تاپیک جامع نهج البلاغه
سخن گفتن امام علي(ع) با خورشيد
"اي علي! برخيز و به همراه اصحاب در گوشه اي از قبرستان بقيع وارد شده و هنگامي که خورشيد طلوع نمود، با وي سخن بگو."
در مورد ابعاد وجودي شخصيا امام علي عليه السلام هر چه سخن رود کم است و هيهات که عقل ها قادر به درک عظمت وجود ايشان شود. بشر بايد به کجا رسيده باشد که خداوند متعال به او مباهات کند و بر ملائکه فخر بفروشد از خلقتش .
شخصيت امام علي عليه السلام چنان است که اگر قرن ها در مورد ايشان سخن رود و قلم زده شود همچنان ابعادي ناگفته خواهد ماند همانطور که ما تا حدودي هر چند اندک در مورد فضايل اخلاقي حضرتش اطلاعاتي داريم و اما در مورد کرامات و معجزات ايشان کمتر شنيده ايم و مي داينم در اينجا يکي از معجزات ايشان را ذکر مي کنيم باشد که در جستجوي ابعاد شخصيت ايشان بيشتر به مطالعه و تحقيق بپردازيم و روح و جان خود را به معرفتش صفا بخشيم و رهرو راهش باشيم.
در کتب مختلف، از راويان متعدّدي همانند سلمان فارسي، عمّار ياسر، ابوذر غفاري، عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عبّاس و... آورده اند که چون خداوند متعال، مکّه را توسّط پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و با فداکاري امام علي بن ابي طالب عليه السّلام فتح کرد، پيش از آن که حضرت رسول صلوات اللّه عليه و آله عازم و آماده جنگ هَوازن گردد، در حضور جمعي خطاب به علي عليه السّلام اظهار داشت:
"اي علي! برخيز و به همراه اصحاب در گوشه اي از قبرستان بقيع وارد شده و هنگامي که خورشيد طلوع نمود، با وي سخن بگو."
علي بن ابي طالب عليه السّلام طبق دستور حضرت رسول صلوات اللّه عليه و آله بلند شد و به همراه بعضي از اصحاب به قبرستان بقيع رفت و چون خورشيد طلوع کرد؛ آن را مخاطب قرار داد و گفت:
«السّلام عليک ايها العبد الدّائر في طاعة ربّه» ؛ خورشيد جواب سلام حضرت علي عليه السّلام را اين چنين پاسخ گفت:
«و عليک السّلام يا اخا رسول اللّه و وصيه و حجّة اللّه علي خلقه»
بعد از آن، مولاي متّقيان علي عليه السّلام به شکرانه چنين کرامت و عظمتي که خداوند متعال عطايش فرموده بود سر بر خاک نهاد و سجده شکر به جاي آورد. سپس حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله او را گرفت و بلند نمود و فرمود:
"اي حبيب من! تو را بشارت باد بر اين که خداوند به ميمنت وجود تو بر ملائکه؛ و بر اهل آسمان مباهات مي کند."
و پس از آن افزود: "شکر و سپاس مي گويم خدا را، که مرا بر ساير پيامبران فضيلت و برتري بخشيد، همچنين مرا به وسيله علي بن ابي طالب که سيد تمام اوصياء است تأييد و ياري نمود
." [1]
و همچنين به نقل از جابر بن عبداللّه انصاري امام باقر عليه السّلام فرموده اند:
خورشيد هفت مرتبه با حضرت علي عليه السّلام سخن گفت و تکلّم کرد. [2]
وقتي از کرامات ايشان صحبت مي شود و وقتي پاي صحبت علي شناسان مي نشينيم تازه مفهوم اين جمله را که گفته اند علي انساني بود فراتر از زمان خودش را درک خواهيم کرد و بايد اعتراف کرد علي ماوراي زمان و مکان است او از همه زمان ها فراتر است همانست که نه مي توان خدايش خواند و نه بشر واقعا که عقل در تحير مي ماند... !
پي نوشت ها :
[1] ينابيع المودّة: ص 166، فضائل شاذان بن جبرئيل: ص 69، س 9.
[2] نويسنده کتاب الصراط المستقيم: ج 1، ص 204، س 17 به طور مفصّل مراحل هفت گانه را بيان نموده است.
برگرفته از کتاب چهل داستان و چهل حديث از أميرالمؤمنين علي عليه السّلام از عبدالله صالحي
منبع : ابوتراب(سايت تخصصي امام علي عليه السلام
بخش نهج البلاغه تبيان
کار بدي که بهتر از نيکي است
از خداى عز و جل چنان بترس که [انگار چنين است که] اگر اعمال نيک همه جن ها و انسان ها را داشته باشي ولي باز قطعاً تو را عذاب خواهد کرد، و به خدا چنان اميدوار باش که [انگار چنين است که] اگر گناه همه جن ها و انسان ها را مرتکب شده باشي باز به طور قطع به تو رحم خواهد کرد.
«سَيئَةٌ تَسُوءُک خَيرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُک » (حکمت43) ؛ کار بدى که ترا ناراحت (و پشيمان) مىسازد نزد خدا بهتر از کار نيکى است که تو را مغرور و از خود راضي مىکند .
شرح:
برخي گمان مي کنند اگر کسي به دين حق ايمان آورد و توفيق پيدا کرد که خود را عادت دهد به انجام اعمال صالح و ترک گناه، ديگر مي تواند آسوده خاطر باشد و خود را سعادتمند بداند و از بهشتيان به حساب آورد.
امّا شايد برايتان جالب باشد که بدانيد مؤمن تا لحظه مرگش نبايد چنين احساس امنيتي بکند. در حديثي بسيار شگفت انگيز آمده است که فردي از امام صادق عليه السّلام درخواست مي کند وصيت جناب لقمان عليه السّلام به پسرش را براي او بفرمايند. حضرت مي فرمايند:
در آن وصيت مطالب عجيبي بود و عجيب تر از همه اين بود که به پسرش گفت: از خداى عز و جل چنان بترس که [انگار چنين است که] اگر اعمال نيک همه جن ها و انسان ها را داشته باشي ولي باز قطعاً تو را عذاب خواهد کرد، و به خدا چنان اميدوار باش که [انگار چنين است که] اگر گناه همه جن ها و انسان ها را مرتکب شده باشي باز به طور قطع به تو رحم خواهد کرد.
سپس امام صادق عليه السّلام فرمود: پدرم مي فرمود: هيچ بنده مؤمنى نيست، جز آنکه در دلش دو نور است: نور خوف (ترس) و نور رجاء (اميد) که اگر اين وزن شود از آن بيشتر نيست و اگر آن وزن شود، از اين بيشتر نخواهد بود.[1]
واضح است که ترس از خداوند متعال به خاطر ظالم بودن او نيست زيرا خدا هرگز ذره اي به کسي ظلم نمي کند. اما اين ترس به خاطر آنست که اگر خدا بخواهد با عدلش به حساب کسي رسيدگي کند نه با لطف و کرم و عفوش، کوچکترين لغزش ها و خطاها و کوتاهي هاي آن فرد را هم در سنجشش داخل خواهد کرد و اين مساله کار را بسيار بسيار سخت مي کند تا جايي که اگر بگوييم در چنين شرايطي هيچ کس جز معصومين عليهم السّلام نجات پيدا نخواهد کرد سخني به گزاف نگفته ايم.
پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله فرمودند:
خداى عز و جل به داود عليه السّلام فرمود: اى داود! گنه کاران را مژده بده و صديقان (راستگويان و درست کرداران) را بترسان؛ داود عرض کرد: چگونه گنه کاران را مژده دهم و صديقان را بترسانم! فرمود: اى داود! گنه کاران را مژده بده که من توبه را مي پذيرم و از گناه در مي گذرم و صديقان را بترسان که به اعمال خويش خودبين و از خود راضي نشوند (دچار عُجب نشوند)، زيرا بنده اى نيست که به پاى حسابش کشم (به طور دقيق به اعمالش رسيدگي کنم و با عفو و رحمت و اغماض با او برخورد نکنم) جز آنکه هلاک شود.[2]
آري! يکي از شديدترين خطراتي که افراد نيک کردار را تهديد مي کند خطر عُجب و خودپسندي است. در روايات عُجب را دليل ضعف عقل[3] و موجب هلاک شدن[4] و همچنين موجب محروم شدن از ازدياد (مقام يا نيکي يا نعمت خدا) [5] دانسته اند.
در اين حکمت از نهج البلاغه (حکمت چهل و سوم ) زشتي عُجب و خودپسندي تا جايي دانسته شده که حتي گناه و بدي فرد خطاکار که از خطايش پشيمان است بهتر از عمل نيکي است که فرد نيکوکار را به خودش مغرور مي کند.
اما نکته اي که بايد به آن توجه کنيم اين است که اين طور نيست که اگر از عمل خوبمان شادمان مي شويم اين عُجب باشد. بلکه اين از صفات مؤمن است که عمل نيکش خوشحالش مي کند و عمل بدش ناراحتش مي سازد[6]. اما عُجب آنجايي به وجود مي آيد که فرد کار خوبش را لطف خدا نداند و خود را به خاطر آن کار برتر از ديگران بشمارد و خطاهاي خود را در مقابل کار خيرش کوچک و ناچيز به حساب آورد.
پي نوشت ها:
[1] الکافي ج : 2 ص : 67
[2] الکافي، ج2، ص: 314
[3] إِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلِيلٌ عَلَى ضَعْفِ عَقْلِه ( وسائلالشيعة ج : 1 ص : 100 )
[4] مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَک ( وسائلالشيعة ج : 1 ص : 101 )
[5] الْإِعْجَابُ يمْنَعُ الِازْدِياد ( وسائلالشيعة ج : 1 ص : 105 )
[6] مَنْ سَرَّتْهُ حَسَنَتُهُ وَ سَاءَتْهُ سَيئَتُهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ ( وسائلالشيعة ج : 1 ص : 106 )
سخن گفتن فیل با امیرالمومنین (علیه السلام)
سوار اسب شده به نزدیک فیل ها آمد و با کلماتی با فیل ها سخن گفت که کسی آن را نمی فهمید. بیست و نه تا از فیل ها سرهایشان را پایین انداخته و به لشگر مشرکان حمله ور شدند و آنها را کشته و به عقب راندند.
عمار یاسر روایت می کند: هنگامه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، علی علیه السلام را به سوی عمان برای جنگ با جلندی بن کرکر فرستاد، بین آنها جنگ سختی روی داد. جلندی به غلامش کلندی گفت: اگر تو به جنگ شخصی که عمامه سیاه و اسب شهباء دارد بروی و او را اسیر کنی یا او را از بین ببری، دخترم را که به پسران پادشاهان نداده ام به عقد تو در می آورم.
کلندی سوار فیل سفید شد. جلندی سی فیل داشت که با فیل ها و لشگر به جنگ مسلمانان رفت. هنگامی که چشم امام علیه السلام به او افتاد از اسب پایین آمد، عمامه از سر برداشت و مدتی قدم زد؛ بعد سوار اسب شده به نزدیک فیل ها آمد و با کلماتی با فیل ها سخن گفت که کسی آن را نمی فهمید. بیست و نه تا از فیل ها سرهایشان را پایین انداخته و به لشگر مشرکان حمله ور شدند و آنها را کشته و به عقب راندند. سپس به سوی حضرت علی علیه السلام برگشته و با آن حضرت سخن گفتند، طوری که مردم صدای آنها را می شنیدند: ای علی! ما محمد را می شناسیم و به پروردگار محمد ایمان داریم؛ مگر آن فیل سفید که او محمد و آل او را نمی شناسد.
حضرت علی علیه السلام خشمگین شده و پیشانی بندش را که در هنگام خشم بر سر می بست بر پیشانی بسته و به آن فیل رو کرده و با ذوالفقار یک ضربه بر او زدند که سرش از بدنش جدا شد.
فیل مانند کوهی بزرگ روی زمین افتاد. حضرت، کلندی را از پشت فیل گرفته و خواستند که هلاکش کنند که جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و جریان را تعریف کرد. پس رسول خدا صدایش را از مدینه به گوش حضرت علی علیه السلام رساند و فرمود: ای اباالحسن! او را به من ببخش که اسیر توست. علی علیه السلام او را رها کرد.
کندی گفت: ای اباالحسن! چه چیز باعث شد که مرا نکشتی؟
حضرت فرمود: وای بر تو! نگاه کن. پس خداوند حجاب ها را از جلوی چشمان او برداشت و او، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اصحابش را در مدینه دید و گفت: ای اباالحسن! این شخص کیست؟
حضرت علیه السلام فرمود: سید و آقایمان رسول خداست.
کندی گفت: ای علی! از اینجا تا آنجا چقدر فاصله است؟
حضرت فرمود: چهل روز.
گفت: ای اباالحسن! همانا پروردگارتان خدای بزرگی است و پیامبرتان نبی ای کریم و بخشنده؛ دستت را دراز کن تا ایمان بیاورم. آن گاه گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله»
حضرت علی علیه السلام جلندی را کشت و افراد زیادی با او در دریا غرق شدند و افراد زیادی نیز از آنها را به هلاکت رساندند و افرادی هم که زنده مانده بودند، اسلام آوردند. علی علیه السلام قلعه را به کندی دادند و دختر جلندی را به ازدواج او درآوردند و گروهی از مسلمانان را نیز آنجا گذاشتند که به آنها واجباتشان را یاد بدهند و آن گاه به مدینه برگشتند.[1]
پی نوشت :
[1].مناقب ابن شهرآشوب،ج2،ص311
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : ابو تراب (سایت تخصصی امام علی علیه السلام)
آيا ما هم بر خدا حقي داريم؟
ابن ابي الحديد مي گويد: در مورد خداوند نيز حقوق دو طرفه است با اين تفاوت که اين حق را خود پروردگار به نفع بندگان، برخود واجب فرموده است.
خلقت انسان به گونه اي است که به صورت طبيعي، گرايش به زندگي اجتماعي دارد و هيچ انساني به تنهايي قادر به برآوردن همه ي نيازهاي زندگي خود نيست. در واقع همه ي انسان ها به دنبال حضور در اجتماع و معاشرت با ديگر همنوعان خود هستند.
انسان اگر بخواهد زندگي موفقي داشته باشد بايد با همنوعانش گرد هم آيند و هر کدام مسئوليت گوشه اي از اجتماع را برعهده بگيرند.
