مطالب مهدويت در اين تايپک
|
||
توقیع امام زمان به علی بن محمد سمری شش روز قبل از رحلت سمری، توقیعی از سوی امام دوازدهم (ع) صادر شد که در آن توقیع، صاحب الامر (ع) مرگ نایب چهارم را پیشگویی و زمان مرگ او را نیز تعیین کرده بود. متن توقیع نمایانگر پایان غیبت صغری و انقطاع نیابت خاصه و آغاز غیبت کبری و نیابت عامه می باشد.
این توقیع در بسیاری از کتابهای حدیثی با اختلاف اندکی آمده است، ولی ما این توقیع شریف را از کتاب احتجاج مرحوم طبرسی که مشتمل بر مقدمه ای هم هست، نقل می کنیم و موارد اختلاف را متذکر خواهیم شد.
مرحوم طبرسی می نویسد: «دربانان و سفرایی (یعنی: نواب) که در غیبت صغری مدح بسیاری از آن شده و مورد رضایت امام زمان (ع) بودند، نخستین آنها شیخ موثق ابوعمر و عثمان بن سعید عمری است که ابتداء امام هادی او را به این سمت منصوب و سپس فرزندش امام حسن عسکری (ع) او را ابقاء نمود، و آن مرد بزرگ هم، کارهای آن دو امام را در زمان حیات آنها به عهده گرفت و بعد از آن دو بزرگوار، قیام به انجام کارهای امام زمان (ع) نمود؛ توقیعات و جواب مسائل شیعیان هم، به دست او صادر می گشت. زمانی که عثمان بن سعید به جوار حق پیوست، فرزندش محمد بن عثمان به جای وی نشست، و رسیدگی به همه کارهای او را به عهده گرفت. وقتی او هم وفات یافت، ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی جانشین وی گردید، و بعد از درگذشت وی ابوالحسن علی بن محمد سمری به جای او نشست. هیچ یک از اینان، بدین منصب بزرگ نرسیدند؛ مگر این که قبلاً از طرف صاحب الامر (ع) فرمان انتصاب آنها صادر می گشت و شخص قبل از او، جانشین خود را تعیین می نمود؛ شیعیان هم تا معجزه حضرت صاحب الامر (ع) را که دلیل بر راستگویی و صحت نیابت آنها بود، از آنان آشکار نمی شد، گفتارشان را نمی پذیرفتند.
هنگامی که زمان رحلت ابوالحسن سمری فرا رسید و مرگ وی نزدیک گردید، به وی گفتند: چه کسی را جانشین خودتان قرار می دهید؟ او در جواب، توقیعی درآورد و به مردم نشان داد، که متن آن بدین گونه است: (1) .
بسم الله الرحمن الرحیم
«یا علی بن محمد السمری اعظم الله اجرا خوانک فیک، فانک میت ما بینک و بین ستة ایام، فاجمع امرک و لاتوص الی احد فیقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة التامة (2) فلا ظهور الا بعد اذن الله تعالی ذکره، و ذلک بعد طول الامد و قسوة القلوب و امتلاء الارض جوراً.
و سیأتی الی شیعتی (3) من یدعی المشاهدة، الا فمن ادعی المشاهده قبل خروج السفیانی و الصیحة فهو کذاب مفتر، ولاحول و لاقول الا بالله العلی العلی العظیم. فنسخوا هذا التوقیع و خرجوا، فلما کان الیوم السادس عادوا الیه و هو یجود بنفسه فقال له بعض الناس: من وصیک من بعدک؟
فقال: لله امر هو بالعه، و قضی فهذا آخر کلام سمع منه (ره).» (4) .
«ای علی بن محمد سمری خداوند پاداش برادران دینی تو را در مصیبت مرگ تو بزرگ دارد، تو از اکنون تا شش روز دیگر خواهی مرد، پس امر (حساب و کتاب) خود را جمع و جور کن، و درباره نیابت و وکالت به هیچ کس وصیت مکن تا به جای تو بنشیند؛ زیرا غیبت کامل فرا رسیده است، دیگر تا آن روزی که خدای تبارک و تعالی بخواهد، ظهوری نخواهد بود و آن پس از مدت درازی خواهد بود که دلها را سختی و قساوت فرا گیرد و زمین از ستم و بیداد پر گردد. به زودی از شیعیان من ادعای مشاهده خواهند کرد، بدان هر کس که پیش از خروج سفیانی و بر آمدن صیحه و بانگی از آسمان، ادعای دیدن من را نماید، دروغگو و تهمت زننده است. قدرت و توانایی از آن خداوند بلند پایه بزرگ است و بس.
(حضار) از توقیع شریف نسخه برداشته و از نزد او بیرون رفتند و چون روز ششم شد، به سوی او بازگشتند، و دیدند نزدیک است جان به جان آفرین تسلیم کند، به وی گفتند: جانشین شما کیست؟ فرمود: خدا را مشیتی است که خود انجام خواهد داد. این مطلب را گفت و درگذشت، و آخرین سخنی که از او شنیده شد، همین بود. خداوند متعال او را رحمت کند.»
پی نوشتها :
(1) مرحوم شیخ صدوق در «کمال الدین» سند این توقیع را چنین بیان می کند: «حدثنا ابومحمد الحسن بن احمد المکتب قال: کنت بمدینة السلام فی السنةالتی توفی فیها الشیخ علی بن محمد السمری قدس الله روحه فحضرته قبل و فاته بایامم فاخرج الی الناس توقیعاً نسخته...»: شیخ صدوق روایت می کند که احمد بن حسن مکتب می گفت: «در همان سالی که شیخ ابوالحسن علی بن محمد سمری قدس سره وفات یافت، من در بغداد بودم، چند روز پیش از رحلتش به خدمت وی رسیدم، آن بزرگوار توقیعی که از ناحیه مقدسه صادر شده بود، به این عبارت برای مردم خواند...(کمال الدین، ج 2، ص 516، حدیث 44).
(2) در کمال الدین، «الغیبة الثانیه» آمده است. (کمال الدین، ج 2، ص 516، حدیث 44).
(3) در الغیبة و کمال الدین «و سیأتی شیعتی» آمده است (الغیبة، ص 395، کمال الدین، ص 516).
(4) الاحتجاج، ج 2، ص.478 کمال الدین، ح 2، ص 516، حدیث.44 الغیبة، ص 395، حدیث.365 بحارالانوار، ج 51، ص 360، حدیث 7 و ج 2، ص 151، حدیث 1، و ج 53، ص.318 اعلام الوری، ص.417 الخرایج، ص.1129 عقیدة الشیعه، ص 48 و....
|
|
|
همه ما مىدانیم که کشاورزى از منابع ثروت و موارد رزق رسانى به عموم مردم شمرده مىشود و از وسایل تامین مواد غذایى بشر و حیوانات است و خداوند، آب و خاک را تحت اختیار بشر قرار داد تا از برکات زمین استفاده کند؛ آب در هر مکانى که باشد چه روى زمین و چه زیر زمین، انسان آن را خارج مىکند و زمین را شخم زده، مىکارد یا حبوبات در آن پخش مىکند و زمین را آبیارى مىنماید تا محصول دهد. اما تعاملى که بین خورشید، هوا، آب، خاک و نباتات صورت مىگیرد، خارج از مسیولیت انسان است و فقط در دست قدرت خداى متعال مىباشد که در این عناصر چهارگانه، این خواص را نهادینه کرده است؛ خداى متعال مىفرماید:«افرایْتم ما تحْرثون * ءانتمْ تزرعونه امْ نحْن الزارعون» «آیا آنچه را مىکارید، مىبینید؛ آیا شما آن را مىرویانید یا ما رویانیدهایم.»(1) با وجود برکات فروان و فایدههاى زیادى که از کشاورزى به دست مىآید؛ ولى میلیونها نفر از سوء تغذیه رنج مىبرند. کودکانى که در گرسنگى به سر مىبرند، به مخصوص در قاره آفریقا!! مىپرسیم: آیا زمین تنگ است که کشاورزى وسعت نمىیابد؟! جواب: هرگز! زمین خدا وسیع است. آیا براى رفع احتیاجات بشر کافى نیست؟ جواب: هرگز! میلیاردها تن آب در هر روز هدر مىرود!! علت گرسنگى، کمى روزىها و کمبود محصولات چیست؟ جواب: تنها علت، همان حکومتهاى ستمکارى هستند که بین بشر و بین آنچه خداى متعال از منابع طبیعى براى آنها خلق کرده، مانع مىشوند و نتیجهاش آنچه مىبینى، مىشود از جمله بدبختىها، فقر، محرومیت، گرسنگى، کمبود و کمى اموال و محصولات. زمانى که امام زمانعلیه السلام قیام کند، حیات کشاورزى به بهترین و زیباترین شکل تبدیل مىشود. قسمت کمى از احادیث مهدویت - که به این موضوع مربوط مىشود - را بیان مىکنیم: امام باقرعلیه السلام فرمود: «... ثم یامر من یحفر من خلف مشهد الحسینعلیه السلام نهرا یجرى الى الغریین حتى ینزل الماء فی النجف و یعمل على فوهته القناطر و الارحاء فی السبیل و کانی بالعجوز و على راسها مکتل فیه بر فتاتی تلک الارحاء فتطحنه بلا کراء.» «...او دستور مىدهد از پشت کربلا و حرم حسینعلیه السلام، نهرى تا نزدیکىهاى کوفه بکنند که آب به نجف برسد و بر دهانهاش، پل و در مسیرش آسیابى مىسازد؛ گو اینکه زن بسیار پیرى را مىبینم که بر سرش زنبیلى - که در آن گندم است - گذاشته، به آن آسیاب مىرود و گندمش را بدون مزد، آسیاب مىکند.»(2) از این حدیث، چنین به دست مىآید که امام زمانعلیه السلام، دستور حفر رودخانهها، ساختن پلها و سدها بر رودها را مىدهد و بر آنها آسیاب مىسازد که حبوبات را آرد کنند و براى هر کس، امکانى قرار مىدهد که از آرد کردن به طور رایگان استفاده کند حتى اینکه پیرزنى در زنبیلش گندم مىگذارد و آن را بدون اجرت برایش آسیاب مىکنند. شاید امام زمانعلیه السلام، دستور به کندن نهرى بین کربلا و نجف دهد؛ چون آن منطقه به صحرا و بیابان وصل است و هزاران کیلومتر از زمینهاى شرقى، غربى و جنوبى آن مثل بیابان شام و مرزهاى عراق با اردن، سوریه، صحراى «نفود» و اطرافش - که به کویت و حجاز مىرسد - و «ربع خالى» و اطرافش - که مسقط و یمن است - همگى آباد مىشوند. این بیابانها و صحراها، همگى خشک، بى آب و علف، غیر مسکونى و غیر قابل کشت هستند؛ چون در آنجا، آب وجود ندارد؛ بنابراین بزودى، آن بیابانها - از نهرهایى که امام زمانعلیه السلام آنها را حفر مىکند - سیراب خواهند شد. روشن است، آن نهر از رودخانه فرات - که طولانى، عریض و عمیق است و در آن میلیونها تن آب در هر دقیقه جارى و در خلیج ریخته مىشود و به هدر مىرود - منشعب خواهد شد. آیا ممکن است، حدس بزنیم، چه مقدار خیرات، برکات، راحتى و آسایش، نصیب صدها میلیون بشرى که در این مناطق وسیع ساکن هستند، مىشود؟ و آن زمینها را با کشاورزى، درختکارى و ساختن خانهها آباد مىکنند؟ چقدر جو، لطیف و ملایم خواهد شد، آب و هوا تغییر مىکند، مریضىها کم مىشود، بیشتر مشکلات انسانها برطرف مىگردد، آمار جرایم پایین مىآید (اگر نگوییم: جرایم به طور کلى برداشته مىشود) بزودى مردم بىنیاز مىشوند، بیکارى از بین مىرود و نعمتها نمایان مىگردد. آنجا، منطقهاى از مناطق عالم است که در آن، زندگى تداوم مىیابد و همین کار در بقیه زمینهاى مرده، صحراها و بیابانهاى خالى از محصول، اجرا خواهد شد. روشن است، امام زمانعلیه السلام طراح و دستور دهنده این پروژههاست، نه اینکه خودش این اعمال را انجام دهد؛ زیرا احتیاجى به این کار نیست و صدور دستورات و تعالیم از او کافى است تا بدون احتیاج به تشریفات یا اشکال تراشىهاى موجود در وزارتخانهها، ادارهها، کاغذبازىها و مخالفتهاى بىجا، سریع اجرا شود. آباد کردن زمینها، فقط از طریق آبیارىشان به وسیله آب رودخانهها نیست؛ بلکه خداى متعال، درهاى آسمان را به خیرات و برکات باز مىکند؛ به وسیله احادیث ذیل، بعضى از آنها براى ما روشن مىشود: 1 - پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «تتنعم امتی - فی زمن المهدی نعمه لم یتنعموا مثلها قط، ترسل السماء علیهم مدرارا و لا تدع الارض شییا من نباتها الا اخرجته.» «امت من در زمان مهدىعلیه السلام از نعمتى بهرهمند مىشوند که هیچ کس به مثل آن بهرهمند نشده است؛ آسمان بر آنها باران فراوان مىفرستد و زمین چیزى از گیاهانش را باقى نمىگذارد، مگر اینکه آن را نمایان مىکند.»(3) 2 - پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «یخرج - فی آخر امتی - المهدی، یسقیه الله الغیث و تخرج الارض نباتها و یعطی المال صحاحا و تکثر الماشیه و تعظم الامه.» «مهدىعلیه السلام در آخرالزمان قیام مىکند؟ خداوند او را از باران سیراب مىنماید، زمین گیاهانش را از خود خارج مىنماید، و اموال به طور صحیح تقسیم مىشود، چهارپایان زیاد مىگردند و امت بزرگ مىشود...»(4) 3 - پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «تزید المیاه فی دولته و تمد الانهار و تضاعف الارض اکلها.» «... و آبها در حکومتش زیاد مىشوند، رودخانهها طولانى مىگردند و زمین خوردنىهایش را چند برابر مىکند.»(5) 4 - امیرالمومنینعلیه السلام فرمود: «... و لو قد قام قایمنا لانزلت السماء قطرها و لاخرجت الارض نباتها... حتى تمشی بین العراق و الشام، لا تضع قدمیها الا على النبات.» مولاى ما، امیرالمومنینعلیه السلام در ضمن حدیثى طولانى فرمود: «... و اگر قایمعلیه السلام ما قیام کند، آسمان قطرات باران را پایین مىفرستد و زمین گیاهانش را خارج مىنماید... تا اینکه زن، بین عراق و شام راه مىرود و قدمش را جز بر گیاهان نمىگذارد.»(6) 5 - امیرالمومنینعلیه السلام فرمود: «ویزرع الانسان مدا یخرج له سبعمایه مد کما قال الله تعالى: «کمثل حبه انبتت سبع سنابل فی کل سنبله مایه حبه و الله یضاعف لمن یشاء.» «انسان یک مد(750 گرم) مىکارد و براى او، هفتصد برابر محصول مىدهد؛همانطور که خداى متعال فرمود: «مانند دانهاى که هفت خوشه از آن مىروید که در هر خوشهاى، صد دانه است و خداوند براى هر کسى که بخواهد، چند برابر مىکند.(7)» از این احادیث براى ما روشن شد که صحراهاى خالى، سرزمینهاى بىآب و علف و زمینهاى خشک - که کشاورزى در آن نیست - تبدیل به مرزعههاى سر سبز مىشوند که این به سبب فراوانى ریزش باران، رودخانهها و احیاى زمینهاست. آمدن باران به صورتى است که زمین از آن نفع ببرد، نه مثل بارانهایى که از آنها، سیلها درست مىشود خانهها ویران شده، مزرعهها غرق مىشود و انسان و حیوان را هلاک مىکند همان طور که هر از گاهى در بعضى کشورها به وقوع مىپیوندد. واضح است مردم بزودى در کشاورزى و درختکارى آزاد مىشوند و در برابر آنها، موانع و مشکل تراشى مثل مالیاتهاى ظالمانه و قوانین کفار قرار داده نمىشود براى اینکه اسلام، آزادى را به انسان عطا مىکند. همان طور که از پیامبرصلى الله علیه وآله روایت شده است که فرمود: «من احیى ارضا مواتا فهى له»؛ «هر کس زمین مردهاى را آباد کند، آن زمین مال اوست».(8) پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «من غرس شجرا او حفر وادیا لم یسبقه الیه احد، او احیا ارضا میته فهی له، قضاء من الله و رسوله.» فرمود: کسى که درختى بکارد یا رودخانهاى حفر کند که کسى قبل از او، این کار نکرده است یا زمین مردهاى را آباد کند؛ پس مال اوست؛ این حکمى از خداوند و رسول اوصلى الله علیه وآله است.»(9) امام باقرعلیه السلام فرمود: «هر گروهى که چیزى از زمین را زنده کرده، آن را آباد کنند، مستحق به آن هستند و آن مقدار مال آنهاست.»(10) اگر انسان قطعهاى از زمین را اختیار کند و آن را زنده کند، مال اوست به شرطى که قبلا مال کسى نبوده باشد و کشاورزى و درختکارى، مال خود انسان است، نه براى فیودالها و نه براى حکومتها، همان طور که الان در دولتهاى سوسیالیستى، این چنین است به طورى که از میلیاردها هکتار از زمین استفاده نمىشود و در آن کشاورزى نمىگردد یا اینکه در آن کشاورزى مىشود؛ ولى حاصل آن، فقط براى فیودالهاست... همه آنها به علت قوانین کفار است که از بلاد استعمار کنندگان، وارد شده است. هنگام قیام امام زمانعلیه السلام، انسان زمین را با آزادى به دست مىآورد؛ خودش و براى خودش کشاورزى مىکند و از برکات خاک، انواع حبوبات، میوهها و کشتنىهاى گوناگون استفاده مىکند و خداى متعال مىداند، فضاى راحتى که انسان به آن بهرهمند مىگردد، چقدر است، خیرات زیاد شده، برکات چند برابر مىشود به سبب اینکه کشاورزى زیاد شده، ظرفیتها پر گشته، نعمتها فراوان، آبادانى زیاد و حیوانات به خصوص مرغ، خروس و چهارپایان جان مىگیرند. پی نوشت ها:
1) واقعه، آیات 63 - 64. سید محمد کاظم قزوینى موسوى |
سخن علاّمه مجلسىرحمه الله درباره رجعت شیخ مجلسى رحمه الله، سخنى راجع به این موضوع دارد که آن را به عنوان تتمه متن بیان مىکنیم: برادر من! گمان نمىکنم بعد از مقدمهاى که بیان کردم و اعتقاد به رجعت را - که شیعه در تمام ادوار بر آن اجماع نظر دارند - توضیح دادم، دیگر در این مورد شک کنید؛ این عقیده، بین شیعه مثل آفتاب در وسط روز، روشن است حتى آن را در اشعار خود به کار گرفتهاند و به وسیله آن در تمام دوران براى مخالفان خود دلیل آوردهاند و مخالفان، آنها را بر این مطلب به باد انتقاد گرفتند...
چگونه مومن به حقانیت دیدگاه ایمه اطهارعلیهم السلام درباره چیزى که نزدیک به 200 حدیث صحیح که به صورت متواتر آمده، شک مىکند. در حالى که این احادیث را چهل و اندى از معتمدان و دانشمندان بزرگ در بیش از 50 عدد از نوشتههایشان، روایت کردهاند.
مثل ثقه الاسلام کلینى، شیخ صدوق، شیخ طوسى، سید مرتضى، نجاشى(1)، کشى(2)، عیاشى (3)، على بن ابراهیم(4)، سلیم هلالى (5)، شیخ مفید، کراجکى(6)، نعمانى(7)، صفار(8)، سعدبن عبدالله(9)، ابن قولویه(10)، على بن عبدالحمید(11)، سید على بن طاوس(12) مولف التنزیل و التحریف، طبرسى، ابراهیم بن محمد ثقفى، محمد بن عباس بن مروان، برقى، ابن شهر آشوب، حسن بن سلیمان، قطب راوندى، علامه حلى، سید بهاالدین على بن عبدالکریم، احمد بن داوود بن سعید، حسن بن على، على بن ابى حمزه، فضل بن شاذان، شیخ شهید محمد بن مکى، حسین بن حمدان، حسن بن محمد بن جمهور عمى نویسنده الواحده، حسن بن محبوب، جعفر بن محمد بن مالک کوفى، طهربن عبدالله، شاذان بن جبرییل، صاحب کتاب فضایل، نویسنده العتیق و نویسنده الخطب و دیگر نویسندگان که کتب آنها نزد ماست و مولفان آنها را دقیقا نمىشناسیم و آن را به آنها نسبت نمىدهیم، اگر چه بعضى از اطلاعات در کتابهاى آنها موجود است.
اگر رجعت، متواتر نباشد؛ پس امکان دارد چه چیز متواتر باشد با اینکه تمامى شیعیان، نسل به نسل، آن را روایت کردهاند.
گمانم بر این است، کسى که در امثال این احادیث شک کند، درباره ایمه دین نیز، شک کرده است؛ ولى نمىتواند آن را بین مومنان اظهار کند؛ پس دست به تخریب عقاید پایدار این ملت مىزند و مطالبى مطرح مىکنند که کوته فکران به سوى آنها جذب مىشوند و در تردید افکنى ملحدان تلاش مىکنند که: «یریدون لیطْفوا نور الله بافْواههمْ والله متم نوره ولوْ کره الْکافرون» «مىخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند؛ ولى خداوند نورش را کامل مىکند ولو مشرکان آن را نپسندند.»
باید براى بیشتر شدن استوارى و تاکید بحث، اسامى بعضى از کسانى که این مطلب را طرح کردهاند و کتابى در این مورد نوشتهاند یا براى منکران، دلیل آوردند و یا با مخالفان مناظره کردند را بیان کنیم و این اسامى، غیر از آن اسامىاى است که در سطور گذشته، نام آنها را آوردیم:
* احمد بن داوود بن سعید جرجانى. شیخ طوسىرحمه الله در الفهرست مىگوید: او کتابى در این مورد به نام المتعه والرجعه دارد.
* حسن بن ابى حمزه بطاینى. نجاشىرحمه الله از جمله کتابهایش را کتاب الرجعه شمرده است.
* فضل بن شاذان نیشابورى. شیخ طوسىرحمه الله در الفهرست و نجاشىرحمه الله گفتهاند: او کتابى در اثبات رجعت دارد.
* صدوق، محمد بن على بن بابویه. نجاشىرحمه الله الرجعه را از کتابهایش شمرده است.
* محمد بن مسعود عیاشى. شیخ طوسىرحمه الله و نجاشىرحمه الله در الفهرست؛ کتاب الرجعه را براى او ذکر کردهاند.
پی نوشت ها:
1) احمد بن على بن عباس، صاحب رجال معروف.
2) محمد بن عمر بن عبدالعزیز، صاحب رجال که از بردههاى عیاشى بوده، بعضى گفتهاند از اصحاب او بوده است.
3) محمد بن مسعود بن محمد بن عیاش در بین اهل مشرق از جهت علم، ادب، فضل و بزرگوارى از همه برتر بوده است.
4) على بن ابراهیم بن هاشم قمى که در روایت حدیث، مورد اعتماد شیعه بوده، نوشتههاى زیادى دارد.
5) از اصحاب امیرمومنانعلیه السلام، امام حسن و امام حسینعلیه السلام بوده است و گفته شده، از اصحاب امام سجادعلیه السلام و امام باقرعلیه السلام هم بوده است.
6) محمد بن على از شاگردان شیخ مفید و سید مرتضى بود و نوشتههاى متعددى دارد.
7) محمد بن ابراهیم بن جعفر کاتب، صاحب غیبت که شیخى عظیم القدر بوده، داراى کتابهاى متعددى مىباشد در بغداد متولد شد و در شام فوت کرد و از علماى قرن چهارم هجرى بوده است.
8) محمد بن حسن بن فروخ قمى، داراى کتب متعددى است که از آن جمله رجعت مىباشد؛ او در سال 290 هجرى وفات کرد.
9) سعد بن عبدالله اشعرى قمى، فقیه و از اصحاب امام حسن عسکرىعلیه السلام است که به دیدار امام زمانعلیه السلام در عصر پدرشان امام حسن عسکرىعلیه السلام مشرف شده، داراى کتب زیادى است و در سال 299 یا 300 هجرى وفات یافت.
10) جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى از محدثان و فقهاى بزرگ است که تالیفات بسیار زیادى دارد و در سال 368 هجرى در قم وفات یافت.
11) على بن عبدالحمید از اصحاب امام موسى کاظمعلیه السلام است.
12) على بن موسى بن جعفر بن طاووس، صاحب کرامات و نوشتههاى بسیار است که در سال 664 هجرى وفات یافت.
