زندگی نامه دانشمندان و نوابغ
مونیکا فرل
هانس کریستین آندرسن
این آخرین مصاحبهایست که با سلین انجام شده، آن نویسنده فاشیست، متفرعن، گَنده دماغ، اما در عین حال دارای سبکی مفتون کننده و نثری غبطه برانگیز، که کتابی دیوانهکننده چون «سفر به انتهای شب» را نوشته و انبوهی شاهکار دیگر، نویسندهای که کار ضعیف در کارنامه اش نمی توان دید، چرا که همواره در اوج پریده. میگویند در اواخر عمر در مرز دیوانگی سیر کرده، اما این آخرین گفتگوی او البته چندان نشانی از دیوانگی در خود ندارد، گفتگوی حاضر در ژوئن 1961 انجام شده و سلین در جولای همین سال با زندگی وداع کرده. سلین در این گفتگوی خواندنی از عشق و دوستی سخن به میان آورده و درعین حال اشاراتی نیز با پارهای از آثار خود داشته است.
***
“آیا در داستانهای شما، عشق خیلی اهمیت دارد؟ “
سلین: “در هیچکدامشان! نیازی به این نیست. کسی که داستان مینویسد باید فروشی هم داشته باشد. “
“دوستی چی؟ این یکی اهمیت دارد؟ “
سلین: “از اینهم حرفی نزنید. “
“پس به این ترتیب، لا بد به نظر شما نویسنده باید روی احساسات دیگری که اهمیت کمتری دارند، تکیه کند؟ هان؟ “
سلین: “ببینید، اینطوری گویا شما دارید درباره یک”شغل”و”کار”حرف میزنید. شغل و کاری مهمه و بحساب میاد. البته به اضافه اینکه آدم او شغل را از سر بصیرت فراوان انتخاب کرده. . . درباره اینا-همین عشق و دوستی و. . . که شما میگید-خیلی با تبلیغات حرف زده شده. قضیه را عوامانه کردهاند. البته-متاسفانه خود ماها هم موضوع و هدف این تبلیغات هستیم. که این دیگه نفرتانگیزه. اما برای هرکسی بالاخره یک روزی فرا میرسد که باید در برابر این تبلیغات کاذب و عوامزدگیها -چه در حوزهی ادبیات و چه در سایر حوزهها-خجالت بکشد از خودش. با فروتنیاش آنها را علاجی کند. (تن ندهد به آنچه”مشهور”شده. یا توی بوق کردهاند. . . ) بله، همین تبلیغات و عوامزدگیها است که ماها رو عقیم کرده و بیخاصیت. این ننگ دارد! گویی آدم هیچ کار دیگری ندارد، جز همان شغل و کار روزمرهاش! و بعد هم برود بمیرد، دیگه. مطلب اینه. این مردم، بعضیهاشان به کتابهای شما با دقت توجه میکنند، بعضیهاشون هم، نه! عدهای اونها رو میخوانند، عدهای هم، نه! این شغل اونهاست. کارشونه. خوب این وسط نویسنده باید بره مخفی بشه. نباید توی چشمها بیاد. “
“پس به این ترتیب، شما فقط برای درک لذت قلم، مینویسید؟ “
سلین: “نخیر! هرگز! اگر پول داشتم، هیچوقت قلم نمیزدم. این ماده یک قانون بنده است! “
“آیا ازعشقها و نفرتها نمینویسید؟ “
سلین: “نه اینکه ابدا ننویسم. اگر من به این احساسهایی که شما میگویید میپردازم، خوب این کار من است. کار مردم کوچه و بازار که نیست. “
“از بین معاصرین شما، آیا کسی هست که علاقه و توجه شما را برانگیزد؟ “
سلین: “نه! هرگز! یه وقتی به این حضرات توجه داشتم. برای اینکه از فرار کردنشان از جنگ باز دارمشان! اونها از جنگ فرار نکردند و در عوض با سربلندی و افتخار بازگشتند. اما خوب، همینها، بعدا باعث شدند که من بروم زندان. توی دردسرها با اونها شریک شدم. گرچه من نمیبایست اینطوری توی دردسر میافتادم، باید فقط از دست خودم میکشیدم. “
“در آخرین کتابتان، “احساس“ها و”انگیزش“هایی هست که شما را افشا میکند. “
سلین: “آدم میتواند خودش را باز کند. مهم نیست چگونه. . . این که کار مشکلی نیست. “
مجموعهای از این قبیل-به اسم زندگی-که از این تن دیگه چیزی برای آدم باقی نمیگذارد-یا اگر بگذارد، کمی بیشتر از هیچ خواهد بود! خود من، بازیگری نمیدانم.
“یعنی اینطوری میخواهید بگویید که هیچچیز درونی و پیچیدهای توی آخرین کارتان نیست؟ “
سلین: “نه! چیز درونی و پنهان که نه! البته یک چیز-و فقط یک چیز-وجود دارد و آن اینکه من بلد نیستم چطوری با زندگی بازی کنم. من یک برتریها و ترجیحهای مشخصی دارم بر دیگران. دیگرانی که-باری، به هر جهت-پوسیدهاند و تباه شدهاند. چرا که همیشه با زندگی بازی کردهاند. یعنی فقط خوردهاند و نوشیدهاند. مجموعهای از این قبیل-به اسم زندگی-که از این تن دیگه چیزی برای آدم باقی نمیگذارد-یا اگر بگذارد، کمی بیشتر از هیچ خواهد بود! خود من، بازیگری نمیدانم. بازیگر نیستم هرگز و ابدا. بنابراین آن غرایزی که گفتم، توی من درست عمل میکنند. بله، من بلدم که از اونها چگونه و کدام را انتخاب کنم و چگونه آنها را مزه کنم و بچشم. من فقط فرصت یک بار زندگی کردن را دارم. توی همین فرصت یکباره است که باید آرامشی بیابم و بعد تنها رها شوم در خودم و به خودم.
“در کدامیک از نویسندگان، استعداد و هنری سراغ دارید؟ “
سلین: “به نظر من سه نفر بودند که در دورهای بزرگ، نویسنده به شمار میآمدند: “موراند” (MORAND) ، “رامز” (RAMUZ) و یکی هم”بارباس” . (BARBUSS اینها دارای اون”حس”و”انگیزش”که ازش حرف زدم، بودهاند. گویی برای همین کار ساخته شده بودند. اما بقیه قلمزنها، برای نویسندگی ساخته نشدند. همینطوری- فی سبیل الله-شیاد و دورو تشریف دارند! یک باند شیاد! و اونوقت همین حضرات، آقا و جلودار هم هستند و میفتند جلو! “
“فکر میکنید الان یکی از نویسندگان بزرگ معاصر هستند؟ “
سلین: “نه! هرگز! “نویسندگان بزرگ. . . “حتی دلم نمیخواهد دور و بر این عناوین بگردم! اول آدم باید بمیرد و بترکد! بعد که ترکید، اونوقت یه عدهای میآیند و ماها رو طبقهبندی میکنند. بله، اولین قدم این است که بمیریم تا بعد تکلیفمان را روشن کنند. . . “
“فکر میکنید که آیندگان و اعقاب شما، به عدالت دربارهی شما قضاوت خواهند کرد؟ “
سلین: “خدای من! نه! هرگز متقاعد نیستم که اینطوری خواهد شد. نه! ممکن است در آینده کسی که میخواهد کارهای مرا ارزیابی و ارزشگذاری کند، اصلا فرانسوی نباشد. یک نفر چینی یا یک آدم بیگانه دیگری باشد. که بنشیند و صورتی از قضایا و کارهای من به دست بدهد و بعد هم قضاوتی بکند در مورد من. چه بسا از این ادبیات دستپخت بنده یا از این سبک و سیاق عوضی من در نوشتن و در نثر ، و یا از سه نقطهای که مرتب توی نوشتههام هست بند کند به همین! خیلی بعید نیست. من دیگه کاری را کردهام. داریم راجع به”ادبیات” حرف میزنیم. هان؟ بله در این زمینه، من کار خودم را کردهام. دیگه آخر خط ام. بعد از داستان”مرگ قسطی”همه حرفهایم را زدهام-که چندان هم حرف زیادی نیست! “
“از زندگی متنفرید؟ “
سلین: “خوب، راستش نمیتونم بگم از زندگی لذت میبرم. نه! در واقع دارم تحملش میکنم. چرا که هنوز زندهام و نفس میکشم، و مسئولیتهایی هم دارم. از همهی اینها به کنار، من کمی بیش از حد بدبینم. قاعدتا باید به چیزی امیدوار باشیم. اما من هیچ امیدی به هیچچیزی ندارم. البته یک آرزو دارم: دلم میخواهد هرچه راحتتر و بیدردسرتر بمیرم-مثل هر آدم دیگری. همین و بس. نیز دلم میخواهد هیچکس به خاطر من به علت وجود من، توی دردسر و توی رنج نیفتد. بله، مردن در آرامش. هان؟ اگر ممکن شود، از یک مرض عفونی واگیر مردن، یا سر به نیست کردن خود! این کار هنوز خیلی ساده است. اونی که در راه است و بعدا پیش میآید، عینا همون چیزی است که خواهد شد-گرچه بزرگتر و وسیعتر. آنچه بعدا میآید، چیزی نیست جز همان که الان در راه است! الان من خیلی خیلی دردناکتر و پرزحمتتر از یک سال قبل کار میکنم. سال بعد هم از امسال دشوارتر خواهد بود. موضوع اینه! “
ویسلاوا شیبورسکا
محمد شمس لنگرودی معتقد است، شیمبورسکا از معدود شاعرانی بود که شعرهایش شایستگی معرفی به جهان و برندهی نوبل ادبیات شدن را داشت.
وی می گوید: در سال 1996 که شیمبورسکا برندهی نوبل ادبیات شد، مارک اسموژنسکی، محقق برجستهی لهستانی، که آن روزها در ایران به سر میبرد، شعرهایی از این شاعر مطرح لهستانی را به فارسی ترجمه کرد. آن روزها فرصت خوبی بود که از اسموژنسکی دربارهی کیفیت شعر شیمبورسکا سۆال کنم. اسموژنسکی میگفت، شیمبورسکا دو گونه شعر دارد؛ شعرهایی که مخاطب عام کمتر با آنها سروکار دارد و از طرفی، سرودههای دیگری که با توجه به دقایق شعری سروده شده است و مورد توجه مخاطب عام نیز قرار میگیرد.
شمس لنگرودی اهمیت برجستهی شعر شیمبورسکا را طنز رندانهی او می داند که با جابهجایی اشیای روزمره و باورداشتها اتفاق میافتاد. طنزهای شیمبورسکا عمدتا رویکرد فلسفی دارد و این طنزها در اهمیت دادن به زندگی است. در طنزهایی هم که دربارهی مرگ دارد، آن را دست میاندازد. من کمتر شاعری را دیدهام که شعرش به ظاهر اینقدر عامیانه و در عین حال اینقدر دقیق باشد. اینها در ترجمههای شعرهای او هم مشهود است؛ اما آن گفتوگو با اسموژنسکی این مسأله را برایم مسلم کرد.
با انتخاب ویسلاوا شیمبورسکا به عنوان برنده جایزه ادبی نوبل ستارهی جدیدی را کشف کردهاند و این بدین معنا نیست که دور و بر ما روشنتر شده و چیزی اضافه شده که تا به حال نبوده باشد "ویسلاوا شیمبورکسا"، شاعر سرشناش لهستانی ، دوم ژانویه ی سال 1923 در روستای «بنین»، واقع در غرب لهستان متولد شد. او در سال 1931 ، به اتفاق خانوادهاش عازم شهر بزرگ "کراکو" شدند و در همین شهر ، ویسلاوا تحصیلات دبستانی ، دبیرستانی و دانشگاهی خود را به پایان رساند. بعد از دریافت مدرک لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه کراکو ، از سال 1953 ، فعالیت مبوعاتی خود را در هفته نامهی "زندگی ادبی" آغاز کرد. شیمبورسکا تا سال 1981 ، یعنی به مدت 28 سال ، صفحات شعر این هفتهنامه را اداره میکرد و همزمان برای دیگر مجلات ادبی کشورش ، نقد شعر و داستان مینوشت. «ماهیگیران یک بطری از آب گرفتند ، در آن کاغذی بود ، با این پیام: آدمها ، کمک! اینجایم دریا مرا به جزیره ای خالی افکنده است. بر ساحلام، چشم به راه شما بجنبید ، اینجایم ، اینجا یکی گفت: " پیام بی تاریخ است دیگر حتماً دیر دیر شده است. بطری چه روزهایی که شناور نبوده است." دیگری گفت: « تازه کجا؟ حتا نمی دانیم در کدام دریا» و آخری گفت: «نه دیر است و نه دور ، هرجا ، جزیرهی اینجاست.» ساکت شدند، این ویژگی حقایق عریان است.» ویسلاوا، از دوران نوجوانی ، سرودن شعر را آغاز کرد. اولین مجموعهی اشعار او با عنوان: " به این خاطر زندگی میکنم" ، در سال 1951 به چاپ رسید. از دیگر کتابهایش ، میتوان به عناوین زیر اشاره کرد: پرسشهایی از خودم (1954) ، فریاد به بتسی (1957) ، نمک (1963) ، آدمها روی پل (1986) و انتها و آغاز (1933). شیمبورسکا، در سال 1996 موفق به کسب جایزهی نوبل ادبیات شد و به این ترتیب، به شهرتی جهانی دست یافت. بعد از گرفتن جایزهی نوبل ، اشعار وی به 37 زبان دنیا ترجمه شد. «سوار کشتی نوح شوید» بارانی طولانی درگرفت سوار شوید، چرا که جایی ندارید بروید: ای شعرهای تکصدا هیجانهای خصوصی استعدادهای بی مصرف کنجکاویهای اضافی غمها و ترس و لرزهای کم دامنه و تو ای میل دیدن اشیا از شش جهت آب رودخانهها بالا میآید و طغیان میکند. سوار شوید: نورپردازیها و ته رنگها عشوهها، تزیینات و جزییات استثناهای احمقانه نشانههای از یادرفته انواع بیشمار رنگ خاکستری بازی برای بازی و اشکِ خنده تا چشم کار میکند، آب و افق در مه سوار شوید: برنامههایی برای آیندهایی دور شادیهایی زاده از اختلافها ستایش از بهترینها انتخابی که محدود به یکی از دو چیز نباشد عذاب وجدانی کهنه شده زمانی برای اندیشیدن و ایمان به اینکه همهی اینها یکروز به درد خواهد خورد. به خاطرِ کودکانی که هنوز خودمان هستیم پایان افسانهها خوش است. اینجا نیز پایان دیگری نمیتواند داشته باشد باران بند میآید موجها آرام میگیرند در آسمان روشن ابرها کنار میروند و باز هم مثل ابرهایی خواهند بود که برازندهی آدمهایند: باشکوه و مضحک در شباهت خود به جزیرهای خوشبخت برّهها گل کلمها و کهنههای بچه که در آفتاب خشک میشود.
شعر شیمبورسکا ، دارای مشخصههای منحصربه فردی است که بعد از خواندن چند شعر ، میتوان آنها را حتی در یک مجموعه شناسایی کرد. در شعر او ، هرچیزی از شخصیت برخوردار میشود و به هر شخصیتی ، شاعرانه نگریسته میشود، بهطوری که میتوان گفت: در شعر شیمبورسکا ، هرچیزی اصالت مییابد. نگاه او به اشیا، واژگان و مفاهیم ، نگاهی شهودی است ؛ بهطوری که سعی میکند هرچیز را از نو کشف کند و شعر او ، در کشف دوبارهی این جهان ساخته میشود. یکی دیگر از ویژگیهای بیان شیمبورسکا، این است که اتفاقات و وقایع روزمره را به شعر میکشاند. اتفاقاتی که ما هر روز با آنها سر و کار داریم. اما از کنارشان میگذریم. اگرچه دقت کردن به جزییات زندگی ، یکی از ویژگی های شعر زنانه است ؛ اما شیمبورسکا از زنانگی شعرش استفاده میکند و نگاهی ژرف را در کوچکترین اجزای زندگی حاکم میکند. «عکسی از یازده سپتامبر» از طبقات گر گرفته پایین پریدند. یک نفر، دو نفر چند نفر دیگر بالاتر ، پایینتر عکس ، آنها را در زندگی نگه داشته وُ هنوز ، نگه داشته وُ فراز زمین ، دو سوی زمین یکی از آنها، هنوز سالم است با چهرهایی مشخص وُ جراحتی که خوب پنهان شده. فرصت کافیست تا موها پریشان شود وُ کلید و پول خرد از جیب بیرون بریزد. هنوز میان زمین و آسماناند. میان جاهایی که همین دم گشوده شده. تنها دو کار میتوانم برایشان انجام دهم این پرواز را شرح دهم یا جمله آخر را نگویم.
شیمبورسکا، شاعری اخلاقگرا به شمار میرود و طنز، جایگاه ویژهایی در آثارش دارد. شعر شیمبورسکا بر پایهی دستیابی به تجارب فراوان در شعر تغزلی لهستان ، سروده شده است. در آثار مختلف این شاعر، تعهد به مسایل و دردهای انسانی ، از جایگاه محوری برخوردار است. «زندگی چه دراز باشد چه کوتاه زندگینامه باید کوتاه باشد...».
عشق در نگاه اول
از کتاب «آدمها روی پل»
هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را بههم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.
چون قبلا همدیگر را نمیشناختند،
گمان میبردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابانها،پلهها و راهروهایی
که آن دو میتوانستهاند از سالها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در اینباره چیست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمیآورند-
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک «ببخشید» در ازدحام مردم؟
یک صدای «اشتباه گرفتهاید» در گوشی تلفن؟
- ولی پاسخشان را میدانم.
نه، چیزی به یاد نمیآورند.
بسیار شگفتزده میشدند
اگر میدانستند ، که دیگر مدتهاست
بازیچهای در دست اتفاق بودهاند.
هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشت شود،
آنها را به هم نزدیک میکرد، دور میکرد،
جلو راهشان را میگرفت
و خندهی شیطانیش را فرو میخورد و
کنار میجهید.
علائم و نشانههایی بوده
هر چند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سهشنبهی گذشته
برگ درختی از شانهی یکیشان
به شانهی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوتههای کودکی نبوده باشد؟
دستگیرهها و زنگدرهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصلهای کوتاه آن دیگری.
چمدانهایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.
بالاخره هر آغازی
فقط ادامهایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمهی آن باز میشود.
«مایکل مورپورگو» نویسنده، شاعر، نمایشنامه نویس و اپرانویس بریتانیایی است که بیشتر به سبب آثارش در حوزه ی ادبیات کودکان شناخته می شود. او در سال 1943 در سنت آلبانس هرتفوردشایر انگلستان متولد شد.
تولد او همزمان با سال های پایانی جنگ جهانی دوم بود و همین همزمانی سبب جا به جایی و نقل مکان های مختلف خانواده ی او شد. مورپورگوی جوان به ورزش علاقه داشت و هرگز تصور نمی کرد که روزی نویسنده ای پرآوازه شود. او پس از دانش آموختگی در زبان انگلیسی و فرانسه از کالج کینگ لندن به تدریس پرداخت. مورپورگو در این دوران بود که نوشتن را آغاز کرد. مورپورگو پس از ده سال نویسندگی را رها کرد و به همراه همسرش مزرعهای خریداری کرد و ترتیبی داد تا کودکان و نوجوانان شهری تعطیلاتشان را در این مزرعه بگذرانند. او پس از سالها تدریس و کار با کودکان به این نتیجه رسیده بود که زندگی شهری بچهها را با دنیای اطرافشان ناآشنا کرده و باعث شده است آنها به اندازهی کافی با طبیعت تماس نداشته باشند و در نتیجه آمدن به مزارع و کار کردن در آن جا تجربهی بسیار خوبی برای بچه های شهری است.
از این نویسنده تاکنون بیش از 100 عنوان کتاب منتشر شده است و جوایز بسیاری را دریافت کرده است. مدال های کارنگی، ویت برد و اسمارتیز از شانزده جایزه ای است که تاکنون به آثار این نویسنده تعلق گرفته است. از پنج داستان مورپورگو فیلم ساخته شده است.
او آثار نمایشی برای اپرا نیز نوشته است. در سال 2003 مورپورگو به عنوان سومین دارنده ی نشان افتخاری ادبیات کودک بریتانیا برگزیده شد، جایزه ای که خود به تد هیوز در برپا کردن آن کمک کرد.
این مقام به سبب خدماتی که در طول زندگی در جهت توسعه ی ادبیات کودکان و نوجوانان انجام داده است به او تعلق گرفت.از آثار او که به فارسی نیز ترجمه شده است می توان به "دوست یا دشمن"، "شیر سوسیسی تام"، وومبات کوچولو مادرش را پیدا کرد"، "شیر پروانه ای" اشاره کرد.
او در گفتو گو با یک سایت انگلیسی دربارهی خودش و نویسندگی حرف میزند. او معتقد است برای اینکه چیزی را بنویسی باید آنرا حس کرده باشی و بشناسی و خیلی وقتها این کاری ساده نیست.
تصویری از مورپورگو:
-وقتی بچه بودم، مادرم قبل از خواب برایم کتاب میخواند. او مرا به داستان و دنیای موسیقی علاقهمند کرد.
-نخستین پیشرفتم این بود که موفق شدم کتابی را منتشر کنم. این مایهی خوششانسی من بود. پیشرفت دیگرم این بود که با کتاب «جنگ اسبها» برندهی جایزهی «ویتبرد»(که حالا نامش جایزهی کتاب «کاستا» تغییر یافته است) شدم.
وقتی این جایزه را به دست آوردم، منتقدان زیادی متوجه کارهایم شدند. موفقیت بعدیام این بود که فیلمی از روی یکی از کتابهایم به نام «وقتی والها آمدند» ساخته شد.
-«تد هوگز» بزرگترین الهامبخش من بوده است. خانهی او کمی پایینتر از خانهی ما در «دون» بود. آشنایی با نویسندهای مثل او، ردوبدل کردن دستنویس داستانها با او و به همراه داشتن تشویقهایش عالی بود.
-وقتی کاری را می آفرینم، فقط به شیوهای رنج میبرم که هر هنرمند یا نویسندهای آنرا تجربه میکند. برای اینکه چیزی را بنویسی باید آنرا حس کرده باشی و بشناسی و خیلی وقتها این کاری ساده نیست. مثلاً در یکی از کتابهایم دربارهی آخرین شب زندگی یک سرباز نوشتهام که قرار است در سپیدهدم اعدام شود. نمیتوان به سادگی و آرامش خیال دربارهی چنین موضوعی نوشت.
-شهرت، بدیهای زیادی هم دارد. نباید شهرت را جدی بگیرید. شهرت مثل آفتاب داغی است که پوست را میسوزاند اما خوشبختانه همسر من «کلر» به من کمک کرده است که با این مشکلات مواجه نشوم.
-سال 1983، گاردین یک نقد دربارهی یکی از کتابهای من با نام «ریسمان طلایی» نوشت. در این نقد آمده بود: «این کتابی نیست که من خواندنش را به شما توصیه کنم. علاوه بر آن پیشنهاد میکنم کتاب بعدی این نویسنده را نیز نخوانید.»
این حرف برای من مثل سیلی بود که به صورتم نواخته شد اما بعدها متوجه شدم که نویسنده باید حرفهایی مثل این را در کنار خوبیهای نویسنده بودن تحمل کند.
-امروزه، فضا ندادن به نویسندههای جدید نشر کتاب را تهدید میکند. به خاطر اینکه به دلیل فشار بازار و علاقهی ناشران برای دست پیدا کردن به فروش زیاد، نویسندگان تازهکار مجبورند زمان بیشتری را در انتظار بمانند تا آثارشان چاپ شود.
ژرژ روئو
ژرژ روئو در سال 1871میلادی در خانواده ای فقیر در پاریس به دنیا آمد. در چهاره سالگی به عنوان شاگرد نزد یک نقاش شیشه های منقوش به کار پرداخت. در 1891 میلادی، به کارگاه گوستاو مُرو راه یافت و به زودی شاگرد مورد علاقه استاد شد.
روئو در محفل سمبولیستی مرو در یلک کسانی در آمد که مفاهیم"فراسو" ، "رمز" ، " عرفان" و از این دست مفاهیم را مبهم یافتند و در نتیجه به کلیسای کاتولیک جذب شدند. روئو با لئون بلوا (نویسنده) طرح دوستی ریخت و با کاتولیک گرایی بدبینانه اش آشنا شد. روئو همچون بلوا نفرت خویش از جامعه بورژوایی را تعمیم داد و جهان راقلمرو شیطان و وادی هرزگی و تباهی انگاشت.
او بر خلاف ماتیس ( سردمدار جنبش فوویسم) از تلاش برای بیان شادی چشم پوشید و به تلخکامی گرایید. هنر وی نه به حل مسئله بلکه به "طرح" مسئله می گرداخت. هنرش قلمرو زیبایی شناسی را وانهاد و به هنری پیکارجو و به نوعی کیفرخواست بدل گشت.
او در بیان هنری خود می کوشید مفهوم " هنر برای هنر" را به شیوه خاص خود تحقق بخشد.
به همین دلیل اگرچه ابتدا با جنبش سمبولیسم آغاز به کار کرد و بعد از شکل گیری تفکرش به فوویسم گرایید ولی در پایان از فوویسم نیز کناره گرفت و در خیل هنرمندان اکپرسیونیسم جای داده شد.
در "سالن پاییز" 1905 میلادی، وی پرده هایی تیره و تلخ از چهره ای فاحشه ها و دلقکان به نمایش گذاشت که بیشتر از اینکه به لحاظ رنگی فوو باشند به پرده های دمیه می ماند ولی بدون آنکه ریشخند آثار او را داشته باشند. شدت بیان در آنها به سرحد کاریکاتور می رسید و رنگهایشان از لابلای خطهای درهم خاکستری تیره، درخشش مالیخولیایی شیشه بندی منقوش کلیساهای گوتیک را دارا بود.
از همین جابود که وی عملا دیگر به عنوان یک نقاشی که فوویسم نبود شناخته شد، نقاشی که در بیان هیجانات درونیش از مرز فوویسم گذشته و به اکپرسیونیسم رسیده بود.
روئو در سالهای نخست هنرمند شدنش، موضوعات مذهبی ، اخلاقی و اجتماعی را به شیوه کاریکاتورگونه می کشید ولی همین آثار نیز از لخی و تیرگی سرشارند.
او در بیان هنری خود می کوشید مفهوم " هنر برای هنر" را به شیوه خاص خود تحقق بخشد.به همین دلیل اگرچه ابتدا با جنبش سمبولیسم آغاز به کار کرد و بعد از شکل گیری تفکرش به فوویسم گرایید ولی در پایان از فوویسم نیز کناره گرفت و در خیل هنرمندان اکپرسیونیسم جای داده شد.
روئو در سرتاسر فعالیت هنریش به بخش تاریک و اندوهناک جهان جذب شد. او عمدتا چهره ها و پیکرهای تیره و دلتنگ کننده و چشم انداز های دهشتناک را نقاشی می کند.
با اینحال در توصیف عذاب و مرثیه جهان ، کورسویی از نجاتِ ممکن و امید بزرگ را نشان میدهد.
وی در یال 1918 میلادی، نقاشی کردن را وانهاد و ده سالی را صرف تجربیات طراحی و چاپ دستی کرد. این آثار در مجموعه ای تحت عنوان " دادخواهی" به سال 1948 میلادی به چاپ رسید. سیاهقلمهای تیزابی و باسمه های آبرنگنمای او به لحاظ مضمون کلی و حتی اسلوب کار، ادامه نقاشیهایش محسوب می شوند.
وی از سال 1929 میلادی به کندی و به زحمت ، نقاشی کردن را مجدد از سر گرفت و بارها به تصاویر و مضامین گذشته باز گشت تا شدت بیان آنها را بیفزاید. رفته رفته به شیوه ای خاص دست یافت و کاربست خطهای مرزی ضخیم و رنگهای شدید را به کمال سادگی و گویایی رسانید.
با رویکردی اینچنین بود که توانست در نقاشی های مذهبیش ، خود را به عنوان یک شمایل نگار راستین معرفی کند.
شاید بهترین و معروفترین اثر ژرژ روئو، پرده " پادشاه پیر" باشد که به خوبی می توان در آن شیوه تکامل یافته وی را مشاهده کرد.
در باسمه ها و نقاشی های روئو ، خط های مرزی ضخیم که یادآور شبکه سربی شیشه بندی منقوش اند، اشیا را با قاطعیت محصورمی کنند و درخشش رنگها را موجب می شوند.
از طرفی درخشندگی رنگها نیز شیشه های منقوش را به یاد می آورند و از لحاظ صوری به قلمرو مقدس که آرزوی قلبی روئو بود اشاره می کنند. در غنای خط و بافت این آثار که بر تلاش و ممارست طولانی هنرمند پاگرفته ، شکوه ناخوش واپسین دوره هنری رامبراند را می توان مشاهده کرد. در حقیقت، رامبراند و دومیه جزو منابع هنر روئو بودند و همچنین او به گوستاو مرو بسیار مدیون بود. بی شک، مرو حساسیت به بارقه گناه آلود و شکوه تیره گلهای شر را در روئو بیدار کرد. بدینگونه است که تلقی زاهدانه اش در باره خود پر معنی می شود:
" من همچون پیچک بی نواییِ ابدی بر دیوار جذام زده ای چسبیده ام که در پس آن، بشریت عاصی گناهان و پرهیزگاریهای خود را پنهان می دارد."
وینسنت ونگوگ
او کارش را در Hague یکی از گالری های این مجموعه به مدیریت عمویش وینسنت آغاز نمود. وی در سال 1873 به شعبه لندن این موسسه نقل مکان نمود و در آنجا بود که برخورد تماس روزانه وی با نقاشی ها و ترسیمات هنری استعداد خفته وی را در این زمینه بیدار نمود. وی در پایان کار روزانه خود به گالری ها و موزههای هنری لندن میرفت و در دل آثار نقاشی بزرگانی چون Jean-Francois Millet و Jules Breton را تحسین میکرد
به مرور زمان وینسنت علاقه به کار خود را ازدست داد و به انجیل روی آورد و بدین ترتیب عملکرد وی در گالری افت محسوسی نمود تا سال 1875 وی دوبار بین شعب لندن و فرانسه Goupil
نقل مکان نمود. بی قراری وی در این سالها باعث میشد که مدام در نمایشگاههای هنری Louvre , Salon پرسه بزند و اتاق خود را با انواع آثار هنری مدرسه Hague و هنرمندان Barbizon بیاراید.
در اواخر مارس 1876 وینسنت از Goupil جدا شد و با الهام از یک اشتیاق سوزان درونی تصمیم گرفت کشیش شود و به طور پراکنده فعالیت مختصری نیز در این زمینه انجام داد.
اما رو ح بیقرار او ، به نیت تدریس در یک مدرسه شبانهروزی او را مجددا به لندن کشانید و در جولای 1876 شغلی در Isleworth (نزدیک لندن ) برای آموزش و وعظ به وی پیشنهاد شد. در چهارم نوامبر همان سال ونگوگ اولین موعظه خود را ایراد کرد
آنتونلو سیلورینی
آنتونِلّو سیلوِرینی سال 1966 در شهر رُم متولد شد. درسش را در رشته تصویرسازی از دانشگاه "آی، ای، دی" به پایان رساند و هم اکنون استاد خلاقیت و تصویرسازی مطبوعاتی در دانشگاه های رُم و پادووا است.
سیلوِرینی موفقیت ها و جوایز زیادی را در زمینه تصویرسازی و کاریکاتور در سطح بین المللی کسب کرده است که شماری از آنها بدین قرارند: جایزه ویژه دوسالانه بین المللی کارتون و تصویرسازی از دوسالانه چین. منتخب نمایشگاه بین المللی کاریکاتور در کیوتو ژاپن. دو دوره برنده جایزه سوم از نمایشگاه تئاتریو ایتالیا. برنده جایزه دوم از نمایشگاه "بُلّیسینِ دِ آرتیستا" ایتالیا. جایزه اول از نمایشگاه "آکادمیا پیکتور" تورین. جایزه اول نمایشگاه "استفان زاورل" سارمده. جایزه ویژه امریکن شوکیز سال 2007 .
نام من آنتونِلّو سیلوِرینی است. روزها و کارهای من از نظم و روش خاصی بر خوردار نیستند. می توانم ساعت های زیادی را صرف کار روی تصویرسازی کنم یا اینکه تمام روز را به تماشای فیلم یا خواندن یک کتاب بپردازم. این مزیت داشتن یک همچین شغلی است که موجب می شود ساعات و روزهای معمولی و تکراری ای نداشته باشیم.
وی درمورد زندگی حرفه ای خود می گوید:
من آگاهانه تصمیم نگرفتم وارد حرفه تصویرگری شوم. زمانی که هنوز هنرآموز بودم شغلی در این زمینه پیدا کردم و از همان ابتدا فرصتی ایجاد شد تا جلدهایی را برای یک مجله کمیک استریپ طراحی کنم. از همین طریق کارهای زیادی به من سفارش داده شد و تجربه های گوناگونی را پشت سر گذاشتم. از آن پس تا کنون من همیشه یک تصویرساز باقی ماندم. یکی از مهمترین دغدغه هایم ایجاد فضا و پرداختن به کارهای شخصی است. ولی به طور عمده فعالیت هایم متمرکز شده است روی طراحی جلد کتاب های رمان و تصویرسازی برای روزنامه ها و مجلات، بنابراین الان فقط سفارشی کار می کنم و با گذشت زمان مشتریانم را به دست آورده ام، همین موجب شده تا نتوانم به پروژه های شخصی ام بپردازم و از این بابت خیلی از خودم شاکی هستم. .
برای هر ناشری که به من رجوع کند به یک اندازه انرژی می گذارم. نکته مهم برایم آزادی در کار و احترام و همدلی است اما شجاعت و صداقت صفتی است که متأسفانه اکثر ناشران از آن برخوردار نیستند..
من معمولاً ساخت یک تصویر یا پروژه را با طراحی و اتودهای بسیار آغاز می کنم. غالباً سریع و بی حوصله و در اندازه های کوچک. وقتی که حس کردم به نتایج خوبی رسیده ام آن را مدیریت می کنم، ساختارش را حفظ کرده و پرداختش می کنم. یعنی روی ایده و طرحِ تأیید شده با کولاژ و آکریلیک -که با دقت ساخته شده است- در کامپیوتر کار می کنم و با نظارت بر تمامی مراحل کار و کالیبره کردن تصاویر، آنها را خروجی می گیرم. گاهی اوقات به دلیل محدودیت زمان کل مراحل شکل گیری یک تصویر به صورت دیجیتال پیش می رود و با استفاده از بک گراندهای از پیش ساخته شده بافت ها و ابزار های شخصی و غیره در فتوشاپ کارم را نهایی می کنم طوری که به استایل کاری ام خدشه ای وارد نشود. .
رنگ یکی از عناصر چالشی در فعل تصویرسازی است و رفتار کردن با آن قطعاً برایم یک ضرورت به حساب می آید. من علاقه زیادی در به کارگیری رنگ های محدود (سیاه و سفید) دارم و همیشه به طور غریزی به آنها گرایش داشته ام. در فرایند کار، سیاه و سفید عصای دستم هستند، همچنین رنگ قرمز. رنگ هایی شگفت انگیز و برخوردار از اکسپرسیونیسمی خاص. اصلاً بدون این رنگ ها نمی توانم زندگی و کار کنم. گرچه حفظ و کنترلشان کار بسیار پیچیده و ظریفی است اما استفاده بجا و بکارگیری درست از آنها شأن و منزلتی ویژه به آثارم می دهند و از لحاظ حسی و بیانی عامل محرک و ضربه زننده ای هستند.
محل کار من جای بخصوصی نیست و من خوشبختانه از آن دسته هنرمندانی نیستم که عادات و آداب خاصی برای کار و زندگی دارند، می توانم در هر نقطه ای و مکانی به راحتی کار کنم بدون هیچ مشکل و تلاشی برای بازسازی آنجا به عنوان فضایی تحت عنوان استودیو یا هر اسم دیگری. من اکثر کارهایم را در مکان های عمومی و زمانی که در مسافرت هستم یا در قطار و کافه نشسته ام می سازم، با این وجود از همه کارهایم راضی ام و به آنها افتخار می کنم. هر وقت سفارشی را برای کار می پذیرم با جان و دل برایش دل می سوزانم و زحمت می کشم به همین دلیل احساس دلبستگی شدیدی به تک تک آنها دارم. .
هدف من به عنوان یک هنرمند از فعالیت های هنری این است که بتوانم به واسطه هنر لایه های پنهانِ وجودم را هر چه بیشتر کشف کنم و بروز دهم و به عنوان یک تصویرگر ترجیح می دهم بیشتر برای سازمان ها یا افراد شناخته شده کار کنم و مورد تشویق قرار بگیرم. این نوع همکاری فرصتی ایجاد می کند برای دیده شدن من و تصاویرم و ارتباط با مخاطبین بیشتر.
برای من کاویدن ذهنِ نویسنده ای که می خواهم روی اثرش تصاویری بسازم بسیار مهم است (ایجاد نوعی ارتباطِ بینا ذهنی) سعی می کنم برای شناخت هر چه بیشتر با دقت پیرامونم را بررسی کنم.
در واقع، بینایی بیشتر از همه حواس دیگر به ما کمک می کند تا [چیزها] را بشناسیم. شاید بهترین مثال طراحی روی جلدهایی باشد که برای رمان های "فیلیپ. ک. دیک" ساخته ام. بیشترین تلاشِ من در شکل گیری این مجموعه تصاویر نزدیک شدن به دنیای ذهنی نویسنده و درک دیدگاه ها و حساسیت های اوست. در این تصاویر سعی کرده ام رۆیاهایم را با وقایع و مسائل زندگی روزمره در هم آمیزم. من از مبتذل و کلیشه ای شدن کارهایم به شدت وحشت دارم و معتقدم این توهینی است به مخاطبین آثارم، بنابراین تمام تلاشم را می کنم تا به این ورطه نیفتم. جستجو برای رسیدن به یک ایده درخشان قطعاً مهم ترین وظیفه و فعالیتی است که یک تصویرگر باید انجام دهد و این کار بسیار سختی است. من تا کنون هیچ راه حلی را آسان و اتفاقی به دست نیاورده ام و واضح است که با تنش های زیاد و تمرکزی قوی به آفرینش تصاویرم می پردازم.
عاشق کارهای سائول باس و دیوید کارسون هستم. دو هنرمندی که معتقدم گرامر جدیدی به طراحی گرافیک جهان اضافه کرده اند و آثارشان نشانگر عظمتی مطلق در این حوزه است.
معتقدم که تأثیرپذیری اجتناب ناپذیر است و اگر به توسعه زبان شخصی هنرمند کمک کند یک ارزش محسوب می شود. در بسیاری از موارد رجوع به تاریخ هنر و وام گیری از آن بخشی از مطالعات هنری یک تصویرگر قلمداد می شود و از ملزومات حرفه ای کار او بشمار می آید. در فضای حرفه ای امروز هنرمندانی که مالک زبانی شخصی باشند محدودند و شما کمتر تصویرسازی را می یابید که بی تأثیر از نحله های هنری باشد و مهم تر اینکه مردم باید با تعمق بیشتری به این موضوع نظر افکنند. مطمئن نیستم که آیا مخاطب می تواند این تأثیر پذیری را به وضوح در آثارم ببیند یا نه، اما به شدت متأثر از آثار هنرمندان بزرگی همچون راشنبرگ، بیکن و فروید هستم. موسیقی، سینما، ادبیات می توانند منابعی ضروری و مهم برای رشد و الهام گیری هر هنرمند باشند. من همچنین از سینمای فلینی برای پیشبرد کارهایم بهره های زیادی می برم.
به نظرم یکی از مولفه های هنرمند مدرن حرفه ای گری است و بخشی از تکامل طبیعی در کار یک هنرمند است. این موضوع در گذشته نیز بسیار غیرارادی صورت می گرفت اما امروز شرایط به کلی فرق کرده است و هنرمند در بسیاری از موارد در شمایل یک مدیر ظاهر می شود و برای پیش برد اهدافش عمل می کند. اگر شما به آثار دومیه، تولوز لوترک، فُلون، توپور و ... نظر افکنید می بینید این بزرگان اغلب از طریق کاریکاتور و تصویرسازی به جهان هنر معرفی شدند و یا بخشی از مهمترین آثارشان به این شاخه ها مربوط است. شاید به این خاطر که هنر تصویرسازی و کاریکاتور از جذابیت های خاصی برخوردار است و اغلب جوان ها را به سوی خود جلب می کند و چون هیچ یک از افراد در بدو ماجرا مطالبه های مالی و حرفه ای ندارد و بیشتر جویای نام هستند تمام تلاش خود را می کنند تا وارد سیستم حرفه ای شوند. بر این اساس تصویرگری نمی تواند رشته ای پول ساز و حرفه ای در حد و اندازه های نقاشی و مجسمه سازی، گرافیک و هنرهای جدید و غیره باشد.
اگر بپذیریم که مستقل بودن یکی از پارامترهای مهم برای بروز هنر و اثر هنری است هنرمندان می توانند در هر جغرافیایی به واسطه آن امکانات و قدرت به دست آورند و به بهترین نحو خود را بیان کنند. حتی در شرایط نامطلوب اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی. این ویژه گی هنر است.
من قویاً بر این باورم که می توان با قدرتِ تخیل و مشارکت وسیعِ هنرمندان و روشنفکران موجب رشد جامعه شد و به سمت ارزش های متعالی و مشترک حرکت کرد.
کارل اپل
البرت دورر
اونوره دومیه
هیپارخوس
حدود 146 قبل از میلاد در «نیکائیا» واقع در «بینینیا» (که امروزه در ترکیه ایزنیک خوانده می شود) متولد شد. هیپارخوس ستاره شناسی یونانی بود که از دست آوردهای او میتوان به ردیابی مدار خورشید در آسمان اشاره کرد. او از مشاهده ستاره سماک اعزل در صورت فلکی سنبله ، تقدیم اعتدالین را کشف نمود( به تغییرات ظاهری ستارگان در طول قرنها تقدیم اعتدالین گفته میشود). او همچنین سال خورشیدی را فقط با 7 دقیق اختلاف از اندازه واقعی آن اندازه گرفته و فاصله خورشید و ماه را از زمین محاسبه کرد.
کار «هیپارخوس» قرنها پس از مرگش به قوت و اعتبار خود باقی ماند. در سال 129 قبل از میلاد ، کار فهرست برداری از 850 ستاره را به پایان رساند و اکنون پس از 1800 سال هنوز این فهرست مورد استفاده قرار میگیرد.
او مشاهدات ستاره شناسی خود را از نیکائیا در جزیره ردز یونان و در اسکندریه مصر شروع میکند.
134 قبل از میلاد: متوجه ستارهای جدید در صورت فلکی عقرب میشود و ترغیب میشود که برای اولین بار فهرستی از ستارگان تهیه کند.
129 قبل از میلاد: هیپارخوس فهرست ستارهها را کامل میکند (ستارهها بر اساس روشی که او ابداع کرد طبقه بندی میشوند. روشی که امروزه اساس مقیاس اندازه گیری قدر ظاهری میباشد). او از مشاهده ستاره سماک اعزل در صورت فلکی سنبله موفق به کشف تقدیم اعتدالین میشود. (تقدیم اعتدالین یعنی تغییرات ظاهری ستارهها در طول مدت 25800 سال که در اثر چرخش زمین به دور محور خود ایجاد میشود).
او طول یک سال را 365 روز و 6 ساعت اندازه گیری میکند که اندازه واقعی آن 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه میباشد. همچنین هیپارخوس طول ماه قمری را 29 روز و 12 ساعت و 44 دقیق و 2.5 ثانیه تخمین میزند که اندازه واقعی آن 29 روز و 12 ساعت و 18 دقیقه میباشد. بعد از کار هیپارخوس میتوانستند گرفتگی ماه را یک ساعت قبل از وقوع آن پیش بینی نمود. آثار دیگری از زندگی هیپارخوس در دست نیست.
محمد بن موسی خوارزمی
خوارزمی ابوجعفر محمدبن موسی از دانشمندان بزرگ ریاضی و نجوم می باشد. از زندگی خوارزمی چندان اطلاع قابل اعتمادی در دست نیست الا اینکه وی در حدود سال 780 میلادی در خوارزم (خیوه کنونی) متولد شد.
شهرت علمی وی مربوط به کارهایی است که در ریاضیات مخصوصاً در رشته جبر انجام داده به طوری که هیچ یک از ریاضیدانان قرون وسطی مانند وی در فکر ریاضی تأثیر نداشته اند. اجداد خوارزمی احتمالاً اهل خوارزم بودند ولی خودش احتمالاً از قطر بولی ناحیه ای نزدیک بغداد بود و به هنگام خلافت مأمون وی عضو «دارالحکمه» که مجمعی از دانشمندان در بغداد به سرپرستی مأمون بود، گردید. خوارزمی کارهای دیونانتوس را در رشته جبر دنبال کرد و به بسط آن پرداخت. خود نیز کتابی در این رشته نوشت که «الجبر و المقابله» نام دارد که به مأمون تقدیم شده و کتابی است درباره ریاضیات مقدماتی و شاید نخستین کتاب جبری باشد که به عربی نوشته شده است. دانش پژوهان بر سر این که چه مقدار از محتوای کتاب از منابع یونانی و هندی و عبری گرفته شده است اختلاف نظر دارند. معمولاً در حل معادلات دو عمل معمول است. خوارزمی این دو را تنقیح و تدوین کرد و از این راه به وارد ساختن جبر به مرحله علمی کمک شایانی انجام داد.
اثر ریاضی دیگری که چندی پس از جبر نوشته شد رساله ای است مقدماتی در حساب، که ارقام هندی (یا به غلط ارقام عربی) در آن به کار رفته بود و نخستین کتابی بود که نظام ارزش مکانی را (که آن نیز از هند بود) به نحوی اصولی و منظم شرح می داد. اثر دیگری که به مأمون تقدیم شد زیج السند هند بود که نخستین اثر اخترشناسی عربی است که به صورت کامل برجای مانده و شکل جداول آن از جداول بطلمیوس تأثیر پذیرفته است. کتاب صورت الارض که اثری است در زمینه جغرافیا اندک زمانی بعد از سال 195-196 نوشته شده است و تقریباً فهرست طولها و عرضهای همه شهرهای بزرگ و اماکن را شامل می شود. این اثر که احتمالاً مبتنی بر نقشه جهان نمای مأمون است (که شاید خود خوارزمی هم در تهیه آن کار کرده بوده باشد)،و به نوبه خود مبتنی بر جغرافیای بطلمیوسی بود. این کتاب از بعضی جهات دقیق تر از اثر بطلمیوس بود و خاصه در قلمرو اسلام. تنها اثر دیگری که برجای مانده است رساله کوتاهی است درباره تقویم یهود. خوارزمی دو کتاب نیز درباره اسطرلاب نوشت.
آثار علمی خوارزمی از حیث تعداد کم ولی از نفوذ بی بدیل برخوردارند زیرا که مدخلی بر علوم یونانی و هندی فراهم آورده اند،و تاثیر عمده بر جبر قرون وسطایی داشت. رساله خوارزمی درباره ارقام هندی پس از آنکه در قرن دوازدهم به لاتینی ترجمه و منتشر شد بزرگترین تأثیر را بخشید. نام خوارزمی متراف شد با هر کتابی که درباره «حساب جدید» نوشته می شد (و از اینجا است اصطلاح جدید «الگوریتم» به معنی قاعده محاسبه).
کتاب جبر و مقابله خوارزمی که به عنوان الجبرا به لاتینی ترجمه گردید باعث شد که همین کلمه در زبانهای اروپایی به معنای جبر به کار رود. نام خوارزمی هم در ترجمه به جای «الخوارزمی» به صورت «الگوریسمی» تصنیف گردید و الفاظ آلگوریسم و نظایر آنها در زبانهای اروپایی که به معنی فن محاسبه ارقام یا علامات دیگر است مشتق از آن می باشد.
ارقام هندی که به غلط ارقام عربی نامیده می شود از طریق آثار فیبوناتچی به اروپا وارد گردید. همین ارقام انقلابی در ریاضیات به وجود آورد و هرگونه اعمال محاسباتی را مقدور ساخت . باری کتاب جبر خوارزمی قرنها در اروپا مأخذ و مرجع دانشمندان و محققین بوده و یوهانس هیسپالنسیس و گراردوس کرموننسیس و رابرت چستری درقرن دوازدهم هر یک از آن را به زبان لاتینی ترجمه کردند. نفوذ کتاب زیح السند چندان زیاد نبود اما نخستین اثر از این گونه بود که به صورت ترجمه لاتینی به همت آدلاردباثی در قرن دوازدهم به غرب رسید. جداول طلیطلی (تولدویی) یکجا قرار گرفتند و به توسط ژرارکرمونایی در اواخر قرن یازدهم به لاتینی ترجمه شدند، از مقبولیت گسترده تری در غرب برخوردار شدند و دست کم یکصد سال بسیار متداول بودند.
از کارهای دیگر خوارزمی تهیه اطلسی از نقشه آسمان و زمین و همچنین اصلاح نقشه های جغرافیایی بطلمیوس بود. جغرافیای وی مانند دیگر کتب مهم اش تا اواخر قرن نوزدهم در اروپا ناشناخته ماند. خوارزمی در حدود سال 848 میلادی مطابق با 232 هجری قمری درگذشت.
کریستوفر رن
سر کریستوفر رن معمارى شناخته شده و مشهور است. وى طراح بیش از پنجاه کلیساى شهر لندن است که از جمله آنها مى توان به کلیساى جامع سنت پل اشاره کرد. در میان ساختمان هاى غیرمذهبى مهمى که وى ساخته است مى توان از رصدخانه سلطنتى گرینویچ یاد کرد. به هر حال با توجه به آشنایى ما با رن در حیطه معمارى، دستاوردهاى وى در زمینه ستاره شناسى کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در اینجا به برخى از دستاوردهاى وى اشاره خواهیم کرد که شامل رصدهاى ارزشمندى از ماه، زحل و ستارگان دنباله دار است، همچنین مواردى از تلاش هاى «رن» در راستاى بهبود و اصلاح تلسکوپ را ذکر خواهیم کرد. . .
کریستوفر رن در بیستم اکتبر سال ۱۶۳۲ در «ایست کیول» واقع در «وایت شایر» دیده به جهان گشود. هنگامى که وى دو سال بیشتر نداشت، پدرش که نام او نیز کریستوفر بود به عنوان پیشکار خاندان ویندزور (Windsor) برگزیده شد. خانواده رن زندگى خود را در دربار چارلز اول ادامه داد تا اینکه در سال ۱۶۴۲ جنگ داخلى انگلستان به وقوع پیوست. در این اوضاع، پدر رن به شهر بریستول که مقر سلطنت طلبان بود گریخت و بعدها نیز در آکسفورد مستقر شد.
رن در همان دوران وارد مدرسه وست مینیستر شد و در آنجا مشغول به تحصیل شد. در سن پانزده سالگى به طرز فزاینده اى به ستاره شناسى علاقه مند شد و با تشویقات چارلز اسکاربرگ مقاله اى درباره شاخص هاى آفتابى را به زبان لاتین ترجمه کرد. وى همچنین چندین شاخص آفتابى ساخت و مدلى کوچک را طراحى کرد که حرکات منظومه شمسى را نشان مى داد.
کریستوفر رن در سال ۱۶۴۹ به وادام کالج آکسفورد وارد شد و در آنجا موفق شد بزرگترین دانشمندان تجربى آن دوران را ملاقات کند که از آن جمله مى توان به عالیجناب دکتر جان ویلکینز و همین طور استاد برجسته ستاره شناسى دکتر ست وارد اشاره کرد. این افراد تاثیر شگرفى بر «رن» گذاشتند و وى در طول پنج سال پس از ورود از دانشجویى که به طور تفننى ستاره شناسى را دنبال مى کرد به فردى بدل شد که تمام وقت خود را وقف نجوم مى کرد. وى به همراه دکتر ست وارد به ساخت و تجهیز یک رصدخانه متحرک بر برج کالج وادام همت گماشت. نخستین مشاهدات جدى وى از سال ۱۶۵۴ و هنگامى آغاز شد که تلسکوپ را به سوى زحل نشانه رفت. همان گونه که در میان ستاره شناسان آن دوران معمول بود، رن نیز مجذوب منطقه اى از این سیاره شد که آن را این گونه توصیف کرد: «قسمتى از زحل که از سایر بخش هاى آن تاریکتر است و اندکى باریکتر از کمربندهاى مشترى است». همچنین این طور به نظر مى رسید که این محدوده به طور متناوب آشکار و پنهان مى شود.
رن تا سال ۱۶۵۹ با استفاده از یک تلسکوپ شکستى ۳۶ فوتى (۱۲ مترى) مستقر در آکسفورد رصدهاى بسیارى از زحل انجام داد. رن در ادامه کار خود به همکارى با یکى از دوستانش به نام سر پاول نیل پرداخت. وى منجم آماتورى بسیار متمول و صاحب رصدخانه اى شخصى در وایت والتام واقع در برکشایر بود. رن چندان علاقه اى به ثبت رصدهاى خود نداشت اما ترجیح مى داد از آنچه که مى بیند تصویرى دقیق ترسیم کند. در همین راستا مدل هایى مقوایى، مومى و مسى از زحل ساخت. سرانجام مدل مسى که رن ساخته بود بر فراز ستونى در کالج گرشام لندن قرار گرفت و مدتى بعد یعنى در سال ۱۶۵۷ خود رن به سمت استاد ستاره شناسى آن کالج انتخاب و در همان جا مشغول به کار شد.
در همین کالج بود که رن سرانجام نظریه خود را در رابطه با زحل ارائه کرد. وى از مجموعه رصدهاى خود چنین نتیجه گرفت که سیاره زحل را «هاله»اى بیضى شکل احاطه کرده است. البته رن بر آن بود تا با ادامه رصدهاى خود و انجام مشاهدات تکمیلى مسئله مذکور را به طور کامل تحلیل کند. اما رن در این مسیر مغلوب نظریه کریستین هویگنس شد. نظریه هویگنس به درستى بیان مى کرد که «زحل به وسیله یک حلقه نازک و تخت احاطه شده است که در هیچ نقطه اى با سیاره تماس ندارد». رن بعدها با فروتنى ویژه اى چنین مى نگارد که «یافته ها و دستاورد هاى هویگنس را از یافته هاى خودم بیشتر دوست مى دارم». هویگنس در سال ۱۶۵۵ نیز موفق به کشف قمر تیتان شد که رن آن را به اشتباه یک ستاره تصور کرده بود.
کریستوفر رن بر این امر واقف بود که تنها با تکمیل و اصلاح تلسکوپ ها است که مى توان به پیشرفت هاى بزرگى در ستاره شناسى نائل آمد. لازم بود که تلسکوپ به وسیله اى بدل شود که نه تنها براى رصد و مشاهده از آن استفاده مى شود بلکه بتوان از آن براى انجام محاسبه دقیق اجرام آسمانى بهره برد. ایده مذکور در بررسى هایى که رن بر روى ماه انجام داده، کاملاً مشهود است. رن در سال ۱۶۵۵ به همراه دکتر جان ویلکینز با ارائه طرح ساخت یک تلسکوپ شکستى به طول هشتاد فوت (۲۷ متر) پروژه اى بلند پروازانه را طراحى کردند. البته لازم به ذکر است که در مرحله اجرا آنان تصمیم به ساخت تلسکوپ کوچکترى گرفتند که ۲۴ فوت (۸ متر) طول داشت. رن با استفاده از تلسکوپ مذکور یک برنامه ماه نگارى را به انجام رساند که خودش معتقد بود از کار یوهانس هولیوس دقیق تر است، کما اینکه خود رن چنین مى نویسد: «من تمام کارها را براساس قاعده و با بهره گیرى از ترسیمات انجام دادم، لکن کار یوهانس هولیوس بر پایه حدس و گمان استوار بود».
البته هنگامى که مى بینیم وى با استفاده از یک میکرومتر درصدد اندازه گیرى دقیق ارتفاع کوه هاى ماه و طراحى نقشه اى از اجزاى ماه بوده است پى مى بریم که سخن گزافى بر زبان نرانده است. البته درست است که حدود ۱۵ سال پیشتر، میکرومتر به وسیله ویلیام گاسکوین اختراع شده بود اما این رن بود که در تحقیقات خود بر روى ماه، بهره اى کامل و موثر از آن برد.
رن هنگامى که در سال ۱۶۶۱ به سمت استاد ستاره شناسى آکسفورد برگزیده شد به فردى شناخته شده در حیطه نجوم مبدل شد. رن در همان سال از طرف مجمع سلطنتى دستور ساخت یک مدل از کره ماه را براى چارلز دوم صادر کرد. کره ماه حاصل قطرى معادل ۱۰ اینچ (۲۴ سانتى متر) داشت و از مقوا ساخته شده بود و طرح هاى برجسته اى همراه با رنگ آمیزى هایى بر آن نقش بسته بود. مدل مذکور را رن شخصاً به پادشاه تقدیم کرد و همان گونه که بعدها پسرش مى نویسد «فرمانروا با رضامندى خاصى آن را پذیرفت».
یکى از مهمترین فعالیت هاى رن در زمینه ستاره شناسى در قالب رصدها و تحلیل هایش در رابطه با دنباله دارها انجام شد. این بار هم رن با همکارى فرد دیگرى گام در این راه نهاد و آن همکار، فردى بود به نام رابرت هوک. نخستین ملاقات رن با هوک خوش ذوق و مستعد، براى اولین بار در کالج «وادام» انجام شد و همین دیدار بود که موجبات دوستى و همکارى آن دو را فراهم ساخت. با امکاناتى که هوک به عنوان نقشه بردار شهرى در دست داشت، رن آرشیتکت این موقعیت را پیدا کرد که در بازسازى شهر لندن پس از آتش سوزى مهیب سال ۱۶۶۶ نقش مهمى ایفا کند. اندکى پیش از اینها یعنى در دسامبر سال ۱۶۶۴ هر دوى این افراد در جلسه مجمع سلطنتى شرکت داشتند. در این جلسه مسئله مشاهده یک دنباله دار درخشان مطرح شد و از رن و هوک خواستند تا رصدهاى خود را در رابطه با این دنباله دار با یکدیگر مطابقت دهند، ضمناً در آن شرایط هر نتیجه گیرى اى که این دو نفر در رابطه با ساختار مدار دنباله دارها ارائه مى دادند، پذیرفته مى شد. در ابتدا هر دو به سمت حرکت مستقیم الخط گرایش داشتند و حتى رن تلاش مى کرد تا روشى را براى تعیین محل دنباله دارها ابداع کند که مبین حرکت بر خط مستقیم باشد. به هر حال با گذشت اندک زمانى، رن پروژه را به هوک محول کرد.
کنجکاوى رن با ظاهر شدن دنباله دار درخشان دیگرى در مارس سال ۱۶۶۵ دوباره تحریک شد. رن در هفته هاى نخستین ماه آوریل به رصد دنباله دار پرداخت و کار بر روى فرضیه اى را آغاز کرد که مى توانست حرکت دنباله دارها را توضیح دهد. وى در نامه اى که به رابرت هوک مى نویسد اشاره مى کند که در شرف دستیابى به یک نظریه صحیح است و چنین مى گوید که «هنگامى که نظریه ام توسط رصدهایت تائید شد آن را برایت مى فرستم». هوک در پاسخ خود بر این امر تاکید مى کند که در حال حاضر، هم او و هم رن، بر سر این مطلب که دنباله دارها بر مسیرى دایره اى یا بیضوى حرکت مى کنند توافق دارند و در حالى که سخنانش را جمع بندى مى کرد افزود: «امیدوارم که بتوان این دنباله دار را تا ظهور دوباره اش دنبال کرد». هوک در ادامه سخنان خود درباره ساختار دنباله دارها به این مطلب اشاره مى کند که «دوام و قوام یک دنباله دار بیش از یک ماه و یک سال است و امکان تخمین زمانى خاص براى آن میسر نیست». متاسفانه رن چندان تمایلى به چاپ و انتشار کارهایش نداشت و به رغم تشویق ها و ترغیب هاى جامعه سلطنتى نظریاتش هرگز منتشر نشد.
رن اغلب اوقات طى ملاقات هایى غیررسمى و خصوصى با دیگر دانشمندان زمان خود به بحث در رابطه با مسائل علمى روز مى پرداخت. پس از یکى از کنفرانس هاى رن در کالج گرشام که در نوامبر سال ۱۶۶۰ انجام شد تصمیم گرفتند کالج مذکور تبدیل به مجمع شایسته براى پیشرفت آموزش فیزیک و ریاضیات کاربردى شود.در همین راستا از چارلز دوم کمک خواستند و رن نیز شخصاً مقدمه اى بر منشور این مجمع نگاشت. رن در طول سال هاى ۱۶۸۰ تا ۱۶۸۲ ریاست این مجمع سلطنتى را برعهده داشت.
رن در طول دوران کارى اش چندین بار اقداماتى براى بهبود وضعیت تلسکوپ ها انجام داد. شاید جالب ترین آنها تلسکوپ دوتایى بود که وى آن را در سال ۱۶۶۵ ساخت. تلسکوپ مذکور قابلیت استفاده همزمان توسط دو رصدگر را داشت. با تدابیرى که در طراحى آن اتخاذ شده بود، زوایاى موردنیاز (زوایاى بین ستارگان و سیارات) از روى مقیاسى که در بین دو رصدگر قرار داشت قابل خواندن بود. دو سال پیش از آن، وى در یک کنفرانس در همان مجمعى که پیشتر ذکر شد طى سخنانى بر اهمیت رصد با تلسکوپ و همین طور ضرورت بهبود قدرت آن تاکید کرده بود. رن طى یک سخنرانى مدلى از یک موتور ارائه کرد که از آن براى ساییدن عدسى هاى هذلولى شکل استفاده مى شد. وى امیدوار بود که این مدل بتواند در راه رفع مسئله ابیراهى رنگى و کروى در تلسکوپ هاى شکستى، گامى موثر بردارد، اما متاسفانه نمونه کاربردى آن هرگز ساخته نشد.
رن همچنین در رابطه با ایده هاى خود براى بهبود تلسکوپ ها به انتشار مقاله اى با عنوان «روشى براى ساخت تلسکوپ با مشکلاتى اندک، هزینه کم، طول زیاد و قابل استفاده در هر ارتفاع دلخواه» اقدام کرد. حتى آن هنگام که رن، دیگر یک منجم فعال نبود هیچ گاه از تشویق دیگران براى انجام کارهاى نجومى دست نکشید. به عنوان مثال در سال ۱۶۸۴جایزه اى معادل چهل شیلینگ تعیین کرد تا به نخستین فردى تعلق گیرد که بتواند شکل مدار سیارات را براساس قانون عکس مجذورى گرانش توضیح دهد. ابتدا رابرت هوک مدعى شد که مسئله را حل کرده است، لکن تلاش وى براى ارائه هرگونه محاسبه اى ناکام ماند. ادموند هالى و مابقى اعضاى انجمن مذکور فعالیت هاى گسترده اى را براى حل این مسئله آغاز کردند که هیچ کدام با موفقیت همراه نبود. هالى در کمبریج با آیزاک نیوتن ملاقات کرد و در رابطه با مسئله مطرح شده با وى مشورت کرد و جواب را از وى درخواست کرد. نیوتن چنین پاسخ داد که با توجه به قانون گرانش قاعدتاً باید مدارات شکل بیضوى داشته باشند، وى همچنین محاسباتى را براى اثبات نظرش به انجام رسانید که همگى مفقود شد. هالى از نیوتن خواست که مجدداً محاسباتش را تکرار کند و نیوتن که توسط هالى به این مسئله ترغیب شده بود، فعالیت هاى خود را گسترش داد تا اینکه اقدام به انتشار کتاب مشهور خود اصول ریاضى (Principa Mathematica) اقدام کرد البته لازم به ذکر است که به دلیل کمبود بودجه انجمن سلطنتى، کتاب نیوتن با حمایت هاى هالى به چاپ رسید.
از اواسط دهه ۱۶۶۰ رن به شدت به معمارى تمایل پیدا کرد. معمارى رشته اى بود که از چند جهت براى وى جالب بود، یکى از آن موارد این بود که وى مى توانست تمام تجربیات خود را در قالب یک نقشه بردار به کار گیرد و به همین دلیل به فعالیت در آن زمینه پرداخت. در آن دوران وى هنوز بالنسبه جوان بود در حالى که سهم قابل توجهى در ستاره شناسى زمان خود داشت. شاید بهتر باشد که امروز بیشتر از کارها و خدمات او یاد کنیم.