بديهي است که در يک زندگي اجتماعي، مقرراتي لازم است تا از ايجاد اختلافات و ظلم و زور جلوگيري نمايد و اين منشأ پيدايش حقوق و تکاليف است.
اميرالمؤمنين عليه السلام در بخش هاي متعددي از نهج البلاغه انواع و اقسام حقوق متقابل ميان افراد و ميان نقش هاي گوناگون در جامعه را مورد اشاره قرار داده اند که در اينجا به شرح مختصر بعضي از آنها مي پردازيم.
حقوق دو طرفه است
اصولاً حق دو طرفه است، هر کجا که به نفع کسي عليه ديگري بهره اي قرار داده شده حتماً عليه او و به نفع ديگري نيز حقي در نظر گرفته شده است. مثلاً اگر ملت وظيفه دارد از رهبر خود اطاعت کند، زمامدار نيز موظف است صلاح و مصلحت ملت را بر همه چيز مقدم بدارد و از خيرخواهي و هدايت و راهنمايي ملت کوتاهي نکند. اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه 207 نهج البلاغه مي فرمايد:
«والحقُّ اوسعُ الاشياءِ في التّواصُفِ و اَضيَقُها في التَّناصُف، لا يَجري لِاَحَدٍ الاّ جَري عليه و لا يجري عليه الأجَري لَه ولَو کان لِاَحدٍ اَن يجريَ له و لا يَجري عليه لکان ذلک خالصاً للهِ سبحانه دون خلقهٍ، لِقُدرَتِهِ علي عباده، و لعَدلِهِ في کلّ ما جَرَت عليه صُرُوف قضائهِ، لکنَّهُ جَعَلَ حَقَّهُ علي العبادِ ان يُطيعُوهُ و جَعَل جَزائَهُم عليه مضاعفَةَ الثَّوابِ تَفَضُّلاً منه و تَوَسُّعاً بِما هُوَ من المزيد اهلُهُ.» ؛
«حق هنگام توصيف گسترده ترين چيزهاست در هنگام عمل و رعايت انصاف از همه چيز تنگ تر است. به نفع کسي عليه ديگري حقي قرار داده نشده مگر آنکه عليه او به نفع ديگري نظير همان حق قرار داده شده است. و اگر بنا بود براي کسي حقي قرار داده شود بدون آنکه تکليفي برعهده اش باشد چنين کسي بي شک خداوند متعال است، زيرا تنها او بر بندگانش قدرت مطلقه دارد و هرچه کند براساس عدل است و ليکن او هم حق خود را بر بندگانش قرار داده که به خاطر جود و بخشش بيکرانش اطاعتش کنند و برعهده خود قرار داده که پاداش بندگان را دو برابر به آنها عطا کند.»(1)
ابن ابي الحديد مي گويد: در مورد خداوند نيز حقوق دو طرفه است با اين تفاوت که اين حق را خود پروردگار به نفع بندگان، برخود واجب فرموده است.(2)
از جمله اين حقوق در کوچکترين اجتماع موجود يعني خانواده، حقوق پدر و فرزند بر يکديگر است. امام عليه السلام درباره حقوق متقابل پدر و فرزند مي فرمايد:
«اِنَّ لِلوَلَدِ علي الوالِدِ حقَّاً و اِنّ للوالِدِ علَي الوَلدِ حقّاً، فَحَقُّ الوالِدِ علي الولَدِ اَن يُطيعَهُ في کلِّ شيءٍ اِلاّ في معصيةِ اللهِ سبحانه و حقُّ الولَدِ علي الوالِدِ اَن يُحَسِّنَ اسمَهُ و يُحَسِّنَ ادَبَهُ و يُعَلِمَهُ القرآنَ.»(3)
«هر کدام از پدر و فرزند بر يکديگر حقي دارند، حق پدر بر فرزند آن است که پدر را اطاعت نمايد به جز در معصيت خدا و حق فرزند بر پدر آن است که نام نيکو برايش انتخاب نمايد و او را با ادب بار بياورد و به او قرآن بياموزد»
بنابراين اطاعت از پدر حق پدر و تکليف فرزندان است اما اگر پدري از فرزندش بخواهد که مرتکب گناهي شود و حکم خداوند را زير پا بگذارد، ديگر فرزند نبايد از او اطاعت کند.
گروه ديگري که حضرت علي عليه السلام به حقوق آنان اشاره مي فرمايد گروه همسايگان است. داشتن همسايه خوب در مکتب امام تا آنجا اهميت دارد که به فرزندش سفارش مي کند: «پيش از راه از همراه خود و پيش از انتخاب خانه از همسايه ات بپرس»(4)
و در جاي ديگر مي فرمايد:
«واللهَ اللهَ في جيرانِکُم، فَاِنَّهم وصيَّةُ نَبِيِّکُم، مازالَ يوصي بِهم حتَّي ظَنَنّا اَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُم.»(5)
«خدا را درباره ي همسايگانتان در نظر داشته باشيد که آنان مورد وصيت پيامبر شما هستند زيرا همواره درباره ي آنان سفارش مي فرمود تا جايي که گمان مي کرديم او همسايگان را جزء خانواده و وارثان قرار خواهد داد.»
آري رعايت حقوق همسايگان موجب مي شود تا در هنگام گرفتاري ها به ياري يکديگر بشتابند و از جانب يکديگر احساس امنيت و آرامش کنند.
بزرگترين حق
و اما از نظر امام علي عليه السلام، حقوق متقابل زمامدار و ملت از همه ي حق ها بالاتر و بزرگتر است، زيرا بقاءِ و شايستگي هر جامع و استحکام دين و عزت دنيا و آخرت هر ملت و جمعيتي به آن وابسته است و عدم رعايت اين حقوق جامعه را به سقوط مي کشاند. در خطبه ي 207 نهج البلاغه اميرالمؤمنين عليه السلام پيرامون حقوق متقابل زمامدار و ملت چنين مي فرمايد:
«واَعظَمُ ما افتَرَضَ سبحانه مِن تلک الحقوقِ حقُّ الوالي علي الرعيَّة و حق الرعيَّةِ علي الوالي، فريضَةٌ فَرَضَهَا سبحانَخُ لِکلٍّ عي کُلٍّ فَجَعَلها نظاماً لِاُلفَتيهم و عزّاً لِديِنِهِم فَلَيسَت تَصلُحُ الرعيةُ اِلاّ بِصلاح الولاةِ و لا تَصلُحُ الولاةُ الاّ باستقامَةِ الرعية...»(6)
«بزرگترين حق ها که خداوند واجب گردانيد، حق والي بر رعيت و حق رعيت بر والي است. و اين حقوق را خداوند بر هر يک واجب کرده و آن را سبب الفت آنها و عزت دين آنها قرار داده است. بنابراين وضع رعيت نيکو نمي شود مگر با شايستگي زمامداران، و حال حکمرانان نيز نيکو نمي گردد مگر با فرمانبرداري ملت در دايره تکاليفشان...»
آري در هر بُعدي از ابعاد جامعه که بنگريم حقوق و تکاليفي به چشم مي خورد. از اجتماع کوچک خانواده تا محيط هاي بزرگتر و تا جامعه ي کل که يک ملت است و در هر صورت رعايت حقوق متقابل و احترام به حريم افراد است که باعث ايجاد صلح و صفا و امنيت مي گردد و در سايه آن جوامع مي توانند به پيشرفت و تعالي دست يابند و در آرامش به عبادت پروردگار بپردازند.
پي نوشت ها
1- نهج البلاغه، خطبه 207 (نهج البلاغه، مرحوم محمد دشتي، خطبه 211)
2- حقوق از ديدگاه نهج البلاغه، حجة الالسلام زين العابدين قرباني، ص 12.
3- نهج البلاغه، حکمت 391.
4- نهج البلاغه، نامه 31.
5- نهج البلاغه، نامه 47.
6- نهج البلاغه، خطبه 207.
آمنه کريمي
بخش نهج البلاغه تبيان
چرا حديث غدير در نهج البلاغه نيست
در محيط هاي علمي و مذهبي گه گاه اين پرسش به گوش مي خورد که «چرا در نهج البلاغه به حديث غدير استناد يا احتجاج نشده است؟» از اين رو نگارنده درصدد برآمد تا در مقاله اي پاسخي براي اين پرسش عرضه کند.
تواتر حديث غدير
مي دانيم که پيامبر عموم مسلماناني را که همراه او از حجة الوداع باز ميگشتند در يک بيابان بي آب و علفي گرد آورد و از همه حاضران زير آفتاب سوزان براي اميرالمؤمنين بيعت گرفت. بنابراين، صدور حديث غدير در چنان فضا و موقعيتي سبب شد که همگان آن را بشنوند و به حافظه بسپارند و براي آيندگان بازگو کنند. در نتيجه، بنا بر تتبّع مؤلّف الغدير دست کم يکصد و ده تن از صحابه از جمله سه خليفه اوّل و هشتاد و چهار تن از تابعين آن را نقل کرده اند(1).
پس از تابعين نيز قريب به اتفاق عالمان شيعه و اهل سنّت نسل به نسل با سند پيوسته آن را نقل کرده اند(2). حتي بسياري از عالمان شيعه و سنّي درباره حديث غدير و طرق آن کتابي مستقل فراهم آورده اند. ابو جعفر محمّد بن جرير طبري (م 310ق)، ابن عقده (م 333ق)، شمس الدين محمّد بن احمد ذهبي (م 748ق) و شمس الدين محمّد بن محمّد جزري دمشقي نامدارترين اين مؤلّفان از ميان سنّيان و شيعيان غير امامي هستند(3).
بنابراين، حديث غدير به چنان تواتري رسيد که به گفته استاد محمّد تقي شريعتي مي توان گفت: «حديثي متواتر مثل حديث غدير نيست»(4).
احتجاج اميرالمؤمنين در برابر مخالفان
پس از وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله و داستان سقيفه بني ساعده که جانشيني پيامبر صلي الله عليه وآله و زعامت جامعه مسلمانان از مسير درست و حقيقي خود منحرف گشت(5)، امام بارها چه در برابر مخالفان و چه در جمع دوستان و هواداران خود از ربوده شدن حقّش سخن گفته و بر سزاوارتر بودن خود از ديگران براي زمامداري جامعه اسلامي استدلال و احتجاج کرده است. بخشي از اين استدلال ها در مجموعه سخنان آن حضرت موسوم به نهج البلاغه انعکاس يافته است. اينک به پاره اي از آن استدلال ها اشاره مي شود:
1ـ در خطبه دوم در وصف خاندان پيامبر و بيان مقام ممتاز و بيمانند آنان مي گويد(6):
«راز پيامبر بدانها سپرده است، و هر که آنان را پناه گيرد به حق راه برده است. مخزن علم پيامبرند و احکام شريعتِ او را بيانگر. قرآن و سنّت نزد آنان در امان. چون کوه افراشته، دين را نگهبان، پشت اسلام بدان ها راست و ثابت و پابرجاست».
آنگاه چنين ادامه ميدهد:
«از اين امّت کسي را با خاندان رسالت همپايه نتوان داشت، و هرگز نمي توان پرورده نعمت ايشان را در رتبت آنان داشت که آل محمّد صلي الله عليه وآله پايه دين و ستون يقينند. هر که از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن که وامانده، بديشان پيوندد. حقّ ولايت خاص ايشان است و ميراث پيامبر مخصوص آنان(7)».
2ـ در خطبه سوم که به «شقشقيه» معروف است، از رويدادهايي که بر سر جانشيني رسول خدا صلي الله عليه وآله پيش آمد شکوه و از خليفگان پيش از خود و رفتار آنان و آثار سوء زمامداري ايشان، انتقاد مي کند و از شايستگي هاي خود براي زمامداري جامعه اسلامي سخن مي گويد. در آنجا به صراحت از حقّ موروثي خود ياد مي کند و مي گويد: «اَري تُراثي نهبا»؛ يعني ميراثم را مي ديدم که به غارت مي برند(8).
3ـ در آغاز خطبه چهارم باز درباره مقام و موقعيت اهل بيت و نقش آنان در راهنمايي مردم سخن مي راند و مي گويد:
«به راهنمايي ما از تاريکي درآمديد، و به ذروه برتري درآمديد. از شب تاريک برون شديد(9)».
4ـ در خطبه ششم از حقّ پايمال شده خود چنين سخن ميگويد:
«به خدا سوگند، پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله تا امروز پيوسته حق مرا از من باز داشته اند، و ديگري را بر من مقدّم داشته اند(10)».
5ـ در بخشي از خطبه بيست و ششم ضمن ايراد سخناني شبيه به آنچه در خطبه شقشقيه آمده مي فرمايد:
«ناچار خار غم در ديده شکسته، نَفَس در سينه و گلو بسته، از حقّ خود چشم پوشيدم و شربت تلخ شکيبايي نوشيدم(12)».
6ـ در خطبه پنجاه و هفتم ضمن پيشبيني حوادثي که پس از وي روي مي دهد، از سبقت جستنش از همه در ايمان و هجرت سخن مي گويد(13).
7ـ چون خبر سقيفه به امام رسيد فرمود:
«انصار چه گفتند؟ گفتند: سخن آنان اين بود که از ما اميري و از شما اميري. فرمود: چرا بر آنان حجّت نياورديد که رسول خدا صلي الله عليه وآله سفارش فرمود با نيکوکارانِ انصار نيکي کنيد، و از گناهکارانشان درگذريد؟
گفتند: در اين چه حجّتي است؟ فرمود: اگر امارت از آنان ميبود، سفارش آنان را کردن، درست نمي نمود.
سپس پرسيد: قريش چه گفتند؟ گفتند: حجّت آوردند که آنان درخت رسولند.
فرمود: حجّت آوردند که درختند [و خلافت را بردند و خاندان رسول را که] ميوه اند تباه کردند(14)».
8ـ چون خواستند با عثمان بيعت کنند امام فرمود:«ميداني که سزاوارتر از ديگران به خلافت منم. به خدا سوگند [بدانچه کرديد] گردن مي نهم، تا وقتي که مرزهاي مسلمانان ايمن بُوَد و کسي را جز من ستمي نرسد. من خود اين ستم را پذيرنده ام و اجر چنين گذشت و فضيلتش را چشم مي دارم، و به زر و زيوري که در آن بر هم پيشي مي گيريد ديده نمي گمارم(15)».