سید محمد کاظم قزوینى موسوى
|
|
|
یکی از توقیعات با اهمیت، توقیعی است که توسط محمد بن عثمان در پاسخ به مکتوب اسحاق بن یعقوب از ناحیه امام زمان (ع) صادر شده است. این توقیع مشتمل بر مطالب مهم و نکات قابل توجهی است و بیشتر مسائل مختلف اجتماعی در آن مطرح شده است.لذا از اهمیت خاصی برخوردار می باشد بویژه این توقیع، متضمن تعیین وظیفه مردم در زمان غیبت کبری، و بیان علت غیبت و معرفی و مشخص نمودن هویت بعضی از افراد است. این توقیع شریف هم به صورت تقطیع شده در ابواب مختلف کتب روایی مندرج شده و هم به صورت کامل در بعضی کتب معتبر حدیثی نقل شده است. ما سعی خواهیم کرد منابع آنها را تا حد توان مشخص کنیم. لازم به یادآوری است که بعضی از قسمتهای این توقیع، نیاز به مباحث اجتهادی و فقهی دارد و می بایست برای فهمیدن آن قسمتها، به صاحبان فن و کتب فقهی استدلالی مراجعه کنیم تا بتوانیم حکم شرعی و معنای صحیح آن را به دست آوریم. متأسفانه مقام گنجایش توضیح و تفسیر آنها را ندارد و علاقمندان باید خود تحقیق و تفحص بیشتری در آنها بنمایند. به خاطر اهمیت این توقیع شریف، متن عربی همراه با ترجمه آن را نقل می کنیم تا زمینه مطالعه دقیق را فراهم سازد. حدثنا محمد بن محمد بن عصام الکلنی رضی الله عنه قال: حدثنا محمد بن یعقوب الکلینی، عن اصحاق بن یعقوب قال: «سألتُ محمد بن عثمان العمری رضی الله عنه ان یوصل لی کتاباً قد سالت فیه عن مسائل اشکلت علی فورد (ت فی) التوقیع بخط مولانا صاحب الزمان علیه السلام: «اما ما سألت عنه ارشدک الله و ثبتک من امر المنکرین لی من اهل بیتنا و بنی عمنا، فاعلم انه لیس بین الله عزوجل و بین احد قرابة، و من انکرنی فلیس منی و سبیله سبیل ابن نوح علیه السلام. امّا سبیل عمی جعفر و ولده فسبیل اخوة یوسف علیه السلام. (1) . اما الفقاع فشربه حرام، ولاباس بالشلماب. (2) . و اما اموالکم فلا نقبلها الا لتطهروا، فمن شاء فلیصل و من شاء فلیقطع فما آتانی الله خیر مما آتاکم. و اما ظهور الفرج فاِنّه الی الله تعالی ذکره، و کذب الوقاتون. (3) . و اما قول من زعم ان الحسین علیه السلام لم یقتل فکفر و تکذیب و ضلال. (4) . و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجةالله علیهم. (5) . و اما محمد بن عثمان العمری - رضی الله عنه و عن ابیه من قبل - فانه ثقتی و کتابه کتابی. (6) . و اما محمد بن علی بن مهزیار الاهو ازی فسیصلح الله له قلبه و یزیل عنه شکه. و اما ما وصلتنا به فلا قبول عندنا الا لما طاب و طهر، و ثمن المغنیة حرام. (7) . و اما محمد بن شاذان بن نعیم فهو رجل من شیعتنا اهل البیت. و اما ابو الخطاب محمد بن ابی زینب الاجدع فملعون و اصحابه ملعونون فلا تجالس اهل مقالتهم فانی منهم بری و آبائی علیهم السلام منهم براء. (8) . و اما المتلبسون باموالنا فمن استحل منها شیئا فاکله فانما یؤکل النیران. (9) . و اما الخمس فقد ابیح لشیعتنا و جعلوا منه فی حل الی وقت ظهور امرنا لتطیب ولادتهم ولا تخبث. (10) و اما ندامة قوم قد شکوا فی دین الله عزوجل علی ما وصلونا به فقد أقلنا من استقال، ولا حاجة فی صلة الشاکین. و اما علة ما وقع من الغیبة فان الله عزوجل یقول: «یا ایها الذین آمنوا لاتسئلوا عن اشیاء ان تبدلکم تسؤکم» (11) انه لم یکن لا حد من آبائی علیهم السلام الا و قد وضعت فی عنقه بیعة لطاغیة زمانه، و انی اخرج حین اخرج، ولا بیعة لا حد من الطواغیت فی عنقی. (12) . و اما وجه الانتفاع بی فی غیبتی فکالانتفاع بالشمس اذا غیبتها عن الابصار السحاب و انی لامان لاهل الارض کما ان النجوم امان لا هل السماء، فأغلقوا باب السؤال عما لا یعنیکم، ولا تتکلفوا علم ما قد کفیتم، و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم و السلام علیک یا اسحاق بن یعقوب و علی من اتبع الهدی.» (13) . اسحاق بن یعقوب می گوید: «از محمد بن عثمان - رضی الله عنه - خواهش کردم نامه مرا که مشتمل بر پاره ای از مسائل مشکلی که برایم پیش آمده بود، به ناحیه مقدسه تقدیم دارد. (او هم پذیرفت) و جواب آن به خط مولایم امام زمان (ع) بدین قرار صادر شد: «خداوند تو را هدایت کند و بر اعتقاد حق ثابت و پایدار بدارد. این که سؤال کردای بعضی از افراد خاندان ما و عمو زادگان ما منکر وجود من هستند. بدان که بین خداوند و هیچ کس قرابت و خویشی نیست و هر کس منکر وجود من باشد از من نیست؛ و راهی که او می رود راه پسر نوح است. و راهی که عمویم جعفر (کذاب) و اولاد او نسبت به من پیش گرفته اند، راه برادران یوسف است. اما فقاع (آبجو) نوشیدنش حرام است، ولی نوشیدن شلماب (14) مانعی ندارد. اما اموالی که شما (به عنوان هدیه) به ما می رسانید، ما آن را برای پاک شدن شما از گناهان قبول می کنیم، بنابراین، هر کس می خواهد به ما برساند، و هر کس نمی خواهد قطع کند؛ آنچه خدا به ما داده است، از آنچه شما می دهید بهتر است. و اما وقت ظهور من وابسته به اراده خداوند متعال است. کسانی که وقت آن را تعیین می کنند، دروغگو هستند. و اما حوادثی که برای شما پدید می آید (و حکم آن را نمی دانید) پس رجوع کنید به راویان حدیث ما؛ (15) زیرا آنها حجت من بر شما هستند، و من هم حجت خدا بر آنها هستم. و اما محمد بن عثمان عمری که خداوند از وی و از پدرش خشنود باشد، مورد وثوق من و نوشته او نوشته من است. و اما محمد بن علی بن مهزیار اهوازی، به زودی خداوند دل او را اصلاح می کند و شک و تردیدش را از وی بر طرف می سازد. و اما مالی را که برای ما فرستاده ای، پذیرفته نمی شود، مگر این که از حرام پاک و پاکیزه گردد و پول زن آواز خوان هم، حرام است. و اما محمد بن شاذان بن نعیم، (16) او مردی از دوستان ما اهل بیت است. و اما ابوالخطاب محمد بن ابی زینب اجدع (17) ، او و پیروانش ملعون هستند، تو با آنها که عقیده اینان را دارند، رفت و آمد نکن؛ زیرا من ازآنها بیزارم، و پدران من هم از آنها بیزار بودند. و اما کسانی که اموال ما را نزد خود نگاه می دارند، اگر چیزی از آن را برای خود حلال بدانند و بخورند، مثل این است که آتش خورده اند. و اما خمس (18) برای شیعیان ما مباح و برای آنها تا ظهور ما حلال گشته است، تا به واسطه آن ولادتشان پاک باشد، و پلید و آلوده نگردند. و اما مردمی که از فرستادن آن اموال به نزد ما پشیمان شده اند، در دین خدا شک و تردید نمودند، اگر اموالی که به ما داده اند، بخواهند به آنها پس می دهیم، ما نیاز به بخشش کسانی که درباره وجود ما تردید دارند، نداریم. و اما علت غیبتی که به وقوع پیوسته است، خداوند می گوید: «ای کسانی که ایمان آورده اید سؤال نکنید از چیزهایی که اگر برای شما آشکار گردد، شما را آزرده کند.» هر یک از پدران من در زمان خود بیعت سلطان طاغوت زمان خود را به گردن گرفتند، ولی من زمانی قیام می کنم که بیعت هیچ یک از طاغوتها را به گردن ندارم. و اما چگونگی انتفاعی که مردم در غیبت من از من می برند، همچون انتفاع از خورشید است هنگامی که در پشت ابرها پنهان شود. من امان مردم روی زمین هستم، همان طور که ستارگان امان اهل آسمانها می باشند. بنابراین، سؤالهایی که به شما سودی ندارد، پرسش نکنید و خود را به خاطر چیزی که نیازی به آن ندارید، به مشقت نیندازید.برای تعجیل در فرج و ظهور من زیاد دعا کنید که رهایی شما از قید و بندها در دعاء است. سلام بر تو ای اسحاق بن یعقوب و سلام بر کسانی که راه هدایت را پیش گرفته اند.» (19) . پی نوشتها :
(1) از اول تا اینجا در بحارالانوار، ج 50، حدیث، 1، ص.227 احتجاج الطبرسی، ج 2، ص 469. |
|
|
|
مردم در عرصههاى مختلف از نبود امنیت با حالت عصبى زندگى مىکنند؛ سرقت اموال از خانهها و محلهها، سرقت ماشینها و حتى سرقت بانکها - که جوامع به آنها وابسته هستند - و جرایمى که راهزنان انجام مىدهند، از جمله غارت مردم، چپاول اموال، ربودن زنان و کودکان و غیره، چیزى نیست جز نشانههایى از نبود امنیت در جوامع بشرى. در بعضى کشورها، وحشت بر جامعه حاکم است که در شب به نهایتش مىرسد و اگر درى از خانهها زده شود، دستپاچگى و ترس بر خانواده مستولى مىشود که چه کسى در را مىزند. اما در عصر امام زمانعلیه السلام، تمام این ترسها از مردم زایل مىشود و امنیت، کره زمین را فرا مىگیرد و انسانها در جوى پر از آرامش، اطمینان، راحتى و آسودگى خیال، زندگى مىکنند. سوال: این امر، چگونه محقق مىشود؟ جواب: براى ما لازم است که ابتدا عواملى که منجر به نبود امنیت مىشوند را بدانیم تا بعد از آن بفهمیم، چگونه در عصر امام زمانعلیه السلام، امنیت محقق مىشود.فقدان امنیت به یکى از این علل زیر بر مىگردد: 1 - فقر و محرومیت: شخصى دزدى مىکند؛ چون او فقیر و محروم است و مىخواهد زندگى خود و خانوادهاش را از راه کثیف تامین کند.2 - ضعف ایمان به خدا: اگر سبب دزدى، فقر نباشد؛ طمع در زیاد شدن مال یا بد ذاتى و یا انحراف در رفتار مىباشد. 3 - ضعف حکومت: پیگیرى مجرمان و تعقیب گروههاى خرابکار که حکومت، نسبت به این کار، ناتوان باشد. اما در عصر امام زمانعلیه السلام، همه این علل از بین مىرود؛ فقر در جامعه از بین مىرود و جوامع در آسایش و راحتى زندگى مىکنند؛ کسى از طرف امامعلیه السلام ندا مىدهد: هر کسى که محتاج است، پیش من بیاید؟ کسى پیش او نمىرود، جز مردى که مىخواهد، مالش زیاد شود، نه اینکه فقیر و محروم باشد. ایمان به خدا در قلبها متمرکز مىشود که این بر اثر روشهاى تربیتى است که امام زمانعلیه السلام در جامعه، آن را اجرا مىکند و به این دلیل، جرایمى که به سبب ضعف ایمان به خداوند انجام مىشوند، رفع مىگردند. حکومت امام زمانعلیه السلام، قوىترین حکومتى خواهد بود که بر روى کره زمین است و آسمان و زمین در استوارى و محکم شدن پایههاى حکومتش کمک خواهند کرد و حکومت ایشان، تنها حکومت زمین خواهد بود و به همین دلیل، گروههاى راهزنى و مشابه آن شکل نمىگیرند؛ زیرا دست عدالت، آنها را - که هنوز در گهواره در حال شکلگیرى هستند - از بین مىبرد. افزون بر این، مردم به درجات بالاى تکامل، عزت نفس و شرافت مىرسند به طورى که نفسهایشان را از ارتکاب جرم و دزدى، برتر و بالاتر مىدانند. بعد از این توضیح، چگونگى تحقق امنیت در عصر امام زمانعلیه السلام را مىفهمیم. لازم است یادآورى کنیم که امنیت، مختص انسان نیست؛ بلکه شامل انسان و حیوان مىشود؛ پس در آن هنگام است که انسان از حیوان نمىترسد؛ حیوان ضعیف از حیوان قوى نمىهراسد و روح انس و الفت، میان آنها حاکم مىشود. در ادامه، بعضى از احادیثى که راجع به این موضوع روایت شده، بیان مىکنیم: امام باقرعلیه السلام فرمود: «... و تخرج العجوز الضعیفه من المشرق، ترید المغرب، لا یوذیها احد.»«پیرزنى ضعیف که از مشرق بیرون مىآید و مىخواهد به مغرب برود و کسى او را اذیت نمىکند.»(1) امیرالمومنینعلیه السلام فرمود: «حتى تمشی المراه بین العراق و الشام، لا تضع قدمیها الا على النبات و على راسها زینتها، لایهیجها سبع و لاتخافه.» «در آن هنگام، زنى بین عراق و شام مىرود، قدمهایش را جز بر نباتات و گیاهان نمىگذارد، زینت آلات بر سر و سینه دارد، هیچ درندهاى او را پریشان نمىکند و زن از آنها نمىترسد.»(2) امیرالمومنینعلیه السلام فرمود: «لو قد قام قایمنا... و لذهبت الشحناء من قلوب العباد و اصطلحت السباع و البهایم.» «اگر قایم ماعلیه السلام قیام کند؛ دشمنى و خصومتها از دلهاى بندگان بیرون مىرود و درندگان و چهارپایان با هم سازش مىکنند.»(3) امیرالمومنینعلیه السلام فرمود: «و ترعى الشاه و الذیب فی مکان واحد و یلعب الصبیان بالحیات و العقارب، لایضرهم شیء و یذهب الشر و یبقى الخیر.» «گوسفند و گرگ در یک مکان نگهدارى مىشوند، کودک با مارها و عقربها بازى مىکند و آنها هیچ ضررى به او نمىزنند، بدى مىرود و خوبى باقى مىماند.»(4) مىپرسید: چگونه درندگان آرام مىشوند با اینکه مىدانیم، غریزه و فطرتشان درندگى است؟ جواب: شاید از طریق معجزه صورت گیرد، خداى متعال که این درندگان را خلق کرده، در آنها غریزه و طبیعتهایى را ایجاد کرده، خوى درندگى را از آنها مىگیرد و آنها را مانند سایر حیوانات، اهلى قرار مىدهد که هیچ کس از آنها نمىترسد. دوباره مىپرسید: چگونه ممکن است با اینکه مىدانیم غذاى بعضى از درندگان و حیوانات وحشى، منحصر در گوشت است؟ جواب: دانشمندان حیوان شناس تصریح کردهاند که غذاى حیوانات درنده و وحشى، منحصر در گوشت نیست؛ بلکه گوشت از لذیذترین غذاهاى آنان است و در صورت عدم دسترسى به گوشت از گیاهان نیز استفاده مىکنند. سخن کوتاهى درباره این موضوع را در حاشیه فصل «بشارتها در احادیث نبوى» بیان کردهایم. این چنین است که عصر امام زمانعلیه السلام، عصر صلح، آشتى و امنیت به معناى واقعى کلمه خواهد بود. پی نوشت ها:
1) ینابیع الموده؛ قندوزى حنفى؛ ص 423. سید محمد کاظم قزوینى موسوى |
|
|
|
ولادت مهدی موعود - صلوات اللّه علیه - از کتب بزرگان اهل سنّت نقل می شود و در همه آنها خواهیم دید که او پسر بلافصل حضرت امام حسن عسکری صلوات اللّه علیه - است. و نیز خواهیم دید که عده ای از آنان پس از نقل ولادت آن حضرت می گویند: او همان مهدی منتظر از نظر امامیه است و یا می گویند: او امام دوازدهم از نظر شیعه است ولی این سخن در مطلب ما نقصی به وجود نخواهد آورد؛ زیرا در فصل گذشته اثبات کرده ایم که خودشان از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرده اند که به امام حسین علیه السّلام فرمود: «... اَنْتَ اَبُو ائِمَّةِ تِسْعَةٍ، تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ». اینک کلمات بزرگان اهل سنّت را از کتابهای معروفشان نقل می نماییم: 1 - عزّالدین ابن اثیر(متوفای 630) درحوادث سال 260 هجری می نویسد:«وَفِیها تُوُفِّیَ اَبُو مُحَمَّدٍ الْعَلَویُّ الْعَسْکَرِیُّ وَهُوَ اَحَدُ اْلاَئِمَّةِ اْلاِثْنَیْ عَشَرَ عَلَی مَذْهَبِ اْلاِمامِیَّةِ وَ هُوَ والِدُ مُحَمَّدٍ (1) الَّذِی یَعْتَقِدُونَهُ الْمُنْتَظَرَ بِسِرْدابِ سامِرّاءَ وَکانَ مَوْلِدُهُ سَنَةَ اِثْنتَیْنِ وَثَلاثِینَ وَمِأَتَیْنِ». (2) . یعنی: «از جمله حوادث سال 260 آن بود که در آن ابومحمَّد عسکری (امام حسن عسکری علیه السّلام) وفات یافت و او یکی از امامان دوازده گانه به عقیده شیعه است که ولادتش در سال 232 بود و او پدر محمَّد است که شیعه او را «منتظر» نامند».این مورخ مشهور به ولادت حضرت مهدی علیه السّلام تصریح می کند و او و پدرش را به عقیده شیعه از امامان دوازده گانه و منتظر می نامد و این هر دو را به شیعه نسبت می دهد. ولی روایات فصل گذشته نشان می دهد که عقیده اهل سنّت نیز در واقع چنین است و گر نه برای آنهمه احادیثی که تصریح به نامهای امامان دوازده گانه می کند و یا حدیث «اَوَّلُهُمْ عَلِیُّ وَ آخِرُهُمْ الْمَهْدِیُّ» و امثال آنها چه محملی می توان پیدا کرد؟ 2 - عمادالدین ابوالفداء اسماعیل بن نورالدین شافعی (متوفای 732) می گوید: علی هادی (امام دهم علیه السّلام) در سال 254 هجری در سامرّا وفات یافت، او پدر حسن عسکری است و حسن عسکری، یازدهمین امام از ائمه دوازده گانه است و او حسن فرزند علی زکی، فرزند محمد جواد، فرزند علی الرضا، فرزند موس ی الکاظم، فرزند جعفر الصادق، فرزند محمد الباقر، فرزند علی زین العابدین، فرزند حسین، فرزند علی بن ابی طالب است که ذکرش گذشت - رضی اللّه عنهم اجمعین - ولادت حسن عسکری در سال 230 بود و در ربیع الاوّل سال 260... در «سرّ من رای» از دنیا رفت و در کنار قبر پدرش علی زکی به خاک سپرده شد. بعد اضافه می کند: «وَالْحَسَنُ الْعَسْکَریُّ الْمَذْکُورُ هُوَ والِدُ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَظَرِ صاحِبِ السِّرْدابِ وَمُحَمَّد الْمُنْتَظَرُ الْمَذْکُورُ هُوَ ثانِی عَشَرَ الاَئِمَّةِ اْلاِثْنَیْ عَشَرَ عَلَی رأَی الاِمامِیَّةِ وَیُقالُ لَهُ الْقائِمُ وَالْمُنْتَظَرُ وَالْمَهْدِیُّ وَالْحُجَّةُ، وَوُلِدَ الْمُنْتَظَرُ الْمَذْکُورُ فِی سَنَةِ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ وَ مأَتیْنِ...». (3) . یعنی: «حسن عسکری نامبرده پدر محمَّد منتظر صاحب سرداب است و به عقیده امامیّه او امام دوازدهم می باشد او را «قائم»، «مهدی» و «حجّت» نامند و در سال 255 هجری متولد شده است».این مورخ مشهور نیز ولادت امام زمان علیه السّلام را محقق دانسته و او را دوازدهمین امام به عقیده شیعه گفته است ولی دلایل گذشته اثبات کرد که به عقیده اهل سنّت نیز چنین است. منتها دوران تاریک بنی امیّه و بنی عبّاس و قبل از آن نگذاشته است آنچه در کتابها نوشته شده بر زبانها و آشکارا جاری شود تا آنکه ذکر مهدی علیه السّلام به نسیان کشیده نشود. اما جریان «صاحب السرداب» که در بیان هر دو مورخ فوق گذشت و در کلمات دیگران نیز خواهد آمد، لازم است در این رابطه توضیحی بدهیم: در خانه حضرت امام علی النقی علیه السّلام سردابی بود که آن حضرت و امام حسن عسکری علیهماالسلام در آن عبادت می کردند اکنون نیز آن سرداب در صحن عسکریّین علیهماالسّلام باقی است و شیعیان به زیارت آن می روند. آنجا فقط به علت معبد امامان بودن، مقدّس بود و مقدس است، شیعه عقیده ندارد که امام زمان علیه السّلام در آن غایب شده و از آنجا ظهور خواهد کرد و این به غلط مشهور شده است؛ چنانکه بزرگان شیعه بر این مطلب تصریح کرده اند. اگر منظور صاحب کتابها از «صاحب السرداب» این سخن باشد قطعاً نادرست است. باز همین مورخ در ص 49، ج 2 تاریخ خود ضمن بیان حالات معتمد عبّاسی و حوادث سال 260 هجری در بیان رحلت امام عسکری علیه السّلام به ولادت مهدی موعود علیه السّلام تصریح کرده، چنین می گوید: «وَفِیها تُوُفِّیَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طالِبٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ وَهُوَ الْمَعْرُوفُ بِالْعَسْکَری وَهُوَ اَحَدُ أَئِمَّةِ اْلاِثْنَیْ عَشَرَ عَلَی مَذْهَبِ اْلاِمامِیَّةِ وَهُوَ والِدُ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَظَرِ مِنْ سِرْدابِ سُرَّ مَنْ رأَی عَلَی زَعْمِهِمْ وَکانَ مَوْلِدُهُ سَنَةَ اِثْنَتَیْنِ وَثَلاثِینَ وَمأَتَیْنِ حَسْبَما تَقَدَّمَ ذِکْرُهُ فِی سَنَةِ اَرْبَعٍ وَ خَمْسِینَ وَ مأَتَیْنِ»: یعنی: «همان سال حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب - رضی اللّه عنهم - معروف به عسکری وفات یافت، و او یکی از ائمّه اثناعشر - بنا بر مذهب امامیه - می باشد و به اعتقاد آنها پدر محمد که انتظار ظهور او را از سرداب سامرّا دارند می باشد و ولادت او بنا بر آنچه در سال 254 ذکرش گذشت، سال 232 بوده است».باز در اینجا می بینیم که دوازده امام را نام می برد و پس از نقل رحلت حضرت عسکری - صلوات اللّه علیه - می گوید: او والد محمَّد منتظر است و اینکه می گوید:«علی مذهب الامامیه» در پاسخ گفتیم که درمذهب اهل سنّت نیزچنین است. 3 - ابوالفرج بن جوزی ضمن انکار عقیده شیعه در باره امامت، به ولادت امام زمان (فرزند حسن عسکری علیه السّلام) تصریح کرده و می گوید: «قالُوا الاِمامَةُ فِی مُوسیَ بْنِ جَعْفَرٍ ثُمَّ فِی اِبْنِهِ عَلِیٍّ ثُمَّ اِلی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ ثُمَّ اِلی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ثُمَّ اِلَی الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ (4) الْعَسْکَریِّ ثُمَّ اِلَی اِبْنِهِ مُحَمَّدٍ وَهُوَ اْلاِمامُ الثّانِی عَشَرَ الْمُنْتَظَرُ الَّذِی یَزْعَمُونَ اَنَّهُ لَمْ یَمُتْ وَاَنَّهُ سَیَرْجَعُ فِی آخِرِ الزَّمانِ فَیَمْلاَُ اْلاَرْضَ عَدْلاً». (5) . یعنی: «امامیه می گویند که امامت در موسی بن جعفر است، سپس در فرزندش علی، سپس محمَّد بن علی، سپس علی بن محمَّد، سپس حسن بن محمَّد عسکری و بعد از او فرزندش محمَّد که امام دوازدهم می باشد کسی که شیعه گمان می کند او نمرده است و در آخرالزمان ظهور خواهد کرد و زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود».این شخص که از علمای مشهور حنبلی است با آنکه امامت ائمّه علیهم السّلام را به صورت عدم قبول نقل می کند ولی کلامش صریح است در اینکه حسن عسکری علیه السّلام فرزندی به نام «م ح م د» داشته است، ابن جوزی در سال 597 در بغداد از دنیا رفته است. 4 - مسعودی، ابی الحسن علی بن الحسین (متوفای 346) رحلت حضرت عسکری علیه السّلام را از حوادث سال 260 هجری گفته و به ولادت امام زمان علیه السّلام تصریح کرده و عین کلمات وی چنین است: «وَ فِی سَنَةِ سِتِّینَ وَ مأَتَیْنِ قُبِضَ اَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسیَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ علیهم السّلام فِی خِلافَةِ الْمُعْتَمَدِ وَهُوَ اِبْنُ تِسْعٍ وَ عِشْرِین سَنَةً وَهُوَ اَبُو الْمَهْدِیِّ الْمُنْتَظَرِ وَاْلاِمامِ الْثّانِی عَشَرَ عِنْدَ الْقَطْعِیَّةِ مِنْ الاِمامِیَّةِ وَهُمْ جُمْهُورُ الْشِیعَةِ». (6) . یعنی: «در سال 260 هجری ابو محمَّد حسن عسکری... از دنیا رفت و او 29 سال داشت و او پدر مهدی منتظر و امام دوازدهم نزد شیعه امامیّه است».نا گفته نماند که شیعه، مسعودی را شیعه می داند و اهل سنّت در عقیده اهل سنّت. حاج خلیفه در کشف الظنون راجع به کتاب او سخن گفته است. به هر حال، سخن او در نظر شیعه و اهل سنّت هر دو معتبر می باشد. در اینجا بیشتر از این مجال بسط مقال نیست. به هر حال، این مورخ معتبر نیز ولادت امام عصر - صلوات اللّه علیه - را مسلّم و قطعی می داند. 5 - ابن حجر هیثمی مکّی شافعی (متوفای 974 هجری) در صواعق محرقه حالات امامان علیهم السّلام را نقل کرده و چون به امام حسن عسکری علیه السّلام می رسد، چنین می نویسد: «ماتَ بِسُرَّ مَنْ رَأَی وَ دُفِنَ عِنْدَ اَبِیِهِ وَ عَمِّهِ وَ عُمُرُهُ ثَمانِیةٌ وَعِشْرُونَ سَنَةً وَیُقالَ: اِنَّهُ سُمَّ اَیْضاً وَلَمْ یَخْلِفْ غَیْرَ وَلَدِهِ اَبِی الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ الْحُجَّةِ وَعُمُرُهُ عِنْدَ وَفاةِ اَبِیهِ خَمْسُ سِنِینَ لکِنْ آتاهُ اللّه فِیهاَ الْحِکْمَةَ وَیُسَمیَّ الْقاسِمُ (الْقائِمُ) الْمُنْتَظَرُ». (7) . یعنی: «امام عسکری علیه السّلام در «سامرّا» وفات یافت و نزد پدر و عمویش دفن گردید، عمرش به وقت رحلت 28 سال بود، به قولی او را مسموم کردند و از خودش فرزندی جز ابوالقاسم محمَّد حجّت را باقی نگذاشت، عمر او به وقت وفات پدرش پنج سال بود لیکن خدا در آن کمی سنّ به وی حکمت امامت را عطا کرده بود».با توجه به مطالب گذشته لازم است در اینجا به چند نکته اشاره کنیم: اوّل: چنانکه در فصل اوّل گذشت ابن حجر مکّی از کسانی است که به تواتر، حدیث «یکون بعدی اثنا عشر خلیفة کلّهم من قریش» اقرار کرده است ولی در تعیین آن دوازده نفر، کار به جایی نبرده و نتوانسته است مصداق آنان را بیان نماید با آنکه عملاً حالات علی علیه السّلام و یازده فرزندش را مفصلاً بیان کرده است!دوّم: ظاهراً در عبارت «عند ابیه و عمّه» به جای «عمّه» «عمته» باشد؛ زیرا در «سامرّا» چهار بزرگوار در کنار هم دفن شده اند: امام هادی، امام عسکری، نرجس خاتون، مادر مهدی موعود و حکیمه دختر امام جواد و عمّه امام حسن عسکری علیهم السّلام و در آنجا کسی به نام عموی آن حضرت وجود ندارد.سوّم: اینکه در باره مهدی علیه السّلام گفته: «لکن آتاه اللّه فیها الحکمة» ابن حجر به امامت امام زمان علیه السّلام اقرار کرده است؛ چنانکه در باره حضرت یحیی آمده است: (... وَاتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً) (8) و حضرت عیسی علیه السّلام در گهواره فرموده است: (... اِنِّی عَبْدُاللّه اتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّاً) (9) به هر حال، ایشان قطع نظر از ولادت حضرت مهدی - صلوات اللّه علیه - به امامت وی نیز اشاره کرده است و شاید چیزهایی هم در مغزش بوده که محیط، اجازه گفتن به او را نداده است واللّه اعلم.6 - ابن صبّاغ، نورالدین علی بن محمَّد بن صبّاغ مالکی (متوفای 855) در باره حضرت عسکری علیه السّلام می گوید: «وَکانَتْ مُدَّةُ اِمامَتِهِ سَنَتَیْنِ... وَ خَلَّفَ اَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ مِنَ الْوَلَدِ اِبْنَهُ الْحُجَّةَ الْقائِمَ الْمُنْتَظَرَ لِدَوْلَةِ الْحَقِّ وَکانَ قَدْ اَخْفی مَوْلِدَهُ وَ سَتَرَ اَمْرَهُ لِصُعُوبَةِ الْوَقْتِ وَخَوْفِ الْسُّلْطانِ وَ تَطلُّبِهِ للشِّیْعَةِ وَالْقَبْضِ عَلَیْهِمْ». (10) . یعنی: «مدت امامت امام حسن عسکری دو سال بود... و او بعد از خودش، فرزندش حجّت قائم را باقی گذاشت که برای حکومت حق، انتظارش کشیده می شود، پدرش ولادت او را مخفی نگاه داشته و جریانش را مستور کرده بود و آن به علت سختی کار و خوف از سلطان وقت بود که شیعه را جستجو کرده و آنان را بازداشت می نمود».ابن صبّاغ نسب، ولادت و مادر آن حضرت را نیز مطرح کرده، چنین می گوید: «وُلِدَ اَبُو الْقاسِمِ مُحَمَّدٌ الْحُجَّةُ بْنُ الْحَسَنِ الْخالِصِ بِسُرَّ مَنْ رَأَی لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَخَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ لِلْهِجْرَةِ وَأَمّا نَسَبُهُ فَهُوَ اَبُوالْقاسِمِ مُحَمَّدٌ الْحُجَّةُ بْنُ الْحَسَنِ الْخالِصِ بْنِ عَلِیٍّ الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ...». (11) . یعنی: «ابوالقاسم محمد حجت، پسر حسن خالص در سامرا نیمه شعبان سال 255 هجری به دنیا آمد. اما نسبش: او ابوالقاسم «م ح م د» حجّت فرزند حسن خالص فرزند علی هادی، فرزند محمَّد جواد، فرزند علی الرضا، فرزند موسی کاظم، فرزند جعفر صادق، فرزند محمَّد باقر، فرزند علی زین العابدین، فرزند حسین بن علی بن ابی طالب است. مادرش کنیزی است به نام نرجس بهترین کنیز،نام اوراغیراز این نیز گفته اند، کنیه اش ابوالقاسم، لقبش حجّت، مهدی،خلف صالح، قائم، منتظر، صاحب الزمان و مشهورترین آنان همان «مهدی»است».بدین طریق می بینیم که ابن صبّاغ هم به ولادت آن حضرت اشاره کرده و هم امامت او و امام دوازدهم بودنش را بیان نموده است. ناگفته نماند که ابن صبّاغ (12) از کتاب ارشاد مرحوم شیخ مفید دانشمند و فقیه بزرگوار شیعه به صورت مقبول چنین نقل می کند: امام بعد از ابو محمَّد حسن عسکری پسرش محمَّد بود، امام حسن عسکری غیر از وی پسری نگذاشت. پدرش او را به طور مخفی در جای خود گذاشت، عمر وی به هنگام رحلت پدرش پنج سال بود ولی خدای تعالی در آن سن و سال به او حکمت عطا فرمود، چنانکه به یحیی علیه السّلام در حال طفولیت، حکمت عطا کرد و او را در حال کودکی، امام گردانید (... وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً) (13) ، چنانکه عیسی بن مریم را در گهواره پیامبر کرد، عیسی علیه السّلام در آغوش مادرش چنین گفت: (... اِنّی عَبْدُاللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیّاً». (14) . در دین اسلام برای آن حضرت پیش از ولادتش از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، و از جدّش علی بن ابی طالب و از بقیه پدرانش که اهل اشرف المراتب اند خبر صریح و نصّ وارد شده است. او صاحب شمشیر و قائم منتظر است چنانکه در این رابطه خبر صحیح داریم، او را پیش از قیامش دو تا غیبت هست، یکی از دیگری مفصلتر می باشد، اولی که کوتاه بود از ولادتش تا انقطاع سفارت و نیابت بین او و شیعیانش بود (حدود 69 سال) اما دیگری طولانی است و در آخر، او با شمشیر قیام خواهد فرمود؛ زیرا خداوند فرموده: (وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ اَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ) (15) و مصداق آن، حکومت عدالت گستر و جهان شمول حضرت مهدی علیه السّلام است. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده: «لَنْ تَنْقَضِی اْلاَیّامُ واللَّیْالِی حَتّی یَبْعَثَ اللّهُ رَجُلاً مِنْ اَهْلِ بَیْتِی یُواطِئُ اِسْمُهُ اِسْمی یَمْلاُ اْلاَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً». (16) . «عَنْ زُرَارَةَ قالَ سَمِعْتُ اَبا جَعْفَرٍ علیه السّلام یَقُولُ: اَلاَئِمَّةُ اْلاِثْنَیْ عَشَرَ کُلُّهُمْ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ وَاَحَدَ عَشَرَ مِنْ وِلْدِهِ». «و از زراره نقل شده که می گوید: از ابو جعفر (امام باقر علیه السّلام) شنیدم که می فرمود: امامان دوازده گانه همه از آل محمَّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند و آنان عبارتند از: علی بن ابی طالب و یازده فرزندش». پس از آنکه ابن صبّاغ این مطالب را به صورت مقبول و بدون چون و چرا از ارشاد نقل کرده، اضافه می کند که ابن خشّاب در کتاب «موالید اهل البیت» سند را به علی بن موسی علیه السّلام می رساند که فرمود: «خلف صالح از نسل ابی محمَّد حسن بن علی است و او صاحب الزمان و قائم مهدی است». «عَلِیُّ بْنُ مُوسیَ الرِّضا علیه السّلام اَنَّهُ قالَ: الْخَلَفُ الصّالِحُ مِنْ وِلْدِ اَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَهُوَ صاحِبُ الزَّمانِ الْقائِمُ الْمَهْدِیُّ». اما نصّ بر امامت وی از جانب پدرش آن است که محمَّد بن علی بن بلال می گوید: «دستور ابی محمَّد حسن بن علی عسکری به من آمد و آن وقت از عمر آن حضرت فقط دو سال مانده بود، به من از جانشین خود خبر داد، سپس وقتی که فقط سه روز از عمرش باقی مانده بود به من خبر داد که جانشین او بعد از وی فرزندش خواهد بود». ناگفته نماند که ابن صبّاغ با آنکه مالکی مذهب است این مطالب حقّه را بدون کوچکترین تردید نقل می کند و این می رساند که مطلب برای این دانشمند و امثال وی کاملاً روشن و آفتابی بوده است و گر نه یک نفر از اهل سنّت، آن هم از علمایشان چگونه می تواند با این صراحت و بی پرده سخن بگوید! 7 - قرمانی، ابو العباس احمد بن یوسف دمشقی (متوفای 1019 هجری) می گوید: «اَلْفَصْلُ الْحادِی عَشَرَ فِی ذِکْرِ الْخَلَفِ الْصّالِحِ اَلاِْمام أبِی الْقاسِمِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ رَضِی اللّه عَنْهُ وَکانَ عُمْرُهُ عِنْدَ وَفاةِ اَبِیهِ خَمْسَ سِنِینَ آتاهُ اللّه فِیهاَ الْحِکْمَةَ کَما اُوتِیها یَحْیی علیه السّلام صَبِیّاً وَکانَ مَرْبُوعَ الْقامَةِ حَسَنَ الْوَجْهِ وَالشَّعْرِ، اَقْنَیَ اْلاَنْفِ اَجْلَی الْجَبْهَةِ». (17) . یعنی: «فصل یازدهم کتاب در بیان حال خلف صالح امام ابی القاسم «م ح م د» فرزند حسن عسکری است که عمرش به وقت وفات پدرش پنج سال بود، ولی خدا به وی حکمت (و امامت) عطا فرمود چنانکه به یحیی علیه السّلام داده شد، او متوسط القامه، زیبا موی، زیبا بینی (18) ، و گشاده پیشانی است».معلوم می شود که مسأله به قدری واضح، حتمی و یقینی بوده که این مورخ حتی به ذکر قیافه و شمایل مبارک آن حضرت نیز پرداخته است و ولادت وی را از حتمیّات دانسته و با جمله «الخلف الصالح الامام» از آن بزرگوار یاد کرده است. 8 - حافظ، ابو عبداللّه محمد بن یوسف کنجی شافعی (متوفای 658 هجری) مانند دیگران رحلت حضرت عسکری و ولادت حضرت مهدی را بیان کرده و او را امام منتظر نامیده است، اینک عین کلام او را نقل می کنیم: «وَ قُبِضَ (الْعَسْکَریُّ عَلَیْهِ السَّلامْ) یَوْمَ الْجُمُعَةِ لِثَمانٍ خَلَوْنَ مِنْ رَبِیعِ اْلاَوَّلِ سَنَةَ سِتِّینَ وَ مأَتَیْنِ وَلَهُ یَوْمَئِذٍ ثَمانٌ وَ عِشْرُونَ سَنَةً بِسُرَّ مَنْ رَأَی وَ دُفِنَ فِی الْبَیْتِ الَّذِی دُفِنَ فِیهِ اَبُوهُ وَ خَلَّفَ اِبْنَهُ وَهُوَ اْلاِمامُ الْمُنْتَظَرُ وَنَخْتِمُ الْکِتابَ وَ نَرِدُهُ مُنْفَرِداً». (19) . یعنی: «امام عسکری - صلوات اللّه علیه - روز جمعه هشتم ربیع الاوَّل در سال 260 در سامرّا از دنیا رفت و در خانه ای که پدرش دفن شده بود دفن گردید پسرش را بعد از خود گذاشت و اوست امام منتظر، کتاب کفایة الطالب را در اینجا تمام کرده و حالات امام منتظر را در کتابی مخصوص می نگاریم».ناگفته نماند که: این عالم، کتاب کفایة الطالب فی المناقب را در حالات حضرت عسکری - صلوات اللّه علیه - تمام کرده، آن وقت حالات حضرت مهدی علیه السّلام را در کتابی به نام:«البیان فی اخبار صاحب الزمان» نوشته است. حاج خلیفه در کشف الظنون (20) می گوید: «البیان فی اخبار صاحب الزمان للشیخ ابی عبداللّه محمد بن یوسف الکنجی المتوفی سنة 658» بنابراین، در نسبت این کتاب به او شکی نیست. البته جای بسیار دقت است که این حافظ مشهور به طور ارسال مسلّم می گوید: «وهو الامام المنتظر»، خدایا! مطلب در نزد این علما چقدر روشن و واضح و آشکار بوده که بدون هیچ دغدغه می گویند: «وهو الامام المنتظر» سبحان اللّه! حیف که خلافت امویان و عبّاسیان و غیره مانع ترویج این حقایق شد. 9 - شبراوی، عبداللّه بن محمد بن عامر شبراوی مصری شافعی (متوفای 1172 هجری) مانند دیگر مورخین و محدّثین رحلت امام عسکری و ولادت امام مهدی علیهماالسّلام را چنین ذکر می کند: «اَلثّانِی عَشَرَ مِنَ اْلاَئِمَّةِ اَبُوالْقاسِمِ مُحَمَّدٌ الْحُجَّةُ اْلاِمامُ قِیلَ هُوَ الْمَهْدِیُّ الْمُنْتَظَرُ، وُلِدَ اْلاِمامُ مُحَمَّدٌ الْحُجَّةُ اِبْنُ اْلاِمامِ الْحَسَنِ الْخالِصِ رَضِیَ اللّه عَنْهُ بِسُرَّ مَنْ رأَی لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ وَ مأَتَیْنِ قَبْلَ مَوْتِ أَبِیهِ بِخَمْسِ سِنینَ وَکانَ اَبُوهُ قَدْ اَخْفاهُ حِینَ وُلِدَ وَ سَتَرَ اَمْرَهُ لِصُعُوبَةِ الْوَقْتِ وَ خَوْفِهِ مِنْ الْخُلَفاء... وَکانَ اْلاِمامُ مُحَمَّدٌ الْحُجَّةُ یُلَقَّبُ اَیْضاً بِالْمَهْدِیِّ وَالْقائِمِ وَالْمُنْتَظَرِ وَالْخَلَفِ الصّالِحِ وَصاحِبِ الزَّمانِ وَاَشْهَرُها الْمَهْدِیُّ وَلِذلِکَ ذَهَبَتِ الشِّیعَةُ: اَنَّهُ الّذِی صَحَّتِ اْلاَحادِیثُ بِأنَّهُ یَظْهَرُ فِی آخِرِ الزَّمانِ وَاَنَّهُ مَوْجُودٌ فِی السِّرْدابِ». (21) . یعنی: «دوازدهمین امام ابوالقاسم «م ح م د» حجّت است، گویند: مهدی منتظر، اوست. امام «م ح م د» حجّت پسر امام حسن خالص در شب نیمه شعبان سال 255، پنج سال پیش از وفات پدرش به دنیا آمد، پدرش ولادت او را به علت دشواری وقت و ترس از خلفا... مخفی نگاه داشته بود، امام «م ح م د» حجّت، لقبش مهدی، قائم، منتظر، خلف صالح، صاحب الزمان بود، اشهر القابش همان «مهدی» است. لذا شیعه معتقد شده است او همان است که احادیث صحیحه می گویند در آخرالزمان ظهور خواهد کرد و او در «سرداب» موجود است».
در اینجا سه نکته را یادآور می شویم: دوّم: اینکه می گویند: «شیعه به مهدی موعود بودن او معتقد شده است» گفته شد که دلایل اهل سنّت نیز او را مهدی موعود می دانند، چنانکه در فصل قبلی نقل گردید.سوّم: در کلام شبراوی و دیگران گذشت که امام حسن عسکری علیه السّلام ولادت پسرش را از خوف خلفا مخفی نگاه داشته بود، می گوییم چرا مخفی نگاه داشته بود، چرا ولادت یک نفر را مخفی نگاه دارند و چرا از خلفا بترسند؟ این نیست مگر به جهت آنکه معلوم شده بود که مهدی موعود فرزند حسن عسکری علیهماالسّلام است والاّ علّتی نبود که وی را مخفی نگاه دارد.10 - ابن عماد، عبدالحیّ بن احمد دمشقی حنبلی (متوفای 1089 هجری) در حوادث سال 260 هجری می گوید: «وَفِیها تُوُفِّیَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْجَوادِ بْنِ عَلِی الرِّضاَ بْنِ مُوسَی الْکاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ الْعَلَویِّ الْحُسَیْنِیِّ، اَحَدُ الاِْثْنَیْ عَشَرَ الَّذِینَ تَعْتَقِدُ الرّافِضَةُ فِیهِمُ الْعِصْمَةَ وَهُوَ والِدُ الْمُنْتَظَرِ مُحَمَّدٍ صاحِبِ السِّرْدابِ». (22) . یعنی: «و در آن سال حسن بن علی بن جواد بن علی الرضا بن موسی کاظم بن جعفر صادق علوی حسینی وفات یافت، او یکی از دوازده نفری است که شیعه به عصمت آنان اعتقاد دارد و او پدر «محمَّد منتظر» صاحب سرداب می باشد».به نظر می آید این مورخ و محدّث، چنانکه از کلماتش پیداست از نقل جریان اکراه دارد ولی به ناچار ولادت حضرت مهدی علیه السّلام را و اینکه او فرزند حسن عسکری علیه السّلام است اقرار و گواهی می دهد، و ای کاش! ایشان دلایل گذشته را به نظر می آورد و شاید در نظر داشته و مغلوب جوّ موجود شده است. 11 - عبداللّه بسمل راجع به ولادت حضرت مهدی علیه السّلام چنین می گوید: «اَلاِمامُ الْمَهْدِیُّ اِسْمُهُ مُحَمَّدٌ کُنْیَتُهُ اَبُوالْقاسِمِ، لَقَبُهُ الْحُجَّةُ وَالْمَهْدِیُّ وَالْخَلَفُ الصّالِحُ وَالْقائِمُ وَالْمُنْتَظَرُ وَصاحِبُ الزَّمانِ وَعُمْرُهُ عِنْدَ وَفاةِ اَبِیهِ خَمْسُ سِنیِنَ لکِنْ آتاهُ اللّهُ فِیهَا الْحِکْمَةَ». (23) . یعنی: «اسم امام مهدی «محمَّد» و کنیه اش ابوالقاسم است، لقبش حجّت، مهدی، خلف صالح، قائم، منتظر و صاحب الزمان می باشد و در هنگام وفات پدرش پنج سال داشت، لکن در همان سن کم، خداوند به او حکمت عطا فرمود».این سخن نظیر سخنان قبل است، ولادت حضرت، نزد صاحب کتاب، یقینی بوده و از عباراتش کاملاً معلوم می شود که آن حضرت را امام و فرزند بلافصل حضرت عسکری علیه السّلام می داند و جمله «لکِنْ آتاهُ اللّهُ فِیهاَ الْحِکْمَةِ» یعنی: خداوند در آن پنج سالگی به او حکمت عطا کرده بود نظیر (... وَآتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً) (24) که در باره حضرت یحیی علیه السّلام است قسم به عمرم که این عالم با این بیان، امامت آن حضرت را قبول کرده است. چه بیانی بالاتر از این می خواهیم؟!12 - زِرِکلی، آن حضرت - صلوات اللّه علیه - را از اعلام شمرده و به ولادت و مدت عمرش تا رحلت پدرش اشاره کرده و چنین می گوید: «مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ (الْخالِصِ) بْن عَلِی الْهادِیِّ اَبُوالْقاسِمِ آخِرُ اَلاَْئمَّةِ اَلاِْثْنَیْ عَشَرَ عِنْدَ اْلاِمامِیَّةِ وَ هُوَ الْمَعْرُوفُ عِنْدَهُمْ بِالْمَهْدِیِّ وَصاحِبِ الزَّمانِ وَالْمُنْتَظَرِ وَالْحُجَّةِ... وُلِدَ فِی سامِرّا وَماتَ اَبُوهُ وَلَهُ مِنَ الْعُمْرِ نَحْوُ خَمْسِ سنین...وَقِیْلَفِی تارِیخ ِمَوْلِدِهِ لَیْلَةَ نِصْفِ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ». (25) . یعنی: «محمَّد بن حسن عسکری (خالص) فرزند علی هادی ابوالقاسم آخرین ائمه دوازده گانه نزد امامیّه می باشد و او نزد امامیّه به مهدی، صاحب الزمان، منتظر و حجّت معروف است و در سامرّا به دنیا آمده است و وقتی پدرش فوت کرد، او پنج سال داشت. بعضی تولد او را شب نیمه شعبان سال 255 دانسته اند».اصلاً این عبارات نورانی در باره انسانی که بیش از پنج سال عمر نداشته و از اعلام است جز امامت و مهدی موعود بودن چه معنایی می تواند داشته باشد؟ ای کاش! زرکلی مقداری به خودش زحمت داده روایاتی را که در فصل گذشته گفته ایم به نظر می آورد و آن وقت می دید آیا امام دوازدهم بودن آن حضرت «عندالامامیّه» است یا «عندالامامیّه واهل السنّه» می باشد. 13 - دیار بکری، حسین بن محمد بن حسن مالکی (متوفای 982) در مکّه معظمه در باره ولادت و نسب آن حضرت چنین می گوید: «الثّانِی عَشَرَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضا یُکَنّی اَباَالْقاسِمِ وَ لَقّبَهُ الاِمامِیَّةُ بِالْحُجَّةِ وَالْقائِمِ وَالْمَهْدِیِّ وَالْمُنْتَظَرِ وَصاحِبِ الزَّمانِ وَهُوَ عِنْدَهُمْ خاتَمٌ لِلاِثْنَیْ عَشَرَ اِماماً... اُمُّهُ اُمُ وَلَدٍ اسْمُها صَیْقَلُ وَ قِیلَ: سَوْسَنُ وقیلَ: نَرْجِسُ وَقِیلَ: غَیْرُذلِکَ، وُلِدَ فِی سُرَّ مَنْ رَأَی فِی الثّالِثِ وَالْعِشْرِینَ مِنْ رَمَضانَ سَنَةَ ثَمانِینَ وَ خَمْسِینَ وَ مأَتَیْنِ». (26) . یعنی: «امام دوازدهم «م ح م د» پسر حسن، پسر علی، پسر محمد، پسر علی الرضاست، کنیه اش ابوالقاسم می باشد، شیعه به او لقب حجّت، قائم، مهدی، منتظر، و صاحب الزمان داده است، از نظر شیعه او تمام کننده و خاتم امامان دوازده گانه است... مادرش کنیزی است به نام صیقل و به قولی سوسن و به قولی نرجس و غیر از آن نیز گفته اند، ایشان در روز بیست و سوم رمضان، سال 258 هجری در سامرّا متولّد شد».همین مورخ، ضمن ذکر رحلت امام عسکری علیه السّلام باز به ولادت حضرت مهدی صلوات اللّه علیه - اشاره کرده و چنین می گوید: «وَفِی سَنَةِ سِتِّینَ وَ مأَتَیْنِ ماتَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْجَوادِ بْنِ الرِّضا الْعَلَویِّ اَحَدُ اْلاَئِمَّةِ الاِثْنَیْ عَشَرَ الَّذِینَ تَعْتَقِدُ اْلاِمامِیَّةُ الرّافِضیَّةُ عِصْمَتَهُمْ وَ هُوَ والِدُ مُنْتَظَرِهِمْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ». (27) . یعنی: «در سال 260 حسن بن علی عسکری یکی از امامان دوازده گانه که شیعه به عصمت آنان عقیده دارد از دنیا رفت و او پدر محمَّد بن الحسن است که شیعیان انتظارش را می کشند».این عبارتهای نورانی و امثال آنها نشان می دهند که ولادت آن حضرت، نزد اهل سنّت از اوضح واضحات و اظهر من الشمس بوده است و دورانهای تاریک بنی امیّه و بنی عبّاس وغیره نگذاشته آنچه در کتابهاست به زبان آورده و مانند جهان تشیع، ترویج شود، چنانکه مشروحاً در مقدّمه گفته شد. و اینکه انتظار مهدی موعود - عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف - را به شیعه نسبت داده و می گویند: او امام دوازدهم نزد شیعه است، علتش غفلت از دلایلی است که در فصل سابق گفته شد و گر نه آنکه در کتابهای مشهور و معتبر می خوانند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امام حسین علیه السّلام فرمود: «اِنَّ اللّهَ اخْتارَ مِنْ صُلْبِکَ یا حُسَیْنُ تِسْعَةَ أَئمَّةٍ تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ...». و یا فرمود: «اَنْتَ حُجَّةٌ، اِبْنُ حُجَّةٍ اَخُو حُجَّةٍ وَاَبُو حُجَجِ تِسْعَةٍ تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ». چطور می توانند بگویند که او از نظر شیعه امام دوازدهم است و یا او کسی است که شیعه او را «منتظر» می داند؟! 14 - ابن خلکان، ابوالعبّاس شمس الدین برمکی اربلی شافعی در باره ولادت، سن، مادر و پدر آن حضرت، چنین می گوید: «اَبُو الْقاسِمِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ بْنِ عَلِی الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ ثانِی عَشَرَ اَلاَْئِمَّةِ اْلاِثْنَیْ عَشَرَ عَلَی اِعْتِقادِ الشِّیْعَةِ الاِمامِیَّةِ الْمَعْرُوفُ بِالْحُجَّةِ وَهُوَ الَّذِی تَزْعمُ الشِّیعَةُ اَنَّهُ الْمُنْتَظَرُ وَالْقائِمُ وَالْمَهْدِیُّ... کانَتْ وِلادَتُهُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ مُنْتَصَف شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَخَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ وَلَمّا تُوُفِّیَ اَبُوهُ وَقَدْ سَبَقَ ذِکْرُهُ کانَ عُمْرُهُ خَمْسَ سِنینَ وَاسْمُ اُمِّهِ «خَمْطٌ» وقیل نَرْجِسُ... ذَکَرَ ابْنُ اْلاَزْرَقِ فِی تارِیخِ «مَیّافارقین» اَنَّ الْحُجَّةَ الْمَذْکُورَ وُلِدَ تاسِعَ شَهْرِ رَبِیع اْلاَوَّلِ سَنَةَ ثَمانٍ وَ خَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ...». (28) . یعنی: «ابوالقاسم محمَّد بن حسن عسکری بن علی هادی بن محمد جواد، دوازدهمین امام از امامان دوازده گانه بنا بر اعتقاد شیعه می باشد و معروف است به حجَّت و او همان است که شیعه معتقد است او منتظر، قائم و مهدی می باشد... ولادتش روز جمعه نیمه شعبان سال 255 بوده وقتی که پدرش وفات یافت - که ذکرش گذشت - پنج سال داشت، اسم مادرش «خمط» و بعضی نرجس گفته اند... ابن ازرق در تاریخ «میّافارقین» گفته است که حجّت مذکور در نهم ماه ربیع الاَوَّل سال 258 متولد شده است».در اینجا نیز می بینیم که این مورّخ معروف، ولادت آن حضرت را به طور ارسال مسلم می نویسد و از «ابن ازرق» نیز نقل می کند، او نیز مانند دیگران مسأله سرداب را عنوان کرده - که در گذشته در باره آن سخن گفته شد - این نقلها نشان می دهد که در ولادت آن حضرت و فرزند بلافصل حضرت عسکری علیه السّلام بودن آن مطلقاً شک و شبهه ای نبوده است و گر نه این چنین بی دغدغه نقل نمی کردند. 15 - قاضی بهلول بهجت در باره امام عسکری علیه السّلام می گوید: «امام عسکری در سال 260 هجری از دنیا رحلت فرمود و در سامرّا با پدر بزرگوارش در یک مقام مدفون است، فرزندش فقط ولیعصر و زمان، حضرت محمَّد بود». (29) . ایشان می گوید: «امام القائم المهدی صاحب العصر والزمان در تاریخ 255 هجری در 15 شعبان متولد شد، مادرش امّ ولد و اسمش نرجس خاتون بود و او پنج سال داشت که پدرش از دنیا رفت.... امام تا به حال زنده بوده و وقتی که خدا بخواهد ظهور نموده و روی زمین را از عدل، مالامال خواهد نمود». (30) . ناگقته نماند که این دانشمند معروف چنانکه کلماتش نشان می دهد؛ مانند یک شیعه کامل، به امام عصر - صلوات اللّه علیه - اعتقاد دارد. 16 - حافظ ابن خشّاب ابی محمد عبداللّه بن نصر بغدادی (متوفای 567 هجری) چنین می گوید: «فِی ذِکْرِ الْخَلَفِ الصّالِحِ عَنِ الرّضا علیه السّلام قالَ اَلْخَلَفُ الصّالِحُ مِنْ وِلْدِ اَبِی مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی وَهُوَ صاحِبُ الْزَّمانِ وَهُوَ الْمَهْدِیُّ». (31) . یعنی: «امّا سخن در باره خلف صالح (مهدی موعود) آن است که از حضرت رضا علیه السّلام نقل شده که فرمود: مهدی موعود از فرزندان حسن بن علی عسکری است و اوست صاحب الزمان و اوست مهدی».حافظ قندوزی حنفی این سخن را از غایة المرام از ابن خشّاب چنین نقل می کند: «عَنْ اِبْنِ الْخَشّابِ قالَ: حَدَّثَنا صَدَقَةُ بْنُ مُوسی قالَ: حَدَّثْنا اَبِی عَنْ عَلِی الرِّضا بْنِ مُوسیَ الْکاظِمِ قالَ: الْخَلَفُ الصّالِحُ مِنْ وِلْدِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْعَسْکَریِّ، هُوَ صاحِبُ الزَّمانِ وَهُوَ الْمَهْدِیُّ». (32) . 17 - ابْن ابی الثلج بغدادی (متوفای 325) در باره ولادت حضرت و پدر بزرگوارش می گوید: «وُلِدَ الْخَلَفُ علیه السّلام سَنَةَ ثَمانٍ وَخَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ (258) وَمَضَی اَبُو مُحَمَّدٍ وَللْخَلَفِ عَلَیْهِ السَّلامُ سَنَتانِ وَاَرْبَعَةُ اَشْهُرٍ، اُخِذَ عَنِ الْحافِظِ مُحَمَّدِ بْنِ جَرِیرٍ الطَّبَرِی صاحِبِ الْتارِیخِ». (33) . یعنی: «خلف صالح (امام زمان علیه السّلام) در سال 258 به دنیا آمد، آنگاه که پدرش ابو محمَّد از دنیا رفت، مهدی علیه السّلام دو سال و چهار ماه داشت، این سخن از محمد بن جریر طبری صاحب تاریخ معروف، اخذ شده است».18 - جمال الدین احمد بن علی الحسینی معروف به ابن عقبه (متوفای 828 هجری) چنین گفته است: «وَاَمّا عَلِیُّ الْهادِیُّ فَیُلَقَّبُ بِالْعَسْکَرِیِّ لِمَقامِهِ بِسُرَّ مَنْ رَأَی وَکانَتْ تُسَمّیَ الْعَسْکَرَ... وَاَعْقَبَ مِنْ رَجُلَیْنِ هُما اْلاِمامُ الْهُمامُ اَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ الْعَسْکَرِیُّ وَکانَ مِنَ الزُّهْدِ وَالْعِلْمِ عَلَی اَمْرٍ عَظِیِمٍ وَ هُوَ والِدُ اْلاِمامِ مُحَمَّدٍ الْمَهْدِیِّ - صلوات اللّه علیه - ثانِی عَشَرَ الاَئِمَّةِ عِنْدَ الاِمامِیَّةِ وَهُوَ الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ عِنْدَهُمْ مِنْ اُمِّ وَلَدٍ اِسْمُها نَرْجِسُ». (34) . یعنی: «علی هادی علیه السّلام لقبش عسکری است چون در سامرّا که عسکر نامیده می شد سکونت داشت از نسل وی دو نفر است یکی امام ابو محمَّد الحسن العسکری است که در زهد و علم مقام بزرگی داشت و او پدر امام محمَّد مهدی - صلوات اللّه علیه - امام دوازدهم در نزد امامیه است و او همان قائم منتظر نزد آنان است و از کنیزی به نام نرجس متولد شده است».ناگفته نماند که مرحوم شیخ آقابزرگ کتاب عمدة الطالب را در «الذّریعه» نقل کرده و آن را از کتب شیعه دانسته است. مرحوم محدّث قمّی در الکنی والالقاب فرموده: «کانَ مِنْ اَعاظِمِ اْلاِمامِیَّةِ». و نیز حاجی خلیفه آن را در کشف الظنون آورده است. عبارت فوق نشان می دهد که او از اهل سنّت بوده است. واللّه العالم. 19 - خواجه پارسا (متوفای 822) - که از بزرگان مذهب حنفی است - راجع به ولادت، پدر، مادر و فرزند بلافصل بودن حضرت مهدی علیه السّلام چنین گفته است: «وَ مِنْ اَئمَّةِ اَهْلِ الْبَیْتِ الطَّیِّبِینَ اَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ الْعَسْکَریُّ... وَماتَ وَدُفِنَ بِجَنْبِ اَبِیهِ... وَلَمْ یَخْلِفْ وَلَداً غَیْرَ اَبِی الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَظَرِ الْمُسَمّیَ بِالْقائِمِ وَالحُجَّةِ وَالْمَهْدِیِّ وَصاحِبِ الزَّمانِ وَخاتَمِ اْلاَئِمَّةِ الاِْثْنَیْ عَشَرَ عِنْدَ الاِْمامِیَّةِ وَکانَ مُوْلِدُ الْمُنْتَظَرِ لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وخَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ، اُمُّهُ اُمُّ وَلَدٍ یُقالُ لَها نَرْجِسُ». (35) . این عالم معروف نیز با این عبارات نورانی، رحلت و محل دفن حضرت عسکری علیه السّلام را معین کرده و آنگاه به یگانه فرزند بودن امام مهدی علیه السّلام تصریح می کند و همان القاب را بیان می دارد که شیعه از امامان علیهم السّلام نقل کرده و از مادر والامقامش نیز نام می برد و تاریخ ولادتش را نیز تعیین می نماید. نگارنده یقین دارد که اگر خواجه پارسا دلایل فصل سابق کتاب را پیدا کرده و در نظر می آورد از گفتن «عندالامامیه» مسلماً صرف نظر کرده و «عندالمسلمین» می گفت. ولی با در نظر گرفتن ادله فصل سابق، مطلب کاملاً آسان است. 20 - حافظ قندوزی حنفی، باب 79 ینابیع المودّه به نام: «الباب التاسع والسبعون فی ذکر ولادة القائم المهدی علیه السّلام وزایجة ولادته...» را به ولادت حضرت مهدی صلوات اللّه علیه - اختصاص داده است و در آن باب، ولادت آن بزرگوار را از کتاب غیبت شیخ طوسی، صواعق محرقه ابن حجر و فصل الخطاب خواجه پارسا و در ابواب دیگر از شعرانی و امثال او به طور ارسال مسلم نقل کرده است. 21 - ابن طلحه، کمال الدین شافعی (متوفای 654) راجع به حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام فرموده: بزرگترین منقبت و مزیّتی که خدا به او عطا فرموده آن است که: مهدی موعود از صلب او و متولد از اوست، اینک عین عبارت کتاب: «أَمّا اسْمُهُ (الْعَسْکَری علیه السّلام) الْحَسَنُ وَ کُنْیَتُهُ اَبُو مُحَمَّدٍ وَلَقَبُهُ الْخالِصُ وَأَمّا مَناقِبُهُ فَاعْلَمْ اَنَّ الْمَنْقَبَةَ الْعُلْیا وَالْمَزِیَّةَ الْکُبْری الَّتِی خَصَّهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِها وَقَلّدَهُ فَرِیدَها... اِنَّ الْمَهْدِیَّ مُحَمَّداً نَسْلُهُ الْمَخْلُوقُ مِنْهُ وَوَلَدُهُ الْمُنْتَسَبُ اِلَیْهِ». (36) . ایشان در باب دوازدهم که در باره مهدی موعودعلیه السّلام به طورمفصل سخن گفته و راجع به ولادت،نسب،تاریخ ولادت،نام مادر، القابش و غیره چنین گفته است: «فَاَمّا مُوْلِدُهُ فَبِسُرَّ مَنْ رَأَی فِی ثالِثٍ وَ عِشْرِینَ سَنَةَ ثَمانٍ وَخَمْسِینَ وَمأَتَیْنِ لِلْهِجْرَةِ وَاَمّا نَسَبَهُ اَباً وَاُمّاً فَاَبُوهُ الْحَسَنُ الْخالِصُ بْنُ عَلِی الْمُتَوکّلِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقانِعِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضا بْنِ مُوسیَ الْکاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْباقِرِ بْنِ عَلِیٍّ زَیْنِ الْعابِدِینَ بْنِ الْحُسَیْنِ الْزَّکِیِّ بْنِ عَلِیٍّ الْمُرْتَضی اَمْیرِ الْمُؤ مِنینَ وَ قَدْ تَقَدَّمَ ذِکْرُ ذلِکَ مُفَصَّلاً وَاُمُّهُ اُمُّ وَلَدٍ تُسْمّی صَیْقَل... وَ أَمّا اِسْمُهُ فَمُحَمَّدٌ وَکُنْیَتُهُ اَبُو الْقاسِمِ وَلَقَبُهُ الْحُجَّةُ وَالْخَلَفُ الْصّالِحُ وَ قِیلَ الْمُنْتَظَرُ». (37) . یعنی: «ولادتش در بیست و سوم (38) سال 258 هجری، در شهر سامرّا بوده امّا نسب او از طرف پدر و مادر: پدرش حسن خالص فرزند علی متوکل، پسر محمد قانع، فرزند علی الرضا، پسر موسی کاظم، پسر جعفر صادق، پسر محمد باقر، پسر علی زین العابدین، پسر حسین زکی پسر علی مرتضی امیر المؤ منین که حالاتش به طور مفصل یاد شده است، اما مادرش کنیزی به نام صیقل است... و نام خودش محمَّد، کنیه اش ابوالقاسم، لقبش حجّت و خلف صالح و به قولی منتظر می باشد».ببینید این مورّخ معروف - که از اساطین شافعیه است - چطور مانند یک شیعه با کلمات درخشان و نورانی، حالات و نسب آن حضرت را ترسیم می کند که عقل حیران است و این نشان می دهد که این حقایق و واقعیات در عصر صاحب کتاب، چقدر روشن و آشکار و مسلّم بوده که یک مورّخ و محدّث شافعی پا در رکاب کرده و چنین می گوید. البته ابن طلحه بعد از گفتن این سخنان و نقل احادیث مهدی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می گوید: اگر معترضی بگوید که این احادیث در باره مهدی صحیح و مورد اتّفاق است و صحیح و صریحند در اینکه مهدی از نسل فاطمه و رسول خداصلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از عترت اوست و نامش نام آن حضرت است و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد و او از نسل عبدالمطلب و از سادات اهل بهشت است، ولی این روایت دلالت نمی کند که او حتماً ابوالقاسم محمَّد بن حسن حجّت و خلف صالح است؛ چون اولاد فاطمه زیاد است و هر که تا روز قیامت از نسل فاطمه به دنیا بیاید می شود گفت از نسل او و از عترت طاهره و از اهل بیت است، علی هذا با همه این دلایل باز دلیل دیگری احتیاج است که اثبات کند منظور از احادیث فوق، همان مهدی موعود فوق است. آن وقت، صاحب کتاب، شروع به جواب دادن کرده و در پنج یا شش صفحه اعتراض فوق را آورده و جواب داده که منظور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همان مهدی فرزند بلافصل امام حسن عسکری علیه السّلام است، خوانندگان را به مطالعه آن توصیه می کنم. ولی حیف که این دانشمند، مورّخ و محدّث شافعی، دلایلی را که ما در فصل سابق آوردیم نیاورده و به آنها استدلال نکرده است؛ اگر یک دفعه می فرمود که در مقتل خوارزمی و در ارجح المطالب آمده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به امام حسین علیه السّلام فرمود: «... أَنْتَ اَبُو حُجَجِ تِسْعَةٍ تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ» جواب کاملاً تمام و کافی بود و اعتراض معترض، قطع می گردید. 22 - شمس الدین، ابو المظفر سبط ابن جوزی حنفی (متوفای 654هجری) راجع به حضرت مهدی علیه السّلام چنین گفته است: «هُوَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسیَ الرِّضاَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ وَ کُنْیَتُهُ اَبُو عَبْدِاللّهِ وَاَبُوالْقاسِمِ وَهُوَ الْخَلَفُ الْحُجَّةُ صاحِبُ الزَّمانِ، الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ وَهُوَ آخِرُ اْلاَئِمَّةِ اَنْبأنا عَبْدُالْعَزیزِ بْنُ مُحَمُودِ بْنِ الْبَزّازِ عَنْ ابْنِ عُمَرَ قالَ: قالَ رَسُولُ اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یَخْرُجُ فِی آخِرِ الزَّمانِ رَجُلٌ مِنْ وِلْدِی اِسْمُهُ کَاِسْمِی وَ کُنْیَتُهُ کَکُنْیَتِی یَمْلاُ اْلاَرْضَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً فَذَلِکَ هُوَ الْمَهْدِیُّ...». (39) . یعنی: «او محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب و کنیه اش ابو عبداللّه و ابوالقاسم است و او خلف حجّت، صاحب زمان، قائم منتظر و آخرین ائمه است. عبدالعزیز بن محمود بن بزاز به نقل از ابن عمر به ما گفت که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: در آخر زمان مردی از فرزندانم که اسم او مثل اسم من و کنیه او مثل کنیه من است خارج می شود و زمین را پر از عدل می کند همانطور که از ظلم پر شده باشد، او همان مهدی است».این دانشمند که اول حنبلی بوده و بعد مذهب حنفی را اختیار کرده بی هیچ شک و تردیدی، دوازده امام علیهم السّلام را نقل کرده و صریحاً اظهار می دارد که منظور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از حدیث «یخرج...» همان فرزند بلافصل حسن عسکری - صلوات اللّه علیه - است و می گوید: حجّت و صاحب الزمان و قائم منتظر، اوست. آنگاه قول امامیه را که امام زمان علیه السّلام زنده است به صورت مقبول نقل کرده و به استدلال آنها اشاره می کند و با نقل قصیده ابوالفضل یحیی بن سلامه که در مدح ائمّه علیهم السّلام سروده است، سخن خود را به پایان می برد. 23 - سید مؤ من شبلنجی شافعی مصری می نویسد: «رحلت ابو محمد حسن بن علی در روز جمعه هشتم ربیع الا ول سال 260 بود و از فرزندان، فقط پسرش محمّد را باقی گذاشت». (40) . آن وقت در فصل بعدی در باره ولادت، حالات، شمائل، مادر و نوّاب آن حضرت چنین می گوید: «فَصْلٌ فِی ذِکْرِ مَناقِبِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْخالِصِ بْنِ عَلِی الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ بْنِ عَلِی الرِّضاَ بِنْ مُوسَی الْکاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْباقِرِ بْنِ عَلِی زَیْنِ الْعابِدِینَ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أبِی طالِبٍ رَضِیَاللّه عَنْهُمْ». این عالم پس از ذکرنسب مبارک آن حضرت چنین می گوید:«مادرش ام ولدی است به نام نرجس و به قولی صیقل و به قولی سوسن، کنیه اش ابوالقاسم و امامیه به او لقب حجّت، مهدی، خلف صالح، قائم، منتظر و صاحب الزمان داده اند ولی از همه مشهورتر همان «مهدی» است. آن حضرت متوسط القامه و زیباروی بود، موی سرش به شانه اش می افتاد، بینی زیبا (41) و پیشانی گشاده داشت و در زمان معتمد عبّاسی، محمَّد بن عثمان، دربانش بود؛ چنانکه ابن صبّاغ در فصول المهمّه گفته است او به عقیده امامیه آخرین امام از امامان دوازده گانه است...». در تاریخ ابن الوردی آمده است که: «محمد بن حسن خالص در سال 255 به دنیا آمد... شیخ ابو عبداللّه محمد بن یوسف کنجی در کتاب «البیان فی اخبار صاحب الزمان» می گوید: از دلایلی که بر زنده ماندن مهدی تا امروز دلالت دارد آن است که زنده ماندنش محال نیست؛ چنانکه از اولیاء اللّه عیسی بن مریم و خضر و الیاس و از دشمنان خدا، دجّال و ابلیس زنده اند...». البته مکرّر گفته ایم که بعضی از مطالب را منحصر به شیعه دانستن، غفلت و یا عدم توجه به منقولات کتب خودشان است و گر نه به طور عیان می دیدند که آنچه شیعه می گوید، کتابهای اهل سنّت نیز همان را می گوید. 24 - عبدالوهاب شعرانی شافعی مصری (متوفای 973 هجری) در باره حضرت مهدی علیه السّلام چنین می گوید: «... وَ هُوَ مِنْ اَوْلادِ الاِمامِ حَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ وَ مَوْلِدُهُ عَلَیْهِ السَّلام لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِأَتَیْنِ وَ هُوَ باقٍ اِلی اَنْ یَجْتَمِعَ بِعیسیَ بْنِ مَرْیَمَ علیهماالسّلام فَیکُونَ عُمُرُهُ اِلی وَقْتِنا هذا - وَهُوَ سَنَةُ ثَمانٍ وَ خَمْسِینَ وَ تِسْعَمأَةٍ سَبْعَمِأَةِ سَنَةٍ وَ سِتَّ سِنِینَ». (42) . یعنی: «و او از اولاد امام حسن عسکری و تولدش نیمه شعبان سال 255 می باشد و او باقی می ماند تا با عیسی بن مریم علیهماالسّلام اجتماع کند. و عمر شریفش تا زمان ما که اکنون سال 958 است، 706 سال می باشد».ناگفته نماند که کلام شعرانی در فصل سابق در بند چهاردهم در رابطه با اینکه امام زمان علیه السّلام فرزند بلافصل امام حسن عسکری علیه السّلام است، گذشت و در اینجا به مناسبت تصریح به ولادت آن حضرت آورده ایم. و نیز گذشت که در حساب اشتباه شده و در زمان وی از عمر آن حضرت 703 سال گذشته بود، نه 706 سال. به هر حال، این عالم مشهور و مقبول نزد اهل سنّت هم ولادت آن حضرت را یقین دارد و هم فرزند بلافصل حضرت عسکری بودنش را، به همین خاطر، عین کلام او را سیّد مؤ من شبلنجی شافعی در نورالابصار، ص 170، باب ثانی، ذیل «تتمّة فی الکلام علی اخبار المهدی» و محمّد صبّان در اسعاف الراغبین حاشیه نورالابصار، ص 141 و حافظ حنفی قندوزی در ینابیع المودّه، ص 470، باب 85 از یواقیت و جواهر شعرانی به صورت قبول و ارسال مسلّم نقل کرده اند. 25 - محی الدین بن عربی راجع به آن حضرت ولادت و نسبش می گوید: «وَاعْلَمُوا اَنَّهُ لابُدَّ مِنْ خُرُوجِ الْمَهْدِیِّ عَلَیْهِ السَّلامُ... وَ هُوَ مِنْ عِتْرَةِ رَسُولِ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مِنْ وِلْدِ فاطِمَةَ رَضِیَ اللّهُ عَنْها، جَدُّهُ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ اَبِی طالِبٍ وَوالِدُهُ الْحَسَنُ الْعَسْکَرِیُّ اِبْنُ اْلاِمامِ عَلِی الْنَّقِیِّ (بالنون) اِبْنِ مُحَمَّدٍ الْتَّقِیِّ (بالتاء) اِبْنِ الاِمامِ عَلِیٍّ الرِّضا، اِبْنِ الاِمامِ مُوسیَ الْکاظِمِ، ابْنِ الاِمامِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ، اِبْنِ الاِمامِ مُحَمَّدٍ الْباقِرٍ، اِبْنِ الاِمامِ زَیْنِ الْعابِدِینَ عَلِیٍّ، اِبْنِ الاِمامِ الْحُسَیْنِ، اِبْنِ الاِمامِ عَلِیِّ بْنِ أبِی طالِبٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ، یُواطِئُ اِسْمُهُ اِسْمَ رَسُولِ اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یُبایِعُهُ الْمُسْلِمُونَ بَیْنَ الرُّکْنِ وَالْمَقامِ». (43) . یعنی: «بدانید که مهدی علیه السّلام حتماً خروج خواهد کرد... و او از عترت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از فرزندان فاطمه - رضی اللّه عنها - است و جدّش حسین بن علی بن ابی طالب و پدرش حسن عسکری، فرزند امام علی نقی، فرزند محمد تقی، فرزند امام علی الرضا، فرزند امام موسی کاظم، فرزند امام جعفر صادق، فرزند امام محمد باقر، فرزند امام زین العابدین علی، فرزند امام حسین، فرزند امام علی بن ابی طالب - رضی اللّه عنهم - می باشد. اسم او با اسم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قرین است و مسلمین بین رکن و مقام با او بیعت خواهند کرد».ناگفته نماند که شعرانی این سخن را در الیواقیت و الجواهر، ج 2، مبحث 65 و محمد صبّان در اسعاف الراغبین، حاشیه نور الابصار، ص 141، و عدوی حمزاوی مالکی مصری در مشارق الانوار، ص 112 «الفصل الثانی فی المهدی و...» از فتوحات مکیّه محی الدین بن عربی نقل کرده اند و ما آن را در بحث سابق، تحت رقم 14 در رابطه با اینکه مهدی علیه السّلام فرزند بلافصل حضرت عسکری علیه السّلام است نقل کردیم، برای تکمیل مطلب به آنجا رجوع شود. به هر حال، محی الدین بن عربی در اینجا هم نسب آن حضرت و هم فرزند بلافصل حضرت عسکری بودنش را قبول کرده، ولادتش نیز خود به خود از این کلام روشن می شود. 26 - شمس الدین محمد بن طولون دمشقی حنفی (متوفای 953) در باره ولادت و سایر خصوصیات آن حضرت چنین می گوید: «وَثانِی عَشَرَهُمْ اِبْنُهُ (الْعَسْکَرِیِّ) مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَهُوَ اَبُوالْقاسِمِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضا بْنِ مُوسَی الْکاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْباقِرِ بْنِ عَلِی زَیْنِ الْعابِدِینَ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أبِی طالِبٍ رَضِیَاللّه عَنْهُمْ» (44) . چنانکه ملاحظه می شود، این مورّخ حنفی، نسب آن حضرت و فرزند بلافصل امام عسکری علیه السّلام بودنش را نقل کرده و پس از نقل عقیده امامیه در باره وی و اینکه آنان وی را منتظر، قائم و مهدی لقب داده اند در رابطه با ولادتش می گوید: «کانَتْ وِلادَتُهُ - رَضِی اللّهُ عَنْهُ - یَوْمَ الْجُمُعَةِ مُنْتَصَفَ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَخَمْسِینَ وَمِأَتَیْنِ وَلَمّا تُوُفِّیِ اَبُوهُ الْمُتَقَدِّمُ ذِکْرُهُ - رَضِیَ اللّهُ عَنْهُما - کانَ عُمْرُهُ خَمْسَ سِنِینَ وَاِسْمُ اُمِّهِ خَمْطٌ وَقِیل نَرْجِسُ». یعنی: «ولادتش در روز جمعه نیمه شعبان سال 255 بوده و به وقت وفات پدرش که شرح حال او گذشت، سن وی پنج سال بود، نام مادرش خمط و به قولی نرجس است».آنگاه اشعاری را که در اسامی و مدح دوازده امام علیهم السّلام سروده نقل می کند و آنها به شرح ذیل است: عَلَیْکَ بِالاَئِمَّةِ الاِْثْنَیْ عَشَرْ مِنْ آلِ بَیْتِ الْمُصْطَفی خَیْرِ الْبَشَرْ اَبُو تُرابٍ حَسَنٌ وَ حُسَیْنُ وَ بُغْضُ زَیْنِ الْعابِدِینَ شَیْنٌ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ کَمْ عِلْمٍ دَری وَالْصادِقُ ادْعُ جَعْفَراً بَیْنَ الْوَری مُوسیَ هُوَ الْکاظِمُ وَ ابْنُهُ عَلِیّْ لَقِّبْهُ بِالرِّضا وَ قَدْرُهُ عَلِیّْ مُحَمَّدٌ التَّقِیُّ قَلْبُهُ مَعْمُورُ عَلِیُّ النَّقِیُّ دُرُّهُ مَنْثُورُ وَالْعَسْکَرِیُّ الْحَسَنُ الْمُطَهَّرُ مُحَمَّدٌ الْمَهْدِیُّ سَوْفَ یَظْهَرُ یعنی: «بر تو باد دانستن امامان دوازده گانه از اهل بیت مصطفی بهترین مخلوقات».«ابو تراب و حسن و حسین است و دشمنی زین العابدین ناپسند است». «محمد باقرکه دارای معلومات افزون بود،امام صادق را میان مردم بخوان». «موسای کاظم و پسرش علی که او را رضا لقب کن، مقامش والاست». «محمد تقی که قلبش آباد از ایمان و علم و تقواست و علی نقی که مرواریدش پراکنده است». «حسن عسکری، مطهر و مهدی موعود که حتماً ظهور خواهد کرد». ناگفته نماند که: این از کارهای خداست که حقایق را به دست این دانشمندان چنین حفظ و نگهداری فرموده است. و نیز نشان می دهد که در ولادت آن حضرت و فرزند بلافصل حضرت عسکری بودنش با آنکه حضرت عسکری علیه السّلام ولادت وی را از خوف دشمنان مخفی نگاه داشته بود، ذرّه ای تردید و ابهام وجود نداشته و مانند روز روشن، آشکار و معلوم همگان گردیده است. 27 - محمد صبّان نقل می کند: «قالَ الْقُطْبُ الشَّعْرانِیُّ فِی الیَواقِیتِ وَالْجَواهِرِ: اَلْمَهْدِیُّ مِنْ وِلْدِ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ مَوْلِدُهُ لَیْلَةَ النِّصْفِ مِنْ شَعْبانَ سَنَةَ خَمْسٍ وَخَمْسِینَ وَمِأَتَیْنِ وَهُوَ باقٍ اِلَی اَنْ یَجْتَمِعَ بِعِیسیِ بْنِ مَرْیَمَ علیهماالسّلام». (45) .یعنی: «قطب شعرانی گفته است که: مهدی از اولاد حسن عسکری است، در سال 255 در نصف شعبان متولد شده، او زنده است تا با عیسی بن مریم در وقت ظهور، اجتماع نمایند».بنابراین، محمد صبّان با نقل این کلام از شعرانی از معتقدین به ولادت آن حضرت می باشد. 28 - همچنین ایشان در ینابیع المودّه در شرح دائره شیخ صلاح الدین صفدی نقل کرده که می گوید: «اِنّ الْمَهْدِیَّ الْمَوْعُودَ هُوَ الاِمامُ الثّانِی عَشَرَ مِنَ اْلاَئِمَّةِ أَوَّلُهُمْ سَیِّدُنا عَلِیُّ وَآخِرُهُمْ الْمَهْدِیُّ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ نَفَعَناَ اللّهُ بِهِمْ». (46) . یعنی: «مهدی موعود همان امام دوازدهم است، اول آنان آقای ما علی و آخر آنان مهدی علیهماالسّلام است».ناگفته نماند که: کلام صفدی - چنانکه در مطلب اول این کتاب مشروحاً گذشت - در عین حال که بر ولادت حضرت مهدی علیه السّلام دلیل است، شرح روایت متواتر «یَکُونُ بَعْدِی اِثْنا عَشَرَ خَلِیفَةً» نیز می باشد. 29 - شیخ سلیمان حنفی قندوزی باب 82 کتاب ینابیع المودّه را با این عنوان شروع کرده است: «الاِمامُ اَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ الْعَسْکَرِیُّ أری وَلَدَهُ الْقائِمَ الْمَهْدِیَّ بِخَواصِّ مَوالِیهِ وَاَعْلَمَهُمْ اَنَّ الاِمامَ بَعْدَهُ وَلَدُهُ رَضِیَ اللّه عَنْهُما». یعنی: «امام حسن عسکری علیه السّلام فرزندش مهدی قائم علیه السّلام را به خواص یارانش نشان داد و به آنان فهماند که امام بعد از وی پسرش می باشد».آنگاه از کتاب غیبت (ظاهراً غیبت شیخ طوسی) از ابی غانم خادم امام عسکری علیه السّلام نقل کرده که گفت: «وُلِدَ لاَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ مَوْلُودٌ فَسَمّاه مُحَمَّداً فَعَرَضَهُ عَلَی اَصْحابِهِ یَوْمَ الْثالِثِ وَقالَ: هذا اِمامُکُمْ مِنْ بَعْدِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْکُمْ وَهُوَ الْقائِمُ الَّذِی تَمْتَدُّ عَلَیْهِ الاَعْناقُ بِالاِنْتِظارِ فَإ ذاَ امْتَلاَتِ اْلاَرْضُ جَوْراً وَ ظُلْماً خَرَجَ فَمَلاَها قِسْطاً وَعَدْلاً». یعنی: «برای ابو محمد حسن عسکری علیه السّلام مولودی به دنیا آمد، اسم او را محمد گذاشت و در روز سوم ولادت، او را به اصحاب خویش نشان داد و فرمود: این امام شماست بعد از من و جانشین من است در میان شما و او همان قائم منتظر است که گردنها به سوی او کشیده می شود و انتظار او را می کشند؛ چون زمین از ظلم پر شود ظهور کرده زمین را از عدل و داد پُر می کند».ناگفته نماند که: حافظ قندوزی بعد از حدیث فوق، حدود دوازده حدیث دیگر در این باره در باب فوق نقل می کند، از جمله معاویة بن حکیم و محمد بن ایوب و محمد بن عثمان آورده که گفتند: «اِنَّ اَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ عَرَضَ وَلَدَهُ عَلَیْنا وَنَحْنُ فِی مَنْزِلِهِ وَکُنّا ارْبَعِینَ رَجُلاً فَقالَ هذا اِمامُکُمْ مِنْ بَعْدِی وَ خَلِیفَتِی عَلَیْکُمْ اَطِیعُوهُ وَلا تَتَفَرَّقُوا مِنْ بَعْدِی فَتُهْلَکُوا فِی اَدْیانِکُمْ أَما اَنَّکُمْ لاَ تَرَوْنَهُ بَعْدَ یَوْمِکُمْ هذا». یعنی: «امام عسکری - صلوات اللّه علیه - پسرش را در منزل خودش به ما نشان داد، ما آن وقت چهل نفر بودیم، فرمود: این امام شماست بعد از من و جانشین من است بر شما، از او اطاعت کنید و متفرق نشوید و گر نه در دین خود هلاک می شوید، بدانید که بعد از این روز، او را نخواهید دید».30 - ابن الوردی، زین الدین عمرو بن مظفر الشافعی (متوفای 749) در تاریخ معروف خود به نقل شبلنجی در نورالابصار (47) می گوید: «وُلِدَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْخالِصِ سَنَةَ خَمْسٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِأَتَیْنِ». این مورّخ معروف نیز ولادت حضرت مهدی - صلوات اللّه علیه - را از مسلّمات دانسته است. 31 - نورالدین،علی بن سلطان محمدهروی حنفی درباره عقیده شیعه می گوید: «بَلْ جَعَلُوا تَمامَ اِیمانِهِمْ وبِناءَ اِسْلامِهِمْ وَ اَرْکانَ اَحْکامِهِمْ بِاَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ هُوَ الْحَیُّ الْقائِمُ وَهُوَ الْمَهْدِیُّ الْمَوْعُودُ عَلی لِسانِ صاحِبِ الْمَقامِ الْمَحْمُودِ وَ الْحَوْضِ الْمَوْرُودِ». (48) . یعنی: «شیعه کمال ایمان و پایه اسلام و ارکان احکام خویش را بر آن پایه گذاری کرده اند که محمد بن حسن عسکری صلوات اللّه علیهما همان زنده و قائم و مهدی موعود است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صاحب مقام محمود و صاحب حوض کوثر از وی خبر داده است».این دانشمند در عین حمله به شیعه، ولادت حضرت را از مسلّمات دانسته و یقین داشته که محمد بن الحسن علیهماالسّلام به دنیا آمده و زنده است ولی از دلایلی که در گذشته گفته شد، غافل بوده است. 32 - محمد بن عبدالرسول برزنجی شافعی (متوفای 1103) می گوید: از ابی عبداللّه حسین بن علی علیهماالسلام وارد شده که فرمود: برای صاحب این امر یعنی مهدی موعود دو غیبت هست و یکی طولانی تر از دیگری، تا حدی که بعضی گویند او مرده است و بعضی گویند گم شده، کسی از وی خبری ندارد مگر خدا... تا اینکه می گوید: «وَأَمّا ما ذَهَبَ اِلَیْهِ الاِمامِیَّةُ الشِّیعَةُ مِنْ اَنَّهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ وَ اَنَّهُ غابَ ثُمَّ ظَهَرَ لِبَعْضِ خواصِّ شِیعَتِهِ ثُمَّ غابَ ثانیاً وَأَنَّهُ یَراهُ خَواصُّ شِیعَتِهِ، فَیَرُدُّهُ اَنَّ الظُهُورَ لِبَعْضِ الْخَواصِّ لا یُسمّی ظُهُوراً». (49) . یعنی: «امّا آنچه شیعه به آن معتقد شده است که مهدی موعود همان محمَّد بن حسن عسکری است و او غایب شده سپس برای بعضی از خواص شیعه ظاهر شده، بعد غایب شده است و خواصّ شیعه اش او را می بینند، این سخن مردود است؛ زیرا ظهور برای بعض خواصّ، ظهور نامیده نمی شود».حیف! که این دانشمند، مطالعات زیاد نداشته است و اگر مطالب و شواهدی را که در فصل سابق نقل کردیم می دانست، این مطلب را مخصوص به شیعه نمی دانست ولی در عین حال، ولادت حضرت قائم - صلوات اللّه علیه - را به صورت ارسال مسلّم نقل می نماید و مفروغ عنه می داند. 33 - ابن الازرق در تاریخ «میّافارقین» (50) در رابطه با ولادت آن حضرت و تاریخ ولادتش می گوید: «اِنَّ الْحُجَّةَ الْمَذْکُورَ وُلِدَ تاسِعَ رَبِیعٍ الاَوَّلِ سَنَةَ ثَمانٍ وَ خَمْسِینَ وَ مِأَتَیْنِ وَقِیلَ فِی ثامِنِ شَعْبانَ سَنَةَ سِتٍّ وَخَمْسِینَ وَ هُوَ الاَصَحُّ». (51) . یعنی: «حجّت مذکور حضرت مهدی علیه السّلام در نهم ربیع الاَول سال 258 به دنیا آمده و به قولی در هشتم شعبان سال 256 و آن اصحّ است».ناگفته نماند که: اگر چه ابن ازرق در تاریخ ولادت آن حضرت، چپ و راست گفته است ولی ولادت حضرتش را مسلّم و بدون شک می داند. 34 - فرید وجدی می گوید: «عسکری پدر منتظر عبارت است از: ابو محمد حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علی زین العابدین بن حسین بن علی بن ابی طالب رضی اللّه عنهم جعلیهم السلام ج؛ او، به اعتقاد امامیه، یکی از ائمه دوازده گانه و پدر منتظر صاحب سرداب است». (52) . آنگاه در ص 439 ذیل کلمه «العسکری» چنین می گوید: «اَلْعَسْکَرِیُّ هُوَ أبُوالْقاسِمِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ بْنِ عَلِیٍّ الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضاَ بْنِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْباقِرِ بْنِ عَلِیٍّ زَیْنِ الْعابِدِینِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أبی طالبٍ، هُوَ ثانِی عَشَرَ الائِمَّةِ الاِثْنَیْ عَشَرَ فِی اِعْتِقادِ الاِمامِیَّةِ الْمَعْرُوفُ بِالْحُجَّةِ وَ هُوَ الَّذِی تَزْعَمُ الشِّیعَةُ اَنَّهُ الْمُنْتَظَرُ وَالْقائِمُ وَالْمَهْدِیُّ وَهُوَ صاحِبُ السِّرْدابِ عِنْدَهُمْ».در اینجا فرید وجدی، هم نسب آن حضرت - صلوات اللّه علیه - را بیان می کند و هم ولادت آن حضرت را به طور قطعی و یقینی، واقعاً عجیب است که امام زمان علیه السّلام در پنج سالگی غایب شده و پیوسته در غیبت صغری و کبری بوده و پدرش از ترس دشمنان، ولادت او را مخفی داشته که مبادا او را از بین ببرند؛ زیرا گوش مردم را این سخن پُر کرده بود که مهدی موعود، بنیان کن حکومتهای ستمگر از فرزندان حسن عسکری علیه السّلام خواهد بود، با وجود این، ولادت و به دنیا آمدن او چنان مسلّم و قطعی باشد که امثال فرید وجدی آن را بی چون و چرا نقل نمایند. در ذیل سخن فوق دو نکته را - گر چه تکراری است - متذکر می شویم: اوّل اینکه: اگر فرید وجدی شواهدی را که در فصل سابق نقل شد می دانست به هیچ وجه نمی گفت: «فی اعتقاد الامامیه»، ولی در اثر ندانستن مطالب گذشته و یا به علت غفلت از آنها می گوید: «امامیه چنین عقیده دارند»، پس آنهمه روایات را چه کنیم؟! و این از امثال وجدی عجیب نیست؛ زیرا ایشان در حرف «الف»، ذیل کلمه «امامیه»، طایفه امامیه را در یک ستون تمام کرده ولی در حرف «باء» در باره سید علی محمد باب و اقوال او، حدود دوازده صفحه را سیاه کرده است!دوّم اینکه: مکرراً گفتیم شیعه نمی گوید: امام زمان علیه السّلام در سرداب غایب شده و از آن ظهور خواهد کرد بلکه سرداب سامرّا عبادتگاه عسکریین علیهماالسّلام بوده و محل مقدسی است.35 - ابوالبرکات آلوسی نعمان بن محمود حنفی (متوفای 1317ه. ق) در رابطه با آن حضرت چنین می گوید: «وَالْمَشْهُورُ مِنْ مَذاهِبِهِمْ مَذْهَبِ اْلاِمامِیَّةِ اْلاِثْنَی عَشَریَّةَ اَنَّ الْمَهْدِیَّ هُوَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْعَسْکَرِیِّ بْنِ عَلِیٍّ الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضا بْنِ مُوسیَ الْکاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الصّادِقِ، رَضِیَ اللّهُ تَعالی عَنْهُمْ وَ یُعْرَفُ عِنْدَهُمْ بِالْحُجَّةِ وَالْمُنْتَظَرِ وَالْقائِمِ وَهُوَ الَّذِی غابَ فِی سِرْداب دارِ اَبِیهِ فِی سامِرّا صَغِیراً وَ اُمُّهُ تَنْظُرُ اِلَیْهِ وَذلِکَ فِی سَنَةِ خَمْسٍ وَ سِتِّینَ وَ مِأَتَیْنِ». (53) . این مورّخ گر چه مهدی موعود بودن حضرت را قبول ندارد ولی ولادت ایشان را از مسلّمیات می داند، ظاهراً منظور از «ستین» در عبارت کتاب، «خمسین» است و اشتباهاً «ستین» نوشته شده؛ زیرا ولادت آن حضرت در سال 255 است نه در سال 265، در باره سرداب نیز کراراً توضیح داده ایم، باز باید بگوییم که: حضرت عسکری علیه السّلام ولادت آن حضرت را مخفی داشت؛ زیرا بنی عبّاس در صدد یافتن و کشتن وی بودند؛ چون می دانستند که مهدی قائم علیه السّلام فرزند حضرت عسکری خواهد بود، با وجود این، ولادت آن حضرت - چنانکه می بینیم - به قدری شهرت یافته که خاصّ و عام به آن یقین کرده اند. 36 - حافظ شمس الدین محمد بن احمد الذهبی شافعی (متوفای 748 هجری) در باره ولادت آن حضرت و حالات او می نویسد: «وَ فِیْها (اَیْ فِی سَنَةِ 265 وُلِدَ) مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْهادِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوادِ بْنِ عَلِیٍّ الرِّضاَ بْنِ مُوسیَ الْکاظِمِ بْنِ جَعْفَرٍ الْصّادِقِ الْعَلویِّ الْحُسَیْنِیِّ، اَبُوالْقاسِمِ الَّذِی تُلَقِّبُهُ الرَّافِضَةُ الْخَلَفَ الْحُجَّةَ وَتُلقِّبُهُ بِالْمَهْدِیِّ وَالْمُنْتَظَرِ وَتُلقِّبُهُ بِصاحِبِ الْزَّمانِ وَهُوَ خاتِمَةُ الاِثْنیْ عَشَرَ». (54) . این مورّخ معروف نیز ولادت آن حضرت را از قطعیات دانسته و نسب وی را نیز ذکر می کند، و اینکه می گوید: شیعه او را مهدی و خلف و حجّت می داند، در اثر غفلت از روایاتی است که در فصل گذشته ذکر گردید منظور او در اینجا فقط قطعی بودن ولادت آن حضرت است. و اینکه ولادت آن حضرت را در سال 265 نقل کرده اشتباه است؛ زیرا ولادت حضرت در سال 255 بوده است و شاید اشتباه از نُسّاخ باشد. همین مورّخ در ص 373 در ذکر وقایع سال 260 می نویسد: در آن سال وفات یافت حسن بن علی بن محمد جواد بن علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق علوی حسینی یکی از امامان دوازده گانه که رافضه عقیده به عصمت آنان دارد. تا اینکه می گوید: «وَهُوَ والِدُ الْمُنْتَظَرِ مُحَمَّدٍ صاحِبِ السِّرْدابِ». 37 - ابو الفوز، سویدی محمد امین بغدادی (متوفای 821) در باره آن حضرت فرموده: «مُحَمَّدٌ الْمَهْدِیُّ وَکانَ عُمُرُهُ عِنْدَ وَفاةِ أبیِهِ خَمْسَ سِنِینَ وَکانَ مَرْبُوعَ الْقامَةِ حَسَنَ الْوَجْهِ وَ الشَّعْرِ، اَقْنیَ الاَنْفِ، صَبِیحَ الْجَبْهَةِ». (55) . یعنی: «عمر وی به وقت وفات پدرش، پنج سال بود، او متوسط القامه، زیباروی، زیباموی، زیبابینی، گشاده پیشانی بود».از اینجا معلوم می شود که قیافه آن حضرت نیز بر خاص و عام معلوم بوده است. 38 - حافظ ابو عبداللّه محمد بن یوسف کنجی شافعی (متوفای 658) در کتاب «البیان فی اخبار صاحب الزمان علیه السّلام» نه تنها ولادت حضرت مهدی علیه السّلام را قبول کرده بلکه بابی آورده به عنوان «الباب الخامس والعشرون فی الدلالة علی کون المهدی علیه السّلام حیاً باقیاً مذغیبة الی الا ن» و زنده بودن حضرت را از زمان غیبت تا کنون، اثبات نموده است. در آغاز این باب می گوید: «وَلا اِمْتِناعَ فِی بَقائِهِ بِدَلِیلِ بَقاءِ عِیسی وَ اِلْیاسَ وَالْخِضْر مِنْ اَوْلِیاءِاللّهِ تَعالی وَبَقاءِ الدَّجالِ وَاِبْلِیسَ الْمَلْعُونَیْنِ اَعْداءِاللّه تعالی وَهؤ لاء قَدْ ثَبَتَ بَقاؤ هُمْ بِالْکِتابِ وَالسُّنَّةِ وَقَد اتَّفَقُوا عَلَیِهِ ثُمَّ اَنْکَرُوا جَوازَ بَقاءِ الْمَهْدِیِّ وَها اَناَ أُبَیِّنُ بَقاءَ کُلِّ واحِدٍ مِنْهُمْ فَلایُسْمَعُ بَعْدَ ه ذا لِعاقِلٍ اِنْکارُ جَوازِ بَقاءِ الْمَهْدِیِّ علیه السّلام». (56) . یعنی: «امتناعی در بقای حضرت مهدی نیست به دلیل باقی ماندن عیسی و الیاس و خضر از اولیای خداوند و باقی ماندن دجّال و ابلیس ملعون که دشمنان خدایند. و اینان باقی ماندنشان به وسیله قرآن و سنّت ثابت شده است و همگان بر آن متفقند. در حالیکه جواز بقای مهدی را انکار نموده اند. و من اکنون بقای هر یک از آنان را روشن می کنم، آن گونه که دیگر انکار جواز بقای مهدی علیه السّلام از هیچ عاقلی شنیده نشود».39 - محقق و مورّخ شهیر، قاضی محمد، مشهور به بهلول بهجت افندی (متوفای 1350) در کتاب «تاریخ آل محمَّد»، صفحه 197 می نویسد: «لَمَّا کانَ حَدِیثُ مَنْ ماتَ وَلَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زمانِهِ ماتَ مَیْتَةَ الْجاهِلِیَّةِ مُتَّفَقاً عَلَیْهِ بَیْنَ عُلَماءِ الْمُسْلِمِینَ فَلا یُوجَدُ مُسلِمٌ لا یَعْتَقِدُ بِوجُودِ اْلاِمامِ الْمُنْتَظَرِ وَنَحْنُ نَعْتَقِدُ اَنَّ الْمَهْدِیَّ صاحِبُ الْعَصرِ وَالزَّمانِ وُلِدَ بِبَلْدَةِ سامِرّاءَ وَاِلَیْهِ اَنْتَهَتْ وِراثَةُ النُّبُوّةِ وَالْوَصایَةِ وَاْلاِمامَةِ وَقَدِ اقْتَضَتِ الْحِکْمَةُ اْلاِلهِیَّةُ حِفْظَ سِلْسِلَةِ اْلاِمامَةِ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ فَاِنَّ عَدَدَ الاَئِمَّةِ بَعْدَ رَسُولِاللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مَحْصُورِةٌ مَعْلُومَةٌ وَهِیَ اِثْنا عَشَرَ بِمُقْتَضیَ الْحَدِیثِ الْمُعْتَبَرِ الْمَرْوِیِّ فِی الْصَّحِیحَیْنِ خُلَفاءُ بَعْدِیِ اِثْنا عَشَرَ کُلُّهُمْ مِنْ بَنِی هاشِمٍ». یعنی: «چون حدیث مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامِ زمانِهِ فَقَدْ ماتَ مِیْتَةَ الْجاهِلِیَّةِ متفق علیه علمای عامه و خاصه می باشد، بنابراین، هیچ فردی از افراد اسلام پیدا نمی شود که به وجود صاحب عصر و زمان، اقرار نداشته باشد. ما معتقدیم که امام مهدی، صاحب عصر و زمان در شهر سامرّا متولد شده و وراثت نبوّت و وصایت امامت به آنحضرت می رسد، حکمت الهی، حفظ و ادامه سلسله امامت را تا روز قیامت اقتضا می کند، عدد امامان بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محصور و معلوم است که دوازده نفرند؛ زیرا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سند معتبر در صحیح بخاری و مسلم روایت شده است که خلفای بعد از من دوازده نفرند و همه آنان از بنی هاشم هستند».اینها کتابهایی بود که در اختیار نویسنده قرار داشت و یا در کتابخانه ها از آنها یادداشت کرده ام و گر نه در کتب، نقلها بسیار است و آنچه گفته شد برای استشهاد کافی است. پی نوشتها :
(1) ناگفته نماند که: نام امام زمان علیه السّلام که «م ح م د» است، صدوق و دیگر علما فرموده اند در زمان غیبت، ذکر نام صریحش حرام است، مرحوم شیخ بهائی و مرحوم سید محسن امین آن را جایز دانسته اند ولی ما ناچاریم در نقل کتب اهل سنّت گفته آنها را بیاوریم. علیاکبر قرشی |
حیات تربیتى در عصر امام زمانعلیه السلام شکى نیست که عموم انسانها قابل تربیت هستند؛ پس هنگامى که این تربیت بر مبناى اخلاق صحیح بنا شد، بشر در سلوکش، میانه رو؛ در رفتارش، مورد رضایت و در روشش، پسندیده مىشود.
هنگامى که تربیت فاسد بود و براساس بىاخلاقى بنا شد، نتیجهاش به عکس صورت اول خواهد بود؛ تربیت بر اساس فطرت، غریزه، بر امیال و رغبتهاى درونى، عادتها، سنتها و غیره تعلق مىگیرد و تاثیر مىپذیرد.
هنگامى که حیوانات حتى وحشىها و درندگان، قابل تربیت هستند؛ پس درباره انسان چگونه خواهد بود؟ در حالى که انسان، موجودى برتر از تمام مخلوقات است و این به سبب عقل، درک و بیانى است که خداوند به انسان داده است.
براساس تربیت، جامعه اصلاح یا فاسد مىشود و خوشبخت یا بدبخت مىگردد، هدایت یا دچار انحراف مىشود.
تجهیزات و وسایل تربیتى زیاد هستند:
* خانه، جایى که کودک در آن چشم باز مىکند، وسیله تربیتى شمرده مىشود.
* بعد از آن، نوبت به مدرسه مىرسد و کودک، ابتدایىترین بخش علم و فرهنگ را از معلمانش یاد مىگیرد و هر چه از مرحله درسى بالاتر مىرود، سطح تحصیلات، فرهنگ و معلوماتش بالاتر مىرود تا اینکه به دانشگاه برسد.
در تمام این مراحل تربیت، شخصیت انسان شکل گرفته، محکم مىشود و تاثیر مىپذیرد، بلکه آنچه از علوم و حقایق یا دروغها؛ از حق یا باطل؛ از فضیلتها یا رذیلتها و از دین یا کفر به او القا مىشود، شارژ مىشود.
* وسیله سوم که با این دو وسیله همراهى مىکند، جامعه است؛ پس کودکى که در جامعهاى که دروغ، کلک، لاابالى گرى، هرزگى، دزدى و خیانت زندگى مىکند با کودکى که در جامعهاى که دین، امانتدارى، حیا و فضیلت است، زندگى مىنماید، فرق مىکنند و کودکى صالح یا فاسد به بار مىآورند.
* از جمله عواملى که تاثیر در اصلاح جامعه یا فاسد شدنش دارد؛ وسایل اعلام کننده از قبیل کتابها، رادیو، تلویزیون و فیلمهاى سینمایى است.
بعد از این نگاه کوتاه در تربیت مىگوییم: امام زمانعلیه السلام که مىخواهد، تمام جوامع بشرى را اصلاح کند و جامعه اسلامى را به معناى واقعى کلمه درست کند، ناچار است از این وسایل تربیتى کمک بگیرد و تعالیم مربوط به تربیت صحیح را به وسیله این وسایل صادر کند؛ پس مدارس را تعالیم اسلامى در برمىگیرد و روشهاى تعلیم در تمام مراحل، اسلامى خواهد بود و وسایل اعلام کننده، صالح، نافع و مفید خواهند شد و از چارچوب اسلامى خارج نمىشوند.
اشاره شد که امام باقرعلیه السلام در این باره فرمود:
«در زمان او به مردم حکمت داده مىشود به طورى که زنى که در خانهاش نشسته است، با کتاب خدا و سنت رسول اللهصلى الله علیه وآله قضاوت مىکند.»
سید محمد کاظم قزوینى موسوى
توقیع ابوالحسین محمد بن جعفر اسدی در زمان نواب بزرگوار امام زمان (عج) عده ای ازمردم موثق بودند، که از طرف نواب توقیعاتی برای آنها می رسید، یکی از آنها ابوالحسین محمد بن جعفر اسدی بود (الغیبه، ص 415). یکی از وکلای حضرت در منطقه ری بود. صالح بن ابی صالح می گوید: در سال 290 هجری عده ای از من خواستند که چیزی را به عنوان مال امام از آنها بپذیرم ولی نپذیرفتم نامه ای نوشتم و کسب تکلیف کردم جوابی برای من آمد که: محمد بن جعفر اسدی در ری است مال به او تحویل داده شود که او از موثقین ماست. اسدی در ماه ربیع الثانی سال 312 در حالی که مردم او را به عدالت می شناختند، بدون تغییر عقیده به جهان باقی شتافت. (الغیبه، ص 415 و 416).
مرحوم شیخ صدوق - رحمة الله علیه - در کتاب «کمال الدین» از محمد بن جعفر اسدی - رضی الله عنه - روایت نموده که می گفت: «در ضمن جواب مسائلی که من از حضرت صاحب الزمان - صلوات الله علیه - پرسیده بودم و محمد بن عثمان - قدس الله روحه - برای من فرستاد، چنین مرقوم بود: «اما آنچه که از نماز خواندن وقت طلوع خورشید و وقت غروبش پرسیده ای، اگر آن گونه که مردم می گویند، باشد که: خورشید از میان دو شاخ شیطان طلوع کرده و در میان دو شاخ شیطان غروب می کند، پس هیچ چیزی بهتر از نماز، دماغ شیطان را به خاک نمی مالد؛ پس نماز را به پا دار و دماغ شیطان را به خاک بمال.
اما اینکه پرسیده ای چیزی وقف ما شده باشد، اگر صاحبش محتاج به آن باشد آیا می تواند در آن تصرف کند یا نه؟ جواب این است که: اگر آن شی ء وقف شده هنوز تسلیم متولی نشده، صاحب ملک اختیار دارد که آن را از وقف بودن بیرون کند و آن را تملک نماید؛ ولی اگر تسلیم متولی وقف شده باشد، صاحب آن نمی تواند تصرف کند، خواه محتاج به آن باشد یا بی نیاز از آن باشد.
و اما اینکه پرسیده ای کسانی در اموال ما که در دست آنها ست، بدون اجازه ما تصرف می کنند و استفاده آن را برای خود حلال می دانند، هر کس این کار را بکند ملعون است؛ و ما روز قیامت از وی باز خواست می کنیم. پیغمبر (ص) فرمود: هر کس آنچه را که پیش عترت من حرام است حلال بداند، به زبان هر پیغمبری ملعون است؛ پس هر کس حق ما را تضییع کند از جمله ستمگران محسوب است و مشمول لعنت پروردگار خواهد بود چنانکه خداوند فرمود: «الا لعنة الله علی الظالمین.» (1) .
و اما اینکه پرسیده ای از بچه ای که ختنه شده و بعد از آن مجدداً غلاف و پوشش آلت او رشد کند، آیا بار دوم هم باید ختنه شود یا نه؟ جواب این است که واجب است دوباره ختنه شود، چون زمین از بول انسان ختنه نشده چهل روز به سوی خدا ضجه می کشد.
و اما اینکه پرسیده ای شخصی نماز می گزارد و آتش و تصویر و چراغ روشن مقابل وی قرار دارد، آیا نمازش صحیح است یا نه؟ و مردم پیش از تو در این مورد اختلاف داشته اند، جواب این است که: اگر نماز گزار از اولادیت پرستان و آتش پرستان نباشد، جایز است ولی اگر از اولادبت پرستان و آتش پرستان باشد، جایز نیست رو به روی آنها نماز بخواند.
و اما اینکه پرسیده ای املاکی برای شما وقف شده، آیا جایز است کسی آن را آباد کند و بعد از کسر مخارجی که خرج کرده بقیه درآمد آن را به ناحیه ما بفرستد، و این کار را به خاطر ثواب بردن و تقرب به سوی ما متحمل شود؟ جواب این است که: هیچ کس حق ندارد در مال کسی بدون اجازه صاحبش تصرف کند، پس چگونه جایز است کسی در مال ما تصرف کند؟ هر کس بدون اجازه ما این کار را بکند، آنچه را که بر وی حرام بوده حلال دانسته، و هر کس بدون اجازه، چیزی از اموال ما را بخورد، مثل این است که آتش می خورد و به زودی به آتش جهنم خواهد افتاد.
و اما اینکه پرسیده ای شخصی املاکی را برای ما وقف می کند و بعد از وقف، به دست کسی می سپارد تا آن را آباد کند و مخارج خویش و زمین را از درآمد آن بردارد و بقیه را به ناحیه ما بفرستد، آیا جایز است؟ این کارها برای کسی که از طرف واقف تعیین شده، جایز است؛ ولیکن برای غیر آن جایز نیست.
و اما اینکه پرسیده ای رهگذاری از کنار درختانی که به ما وقف شده، عبور می کند و از میوه آن می خورد، آیإ؛ّّ برای او حلال است یا نه؟ جواب این است که: خوردن آن برای رهگذر حلال و بردن آن حرام می باشد. (2) .
توقیع دیگری از ناحیه امام زمان (ع) خطاب به محمد بن جعفر اسدی توسط محمد بن عثمان عمری صادر شده است که مطالب و مفاهیم آن مندرج در توقیع قبلی بود. این توقیع ابتدایی است؛ یعنی، بدون اینکه از حضرت سؤالی بکنند و نامه ای خدمت حضرت بفرستند، حضرت خودش مبادرت به ارسال این توقیع نمود، و در آن، کسانی که اموال امام زمان (ع) را برای خود حلال دانسته و به ناحق آن را می خوردند، ملعون می شمارد. و قسمتی از آن توقیع چنین است که: «بسم الله الرحمن الرحیم لعنة الله و الملائکة و الناس اجمعین علی من اکل من مالنا درهما حراماً.» (3) .
از این دو توقیع شریف معلوم می شود اموالی که مردم به سوی امام (ع) می فرستادند، چه به صورت هدایا، چه به صورت سهم امام (ع) یا به صورت نذر و امثال آن، در وصول آن به امام زمان (ع) کوتاهی می شده و بعضی ها که آلوده به دنیای فانی بودند و ایمان در قلب آنها راه نیافته بود، بلکه در ظاهر اظهار ایمان می کردند، با انتساب دروغین خود به امام زمان (ع) می خواستند در آن اموال دستبرد زده و آنها را ملک شخصی خود قرار دهند.
و لذا امام زمان (ع) روی این جهت تأکید فراوان دارد، تا هم خود این اشخاص متوجه شوند و هم مردم اموال را به دست افراد غیر مطمئن نسپارند؛ بویژه در دوران محمد بن عثمان مدعیان دروغین نیابت زیادی بودند و علت اساسی آنها به چنگ آرودن اموال و ثروت بود.
پی نوشتها :
(1) سوره هود، آیه 18.
(2) کمال الدین، ج 2، ص 520، حدیث.49 احتجاج طبرسی، ج 2، ص.479 بحارالانوار، ج 53، ص 182 روایة 11.
متن عربی توقیع عبارت است از:
«حدثنا محمد بن احمد الشیبانی؛ و علی بن احمد بن محمد الدقاق؛ و الحسین بن ابراهیم بن احمد بن هشام المؤدب؛ و علی بن عبدالله وّراق رضی الله عنهم قالوا: حدثنا ابوالحسین محمد بن جعفر الاسدی رضی الله عنه قال: کان فیما ورد علی من الشیخ ابی جعفر محمد بن عثمان - قدس الله روحه - فی جواب مسائلی الی صاحب الزمان (ع).
اما ما سألت عنه من الصلاة عند طلوع الشمس و عند غروبها فلئن کان کما یقولون ان الشمس تطلع بین قرنی الشیطان و تغرب بین قرنی الشیطان فما ارغم انف الشیطان افضل من الصلاة، فصلها و ارغم انف الشیطان.
و اما ما سألت عنه من امر الوقف علی ناحیتنا و ما یجعل لنا ثم یحتاج الیه صاحبه، فکل ما لم یسلم فصاحبه فیه بالخیار، و کل ما سلم فلا خیار فیه لصاحبه، احتاج الیه صاحبه او لم یحتج، افتقر الیه او استغنی عنه.
و اما ما سألت عنه من امر من یستحل ما فی یده من اموالنا و یتصرف فیه تصرفه فی ماله من غیر امرنا، فمن فعل ذلک فهو ملعون و نحن خصماؤه یوم القیامة، فقد قال النبی (ص): «المستحل من عترتی ما حرم الله ملعون علی لسانی و لسان کل نبی» فمن ظلمنا کان من جملة الظالمین، و کان لعنة الله علیه لقوله تعالی: الاّ لعنة الله علی الظالمین» و اما ما سالت عنه من امر المولود الذی تنبت علفته بعد ما یختن هل یختن مرة اخری؟ فانه یجب ان یقطع غلفته فان الارض تضج الی الله عزوجل من بول الاغلف اربعین صباحاً.
و اما ما سالت عنه من امر المصلی و النار و الصورة و السراج بین یدیه هل تجوز صلاته فان الناس اختلفوا فی ذلک قبلک، فانه جایز لمن لم یکن من اولاد عبدة الاصنام او عبدة النیران ان یصلی و النار و الصورة و السراج بین یدیه، ولا یجوز ذلک لمن کان من اولاد عبدة الاصنام و النیران.
و اما ما سألت عنه من امر الضیاع التی لنا حیتنا هل یجوز القیام بعمارتها و اداء الخراج منها و صرف ما یفضل من دخلها الی الناحیة احتساباً للاجر و تقرباً الینا (الیکم) فلا یحل لاحد ان یتصرف من مال غیره بغیر اذنه فکیف یحل دلک فی مالنا، من فعل شیئاً من ذلک من غیر امرنا فقد استحل منا ما حرم علیه، و من اکل من اموالنا شیئاً فانما یاکل فی بطنه نارا و سیصلی سعیراً.
و اما ما سألت عنه من امر الرجل الذی یجعل لنا حیتنا ضیعة و یسلمها من قیم یقوم بها و یعمرها و یؤدی من دخلها خراجها و مؤونتها و یجعل ما یبقی من الدخل لنا حیتنا، فان ذلک جائز لمن جعله صاحب الضیعة قیما علیها، انما لا یجوز ذلک لغیره.
و اما ما سألت عنه من امر الثمار من اموالنا یمربها المار فیتناول منه و یاکله هل یجوز ذلک له؟ فانه یحل له اکله و یحرم علیه حمله».
(3) کمال الدین، ج 2، ص 522، حدیث 51، احتجاج طبرسی، ج 2، ص.480 بحارالانوار، ج 53، ص 183، روایت 12.
|
|
|
وقتی بامداد نمیة شعبان، سر از افق لحظهها برداشت، شوق دیدارت را در سینهها انباشت و هوای نرگس مستت ما را بر آن داشت تا در خیال گردش چشمت، دیده از غیر فرو بندیم وقتی طراوت نوبهار و گرمی آفتاب و صفای چشمة مهتاب از توست، کدامین چشم است که تمنّای اشراقت را نکند؟ که سراسر آفاق پر از زمزمههای محبّت توست و اگر نه چنین بود، هیچگاه نیلوفران، سر از تالاب آیینه گون صبح بر نمیآوردند؛ نرگسها نمیروییدند و شب بوها، هوای دل انگیز شامگاهی را عطرآگین نمیکردند. ای دلیل بودن! ای امید زیستن! ای امام عصر! می دانم که تو نیز درد کهنم را میدانی و زمزمة بی سخنم را میشنوی و پر زدن مرغ دلم را در هوایت میبینی می بینی که شدّت اشتیاق و طول فراق دامان شکیب از من ربوده است. «باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش» |
|
|
|
بعد از اینکه طبق قرآن، احادیث و عقل براى ما ثابت شد که رجعت، حقیقت است و شکى در آن نیست. نوبت این سوال مىرسد: رجعت براى کیست؟ و چه کسى به دنیا برمىگردد؟ جواب: منظور از رجعت: 1 - رجوع بعضى از مردهها و بیرون آمدن آنها از قبرهایشان، هنگام ظهور امام زمانعلیه السلام است.2 - رجوع ایمه طاهرینعلیهم السلام به دنیا مىباشد. اما رجوع بعضى از مردهها که قبلا به آن اشاره شد و در اینجا بیشتر توضیح مىدهیم: امام صادقعلیه السلام فرمود: «ان الرجعه لیست بعامه و هی خاصه، لایرجع الى الدنیا الا من محض الایمان محضا، او محض الکفر محضا.»«رجعت، عمومى نیست؛ بلکه خصوصى است و کسى به دنیا برمىگردد که ایمانش خالص یا کفرش محض باشد.»(1) مفضل بن عمر گفت: ذکرنا القایم و من مات من اصحابنا ینتظره. فقال لنا الامام الصادقعلیه السلام: «اذا قام اتی المومن فی قبره، فیقال له: یا هذا، انه قد ظهر صاحبک، فان تشا ان تلحق به فالحق و ان تشا ان تقیم فی کرامه ربک فاقم.» درباره قایمعلیه السلام و اصحاب ما - که در انتظارش جان مىسپارند - صحبت مىکردیم که امام صادقعلیه السلام به ما فرمود: «هنگامى که مهدىعلیه السلام قیام کند، نزد مومن در کنار قبرش مىآیند و به او گفته مىشود: اى آقا! صاحب تو ظهور کرده است، اگر مىخواهى به او ملحق شو و اگر مىخواهى در کرامت پروردگارت مقیم شوى، برخیز.»(2) ایمهعلیهم السلام، شیعیانشان را به دعا و توسل به خداى متعال دستور مىدادند تا آنها را بعد از ظهور امام زمانعلیه السلام به دنیا بازگردانند تا دوران و حکومت مبارک او را درک کنند. ایمه طاهرینعلیهما السلام به شیعیانشان، دعاهایى که براى این هدف بلند خوانده مىشود را یاد مىدادند که ما در ادامه، چکیدهاى از آنچه به رجوع مردهها در زمان ظهور امامعلیه السلام اشاره دارد را بیان مىکنیم: 1 - در دعاى عهد - که از امام صادقعلیه السلام روایت شده است - مىگویى: «اللهم ان حال بینی و بینه (ای الامام المهدی) الموت الذی جعلته على عبادک حتما مقضیا - فاخرجنی من قبری موتزرا کفنی، شاهرا سیفى، مجردا قناتی! ملبیا دعوه الداعی.»«خدایا! اگر بین من و بین او (امام مهدىعلیه السلام)، مرگ فاصله انداخته، پس مرا از قبرم بیرون بیاور در حالى که کفنم را به کمرم بسته، با شمشیر کشیده، نیزهاى افراشته، دعوت دعوت کنندگان به حق را لبیک گفته باشم... .»(3) 2 - در زیارت امام هادىعلیه السلام و امام عسکرىعلیه السلام در سامرا مىگویى: «و ان حال بینی و بین لقایه الموت - الذی جعلته على عبادک حتما و اقدرت به على خلیقتک رغما فابعثنی عند خروجه ظاهرا من حفرتی، موتزرا کفنی حتى اجاهد بین یدیه، فی الصف الذی اثنیت على اهله فی کتابک، فقلت: «کانهم بنْیان مرْصوص» اللهم انی ادین بالرجعه، بین یدى صاحب هذه البقعه»؛«اگر بین من و بین دیدار او، مرگ - که آن را حتمى قرار دادى و به وسیله آن بر خلق خودت، قدرت شکستن دارى - فاصله انداخته است؛ پس مرا هنگام قیام او برانگیز که از قبرم بیرون بیایم و کفنم را به کمر بسته باشم تا اینکه پیشاپیش او در صفى - که از اهل آن در کتابت ستایش کردهاى - کارزار کنم که تو فرمودهاى: «مثل اینکه بنایى ریخته شده از سرب هستند.»(4) خدایا از تو رجعت را مىخواهم در پیشاپیش صاحب این مکان...»(5) 3 - در زیارت امام زمانعلیه السلام مىگویى: «و ان ادرکنی الموت قبل ظهورک، فاتوسل بک الى الله سبحانه ان یصلی على محمد و آل محمد و ان یجعل لی کره فی ظهورک و رجعه فی ایامک.» «.. و اگر قبل از ظهورت، مرگ من فرا رسد به وسیله تو به خداى تعالى توسل مىکنم که بر محمد و آل محمد درود بفرستد و براى من، بازگشت در ظهورت و رجعت در دورانت را قرار دهد... .» این احادیث، بعضى از آنچه در رجوع بعضى از مردهها، هنگام ظهور امام زمانعلیه السلام روایت شده، مىباشد. به رجوع ایمه طاهرینعلیهم السلام در قرآن، احادیث شریف و زیارتهاى روایت شده، اشاره شده است. اما در قرآن کریم که خداوند فرموده:«ان الذی فرض علیْک الْقرْآن لرادک الى معاد» «خدایى که بر تو، قرآن را لازم کرد، تو را به وعدهگاه برمىگرداند.»(6) از امام زین العابدینعلیه السلام در تاویل این آیه روایت شده، که فرمود: «یرجع الیکم نبیکم و امیرالمومنین و الایمه.» «پیامبر شماصلى الله علیه وآله و امیرالمومنینعلیه السلام و ایمهعلیهم السلام به سوى شما باز مىگردند.»(7) اما احادیث شریف: امام صادقعلیه السلام فرمود: «اول من تنشق الارض عنه و یرجع الى الدنیا: الحسین بن علىعلیه السلام.» «اولین کسى که زمین، بابت او شکافته مىشود و به دنیا برمىگردد، حسین بن علىعلیه السلام است.»(8) امام صادقعلیه السلام فرمود: «ان اول من یکر فی الرجعه: الحسین بن علىعلیه السلام و یمکث فی الارض اربعین سنه، حتى تسقط حاجباه على عینیه.» «اولین کسى که در رجعت برمىگردد، حسین بن علىعلیه السلام است که در زمین، چهل سال مىماند تا اینکه دو ابرویش، روى چشمش مىافتد.»(9) سیل الامام الصادقعلیه السلام عن الرجعه... احق هی؟ فقالعلیه السلام: «نعم.» فسیل: من اول من یخرج؟ قالعلیه السلام: «... الحسینعلیه السلام... یخرج على اثر القایم.» از امام صادقعلیه السلام از رجعت پرسیده شد که آیا حق است و حقیقت دارد؟ فرمود: «بله». سوال شد: چه کسى اول از قبر برمىخیزد؟ فرمود:«حسینعلیه السلام که پشت سر قایمعلیه السلام خارج مىشود.»(10) امام صادقعلیه السلام فرمود: «... و یقبل الحسینعلیه السلام... فیدفع الیه القایمعلیه السلام الخاتم فیکون الحسین هو الذی یلی غسله و کفنه و حنوطه و یواریه فی حفرته.» «... حسینعلیه السلام جلو مىآید... و قایمعلیه السلام، انگشتر(11) را به او مىدهد و حسینعلیه السلام کسى است که متولى غسل، کفن و حنوط او مىشود و او را در قبرش مىنهد.»(12) قالعلیه السلام: فی تاویل قوله تعالى: «ثم رددنا لکم الکره علیهم»:... خروج الحسین فی سبعین من اصحابه، علیهم البیض المذهبه... یودون الى الناس: ان هذا الحسین قد خرج، حتى لایشک المومنون فیه... و الحجه القایم بین اظهرهم، فاذا استقرت المعرفه فی قلوب المومنین انه الحسین، جاء الحجه الموت، فیکون الذی یغسله و یکفنه و یحنطه و یلحده فی حفرته: الحسین بن علی و لایلی امر الوصی الا الوصی.» ایشان در تاویل این آیه «سپس برمىگردانیم شما را بر روى آنها»(13) فرمود: «حسینعلیه السلام به همراه هفتاد نفر از اصحابش باز مىگردد که لباسهایى زیبا و آراسته بر تنشان است؛ به مردم گفته مىشود: او حسینعلیه السلام است که بیرون آمده است. تا اینکه مومنان در او شک نکنند؛ قایمعلیه السلام نیز در میان آنهاست؛ پس هنگامى که معرفت و شناخت به رجعت حسینعلیه السلام در دلهاى مومنین مستقر شد، مرگ قایمعلیه السلام مىآید؛ حسینعلیه السلام او را غسل مىدهد و کفن و حنوط مىکند؛ چون کسى جز معصوم، نمىتواند این کارها را براى معصوم انجام دهد.»(14) اما زیارتها: 1 - در زیارت جامعه از امام هادىعلیه السلام روایت شده است: «مومن بایابکم، مصدق برجعتکم، منتظر لامرکم، مرتقب لدولتکم.» «ایمان به رجعت شما دارم، رجعت شما را تصدیق مىکنم، منتظر امر شما و منتظر حکومت شما هستم.» 2 - در زیارت امام زمانعلیه السلام آمده: «و ان رجعتکم حق لاریب فیها.» «رجعت شما حقیقت دارد و شکى در آن نیست.»(15) 3 - و هنگام برگشتن از زیارت هر امامى از ایمه طاهرینعلیهم السلام و وداع با او مىگویى: «و حشرنی الله فی زمرتکم... و مکننی فی دولتکم و احیانی فی رجعتکم و ملکنی فی ایامکم.» «خداوند مرا در زمره شما محشور کند و در حکومت شما، مقام و مرتبه داشته باشم و در رجعت شما، مرا زنده کند و در دوران شما زمامدارى کنم... .»(16) این خلاصه سخن از رجعت است و دانستیم که امام زمانعلیه السلام، هنگامى به شهادت مىرسد که امام حسینعلیه السلام به دنیا برگشته، امام زمانعلیه السلام حکومت و رهبرى را به ایشان تسلیم مىکند. پی نوشت ها:
1) بحار؛ مجلسى؛ ج 53، ص 39. سید محمد کاظم قزوینى موسوى |
پاسخهاي جوانان شيعي به پرسشهاي وهابيان اخيراً و در پي تشديد فعاليت فرقههاي انحرافي، وهابيت در اقدامي در داخل ميهن اسلامي و نيز در مراسم جهاني حج، دست به انتشار آثاري زده و در آن عقايد شيعي را به چالش كشانده است. اين مسئله، موجب بود تا دراين مقاله به پاسخهاي جوانان شيعي به اين پرسشها اختصاص بپردازیم.
شما ميگوييد علّت پنهان شدن امام دوازدهم در غار، ترس از ستمگران است. اين مسئله اكنون با برپايي دولت ايران حل شده است، چرا ظهور نميكند؟
نخست از شما ميپرسيم كه در كدام كتاب و سخنرانيِ شيعه ديدهايد كه گفته باشند حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در غاري پنهان شده؟ آيا اين راه برخورد علمي است كه نسبتهاي ناروايي را به جمع عظيمي از امّت اسلام بدهيد و بعد پاسخ بخواهيد؟!
اگر مرادتان سرداب منسوب به حضرت است، آنجا معبد و عبادتگاه حضرت بوده و از همانجا خداوند وي را از چشمها پنهان داشت؛ چنانكه حضرت مسيح را در همان نقطهاي كه بود از ديدهها پنهان ساخت و
هم اكنون زنده است.
و اينكه گفتهايد چرا ظهور نميكند، در حالي كه نظامي مانند جمهوري اسلامي پشتيبان اوست، اين سخن حاكي از آن است كه گوينده از فلسفة غيبت آن حضرت آگاه نيست؛ فلسفة غيبت تنها ترس از ترور نيست بلكه شرايطي دارد كه تا آن شرايط فراهم نشود، ظهور آن حضرت رخ نمينمايد. آن شرايط به صورت اجمال عبارتند از:
1. آمادگي رواني در ملّتها: مردم جهان بايد براي اجراي اصول اخلاقي و ديني، تشنه و آماده گردند و تا زماني كه در مردم جهان چنين تشنگياي ايجاد نشود، عرضة هر نوع برنامة مادّي و معنوي مؤثر نخواهد بود.
امام باقر(علیه السلام) ميفرمايد: «روزي كه قائم آل محمّد(صلی الله علیه وآله) قيام كند، خداوند دست خود را بر سر بندگان ميگذارد و در پرتو آن خِرَدها را كامل ميكند و شعور آنان به بالاترين حدّ خود ميرسد».1
2. تكامل علوم و فرهنگهاي انساني؛ براي برقرار ساختن يك حكومت جهانيِ الهي، بر اساس عدل و داد، نياز به پيشرفت علوم و دانشهاي مادي و فرهنگ اجتماعي است.
3. تكامل وسايل ارتباط جمعي؛ چنين حكومتي نياز به وسايل پيشرفتة ارتباط جمعي دارد تا بتواند مقررات، احكام و رهنمودهاي خود را در مدت كوتاهي به سراسر جهان برساند.
4. پرورش نيروي انساني؛ از همة اينها مهمتر و بالاتر، رسيدن به چنين هدفي و پيريزي چنين انقلابي، نيازمند نيروهاي پرتوان و كار آزموده است كه در واقع موتور محرك اين انقلاب را تشكيل ميدهد و فراهم آمدن چنين افراد پاكباخته، فداكار و ورزيدهاي، به زمان نياز دارد.
مسئلة مهدويت از مسائل مسلّم و مورد اتفاق همة مسلمانان بوده، احاديث آن، در حدّ تواتر است و از نظر سلفيها نيز مهدويت يكي از عقايد اسلامي است، پس ما نيز ميپرسيم: چرا با وجود مسلمانان و دولتهاي اسلامي در قرون متمادي هنوز امام مهدي(علیه السلام) ظهور نكرده است؟
معلوم ميشود فرد يا افراد سؤال كننده، از نظريات بزرگان مكتب خودآگاهي ندارد و كتابي را در اين زمينه نخوانده است.
شيعه ميگويد: حضرت مهدي(علیه السلام) پس از ظهور، طبق حكم آل داوود قضاوت ميكند. در اين صورت شريعت حضرت محمّد(صلی الله علیه وآله) كه نسخ كنندة همة شريعتهاست، چه ميشود؟
شيوة قضاوت حضرت داوود اين بود كه با ذكاوت و هوش سرشار خدادادي، حقيقت نزاع را كشف و طبق علم خود عمل ميكرد و نيازي به شاهد و بيّنه نداشت.
از برخي روايات استفاده ميشود كه حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نيز در مقام داوري، از همين راه وارد ميشود؛ چنانكه آمده است:
هنگامي كه قائم آل محمد(صلی الله علیه وآله) قيام نمايد، براساس نحوة داوري داوود و سليمان قضاوت كرده، از مردم بيّنه نخواهد خواست.2
اكنون پرسش اين است: آيا عمل قاضي به علم خود، مغاير با شريعت اسلام است يا يكي از طرق قضاوت در اسلام همين است؟
كساني كه معتقدند قاضي پاكدامن ميتواند در مقام داوري، به علم خود عمل كند، منكر اين نيستند كه يكي از ابزارهاي قضاوت، بيّنه است، كه عبارت است از دو شاهد عادل. سؤالكننده تصور كرده است عمل به علم، به معناي طرد ديگر ابزارهاي قضاوت است، در حالي كه اين شيوه، توسعة ابزار قضاوت است.
از حسن اتفاق، گروهي از فقهاي اهل سنت معتقدند قاضي در مواردي ميتواند به علم خود عمل كند. ربيع ميگويد: مذهب شافعي بر اين عقيده است كه قاضي به علم خود عمل ميكند و اگر در اين فتوا توقف كرد، به علت فساد دستگاه قضاوت است.
ابو يوسف، شاگرد ابوحنيفه، مُزَني، پيرو مكتب شافعي، بر همين نظريه فتوا دادهاند. حتي ميگويند: شافعي در كتاب امّ و در رسالة خود، در حجّيت اصول، بر اين مسئله تصريح كرده است.
ابوحنيفه و محمد بن حسن شيباني ميگويند: اگر پيش از انتصاب به قضاوت،از جريان آگاه گردد و موضوع نزاع مربوط به قلمرو قضاوت باشد، ميتواند به علم خود عمل كند.3
هيچ كس تصور نكرده است كه اگر كسي گفت قاضي ميتواند به علم خود عمل كند، اين به معناي ترك شريعت اسلام و عمل به شريعت منسوخ است.
اگر گرد آورندة اين پرسش داراي آگاهيهاي علمي و فقهي بود، با او به گونهاي ديگر سخن ميگفتيم.
چرا وقتي حضرت مهدي(علیه السلام) ظهور ميكند، با يهوديان و مسيحيان از در صلح و آشتي درميآيد، اما عربها و قريش را به قتل ميرساند؟
اين مطلب تهمتي بيش نيست. حضرت مهدي(علیه السلام)نه با تمام يهوديان از در صلح وارد ميشود و نه همة اعراب و قريش را ميكشد. آن حضرت حكومتي جهاني تشكيل ميدهد كه بر پاية عدل و قسط استوار است و اسلام واقعي كه جدّ بزرگوارش آورده و با مرور زمان، وصلهها به آن چسبيده و اختلافها چهرة آن را پوشانده، به وسيلة او حياتي دوباره مييابد.
در اين هنگام گروهي از پاكسرشتان يهود و نصارا به وي ميگروند و گروهي از عربها و به ظاهر مسلمانان، با او به مخالفت برميخيزند. آنگاه با گروه نخست از در صلح درميآيد و با گروه دوم جهاد ميكند.
ظهور او همانند ظهور پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله) است كه برخي بستگانش با او مخالفت كردند و برخي از يهود و نصارا به وي گرويدند.
مسئله، مسئلهاي كلّي نيست، نه در طرف اهلكتاب و نه در طرف عرب و قريش. اگر كسي مجموع روايات رسيده را مطالعه كند، قضاوت خواهد كرد كه جريان، يك جريان طبيعي است؛ چه بسا خواصي كه منافعشان به خطر ميافتد، با او از در مخالفت وارد ميشوند و دور افتادگان كه به هر دليلي توفيق الهي شامل حال آنان ميشود، به او ميگروند.
ابوسفيان، ابوجهل، ابولهب و حكم بن عاص از بستگان پيامبر با او جنگيدند ولي صهيب رومي، بلال حبشي و سلمان فارسي از مخلصان آن حضرت شدند.
گفته ميشود كه شيعه معتقد است: ائمه در پهلوي مادرانشان هستند و از ران راست متولد ميشوند؟!4
نخستين دروغ در اين پرسش آن است كه ميگويد: «شيعه معتقد است... » در حالي كه اين جزو اعتقادات شيعه نيست. تنها در كتابي چنين خبري وارد شده و در كتاب اثبات الوصيـة مسعودي، در صفحهاي كه او نشاني داده، جز اين جمله چيزي نيست: «ولادت امام رضا(علیه السلام) به سان ولادت نياكانش بود و رشد و پرورش او نيز مانند آنها بود». و مقصود از اين جمله آن است كه او در محيطي پاك، روحاني و نوراني پرورش يافت؛ چنانكه پدران بزرگوار او نيز در چنين محيطي رشد يافتند.
فرض كنيم چنين جملهاي در آن كتاب هست، ولي هر چه كه در كتابها آمده، عقيدة شيعه نيست. عقيدة شيعه بر كتاب خدا، سنت قطعي پيامبر و روايات متواتر از ائمه استوار است، نه يك روايت ناشناخته.
گرد آورندة اين پرسش، ما را با مباني خود ـ يعني وهابيت ـ مقايسه ميكند. پايهگذاران مذاهب او كساني هستند كه خبر واحد را در عقايد حجت ميدانند، در حالي كه شيعه به شدت آن را نفي ميكند.
از امام صادق(علیه السلام) نقل ميكنند: هر كس نام مهدي را ببرد كافر است و از امام عسكري(علیه السلام) نقل ميكنند كه او به مادر حضرت مهدي گفت: به همين زودي فرزندي مييابي و نام او را «م ـ ح ـ م ـ د» ميگذاري؟!
بنا به روايت دوم، حضرت عسكري(علیه السلام) مادر آن حضرت را از نام فرزندش آگاه ساخته بود، ولي اين، يك جريان خصوصي بود. البته از زمان امام صادق(علیه السلام) به بعد، از بُردن نام آن حضرت جلوگيري ميشد. امام عسكري(علیه السلام) فرمود: «اگر نام او را ببريد، رازش را آشكار ساختهايد و اگر راز او را آشكار كنيد، او را نشان دادهايد و اگر ديگران از جاي او آگاه شوند، بر او دست مييابند».5
بنابراين اگر امام صادق(علیه السلام) ميفرمايد: «كسي جز كافران نام او را نميبرد»، مقصود از اين حديث آن است كه هر كس نام او را در اين شرايط حساس ـ كه خلافت عباسي به دنبال او هستند ـ ببرد ميخواهد از اين طريق به او صدمهاي برساند.
بنابراين، دو روايت ياد شده منافاتي با هم ندارند. اصولاً آگاهي پدر و مادر از نام، با نهي ديگران از بردن نام، هيچ تعارضي ندارد.
روايات مختلفي دربارة نام مادر، زمان تولد و سنّ حضرت مهدي در هنگام ظهور، محلّ آن حضرت، مدت غيبت و مدت حكومتش وجود دارد.
كدام يك از آنها صحيح است؟
مسئلة حضرت مهدي(علیه السلام) و اينكه در برههاي از زمان، فردي از خاندان پيامبر(صلی الله علیه وآله)، از نسل حسين(علیه السلام) ظهور خواهد نمود و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد، از مسلّمات عقايد اسلامي است. خوشبختانه محدثان اهل سنت كتابهاي ارزندهاي دربارة حضرت مهدي به نگارش در آوردهاند و در اين سالهاي واپسين، در عربستان سعودي كتابي با نام بين يدي الساعـ[ منتشر شده و حقّ مطلب را ادا كرده است.
از نظر شيعه و نيز از نظر بيش از چهل تن از علماي بزرگ اهل سنت، مهدي فرزند امام عسكري(علیه السلام) ديده به جهان گشوده و مدتي در دامان آن حضرت پرورش يافته و پس از رحلت آن حضرت(علیه السلام)، در غيبت به سر برده است.
خصوصيات زندگي آن حضرت، كه جنبة اعتقادي ندارد، چندان مهم نيست و اينكه نام مادرش نرجس باشد يا ريحانه يا سوسن، در اين اعتقاد تزلزلي ايجاد نميكند و همچنين بقية پرسشها كه مطرح شده است.
آنچه قطعي است اينكه حضرت در همين جهان زندگي ميكند. جايگاه خاصي ندارد و اگر هم باشد، زندگي او در آنجا پيوسته نيست و اگر در برخي از ادعيه آمده است: «كاش ميدانستم كجا هستي؟ در كدام زميني يا در كدام... آيا در رضوي هستي يا در ذيطوي يا غير آن؟» همة اينها نوعي اظهار علاقه به آن حضرت است، نه اينكه حضرتش در اين نقاط به سر ببرد.
شگفت اينجاست كه گرد آورندة پرسشها، دعاي ندبه را تحريف كرده، چيزهايي هم بر آن افزوده است؛ مانند پس از جمله «أبرضوي أو غيرها أم ذي طوي» چند نقطه گذارده و اين جملهها را آورده است: «ام في اليمن بوادي شمروخ أم في الجزيرة الخضراء...!» بايد بر اين تحريف آفرين گفت.
پس اصل عقيده، كه مورد اتفاق تمام فرق و مذاهب و علماي شيعه است، مطلبي است و فروع و شاخهها كه جنبة اعتقادي ندارد، مطلب ديگر. بايد موضوع نخست را از موضوع دوم جدا ساخت.
عين مطلب در معراج پيامبر وجود دارد. اصل معراج مسلّم است و بخشي از روايات آن متواتر، اما قسمتهاي ديگر آن، كه به صورت اخبار آحاد نقل شده، ارتباطي به عقيده ندارند و نميتوان به خاطر مشكلات آنها در اصل معراج ترديد كرد.
شيعيان ميگويند: امامان ما معصوماند و مهدي آخرين آنهاست، كه زنده و حاضر است، وجود امام از جانب خداوند براي رفع اختلاف است. با اين وضع، در ميان آنها همچنان اختلاف وجود دارد و نيز ميگويند 300 نفر با مهدي در ارتباط هستند و از طرفي مدعياند كه هر كس ادعا كند امام را ديده است، دروغگو است. اينها چگونه قابل جمعاند؟!
اين تنها امام معصوم نيست كه وجودش رافع اختلاف و ماية وحدت است، بلكه پيامبران نيز داراي چنين ويژگي هستند، تا آنجا كه حضرت مسيح، يكي از علل برانگيخته شدن خود را اين ميداند كه در مسائل مورد اختلاف بنياسرائيل داوري كند و اختلاف را از ميان بر دارد؛ چنانكه ميفرمايد:
قد جئتكم بالحكمة و لأبينّ لكم بعض الّذي تختلفون فيه؛6
من با دانش استوار به سوي شما آمدهام تا برخي از اختلافات شما را بيان كنم.
ولي آنان كه عاشق حق و حقيقت بودند، به عيسي گرويدند و حق را پذيرا شدند. اما آنان كه از هوا و هوس پيروي كردند، بر اختلاف دامن زدند.
بنابراين، وجود حجت الهي، ملازم با رفع اختلاف نيست. افزون بر اين، پيامبر فرمود: اهل بيت من امان امّت از اختلافاند7 با اين حال وجود حجت ملازم رفع اختلاف به صورت گسترده نيست.
امامان شيعه هر كدام در عصر خود با بياني استوار، راه را نشان ميدادند. آنان كه پذيرا شدند به سوي وحدت گرويدند و آنان كه از انديشههاي نسنجيدة خود پيروي كردند، به اختلاف دامن زدند. اين بيان دربارة اماماني است كه مردم به آنان دسترسي داشتند ولي دربارة حضرت مهدي مسئله به شكل ديگر است و آن اينكه ارادة قطعي خدا بر آن تعلق گرفته است كه آخرين وصيّ پيامبر را دور از گزند دشمنان، در پس پردة غيبت حفظ كند تا روزي كه خود ميداند، او را براي بر افراشتن پرچم عدل، آشكار سازد.
مسلماً عدم بهرهگيري از امام و در نتيجه، وجود اختلاف، به خاطر اين است كه ظهور آن حضرت زماني و در موقعيتي خواهد بود كه جهان پذيراي او باشد وگرنه به سان ديگر پيشوايان به وسيلة شمشير ظلم يا زهر جفا، شهيد خواهد شد.
و اما اينكه ميگويند سيصد نفر با او در ارتباطند، سخني است بيمدرك. بارها گفتهايم وجود يك مطلب در يك كتاب نشانة عقيدة شيعه نيست. عقايد را از كتب كلامي مبرهن ميگيرند.
آري، گاهي برخي از اوتاد كه از كمالات بالايي برخوردارند، به حضورش تشرف يافته و چه بسا بهرههاي علمي و معنوي از وجودش برگيرند.
شيعه معقتد است: جهان از حجت الهي خالي نميماند و از سويي ميگويد: تقيه نُه دهم دين است، پس امام شيعيان نه دهم دين را به مردم نگفتهاند؟!
طراحان پرسشها تصور كردهاند: امامان شيعيان، بر اثر جور حاكمان وقت، در تمام ابواب و احكام فقه و معارف قرآن و سنت، تقيه ميكردند. بنابراين، نُه قسمت از گفتار آنان را تقيه تشكيل داده و يك قسمتش واقعيت است. ولي اشتباه ايشان در همين نقطه است. تقيه موارد خاص دارد و مربوط به مواردي است كه حاكمان ظالم بر اثر ناآگاهي از سنت رسول الله، احكامي را به رسميت شناخته بودند يا فقيهاني را براي قضاوت نصب كرده بودند، كه روش آنان رسميت پيدا كرده بود. در چنين مواردي امام براي حفظ خون شيعيان تقيه ميكرد و به گونهاي سخن ميگفت كه مردم به همان فتواي معروف عمل كنند. ولي در درياي فقه و اقيانوس عقايد مسائلي است كه حاكمان وقت و فقيهان درباري، در آن مورد نظر نداشتند. امام در چنين مواردي حقيقت را گفته و كوچكترين تقيهاي نكرده است و اگر ميگويد نه دهم دين تقيه است، كنايه از اهميت حفظ جان مؤمنان است؛ زيرا برخي از شيعيان بيپروا، آرا و نظرياتي را كه مخالف نظر حاكمان ظالم بود، پخش ميكردند و خود را گرفتار ميساختند.
از اين گذشته، پيشتر گفته شد، شاگردان واقعي امام، تقيه را از غير تقيه باز ميشناختند؛ زيرا با روايات واقعي ائمة اهل بيت(علیه السلام) آشنا بودند، حتي لحن گفتار امام در مورد تقيه با لحن گفتارش در غير مورد تقيه را كاملاً ميشناختند.
شيعه بر اين باور است كه: شناخت ائمه، شرطي براي صحت ايمان است. اكنون ميپرسيم: كساني كه قبل از كامل شدن دوازده امام مُردهاند چه خواهند كرد؟
ياران پيامبر(صلی الله علیه وآله) كه در مكه و مدينه، پيش از تكميل احكام اسلام و قبل از خلافت خلفاي چهارگانه مردهاند، از نظر شما چه حكمي دارند؟ شما كه معتقديد خلافت خلفا جزو عقايد اسلام است و احمد بن حنبل و همچنين اشعري در تنظيم عقايد، ايمان به خلافت و حتي مراتب فضل آنان را به ترتيب زمان، جزو عقايد ميدانند!
بنابراين شهيداني كه در بدر و احد از دنيا رفتهاند و از بهترين شهيدان اسلام بودهاند، ايمان ناقص داشتند؟
پاسخ شما دربارة آنان، همان پاسخ ما در اين مسئله است. علاوه بر اين، خود پيامبر گرامي اسلام(صلی الله علیه وآله) طبق رواياتي كه مسلم در صحيح خود نقل كرده، يادآور دوازده خليفه است كه عزت اسلام به آنان بستگي دارد و حتي رسول الله(صلی الله علیه وآله) به وجود قائم آخرالزمان، مهدي موعود(علیه السلام) تصريح كرده است. بنابراين، شيعيان از روزهاي نخست اسلام، اعتقاد به امامت دوازدهگانه داشتند. هر چند برخي زمان، آنها را درك نكرده بودند و اين اعتقاد اجمالي جانشين اعتقاد تفصيلي بود.
پينوشتها:
1. كليني، محمد بن يعقوب، كافي، كتاب العقل، ج 1، ص 25، حديث 21.
2. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 52، ص 320، ح 24.
3. شيخ طوسي، خلاف، كتاب قضا، مسئلة 41 و در اين مسئله ر.ك: ابن قدامه، مغني، ج 10، صص 140 و 141.
4.مسعودي، اثبات الوصية، ص 196.
5. اصول كافي، ج 1، ص 333.
6. سورة زخرف (43)، آية 63.
7. مستدرك حاكم، ج 2، ص 448 و ج 3، صص 149 و 457؛ ذخائر العقبي، ص 17.
منبع: ماهنامه موعود شماره
|
||
تشیع در دورهى غیبت صغرا
1. زندگی نامهى مختصر امام مهدی (ع)
پیشوای دوازدهم شیعیان، حضرت ولی عصر حجة بن الحسن العسکری (ع) در پانزدهم شعبان سال 255هـ . (1) در شهر سرّمن رأی (سامرا) به دنیا آمد. (2) نام و کنیه آن حضرت، با نام و کنیهى رسول خدا (ص) یکی است. روایات بسیاری از رسول خدا (ص) وجود دارد که بر این موضوع تأکید کرده اند. (3) البته نام ایشان را معمولا با حروف جدا و به شکل «م ح م د» آورده اند (4) و علت آن را نهی امامان (ع) از ذکر نام آن حضرت می دانند(5) و از این رو، معمولا از ایشان با لقب یاد می کنند. نام مادر آن حضرت بنا بر مشهور نرجس است. (6) نامهای دیگری نیز برای امام عصر (ع) آورده اند. (7) مهدی، حجت، قائم، صاحب الزمان و خلف صالح (8) از لقبهای امام عصر (ع) است، اما حضرت به لقب «مهدی» بیشتر شهرت دارد.
2. امام مهدی (ع) در منابع
1-2. امام مهدی (ع) در منابع شیعه
ولادت امام مهدی (ع) و امامت آن حضرت پس از امام حسن عسکری (ع) ، از مسائل مسلم و غیر قابل انکار در نظر عالمان شیعه است که آن را با تکیه بر روایات قطعی و صحیح در کتابها و نوشته های خود آورده اند و چون شمارش و ذکر تمام این نوشته ها در این نگارش لازم نیست، تنها به نمونه هایی از این منابع که از اهمیت بیشتری نیز برخوردارند، اشاره می کنیم .
الف) الکامل: اثر محمد بن یعقوب کلینی رازی، بزرگ ترین عالمان شیعه در قرن سوم و چهارم، در گذشته به سال 329 ق، است. دانشمندان بزرگ شیعه و اهل سنت چون نجاشی، (9) شیخ طوسی، (10) ابن شهر آشوب، (11) علامه حلی، (12) ابن داوود، (13) ابن اثیر و (14) ابن حجر (15) او را با الفاظ مختلفی ستوده اند. بخشهایی از کتاب الحجة از جلد نخست اصول الکافی، به روایات مربوط به امام زمان (ع) اختصاص دارد.
ب) کمال الدین و تمام النعمة: اثر محمد بن علی بن حسین بابویه قمی، از مهم ترین دانشمندان شیعه در قرن چهارم و درگذشت به سال 381 ق، است وی نیز از سوی دانشمندان یاد شدهى شیعه مورد ستایش قرار گرفته است(16) بیشترین حجم کتاب وی، به روایات مربوط به امام زمان (ع) و غیبت آن حضرت مسائل مرتبط با آن اختصاص دارد و از مهم ترین منابع شیعی در این زمینه به شمار می آید.
ج) کتابت الغیبة: اثر محمد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی، (17) از دانشمندان بزرگ شیعه در قرن چهارم هجری است. تاریخ درگذشت وی دقیقا روشن نیست، گرچه علامه حلی محل وفات او را شام دانسته است. (18) وی نیز از طرف برخی دانشمندان مورد تمجید قرار گرفته است. (19) موضوع کتاب او بیشتر دربارهى امام، امامان شیعه(ع) و مسائل مربوط به ایشان است، اما بیش از نیمی از کتاب به غیبت امام زمان (ع) و موضوعات مرتبط با آن اختصاص دارد.
د) الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد: اثر محمد بن محمد بن نعمان عکبری، معروف به شیخ مفید، از مهم ترین دانشمندان بزرگ قرن چهارم و در گذشته به سال 413ق، است. (20) وی نیز از سوی دانشمندان شیعه و اهل سنت به گونه های مختلف مورد ستایش قرار گرفته است. (21) بخش پایانی کتاب ایشان، مربوط به امام زمان (ع) است. ایشان به جز این نوشته، رساله ها و نوشته های دیگری دربارهى امام زمان (ع) و موضوع غیبت دارد که با عنوان المسائل العشر فی الغیبة (22) محتوای این رساله ها، بیشتر پرسش و پاسخهایی دربارهى غیبت امام زمان (ع) و مسائل مربوط به آن است.
ه) کتاب الغیبة: اثر محمد بن حسن طوسی، از مهم ترین دانشمندان شیعه در قرن پنجم و در گذشته به سال 460 ق، است. وی را رئیس و شیخ طایفهى امامیه دانسته (23) و با الفاظ مختلفی ستوده اند. (24) کتاب وی نیز به غیبت امام زمان (ع) و مسائل مربوط به آن اختصاص دارد و از مهم ترین منابع شیعه در این زمینه است.
و) منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر (ع): نویسندهى آن، آیت الله صافی لطف الله صافی گلپایگانی، از فقهای معاصر است. بیشتر روایات مربوط به امام زمان (ع) که از ناحیهى امامان (ع) رسیده، در این کتاب دسته بندی شده و در فصلهای مختلف، با ترتیب و عناوین مخصوص به خود و با اشاره به منابع روایات جمع آوری شده است.
2-2. امام مهدی (ع) در منابع اهل سنت
برخلاف دانشمندانی، چون ابن خلدون، که به برخی روایات مربوط به وجود مقدس امام زمان (ع) ایراد وارد ساخته، (25) بسیاری از دانشمندان اهل سنت، ضمن اشاره به نام و لقب آن حضرت، ولادت، نسب، صفات، ظهور، جایگاه و نقش ایشان را در ادامهى امامت پیشوایان شیعه مورد تأکید قرار داده اند. (26)
ذکر نام همه این افراد و نظرات آنان ، سخن را به درازا می کشاند؛ از این رو، تنها به برخی منابع آنان که سخن یا روایاتی دربارهى امام زمان (ع) آورده و نیز به پاره ای از کتابها که اهل سنت دربارهى آن حضرت نوشته اند، اشاره می کنیم:
الف ) الکامل فی التاریخ: این کتاب، نوشتهى علی بن ابی الکرم محمد بن محمد شیبانی، معروف به ابن اثیر جزری، در گذشته به سال 630ق، است. در این کتاب، به نام و ولادت امام زمان (ع) و اینکه ایشان فرزند امام حسن عسکری (ع) است، اشاره شده است. (27)
ب) مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول: این کتاب، نوشتهى ابوسالم کمال الدین محمد بن طلحة بن محمد قرشی، در گذشته به سال 652 ق، است او بخش پایانی کتاب خود را به شرح حال امام رضا (ع) اختصاص داده، ضمن بیان نام، لقب، نسب و برخی ویژگی های آن حضرت، به ذکر برخی روایات دربارهى ایشان و غیبت و ظهور آن حضرت پرداخته است.
ج) تذکرة الخواص: این کتاب، نوشتهى شمس الدین ابوالمظفر یوسف بن قزاغلی بن عبدالله بغدادی، مشهور به سبط ابن الجوزی، در گذشته به سال 654 ق، است وی نیز فصلی از کتابش را به امام زمان (ع) اختصاص داده است. او ضمن بیان نام، لقب و نسب آن حضرت، به برخی روایات دربارهى ظهور ایشان اشاره کرده واستدلال شیعیان دربارهى طول عمر آن حضرت را آورده است. (28)
د) وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزمان: این کتاب، نوشتهى ابوالعباس شمس الدین احمد بن محمد بن ابی بکر بن خلکان، در گذشته به سال 681ق، است. وی نیز در کتاب خود، فصل کوتاهی با عنوان«ابوالقاسم المنتظر» دربارهى امام زمان (ع) آورده و ضمن اشاره به نام، لقب و نسب آن حضرت و انتساب اعتقاد به امامت ایشان به شیعه، به برخی اختلاف نظرها دربارهى غیبت آن حضرت، محل غیبت و زمان غیبت ایشان پرداخته است. (29)
3. تاریخ و علت غیبت امام زمان (ع)
پنج سال نخست عمر شریف امام زمان (ع) ، با زندگانی امام حسن عسکری (ع) همراه بود و پس از شهادت ایشان در سال 260 ق، آن حضرت نیز از نظرها پنهان و دورهى غیبت وی آغاز شد. این دوره شامل دو بخش است: غیبت صغرا و غیبت کبرا. غیبت صغرا، از سال 260 ق تا 329 ق ، به مدت 69 سال ادامه داشت. در این مدت، شیعیان بیشتر به وسیله نایبان خاص امام زمان (ع) با ایشان ارتباط داشته اند. پس از رحلت آخرین سفیر و نایب خاص آن حضرت در سال 329 ق، غیبت کبرا آغاز شده و تاکنون ادامه دارد.
شیعیان برای غیبت امام زمان (ع) علتهای مختلفی برشمرده اند که به برخی از آنها اشاره می کنیم.
1-3. حفظ جان امام زمان (ع)
ادامهى زندگی امام زمان (ع) و در امان بودن از ستم عباسیان، اصلی ترین علت غیبت آن حضرت به شمار آمده است.
ستمهای بی شماری که عباسیان بر خاندان پیامبر (ص)، به ویژه امامان معصوم روا داشتند، بر هیچ کس پوشیده نیست. از آزارهای روحی و روانی گرفته، تا دستگیری و حبس برخی از امامان (ع) که بدترین شکل آن در مورد امام موسی بن جعفر (ع) انجام شد. این ستم کاری ها باعث شد برای ادامهى هدایت انسانها و حفظ جان امام معصوم ، زمینهى شهادت امام زمان (ع) از بین برود و از این راه، هدایت انسانها نیز امتداد یابد. ضمن آنکه روایات متعددی در دست است مبنی بر اینکه پیش از تولد آن حضرت، سخت گیری ها و مراقبتهای ویژه ای از سوی دستگاه حاکم صورت گرفت تا از تولد ایشان جلوگیری نمایند، اما چون چنین مقدر نبود، به فضل پروردگار آنها موفق به این کار نشدند. (30)
بنابراین، پنهان شدن امام زمان (ع) از دیدگاه مردم، بهترین تدبیر برای حفظ جان آن حضرت بود که از سوی خداوند متعال صورت گرفت، چنانکه در روایات بسیاری از این مطلب بیان شده است. (31)
2-3. آزمایش مردم
در روایات بسیاری، آزمایش مردم، علت غیبت امام عصر (ع ) قلمداد شده است. البته در برخی از این روایات، خود غیبت به عنوان عامل آزمایش مطرح و در برخی دیگر، غیبت آن حضرت زمینه ساز آزمایش مردم معرفی شده است. مرحوم کلینی با اختصاص بخشی از کافی به این موضوع با عنوان «التمحیص و الامتحان» برخی از این روایات را آورده است(32) که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم:
1. امام صادق (ع) فرموده اند:
این امر ( فرج امام عصر «ع») پیش نخواهد آمد، مگر پس از ناامیدی، و به خدا سوگند این کار رخ نخواهد داد، مگر آنکه شما از این یکدیگر شناخته شوید و مورد آزمایش قرار گیرید تا آنکه سعادتمند به سعادت برسد و شقاوتمند به شقاوت. (34)
2.امیرمؤمنان علی (ع) فرمودند:
به خدا سوگند من و این دو فرزندم [ابوالحسن (ع) و امام حسین (ع)] کشته خواهیم شد و خداوند در آخر الزمان، مردی از فرزندانم را به خون خواهی ما برمی انگیزد و او از دید مردم غایت خواهد شد، برای آنکه گمراهان جدا شوند تا آنجا که افراد نادان می گویند: خداوند یا آل محمد کاری ندارند. (35)
3. امام کاظم (ع) فرمودند:
این غیبت، آزمایشی است از سوی خداوند که خدا با آن مردم را می آزماید.(36)
3-3. بیعت نکردن امام عصر (ع) با طاغوتهای زمان
در پاره ای از روایات، علت غیبت امام زمان (ع) این است که آن حضرت ناچار نشود با طاغوتهای زمان خود بیعت کند. به دیگر سخن، اگر آن حضرت حضور داشته باشد، باید با حاکم زمان خود- که در این روایات طاغوت خوانده شده- بیعت نماید و چون بیعت تعهد آور است، پس غیبت راهی است برای عدم تحقق بیعتشان با طاغوت و از این رو، آن حضرت در هنگام ظهور، از آزادی عمل بیشتری برخوردارند، بدون آنکه به کسی تعهدی داشته باشند. برخی از روایات یاد شده چنین می گویند:
1.امام رضا (ع) می فرمایند:
برای آن حضرت غیبت واقع شد، تا هنگامی که با شمشیر قیام می کند، بیت هیچ کس بر گردنش نباشد. (37)
2. حضرت ولی عصر(ع) در توقیعی برای اسحاق بن یعقوب، دربارهى علت غیبت چنین نوشته اند:
اما دربارهى علت غیبت، خداوند متعال می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهایی پرسش نکنید که اگر [پاسخ آن] بر شما آشکار شود، برایتان ناخوشایند است، همه پدران من (ع)، بیعت طاغوت زمان بر گردنشان بود، ولی من در حال ظهور خواهم کرد که بیعت هیچ طاغوتی بر گردنم نباشد. (38)
4. برخی از روایات نیز بدون اشاره به علت غیبت امام عصر (ع)، غیبت را رازی از رازهای خداوند بر شمرده اند مانند:
1. راوی می گوید امام صادق (ع) فرمودند:
او [امام عصر (ع)] غیبتی خواهد داشت که باید واقع شود و هر اهل باطلی در آن تردید خواهد کرد. پرسیدم: برای چه ؟ فرمود : به دلیلی که ما نمی توانیم آن را بیان کنیم. پرسیدم: غیبت ایشان چه حکمتی دارد؟ فرمود: حکمت غیبت ایشان، همان حکمت غیبت حجتهای پیش از ایشان است. حکمت این غیبت آشکار نخواهد شد، مگر پس از ظهور ایشان، همچنان که حکمت کارهای خضر (ع) مانند سوراخ کردن کشتی، کشتن پسر بچه و برپا داشتن دیوار پس از جدا شدن آن دو برای موسی (ع) آشکار شد. (39)
2. رسول خدا (ص) به جابر بن عبدالله انصاری فرمود:
ای جابر! این [غیبت امام دوازدهم ] از کارهای خداوند بوده و رازی از رازهای خدواند است که بر بندگانش مخفی می باشد. (40)
4. نایبان خاص امام زمان (ع)
در دوران غیبت صغرا، چهار تن از علمای شیعه و یاران برجستهى امام (ع) نیابت آن حضرت را برعهده داشتند که به آنان نواب خاص، نواب اربعه یا سفرای امام زمان (ع) می گویند. آنها یکی پس از دیگری در میان مردم معرفی شدند و مردم موظف بودند در مسائل و مشکلاتی که برایشان پیش می آمد، به آنان مراجعه کنند. گویا این چهار تن سفارت عامه امام زمان (ع) را به عهده داشته اند، (41) امام شیخ طوسی افراد دیگری را به عنوان وکلای امام نام برده که ظاهرا در اموری خاص وکالت داشتند. (42)
به هر صورت، چهار تن نایبان خاص یاد شده به ترتیب زمان نیابتشان عبارت اند از:
1-4. ابو عمرو، عثمان بن سعید عمری (43)
وی را نخست امام هادی (ع) و پس از ایشان امام عسکری (ع) به نیابت منصوب کردند او در اصل از بنی اسد است، اما به سبب انتساب به جد مادری اش، او را «عمری» گفته اند و چون از عسکر سرّمن رأی بوده، عسکری نیز خوانده شده است. وی به «سمّان» به معنای روغن فروش شهرت دارد؛ زیرا روغن فروشی را به عنوان پوششی بر کار وکالت قرار داده بود و شیعیان هرگاه می خواستند اموالی را به امام عسکری (ع) برسانند، آنها را برای عثمان بن سعید می فرستادند و او آنها را از روی تقیه در ظرف روغن قرار داده، آنها را برای آن حضرت می برد. (44) امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) وی را مورد اعتماد و امانت دار دانسته اند. (45) وی حتی جانشین امام و کسی که باید امر و نهی و اطاعت شود، معرفی گردیده است. (46) تاریخ دقیق وفات عثمان معلوم نیست، اما قبر او در غرب مدینة السلام بغداد، در خیابان میدان در ابتدای محلی معروف به «درب جبلة» واقع شده و شیخ طوسی از زیارت آن خبر داده و گفته است که اهل آن محل، به زیارت مرقد او تبرک می جستند. (47)
2-4. ابو جعفر، محمد بن عثمان بن سعید عمری
وی دومین نایب خاص امام زمان (ع) است که پس از رحلت پدرش، به تصریح امام عسکری (ع) و نیز پدرش عثمان، به جای او به عنوان سفیر امام زمان (ع) قرار داده شد. (48) امام زمان (ع) در توقیعی که پس از رحلت پدرش عثمان برای او فرستاد، پس از تسلیت وی، ضمن تعریف و تمجید از او و پدرش، وی را به جای پدرش منصوب فرموده و در حق او دعای بسیار نمودند. (49)
شیخ طوسی روایات مختلفی در تأیید عدالت، اعتماد و امانت داری محمد بن عثمان از طرف امام و شیعیان آورده است. همچنین تألیفاتی در زمینهى فقه برای او برشمرده که آنها را با استفاده از محضر امام حسن عسکری (ع) و امام زمان (ع) نگاشته است. (50)
او بنابر روایتی، در آخرجمادی الاولی سال 305 ق رحلت کرد و در کنار مادرش در خیابان باب الکوفة بغداد به خاک سپرده شد. (51)
3-4. ابو القاسم، حسین بن روح
وی سومین نایب خاص امام زمان (ع) است که به دستور آن حضرت، پس از رحلت محمد بن عثمان معرفی شده است. (52) برخلاف سایر نایبان خاص، حسین بن روح در زمان حیات محمد بن عثمان نیز با ارجاع برخی امور از ناحیه محمد بن عثمان به وی، مورد مراجعهى شیعیان قرار داشت. (53)
حسین بن روح در روایات مختلف به عدالت، امانت داری و اعتماد معرفی شده(54) و او را عاقل ترین مردم از نظر مخالفت و موافق دانسته اند. (55) حسین بن روح چنان بوده است که اهل سنت نیز او را بزرگ می داشتند. (56) نیز او را بزرگ می داشتند. (57) از وی روایات بسیاری نقل شده که شیخ طوسی به برخی از آنها اشاره نموده است. (58) حسین بن روح در شعبان سال 326 ق، وفات یافت.
4-4. ابوالحسن، علی بن محمد سمری
وی چهارمین و آخرین نایب خاص امام زمان (ع) بود که به دستور آن حضرت و به وصیت حسین بن روح به سفارت منصوب شد. (59) او پس از سه سال از نیابت خود، توقیعی از حضرت ولی عصر (ع) دریافت کرد که در آن ضمن اطلاع از زمان وفاتش، دستور یافت که پس از خود کسی را به عنوان جانشین معرفی ننماید و در حقیقت غیبت کبرای امام زمان (ع) پس از وفات وی آغاز خواهد شد. (60) علی بن محمد در سال 329 ق، وفات یافت. پس از وی دیگر نایبی تعیین نشد و غیبت کبرا آغاز شد.
5. وظایف نایبان خاص امام زمان (ع)
نایبان خاص امام زمان (ع) در زمان غیبت ایشان وظایفی برعهده داشتند که مهم ترین آنها عبارت اند از:
1-5. زدودن شک و تردید در مورد امام زمان (ع) و اثبات وجود آن حضرت
نخستین و مهم ترین وظیفهى سفیران در مورد امام زمان (ع) و اثبات وجود آن حضرت
نخستین و مهم ترین وظیفهى سفیران امام زمان (ع)، از میان بردن شک و تردید وجود آن حضرت (ع) واثبات وجود ایشان از راه های مختلف، به ویژه راه دریافت توقیعات آن حضرت و عرضهى آنها به شیعیان و دریافت پاسخ پرسشهای آنان از امام زمان (ع) بود.
شیخ طوسی و شیخ صدوق بسیاری از توقیعات و نیز پاسخهای امام زمان (ع) به پرسشهای شیعیان را آورده اند. (60)
یکی از مهم ترین توقیعات آن حضرت که در آن، ضمن پاسخ به برخی پرسشهای فقهی و اعتقادی شیعیان، بر خط سیر امامت و هدایت انسان و راه های بهره مند شدن مردم از پیشوایی امام زمان (ع) تأکید شده، توقیعی است که توسط محمد بن عثمان عمری رسیده است. (61)
2-5. پنهان داشتن نام و مکان امام زمان (ع)
پنهان داشتن نام امام زمان (ع) در برخی روایات نیز به آن دستور داده شده، (62) به معنای بی اطلاع بودن یا اظهار ناآگاهی از نام آن حضرت نیست، بلکه به معنای عدم ذکر نام آن حضرت، آن هم نامی که با نام رسول خدا (ص) یکی است، مطرح شده است، نه نامهای دیگر آن حضرت یا القاب و کنیهى ایشان. از این رو، برخی منابع نام ایشان را حتی در نوشتار نیز با حروف جدا به شکل «م ح م د» آورده اند. (63) و نایبان خاص نیز طبق نقل برخی روایات، مانند دیگران موظف بودند از ذکر آن حضرت با نام ایشان خودداری کنند. (64) و چنانکه توصیه شده برای یاد کردن از آن حضرت، از القاب ایشان یا از عبارت الحجة من آل محمد (ص) استفاده نمایند. (65) البته به نظر می رسد ممنوعیت نام بردن از آن حضرت، جنبهى سیاسی داشته و بیشتر به دوران غیبت صغرا اختصاص داشته است، اما اینکه امروزه نیز شیعیان مشمول این حکم باشند، جای تردید و تأمل دارد. در اثبات و رد این نظریه، کتابهایی نیز نوشته شده که ما از بحث بیشتر دربارهى آن خودداری می کنیم. (66) پنهان داشتن مکان امام زمان (ع) نیز از وظایف نایبان خاص آن حضرت شمرده شده، در روایات متعددی بر آن تأکید گردید. فلسفه و حکمت این کار نیز روشن است؛ چرا که اختناق فشار و خطرهایی که امامان (ع) را تهدید می کرد، همچنان ادامه داشته و دارد و آشکار شدن محل زندگی امام زمان (ع) نخستین گام در راه از میان برداشتن آن حضرت و قطع شدن مسیر هدایت انسانها خواهد بود و این نیز با فلسفهى غیبت آن حضرت که بیشتر حفظ جان امام مطرح شده - چنانکه پیش از این گفتیم - در تضاد کامل است.
3-5. سازماندهی و رسیدگی به امور وکلا
یکی دیگر از وظایف نایبان خاص امام زمان (ع)، رسیدگی به امور وکیلان امام و سازماندهی آنان بود . از آنجا که سازمان وکالت در زمان امامان پیشین و بنابر روایاتی در زمان امام صادق (ع) تأسیس شده بود، هر چه شیعیان به دوران غیبت امام عصر (ع) نزدیک تر می شدند، بر دامنهى این سازمان و تعداد وکیلان نیز افزوده می شد تا آنکه در زمان امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) به ویژه در زمان غیبت امام عصر (ع)، تعداد زیادی از وکیلان آن حضرت در شهرهای مختلف بودند و در اموری که وکالت داشتند، انجام وظیفه می نمودند.این سازمان گستردهى وکالت، بایستی زیر نظر نایبان خاص امام عصر (ع) فعالیت می کردند که این کار نیز در زمان هر یک از نایبان خاص به خوبی انجام می شد.
دربارهى وکیلان امامان (ع) این نکته مهم است که آنان در شرایط یکسانی نبوده وظایف یکسانی نیز به عهده نداشته اند، بلکه محدودهى اختیارات و شیوهى عملکردشان متمفاوت بوده است.
امامان (ع) در مورد سازمان وکالت به چند نکته توجه داشتند، از جمله:
الف) پاسخ به پرسشهای وکلا و راهنمایی آنان؛ در برخی موارد ، پرسشهایی برای وکیلان پیش می آمد که امام به آنان پاسخ می داد. پاسخ امام هادی (ع) به پرسش ابوعلی بن راشد دربارهى مصرف پولی که ادعا می شد متعلق به امام جواد (ع) بوده است، پاسخ امام جواد (ع) به علی بن مهزیار دربارهى موارد وجوب خمس و بخشهایی که مخصوص سال 220 بوده است، نامهى امام مهدی (ع) به وکیلان در زمان غیبت صغرا و دستور به عدم پذیرش پول از افراد برای آنکه دسترسی حکومت عباسی به آن حضرت آسان نباشد و مواردی دیگر را می توان از این شمار دانست.
ب) حمایت از وکلا: امامان (ع) ضمن آنکه اطمینان خود را به وکیلان به آنان ابلاغ کرده بر وکالتشان تأکید می کردند، در صورت لزوم از آنان حمایت نیز به عمل می آورند. در این باره می توان به حمایت امام مهدی از محمد بن عثمان عمری، تأیید ابراهیم بن محمد از سوی امام هادی (ع) و مواردی دیگر اشاره کرد.
ج) رسیدگی به امور وکلا؛ چنانکه پیش از این گفتیم، امامان (ع) بر کارهای وکیلان خود نظارت داشتند و چنانکه از آنان خلافی می دیدند، آنان را مورد بازخواست قرار داده، در صورت لزوم برکناری می کردند.
در این زمینه، این نکته نیز باید توجه داشت که هر یک از وکیلان، لزوما وکیل یک امام نبوده اند، بلکه برخی از آنان ، در زمان چند تن از امامان (ع) می زیسته اند و وکیل دو یا سه امام بوده اند. در این باره می توان از علی بن مهزیار وکیل امام جواد (ع) و امام هادی (ع) یا محمد بن عثمان بن سعید وکیل امام عسکری (ع) و امام مهدی (ع) و نیز از عثمان بن سعید عمری و داوود بن قاسم، وکیلان امام دهم تا امام دوازدهم نام برد.
6. غیبت کبرا و نایبان عام امام دوازدهم (ع)
پس از سپری شدن دورهى غیبت صغرا و رحلت آخرین نایب خاص امام عصر (ع) تشیع در مرحلهى جدیدی قرار گرفت که بایستی بدون امکان ارتباط مستقیم با امام عصر (ع) و نیز بدون حضور نایب خاص آن حضرت، به راه خود ادامه دهد که در این مرحله امام عصر(ع)، معرفی شدند و از این پس، وظیفهى رهبری شیعیان را برعهده گرفتند. این ساختار که در زمانهای بعد و به ویژه امروزه به عنوان رهبری ولایت فقیه شناخته شده است، از کارآمدترین شیوه های رهبری دینی به شمار می رود.
برای اثبات ولایت فقیه و بیان شرایط آن، مباحث گسترده ای در کتابهای فقهی شیعه مطرح و کتابهای بسیاری در این باره نوشته شده است که در اینجا مجال بیان آنها نیست. از اینرو، ما فقط به طرح دو دلیل در اثبات مرجعیت فقیهان در دوران غیبت کبرا بسنده می کنیم:
1. روایت مقبولهى عمر بن حنظله، بیانگر آن است که وی از امام صادق (ع) دربارهى نزاع دو نفر از شیعیان که برای حل نزاعشان سلطان یا قاضیان منصوب سلطان را قاضی خود قرار داده اند، پرسش می کند که آیا جایز است و ایشان می فرماید:
هرکس در ادعای حق یا باطل به آنان مراجعه کند به طاغوت مراجعه کرده است و اگر حکم به نفع او صادر شود و حقش را بگیرد- حتی اگر حق با او باشد، چون یا قضاوت طاغوت گرفته است و آن [قضاوت طاغوت] چیزی است که خداوند دستور داده به آن کفر ورزیده شود، و فرموده: آنها را می خواهند داوری را به طاغوت واگذارند، در حالی که به آنها دستور داده شده که به طاغوت کفر ورزند.
عمر بن حنظله می گوید: پرسیدم پس آن دو چه کنند؟ آن حضرت فرمود:
نزد فردی از شما [شیعیان] بروند که سخنان ما را نقل کند و در حلال و حرام ما به دقت بنگرد و احکام ما را بشناسد و باید به هر حکمی که او کرد، راضی باشند؛ چرا که من او را حاکم بر شما قرار دادم و اگر او طبق حکم ما داوری کرد و کسی آن را نپذیرفت، حکم خدا را سبک شمرده و ما را کنار زده است و کسی که ما را کنار زند، خدا را کنار زده است و این کار مانند شرک به خداوند است. (67)
در این روایت به خوبی بیان شده که فقط کسانی می توانند بین مردم داوری کرده، سخنشان مورد پذیرش دیگران قرار گیرد، که احکام حلال و حرام را به خوبی بشناسند و اگر کسی این شرط را داشت، حکم و سخنش به منزلهى سخن و حکم امام صادق (ع) و در نهایت، حکم خداوند است.
2. روایت دیگری نیز وجود دارد که ظاهرا توقیع و نوشته ای است از ناحیهى حضرت ولی عصر (ع) که به نایب خاص خود، محمد بن عثمان عمری رسیده و آن حضرت در مورد حوادث و اتفاقاتی که ممکن است در زمان غیبت امام زمان (ع) رخ دهد، ضمن ارجاع مردم به راویان حدیث امامان (ع) آنان را بر مردم حجت قرار داده، همچنان که خود نیز حجت خداوند بر آنان است. (68)
از روایات یاد شده و روایات دیگر، چنین برمی آید که در زمان غیبت کبرا، فقیهان و عالمانی که شرطهای تعیین شده را داشته باشند، باید مورد مراجعهى مردم و پاسخگویی به پرسشهای شرعی، اعتقادی و اجتماعی آنان باشند.
خلاصه
در این فصل، با اشاره به زندگی امام مهدی (ع) سابقهى طرح مهدویت و معرفی امام مهدی (ع) در منابع شیعه و اهل سنت و برخی نظرات در این باره مطرح گردید.
در ادامه، به تاریخ غیبت و اختلاف نظر دربارهى آن، دلایل غیبت و معرفی نایبان خاص امام مهدی (ع) و وظایف آنان برای تقویت و پیشبرد تشیع، از راه ارتباط با آن حضرت در دوران غیبت صغرا به اختصار پرداخته شد. غیبت کبرا و معرفی نایبان عام آن حضرت در این دوره و شرطها و ویژگی های آنان و اینکه آنها پاسخگویی شیعیان در این زمان خواهند بود نیز از دیگر مباحث این فصل به شمار می آید.
پي نوشتها :
1- الکافی، ج 1، ص 580؛ الارشاد...؛ ج 2، ص 339.
2- اعلام الوری بأعلام الهدی، ص 418، کشف الغمة، ج 3، ص 234.
3- الارشاد...، ج 2، ص 339، کشف الغمة، ج 3، ص 235؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 286.
4- الکافی، ج 1، ص 580؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 252.
5- همان، ص 393؛ همان ص 381، و 648، اعلام الوری بأعلام الهدی، ص 417.
6- الارشاد...، ج 2، ص 339.
7- ر.ک: تاریخ أهل البیت (ع)، ص 124.
8- اعلام الوری بأعلام الهدی، ص 418.
9- رجال نجاشی، ص 377.
10- الفهرست، ص 135.
11- معالم العلماء، ص 99.
12- رجال علامه، ص 145.
13- رجال ابن داود، ص 187.
14- الکامل فی التاریخ، ج 8، حوادث سال 328.
15- ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، لسان المیزان، ج 5، ص 433 و490.
16- رجال نجاشی، ص 389؛ الفهرست، ص 157؛ ابن شهر آشوب، معالم العلماء ...، ص 111؛ رجال علامه، ص 147؛ رجال ابن داوود، ص 179.
17- همان، ص 383.
18- رجال علامه، ص 162.
19- ر.ک، رجال نجاشیف ص 383؛ رجال علامه، ص 162.
20- همان، ص 402.
21- برای نمونه ر.ک: همان، ص 399؛ الفهرست، ص 158؛ مرآة الجنان و عبرة القیظان، ج 3، ص 22؛ لسان المیزان، ج 5، ص 416.
22- رجال نجاشی، ص 399. این نوشته در جلد سوم مصنفات شیخ مفید به چاپ رسیده است.
23- ر.ک: مصنفات شیخ مفید، ج 7.
24- رجال علامه، ص 148.
25- رجال نجاشی، ص 403؛ رجال علامه ، ص 148.
26- ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمدف مقدمة ابن خلدون، ص 388.
27- الکامل فی التاریخ ، ج 7، حوادث سال 260؛ تذکرة الخواص ص 325؛ وفیات الأعیان...، ج 4، ص 176.
28- همان.
29- تذکرة الخواص، ص 325.
30- وفیات الأعیان...، ج 4، ص 176.
31- الغیبة، ص 134.
32- کمال الدین و تمام النعمة، ص 481.
33- الکافی، ج 1، ص 431.
34- همان.
35- نعمانی، الغیبة، ص 141.
36- الغیبة، ص 204.
37- کمال الدین و تمام النعمه، ص 480.
38- الاحتجاج علی أهل اللجاح، ج 2، ص 471.
39- کمال الدین و تمام النعمه ، ص 482.
40- بحارالانوار، ج 51. ص 73.
41- اعیان الشیعه ، ج 2، ص 48.
42- الغیبة، ص 209-214.
43- همان، ص 214.
44- الغیبه، ص 215.
45- همان.
46- همان، ص 217.
47- همان.
48- همان، ص 218.
49- همان، ص 220.
50- همان، ص 219-221.
51- همان، ص 223.
52- الغیبه.
53- همان، ص 224-226.
54- همان، ص 224-227.
55- همان، ص 236.
56- همان ، ص 237.
57- همان ص 238.
58- همان، ص 241 و242.
59- همان، ص 243.
60- ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه. ص 482-522؛ الغیبه، ص 172-199.
61- همان، ص 176-178.
62- الکافی، ج 1، ص 393؛ کمال الدین و تمام النعمه ، ص 381 و 648.
63- همان، ص 580؛ همان ص 252.
64- الغیبه، ص 222.
65- الکافی، ج 1، ص 393.
66- همان، ص 394؛ الغیبه ، ص 222.
67- این شرایط در کتابهایی که در زمینهى نگاشته شده، گردآوری شده است وما در اینجا فقط به یک مورد از این روایات اشاره می کنیم : امام صادق (ع) در روایت مفصلی شرایط فقیهی را که بتوان از او تقلید کرد، چهارچیز می داند: 1- خویشتن داری 2. نگهداری از دین؛ 3. مخالفت یا هوای نفس؛ 4. اطاعت از امر خداوند برای اطلاع بیشتر ر.ک: وسائل الشیعه ، ج 27، ص 131.
68- همان، ج 18، ص 98.
69- کمال الدین و تمام النعمه، ص 484.
منبع:برگرفته از تاریخ تشیع (1)
رفتار سیاسی علامه محمدباقر مجلسی (ره)
مقدمه
آرا، اندیشه و رفتار سیاسی علامه محمدباقر مجلسی (1037- 1110 ق) از موضوعات بحثبرانگیز در میان محققان و نویسندگان حوزه و دانشگاه، (مسلمان و غیرمسلمان) بوده و هست . در این میان برخی از نویسندگان دیدگاههای علمی و عملکرد سیاسی او، نظیر صوفی ستیزی، اخباریگری، فلسفه گریزی، و همکاری با سلاطین معاصرش را مورد نقد و انتقاد قرار دادهاند .
در مقابل این گروه اندک از منتقدان، شمار زیادی از دانشمندان بزرگ، وی را با القاب و اوصاف اغراقآمیز ستوده، و رفتارهای سیاسی، اجتماعی و بعضا دیدگاههای علمی او را مثبت، و منطبق با شرایط و مقتضیات زمان ارزیابی کردهاند .
با توجه به اهمیت موضوع، معالاسف هنوز تحقیق جامع و کاملی در حوزه اندیشه و عمل سیاسی این دانشمند بزرگ شیعی صورت نگرفته است . نوشتههایی هم که تاکنون در باره وی به نگارش در آمده، هیچ کدام مستقلا به بررسی موضوع سیاست از دیدگاه او نپرداختهاند . نویسندگانی هم که به مساله سیاست از نظر مجلسی توجه کردهاند، به اجمال از کنار موضوع گذشتهاند و تنها در باره عملکرد سیاسی او مطالب کوتاهی را مطرح ساختهاند، مانند تحقیقات مستشرقان که اکثرا ناظر به رفتار سیاسی این محدث بوده تا اندیشه سیاسی وی، از سوی دیگر بیشتر اظهارات آنها غرض آلود و بدون مستند و شواهد معتبر تاریخی است .
نوشتار حاضر مروری استبر آرا و دیدگاههای علامه مجلسی در باره مسایل و موضوعات مهم سیاسی . در این مقاله نظریه «سلطنت مشروعه» که از سوی برخی از نویسندگان به وی نسبت داده شده با تفصیل بیشتری به چالش کشیده شده است .
امید است این گفتار، گامی در جهتشفاف سازی اندیشه سیاسی این عالم شیعی باشد و ابهامات موجود، از چهره سیاسی این شخصیتبزرگ عالم تشیع زدوده شود . (2)
زندگی سیاسی علامه مجلسی
اندیشه و عمل سیاسی علامه مجلسی متاثر از مبانی کلامی، فقهی و نیز شرایط تاریخی و اوضاع سیاسی اجتماعی دوران او بوده است . تبیین اندیشه و زندگی سیاسی علامه مجلسی با فرض مذکور امکانپذیر است .
پرسشهایی که در حوزه عمل سیاسی مجلسی مطرح گردیده در دو محور: تعامل با حاکم جائر و نقش وی در انحطاط سلسله صفویه و سقوط اصفهان میباشد .
در بحث از تعامل و همکاری مجلسی با حاکم جائر، باید گفت که عمل سیاسی او بر آیندی از شرایط تاریخی و اوضاع سیاسی اجتماعی عصر صفوی بوده است، مجلسی با توجه به مقتضیات زمان و با اعتقاد به این که تغییر نظام سیاسی سلطنتی در آن شرایط، امری ناممکن، و از طرفی وجود حکومت مقتدر شیعی برای ایران و شیعیان امری لازم و ضروری بوده، لذا درصدد اصلاح وضع موجود بر آمده، و راه حلهایی را برای حل مشکلات گوناگون دوران معاصر خود ارایه نمود . گذشته از این، عمل سیاسی او منطبق با مبانی فقهی او نیز بوده است .
در خصوص مساله دوم (سقوط اصفهان) به رغم اعتقاد برخی از تحلیلگران تاریخ ایران، که اقتدار مجلسی در جایگاه مهم شیخ الاسلامی اصفهان و نیز نفوذ او در سلاطین صفوی را در انحطاط صفویه و سقوط اصفهان مؤثر میدانند، نظریه دیگر، فقدان شیخ الاسلام مقتدر بعد از مجلسی در دستگاه صفوی را به عنوان یکی از عوامل ضعف مدیریتسیاسی کشور و سقوط اصفهان معرفی میکند . برای اثبات این مدعا، مستندات و شواهد کافی در منابع تاریخی این دوران وجود دارد . (3)
اندیشه سیاسی علامه مجلسی
در اندیشه سیاسی علامه مجلسی مباحث مهم سیاسی از قبیل ضرورت حکومت، انواع حکومت، ولایت فقیه، شرایط و وظایف حاکمان، حکومتهای سلطنتی و حقوق پادشاهان مطرح شده است . این مباحثبا توجه به مسلک اخباری او تحت عناوین مذکور مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است، که به اختصار به این موارد اشاره میکنیم .
ضرورت حکومت
از نگاه مجلسی مدنی الطبع بودن انسان و نیاز افراد جامعه به یکدیگر در تامین معاش و برقراری نظم و امنیت اجتماعی و رفع اختلاف به منظور بقای نوع بشر از مهمترین دلایل ضرورت حکومت است . (4)
او با نگاه روایی، دامنه مکانی و گستره زمانی نیاز جامعه بشری به تشکیل حکومت و وجود حاکم، (در تمام اعصار و امصار) چه در بعد زندگی مادی انسان برای «تامین حکمت، تشکیل اجتماع و سد باب اختلاف» و چه در بعد زندگی معنوی او برای «شناخت مبدا و معاد و عبادات» امری لازم و ضرور میداند . چرا که لولم یبق فی الارض الااثنان لکان احدهما الحجة و حجتبه معنای امام و امام نیز متولی امر دین و دنیای مردم است . (5)
در لسان روایی او، جایگاه امام و حاکم در جامعه، به قلب در بدن آدمی تشبیه شده است . همانگونه که «جوارح از قلب مستغنی نیستند و بدون آن، امور جوارح مستقیم نمیشود» همچنین امور مردم نیز بدون وجود حاکم به سامان نمیرسد . (6)
انواع حکومت
در بحث از انواع حکومت، امامت از دیدگاه مجلسی جایگاه ویژهای دارد . بیشترین تلاش علمی مجلسی و نیز بیشترین حجم آثار او، اعم از کلامی و روایی بویژه کتاب ارزشمند او (بحارالانوار) اختصاص به تبیین مساله امامت و تاریخ امامان معصوم علیهم السلام دارد .
حکومت در تفکر سیاسی مجلسی، شانی از شؤون نبوت و امامت است و امامت استمرار کلیه شؤون پیامبر صلی الله علیه و آله (به استثنای نبوت) در جانشینان بر حق ایشان است . به بیان دیگر، زعامتسیاسی مسلمانان یکی از شاخصههای اصلی امامت عامه است و امامت عامه از نظر مجلسی همان «اولی به تصرف» و «صاحب اختیار بودن در دین و دنیای امتبه جانشینی حضرت رسول صلی الله علیه و آله» است . (7)
و «الامامة جامعة لاصلاح جمیع الامور فی الدارین» (8)
وی با رد خلافت ظالمان با استناد به آیه 124 سوره بقره «لاینال عهدی الظالمین» برای تصدی منصب امامت و خلافتسه شرط اساسی را مطرح کرده است که عبارتند از:
1) عصمت، 2) نصب از جانب خدا، 3) اعلم و افضل بودن امام و خلیفه نسبتبه سایر مردم، که جملگی اختصاص به امام معصوم علیه السلام دارد . (9)
گرچه دستیابی به دیدگاه صریح علامه مجلسی در باره نوع حکومت مشروع در عصر غیبت کار آسانی نیست، اما با مطالعه آثار وی میتوان با برخی از آرای سیاسی او در باره حکومت در عصر غیبت آشنا شد .
ولایت فقیه
ولایت فقیه که از مباحث مهم فقه سیاسی به شمار میرود، از نظر مجلسی دور نمانده است، هر چند به نظر میآید که وی در ارایه عقیده باطنی خود در باره ولایت فقیه در دوران خود دچار محذورات سیاسی اجتماعی بوده است، زیرا وی در کتاب مرآت العقول ضمن بحث از «مقبوله عمربن حنظله» وعده تالیف رسالهای مستقل در باره این مساله میدهد، ولی این وعده تحقق نمییابد; با توجه به این که محدودیت زمان از موانع آن نبوده است .
خلاصه نظر وی در این باب آن است که:
وی قدر متیقن از دلالت روایت مقبوله را، قضاوت فقیه میداند، اما با وجود این، نیابت فقیه از جانب امام معصوم علیه السلام را در اموری که امام ولایت دارد نیز نفی نمیکند . (10)
از لابهلای مباحثسیاسی مطرح شده در کتاب بحارالانوار در باره انواع ریاست، چنین بر میآید که مجلسی از لحاظ نظری حکومت فقیه جامع الشرایط را در عصر غیبت مشروع و مجاز دانسته و در مواردی که اقامه امر به معروف و نهی از منکر و مصلحت عباد مشروط به آن باشد، واجب میشمارد . (11)
صفات حاکم اسلامی
شرایط و صفات حاکم اسلامی از دیگر مباحث مورد تاکید مجلسی است . او نیز مانند سایر متکلمان امامیه، عدالت و علم به خصوصیات احکام شرع را از شرایط مهم رهبری میداند . ادله عقلی و نقلی مورد استناد وی در این باره عام و مطلق بوده و قابل تخصیص به زمان و مکان معین نیست . از این رو قابل تعمیم به عصر غیبت نیز میباشد .
او بر بدیهی بودن حکم عقل در تقدیم عالم بر جاهل و فاضل بر مفضول و نیز قبح تقدیم مفضول بر فاضل و جاهل بر دانا با تعابیری از قبیل العقل الصحیح یمنع تقدیم غیر الافضل علی الافضل تاکید کرده (12) است . از نگاه وی «مناط ریاست و پادشاهی، زیادتی علم و شجاعت است» (13) پسآمد عدم رعایتشرایط مذکور در انتخاب حاکم این خواهد بود که من ام قوما و فیهم من هو اعلم منه او افقه منه لم یزل امرهم الی سفال الی یوم القیامة (14)
تاکید وی بر شرایط و اوصاف حاکم بویژه برتری حاکم اسلامی در علم و شجاعت تایید قطعی بر لزوم تصدی حکومت توسط فقیه جامع الشرایط در عصر غیبت است .
وظایف حاکم اسلامی
در بحث از کارهای ویژه حکومت، اقامه امر به معروف و نهی از منکر و عدالت گستری، مردم داری را در صدر وظایف حاکمان قرار داد . مجلسی با اهتمام ویژهای که نسبتبه رفتار حاکمان داشته به مقتضای مسلک علمی خود «رساله آداب سلوک حاکم با رعیت» را به عنوان آیین کشورداری از دیدگاه امام علی علیه السلام برای حاکمان سیاسی در عصر غیبت تالیف کرده است . (15)
حقوق متقابل حاکم و مردم
حق اطاعت و فرمانبرداری مردم از حاکمان عدل، از مهمترین حقوق والیان بر مردم شمرده شده است . وی با آوردن احادیثی، آثار رعایتحقوق متقابل حاکم و مردم را از سوی یکدیگر، همدلی مردم با حاکم و همگرایی مردم با مردم، صلح و امنیت اجتماعی، رفاه اجتماعی، ثبات سیاسی و بقای دولت، و آثار تضییع حقوق مذکور را اختلاف و تفرقه، ظلم و ستم، تبهکاری در جامعه، تعطیل شریعت، سختی معیشت و بالاخره ریاست اشرار بر ابرار بیان کرده است . (16)
بیشترین تلاش مجلسی در بحثحقوق پادشاهان، ضمن تقسیم آنها به پادشاهان دادگر و پادشاهان ستمگر، متوجه تبیین وظایف شیعیان در عصر غیبت در قبال آنهاست . او با ارایه راه کارهای علمی و عملی برای زندگی در حکومت پادشاهان، حقوق متقابلی را برای سلاطین و مردم بیان کرده است . هر چند در اندیشه سیاسی وی قیام و شورش علیه حاکمان ظالم تا زمانی که بنیاد دین از سوی آنها مورد تهدید واقع نشود، مطرح نگردیده است . (17)
حکومتهای سلطنتی
مجلسی، حکومت در عصر غیبت را بر اساس تقسیم کلی که در فقه امامیه در باب مکاسب محرمه مطرح گردیده بر دو نوع میداند: حکومت عدل و حکومت جور . البته از فحوای سخنان مجلسی در کتاب «عین الحیوة» در بحثحقوق پادشاهان، چنین بر میآید که وی انواع حکومتهای سلطنتی را علاوه بر معیار فوق (معیار عدل و جور) از منظر دیگر نیز که معیار دین و مذهب استبر سه نوع تقسیم کرده است .
نوع اول: حکومت و سلطنت پادشاهانی است که بر دین حق باشند . مراد وی از دین حق، همان مذهب تشیع است . وی این قسم از حکومتسلطنتی را حکومت پادشاهانی میداند که علاوه بر این که بر دین حق هستند، به عدالت نیز سلوک نمایند . علامه مجلسی برای این نوع از پادشاهان شیعی که با رعیتبه عدالت رفتار میکنند، در قبال وظایف و خدماتی که به مردم ارایه میدهند، حقوقی را قایل شده است که مردم موظف به رعایت آنها هستند . به گفته وی: «پادشاهانی که بر دین حق باشند ایشان را بر رعیت، حقوق بسیار است که حفظ و حراست ایشان مینماید و دفع دشمنان دین از ایشان میکند و دین و جان و مال و عرض ایشان به حمایت پادشاهان محفوظ میباشد، پس ایشان را دعا باید کرد و حق ایشان را باید شناخت، خصوصا هنگامی که به دالتسلوک نمایند .» (18)
مجلسی، در اثبات این که این حقوق لازم الرعایة، مختص امام و منصوبان امام نیست، به احادیث عام تمسک میکند . او در توضیح این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: ان من اجلال الله تعالی . . . اکرام السلطان المقسط مینویسد: «چنانچه حضرت در این حدیثشریف فرمودهاند که بزرگداشت و اکرام پادشاه دادگر، از اجلال و تعظیم خداست; پادشاه عادل اگر چه ظاهرش این است که مراد امام و منصوبان آن حضرت باشد، چنانچه در حدیث دیگر همین مضمون وارد شده است و به جای سلطان عادل، امام عادل واقع شده است، اما احادیث عام بعد از این مذکور خواهد شد .» (19)
وی در ادامه، احادیث مربوط را ذکر کرده است، البته باید توجه داشت که عبارت فوق بر مشروعیتسلطنت پادشاهان، دلالتی ندارد; زیرا همانطور که توضیح خواهیم داد، بین داشتن حقوق لازم الرعایة و مشروعیت، هیچگونه ملازمهای وجود ندارد .
نوع دوم: حکومتسلاطینی است که بر مذهب حق باشند، لیکن «بر خلاف نهج صلاح و عدالتباشند» به عبارت دیگر سلطان جائری که بر مذهب تشیع باشد، وی برای این نوع از سلاطین نیز حقوقی را ذکر کرده است، که مردم ملزم به رعایت آن هستند . این حقوق عبارتند از این که:
«دعا برای صلاح ایشان میباید کرد، یا خود را میباید اصلاح نمود که خدا ایشان را به اصلاح آورد، زیرا دلهای پادشاهان و جمیع خلایق به دستخداست .» (20)
نوع سوم: حکومت مطلق پادشاهان جائر است ولو بر دین حق نباشند . به گمان قوی، مراد ایشان از این نوع سلاطین، سلاطین غیر شیعی است . او برای این نوع از پادشاهان نیز در شرایط خاصی مانند تقیه، خوف و اضطرار، حقوقی را قایل است . به گفته وی:
«و مطلق پادشاهان جابر و ظالمان را نیز رعایت میباید کرد و تقیه از ایشان واجب است، و خود را از ضرر ایشان حفظ کنند و مورد قهر ایشان نسازند .» (21)
برای توضیح بیشتر تقسیمبندی فوق، توجه به چند نکته ضروری است:
الف) این تقسیمبندی، بر اساس حاکمان سیاسی و حکومتهای موجود و بالفعل در جوامع اسلامی صورت گرفته است، لذا بیان کننده انحصار انواع حکومت از لحاظ نظری در این سه نوع نمیتواند باشد .
ب) سخنان علامه مجلسی در اینجا جنبه عملی و توصیه دارد، و به هیچ وجه معرف دیدگاه سیاسی او در باره نوع حکومت مشروع و غیرمشروع نیست . وی بحث از حکومت و مشروعیت آن را در مبحث امامتبه تفصیل بیان کرده است .
ج) همانگونه که در نقد انتساب سلطنت مشروعه به علامه مجلسی اشاره خواهیم کرد، بین داشتن حق، (حتی حق لازم الرعایة) و مساله مشروعیت، هیچگونه تلازم و رابطه منطقی و قرار دادی وجود ندارد، تا به خطا از آن مشروعیتسلطنت پادشاهان استنتاج گردد . دلیل این مطلب یعنی «فقدان مشروعیت دینی، و عدم وجوب اطاعت از پادشاهان» حدیثی است که مجلسی از حضرت علی علیه السلام در مذمت پادشاهی آورده است که گمان میکند که اطاعت او اطاعتخدا و معصیت او معصیتخدا است . وی در بیان این حدیث میگوید:
«پادشاه و صاحب سلطنتی که چنین اعتقادی داشته باشد، دروغ میگوید، زیرا که نیست او مگر در معصیتخالق، و طاعتی، لازم نیست از برای کسی که معصیتخدا کند .» (22)
نظریه سلطنت مشروعه
نویسنده کتاب «نظریههای دولت در فقه شیعه» اولین نظریه دولت در فقه سیاسی شیعه را نظریه «سلطنت مشروعه» معرفی کرده و بعد از بیان لازم قهری آن که منحصر نمودن ولایت انتصابی فقیهان در «شرعیات» استبه بیان سلطنت مسلمان ذی شوکت (پادشاه) پرداخته و ضمن نامگذاری آن با عنوان مذکور، آن را مورد تایید و عمل بسیاری از فقهای شیعه دانسته، و به اعتقاد وی، این نظریه به لحاظ تجربه عملی از بین نظریههای نه گانه دولت که وی مطرح کرده است، یک دوره طولانی از تاریخ فقه سیاسی شیعه را شامل میگردد .
نویسنده فوق مبنای نظریه «سلطنت مشروعه» را بر دو رکن اساسی بنیان نهاده است; نخستین رکن آن، انحصار ولایت فقها در امور شرعی (امور حسبیه) نظیر افتا، تبلیغ احکام شرعی، امر به معروف و نهی از منکر، اقامه جمعه و جماعت، قضاوت، اجرای حدود و تعزیرات، جمعآوری مالیاتهای شرعی «خمس و زکات» ، اداره اوقاف عام و سرپرستی افراد بیسرپرست است که تصدی امور مذکور توسط فقیه از ضروریات فقه شیعه محسوب میشود .
رکن دیگر: سلطنت مسلمان صاحب شوکت (سلطان) است که وظایف و اختیارات او به امور عرفی یا «عرفیات» که مهمترین مصادیق آن، اداره و تدبیر جامعه و تامین نظم و امنیت اجتماع، دفاع در مقابل هجوم بیگانگان و تنظیم روابط بینالملل است، محدود میگردد .
به گفته وی این دو قدرت دینی و دنیایی، مستقل از یکدیگر بوده به گونهای که در واقع هیچ کدام منصوب دیگری نبوده گرچه در ظاهر در بعضی از دورانها، نصب فقها به مناصب شرعی توسط سلاطین، و یا تاجگذاری برخی از سلاطین، با اذن فقیهان صورت میگرفته است . ارایه دهنده این نظریه، شرایط مسلمان ذی شوکت (پادشاه) را در پنج امر زیر خلاصه کرده است:
1) اسلام
2) ایمان (شیعه اثنی عشری بودن)
3) دارا بودن شوکت و اقتدار لازم برای اداره کشور و دفاع از مسلمانان در قبال اجانب
4) محترم شمردن ظواهر شریعت
5) و بالاخره احترام و تواضع نسبتبه عالمان دین و تبعیت از ایشان .
نکته قابل تامل این که در برشماری شرایط «مسلمان ذی شوکت» به دو شرط اساسی حاکم اسلامی یعنی علم به احکام و نیز عدالت و تقوای حاکم، اشاره نشده است . دو شرطی که با فقدان آنها حاکم اسلامی حاکم جور تلقی میشود . در هر صورت نویسنده مذکور، علامه مجلسی را یکی از طرفداران «سلطنت مشروعه» معرفی کرده است و در مقام اثبات این نظریه و اسناد آن به مرحوم مجلسی به مطالبی از سه اثر او استناد نموده که عبارتند از:
1) کتاب عین الحیوة، که مجلسی در آن حقوقی را برای پادشاهان قایل شده است، و نیز به مراتب ولایات اشاراتی دارد .
2) کتاب بحارالانوار، که در آن در توصیف سلاطین صفوی یکی از روایات ملاحم را بر پادشاهان این سلسله تفسیر و تطبیق نموده است .
3) خطبه سلطانیه که در مراسم تاجگذاری شاه سلطان حسین توسط علامه مجلسی انشا و ایراد گردیده است . (23)
اینک به طور اجمال به نقد انتساب این نظریه به علامه مجلسی میپردازیم .
نقد نظریه سلطنت مشروعه و انتساب آن به علامه مجلسی
در نقد این نظریه باید گفتحقیقت آن است که ادلهای که ایشان اقامه نموده این مدعا را اثبات نمیکند .
مؤلف محترم در اثبات اسناد نظریه «سلطنت مشروعه» به علامه مجلسی چنین استدلال میکند:
با توجه به این که علامه مجلسی به مفاد روایات اهل بیت علیهم السلام عامل بوده و در آثار مختلف خود بر حرمت رکون بر ظالمین تصریح کرده و در رسالهای بر اساس تعلیم ائمه علیهم السلام به نحوه سلوک با سلاطین اشاره کرده، حتی تقرب به ملوک و امرا را موجب خسران دنیا و عقبا دانسته، میتوان با اطمینان نفس اعلام کرد که علامه مجلسی، صفویه را مصداق حکام جور نمیدانسته است، بلکه سلاطین مسلمان شیعه ذی شوکتی میدانسته که میتوان از اقتدار آنها برای ترویجشریعتسود جست، بدون شک مبانی نظری عملکرد اجتماعی این عالم خدوم برنظریه یاد شده «سلطنت مشروعه» منطبق است . (24)
به اعتقاد نویسنده چون علامه مجلسی قایل به حرمت رکون به ظالمین است، و نیز تقرب به ملوک و پادشاهان را موجب خسران دنیا و عقبا میداند، و از سوی دیگر وی با حاکمان صفوی همکاری و رابطه متقابل داشته است، نتیجه قهری این مقدمات این است که ایشان شاهان صفوی را حاکم جور تلقی نکرده و گرنه از همکاری با آنها اجتناب مینمود . پس لزوما سلطنتسلاطین صفوی از نوع «سلطنت مشروعه» و مورد تایید ایشان بوده است .
واضح است که نویسنده در استدلال خود دچار مغالطه شده، زیرا دلیلی که وی اقامه نموده اعم از مدعای او است و اعم، اثبات اخص نمیکند، بنابراین مشروعیت دینی سلطنتشاهان صفوی از آن به دست نمیآید . چه این که با حفظ این اصل اولی (یعنی حرمت رکون به ظالمین) و نیز نکوهش نزدیکی به سلاطین، همکاری ایشان با شاهان صفوی از باب یکی از عناوین ثانویه از قبیل تقیه یا ضرورت و یا مصلحت قابل تصحیح و تبیین است .
از طرفی، ترویج مذهب تشیع به وسیله سلاطین صفوی مشروط به عدالت و یا مشروعیت دینی آنها نبوده، چه بسا پادشاهان صفوی برای تحکیم قدرت و موقعیتسیاسی اجتماعی خود الزاما نیازمند همکاری با عالمان دینی و نیز ترویج مذهب تشیع در قبال مخالفان خود (عثمانی) بودهاند . اضافه بر این تالیف رسالهای در باب «آداب سلوک حاکم با رعیت» و سیاستنامههایی که جنبه پند و اندرز دارند در بین عالمان شیعی، مرسوم بوده و برای عموم سلاطین اعم از سلطان عدل یا سلطان جور نوشته میشد، البته جای شگفتی است که چرا نویسنده محترم موارد سهگانهای را که علامه مجلسی در کتاب عین الحیوة برای جواز همکاری با ظالمان و پادشاهان بیان کرده، متعرض نشده است . بدون تردید صراحت عبارات مجلسی در خصوص همکاری با پادشاهان، سستی استدلال وی را آشکار میسازد.(25)
موارد یاد شده در بیان جواز همکاری با ظالمان و پادشاهان «درکتاب عین الحیوة» بهدلیل فاسق بودن و فقدان شرط عدالت در سلاطین صفوی و نیز اطلاع علامه مجلسی از فساد اخلاقی ایشان قطعا بر عملکرد سیاسی اجتماعی وی منطبق بوده و برخلاف نظریه مطرح شده میتواند مبنای نظری عملکرد سیاسی این محدث عالیمقام شیعه قرار گیرد .
مطلب دیگری که این نویسنده از کتاب «عین الحیوة» در اثبات و در اسناد نظریه «سلطنت مشروعه» به علامه مجلسی، نقل کرده مربوط به سلسله مراتب الهی ولایت است، که خداوند در عالم تکوین و تشریع به انسانها اعطا نموده است .
مجلسی در بیان مصادیق انواع ولایات، از ولایت و حکومت پادشاهان گرفته تا ولایت و سلطنت ایشان بر اعضا و جوارح و اعمال و اخلاق خود، سخن به میان آورده و مینویسد:
حق تعالی هر کس را در این دنیا سلطنتی داده، چنانچه منقول است کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته و در قیامت از سلوک او با رعتیش سؤال خواهد فرمود . چنانچه پادشاهان را بر رعایای خود و امیران و وزیران را بعضی از رعایا و . . . پس هیچ کس در دنیا نیست که بهرهای از ولایت و حکومت نداشته باشد، و جمعی در تحت فرمان او داخل نباشند، و در معاشرت با هر صنفی از ایشان عدلی و جوری است و هر کس در خور آنچه او را استیلا دادهاند و نعمتی به او کرامت نمودهاند، در خور آن نعمت، شکر از او طلبیدهاند . . . شکر هر یک از اینها آن است که به نحوی که خداوند فرموده با آنها معاشرت نماید، و حقوقی که حق تعالی برای ایشان مقرر فرموده، رعایت نماید . . . چنانچه پادشاهان اگر در قدرت و استیلای خود شکر کنند و رعایتحال و حقوق رعیت کنند، ملک ایشان پاینده میماند و گرنه به زودی زایل میگردد، چنانچه گفتهاند که ملک با کفر باقی میماند و با ظلم باقی نمیماند . (26)
برداشت نویسنده ازعبارات فوق این است که:
داشتن ولایت در درجات مختلف، حقوقی را برای اولیا ایجاد میکند، از جمله این ولایات، ولایتشاه بر رعیت است . و نتیجه عامی که میگیرد همان «سلطنت مشروعه» مسلمان ذی شوکت است .
آنچه در جواب از این استدلال میتوان گفت این است که مجلسی در عبارات فوق درصدد بیان مراتب و انواع ولایات و حکومتهای بالفعل و تحقق یافته انسانها بر یکدیگر در واقعیتخارجی و اعتباریات اجتماعی، و نیز حقوقی که این ولایات به دنبال دارد میباشد، اعم از این که ولایات مذکور، ولایتحق باشند یا باطل، مانند ولایت و حکومتحاکمان جور .
بنابراین علامه مجلسی در مقام بیان حقانیت و مشروعیت انواع ولایات نبوده تا چنین استنتاج اشتباهی از آن به دست آید . قرینه این که مجلسی درصدد بیان مشروعیت انواع ولایات نبوده این است که ایشان هر دو صورت مساله را متعرض شده و عدل و جور ملوک را در کنار هم ذکر نموده است . در حقیقتسخنان وی در اینجا بیشتر جنبه عملی و توصیه به مخاطبان خود دارد تا جنبه نظری آن، و سعی او بر تنبیه صاحبان ولایت و حکومتبه وظایف شرعی و انسانی آنها در برابر زیر دستان بوده که با ایشان به عدالت و مساوات رفتار نمایند . این سخن مجلسی در همین کتاب و در همین فصل که میگوید: «عدل ملوک و امرا از اعظم مصالح ناس است . عدل و صلاح ایشان موجب صلاح جمیع عباد و آبادانی بلاد است و فسق و فجور ایشان موجب اختلال نظام امور اکثر عالمیان میشود . حالت و رفتار ایشان تعیین کننده خواست اکثر مردم است . (27)
و نیز ذکر حدیث مشهور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد نقش صلاح و فساد فقها و امرا در صلاح و فساد امت، مؤید پاسخ و مدعای ما است، زیرا سلاطین جور به اجماع همه فقها فاقد مشروعیت دینی هستند . دلیل دیگر بر این که وی در مقام بر شماری انواع ولایت و حکومتها است نه درصدد بیان مشروعیت آنها، این است که وی در اینجا از ولایت پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام که مصداق قطعی ولایت مشروع است، سخنی به میان نیاورده است .
به نظر میرسد نسبت دادن نظریه «سلطنت مشروعه» به علامه مجلسی توسط نویسنده کتاب «نظریههای دولت در فقه شیعه» ناشی از سوء برداشت وی از تعبیرات مجلسی در خصوص لزوم رعایتحقوق پادشاهان باشد; زیرا او با نقل این قسمت از کلام مجلسی که میگوید:
« بدان که پادشاهانی که بر دین حق باشند ایشان را بر رعیتحقوق بسیار است که حفظ و حراست ایشان مینماید، دفع دشمنان دین از ایشان میکند، و دین و جان و مال و عرض ایشان به حمایت پادشاهان محفوظ میباشد . پس ایشان را باید دعا کرد و حق ایشان را باید شناخت، خصوصا در هنگامی که به عدالتسلوک نمایند . . . .» (28)
بین داشتن حق و لزوم رعایت آن از سوی دیگران، و بین حقانیت و مشروعیت صاحبان حق، تلازم دیده و نتیجه فوق را بر آن مترتب نموده است .
گذشته از آن که عبارت فوق در مقام توجیه عملی مخاطبان و خوانندگان این اثر است، هیچگونه ملازمه منطقی بین این دو معنی وجود ندارد، زیرا ممکن است اشخاص حقیقی یا حقوقی مانند «اهل کتاب و کشورهای غیرمسلمان» دارای حقوقی لازم الرعایة باشند، لیکن داشتن این حقوق و لزوم رعایت آن از سوی مسلمانان هیچگونه مشروعیتی برای صاحبان حق ایجاد نکند . از این رو پادشاهانی که بر مسلمانان ولایت جابرانه دارند میتوانند در پی آن دارای حقوقی از قبیل وجوب اطاعت و مانند آن باشند که رعایت آن بر رعیت لازم و واجب باشد و در همان حال در تصدی حکومت، غاصب و فاقد مشروعیت قلمداد شوند، چون که مبنای لزوم رعایتحقوق ایشان میتواند یکی از عناوینثانویه از قبیل تقیه، اضطرار، اکراه، مصلحت، جلب نفع و دفع ضرر از مؤمن باشد که با رفع این عناوین، حقوق ایشان نیز منتفی میگردد . ارایه دهنده نظریه «سلطنت مشروعه» از جمله مؤیدات این نظریه را حکم رسمی منصب شیخ الاسلامی علامه مجلسی از سوی شاه سلطان حسین صفوی در سال 1106 ق میداند . (29)
در اینجا اشاره به این نکته لازم است که توهم نسبت آنچه در این حکم رسمی آمده به علامه مجلسی خالی از تسامح نیست، زیرا این نوشته از مرحوم مجلسی نیست، کاتب آن شخصی دیگر بوده . بنابراین مفاد آن هرگز بیانگر اندیشه سیاسی علامه مجلسی در خصوص مشروعیتسلطنتسلاطین صفوی و نیز مرزبندی بین عرفیات و شرعیات از دیدگاه وی نمیتواند باشد .
گرچه نتیجهگیری نویسنده از حکم فوق مبنی بر این که «تامل در حکم رسمی فوق مرز بین شرعیات و عرفیات در عصر علامه مجلسی را مشخص میسازد .» (30) ، با واقعیات سیاسی اجتماعی آن دوران منطبق است، زیرا در آن دوران عملا و به طور ناخواسته بین شرعیات و عرفیات جدایی بوده است، لیکن این تفکیک و جدایی دین از سیاست را به علامه مجلسی نمیتوان منتسب نمود . نظر علامه مجلسی در باب امامت و رهبری دینی و سیاسی جامعه، عدم تفکیک ریاست دینی از ریاست دنیوی است، که در ابتدای بحثبه آن اشاره شد .
و اما در خصوص خطبه سلطانیه که در جلوس شاه سلطان حسین صفوی بر تختسلطنت، مجلسی آن را نگاشت و در آن مراسم خوانده شد، مطالب مطرح شده در آن نظیر «خالق بیمنت . . . فرمانروایی . . . را در کف کفایت و قبضه درایتسلاطین عدالتشعار و خواقین فلک اقتدار . . . سپرد که عامه رعایا و کافه برایا در ظل ایشان در مهاد امنیت و استراحتبیاسایند . . . .» (31)
خبر از واقعیات تاریخ سیاسی اسلام میدهد که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام و غیبت امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) اوضاع سیاسی مسلمانان بدان سمت و سو کشانده شد، و در این جهت قطعا اراده خداوند در حوادث سیاسی و رفتار سیاسی مسلمانان مؤثر بوده است . بنابراین مجلسی در این خطبه در مقام استدلال و مشروعیتبخشیدن به سلطنت «مسلمان ذی شوکت» نبوده است .
از سوی دیگر بین سلطنت مشروع و سلطنت مقبول مردم (اکثریت) تفاوت است; چه بسا حکومتی در شرایطی مقبول مردم و یا حتی عالمان دینی بوده باشد، ولی نه از جهت مشروعیت دینی، بلکه از جهت ضرورتهای سیاسی اجتماعی، که وجود چنان حکومتهایی را برای حفظ نظم و امنیت جامعه و دفاع در برابر دشمنان دین و مذهب لازم و ضروری میسازد .
از این رو مقبول دانستن حکومتی به معنای مشروع بودن آن نیست و به تعبیر منطقی هر حکومت مشروعی حکومت مقبول میتواند باشد، ولی هر حکومت مقبولی الزاما حکومت مشروع نیست، منشا و مشروعیتسلطنت و حکومت در اسلام مشروط به اذن شارع است و بدون اذن شارع برای هیچ حکومتی مشروعیت دینی ثابت نیست، و حکومتهای سلطنتی بعد از اسلام ماذون از جانب شارع مقدس نبوده و دوران مورد مطالعه ما نیز از این قاعده مستثنی نیست .
و بالاخره این نویسنده در اثبات نظریه «سلطنت مشروعه» به مرحوم مجلسی از کتاب بحارالانوار به روایاتی تمسک کرده که در علایم ظهور امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) نقل شده است، و مؤلف، برخی از این روایات را بر سلاطین و دولت صفویه تطبیق نموده است . مانند: روایت امام باقر علیه السلام که فرمود:
«گروهی از طالبان حق، در شرق بارها در راه گرفتن حق شکست میخورند و سرانجام دستبه سلاح میبرند و حق را میگیرند، آنگاه این حق را به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) میسپارند.»
علامه مجلسی در توضیح این روایت فرموده است:
بیان: بعید نیست که این حدیث اشاره به دولت صفوی باشد . خدا پایههایش را استوار کند و آن را به دولت قائم بپیوندد . (32)
در پاسخ این ادعا میگوییم:
اولا مجلسی این تفسیر و بیان را به صورت احتمال ذکر نموده، از این رو صریح و نص در مدعا نیست .
ثانیا رابطهای بین بسیاری از روایات ملاحم با حقانیت و مشروعیت مفاد آنها که در آینده رخ میدهد وجود ندارد . چه آن که پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام از ظهور بنیامیه و قیام بنی عباسی خبر دادهاند، ولی این اخبار، لزوما به معنای حقانیت و مشروعیت آنها نبوده است . علاوه، دراحادیث آمده است که خداوند دین خود و «مذهب حق» را به دست افراد فاسقی تایید و ترویج میکند . با این وصف تطبیق روایات مورد نظر بر سلسله صفوی استبعادی ندارد . از سوی دیگر، نتیجه ادعا شده نیز از آنها به دست نمیآید .
و اما تعابیر ستایشآمیز مجلسی از شاهان صفوی با مبنای کلامی ایشان، که عبارت از جواز مدح و ستایش شیعیان فاسق در اعمال صالح ایشان، مشروط بر این که باعث جرات ایشان بر معاصی نگردد و نیز جواز دعا به معنای طلب هدایتبرای ایشان ستسازگار است .
گذشته از احتمال وجود تقیه، چه بسا امثال این تعابیر مدحآمیز از این بزرگان به خاطر مقایسهای است که ایشان سلاطین معاصر خود را نسبتبه سلاطین جور یا مخالف، عادل میخواندند . چنانچه در مورد انوشیروان نیز چنین تعبیری نقل شده است . بنابراین عادل خواندن شاهان صفوی و نسبت اوصاف مذکور به ایشان، از باب تسامح و مجاز بوده است .
نتیجه آن که نسبت دادن مشروعیتحکومتسلاطین جور، که مصداق طاغوت قلمداد میشوند، به این محدث عظیمالشان دور از انصاف است . بعد از استقرای تفصیلی که در آثار مجلسی توسط نگارنده به عمل آمده، به موردی برخورد نگردید که ایشان با استدلال و استناد به ادله شرعی، حقانیت و مشروعیت دینی حکومتسلاطین صفوی را تایید کرده باشد . از طرفی رفتار سیاسی فقها نیز معرف دیدگاههای فقهی و اندیشه سیاسی آنها تلقی نمیگردد، زیرا رفتار سیاسی ایشان ممکن استبر مبنای احکام ثانویه بوده باشد . بنابراین هیچ کدام از موارد یاد شده از آثار علامه مجلسی، بیان کننده دیدگاههای سیاسی او در باره مشروعیت این نوع از حکومت (سلطنت مشروعه) نیست .
پي نوشتها :
1) نوشتار حاضر، گزیدهای از تحقیقی است که در پژوهشکده اندیشه سیاسی اسلام، تحت عنوان «اندیشه سیاسی علامه مجلسی» به انجام رسیده است .
2) لازم به یادآوری است نگارنده در باره اوضاع سیاسی اجتماعی عصر علامه مجلسی و نیز زندگی سیاسی وی، مباحث مبسوطی را ارایه نموده و در یادنامه مجلسی ج 1 و 2، که از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انتشار یافته، چاپ شده است .
3) نگارنده در مقالهای در باره «همکاری با حاکم جائر در نگاه علامه مجلسی» که در شماره 20 مجله حکومت اسلامی آمده استبه این شواهد و ادله تاریخی اشاره کرده است .
4) بحارالانوار، ج72، ص 112 .
5) مرآت العقول، ج2، ص 298، ح 1 .
6) عین الحیوة، صص 70- 69 .
7) عین الحیوة، ص 69 .
8) بحارالانوار، ج 65، ص 208، ح 12 .
9) عین الحیوة، ص 71 و ص 78 و صص 85- 84 .
10) مرآت العقول، ج1، صص 224- 223، ح 10 .
11) بحارالانوار، ج 70، صص 147- 145، ح 1 و مرآتالعقول، ج 10، صص 120- 118، ح 1 .
12) بحارالانوار، ج 38، ص 20 .
13) حقالیقین، ص 31 .
14) بحارالانوار، ج 85، صص 89- 88، ح 51 .
15) این رساله با همین عنوان در مجموعه «بیست و پنج رساله فارسی علامه مجلسی» که توسط سیدمهدی رجایی گردآوری شده آمده است، صص 179- 135 .
16) بحارالانوار، ج 34، صص 191- 183، ح 983 .
17) عین الحیوة، ص 373 .
18) عین الحیوة، ص 373 .
19) عین الحیوة، ص 373 .
20) همان، ص 373 .
21) عین الحیوة، ص 373 .
22) همان، صص 365- 364 .
23) نظریههای دولت در فقه شیعه، صص 60- 58 .
24) نظریههای دولت در فقه شیعه، صص 66- 65 .
25) موارد جواز همکاری و تعامل با ظالمان و پادشاهان و سلاطین جور، در مقاله «تعامل و همکاری با حاکم جائر از نگاه علامه مجلسی» به تفصیل آمده است . مجله حکومت اسلامی، شماره 20 .
26) نظریههای دولت در فقه شیعه، صص 63- 61 .
27) عین الحیوة، ص 364 .
28) عین الحیوة، ص 373 .
29) نظریههای دولت در فقه شیعه، صص 68- 66 .
30) همان، ص 68 .
31) همان، ص 65 و به دستور شهر یاران، صص 23- 21 .
32) بحارالانوار، ج 52، صص 243- 237; نظریههای دولت در فقه شیعه ص 64 .
منابع :
1- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ دوم، بیروت، انتشارات مؤسسه وفا، 1403 ق .
2- مجلسی، محمدباقر، مرآت العقول، چاپ دوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1363 ش .
3- مجلسی، محمدباقر، عین الحیوة، چاپ دوم، تهران، انتشارات رشیدی، 1363 ش .
4- مجلسی، محمدباقر، حق الیقین، چاپ دوم، تهران، انتشارات رشیدی، 1363 ش .
5- مجلسی، محمدباقر، بیست و پنج رساله فارسی، چاپ اول، قم، انتشارات کتابخانه آیتالله مرعشی، 1412 ق .
6- کدیور، محسن، نظریههای دولت در فقه شیعه، تهران، نشر نی، 1377 ش .
7- نصیری، محمدابراهیم، دستور شهر یاران، انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1373 ش .
8- مجله حکومت اسلامی، شماره بیستم، مقاله «همکاری با حاکم جائر از نگاه علامه مجلسی»
9- جمعی از نویسندگان، یادنامه مجلسی، ج 1 و ج 2، چاپ اول، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1379 ش .
برگرفته از : پیام حوزه ، شماره 32
منبع:سایت حوزه نت