شعرهای کوچولو
فرزندان ايران
ما گلهاي خندانيم
فرزندان ايرانيم
ايران پاك خود را
مانند جان مي دانيم
ما بايد دانا باشيم
هشيار و بينا باشيم
از بهر حفظ ايران
بايد توانا باشيم
آباد باشي اي ايران
آزاد باشي اي ايران
از ما فرزندان خود
دلشاد باشي اي ايران
ممنون علی کوچولو شعرهات قشنگه .
به دست خود درختي مي نشانم
به دست خود درختي مي نشانم به پايش جوي آبي مي كشانم
كمي تخم چمن بر روي خاكش براي يادگاري مي فشانم
درختم كم كم آرد بر گ و باري بسازد بر سر خود شاخساري
چمن رويد در آنجا سبز و خرم شود زير درختم سبزه زاري
به تابستان كه گرما رو نمايد درختم چتر خود را مي گشايد
خنك مي سازد آنجا را ز سايه دل هر رهگذر را مي ربايد
به پايش خسته اي بي حال و بي تاب ميان روز گرمي مي رود خواب
شود بيدار و گويد : اي كه اينجا درختي كاشتي روح تو شاداب
کبوتر ناز من
کبوتر ناز من تنها نشسته
دلم براش ميسوزه بالش شکسته
به من نگاه ميکنه غمگين و خسته
مامان جون مهربون بالشو بسته
کبوتر ناز من خوب ميشي فردا
دوباره پر مي کشي تو آسمونها
پاشو پاشو کوچولو
پاشو پاشو کوچولو
از پنجره نگاه کن
با چشماي قشنگت
به منظره نگاه کن
اون بالا بالا خورشيد
تابيده در آسمان
يک رشته کوه پايين تر
پايينترش درختان
نگاه کن اون دوردورا
کبوتري مي پرد
انگار براي بلبل
از گل خبر مي برد
خونه زیبای ما
وقتی تو خونه مامان خنده به لب داره
دنيا می خنده به ما شادي مياره
بابا که از در مياد با بوسه شيرين
براي ما بچه ها هديه مياره
تو باغچه خونه ما پر از گل و گياهه
اگه رو سبزه و گل بذاريم پا گناهه
ما مثل شاپرکها مي رقصيم دور گلها
با هم آواز می خونيم تو اين خونه زيبا
تو حوض خونه ما
تو حوض خونه ما
ماهيهاي رنگارنگ
بالا و پايين مي رن
با پولکاي قشنگ
کلاغه تا مي بينه
کنار حوض مي شينه
مي خواد ماهي یگيره
ماهيا تا مي بينن
به زير آبها ميرن
کلاغ شيطون مي شه
زار و پريشون
کلاغ شيطون مي شه
زار و پريشون
جشن تکلیف
نماز،گفتگو با خداست
اونروز که جشن تکلیف
تو مدرسه به پا شد
در دل کوچک من
شور و شری به پا شد
گفتم با یاد خدا
انس می گیرم همیشه
دلم با یاد خدا
راحت و آروم میشه
وقتی که بانگ اذان
می پیچه تو شهرما
من به نماز می ایستم
حرف می زنم با خدا
با اون خدا که مهربون و پاکه
خالق این زمین و آب و خاکه
با اون خدا که همتایی نداره
ابر سیاه به لطف اون، می باره
شعر کودکانه خروس آواز خون
خروس داره ميخونه
چشمات واكن پاشو
با چشمه و پرنده
دوباره هم صدا شو
پر شده كوچه هامون
از صداي دوره گرد
سبزي فروش جوان
شير فروش پيرمرد
رفته گراي عزيز
ساعتي را بيدارن
نانوايي هاي محل
باز نان تازه دارن
باد ميوزد هنوز
در ميان كوچه ها
خانه خالي است باز
از حضور بچه ها
ماه آسمون
تو که ماه بلند آسمونی
منم ستاره می شم و دورتو می گيرم
تو که ستاره مي شی دورمو می گيری
منم ابر می شم، رو تو می گيرم
تو که ابر مي شی رومو مي گيری
منم بارون می شم، نم نم می بارم
تو که بارون می شی، نم نم می باری
منم سبزه می شم، سر در ميارم
تو که سبزه می شی، سر در مياری
منم گل می شم و پهلوت می شينم.
نان تازه
دانيد من كه هستم؟
من نان تازه هستم
خوش عطرم و برشته
عطرم به جان سرشته
زينت سفره هايم
قوت دست و پايم
حاصل كار ياران
خوراك صد هزاران
حكايتم دراز است
در من هزار راز است
بشنو تو سرگذشتم
چه بودم و چه گشتم
گندم بودم در آغاز
گندم ناز و طناز
دهقان پير مرا كاشت
زحمت كشيد تا برداشت
هر روز و شب داد آبم
ببين چقدر شادابم
از رنج و كار دهقان
كم كم شدم شكوفان
قدم بلند شد كم كم
بوسيد رويم را شبنم
به به به خوشه هايم
گندم با صفايم
شد ساقه ام طلايي
آي برزگر كجايي؟
پيشم بيا شتابان
با داس تيز و بران
دروم كرد مرد دهقان
برد پيش آسيابان
آردم كرد آسيابان
خمير شدم پس از آن
گذاشت رو پاروش نانوا
چيد تو تنور خمير را
گرفتم از آتش جان
يواش يواش شدم نان
ده ها تن گرم كارند
شب تا سحر بيدارند
تا نان شود مهيا
آيد به سفره ما
اي كه می خوري نان را
بدان تو قدر آن را.
شعر کودکانه خورشید خانم
خورشید خانم
از پشت کوه دوباره
خورشید خانوم در اومد
با کفشای طلا و
پیرهنی از زر اومد
آهسته تو آسمون
چرخی زد و هی خندید
ستاره ها رو آروم
از توی آسمون چید
با دستای قشنگش
ابرا رو جابه جا کرد
از اون بالا با شادی
به آدما نیگا کرد
دامنشو تکون داد
رو خونه ها نور پاشید
آدمها خوشحال شدن
خورشید بااونها خندید...
برای علی اصغر حسین (ع)
برای علی اصغر حسین (ع)
کودکی که پر کشید و رفت
خالی است جای کوچکش
خاک کربلا همیشه ماند
تشنهی صدای کوچکش
داشت غربتی همیشگی
چشم آشنای کوچکش
توی ذهن کربلا هنوز
مانده ردّپای کوچکش
حرفهای او بزرگ بود
مثل دستهای کوچکش
ناخدای قلبهای ماست
قلب با خدای کوچکش
برای علی اصغر
دویدم ودویدم.
دویدم ودویدم
به یک سؤال رسیدم
کیه که توی دنیا
ماهی می ده به دریا؟
برف و تگرگ می سازه
درخت و برگ می سازه؟
به بلبلا آواز می ده
به موش دم دراز می ده
به آدمها خواب می ده
آفتاب و مهتاب می ده
جواب تو آسونه
خدای مهربونه
هر بچه ای می دونه
کتاب قصه ام کو؟
کتاب قصه ام کو؟
همان كه عكس گل داشت
همان كه روی جلدش
دو گربه تپل داشت
**********
كنار گربه ها بود
دو جوجه طلایی
كتاب قصه من
به من بگو كجایی
***********
كاشكی یادم می آمد
ترا كجا گذاشتم
هنوز ترا نخواندم
چون كه سواد نداشتم