9ـ در خطبه نود و سوم از فتنه ها و از جمله فتنه بني اميه سخن مي گويد و در دنباله آن مي فرمايد: «ما اهل بيت از آن فتنه در امانيم، و مردم را بدان نمي خوانيم(16)».
10ـ در خطبه نود و چهارم سخن را در وصف پيامبران به پيامبر خاتم صلي الله عليه وآله مي کشاند. آنگاه مي گويد:
«فرزندان او بهترين فرزندانند، و خاندانش نيکوترين خاندان، و دودمان او بهترين دودمان. در گرداگرد مکّه روييدند، و در کشتزار بزرگواري باليدند. شاخه هايشان بلند و سر به آسمان کشيده است و دست کسي به ميوه آن نارسيده(17)».
11ـ درباره منزلت اهل بيت در جايي ديگر مي گويد:
«درهاي حکمت الهي نزد ما اهل بيت گشوده است؛ و چراغ دين با راهنمايي ما افروخته است...(18)».
علاوه بر موارد مذکور ملاحظه ميشود که در نهج البلاغه در مواضع متعدّد هم مقام ممتاز اهل بيت عليهم السلام بيان شده است و هم سزاوارتر بودن و اولويت اهل بيت و از جمله شخص اميرالمؤمنين به امر خلافت. براي اثبات مطلب اخير نيز به سه اصل استدلال شده است: يکي وصايت و نص رسول خدا صلي الله عليه وآله . چنان که در خطبه دوم صريحا درباره اهل بيت ميفرمايد: «و فيهم الوصيةُ و الوراثةُ»؛ يعني وصيت و وراثت رسول خدا صلي الله عليه وآله در ميان آن هاست. دوم لياقت و فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و سوم نزديکي نسبي و روحي امام با پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله (19). با آنکه عبارت «فيهم الوصية و الوراثة» به مضمون و نتيجه حديث غدير اشاره دارد، امّا استدلال به حديث غدير در هيچ جاي نهج البلاغه به چشم نمي خورد. از همين رو، اين پرسش به ذهن برخي خطور کرده است که:
چرا امام در نهج البلاغه از آن حديث سخن نمي گويد و بدان استدلال نمي کند؟
به نظر نگارنده هر کس مقدمه شريف رضي، مؤلّف نهج البلاغه را بخواند پاسخ اين پرسش را خواهد يافت. براي اينکه مقصود خود را روشن تر کند لازم مي بيند بخش هايي از آن مقدمه را در اين جا بياورد:
«تني چند از دوستان و برادران [... ]خواستند تا کتابي بپردازم و گزيده سخنان مولي اميرالمؤمنين عليه السلام را در آن فراهم سازم. گفتارهايي از همه فنون و مجموعه اي از همه گون: از آداب و پند، يا نامه يا خطبه هاي کوتاه و بلند، که مي دانستند چنين کتاب طراز فصاحت خواهد بود، و پيرايه بلاغت، [...] چه امير مؤمنان عليه السلام سرچشمه فصاحت است و آبشخور بلاغت. [...] و من پذيرفتم که اين کار آغاز کنم، و ديدم که سخنان امام بر محور سه مضمون است [...]: خطبه و فرمان، نامه به اين و آن، حکمت و اندرز [براي پند پذيران]. به توفيق خدا به کار پرداختم و نخست خطبه هاي اعجاب انگيز، پس نامه هاي دلاويز، سپس سخنان کوتاه و حکمت آميز را فراهم ساختم. [...] و توانَد بود که در اين گردآوري، نخستين بار گفتاري گزيده آمده است. سپس زماني بر آن گذشته و پاره هايي از آن دوباره نوشته شده، چنين کار از روي غفلت بوده است نه قصد، و از روي فراموشي است نه عمد. با اين همه دعوي نمي کنم که همه سخنان امام عليه السلام را فراهم آورده ام، و آنچه در اين سو و آن سو بود گرد کرده ام و چيزي را از دست نداده ام، بلکه دور نيست آنچه به دستم نيامده بيش از اين باشد که به من رسيده، و آنچه در کمند جستجو افتاده کمتر از آن باشد که رميده. امّا بر من بود که کوشش خود به کار برم، و تا آنجا که مي توانم اين سخنان را فراهم آورم که خداي بزرگ راه مي گشايد و راهنمايي مي نمايد(20)».
بنابراين، نهج البلاغه به اعتراف مؤلّف و گردآورنده آن، همه سخنان امام را در بر ندارد. از همين رو تاکنون بر اين کتاب تکمله ها و مستدرک هايي نوشته اند.(21)
ثانيا ؛ نهج البلاغه به سبک و سياق کتب حديث تدوين نشده است تا انتظار داشته باشيم احاديث معتبر باب يا ابواب خاصّي را بي کم و کاست در خود فراهم آورده باشد، بلکه اين کتاب، چنان که از نام آن نيز پيداست، با نگاه ادبي و بلاغي فراهم آمده است تا به گفته مؤلّفِ سخن شناسش طراز فصاحت و بلاغت باشد و عربيّت را بها افزايد. ثالثا بعيد نيست که چون بيشتر مدّعيان خلافت به قرابت و خويشاوندي با رسول خدا صلي الله عليه وآله تمسّک ميجسته اند، امام نيز در خطابه هايش به قرابت نسبي بيشتر از نص تکيه و استدلال کرده باشد.
احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير:
با توجه به آنچه ياد شد، نبودن ذکر صريح حديث غدير در نهج البلاغه هرگز بدان معني نيست که امام براي اثبات بر حق بودن خود به اين حديث استدلال و احتجاج نکرده است، بلکه از مطالعه و بررسي منابع حديثي و تاريخي بر ما معلوم ميشود که امام بارها در برابر مخالفان و احيانا در برابر مردمي که در حجة الوداع نبوده و حادثه غدير را به چشم خود نديده بودند، براي اثبات ولايت خود به حديث غدير استدلال کرده و حاضران و ناظران آن حادثه را به شهادت فرا خوانده است؛ براي نمونه موارد زير را مي توان ياد کرد:
1ـ در روز شوري به سال 23ق. وقتي عمر خلافت را ميان شش تن به شوري وا نهاد، بنا به نقل ابوالطفيل عامر بن واثله که بر در ايستاده بود، علي عليه السلام بر يک يک مناقب خود از حاضران اقرار گرفت و از جمله در مقام احتجاج به اعضاي شوري گفت: «شما را به خدا سوگند ميدهم آيا در ميان شما جز من کسي هست که رسول خدا صلي الله عليه وآله درباره اش گفته باشد «من کنت مولاه فعليٌ مولاه. اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره. ليبلّغ الشاهدُ الغائبَ»؟ حاضران گفتند: نه».(22)
2ـ اميرالمؤمنين عليه السلام وقتي شنيد مردم سخن او را مبني بر اينکه پيامبر صلي الله عليه وآله وي را بر ديگران مقدّم داشته است نمي پذيرند، در جايي به نام «رحبه» در کوفه به ميان آن مردم آمد و در مقام پاسخ به منازعه کنندگان، مردم را سوگند داد که هر کس در روز غدير خم آن سخن را از پيامبر صلي الله عليه وآله شنيده است به پا خيزد و جز کسي که از رسول خدا شنيده برنخيزد. در آنجا شماري از صحابه که تعدادشان به روايتي 12 تن(23) و به روايتي 12 تن بدري(24) و به روايتي ديگر 13 تن(25) و به قولي 30 تن(26) و به ديگر روايت 10 تن و اندي(27) يا 17 تن(28) بود به پا خاستند و شهادت دادند که آن سخن را از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده اند(29).
3ـ حاکم نيشابوري به سند خود از رفاعة بن اياس ضبّي از پدرش از جدّش [نُذَير که از کبار تابعين است] آورده است که گفت: در روز جنگ جمل همراه علي بوديم. او به طلحه پيغام فرستاد که به ديدار من بيا، طلحه پيش امام آمد. امام گفت: تو را به خدا سوگند ميدهم آيا از پيغمبر نشنيدي که مي گفت: «من کنتُ مولاه فعليٌ مولاه. اللهم والِ من والاه و عادِ من عاداه؟».طلحه گفت: آري.امام گفت: پس چرا با من مي جنگي؟طلحه گفت: فراموش کرده بودم. راوي گويد: در نتيجه اين گفت و گو طلحه منصرف شد(30).
4ـ همچنين علي عليه السلام به سال 37ق. در صفّين بر فراز منبر شد و مردم را فراهم آورد و آنان را سوگند داده از آنان بر مناقب و فضايل بيمانند خود و از جمله حديث غدير اقرار گرفت(31).
نتيجه
نتيجه سخن آنکه نبودن حديث غدير در نهج البلاغه هرگز بدان معنا نيست که امام عليه السلام به آن احتجاج نکرده يا شريف رضي درباره صدور آن شکّ و ترديدي روا داشته است. بنابراين، فقدان حديث مزبور در کتاب مورد بحث هرگز به تواتر و قطعي الصدور بودن آن خللي وارد نمي کند؛ چه، نه تنها منابع شيعي، بلکه قريب به اتفاق منابع حديثي، رجالي و تاريخي اهل سنّت آن را نقل کردهاند. منتهي آنان در تفسير کلمه «مولي» با شيعيان اختلاف کرده و از حديث مزبور نتيجه اي متفاوت گرفته اند(32).
فرآوري: محمدي
بخش نهج البلاغه تبيان
پي نوشت :
[1]. براي آگاهي از جزئيات و نامهاي صحابه و تابعيني که حديث غدير را نقل کردهاند رجوع شود به: اميني، الغدير، 1/14-72
[2]. براي به دست آوردن اطلاع تفصيلي رجوع شود به: اميني، الغدير، 1/73-151.
[3]. پيشين، 1/152-158. براي آگاهي درباره ديگر کساني که درباره حديث مزبور کتابي تأليف کردهاند به همانجا رجوع شود.
[4]. شريعتي، خلافت و ولايت از نظر قرآن و سنّت، ص 94. [5]. يعقوبي، تاريخ، 1/522-527.
[6]. نگارنده براي پرهيز از اطاله گفتار از نقل عبارات عربي نهجالبلاغه چشم پوشيد و تنها به نقل ترجمه آن بسنده کرد. ترجمهها نيز به خامه استاد سيّد جعفر شهيدي است.
[7]. نهجالبلاغه، ص 9. نيز رجوع شود: خطبه 239، ص 268.
[8]. پيشين، ص 9-12.[9]. پيشين، ص 12.[10]. پيشين، ص 13.[12]. پيشين، ص 26.[13]. پيشين، ص 47.
[14]. پيشين، ص 52. نيز رجوع شود به نامه بيست و هشتم، ص 292 که خطاب به معاويه با همين مضمون استدلال کرده است.گفتني است که استدلال به نسب از طرف علي عليهالسلام نوعي جدل منطقي است. چون ديگران قرابت نسبي را ملاک قرار ميدادند، علي عليهالسلام ميفرمود از نصّ و لياقت و افضليت گذشته، اگر همان قرابت و نسب که مورد استناد ديگران است ملاک باشد، باز هم من از مدّعيان خلافت اَولي و شايستهترم (مطهري، سيري در نهجالبلاغه، ص 155).
[15]. نهجالبلاغه، ص 56. شايان ذکر است که در اين بخش در عبارت ترجمه استاد شهيدي اندکي تصرّف شد.
[16]. پيشين، ص 86.[17]. پيشين، ص 87. [18]. خطبه 120، ص 118.
[19]. براي آگاهي بيشتر در اين باره رجوع شود به: مطهري، سيري در نهجالبلاغه، ص 139-155.
[20]. نهجالبلاغه، ص کط ـ لد.
[21]. از باب نمونه ميتوان از اين اثر ياد کرد: نهج السعادة في مستدرک نهجالبلاغه، محمّد باقر محمودي، تهران، 1376ش. گفتني است که بجز شريف رضي ديگران نيز به گردآوري و ضبط و تدوين سخنان مولاي متقيان همّت گماشتهاند. از آن جمله دو اثر زير را ميتوان نام برد:
الف ـ غرر الحکم و درر الکلم، اثر عبدالواحد بن محمّد آمدي تميمي، به کوشش مهدي رجايي، قم، 1410ق. نيز: صيدا، 1349ق.ب ـ دستور معالم الحکم و مأثور مکارم الشيم، تأليف قاضي محمّد بن سلامه قضاعي (د. 454ق)، به کوشش عبدالزهراء حسيني خطيب، بيروت، 1401ق.
[22]. خوارزمي، المناقب، ص 217؛ به نقل از: اميني، الغدير، 1/159-160. اميني روايت عامر بن واثله را با اسانيد و متون ديگري نيز از منابع مختلف فراهم آورده است. براي آگاهي از آن اسانيد و متون رجوع شود به: 1/159-163.
[23]. ابن حنبل، المسند، 1/118.[24]. پيشين، 1/88؛ 1/119.[25]. پيشين، 1/84.[26]. پيشين، 4/370.
[27]. ابن اثير، اسدالغابه، 3/307؛ 5/205.[28]. پيشين، 5/276.
[29]. بايد دانست حديث غدير تنها در مسند احمد بيش از سي بار با اسنادهاي مختلف و از زبان بيش از ده تن از صحابه نقل شده است. (سلفي، مرشد المحتار، 3/156-157). بسياري از اين حديثها به اعتراف حديثشناسان اهل سنت صحيح الاسناد و معتبرند؛ مثلاً بنگريد به: ابن حنبل، المسند، چاپ شاکر، حديث شماره 950 و توضيحات احمد محمّد شاکر ذيل همان حديث.
[30]. مستدرک، 3/371. مقايسه شود با: مسعودي، مروج الذهب، 2/364. نيز رجوع شود به اميني، الغدير، 1/186-187.
[31]. سليم بن قيس، کتاب سليم، ص 147-148.
[32]. برداشت فريقين از کلمه «مولي» به همراه ادلّه آنان در کتب کلامي ايشان مسطور است. علاقهمندان ميتوانند به آن کتابها رجوع کنند.
منبع : مقاله حديث غدير و نهج البلاغه نوشته ي سيد کاظم طباطبايي
ره آورد بعثت از منظر نهج البلاغه
سرآغاز تاریخ اسلام از روزی شروع شد که پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در خلوت با محبوب، در دل غاری که در دامن کوهی در شمال مکه بود، راز و نیاز می کرد. گویا غار حراء هنوز هم پژواک مناجات پیامبر اکرم را در قطعه قطعه سنگ ریزه های خود به یادگار حمل می کند و در گوش عاشقان حضرت که در آن وادی قدم می گذارند؛ نجوا می کند.
نگارنده در این مقاله قصد دارد که مبحث بعثت را از منظر امیرالمومنین علیه السلام، او که اولین پاسخ دهنده به ندای پیامبراکرم(ص) بود و اولین و جوانترین تسلیم شده اوامر الهی بود را بررسی نماید که قطعاً زیباترین تعاریف و تفاسیر را از این واقعه بزرگ تاریخی دارد.
مؤلفه های دوران جاهلیت
حضرت علی علیه السلام گاهی در خطبه های خود به اعراب آن زمان یادآوری می کردند که قبل از ظهور اسلام چه اعتقاداتی داشتند و چگونه زندگی می کردند. چرا که گاهی غرور وجود آنها را فرا می گرفت و فراموش می کردند که از برکت وجود اسلام به آن عزت و سربلندی نائل شده بودند. حضرت علی علیه السلام در یکی از خطبه ها می فرماید:
" والناس فی فتن انجذم فیها حبل الدین... و جاهلها مکرم."؛ خدا پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته های دین پاره شده و ستون های ایمان و یقین ناپایدار بود. در اصول دین اختلاف داشته، و امور مردم پراکنده بود؛ راه رهایی دشوار و پناهگاهی وجود نداشت؛ چراغ هدایت بی نور، و کور دلی همگان را فراگرفته بود. خدای رحمان معصیت می شد و شیطان یاری می گردید؛ ایمان بدون یاور مانده و ستون های آن ویران گردیده و نشانه های آن انکار شده، راه های آن ویران و جاده های آن کهنه و فراموش گردیده بود. مردم جاهلی شیطان را اطاعت می کردند و به راه های او می رفتند و در آبشخور شیطان سیراب می شدند. با دست مردم جاهلیت، نشانه های شیطان، آشکار و پرچم او برافراشته گردید. فتنه ها، مردم را لگدمال کرده و با سم های محکم خود نابودشان کرده و پا برجا ایستاده بود.
اما مردم حیران و سرگردان، بی خبر و فریب خورده، در کنار بهترین خانه (کعبه) و بدترین همسایگان ( بت پرستان) زندگی می کردند. خواب آنها بیداری، و سرمه چشم آنها اشک بود؛ در سرزمینی که دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامی بود.(1)
حضرت در جای دیگر می فرماید:
"ثم ان الله سبحانه بعث محمداً(ص) بالحق حین دنا من الدنیا... و شرفاً لأنصاره."؛ سپس خداوند سبحان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را هنگامی مبعوث فرمود که دنیا به مراحل پایانی رسیده، نشانه های آخرت نزدیک، و رونق آن به تاریکی گراییده و اهل خود را به پا داشته، جای آن ناهموار، آماده نیستی و نابودی، زمانش در شرف پایان، و نشانه های نابودی آن آشکار، موجودات در آستانه مرگ، حلقه زندگی آن شکسته، و اسباب حیات در هم ریخته، پرچم های دنیا پوسیده، و پرده هایش دریده، و عمرها به کوتاهی رسیده بود. در این هنگام خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ابلاغ کننده رسالت، افتخار آفرین امت، چونان باران بهاری برای تشنگان حقیقت آن روزگاران، مایه سربلندی مسلمانان، و عزت و شرافت یارانش قرار داد.(2)
حضرت علی علیه السلام در خطبه ای دیگر از بعثت به موقع پیامبراکرم صلوات الله علیه می فرماید که:
" بعثه والناس ضلال فی حیرة و حاطبون فی فتنة... و الموعظة الحسنة."؛ خدا پیامبراسلام را به هنگامی مبعوث فرمود که مردم در حیرت و سرگردانی بودند، در فتنه ها به سر می بردند، هوا و هوس بر آنها چیره شده، و خود بزرگ بینی و تکبر، به لغزش های فراوانشان کشانده بود، و نادانی های جاهلیت پست و خوارشان کرده، و در امور زندگی حیران و سرگردان بودند، و بلای جهل و نادانی دامنگیرشان بود. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در نصیحت و خیرخواهی نهایت تلاش را کرد، و آنان را به راه راست راهنمایی، و از راه حکمت و موعظه نیکو، مردم را به خدا دعوت فرمود.(3)
یکی از مهمترین برنامه های پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله و سلم تربیت انسان هاست. تربیت به معنای فراهم کردن زمینه ها و عوامل برای به فعلیت رساندن و شکوفا نمودن استعدادهای انسان در جهت مطلوب است. او باید زمینه ها را برای انسان ها آماده کند تا از نظر عملی بهترین رابطه را با خدای خود (عبادات)، با هم نوع خود (عقود و ایقاعات)، با قوانین و مقررات اجتماعی ( حکومت و سیاسات)، با خانواده خود( حقوق خانوادگی) و با نفس خود( اخلاق و تهذیب نفس) داشته باشند، تا بتوانند مسجود فرشتگان قرار گیرند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منجی بشریت است. یکی از دانشمندان فرانسوی می گوید:" بزرگترین قانون اصلاح و تعلیم و تربیت همان حقایقی است که به نام وحی، قسمت به قسمت بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و امروز به نام قرآن در بین بشر است."(4)
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مدتی کوتاه، انسان هایی بزرگ، مانند علی علیه السلام، زهرا علیهاالسلام، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد و... را تربیت کرد. حضرت محمد صلوات الله علیه کاشف معدن های نهفته انسانیت بود. زیرا" الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه"؛ مردم مانند معدن های طلا و نقره هستند.
فلسفه بعثت از نظر امام علی علیه السلام
حضرت در خطبه ای فلسفه بعثت را رهایی مردم از پرستش دروغین بت ها ذکر می کند و می فرماید:
" فبعث الله محمداً(ص) بالحق لیخرج عباده.... واحتصد من احتصد بالنقمات."؛ خداوند حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به حق برانگیخت تا بندگان خود را از پرستش دروغین بت ها رهایی بخشیده به پرستش خود راهنمایی کند، و آنان را از پیروی شیطان نجات داده به اطاعت خود کشاند، با قرآنی که معنی آن را آشکار کرد و اساسش را استوار فرمود، تا بندگان عظمت و بزرگی خدا را بدانند که نمی دانستند، و به پروردگار، اعتراف کنند پس از انکارهای طولانی اعتراف کردند، و او را پس از آن که نسبت به خدا آشنایی نداشتند به درستی بشناسند.
پس خدای سبحان در کتاب خود بی آن که او را بنگرند خود را به بندگان شناساند، و قدرت خود را به همه نمایاند، و از قهر خود ترساند، و این که چگونه با کیفرها ملتی را که باید نابود کند از میان برداشت و آنان را چگونه با داس انتقام درو کرد.(5)
حضرت امیر علیه السلام در جای دیگر در مورد کیفیت زمان بعثت حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه می فرماید:
"إلی أن بعث الله سبحانه محمداً رسول الله (ص) لانجازعدته... فقبضه الیه کریما(ص)."؛ تا این که خدای سبحان، برای وفای به وعده خود، و کامل گردانیدن دوران نبوت، حضرت محمد( که درود خدا بر او باد) را مبعوث کرد؛ پیامبری که از همه پیامبران، پیمان پذیرش نبوت او را گرفته بود، نشانه های او شهرت داشت؛ و تولدش بر همه مبارک بود. در روزگاری که مردم روی زمین دارای مذاهب پراکنده، خواسته های گوناگون، و روش های متفاوت بودند، عده ای خدا را به پدیده ها تشبیه کرده و گروهی نام های ارزشمند خدا را انکار و به بت ها نسبت می دادند، و برخی به غیر خدا اشاره می کردند. پس خدای سبحان، مردم را به وسیله محمد صلی الله علیه و آله و سلم از گمراهی نجات داد و هدایت کرد، و از جهالت رهایی بخشید. سپس دیدار خود را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگزید، و آنچه نزد خود داشت برای او پسندید و او را با کوچ دادن از دنیا گرامی داشت، و از گرفتاری ها و مشکلات رهایی بخشید و کریمانه قبض روح کرد.(6)
حضرت در خطبه ای دیگر فلسفه نبوت عامه را اینگونه بیان می نمایند:
" واصطفی سبحانه من ولده أنبیاء أخذ علی الوحی میثاقهم ... و خلقت الأبناء."؛ خدا پیمان وحی را از پیامبران گرفت تا امانت رسالت را به مردم برسانند، آنگاه که در عصر جاهلیت بیشتر مردم، پیمان خدا را نادیده انگاشتند و حق پروردگار را نشناختند و برابر او به خدایان دروغین روی آوردند، و شیطان مردم را از معرفت خدا بازداشت و از پرستش او جدا کرد، خداوند پیامبران خود را مبعوث فرمود، و هرچند گاه، متناسب با خواسته های انسان ها، رسولان خود را پی در پی اعزام کرد تا وفاداری به پیمان فطرت را از آنان بازجویند و نعمت های فراموش شده را به یاد آورند و با ابلاغ احکام الهی، حجت را بر آنها تمام نمایند و توانمندی های پنهان شده عقل ها را آشکار سازند و نشانه های قدرت خدا را معرفی کنند؛ مانند: سقف بلند پایه آسمان ها بر فراز انسان ها، گاهواره گسترده زمین در زیر پای آنها، و وسائل و عوامل حیات و زندگی، و راه های مرگ و مردن، و مشکلات و رنج های پیرکننده، و حوادث پی در پی، که همواره بر سر راه آدمیان است. خداوند هرگز انسان ها را بدون پیامبر، یا کتابی آسمانی، یا برهانی قاطع، یا راهی استوار، رها نساخته است، پیامبرانی که با اندک بودن یاران، و فراوانی انکارکنندگان، هرگز در انجام وظیفه کوتاهی نکردند. بعضی از پیامبران، بشارت ظهور پیامبر آینده را دادند و برخی دیگر را پیامبران گذشته معرفی کردند. بدین گونه قرن ها پدید آمد، و روزگاران سپری شد؛ پدران رفتند و فرزندان جای آنها را گرفتند.(7)
پی نوشت ها:
1 . نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه2، ص43.
2. خطبه 198، ص417.
3. خطبه 95، ص179.
4. درمنگهم، دانشمند فرانسوی، به نقل از بعثت نبوی، ص283.
5. خطبه147، ص269.
6. خطبه1، ص39.
7. همان.
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : سایت ابو تراب
وحشت انگيزترين تنهايي
يكى از بزرگ ترين عيب هايى كه بعضى افراد دچار آن هستند، غرور و خود پسندى است؛ يعنى كسى خود را، در همه چيز برتر و بالاتر از همه مردم مي داند و خيال مي كند كه هيچ كس در علم و دانش و درك و شعور، به پاى او نمى رسد.
شخصى كه دچار اين عيب بزرگ باشد، از دو جهت لطمه مي خورد و صدمه مى بيند: نخست از اين جهت كه چون خود را بزرگ ترين و برترين عاقلان و دانشمندان مي داند، ديگر لازم نمى بيند كه به دنبال تحصيل علم و دانش برود و از آموختن باز مي ماند و در همان مرحله اي كه هست، در جا مي زند و ديگر بالاتر و پيش تر نمى رود.
همچنين شخص خود پسند، چون كسى را عاقل تر و دانشمندتر از خود نمى داند، هنگامى كه برايش مسئله و مشكلى پيش مى آيد، با هيچ كس مشورت نمى كند و از افراد عاقل تر و دانشمندتر از خودش، راهنمايى نمى خواهد و از حل مسائل و مشكلات و گشودن راه هاى بسته زندگى اش، عاجز مى ماند و همواره، در ميان گرداب مشكلات و گرفتاري ها دست و پا مي زند و هيچ گاه نمى تواند راه هاى پيشرفت و ترقى را پيدا كند و به سوى كمال گام بردارد.
انسان به صورت ذاتى خودبين و خودخواه است و ريشه تمام خطاهاى انسانى و اخلاق هاي زشت، حب نفس (علاقه به خود) است. حب نفس، بر عقل انسان پرده افکنده و باعث مي شود که واقعيت ها را نديده و اعمال کم و ناچيز خود را بزرگ به حساب آورد. خود را به واسطه آن ها از خوبان و بندگان خاص درگاه خدا شمرده و سزاوار ستايش و مدح بداند و با يك عمل كوچك مخلوط به هزاران آفت، خود را از خداوند طلبكار و سزاوار رحمت او بداند. در نقطه مقابل از گناهان و اعمال زشت خود غافل شده و آن ها را ناچيز و بي اهميت مي شمارد؛ حتي کار به جايي مي رسد که اعمال زشتش در نظرش نيكو جلوه مي كند و به خاطر آن ها دچار عجب و خودپسندي مي شود. گاهي در اثر همين غفلت از حقايق، به اموري که در واقع کمال نبوده و سزاوار افتخار کردن نمي باشند، عجب مي کند و آن ها را کمال خود مي پندارد. مانند افرادي که به زيادي اموال و يا دوستان و اطرافيان و يا زيبايي ظاهري خود مي نازند؛ در حالي که اگر انسان در حقيقت اعمال و رفتار خود و اموري که به آن ها فخر مي کند، بيانديشد؛ در مي يابد که هيچ چيزي که سزاوار عجب و خودپسندي باشد، ندارد و هر چه هست، ضعف است و احتياج به خداوند و لطف و رحمت او.
گاهي شخصي عملي صالح و نوراني انجام مي دهد و عملش در عليين قرار مي گيرد، ولي بعدها در ملأ عام عمل خود را بازگو مي کند و به رخ مردم مي کشد. اين، سبب مي شود که عملش تنزل کند. بار ديگر آن را بازگو مي کند، تنزل و سقوط ديگري پيدا مي کند. وقتي بار سوم آن را بازگو کند، به کلي نابود مي گردد و احياناً به عمل شر تبديل مي شود
البته اميال و خواهش هاي دروني بر عقل انسان تأثير مي گذارند و مانع از تفکر صحيح انسان و راهيابي او به سمت حقايق مي شوند و گاهي نيز انسان در اثر تفکر به واقعيت رسيده و حقيقت را مي داند، ولي باز هم در اثر گرفتاري به صفات زشت و از جمله خودپسندي، اين حالات بد او را رها نمي کنند. دليل اين امر، ايمان ضعيف او و ملکه شدن اين صفات بد براي اوست و تا وقتي که شخص تقواي الهي را در پيش نگرفته و در نتيجه ايمان او افزايش نيافته است، اين گونه صفات زشت از مملکت وجود او رخت بر نمي بندند؛ پس در نتيجه با اينکه مي داند اعمال و صفاتش سزاوار فخر و مباهات نيستند، دچار خودپسندي مي شود. بنابراين عجب و خودپسندي از يک طرف در حب نفس و خودخواهي انسان و از طرف ديگر در ضعف ايمان و عقل وي ريشه دارد.(1)
عجب، باعث تباهي اعمال است. گاهي شخصي عملي صالح و نوراني انجام مي دهد و عملش در عليين قرار مي گيرد، ولي بعدها در ملأ عام عمل خود را بازگو مي کند و به رخ مردم مي کشد. اين، سبب مي شود که عملش تنزل کند. بار ديگر آن را بازگو مي کند، تنزل و سقوط ديگري پيدا مي کند. وقتي بار سوم آن را بازگو کند، به کلي نابود مي گردد و احياناً به عمل شر تبديل مي شود.
امام علي عليه السلام در بيان عجب مي فرمايد: «الإعجابُ يَمنَع ُالازدِياد؛ خودپسندى، مانع پيشرفت و کمال است».(2)
در سحن ديگري نيز فرموده است: «لا وَحدَةَ أوحَشُ مِنَ العُجبِ؛ هيچ تنهايى وحشت انگيزتر از خودپسندى نيست».(3)
پي نوشت:
1. فتحعلي، محمود، آموزه هاي بنيادين علم اخلاق، ج2، درس 17.
2. نهج البلاغه، حکمت 167.
3. همان، حکمت 113.
زهرا رضائيان
بخش نهج البلاغه تبيان
مرگ دارد می آید، بیدار شویم
هشدار به غافلان در نهجالبلاغه
انسانی که از خود و خداوند و آینده خود، بی خبر است، در حقیقت در خواب عمیق غفلت به سر میبرد، خوابی که میتواند بسیار خطرناک و مهلک بوده به گونهای که سعادت ابدی او را به شدت در معرض نابودی قرار دهد. روز بیداری غافلان روز مرگ آنهاست، اما به چنین اشخاص خسارت زدهای باید گفت: افسوس که این بیداری به حالتان سودی نخواهد بخشید و دردی از شما دوا نخواهد کرد، زیرا فرصت شما تمام و پرونده عمرتان بسته شده و دیگر راه جبرانی باقی نمانده است.
«ایها الناس غیر المغفول عنهم، و التارکون المأ خوذ منهم. ما لی أراکم عن الله ذاهبین، و إلی غیره، راغبین! کأنکم نَعَمٌ اراح بها سائمٌ إلی مَرعیً وَ بِیً، و مشربٍ دَوِیًّ. و انما هی کالمعلوفة لِلمُدی لا تَعرِفُ ماذا یراد بها! اذا اُحسِنَ الیها تَحسَبُ یومها دَهرَها، وَ شِبعَها أمرَها»1
ترجمه
ای مردمی که آنی مورد غفلت نیستید، و ای ترک کنندگان فرامین الهی که از تمامی کارهایتان بازخواست میشوید! شما را چه شده است که از خدای خود روی گردان و به غیر او گرایش دارید؟ چونان چهارپایانی که چوپان آنها را در بیابانی وبا خیز و آبهایی بیماری زا، رها کرده است. جز این نیست که آنها مثل گوسفندانی میمانند که مدتی علف به آنها خوانده میشود در حالی که آنها نمیدانند که مقصود از آن تغذیه و فربه ساختن آنها چیست؟ اگر به آنها نیکی شود، یک روز خود را، یک عمر پندارند و زندگی را در سیر شدن شکمها مینگرند.
شرح گفتار
امیر بیان، علی بن ابیطالب در این فراز از خطبهی 175 نهجالبلاغه، انسانهای غافل را به شدّت مورد مذمّت و سرزنش قرار داده است، و آنها را به گوسفندانی تشبیه نموده است که چوپان آنها را در بیابان رها نموده است، آن هم بیابانی که آلوده به بیماری وبا بوده و آبی هم که در آن وجود دارد، آبی میکروبی و بیماری زا باشد، اما گوسفندان از آن بی خبرند و با دیدن علفهای بیابان با ذوق و شوق به آن هجوم آورده و مشغول چریدن میشوند، و تنها چیزی که به آن فکر میکنند پر کردن شکم است. این تشبیه از آن جهت است که انسانهای غافل نیز در اثر فرو رفتن در خواب غفلت و فراموشی، چنان به دنیا دل بستهاند که از زندگی به غیر از شکم و شهوت، چیز دیگری نفهمیدهاند و لذا تمام توجه و حواس خود را برای رسیدن به آن متمرکز نموده و از خدا و قیامت و حساب و کتاب آن روز به طور کل غافل گشتهاند، آنها زندگی کوچک دنیا را به قدری بزرگ میبینند که گویی سرای دیگری به نام آخرت وجود ندارد. خداوند بی همتا در کلام نورانی خود در مورد چنین اشخاصی به زیبایی میفرماید: (و لمد و زارنا لجهنم کثیراً من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها، اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون)2 همانا بسیاری از جنیان و آدمیان را (گویی) برای جهنم آفریدهایم، (زیرا) دلهایی دارند که با آن فهم نمیکنند و چشمهایی دارند که با آن نمیبینند و گوشهایی دارند که با آن نمیشنوند، آنها چون چهار پایانند بلکه گمراهترند، اینان غافلانند.
خداوند بی همتا انسانهای غافل را در ردیف حیوانات بلکه پایینتر از آنها قرار داده است و این نیست مگر به خاطر اینکه حیوانات اگر غافل هستند و از واقعیات بی خبرند به این دلیل است که آنها ابزار درک و شعور را ندارند
این سخن زیبا از حضرت حق، هشداری است جدّی به تمام انسانها که مراقب احوال و اوضاع خود باشند و با پوشیدن لباس غفلت، جایگاه رفیع و بلندی که خدا به آنها ارزانی داشته را در معرض نابودی قرار ندهند. انسان باید بداند که از ارزشی فوقالعاده و مقامی والا برخوردار است به گونهای که دنیا و آنچه در آن است، هرگز نمیتواند با آن برابری نماید و لذا نباید کیمیای وجود خود را به متاع ناچیز دنیا و زرق و برق آن بفروشد. او باید بداند که در بین تمام مخلوقات این عالم که خداوند قهار آنها را به زیبایی آفریده، گل سر سبد آنها، انسان است.او اشرف مخلوقات عالم است، او در مقامی بوده است که خداوند بی نیاز در مورد او جمله بسیار زیبایی (فتبارک الله احسن الخالقین)3 را به کار برده است، پس اگر تاکنون در خواب غفلت به سر میبرده تصمیم بگیرد با روی آوردن به خدا و پشت نمودن به دنیا، پردهی غفلت را پاره نموده و با چشمانی باز و گوشهایی شنوا، و دلی بیدار، به زندگی نگریسته و واقعیات آن را نظاره نماید. نکته حائز اهمیت در این آیه شریف آن است که خداوند بی همتا انسانهای غافل را در ردیف حیوانات بلکه پایینتر از آنها قرار داده است و این نیست مگر به خاطر اینکه حیوانات اگر غافل هستند و از واقعیات بی خبرند به این دلیل است که آنها ابزار درک و شعور را ندارند، تا حقیقت را دریابند.و لذا خداوند از آنها توقع غفلت زدایی را ندارد، اما انسان، ابزار درک واقعیّت و حقیقت را دارد، او عقل دارد و با عقل خود میتواند تفکر و اندیشه نموده و حق را از باطل تشخیص دهد و لذا اگر از این ابزار استفاده نکند و در نتیجه غافل و بی خبر بماند، به یقین از چهار پایان پستتر و فرومایهتر خواهد بود.
خطر غفلت را جدی بگیرید
هشدار مولای متقیان علی بن ابی طالب (علیهالسلام)، از این جهت که موضوع غفلت و بی خبری، میتواند برای انسان، بسیار خطر آفرین و مهلک باشد، به گونهای که هر آن ممکن است به سراغش آمده و او را در آتش سوزان خود گرفتار و در کام نیستی و نابودی فرو برد، چه بسا در اثر غفلت، زحمات فراوانی را که در طول عمر خود متحمل گشته تا در سایه آن به عزت و آبرویی دست یابد، در لحظهای بر باد فنا دهد.
پیامبر عزیز اسلام (صلی الله علیه و آله) هنگامی که به معراج رفت، از طرف خداوند خطابهایی به او شد، از جمله اینکه (لاتغفل ابدا من غفل لا ابالی بأیِّ وادٍ هلک)4 هرگز غافل مشو، هرکس از من غافل شود، من نسبت به این که او در کدام راه هلاک و نابود میشود اعتنا نمیکنم.
از این بیان نورانی استفاده میشود که نتیجه غفلت از خداوند، هلاکت و نابودی است، هلاکتی ابدی که نجات از آن برای هیچ انسانی امکان پذیر نخواهد بود.
هشدار! بار سفر را ببندیم
هر انسانی که از نعمت، عقل بهرهامند باشد، میداند که آدمی روزی به دنیا آمده و روزی هم بار سفر را بسته و از این دنیا رخت بر خواهد بست. پس ما مسافری هستیم که سفر بسیار حساس و مهمی در پیش داریم. سفری پر ماجرا و سرنوشت ساز، که درک حقیقت آن برای نوع افراد بشر، امکان پذیر نیست.
در باب سفر آخرت، آنچه مسافر این راه باید بداند آن است که خود را برای این سفر ابدی آماده نموده و زاد و توشه لازم این راه را برای خود فراهم نماید، چنان چه در هر سفری این امر، ضروری و لازم است در حقیقت دست خالی روانه این سفر سرنوشت ساز شدن کاری است احمقانه که هیچ عقل سالمی آن را تأیید نمیکند.
امیر متقیان علی بن ابیطالب (علیهالسلام)، هر شب پس از نماز عشاء و پیش از آنکه نمازگزاران پراکنده شوند، با صدای رسا خطاب به مردم میفرمود: (تجهّزوا رحمکم الله فقد نودی فیکم بالرحیل و أقلوا العرجة علی الدنیا و انقلبوا به صالح ما بحضرتکم من الزاد)5. آماده مسافرت باشید، زیرا ندای مرگ برای شما سر داده شده است، وابستگی به دنیا را کم کنید و با زاد و توشه نیکو به سوی آخرت بازگردید.
طبق فرمایش امیر بیان علی (علیهالسلام) ما نباید خود را معطل و سرگرم دنیا کنیم، بلکه باید برای سفر ابدی فکری نموده و خود را مجهز نماییم، زاد و توشهی ایمان و تقوا را به عنوان پشتوانه و پشتیبان خود در این سفر همراه خود کنیم، زیرا در این راه، احدی به کمک و یاری ما نخواهد آمد و ما تک و تنها باید در این مسیر، قدم نهاده و بار خود را به سر منزل مقصود برسانیم.
اشکال ما انسانها این است که ما میپنداریم، همان گونه که در دنیا به فرزندانمان علا قم ندیم و آنها مشکلات ما را حل و برطرف مینمایند، بعد از مرگ نیز این علاقه وجود دارد و آنها به فریاد ما رسیده و مشکلمان را حل خواهند نمود. در حالی که این پندار غلطی است که به هیچ وجه واقعیت ندارد. زیرا این دنیا مسافر خانهای است که در آن به طور موقت، عدهای کنار هم جمع شده و با هم زندگی میکنند و به محض فرا رسیدن مرگ از یکدیگر جدا شده و هیچ کس به فکر دیگری نخواهد بود.
بنابراین ضروری است که فرمایش مولای متقیان علی (علیه السلام) را بر صفحه قلب خود حک نموده و گوش دل به آن سپرده و خود را برای آن سفر سرنوشت ساز آماده نماییم.
هر انسانی که از نعمت، عقل بهرهامند باشد، میداند که آدمی روزی به دنیا آمده و روزی هم بار سفر را بسته و از این دنیا رخت بر خواهد بست. پس ما مسافری هستیم که سفر بسیار حساس و مهمی در پیش داریم. سفری پر ماجرا و سرنوشت ساز، که درک حقیقت آن برای نوع افراد بشر، امکان پذیر نیست
تا مرگ نیامده، بیدار شویم
از مطالبی که بیان شد، میتوان این گونه نتیجه گرفت: انسانی که از خود و خداوند و آینده خود، بی خبر است، در حقیقت در خواب عمیق غفلت به سر میبرد، خوابی که میتواند بسیار خطرناک و مهلک بوده به گونهای که سعادت ابدی او را به شدت در معرض نابودی قرار دهد. شاید در ذهن شما خواننده عزیز، این پرسش مطرح شود که این خواب تا چه زمان خواهد بود؟ آیا همیشگی و دائمی است؟! یا اینکه موقتی بوده و به هر حال روزی از خواب بیدار خواهد شد؟ با رجوع به آیات نورانی قرآن مجید و روایات گهربار پیشوایان معصوم (صلوات الله علیهم معین) به خوبی مییابیم که این خواب، دائمی و همیشگی نیست، بلکه موقتی بوده و روزی فرا خواهد رسید که او را از این خواب عمیق بیدار خواهند کرد. اما اکنون با پرسش دیگری مواجه میشویم و آن اینکه آن روز بیداری، چه روزی است؟ آیا کسی از آن خبر دارد؟ یا اینکه امری است پنهانی، که تنها خدا از آن مطلع است؟!
با اندکی دقت و تأمل خواهیم فهمید که آن روز، کاملاً مشخص و معلوم است نه اینکه از اسرار پنهانی باشد، پیامبر عزیز اسلام (صلی الله علیه و آله) آن روز را برای ما معرفی کرده و در مورد آن به زیبایی میفرماید: (الناس نیام فإذا ماتوا إنتبهوا)6. مردم در خوابند و زمانی که میمیرند، بیدار میشوند.
بنابراین روز بیداری غافلان روز مرگ آنهاست، اما به چنین اشخاص خسارت زدهای باید گفت: افسوس که این بیداری به حالتان سودی نخواهد بخشید و دردی از شما دوا نخواهد کرد، زیرا فرصت شما تمام و پرونده عمرتان بسته شده و دیگر راه جبرانی باقی نمانده است.
خداوند بی همتا در مورد چنین اشخاصی به زیبایی میفرماید: (حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون. لعلی اعمل صالحاً فیما ترکت، کلا انها کلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون)7. آنگاه که مرگ هر یک از ایشان فرا رسد میگوید: پروردگارا مرا باز گردانید. شاید من در آنچه پشت سر گذاشتهام، کار نیکی انجام دهم. حاشا این سخنی است که او گوینده آن است و پشت سرشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.
فرعون از خواب غفلت بیدار میشود!
در زمان فرعون حضرت موسی (علیه اسلام) و پیروانش از ظلم فرعونیان به شدت در رنج و سختی به سر میبرند، به هر حال روزی فرا رسید که کاسه صبر آنها لبریز گشته و از این وضعیت به ستوه آمدند و لذا حضرت موسی (علیهالسلام) تصمیم گرفت که با پیروانش به سوی فلسطین هجرت نماید. طبق دستور خداوند، حضرت موسی شبانه پیروانش را از مصر خارج نمود، در مسیر راه به دریای سرخ رسیدند و از آنجا نتوانستند عبور کنند. سپاه تا دندان مسلح فرعون نیز همچنان به پیش میآمد، در این هنگام شیون و فریاد بنی اسرائیل به آسمان رفت و از ترس نزدیک بود که جانشان از کالبدشان پرواز کند.
موسی (علیهالسلام) به فرمان خداوند عصای خود را به آب زد و آب دریا شکافته شد و ایشان همراه پیروان خود از آن عبور کردند، فرعون و سپاهیانش نیز به کنار دریا آمدند، فرعون با تکبر و غرور گفت تماشا کنید که چگونه به فرمان من دریا شکافته شد...
وقتی سپاهیان فرعون وارد دریا شدند، ناگهان به فرمان خدا، آبها از هر سو به هم پیوستند و فرعونیان را به کام مرگ فرو بردند، در این لحظه هولناک بود که فرعون خود را در خطر شدید مرگ دید و از خواب عمیق غفلت بیدار گشت و تمام غرور و تکبرش بر باد فنا رفت با چشمان گریان به خدا متوجه شد و گفت: (ایمان آوردم که هیچ معبودی جز معبودی که بنی اسرائیل به او ایمان آوردهاند وجود ندارد و من از تسلیم شدگان هستم). اما این اظهار ایمان به حالش سودی بخشید و در عاقبت کام مرگ فرو رفت. در روایت آمده است که: در این هنگام جبرئیل مشتی خاک بر دهان او زد و گفت: ای خاک بر دهانت تا در ناز و نعمت بودی، دم از خدایی زدی اینک که در بن بست قرار گرفتی همان دروغهای قبل را تکرار میکنی؟!8
ضروری است که از همین حال، که زندهایم و از نعمت ارزشمند حیات بهره مندیم، به خود آمده و از خواب مرگبار غفلت بیدار شویم، زیرا پدیده مرگ، حقیقتی است پنهان، که هر آن ممکن است قاصد مرگ فرا رسیده و ما را در کام خود فرو برد، در آن لحظه، وقت پشیمانی و ندامت تمام گشته و فرصتی برای جبران باقی نخواهد بود.
پی نوشت ها :
1- نهجالبلاغه، خطبه 175، ترجمه محمد دشتی، ص330
2- سوره اعراف، آیه 179
3- سوره مؤمنون، آیه14
4- ارشاد انقلاب، ج1، ص25
5- نهجالبلاغه، خطبه204، ص426
6- بحارالانوار، ج50، ص134
7- سوره مؤمنون، آیه99 و 100
8- قصههای قرآن، نوشته محمدی اشتهاردی، ص263
مهدی صفری
بخش نهجالبلاغه تبیان
درویش یک دست و شکستن عهد
اگر پایدارى به پیمان خدا، برایت دشواری هایى پدید آورد، نبایستى به ناحق در صدد شكستن پیمانت برآیى؛ زیرا اگر دشوارى پیمان دارى را تحمل كنى، می توانى به دریافت گشایش امیدوار باشى و پى آمدهاى نیكویى به دست آورى كه از فریبكارى زیانمندى كه از نتایجش بیم دارى، برایت بهتر باشد و به كیفر خداوندى كه از هر سویت فرا گیرد و راه رهایى را در دنیا و آخرت بر تو ببندد، گرفتار نگردى.
می گویند درویشی در کوهساری به دور از خلق می زیست. در آن کوهسار، درختان سیب، گلابی و انار فراوان یافت می شد و او از آن تغذیه می کرد و در همان جا نیز به مراقبه و ذکر و فکر مشغول بود. روزی آن درویش با خدای خود عهد کرد که هرگز میوه ای از درخت نچیند و تنها به میوه هایی بسنده کند که باد از شاخساران بر زمین می ریزد. مدتی بر این منوال گذشت و درویش بر عهد و پیمان خویش باقی ماند و فقط از میوه های روی زمین استفاده می کرد. پس از مدتی که گذشت، قضای الهی، امتحانی برای او رقم زد.
از آن پس دیگر هیچ میوه ای از شاخه ها بر زمین نمی ریخت و درویش نیز در گرسنگی و ناتوانی ماند. این وضع تا پنج روز به طول انجامید و درویش توانست پنج روز را بدون خوردن میوه ای تحمل کند، ولی بالاخره عنان اختیار و ضبطِ نَفس از کفِ درویش خارج شد و رشته پیمان خود را گسست و دست به چیدن گلابی زد.
طولی نکشید که حق تعالی، او را به سزای این شکستن پیمان و عهد، کیفر و سیاستی سخت کرد. ماجرا از این قرار بود که روزی در همان کوهساری که درویش خلوت کرده بود، بیش از بیست دزد آمده بودند و اموال مسروقه را میان خود تقسیم می کردند. در این اثنا یکی از جاسوسان حکومتی از این قضیه مطلع شد و داروغه را خبر کرد و بلافاصله مأموران حکومتی به آنجا آمدند و همه دزدان را دستگیر کردند؛ اتفاقا آن درویش را نیز جزو دزدان محسوب و دستگیرش کردند.
هنگامی که دزدان و درویش را به شهر و پیش قاضی آوردند، قاضی حکم کرد که در میدان اصلی شهر، یک دست و یک پای محکومان بریده شود. هنگامی که زمان اجرای حکم شد، ابتدا یک دست و یک پای بیست دزد واقعی را قطع کردند؛ سپس نوبت درویش رسید. ابتدا دست درویش را قطع کردند و همین که خواستند پای او را نیز قطع کنند، درویش رو به آسمان کرد و گفت: بارالها و سرورا، دستم گناه کرده بود، پای را چه جرمی است؟
در همین هنگام یکی از مأموران سوار بر اسب رسید و درویش را شناخت و بر سر مأمور اجرای حکم فریاد زد: چشمت را باز کن ببین که را سیاست می کنی؟ این مرد از اولیاءالله است، چرا دستش را بریدی؟! آیا می خواهید که آسمان به زمین بیاید؟! این درویش، کسی است که خدا بسیار او را دوست دارد و جزو برگزیدگان خداست.
وقتی داروغه از این ماجرا با خبر شد، شتابان به آنجا رفت و از درویش، پوزش خواست و به پای درویش افتاد و از او خواست که او را ببخشد، اما درویش با خوشرویی و رضایت گفت: این کیفر، بیشتر از اینکه سزاوار آن بیست دزد باشد، سزاوار من بود؛ زیرا عهد خدا گسسته ام و همو مرا عذاب کرد، نه شما؛ پس ناراحت نباش که من این مجازات را از شما نمی بینم و کسی مرا مجازات کرد که حاضرم تمام جان خویش را نیز در راه او بدهم و مجازات او برای من از هزار نوازش دیگران، دلنشین تر و زیباتر است.
زان پس آن درویش در میان مردم به درویشِ یک دست و یا درویشِ دست بریده معروف شد، ولی او همچنان در خلوت از خلق به سر می برد و در کلبه ای به دور از غوغای شهر به زنبیل بافی مشغول بود. روزی مردی سرزده به جایگاه او رفت و با کمال تعجب دید که او با دو دست زنبیل می بافد! درویش که از فهمیدن آن مرد ناراحت شده بود، او را به داخل کلبه خویش دعوت کرد و او را قسم داد که این موضوع را به کسی نگوید و آن مرد هم قسم خورد که این راز و کرامت را به کسی بازگو نکند، اما اندک اندک دیگران نیز از این راز با خبر شدند و این موضوع در تمام شهر پیچید که درویش یک دست، صاحب کرامت است و می تواند با دو دست زنبیل ببافد.
درویش که از برملا شدن راز خویش تعجب کرده بود و دوست نداشت که این گونه شناخته شود، روزی رو به درگاه الهی کرد و گفت: خداوند بزرگ، حکمت فاش شدن راز کرامت من چیست؟ ندا رسید: چون پس از آن اتفاقی که برای تو افتاده بود و به آن طریق دست تو قطع شد، مردم به تو ظن بد بردند و بعضی ها می گفتند که اگر این درویش از محبان خدا بود، این گونه دستش قطع نمی شد و به این ترتیب، تعدادی به حقانیت تو بد گمان شده بودند و به دیده بد به تو نگاه می کردند؛ پس راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا از این گمان بد دور شوند و به مرتبه والای تو پی ببرند.(1)
داستان ها و افسانه ها را برای من و تو نگفته اند که با آن ها سرگرم شویم و به آن ها دل خوش سازیم که هدف از این داستان ها و افسانه، بیان حقیقت زندگی است در قالب آنچه خوشایند من و تو باشد و مزاق مان خوش باشد. راست یا دروغ بودن این داستان را حلاجی نکنیم، به درس نهفته در آن بیندیشیم که چون عهد بستی، بر عهد خویش بمان و آن را نشکن، هم چنانکه امام علی علیه السلام فرموده است: « اگر با دشمنت پیمانى بستى و مسئولیتى در برابر او به عهده گرفتى، به پیمانت وفا كن و امانتدار عهد خویش باش و خویشتن را در رعایت مسئولیت پیمانت متعهد شمار؛ زیرا در پیشگاه خدا هیچ فریضه اى كه همه مردم با وجود اختلاف آرای خویش آن را بزرگ و محترم شمارند، همچون وفاى به پیمان نیست تا به آنجا كه مشركین هم به پیمان هایى كه با مسلمانان مى بستند، با آگاهى از زیان هاى پیمان شكنى، به آن وفادار می ماندند؛ پس در زنهارت حیله و پیمانت را مشكن و دشمنت را فریب مده؛ زیرا پیمان شكنى، گستاخى بر خدا و كار افراد نادان و تیره بخت است و خداوند پیمان و زنهارش را موجب آسایش بندگانش قرار داده و به مهربانى خویش بین آنان گسترده است تا در حریم آن، آسایش یابند و به پناه آن در آیند.
«بدین جهت روا نیست كه در پیمانت، فریب و نیرنگ و حیله به كار برى و یا راهى براى بهانهگیرى و فرار از مسئولیت بازگشایى و یا گفتارى دو پهلو به زبان آرى كه استوارى پیمان را به خطر افكند و اگر پایدارى به پیمان خدا، برایت دشواری هایى پدید آورد، نبایستى به ناحق در صدد شكستن پیمانت برآیى؛ زیرا اگر دشوارى پیمان دارى را تحمل كنى، می توانى به دریافت گشایش امیدوار باشى و پى آمدهاى نیكویى به دست آورى كه از فریبكارى زیانمندى كه از نتایجش بیم دارى، برایت بهتر باشد و به كیفر خداوندى كه از هر سویت فرا گیرد و راه رهایى را در دنیا و آخرت بر تو ببندد، گرفتار نگردى».(2)
پی نوشت:
1. مثنوی مولوی.
2. نهج البلاغه، نامه 53.
زهرا رضائیان
بخش نهج البلاغه تبیان
نماز در نهج البلاغه
در نهجالبلاغه چنین آمده است «خداوند بندگان مؤمن را با نمازها و زکاتها و روزههای دشوار از کبر و خودبینی محافظت و حراست میکند به پیکر آنان آرامش میبخشد، به دیدگان آنان فروتنی میدهد، نفس آنان را رام میسازد، دلهای آنان را افتادگی میآموزد و خودپسندی را از آنان دور میکند».
به خاطر نقش الگویی که حضرت علی(ع) در زندگی اکثر اقشار جامعه دارد و سخنانی که حضرت علی(ع) در این زمینه داشتند به پارهای از سخنان آن حضرت دربارة نماز با توجه به نهجالبلاغه میپردازیم.
1- نقش اساسی نماز و اهتمام به نماز
حضرت علی(ع) ضمن تأکید بر امر نماز، از عوامل سقوط دوزخیان نخواندن نماز برمیشمرد و میفرماید:
«تعاهدوا امر الصلاة و حافظوا علیها و استکثروا منها و تقربوا بها فانها «کانت علی المؤمنین کتاباً موقوتاً» الا تسمعون الی جواب اهل النار حین سئلوا: «ما سئلکم فی سقر؟ قالوا: لم نک من المصلین.» و انها لتحت الذنوب حت الورق و تطلقها. اطلاق الربق و شبهها رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - بالحمة تکون علی باب الرجل فهو یغتسل منها فی الیوم واللیلة خمس مرات فما عسی ان یبقی علیه من الدرن» 1
«مردم! نماز را برعهده گیرید و آن را حفظ کنید، زیاد نماز بخوانید و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید. نماز فریضة واجبی است که در وقتهای خاص بر مؤمنان واجب گردیده است. آیا به پاسخ دوزخیان گوش فرا نمیدهید آن هنگام که از آنها پرسیدند: چه چیز شما را به دوزخ کشانده است؟ گفتند: ما از نمازگزاران نبودیم. همانا نماز! گناهان را چونان برگهای پاییزی فرو میریزد و غل و زنجیر گناهان را از گردنها میگشاید. پیامبر اسلام(ص) نماز را به چشمه آب گرمی که بر درِ سرای مردی جریان داشته باشد تشبیه کرد. اگر روزی پنج بار خود را در آن شستشو دهد، هرگز چرک و آلودگی در بدن او نماند.»
به حضرت علی(ع) عرض شد: نظر شما درباره کسی که نماز نمیخواند چیست؟ آن حضرت فرمودند: کافر است. 2
بر اهتمام به نماز نوجوانان نیز تأکید فراوانی شده است: «عملوا صبیانکم الصلوة و خذوهم بها اذا بلغوا الحلم» 3 به کودکان نماز بیاموزید و آن را به هنگام بلوغ بر ترک نماز مؤاخذه کنید.
«اذا عقل الغلام و قرا شیئاً من القران علم الصلوة» 4 «هرگاه پسربچه به حد رشد برسد و مقداری از قرآن را بخواند، باید به او نماز آموخته شود».
2 - نماز وسیله تقرب
بهترین و نزدیکترین راههایی که انسان میتواند به خالق خویش برسد، در خطبه یکصد و ده آن حضرت بیان شده است. «ان افضل ما توسل به المتوسلون الی الله... و اقام الصلوة فانها الملة» 5 «بیگمان برترین وسیله پیوستگی پیوستگان به خدای سبحان عبارت است از: برپا نمودن نماز به عنوان آیین امت».
«الصلاة قربان کل تقی». 6 حضرت علی(ع) فرمودند: نماز موجب نزدیکی هر پارسایی به خداست.
3 - فرهنگ نماز
«اللهم انی اول من اناب و سمع واجاب لم یسبقنی الا رسول الله(ص) بالصلوة». 7 «خدایا من نخستین کسی هستم که به تو روی آورد و دعوت تو را شنید و اجابت کرد، در نماز کسی از من جز رسول خدا(ص) پیشی نگرفت. ابنسینا دانشمند بزرگ اسلامی با استفاده از فرهنگ نماز میگوید: هرگاه در یکی از مسایل علمی مشکلی به وجود میآمد و کسی نبود که مرا یاری کند، وضو گرفته و به مسجد رفتم. پس از خواندن دو رکعت نماز حل آن مشکل را از خداوند متعال میطلبیدم. درنتیجه مشکل من بدین صورت برطرف میگردید.
4 - حق نماز
«صل الصلوة لوقتها الموقت لها و لا تعجل وقتها لفراغ ولا توحرها عن وقتها لاشتغال. واعلم ان کل شی من عملک تبع لصلاتک». 8 نماز را در وقت خودش به جای آر، نه این که در بیکاری زودتر از وقتش بخوانی و به هنگام درگیری و کار، آن را تأخیر بیندازی و بدان که تمام کردار خوبت در گرو نماز است.
نماز معیار ارزشگذاری سایر اعمال انسان است. شخص نمازگزار علاوه بر نماز خویش، باید سایر افراد خانواده را نیز تشویق به خواندن نماز بکند. این موضوع در خطبه 199 علی(ع) به طور واضح بیان شده است. «و قد عرف حقها رجال من المؤمنین الذین لا تشغلهم عنها زینة متاع و لاقرة عین من ولد ولا مالٍ...» 9
«همانا کسانی از مؤمنان حق نماز را شناختند که زیور دنیا از نماز بازشان ندارد و روشنایی چشمشان یعنی اموال و فرزندان مانع نمازشان نشود. خدای سبحان میفرماید: «مردانی هستند که تجارت و خرید و فروش، آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد.»
رسول خدا(ص) پس از بشارت به بهشت خود را در نماز به زحمت میانداخت، زیرا خداوند به او فرمود: «خانواده خویش را به نماز فرمان ده و بر انجام آن شکیبا باش. پس پیامبر(ص) در پی خانواده خود را به نماز فرمان میداد و خود نیز در انجام نماز شکیبا بود.»
نماز دربرگیرنده آثار و برکاتی است. با توجه به فرمایشات حضرت علی(ع) به بیان برخی از موارد آن میپردازیم:
الف - نماز علامت ایمان: «قال النبی صلی الله علیه وآله: علم الایمان الصلوة فمن فرغ لها قلبه و قام حدودها فهو مؤمن». 10 «رسول خدا فرموده است: نماز پرچم و علامت ایمان است. پس هر کس قلبش را آمادة نماز کند و حد و حدود آن را رعایت کند، مؤمن است.»
پ - ارزش نماز و تأثیر بر کارهای دیگر: «واعلم ان کل شیء من علمک تبع لصلوتک» 12 «و بدان که هر کار دیگرت در ارزش تابع نمازت خواهد بود.»
ت - نماز، نزول رحمت: «لو یعلم المصلی ما یغشا من الرحمة لما رفع راسه فی السجود» 13 «اگر نمازگزار بداند که چه هالهای از جلال خدا او را فرو میپوشاند، هرگز دوست ندارد که سر خود را از سجدهاش بردارد.»
ث - نماز و آمرزش: امام علی(ع) میفرمایند: هر کس نماز را با معرفت به حق آن به جای آورد، آمرزیده میشود.
ج - نماز و اصلاح گناهان: «و قال علیهالسلام: ما اهمنی ذنب امهلت بعده حتی اصلی رکعتین واسال الله العافیة» 14
پی نوشت ها :
1 - المعجم المفهرس نهجالبلاغه، خطبه 199، ترجمه محمد دشتی، کاظم محمدی
2 - کنزالعمال، ج 8، ص 13، ح 2165
3 - شرح غرر و دررالکلم، ج 4، ص 363
4 - دعائم الاسلام، ج 1، ص 193
5 - شرح نهجالبلاغه خویی، خطبه 110
6 - المعجم المفهرس نهجالبلاغه، حکمت 136، محمد دشتی، کاظم محمدی
7 - المعجم المفهرس نهجالبلاغه، خطبه 131، محمد دشتی، کاظم محمدی
8 - المعجم المفهرس نهجالبلاغه، نامه 27، محمد دشتی، کاظم محمدی
9 - المعجم المفهرس نهجالبلاغه، خطبه 199، محمد دشتی، کاظم محمدی
10 - شرح نهجالبلاغه خویی، ج، ص 206، نامه 192
11 - شرح نهجالبلاغه خویی، حکمت 252
12 - شرح نهجالبلاغه خویی، نامه 27
13 - شرح نهجالبلاغه خویی، ج 5، ص 16
14 - معجم المفهرس نهجالبلاغه، حکمت 299، محمد دشتی، کاظم محمدی
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : وبلاگ آقای خلیل رنجبر
وقتی خدا نباید ترا ببیند!
رُوِی عَنْ عَلی (علیه السّلام) قال:
احْذَرْ أَنْ یرَاک اللَّهُ عِنْدَ مَعْصِیتِهِ وَ یفْقِدَک عِنْدَ طَاعَتِهِ فَتَکونَ مِنَ الْخَاسِرِینَ وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیةِ اللَّهِ.[1]
از امیرالمؤمنین(علیه السلام) منقول است که فرمودند: بترس از اینکه خداوند تو را در هنگام معصیتش مشاهده کند، و در وقت طاعتش تو را نبیند که در این هنگام از زیانکاران خواهى بود. هر گاه نیرومند شدى در طاعت خداوند بکوش و هرگاه ناتوان شدى از معصیت خداوند ناتوان باش.
از نکات این روایت این است که حضرت علی (علیه السلام) دو مسألهای را که بین همه ما مطرح است، با یک دید الهی معنا می کند نه مادی! یکی از آن دو مسأله، بحث «نفع و ضرر» است، و دیگری «قوّت و ضعف». در فراز اوّل روایت، حضرت می خواهند ضرر را معنا کنند. ما نمی دانیم ضرر چیست. چون با یک عینک مادی ضرر را معنا می کنیم. ضرر واقعی این است که امیرالمؤمنین می فرماید. «احْذَرْ أَنْ یرَاک اللَّهُ عِنْدَ مَعْصِیتِه»؛ بپرهیز از اینکه خداوند تو را هنگام نافرمانیاش ببیند. در مقابلش میفرماید: «وَ یفْقِدَک عِنْدَ طَاعَتِه»؛ بترس از اینکه آنجا که باید خداوند تو را ببیند -هنگام فرمانبرداری خودش- تو را نبیند. یعنی بترس از اینکه خدا تو را هنگام معصیت ببیند، نه هنگام طاعت.
امیرالمؤمنین مسأله «توانایی و ناتوانی» را هم با یک نگاه الهی معنا می کنند. می فرماید توانایی این است: «وَ إِذَا قَوِیتَ فَاقْوَ عَلَى طَاعَةِ اللَّه»؛ توانا کسی است که در طاعت خداوند، نیرومند و توانا باشد. ما گاهی توانایی را جسمی معنا می کنیم؛ این یک عینک حیوانی است که به چشمت زده¬ای! این عینک مادّی را کنار بگذار. گاهی هم فکر میکنیم شخص توانا کسی است که توانایی مادّی دارد و پول فراوانی در اختیارش هست. اینها همهاش نگاههای مادّی است، اما شاخه¬هایش فرق می کند. نخیر! توانا آن کسی است که در طاعت الهی توانا باشد.
«وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِیةِ اللَّه»؛ اگر هم میخواهی ناتوان باشی، در معصیت و گناه ناتوان باش! بگو من زورم به خدا نمی رسد، من ناتوانم، من توانایی جهنّم را ندارم. ناتوان کسی است که توانایی معصیت ندارد. از آن طرف، توانا کسی است که توان اطاعت الهی را دارد.
ببینید در این دو جمله، حضرت هم مسأله «سود و زیان» و هم «توانایی و ناتوانی» را با «طاعت و معصیت» تطبیق میدهند. می¬فرماید هر دوی اینها بر محور طاعت و معصیت است. تو باید هر دو را با یک دید الهی ببینی. در نتیجه انسان الهی نسبت به «سود و زیان» در ربط با طاعت و معصیت باید ارزیابی کند. نسبت به «توانایی و ناتوانی» هم باز هم باید برود سراغ طاعت و معصیت. معیار ارزشی این است.[2]
پی نوشت ها :
[1]. نهج البلاغه، حکمت 383، صفحه 544
[2]. چهارشنبه 17 فروردین1390– 2 جمادی الاولی1432. مسجد جامع بازار تهران
بخش نهج البلاغه تبیان
منبع : پایگاه اطلاع رسانی آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی
بازی در سفر ممنوع!
مردم دنیا دو دستهاند : یکی آن کس که در دنیا برای دنیا کار کرد ، و دنیا او را از آخرتش باز دارد ، بر بازماندگان خویش از تهیدستی هراسان و از تهیدست خویش در امان است ، پس زندگانی خود را در راه سود دیگران از دست میدهد . و دیگری آنکه در دنیا برای آخرت کار میکند ، و نعمتهای دنیا نیز بدون تلاش به او روی میآورد پس بهره هر دو جهان را چشیده و مالک هر دو جهان میگردد .
ای مردم از خدا بترسید ، هیچ کس بیهوده آفریده نشده تا به بازی پردازد و او را به حال خود وانگذاشتهاند تا خود را سرگرم کارهای بی ارزش نماید و دنیایی که در دیدهها زیباست جایگزین آخرتی نشود که آن را زشت میانگارند و مغروری که در دنیا به بالاترین مقام رسیده است چون کسی نیست که در آخرت به کمترین نصیبی رسیده است . ( نهج البلاغه دشتی،حکمت 370 )
آفرینش برای بازی نیست
ماهیت بازی را میتوان سرگرمی و لذت جویی دانست . نهایت هدفی که در بازی متوجه فرد میشود لذتی است که از بازی ناشی میشود و این لذت ،لذتی موهوم و پایان پذیر بوده و گاه با خود رنجهایی را نیز به دنبال دارد . داستان زندگی انسان ، داستان یک حرکت و سفر است ، حرکتی که رو به مقصدی در جریان است و از ابتدا برای آن آغاز گشته است و گاه اتفاق میافتد که در این مسیر درگیر سرگرمیهایی شده و چنانکه از خود واژه بر میآید آدمی را سرگرم و غافل از اموری مینماید که برای آن سفرش را آغاز نموده است. آیا آفرینش بدین منظور بوده که آدمی خود را سرگرم اموری نماید که هیچگونه ارزش ذاتی نداشته و او را از رسیدن به مقصد نهایی نیز باز میدارد ؟
انسان امروز آنقدر خویش را سرگرم ارزشهای بی ارزش ساخته که باور به بی ارزش بودن آن را بر نمیتابد . خویشتن خویش را سرگرم بازی دنیا نموده ؛ دنیایی که غایت زندگی انسان امروزه گشته و مطلوب نهایی او تن خاکی و خواستههای آن میباشد . بازی دنیا (دنیایی که در دیدهها زیباست ) ( حکمت 307) زیبایی حقیقی از آن دنیا نیست و حقیقتاً زیبا آفریننده این دنیاست . بشر دلمشغول صنع است و از صانع بی خبر است . غافل از اینکه با اعمال خویش عالمی را برای خود سامان میدهد که در نهایت جایگاه ابدی اوست.(هر کسی در گرو اعمال خویش است).(حکمت 343)
کارهای ارزشمند
از دیدگاه مولایمان کدامین کار با ارزش و کدامیک را میتوان بی ارزش دانست؟ سود و زیان، عقاب و پاداش نتایج اعمال و افکار ماست. کوچکترین حرکتی از انسان سر نخواهد زد که بازتابی نداشته و او را متوجه سود یا زیان نسازد و در نهایت انسان به نتیجه عمل خویش خواهد رسید و آن روز دیر نیست.
کار بی ارزش عملی است که یا سودی را در پی نداشته و یا زیانی در بر داشته باشد. اما سود و زیان برای آدمی گاه تعریف متفاوتی دارد. عدهای سود و زیان را در مواجهه با همین عالم ملکی تعریف میکنند ، عالمی که چندین صباح بیش میهمان آن نبوده و پس از گذشت زمانی کوتاه باید بار سفر بسته و آن را وداع گویند . ملاصدرا فیلسوف نامدار اسلامی خیر و شر و یا سود و زیان را از علتهای درونی برای عمل و فعل انسان و علت برای خوشی و رنج از سببهای بیرونی برای فعل انسان میداند و اعتقاد دارند اکثر مردمان سببی جز آنچه برای حواس پنجگانه ظاهر میگردد نمیشناسند به همین دلیل است که عزم و اراده آنان در این دنیا خلاصه میشود و به دنبال به دست آوردن خوشیها و لذتهای آن هستند. (صدرالمتألهین شیرازی / مفاتیح الغیب / 207)
اما آیا میتوان سودی را واقعی پنداشت که عمری کوتاه داشته و پس از چند صباحی اثری از آن باقی نمیماند و سودی نیز به حال آدمی نخواهد داشت؟ (چقدر فاصله بین دو عمل دور است: عملی که لذتش میرود و کیفر آن میماند و عملی که رنج آن میگذرد و پاداش آن ماندگار است.) (حکمت121)
سودمند واقعی کسی است که به دنبال ارزشهای حقیقی باشد ، ارزشهایی که او را به سوی کمال نهایی خویش رهنمون میگردند ، ارزشهایی که متوجه جنبه روحانی بشر بوده ، آن جنبه ایی که انسانیت انسان بدان است . سود من واقعی را امام علی علیهالسلام اینگونه توصیف میکنند (مردم دنیا دو دستهاند : یکی آن کس که در دنیا برای دنیا کار کرد ، و دنیا او را از آخرتش باز دارد ، بر بازماندگان خویش از تهیدستی هراسان و از تهیدست خویش در امان است، پس زندگانی خود را در راه سود دیگران از دست میدهد . و دیگری آنکه در دنیا برای آخرت کار میکند ، و نعمتهای دنیا نیز بدون تلاش به او روی میآورد پس بهره هر دو جهان را چشیده و مالک هر دو جهان میگردد و با آبرومندی در پیشگاه خدا صبح میکند و حاجتی را از خدا در خواست نمیکند جز آنکه روا میگردد.
چون مردمی باشید که بر آنها بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند دنیا خانه جاویدان نیست و آن را با آخرت مبادله کردند .
خوشا به حال آنان که دانستند در سفرند و این سفر را به زودی پایانی است خطیر و مهیب نه قدمی توان به عقب برداشت و نه جایی برای پناه گرفتن .
و آنان که این دنیا را با زر و زیورش پرستیدند و بر کول خود بار کردند بداند هرگز وقت بازی با ملعبه هایی را که با خون دل خوردن جمع کرده نخواهد داشت و نه می تواند این کوه عظیم را از دوش بردارد و نه از سنگی اش بکاهد ، ما در سفری هستیم بر لبه پرتگاهایی عمیق و مخوف که نجات از آن ها ناممکن است پس بهتر است کمی چشم بگشاییم و در این وادی پر خوف و خطر و آراسته به رنگ ها، خود بازیچه نشویم و راه به سلامت بپیماییم چرا که مقصد مشخص است و راه و بیراه نیز!
مریم پناهنده
بخش نهج البلاغه تبیان
امر خدا سازش بردار نیست!
از اهداف بلند انبیا(ع) می توان «برقراری قسط و عدل در جامعه» و «حمایت از محرومان و مبارزه با ستمگران» و «برقراری نظم و انضباط و حاکمیت قانون عدل و قانون خدا در جامعه» و «برقراری امنیت فردی و اجتماعی» و «برخورد با عوامل ناامنی و فتنه و فساد» و «ایجاد محیطی سالم و سازنده و پاک و شایسته برای رشد استعدادها و فضایل» و «ارتقای سطح بینش مادی و معنوی جامعه بشری» و «فضاسازی برای عزت و کرامت انسانها و تکامل الهی جامعه» را شمرد.
البته، محدود کردن کارایی ادیان الهی به بُعد حکومت و برقراری اهداف یادشده، بدون توجه به اهداف معنوی، همان قدر ناروا و ستم است که محدود کردن مکتب انبیا(ع) به اهداف معنوی و رهبانیت و گوشه گیری و انزوای سیاسی. هر دو دیدگاه، انحرافی و ناصحیح و نارواست. دیدگاه حق در باره مکتب انبیا(ع) جامع نگری میان حیات دنیا و سعادت آخرت و ارتباط دنیا با آخرت و دین با حکومت و برقراری عدالت آمیخته با تقوا و فضیلت و معنویت است.
باید اهداف بلند حکومت علوی(ع) را نیز در همین موارد، جست.
امام علی(ع) انگیزه خود را از پذیرفتن حکومت، برقراری قسط و عدل و امنیت و دفاع از مظلومان و ستمدیدگان و مقابله با ظالمان و ستمگران و تقسیم عادلانه بیت المال در میان مسلمانان و ایجاد زمینه های لازم برای رشد و پویایی و عزت و سربلندی جامعه اسلامی و ... عنوان کرده و شهادتش نیز برای تحقق چنین اهداف بلندی بوده است.
(شماره 107) و مِن حِکمَةٍ لَهُ (علیهالسَّلام)
امر خداوند سازش بردار نیست
متن[1] و ترجمه[2]:
«لَا یُقِیمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا یُصَانِعُ وَ لَا یُضَارِعُ وَ لَا یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ» ؛ فرمان خدا را اجرا نمىكند مگر كسى كه اهل مدارا و سازش نیست، و فرومایگى نمی نماید و به دنبال طمع نمی رود».
شرح [3]:
بدیهى است كه سازش با دیگرى باعث جستن رضاى اوست و این عمل مانع از اجراى حدود و دستور الهى در باره او مىگردد. و همچنین فرومایگى و چشم طمع داشتن به دیگران، هر دو باعث خوددارى از پرداختن به دستورها و حدود الهى است كه بر او دشوار مىنماید.
امر مورد نظر حضرت امیر در این حکمت همان فرایض و دستورات خداوند است که بر انسان واجب است که آن ها را به پا دارد. حال اگر انسانی امر خداوند را زیر پای بگذارد طبق سخن حضرت امیر از سه حال خارج نیست ؛ اول اینکه انسانی مسامحه گر و سازش کار است یعنی به دلایل دنیایی از انجام فرمان خدا چشم پوشی می کند. دوم اینکه انسانی ضعیف و فرومایه است که در مقابل غیرخدا سر تسلیم فرو می آورد. و سوم انسانی طمعکار و دنباله رو لذت های دنیایی است.
امام علی علیه السلام که دریایی از محبت و بخشندگی بودند در امر خداوند چنان دقیق و حساب شده عمل می کردند که ذره ای از بیت المال به ناحق تقسیم نشود ایشان در این زمینه می فرمایند :
«َ الله لو وَجدته قَد تَزوج بِه النّسآء وَ ملک بِه الاماء لرددته الی بِیت المال فَاِنّ فی العَدْل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق؛[ نهج البلاغه، صبحی صالح، خطبه15]
به خدا سوگند اگر بیابم که به مهر زنان در آمده یا بهای کنیزکان شده، آن را به بیت المال بازمی گردانم، همانا در عدالت گشایشی است و کسی که عدالت بر او تنگ آید پس ستم بر او تنگ تر است.»
مساوات در امر تقسیم بیت المال:
«لَو کانَ المال لی لسوّیت بینهُم فکَیف وَ المال مالُ الله، اَلا و انّ اعْطاء المال فی غَیْر حقّه تبذیر وَ اِسراف؛[ همان، خطبه 126، و نیز ن.ک: نامه 59]
اگر مال از آن من بود در میان آنها مساوات را رعایت می کردم چه رسد که مال، مال خداست و اینان همگی بندگان خدایند و در بیت المال شریک و سهیم. آگاه باشید که عطا کردن مال در غیر جای خودش تبذیر است و اسراف.»
پی نوشت ها:
[1]. نهج البلاغه فیض الاسلام، ج1، ص 1137
[2]. ترجمهشرحنهجالبلاغه(ابنمیثم)، ج 5، ص 504
[3]. ترجمهشرحنهجالبلاغه(ابنمیثم)، ج 5، ص 504
فرآوری : بصیرت
بخش نهج البلاغه تبیان
منابع : پایگاه حوزه
سایت ابوتراب
زبان؛ مركب سواری شیطان
یك تكه گوشت كوچك است، اما امان از وقتی كه نسنجیده به حركت در آید؛ چهها كه نمیگوید! نگاهش كه میكنی، میبینی ادعا خیلی دارد؛ اما حریف این تكه گوشت نمیشود... و چه درندهای است این تكه گوشت كوچك در دهان كه وقتی رها شود، از هجومش در امان نخواهی بود!
خوب كه بنگری، میبینی اگر حرف نزده باشی، كلام و سخن و در اصل، این تكه گوشت در اختیار توست؛ گویی گروگان توست. اما وقتی لب به سخن میگشایی و زبان را رها میكنی تا در كام بچرخد ... آنگاه تو در گرو آن هستی. ضربالمثل قدیمیها را یادت هست: «حرف نگفته را همیشه میتوان گفت». پس:
مزن بیتأمل به گفتار، دم نكو گو، اگر دیر گویی چه غم؟
مراقب زبانت باش كه اگر بیدقتی كنی، گاهی زبانت، حرفهای درونی و اسرار پنهانیات را فاش میكند و گاه با همین زبان، از زبان شیطان سخن میگویی و سخنگوی او میشوی كه «شیطان تو را به عنوان مركب سواری خویش قرار میدهد و به مزدوری خود میگیرد و از زبان تو، حرف خود را به دیگران میرساند».
مگر نه اینكه سخن گفتن جزء عمل است و دربارهاش بازخواست خواهی شد و مگر نه اینكه اگر بیشتر سخن گویی، خطایت هم بیشتر خواهد شد! پس، كمتر سخن گوی كه كم حرفی نشانه خردمندی است:
«إذا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الكَلامُ»
مراقب زبانت باش كه رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ ضمیر:
«مَا أضْمَرَ أحدٌ شیئاً إلاّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحاتِ وَجْهِهِ ؛ هیچ كس چیزی را پنهان نمیكند، مگر آن كه از لغزشهای زبانش و تغییرات چهرهاش آشكار میشود».
وقتی طلا و نقره یا درّی گرانبها داری، میكوشی تا خوب نگهداریاش كنی و از گزند آفات محفوظش داری، اما برای زبانت چه كردهای؟ چقدر كوشیدهای تا بیهوده لب به سخن نگشایی و سخن بیجا نگویی كه نكند با سخنی نعمتی سلب شود یا كیفری فراهم آید؟...
... و این زبان ... شگفتا از كارش كه اگر مهار نشود و لجام گسیخته باشد، چه گناهان كه نمیكند، چه آبروها كه نمیریزد، چه دوستیها كه به دشمنی بدل نمیشود، چه پشیمانیها كه پیش نمیآید، چه دلها را كه نمیشكند و چه اسراری را كه فاش نمیكند... و به راستی اندیشه كردن كه «چه بگویم؟»، به از پشیمان شدن كه «چرا گفتم؟».
| كم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی |
| چـیزی كه نپرسند تو از پیش مـــگوی |
| دادنـد دو گــوش و یـــك زبـان از آغــاز |
| یعنی كه دو بشنو و یكی بیش مگوی 5 |
تا ندانی كه سخن عین صواب است، مگوی...
مَّا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ الاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِید
زهرا رضاییان - گروه دین و اندیشه تبیان
1 . نهج البلاغه، خطبه 192.
2 . همان، حكمت 71.
3 . همان، حكمت 26.
4 . بزرگمهر حكیم.
5 . بابا افضل.
6 . ق ﴿50﴾ : 18.
انگیزه دورى از گناه
لو لم یتوعد الله على معصیته لكان یجب ان لا یعصى شكرا لنعمه (حدیث، 290)؛ اگر حتى خداوند، بندگانش را، از نافرمانى كردن و گناه ورزیدن نترسانیده بود، باز هم واجب بود كه انسان، مرتكب هیچ گناهى نشود، تا به این وسیله، در برابر نعمتهاى او سپاسگزارى كرده باشد.
شرح حدیث:
كسی كه گناه میكند و فرمان خداوند را به جاى نمىآورد، در حقیقت، نعمتهایى را كه خداوند به او داده است، تباه میكند. زیرا چنین كسى، براى آن كه بتواند گناهى را مرتكب شود، ناچار باید تمام نیروهائى را كه در وجودش هست، به كار ببرد. در حالی كه خداوند، این نیروها را، براى گناه و نافرمانى كردن به او نداده است.خداوند، این نیروها را، براى گناه و نافرمانى كردن به او نداده است.
فرزند عزیز، كسى را در نظر بگیر، كه مىخواهد، بر خلاف فرمان خداوند، مرتكب گناه شود، و بطور مثال، دست به دزدى بزند: تمام اعضاء بدن آن شخص، باید وظایف خود را، با تمام نیرویى كه دارند انجام دهند، تا او توانایى انجام چنین گناهى را داشته باشد.
ششهاى او، باید بطور مرتب هواى تازه را به خود بگیرند، تا او نفس بكشد و زنده بماند، قلبش باید بطور منظم در حال تپیدن باشد، تا خون به تمام پیكرش برسد و او را زنده نگاه دارد، چشمهایش باید توانایى دیدن داشته باشند، تا او راه خود را ببیند، پاهایش باید قادر به حركت و قدم برداشتن باشند، تا او در مسیرى كه با چشمش مىبیند، پیش برود، گوشهایش باید توانایى شنیدن داشته باشند، تا او صداى نزدیك شدن مردم را تشخیص بدهد و از خطر فرار كند، دستهایش باید توانایى كار و حركت داشته باشند، تا او درها را باز كند و اشیاى را بردارد، مغزش باید كار خود را انجام دهد، تا سایر اعضاى بدنش از آن فرمان بگیرند، و وظایف خود را اجرا كنند... و اگر یكى از این اعضا، یعنى یكى از این نعمتهایى كه خداوند به انسان داده است، كار خود را به درستى انجام ندهد، شخص گناهكار، قادر به انجام گناه نخواهد بود.
پس مىبینى كه گناهكار، براى آنكه در برابر خداوند، مرتكب گناه و نافرمانى، شود، از همان امكانات و نیروهایى استفاده میكند، كه خداوند، آنها را، براى انجام كارهاى درست و نیك به او داده است. به این ترتیب، آیا شخص گناهكار، با انجام هر كدام از گناهان خود، و نعمتها و نیروهایى را كه خداوند دارد، تباه و حرام نمىكند؟
البته خداوند، به بندگان خود هشدار داده، و آنها را از گناه و نافرمانى، بیمناك كرده است. ولى اگر خداوند چنین بیم و هشدارى هم نداده بود، و اگر انسان آسوده خاطر بود كه به خاطر گناهانش كیفر و مجازات نخواهد دید، باز هم حق نداشت نعمتهاى خداوند را تباه كند. یعنى در برابر نعمتهاى دیدن، شنیدن، بوئیدن، حركت، تپیدن قلب، تنفس ششها، اندیشیدن، توانایى انجام كارهاى گوناگون داشتن، و هزاران نعمت دیگر، انسان باید قدرشناس باشد، و به - شكرانه این نعمتهاى بزرگ و با ارزش، هرگز مرتكب گناه و نافرمانى خداوند نشود.
پندهاى كوتاه از نهج البلاغه ، هئیت تحریریه بنیاد نهجالبلاغه
تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان