابع:

نهج البلاغه، ترجمه مرحوم دشتی

شرح نهج البلاغه علامه جعفری، ج 9

پیام امام امیرالمومنین (علیه السلام)، ج 2

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

آیا وطن دوستی ارزش است؟

 

وطن یعنی گذشته، حال، فردا  تمام سهم یک ملّت ز دنیا

درباره ارزیابی وطن و شناخت هویت و مختصات آن، مباحث فراوانی در کتاب های سیاسی و حقوقی مطرح شده است.

امیرالمومنین(علیه السلام) در خطبه بیست و نهم از نهج البلاغه خطاب به مردمی که از جنگ خسته شده اند و گوش به فرمان حضرتش نمی دهند می فرماید:

«ایَّ دار بعد دارکم تمنعون و مع ایّ امام بعدی تقاتلون»

«از کدامین خانه و وطن دفاع خواهید کرد؟ اگر از وطن خود که دار اسلام است دفاع نکنید. و اگر همراه با من آماده پیکار با دشمن نشوید، پس از من با کدام رهبر، آماده پیکار، دشمن خواهید شد؟»

 

 

وطن چیست؟

در علوم سیاسی و حقوقی مدنی و همچنین در تفسیر لغوی وطن، اختلاف نظر وجود دارد. بعضی از متفکرین علوم سیاسی، معتقدند که وطن یک انسان عبادت از جایگاهی است که در آن زندگی می کند.

بعضی دیگر معتقدند، برای اینکه جایی را وطن بنامیم، صرف زندگی کردن در آن مکان کافی نیست بلکه باید فرد با آن مکان، روابط طبیعی یا قرار دادی داشته باشد مثلاً در آن مکان متولد شده باشد و آداب و رسوم و حقوق و اخلاق و مذهب مردم آن مکان را پذیرفته باشد.

رابطه ی یک انسان با جایگاهی که در آن زندگی می کند، کاملاً نسبی است. هر چه که ریشه های وجودی طبیعی یک انسان در یک مکان قوی تر باشد، ارتباط آن شخص از نظر روانی و طبیعی با آن محل بیشتر و قوی تر خواهد بود.

این یک مساله کاملاً طبیعی است، چنانکه انسان، هر اندازه هم از نظر شخصیت روانی، حقوقی، علمی و اجتماعی از پدر و مادر خود فاصله داشته باشد، باز هم به آنها به عنوان منشأ اصلی وجودش می نگرد. همچنین جایی که برای یک  فرد وطن اصلی تلقی می شود و ریشه های وجودی او در آنجاست، هر اندازه هم که از مکان فعلی زندگی او دور باشد، باز نوعی حساسیت زیبا و لطیف در باره آن مکان، در درون خود احساس می کند.

این سخن گرانبهای امیرالمومنین(علیه السلام) اشاره به این است که هر انسانی به خانه و وطن خویش علاقه مند است و هنگامی که آن را در خطر جدی ببیند، هر کس که باشد و از هر آیین و مکتبی پیروی کند، برای دفاع از آن به پا می خیزد.

شخصیت انسان آن است که نسبت به عمر از دست رفته (که در آن کوتاهی کرده است) اشک بریزد و نسبت به وطنش علاقه مند باشد.»

 

آیا وطن دوستی مطلوب است؟

در حدیثی از حضرت علی علیه السلام آمده است:

«عمرت البلدان بحب الاوطان » ؛ «شهرها با حب وطن آباد می شود.»

و در حدیث دیگری از آن حضرت می خوانیم:

«من کرم المرء بکائه علی ما معنی من زمانه و حنینه الی او طایفه» ؛ «از نشانه های ارزش و شخصیت انسان آن است که نسبت به عمر از دست رفته (که در آن کوتاهی کرده است) اشک بریزد و نسبت به وطنش علاقه مند باشد.»

اساساً انسان، رابطه مادی و معنوی فراوانی با زادگاه خود دارد و همین پیوند عاطفی، باعث علاقه او به وطن می شود.

بنابراین «حب الوطن من الایمان »، هم طبیعی و هم منطقی است:

طبیعی است به دلیل همان انس و الفتی که در قلب انسان نسبت به وطنش ایجاد می شود، و منطقی است به دلیل اینکه دفاع از وطن موجب دفاع از ارزش های موجود در آن می شود البته به شرط آنکه حق و حقیقت در وطن حاکم باشد وگرنه باید برای برقراری حق در وطن کوشید و اگر مقدور نیست از آنجا هجرت کرد، چنانکه اصحاب رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در آغاز دعوت به اسلام چنین کردند و به مدینه هجرت کردند.

 

 

وطن از دیدگاه قرآن

در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که در باره وطن به نحوی سخن می گوید، این آیات به چند دسته قابل تقسیم است:

دسته اول: آیاتی است که احترام به وطن را کاملا تایید می کند، مانند:

«واذ اخذنا میثاقکم لا تسفکون دمائکم و لا تخرجون انفسکم من دیارکم » ؛ «به یاد آرید زمانی را که ما از شما پیمان گرفتیم که خون های یکدیگر را نریزید و یکدیگر را از وطن های خود بیرون نکنید.»

دسته دوم:  آیاتی است که به صورت غیرمستقیم، محبوبیت وطن را گوشزد می کند، مانند:

«انّما جزاء الذّین یحاربون الله و رسوله ویسعون فی الارض فساراً ان یقتلوا اویصلبوا...» ؛ «به درستی که جزای کسانی که با خدا و رسولش به بیکار  برمی خیزند و در روی زمین برای فساد می کوشند این است که کشته شوند یا به دار آویخته شوند... »

رابطه ی یک انسان با جایگاهی که در آن زندگی می کند، کاملاً نسبی است. هر چه که ریشه های وجودی طبیعی یک انسان در یک مکان قوی تر باشد، ارتباط آن شخص از نظر روانی و طبیعی با آن محل بیشتر و قوی تر خواهد بود

بنابراین محبت به وطن نه تنها مذموم نیست بلکه محرومیت از آرامش در وطن می تواند موجب مقاومت و پیکار شود.

دسته سوم: آیاتی است که بیان می دارد اگر شرایط حفظ اعتقادات در وطن مهیّا نباشد می توان از آن مهاجرت کرد و نباید در آن مکان باقی مانده مانند:

«ان الذین تو فاهم الملائکة ظالمی انفسهم، قالوا فیم کنتم؟ قالو کنا مستضغفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الها واسعه فتها جروا فیها... » ؛ «فرشتگان کسانی را در می یابند که به خود ظلم کرده اند، از آنان می پرسند در چه حالی بودید؟ آنان پاسخ می دهند که ما در روی زمین از بینوایان بودیم، فرشتگان می گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود؟ پس مهاجرت می کردید در آن ...»

از مجموع این آیات شریفه نکات زیر دریافت می شود:

1) وطن و دیار، یک چیز خیالی نیست، بلکه حقیقتی دارد و علاقه انسان به وطن طبیعی است.

2) وطن انسان به طور طبیعی قابل دفاع است.

3) اخراج یک فرد یا یک گروه از وطن خود، بدون علت ممنوع است.

4) مبارزه در راه حفظ وطن مطلوب است.

5) اگر وطن برای انسان ناهموار باشد و شخصیت انسانی و ایدئولوژی های انسان را مختل کند، باید علاقه خود را به وطن از اولویت خارج کرده و در صورتی که توان اصلاح آن را ندارد، وطن را ترک و مهاجرت نماید.

ماده 29 در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز چنین می گوید:

«هر کس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد کامل و آزاد شخصیت او را میسر سازد...»

و این نشان می دهد که وطن و حبّ وطن باید تابع تکامل روحی و شخصیت انسان باشد، نه اینکه انسان پیرو وطن قرار گرفته و تحت هر شرایطی در آن بماند حتی اگر منجر به سقوط شخصیت او شود.

 

نوشته آمنه کریمی – گروه دین و اندیشه تبیان


پی نوشت ها:

1) بحارالانوار، ج 75، ص 45

2) بحارالانوار، ج 7، ص 264

3) بقره/ 84

4) مائده/ 33

5) نساء/ 97

6) اعلامیه جهانی متون بشر، ماده 29.

 

منابع:

قرآن کریم

نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی

شرح نهج البلاغه، علامه محمد تقی جعفری، ج 6

پیام امام امیرالمومنین، آیة الله مکارم شیرازی، ج 2

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

آثار مرگبار غفلت

«و هو فی مهلةٍ من الله یهوی مع الغافلین، و یغدو مع المذنبین، بلا سبیل قاصد و لا إمام قائد. حتی اذا کشف لهم عن جزاء معصیتهم، و استخرجهم من جلابیب غفلتهم استقبلوا مدبراً، واستدبروا مقبلاً فلم ینتفعوا بما أدرکو من طلبتهم و لا بما قضوا من وطرهم انی احذّرکم و نفسی هذه المنزله. فلینتفع امرؤٌ بنفسه، فإنّما البصیر من سمع فتفکر و نظر فأبصر، و انتفع بالعبر، ثم سلک جدداً واضحاً یتجنّب فیه الصرحه فی المهاوی و الضلال فی المغاوی ...»

ترجمه: چند روز از طرف خدا به گمراه، مهلت داده شد، و او با غافلان در راه هلاکت قدم می نهد و تمام روزها را با گنهکاران سپری می کند، بی آن که از راهی برود تا به حق برسد و یا پیشوایی برگزیند که راهنمای او باشد. و تا آن زمان که خداوند از کیفر گناه آنها پرده بردارد و آنان را از حجاب غفلت بیرون می آورد به استقبال چیزی می روند که به آن پشت کرده بودند (یعنی آخرت) و پشت می کنند به آنچه که به آن روی آورده بودند (یعنی دنیا) پس نه از آنچه آرزو می کردند و بدان رسیدند سودی بردند و نه از آنچه که خود را نیازمند آن می دانستند بهره ای بردند. من شما را از این گونه غفلت زدگی می ترسانم.

هر کس باید از کار خویش بهره گیرد، و انسان بینا کسی است که به درستی شنید و اندیشه کرد، پس به درستی نگریست و آگاه شد، و از عبرتها پند گرفت، سپس راه روشنی را پیمود، و از افتادن در پرتگاهها، و گم شدن در کوره راه ها دوری کرد.

 

 

شرح گفتار

خداوند به غفلت زدگان مهلت می دهد

امیر بیان علی (علیه السلام) در این فراز از خطبه ی 153 نهج البلاغه ابتدا به بیان اوصاف غفلت زدگان پرداخته و آنها را به زیبایی معرفی می نماید، طبق فرمایش مولای متقیان، خداوند مهربان به این دسته از انسانها، لطف نموده و در این دنیای فانی فرصتی را در اختیارشان قرار داده است، تا آنها از این فرصت داده شده، کمال استفاده را نموده و گذشته تاریک خود را جبران و با قلبی سرشار از ایمان و باور درونی به خداوند بی همتا و دستانی پر از اعمال صالح و نیکو به سرای باقی سفر نمایند.

اما افسوس که این گروه از مردم، قدر این فرصت طلایی را ندانسته و همچنان در خواب مرگبار غفلت فرو رفته اند، هر روز صبح که از خواب بر می خیزند، دوباره با رفیقان گنهکار خویش دمساز گشته و کارهای زشت خود را تکرار می نمایند. عمق خواب آنها در حدّی است که ابداً به این فکر نیستند که در مسیر زندگی خود، راه درست را انتخاب و برای پیمودن مسیر حق راهنمایی را برای خود برگزینند.

آنها زمانی از این خواب مهلک بیدار می شوند که خداوند پرده از حقایق عالم کنار زده و آنها را در کام مرگ فرو برده باشد.

آری در این هنگام است که آهنگ غمبار ندامت و پشیمانی در خانه قلبشان نواخته می شود و با قلبی سوخته و دلی پر از اضطراب و وحشت به درگاه خداوند بی نیاز، اظهار ایمان و بندگی نموده و از گذشته خویش احساس شرمساری می نمایند.

اما با کمال تأسف باید گفت که این ندامت و پشیمانی، به حالشان سودی نخواهد بخشید، چرا که مهلت داده شده تمام گشته و دیگر راه جبرانی وجود ندارد. امیر متقیان علی (علیه السلام) ما را از چنین حالتی به شدت بر حذر می دارد و به زیبایی می فرماید: (انی احذّرکم و نفسی، هذه المنزلة). من شما و خودم را از این گونه غفلت زدگی می ترسانم.

در قسمت پایان این گفتار، امیر بیان علی (علیه السلام) ما را نسبت به لزوم به کار بستن فکر و اندیشه و پیدا نمودن راه راست ترغیب می نماید، تا از این طریق بتوانیم خود را از آثار مرگبار غفلت نجات داده و از سیل ویرانگر آن در امان بمانیم.

آثار مخرب غفلت در حدّی خطر آفرین است که هر یک از آنها به تنهایی می تواند ساختمان خوشبختی را بر سرمان خراب و ستون دین ما را ویران سازد.

هر کس باید از کار خویش بهره گیرد، و انسان بینا کسی است که به درستی شنید و اندیشه کرد، پس به درستی نگریست و آگاه شد، و از عبرتها پند گرفت، سپس راه روشنی را پیمود، و از افتادن در پرتگاهها، و گم شدن در کوره راه ها دوری کرد

خطر غفلت در حدّی است که خداوند بی همتا، در کلام نورانی خویش پیامبر عزیز اسلام (صلی الله علیه و آله) را، از همنشینی با غفلت زدگان به شدّت بر حذر می دارد و در این باره به زیبایی می فرماید: (و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشی یریدون وجهه و لا تَعدُ عیناک عنهم ترید زینته الحیوه الدنیا و لا تُطِع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتّبع هواهُ و کان امره فُرُطاً)و با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام می خوانند و خواهان خشنودی خدا هستند، شکیبایی کن، و برای تجمل زندگی دنیا چشم از ایشان بر مگیر (و با آنها همنشین باش) و از آن کس که قلبش را از یاد خویش غافل ساخته ایم و از پی هوای نفس خود می رود و اساس کارش بر تجاوز است اطاعت مکن.

بنابراین همه باید کمر همت را بسته و به شناسایی آثار ویرانگر غفلت بپردازیم، تا از این طریق و با توکل به خداوند بی همتا و یاری جویی از آن قدرت بی مثال، توانسته باشیم به مبارزه با این بیماری مهلک بپردازیم.

 

آثار مرگبار غفلت

1- غفلت موجب قساوت قلب و سنگدلی می شود.

قساوت قلب و سنگدلی، میوه تلخ غفلت و دوری از دریای بی کران معارف الهی و فرمایشات گهربار معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) است، زیرا با اندکی دقّت و تأمل در احوال اولیا الهی و ساکنان راه حق، می یابیم که عامل اصلی صفای باطن و رقّت قلب آن بزرگان، ذکر و یاد خداست، آنها با تأسّی به کلام نورانی حضرت حق که می فرماید: (الا بذکر الله تطمئن القلوب). قلب و جان خویش را آرام و با عطر دلربای ذکر الهی، فضای باطن خویش را عطرآگین کرده و با باران رحمت خداوند بی همتا، زمین قلب خود را نرم و لطیف نموده اند. طبیعی است که اگر کسی عکس رفتار آنها را داشته باشد، قلبش به صورت بیابان خشکی در خواهد آمد که در آن غیر از سنگلاخ بغض و کینه، حسد، خودبینی، مال دوستی... چیز دیگری یافت نخواهد شد.

پنجمین پیشوای معصوم، امام باقر(علیه السلام) این موضوع را به خوبی گوشزد نموده و در این باره به زیبایی می فرماید: (ایاک و الغفله ففیها تکون قساوة القلب). از غفلت بپرهیزید که مایه سنگدلی است.

 

2- غفلت باعث مرگ قلب می شود.

تداوم غفلت به حدّی مضرّ و خطرناک است که علاوه بر قساوت قلب، باعث مرگ قلب هم می شود، به گونه ای که در اثر آن، صفحه قلب آدمی به سنگ سختی تبدیل خواهد گشت که آب موعظه و نصیحت و اندرز در آن اثری نمی بخشد. در چنین حالتی باید گفت که: درِ سعادت و خوشبختی به روی انسان بسته و امیدی به نجات او از دام هلاکت ابدی وجود نخواهد داشت.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در بیانی زیبا و دلنشین در این باره می فرماید: (من غلبت علیه الغفله مات قلبه)کسی که غفلت بر او چیره شود قلبش می میرد.

اما افسوس که این گروه از مردم، قدر این فرصت طلایی را ندانسته و همچنان در خواب مرگبار غفلت فرو رفته اند، هر روز صبح که از خواب بر می خیزند، دوباره با رفیقان گنهکار خویش دمساز گشته و کارهای زشت خود را تکرار می نمایند. عمق خواب آنها در حدّی است که ابداً به این فکر نیستند که در مسیر زندگی خود، راه درست را انتخاب و برای پیمودن مسیر حق راهنمایی را برای خود برگزینند

3- غفلت اعمال خوب آدمی را نابود می سازد.

انسانی که قلب و جانش از یاد خدا غافل و از خود و آینده خویش بی خبر است، اگر در زندگی به کارهای نیک و شایسته هم اقدام نماید، باید بداند که این اعمال نیک به حالش سودی نمی بخشد، زیرا چنین شخصی عمدتاً کارهای خوب خود را از روی اخلاص و توجّه قلبی به خدا انجام نمی دهد، بلکه او این کارها را برای خوشی دل مردم و به این منظور که آنها از او تعریف و تمجید نمایند انجام داده است و لذا از چنین کارهای خوب و شایسته چیزی نصیبش نخواهد شد.

مولای متقیان در این باره به زیبایی می فرماید: (ایاک و الغفلة و الاغترار بالمهله فإنّ الغفلة تفسد الاعمال) از غفلت و غرور ناشی از مهلت الهی بپرهیز، زیرا غفلت، اعمال آدمی را فاسد می کند.

 

4- غفلت ما را از خدا دور می کند.

به یقین انسان غافل از خدا دور و به شیطان خبیث نزدیک است، زیرا او در حال غفلت به جای اطاعت از فرامین الهی، گوش به  فرمان شیطان بوده و از او دستور گرفته و از او اطاعت می کند.

امیر بیان علی(علیه السلام) در یکی از مناجات های جانانه خویش به این مهم اشاره نموده است و می فرماید: (الهی ان أنا متنی الغفلة عن الاستعداد للقائک فقد نبهتی المعرفهُ بکرم آلائک) پروردگار من، اگر غفلت، مرا به خواب فرو برده و استعداد لقای تو را از من گرفته، شناخت کرم نعمت هایت مرا از این خواب غفلت بیدار ساخته است.

در پایان این نوشتار، نظر شما خواننده محترم را به حکایتی آموزنده در موضوع غفلت جلب می نمایم به امید آنکه انشاءالله خداوند بی همتا، همگان را از خواب غفلت و بی خبری بیدار نماید.

 

تداوم غفلت به حدّی مضرّ و خطرناک است که علاوه بر قساوت قلب، باعث مرگ قلب هم می شود، به گونه ای که در اثر آن، صفحه قلب آدمی به سنگ سختی تبدیل خواهد گشت که آب موعظه و نصیحت و اندرز در آن اثری نمی بخشد. در چنین حالتی باید گفت که: درِ سعادت و خوشبختی به روی انسان بسته و امیدی به نجات او از دام هلاکت ابدی وجود نخواهد داشت

حکایت بلبل غافل و مورچه ی عاقل

شیخ اجل سعدی می گوید: آورده اند که در باغی، بلبلی بر شاخ درختی آشیانه داشت. اتفاقاً مورچه ای ضعیف زیر آن درخت برای خود لانه ای ساخته بود و زندگی می کرد. بلبل شب و روز گرد گلستان پرواز می کرد و به نغمه سرایی و آواز مشغول بود. اما مورچه شب و روز مشغول جمع آوری آذوقه بود، وقتی فصل بهار تمام شد، پاییز فرا رسید، خار جای گل را گرفت و کلاغ به جای بلبل نشست، باد خزان شروع به وزیدن نمود و برگ از درخت در حال ریزش بود. ناگاه بلبل آمد، نه رنگ گل دید و نه بوی سنبل شنید. از بی برگی طاقش طاق شد و از بی نوایی از نوا باز ماند. در این هنگام یادش آمد که روزی مورچه ای زیر این درخت خانه داشت و دانه جمع می کرد، امروز حاجت به درِ خانه ی او برده و به خاطر حقّ همسایگی که نسبت به او داشتم از او چیزی طلب نمایم. به سراغ مورچه آمد و گفت: ای عزیز سخاوت نشان بختیاری است و سرمایه ی کامکاری. من عمر خود را به غفلت گذراندم، تو زیرکی می کردی و ذخیره می اندوختی. چه می شود که امروز نصیبی از آن به من کرامت کنی. مورچه گفت: تو شب و روز در قال بودی و من در حال. تو لحظه ای به طراوت گل مشغول بودی و دمی به نظاره ی بهار، مغرور! نمی دانستی که هر بهاری را خزانی و هر راهی را پایانی باشد.

 

کسی گوی دولت زد دنیا برد

 

که با خود نصیبی به عُقبی بَرَد

 

 

مهدی صفری - بخش نهج البلاغه تبیان


پی نوشت ها:

1- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، خطبه 153، ص282.

2- سوره کهف، آیه 28

3- سوره رعد، آیه 28

4- مستدرک الوسائل،ج12، ص93

5- غرر الحکم، ص266، حدیث 5765

6- همان، حدیث 5760

7- بحارالانوار، ج91، ص100

8- برگرفته از کتاب هزار و یک حکایت، نوشته محمد حسین محمدی، حکایت 691

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

صدای وحشتناک موج دریا، نشانه چیست؟

 

خداشناسی (4)

"دلم می خواهد خدایم را بیشتر و بهتر بشناسم "... .

این جمله را شاید از افراد مختلف شنیده باشی. شاید هم خودت بارها و بارها به این جمله فکر کرده باشی و با خودت تکرار ...، اما می دانی از چه راه و روشی استفاده کنی؟ چطور؟ چگونه؟ چه راهی بهترین است و بهتر تو را به مقصدت می رساند؟ ... این سؤالات شاید همه ذهنت را از آن خود کرده باشند... اما جوابی هم یافته ای برایش؟  

پای کلاس درس امیرالمؤمنین علیه السلام که بنشینی، کتاب درسش را که بگشایی، هزاران راه پیش پایت می نهد برای شناخت خدا که بهترین راه است و محکم ترین، که راهی است متصل به علم یزلی خداوند ... .

تصور ذات خداوند برای ما که موجوداتی محدود و مادی هستیم، امری است محال و معرفت بشری نمی تواند به کُنه ذات پروردگار دست یابد ... « الَّذی لا یُدرکُهُ بُعدُ الهِمَم وَ لا یَنَالُهُ غَوصُ الفِطَن؛ همت های دور پرداز آدمیان از درک و احاطه به مقام شامخش نارسا و حوز? اعتلای ربوبی اش از نفوذ هشیاری هشیاران به دور است».

اگر چه خداوند را به طور کامل نمی توانی بشناسی، اما هم اصل وجودش را نمی توانی انکار کنی و هم با استفاده از شناخت صفات او، می توانی به شناخت نسبی دست پیدا کنی. به فطرتت رجوع کردی برای شناخت خدا؟... یادت باشد که خداجویی و خداخواهی و خداپرستی در نهاد همه انسان ها قرار داده شده است.

به طبیعت نگاه کردی؟ به کوه و جنگل و دشت؛ به خورشید و ستارگان و ماه؛ به زمین و آسمان؛ ... «أنشَأَ الأرضَ فَأمسَکَهَا مِن غَیر اشتِغَالٍ وَ أرسَاهَا عَلی غَیرَ قَرارٍ وَ أقَامَها بغَیر قَوائِم وَ رَفَعَهَا بغَیر دَعَائم وَ حَصَّنَهَا مِنَ الأودِ وَ الإعوجَاج وَ مَنَعَها مِنَ التَّهافُتِ وَ الإنفِراج؛ زمین را ایجاد کرده، آن را نگه داشت بی آنکه وی را مشغول سازد و آن را بر جایی بدون قرار استوار کرد و بی هیچ پایه ای، بر پایش داشت و بی هیچ ستونی برافراشتش و آن را از کجی و انحراف نگه داشت و از افتادن و شکافتن آن جلوگیری کرد».

«کَانَ مِن اقتِدارِ جَبَروتِهِ وَ بَدیعِ لَطَائفِ صَنعَتِهِ أن جَعَلَ مِن مَاءِ البَحر الزَّاخر المُتَراکِمِ المَتَقَاصِف یَبَساً جَامِداً ثُمَّ فَطَرَ مِنهُ أطباقَاً فَفَتَقَهَا سَبعَ سَمَاوات بَعدَ ارتِتَاقِهَا فَاستَمسَکَت بأمرهِ وَ قَامَت عَلی حَدِّه؛ و از نشانه های قدرت جبروتی و عظمت دقایق صنعت خداوندی است که از (کف های) آب دریای دارای امواج بلند و متراکم که بر هم می خوردند و صدایی هولناک داشتند، خشکی و جماد را می ساخت. سپس طبقاتی از آن به وجود آورد و آنها را پس از آن که بسته بودند، به صورت هفت آسمان از هم باز کرد. آن آسمان ها به امر خداوندی به وسیله یکدیگر محکم و متشکل گشتند و در حد خود قرار گرفتند.»

اگر چه خداوند را به طور کامل نمی توانی بشناسی، اما هم اصل وجودش را نمی توانی انکار کنی و هم با استفاده از شناخت صفات او، می توانی به شناخت نسبی دست پیدا کنی. به فطرتت رجوع کردی برای شناخت خدا؟... یادت باشد که خداجویی و خداخواهی و خداپرستی در نهاد همه انسان ها قرار داده شده است

به نظم درون طبیعت دقت کرده ای؟ فکر کن اگر روزی این نظم به هم بخورد، در تابستان گرم برف ببارد، خورشید به جای طلوع از مشرق، از مغرب طلوع کند، اگر درختان در بهار به جای سبز شدن خشک شوند و ... چه می شود؟...

«قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأحکَمَ تَقدیرَهُ وَ دَبَّرَهُ فَأَلطَفَ تَدبیرَهُ وَ وَحَّهَهُ لِوجهَتِه فَلَم یَتَعَدَّ حُدُودَ مَنزِلَتِهِ وَ لَم یَقصُر دُ<نَ الإنتِهَاءِ إلی غَایَتِهِ وَ لَم یَستَعصِب إذ أمِرَ بالمَضِیَّ عَلَی إرادَتِهِ فَکَیفَ وَ إنَّمَا صَدَرَتِ الأُمُورُ عَن مَشیَّتِهِ؛ خداوند سبحان اندازه بر خلقش مقدر ساخت و آن را متین و محکم فرمود، و خلقش را مورد تدبیر قرار داد و تدبیر لطیفی درباره آن انجام داد و به سوی مقصدش روانه ساخت. (هیچ یک از مخلوقاتش) از حدود موقعیت مقرر خود تجاوز ننمود و به کمتر از وصول به غایت تعیین شده اش کفایت نکرد و دستور به حرکت مطابق اراد? خداوندی را دشوار تلقی ننمود. (مخلوقات چگونه می توانند از دستور خداوندی سرپیچی کنند) در صورتی که همه امور فقط از مشیت خداوندی صادر شده اند.»

به آفرینش خودت نگاه کن ... چه هماهنگ و منظم است این آفرینش! آفرینش چشمانت، دستانت، پاهایت؛ آفرینش رگ ها و مویرگ هایت که اگر هر کدامشان نباشند، چه اتفاقی می افتد؟ ... فکر کن اگر یکی از رگ های خون رساننده به قلب بسته باشند؟ اگر گوش این لایه ها را نداشت؟ اگر دندان برای خوردن نداشتی؟ اگر ...

«أیُّهَا المَخلُوقُ السَّویُّ وَ المَنشَأ المَرعِیُّ فِی ظُلُماتِ الأرحَام وَ مُضَاعَفَاتِ الأستَار، بُدِئَت مِن سَلالَةِ مِن طِین وَ وُضِعَت فِی قَرار مَکین إلی قَدَر مَعلُوم وَ أجَل مَقسُوم، تَمُورُ فی بَطن أمِّکَ جَنیناً لا تُحیرُ دُعَاءً وَ لا تَسمَعُ نِدَاءً ثُمَّ أخرجتَ مِن مَقَرِّکَ إلی دَار لَم تَشهَدهَا وَ لَم تَعرِف سُبُلَ مَنَافِعِهَا، فَمَن هَداکَ لاجتِرارِ الغذَاءِ مِن ثَدیِ أمِّکَ وَ عَرَفَکَ عِندَ الحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِکَ وَ إرادَتِکَ؟ هیهَات إنَّ مَن یَعجِزُ عَن صِفَاتِ ذِی الهَیئَةِ وَ الأدَوَاتِ فَهُوَ عَن صِفَاتِ خَالِقِهِ أعجَزُ وَ مِن تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ المَخلُوقینَ أبعَدُ؛ ای مخلوقی که با اعضای معتدل آفریده شده ای و ای ابداع شده ای که در تاریکی های ارحام و لا به لای پرده ها مورد عنایت بودی، در آغاز وجودت، از جوهری کشیده شده از گل بودی که در قرارگاهی محکم نهاده شدی تا قدر معین و مدتی قسمت شده، محفی درون مادرت بودی و جنبشی داشتی. سپس از آن قرارگاه بیرون رانده شدی به خانه ای که نه آن را دیده بودی و نه راه های منافع آن را می شناختی. (ای انسان) چه کسی تو را به جذب غذا از سینه مادرت راهنمایی کرد و جایگاه های خواستن و اراده ات را به تو ارائه نمود؟ هیهات، آن کسی که از درک صفات موجوداتی که دارای شکل و ابزار و وسایل می باشند، عاجز است؛ قطعاً از دریافت صفات خالقش ناتوان تر و از رسیدن به درک او به وسیله حدود مخلوقات دورتر می باشد».

به آفرینش خودت نگاه کن ... چه هماهنگ و منظم است این آفرینش! آفرینش چشمانت، دستانت، پاهایت؛ آفرینش رگ ها و مویرگ هایت که اگر هر کدامشان نباشند، چه اتفاقی می افتد؟ ... فکر کن اگر یکی از رگ های خون رساننده به قلب بسته باشند؟ اگر گوش این لایه ها را نداشت؟ اگر دندان برای خوردن نداشتی؟ اگر ...

به خلقت پرندگان اگر نگاه کرده باشی، هزاران عجایب می بینی که ناخودآگاه ربان به تحسین می گشایی و شکر خداوندی که ندیده ای اش، اما ندیده به وجودش ایمان آورده ای ... « وَ مَا ذَرَأ مِن مُختَلفِ صُوَرِ الأطیَارِ الَّتی أسکَنَهَا أخَادیدَ الأرضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجَهَا وَ رَوَاسیَ أعلامِهَا مِن ذَاتِ أجنِحَةِ مُختَلِفَةٍ وَ هَیئَاتٍ مُتَبَایِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فی زِمَامِ التَّسخیرِ وَ مُرَفرِفَةٍ بإجنِحَتِهَا فی مَخَارِقِ الجَوِّ المُنفَسِحِ وَ الفَضَاءِ المنفَرِجِ کَوَّنَهَا بَعدَ إذ لَم تَکُن فی عَجَائِبِ صُوَر ظَاهِرَةٍ وَ رَکَّبَهَا فی حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعضَهَا بِعَبالَةِ خَلقِهِ أن یَسمُوَ فِی الهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ یَدِفُّ دَفیفاً وَ نَسَقَهَا عَلَی اختِلافِهَا فِی الأصَابیغ بلَطیفِ قُدرَتِهِ وَ دَقیقِ صَنعَتِهِ فَمِنهَا مَغمُوسٌ فَی قَالبِ لَونٍ لا یَشُوبُهُ غَیرُ لَونٍ مَا غُمِسَ فیهِ وَ مِنهَا مَغمُوسٌ فی لَونٍ صِبغ قَد طُوِّقَ بخَلافِ مَا صُبِغَ بِهِ؛ (از دلایل وحدانیت اوست) آفرینش صور گونه پرندگانی که آنها را در شکاف های زمین (به شکل لانه ها) و شکاف های کوه های روی زمین و در بلندی های آن ها مسکن داد. (پرندگانی که) دارای بال های مختلف  و اشکال متنوعند. (جاندارانی) که در زمام تسخیر قانون در حرکتند و بال های خود را برای پریدن در طرق باز هوای پهناور و فضای باز می گسترانند. خداوند آن پرندگان را با سابقه نیستی در صورت های شگفت انگیز نمایان به وجود آورد و آن ها را با پیوند سر استخوان ها که پوشیده شده به گوشت و پوستند، ترکیب فرمود، و بعضی از مرغان را به جهت سنگینی جثه از پرواز سریع در هوا باز داشت و با پرواز بال های باز، آن ها را نزدیک زمین به حرکت در هوا وا داشت. خداوند آن پرندگان را با اختلافی که در رنگ ها دارند، با لطف قدرت و صنعت دقیق خود، منظم فرمود. برخی از آن ها در قالب یک رنگ مشخص غوطه ورند که با هیچ رنگی غیر از همان که در آن غوطه ور هستند، مخلوط نمی باشد، و بعضی دیگر از آن ها در رنگی غوطه ور هستند که غیر از آن رنگی است که دور گردن دارند».

اطرافت را نگاهی بینداز ...

چه می بینی؟ ... همه آن چیزهایی که می بینی از آسمان و زمین و ابرها تا حرکت منظم آن ها، از هم نوعان ات که در کنار خویش می بینی شان، از سبزه های کنار جوی آب، از دریای طوفانی تا دریای آرام آبی با ساحل زیبای افتابی، از چشمک ستاره ای تا صدای جیرجیرک ها و حتی از پیشرفتی که بشر کرده است، در همه و همه این ها می توانی نشانه ای از وجود خداوند را ببینی... .

این بار با نگاهی گذرا و سطحی، ننگر اطرافت را ... عمیق نگاه کن و با دقت ... .

یادت باشد سجده شکر را ... .

 

زهرا رضاییان - بخش نهج البلاغه تبیان


پی نوشت ها:

1. خطبه 1 .

2. خطبه 186 .

3. خطبه 211 .

4. خطبه 91 .

5. خطبه 163.

6. خطبه 165.

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

ارزش حکومت در نگاه علی بن ابیطالب (علیه السلام)


سلطه بر دیگران و برای ملت ها تصمیم گرفتن و از امکانات طبیعی یک حکومت بهره بردن آرزوی اکثر افراد بشر در طول تاریخ بوده و هست. اما کاملترین مرد تاریخ که قدرتی لایزالی دارد حکومت را نمی خواهد مگر برای اینکه حقی را بر پا دارد یا باطلی را از میان بردارد. و در غیر این صورت حکومت برایش از لنگه ای کفش پاره بی ارزشتر است.


« دخلت علی امیرالمومنین بذی قار و هو یخصف فعله فقال لی: ما قیمة هذا النعل؟

فقلت لا قیمة لها. فقال علیه السلام: والله لحسی احبّ الیّ من امرتکم الا ان اقیم حقّاً او ادفع باطلّا.»

« عبدالله بن عباس می گوید: وارد شدم در ذی قار خدمت امیرالمومنین علیه السلام، در حالیکه  کفشش را وصله می کرد. به من فرمود؛ ارزش این کفش چقدر است؟

گفتم: ارزشی ندارد، فرمود: سوگند به خدا، این کفش در نزد من محبوب تر از زمامداری بر شماست، مگر اینکه حقی را بر پا دارم یا باطلی را از میان بردارم.

 

 

برتری کفش کهنه بر زمامداری بر کشورها

آری، این منطق امیرالمومنین علیه السلام است در برابر منطق نماهای حیات بشری. آیا در تاریخ سراغ دارید افرادی را که این گونه از روی ایمان راستین سخن بگویند؟

سلطه بر دیگران و برای ملت ها تصمیم گرفتن و از امکانات طبیعی یک حکومت بهره بردن آرزوی اکثر افراد بشر در طول تاریخ بوده و هست. ممکن است جمله ای که امیرالمومنین علیه السلام در ارزیابی زمامداری و حکومت بر مردم بیان فرموده است، برای اکثریت قریب به اتفاق مردم قابل تصور نباشد، چه رسد به آنکه آن را تصدیق کنند و بپذیرند.

با نگاهی به تاریخ به خوبی می توانیم ببینیم که برای رسیدن به قدرت و کشور گشایی عده ای  قدرت طلب، چه خون ها ریخته شده و چه ارزش های انسانی زیر پا له شده است.

امیرالمومنین علیه السلام، این حقیقت را به خوبی دریافته است که بدیده زمامداران حتی در صورتی که زمامدار، خود را مالک زندگی و مرگ مردم تلقی نکند، باز هم نوعی احساس سلطه بر دیگران در شئون مختلف زندگی آنها در بردارد که زمامدار خود را با آن احساس، برتر از دیگران می پندارد. این احساس برتری به مرور زمان باعث می شود که دیگران را زیر دست ببیند و همه را پیرو و مطیع اوامر خود بخواهد.

از آنجایی که اراده و تصمیم گیری های زمامداران در بیشتر اوقات، پیرو درک و خواسته های شخصی خود آنهاست و حتی قوانین و اصول حکومتی نیز ممکن است در برابر خواست زمامداران انعطاف پذیر شود، لذا طبیعت زمامداران، همواره در معرض وارد کردن خسارت و اهانت بر حیات انسان واحد بود.

این گونه زمامداران، همان است که به مرور زمان به زورگویی و سلطه گرایی منجر می شود که روح و قلب امیرالمؤمنین علیه السلام از آن بیزار است، همان گونه که از همه نوع فساد و باطل دیگری نیز بیزار است.

بنابراین، هر نوع حکومت که در آن روح سلطه بر دیگران وجود داشته باشد در نظر حضرت پست و بی ارزش تلقی می شود تا جایی که حتی از لنگه کفش کهنه ای نیز بی مقدارتر می گردد.

مسلماً مقصود از آن زمامداری که قابل مقایسه با کفش کهنه و وصله خورده باشد، آن حکومتی است که بدون احساس تعهد و به عنوان یک برتری باشد، که برای هر کسی لذت بخش و خوشایند است.

امیرالمؤمنین در این ارزیابی و مقایسه، یک استشناء را بیان فرموده، اینکه: « الا ان اقیم حقّاً او ادفع باطلا » مگر اینکه حقی را بر پای دارم و باطلی را دفع نمایم. می دانیم که کلمه حق در کلام امیرالمومنین علیه السلام، فقط حقوق مربوط به تنظیم روابط زندگی دسته جمعی در جامعه نیست بلکه حقی که حضرت می فرماید و می تواند موجب ارزشمند کردن حکومت در نگاه آن حضرت شود، اعمّ از حقوق جان های آدمیان است که بدون احقاق آن انسانیت افراد خدشه دار می شود و انسان ها نخواهند توانست به آن رشد مطلوب انسانی خود در جامعه برسند.

حضرت علی علیه السلام می فرمایند: «سوگند به خدا، من در میان انبوه جمعی بودم که به لشگریان کفر هجوم بردیم تا همه آنان مغلوب شدند و پشت برگرداندند. من ناتوان نشده ام و ترسی ندارم و این مسیری که امروز پیش گرفته ام همانند مسیری است که برای پیروزی اسلام پیش گرفته بودم. قطعاً «من باطل را می شکافم و حق را از پهلوی آن بیرون می آورم.»

 

حق گرایی و حق طلبی در حکومت امیرالمومنین علیه السلام

«اما و الله ان کنت لفی ساقتها حتی تولت بحذا فیرها. ما عجزت و لا جبنت و ان مسری هذا لمثلها فلا نقبن الباطل حتی یخرج الحق من جنبه»

«سوگند به خدا، من در میان انبوه جمعی بودم که به لشگریان کفر هجوم بردیم تا همه آنان مغلوب شدند و پشت برگرداندند. من ناتوان نشده ام و ترسی ندارم و این مسیری که امروز پیش گرفته ام همانند مسیری است که برای پیروزی اسلام پیش گرفته بودم. قطعاً «من باطل را می شکافم و حق را از پهلوی آن بیرون می آورم.»

هیچ انسان مطلعی را سراغ نداریم که از زندگی پر فراز و نشیب و پر از تلاطم های تند و سخت علی بن ابیطالب علیه السلام، اطلاع داشته باشد و این انسان کامل را به عنوان دلیرترین انسان تاریخ قبول نداشته باشد.

این شجاعت و دلاوری ها عمدتاً بر این مبنا استوار بوده است که اولا :زندگی و مرگ برای این انسان کامل به خوبی تفسیر شده و واقعیت هر دو را به خوبی درک کرده بود.

ثانیاً : ایشان حیات خویش را وابسته به مشیّت الهی می دانست و به خوبی می دانست که لحظات حیات او از لطف خداست و همین آگاهی او را به تکاپو برای شکرگزاری وا می داشت.

ثالثاً : مالکیت ایشان بر نفس خویش، برای ترس و هراس جایی باقی نگذاشته بود زیرا قدرت خود را وابسته به قدرت مطلق خداوند می دانست و در نتیجه از هیچ قدرت خارجی واهمه ای نداشت.

در ادامه حضرت بیان می دارد که من باطل را می شکافم و حق را از پهلوی آن، بیرون می آورم، بنابراین، بیهوده در راه مخلوط کردن حق و باطل حیله و تدبیر نکنید. آشنایی امیرالمؤمنین با حق بیشتر از هر انسانی در روی زمین است و کیست که بتواند با مکر پروازی و فریب در حکومت و حق پوشی، بر آن حضرت شبهه ای ایجاد کند؟ عظمت حق در آن است که باطل هرگز نمی تواند به صورت کامل آن را بپوشاند و رنگش را مات کند.

 

در همه زمان ها، حق و باطل در کنار هم وجود دارند و همیشه نیز عده ای سعی در پوشاندن حق بوسیله باطل دارند. آنچه مهم است این است که اولاً : حق را بشناسیم تا در لحظه های حساس زندگی بتوانیم آن را از باطل تشخیص دهیم و ثانیاً : تا زمانی که حق را به صورت کامل نشناخته و قادر به تشخیص صحیح آن نشده ایم، دست در دست ولایت داشته باشیم تا به بیراهه کشانده نشویم. چرا که ولی خدا با گذشتن از نفس خود و غلبه بر هوا و هوس های دنیوی، حق شناس است و دنباله روی از او انسان را به سر منزل مقصود خواهد رساند .

پی نوشت ها:

1- ذی قار نام محلی است در نزدیکی بصره

2- شرح نهج البلاغه، علامه محمدتقی جعفری، ج 8، ص 295

 آمنه کریمی

  بخش نهج البلاغه تبیان 


منابع:

نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی

شرح نهج البلاغه، علامه محمدتقی جعفری، ج 8

 

 

hibgfuhuighfyo کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5607
|
تاریخ عضویت : تیر 1390 

 

سختی ها و راحتی های دنیا برای چیست؟


تفاوت بین طبقات مختلف جامعه  از جهات گوناگون همیشه اذهان بشر را به خود مشغول داشته است و یافتن پاسخی مناسب برای تفاوت های بین ضعیف و قوی ،فقیر و غنی وظیفه ای بر عهده پیشوایان و رهبران جامعه است در این مجال پاسخ این چرایی دیر باز را از زبان حکیمترین شخص تاریخ می آوریم که می گوید : خداوند سبحان هرگز ستمکاران دوران را شکست نداده است، مگر پس از مهلت و آسایشی که در آن غوطه ور بوده اند و استخوان شکسته هیچ یک از امت ها را جبران نفرموده است مگر پس از قرار دادن آنان در تنگنای زندگی و آزمایش .


حتماً تاکنون، بارها از خود پرسیده اید که چرا عده ای در دنیا مظلوم واقع می شوند و همیشه در مقام ضعف قرار دارند، وعده ای آزادانه ظلم می کنند و در عین حال از نعمت های دنیا به صورت کامل بهره مند هستند؟ در این هنگام این سؤال برای انسان مطرح می شود که چرا خداوند، این همه نعمت های دنیوی را به ظالمان داده و به آنها مهلت داده تا به ظلم و ستم خویش ادامه دهند؟

امیرالمومنین علی علیه السلام در خطبه هشتاد و هشتم از کتاب نهج البلاغه به پاسخ این سؤالات می پردازد:

«اما بعد فانّ الله لم یتصم جباری دمر قطّ الّا بعد تمهیل و رخاء و لم یجبر عظم احد من الامم الا بعد ازل وبلاء»

«پس از حمد و ثنای خداوندی، خداوند سبحان هرگز ستمکاران دوران را شکست نداده است، مگر پس از مهلت و آسایشی که در آن غوطه ور بوده اند و استخوان شکسته هیچ یک از امت ها را جبران نفرموده است مگر پس از قرار دادن آنان در تنگنای زندگی و آزمایش.»

 

 

انسان شایستگی خلق شدن را داشته است

در سوره مبارکه بقره، داستان خلقت آدم و علت آن مطرح شده است و آنجا که خداوند به فرشتگان اطلاع داد که: من در روی زمین جانشینی قرار می دهم فرشتگان عرض کردند «خداوندا، آیا بر روی زمین کسی را قرار می دهی که فساد و خونریزی به راه خواهد انداخت؟... خداوند فرمود،" انّی اعلم ما لا تعلمون" من می دانم آنچه را که شما نمی دانید

خداوند سبحان برای نشان دادن عظمت انسان و شایستگی او برای خلقت. دو دلیل بسیار با اهمیت را برای فرشتگان بیان می فرماید:

دلیل اول: خداوند سبحان، همه حقایق را به آدم ابوالبشر (علیه السلام) تعلیم فرمود و سپس آنها را به فرشتگان عرضه نموده فرمود: اگر شما راست می گویید، دوباره این مطالب به من خبر دهید، و فرشتگان اعتراف کردند که: «لا علم لنا الّا ما علّمتنا... ، ما چیزی نمی دانیم جز آنچه که تو به ما تعلیم داده ای» منظور خداوند از این علم، علمی است که راه رسیدن به حقایق عالم هستی را بر روی انسان ها می گشاید تا آنجا که با همه فسادها و خونریزی ها که بشر به راه خواهد انداخت باز هم ارزش خلق شدن را داشته است. چرا که از میان همه موجودات، تنها انسان قابلیت کسب این علم و رسیدن به حقایق والای آفرینش را دارا می باشد.

دلیل دوم: شایستگی آدم (علیه السلام) (و نسل او) برای ورود به عالم هستی، با توجه به عظمت ذاتی او بود که خداوند دستور داد تا ملائکه به او سجده کنند. یعنی همان قابلیت رسیدن به درجات بالا و وصل شدن به حقیقت مطلق هستی «یعنی خداوند متعال». این قابلیت نه تنها در خود حضرت آدم (علیه السلام) وجود داشت بلکه در تمام نسل ها و ذریات او تا قیامت نیز وجود دارد.

و سجده ملائکه نه بر شخص حضرت آدم (علیه السلام) بلکه برای آن حقیقت مطلق و هدف نهایی است که قرار است بشر به آن نائل شود.

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: « و فی دون ما استقبلتم من عقب و ما استدبرتم من خطب معتبر» « برای شما مردم، در مشقت و سختی هایی که رو به سوی آنها می روید و در آن حوادث بزرگی که پشت سر گذاشته اند، عواملی برای عبرت و تجربه وجود دارد.»

 

مهلت دادن به زورگویان، از روی حکمت است

بر کسی پوشیده نیست که رها کردن ستمکاران و طغیان گران بر روی زمین، موجب بیچارگی و تیره روزی ناتوان و مستضعفان خواهد شد. حال این سؤال مطرح می شود که پس چرا خداوند به آنان مهلت داده و دست آنها را برای ظلم کردن در دنیا باز گذاشته است؟ در جواب به این سوال مهم، چند نکته را ذکر می کنیم:

1- در بحث هدف خلقت، ذکر شد که حکمت آفرینش انسان آنقدر ارزشمند و والاست که جریان فساد و خونریزی در روی زمین، آن را مختل نمی گرداند.

2- انسان ها اگر احتمال دهند که از جانب هم نوعان خود مورد ستم قرار می گیرند، دائماً در حالت آمادگی برای دفاع از حیات خویش به سر می برند و این آمادگی دائمی موجب احساس عظمت و ارزشمندی در زندگی می شود که باعث می شود انسان زندگی اش را لغو و بیهوده سپری نکند.

3- اگر دفاع از حیات، با این نیت انجام شود که «حیات امانت الهی است و تا آخرین لحظات باید از آن دفاع نمود، همه تلاش انسان در این راه، عبادت حساب شده و دلیل رشد و کمال انسان خواهد بود و او را شایسته دریافت الطاف خداوندی می نماید.

4- این ظلم وستم ها و تلاش انسان برای مبارزه  با آن، موجب گسترش و شکوفایی استعدادهای درونی انسان می شود. البته منظور این نیست که ظلم و ستم مطلوب است بلکه مبارزه با آن و نتیجه ای که از مقاومت در برابر ظلم عاید انسان می شود، مطلوب است.

5- اما ستمکاران که حیات انسان ها را به بازی گرفته اند، هرگز در درون قلب خویش، احساس شهرت و شادمانی نخواهد داشت و اگر غفلت آنها به حدی باشد که اقدام به بازگشت و توبه ننمایند، در گروه "أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ" وارد می شوند و عذاب الهی برای آنان قطعی خواهد بود. در واقع یکی از حکمت های مهلت دادن به آنان، این است که فرصتی برای توبه داشته باشند یا اگر توبه نمی کنند پرونده خویش را با ظلم و ستم مهر بزنند تا در قیامت هیچ عذر و بهانه ای نداشته باشند.

امیرالمومنین علی علیه السلام می فرمایند: «اما بعد فانّ الله لم یتصم جباری دمر قطّ الّا بعد تمهیل و رخاء و لم یجبر عظم احد من الامم الا بعد ازل وبلاء؛ پس از حمد و ثنای خداوندی، خداوند سبحان هرگز ستمکاران دوران را شکست نداده است، مگر پس از مهلت و آسایشی که در آن غوطه ور بوده اند و استخوان شکسته هیچ یک از امت ها را جبران نفرموده است مگر پس از قرار دادن آنان در تنگنای زندگی و آزمایش.»

 

خداوند به مستضعفان وعده پیروزی داده است :

اما با وجود همه ظلم ها و زورگویی هایی که از سوی  جبّاران در دنیا وجود دارد، خداوند وعده داده است که این وضعیت، همیشگی نیست و روزی فرا خواهد رسید که ستمدیدگان و مظلومان، با صبر و توکل به خداوند، به پیروزی خواهند رسید و وارث نهایی زمین خواهد شد آنجا که خداوند می فرماید: «وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ « و ما اراده کرده ایم به آنان که در زمین ضعیف واقع شده اند، احسان نموده و آنان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم

 

 

سختی های دنیا، کتاب عبرت و تجربه است

امیرالمومنین علیه السلام در ادامه خطبه هشتاد و هشتم می فرماید: «و فی دون ما استقبلتم من عقب و ما استدبرتم من خطب معتبر» « برای شما مردم، در مشقت و سختی  هایی که رو به سوی آنها می روید و در آن حوادث بزرگی که پشت سر گذاشته اند، عواملی برای عبرت و تجربه وجود دارد.»

 

 

نتیجه :

 برای ما انسان ها، همه اتفاقات پیرامون و آزمون و خطاهایی که در زندگی داریم می تواند مایه کسب تجربه باشد و همچنین وسیله ای برای نزدیک شدن به درگاه خداوند. در این صورت اگر بار دیگر خودمان یا فرد دیگری را در آن موقعیت و تحت همان آزمایش دیدیم به راحتی می توانیم راه حل مناسبی برای آن پیدا کرده و رفتاری شایسته تر از  قبل بروز دهیم.

در بحران ها و سختی هایی که در زندگی هر فردی پیش می آید، روزنه هایی برای نجات و رستگاری آن فرد وجود دارد که باید دقت کند و آن روزنه ها را ببیند و مراقب باشد که با بی صبری و کم طاقتی آن دریچه ها را به روی خود نبندد تا زمینه ساز رشد شخصیت و شکوفایی استعدادهای درونی اش باشد.

 


پی نوشت ها:

1- سوره بقره  30.

2- بقره آیه 30

3- شرح نهج البلاغه، علامه جعفری. ص 7

4- سوره اعراف آیه 179

5- سوره قصص آیه 5

آمنه کریمی

بخش نهج البلاغه تبیان


منابع:

1- قرآن کریم آیه 29 .

2- نهج البلاغه، مرحوم دشتی

3- شرح نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری. ج 15

4- روح مجرد، علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانی