اصفهان در يك نگاه
اصفهان به لحاظ واقع شدن در مركز جغرافيائى ايران و با داشتن آب و هوايي معتدل و خاكى حاصلخيز و آب كافى زاينده رود از ديرباز به عنوان مكانى براى سكونت، مورد توجه بوده است.احتمالاً از عصر ساسانيان كه سپاهيان (اسپهان) در دشت حاصلخيز اطراف شهر گرد آمدند به اين نام خوانده شده است. در سال 19 هجرى اصفهان بدون جنگ و خونريزى و با انعقاد يك صلحنامه به دست سپاهيان اسلام افتاد و جزئى از سرزمين وسيعى شد كه اسلام بر آن حكومت مىكرد. در دوره سيصدساله پس از آن، اين شهر اغلب دست به دست مىشد تا اينكه در قرن چهارم هجرى، در زمان آل زيار و آل بويه، به عنوان پايتخت مورد استفاده قرار گرفت. در قرن پنجم، در دوران سلجوقيان، پايتخت امپراطورى وسيعى شد كه يك مرز آن رود سيحون و مرز ديگرش سواحل شرقى درياى مديترانه بود. غارت وحشيانه شهر به دست تيمورلنگ و قتل عام ساكنان آن در سال 789 هجرى، اصفهان رابه وضع اسفبارى دچار كرد.
در زمان اولين حكمرانان صفوى در قرن دهم هجرى اصفهان از مراكز مهم تجارت، فرهنگ و صنعت گرديد و در اوايل قرن يازدهم (1006 ه) پايتخت شاه عباس از قزوين به اصفهان انتقال يافت و قريب يك قرن و نيم اين شهر پايتخت سلسله صفويه بوده، از شهرت جهانى برخوردار شد. پس از هجوم سخت و وحشيانه محمود افغان به اصفهان و قتلعام مردم و سرنگونى شاه سلطان حسين صفوى، اصفهان ديگر مركزيت خود را از دست داده، سير صعودى رونق و آبادانى آن متوقف شد. با روى كارآمدن سلسله قاجاريه و حاكميت ظل السلطان بر اصفهان، بسيارى از آثار بجا مانده از دوران صفويه بهدست اين حاكم ظالم يا نابود شد و يا به فروش رفت، به طورى كه امروز نام آنها را تنها در ميان كتابها مىتوان يافت.
هم اكنون اصفهان از مراكز مهم صنعتى و تجارى ايران بوده، به دليل وجود آثار تاريخى و باستانى بسيار و فضاهاى طبيعى فراوان مورد توجه هموطنان و جهانگردان قرار دارد.
در علت نامگذارى اصفهان وجوه مختلفى گفته اند كه برخى به اساطير شباهت دارد و پارهاى از گفتهها هم سند و دليلى ندارد، مانند قصه سوزانيدن نمرود ابراهيم خليل را، كه چون به اصفهانيان امر شد كه در سوزانيدن خليل الله شركت كنند و از قبول آن خوددارى كردند در باره آنها گفته شد: «اسپاهآن» يعنى آنها سواران خدايند. يا اينكه اصفهان از بناهاى اصبهان بن فلوج بن سام بن نوح(عليهالسلام) است و يا در «روضات الجنات» آمده كه اينجا دريا بوده است و سليمان(عليهالسلام) به جن فرمان داد كه براى او در محل معروفى بنام گاوخوانى نقبى زدند و زمين آن خشك شد و در دامنه جنوبى آن رود بزرگ زندهرود جارى بود تا اينكه سليمان(عليهالسلام) با موكب وارد آنجا شد و از آب و هواى آنجا لذت برد و لذا به وزيرش «آصف» به آنجا اشاره كرد و چون به بسيارى از لغات صحبت مىكرد به فارسى گفت آصف هان كه هان در فارسى اشاره به جاى نزديك است و مقصود اينكه زمينى كه مىطلبيدم همين است، از اين جهت آصفهان گفته شده است.
آنچه منطقى بنظر مىرسد وجه تسميهاى است كه حمزه اصفهانى اختيار كرده و آن چنين است: لفظ اصبهان و اصفهان و اصفاهان از اسپاهان كه به معنى سپاهها و لشگر است گرفته شده و اسپاه و اسپه نام لشگر است. از اينرو اصفهان را كه مركز سپاه بود. اسپاهان خواندهاند و چون مردم اصفهان از زمان كاوه آهنگر به سپاهىگرى شهرت داشتند و در دوره ساسانيان براى حمل درفش كاويانى فقط از وجود آن استفاده مىكردند و «اساوره»اى كه در بين تازيان شهرت دارد همان سواران برجسته مردم اصفهان هستند و لذا نام اصفهان كه معرب از كلمه اسپاهان است بر اين شهر نهاده شده است.
لباس مردم اصفهان در قرن قبل از مشروطه
عمامه و عبا و لباس بلند كه مخصوص روحانيون بود، در قرن قبل از دوران مشروطه عموميت پيدا كرده بود. چنانچه در شهر اصفهان، 90 درصد مردم از كسبه و غيره معمم بودند. معروف است در زمان ناصرالدين شاه، چراغعلىخان نامى، حاكم اصفهان شده بود. چون معمول بود كه عموم طبقات از حاكم تازه وارد ديدن كنند، روزى در تالار بزرگ چهلستون براى پذيرايى بارِعام داده بود، عده اى مردان معمم و عبابدوش وارد تالار شدند.
چراغعلى خان خيال مىكند كه آنان علماى شهرند و براى تكريم آنها برمىخيزد و به اندازهاى كه درخور مقام روحانيون است به آنها احترام مىگذارد.در ضمن متوجه مىشود كه دستهاى همه واردين سياه است. از روى تعجب علت سياه بودن دستهاى آنها را سئوال مىكند يكى از آنها جواب مىدهد، ما صنف رنگرز هستيم و از براى عرض تبريك شرفياب شدهايم. چراغعلىخان از احترام و كرنش بىمورد كه به يكعده كارگر كرده بود متغير مىشود و آنها را بيرون مىكند و سپس به علماى معروف از آنچه گذشته بود شكايت مىكند. علما موافقت مىكنند كه كسبه بجاى عمامه سفيد، عمامه بخور يا زرد رنگ بر سر بگذاردند.
فتح اصفهان و غلبه مردم در دوران استبداد صغير
پس از اينكه محمدعليشاه قاجار به پشتيبانى دولت روس مجلس را به توپ بسته، آزاديخواهان را سركوب كرد، مردم ايران بخصوص در شهرهاى تبريز، رشت، اصفهان با جانفشانى و مقاومت خود، حكومت را به عقب نشينى وادار كردند، در مورد وقايع اصفهان در اين دوران آمده است. اقبال الدوله حاكم اصفهان به دستور محمدعليشاه درصدد سركوب قيام مردم آزاديخواه اصفهان كه به رهبرى حاج آقا نورالله در مسجد شاه(مسجد امام فعلى) مجتمع شده بودند برآمد. اهالى بيدآباد در مسجد سيد جمع شده، به اتفاق ملازمالاسلام به طرف مسجد شاه حركت كردند، عليقلىخان و نايب محمد كه رياست اين دسته را عهده دار بودند، با زحمت زياد تفنگ و فشنگ تهيه كردند، اهالى لنبان هم كه تحت رياست حاجىآقا محمد شيروانى مجتمع شده بودند به آنها ملحق شدند. در نتيجه لنباني ها و بيدآبادىها دسته هاى مسلح تشكيل داده، مجاهدين مسلح نقاط مرتفع مسجدشاه را سنگر كردند، فرداى آنروز يك ساعت بعد از طلوع آفتاب، اقبال الدوله كه توپهايى در عمارت عالىقاپو و عمارت توپخانه مستقر كرده بود، مسجد شاه را زير آتش گرفت، كه چند گلوله به منار مسجد كه سنگر مبارزين بود اصابت كرد و عده اى مجروح شدند. شليك توپ به حدى بود كه شهر را به لرزه درآورده، طوفان گرد و خاك و باروت فضاى ميدان را مبدل به جهنم كرده بود، نيروهاى پياده به طرف مسجد حملهور شدند. در همان گيرودار از طرف جنوب شرقى مسجد، قشون بختيارى وارد معركه شدند و توانستند قواى دولتى را به موضع دفاعى بكشانند، پس از چند ساعت تيراندازى، عدهاى با بيرق سفيد از در بازار مسگرها وارد ميدان شدند و به مسجد آمده، اعلام كردند كه اقبال الدوله حاكم اصفهان به كنسولگرى انگليس پناه برده است، سربازها هم تفنگ خود را بر زمين گذاشتند و بدين ترتيب اصفهان به دست مردم افتاد. پس از آن با حركت مبارزين از اصفهان و تبريز و رشت تهران نيز فتح و محمدعليشاه تسليم شد.
صارم الدوله و مالكيت ميدان نقش جهان
صارم الدوله فرزند ظل السطان، يك وقت به حساب اينكه نوه ناصرالدين شاه و از احفاد صفويه است، خود را وارث صفويه دانست و چون ميدان نقش جهان متعلق به صفويه بوده، ادعاى مالكيت آنرا كرده و آن را به نام خود به ثبت رسانده بود، اما براى اينكه برايش مشكل زيادى پيش نياورد آنرا وقف بر مدرسه صارميه كرده بود يك وقت كه شهردارى اصفهان خواست در اين ميدان دستكارى كند، مواجه با اعتراض صارم الدوله مالك ميدان شد. قضيه به وزارت كشور رسيد. مرحوم فريدونى به خود من [باستانى پاريزى] گفت كه وزارت كشور مأمور مخصوص براى حل قضيه به اصفهان فرستاد و متوجه شد كه كار ثبت تمام شده و ده سال مدت اعتراض آن هم به پايان رسيده و در واقع بر طبق قوانين مملكتى ميدان نقش جهان، ملك مطلق صارم الدوله است. بالاخره چون راه چارهاى پيدا نشد. قرار شد كه اين ميدان را صارمالدوله 99 ساله به شهردارى اصفهان اجاره دهد. و شهردارى در ازاء مال الاجاره ماهى سيصد تومان به مدرسه صارميه كمك كند، بدين طريق گره كور سيادت صفويه كه بر پيشانى نقش جهان خورده بود گشوده شد.
مبارزه منفى علماى اصفهان بر عليه سلطه غرب
عصر قاجار از جمله دورانهايى است كه ايران با تحولات مهم سياسى و اجتماعى، مانند واقعه رژى (تحريم تنباكو) و نهضت مشروطه همراه بود. دوران حكومت ناصرالدين شاه كه بعدها «عصر امتيازات» به دولتهاى خارجى ناميده شد. منجر به نفوذ بيش از پيش خارجيان بر اقتصاد ايران و در نتيجه از ميان رفتن توليدات داخلى گرديد. اين سياست در دوران مظفرالدين شاه نيز ادامه يافت. در مبارزه با اين سياست و توسعه اقتصاد ملى، علماى اصفهان به تلاشهايى دست زدند، از جمله آنها، حركت علما در تحريم كالاهاى خارجى است كه در ذيل به يكى از آنها اشاره مىكنيم:
قرارداد 13 تن از علماى اصفهان و ركن الملك شيرازى:
اين خدام شريعت مطهره با همراهى جناب ركن الملك، متعهد و ملتزم شرعى شده ايم كه:
اولاً - قبالجات و احكام شريعه از شنبه به بعد روى كاغذ ايرانى بدون آهار نوشته شود. اگر بر كاغذهاى ديگر بنويسند، مهر ننموده و اعتراف نمىنويسيم.
ثانياً كفن اموات اگر غير از كرباس و پارچه اردستانى يا پارچه ديگر غيرايرانى باشد، متعهد شده ايم بر آن ميّت، ماها نماز نخوانيم.
ثالثاً حرام نمىدانيم لباسهاى غيرايرانى را، اما ماها ملتزم شده ايم حتىالمقدور بعد از اين تاريخ ملبوس خود را از منسوج ايرانى بنماييم.
رابعاً مهمانيها بعد ذلك ولو اعيانى چه عامه، چه خاصه بايد مختصر باشد، والا احدى ما را به حضور خود وعده نگيرد و ما نيز اينگونه مهمانى برگزار نمىكنيم.
خامساً وافورى و اهل وافور را احترام نمىكنيم و به منزل او نمىرويم، چرا كه ضرر آن محسوس بوده و خانوادهها و ممالك را بر باد داده.
بدنبال اين قرارداد، علماى ديگر هم با صدور اعلاميه به آن پيوستند و اين حركت بگونه اى بود كه دولت انگلستان را به عكس العمل واداشت و چارلز مارلينگ، كاردار سفارت انگليس به ميرزا حسن خان مشيرالدوله (وزير امور خارجه ايران) طى نامهاى نوشت: جناب مستطاب ... از اصفهان به دوستدار اطلاع رسيده كه علماى آنجا در كار ترتيبى هستند كه نگذارند استعداد اروپايى به فروش برسد و به خريداران ايرانى كه اهميت دارند، اعلام كردهاند كه ب هكلى ترك معامله نموده و به مهلت چهارماهه محاسبات خود را با تجارتخانه هاى اروپايى قطع كنند... چون مبلغ زيادى سرمايه انگليسى در اين كار است، اگر اين كار غيرصحيح را بگذارند امتداد پيدا كند، به سرمايه مزبور خطر فاحش وارد خواهد آمد. از جناب مستطاب عالى خواهشمندم مقرر دارند احكام لازمه به كارگزاران اصفهان صادر شود كه از اقدامات فتنه انگيز اين اشخاص فوراً جلوگيرى شود.
تشريفات ورود محمود افغان به اصفهان
«پطرس دى سركيس گيلانتر» در گزارشهاى خود در مورد صدمات وارده بر اصفهان نوشته: محمود پنجاه هزار نفر از ايرانيان را كشته و يكصدهزار تن نيز از قحطى بمردند و پس از تسليم شدن تخت و تاج به محمود افغان، در مورد چگونگى ورود وى به اصفهان مىنويسد: «محمود افغان و شاه سلطان حسين سوار شدند و به سوى شهر راندند. 12 نفر سوار در جلوى محمود حركت مىكردند و بر مذهب شاه (شيعه دوازده امامى) لعنت مىفرستادند. و از راه پل شيراز (خواجو) و خيابان خواجو جلو مىآمدند تا داخل شهر شدند... مردم شهر از محله خواجو تا قصر شاهى پارچه هاى زرى و زرباف گرانبها در راه ها گسترده بودند، كه بر همه آنها محمود سوار بر اسب عبور نموده تا به كاخ شاهى وارد شد. سپس براى كوچ افغانان از قندهار به اصفهان، هشتهزار شتر روانه شد. در مورد ريخت و هيبت مادر محمود نوشتهاند:«وى سوار بر شترى بدون خدم و حشم و نديمه و نگهبان از ميدان شاه گذشت و در برابر كاخ، نيمه برهنه با لباسهاى مندرس از شتر پايين آمد؛ در حالى كه با اشتهاى فراوان شلغمى را گاز مىزد وارد كاخ شد و...».
و اينان مدت زمانى حاكم بخشى از ايران بوده، در پايتخت آن يعنى اصفهان مستقر بودند.
چگونگى انتقال حكومت صفوى به محمود افغان
بي كفايتى شاه حسين صفوى در مقابله با محمود افغان و طولانىشدن محاصره اصفهان در سال 1134، كار را به جايى رسانيد كه شاه فرستاده اى نزد محمود فرستاد و پيغام داد: «تا صدهزار تومان پول نقد و ايالات كرمان و خراسان را به شما مىدهم و دخترم را هم بعنوان عروس نزد تو مىفرستم، بيا با هم صلح كنيم و چون پدر و فرزند باشيم...» ولى محمود در جواب مىگويد «ايالاتى كه به من پيشكش مىكنى، هم اكنون از آن من است، پول و كشور مرا، به من مىدهى؟ ديگر آنكه دختر تو مرا به چه كار آيد؟ دختران و كسانت را همه به بندگان خويش خواهم داد، آنچه انديشيدهاى همه بر معيار عقل نادرست است و من دست از اصفهان برنخواهم داشت». شاه سوار بر اسب شد، تا به پاى كوه صفه پيش راند. از آنجا كسى را نزد محمود فرستادند تا وى را آگاه سازد كه شاه براى ديدار او چگونگى انتقال حكومت صفوى به...
آمده است، و مىخواهد خويش را در پناه حمايت و حراست او قرار دهد. افغانان پاسخ دادند كه محمود به خواب است و بايد صبر كند تا از خواب بيدار شود. در واقع محمود خواب نبود، ولى از روى عمد به فرستاده چنين پاسخ دادند، آنان شاه را بر پشت اسب نيم ساعت پاى كوه صفه در آفتاب نگاه داشتند و سپس به نزد محمودش بردند. وقتى شاه وارد اطاق شد، محمود نشسته بود. محمود برخاست و شاه به او گفت: «سلام عليكم» و او جواب داد «عليكم السلام» محمود سپس نشست و شاه را جائى پائين تر بردند شاه با دست خود جقه از سرپوش خود جدا كرد و به وزير محمود (اعتمادالدوله) داد و از وى خواست آن را به محمود بدهد و او از گوشه چشم بدو چنان نگريست و (فهماند) كه جقه را قبول نخواهد كرد، بنابراين وزير آن را به شاه باز گردانيد وى آن را بگرفت و خود به جلو شتافت و بر سرپوش محمود نصب كرد و به او گفت: «فرزند به موجب گناهان من، خداوند مرا بيش از اين لايق سلطنت نمىداند اينك حقتعالى سلطنت به تو مىدهد، اين است علامت و نشان پادشاهى كه من بر سر تو مىگذارم، سلطنت تو طولانى باد.» و اينگونه طومار سلطنت 230 ساله صفوى درهم پيچيده شد و دورانى از افول و سقوط در جامعه ايران شروع شد.
جوابيه بيوه فخرالدوله حاكم اصفهان به سلطان محمود غزنوى
پس از روىكار آمدن سلطان محمود غزنوى، وى (براى به اطاعت درآوردن حاكم اصفهان) يك ايلچى به جانب اين شهر فرستاد تا سكه بنام او زده و خطبه به نام او بخوانند. در اين زمان فخرالدوله ديلمى مرده بود و زنش مادر مجدالدوله ديلمى حاكم بود. اين زن عاقله جواب عجيبى نوشته به فرستاده سلطان داد كه چنان سلطان معظمى را از خيال تصرف اصفهان بازداشت، وى به سلطان محمود غزنوى نوشت:
«وقتىكه مرحوم فخرالدوله، شوهرم زنده بود همه وقت در اين فكر بودم كه اگر چنين تكليفى (سكه زدن به نام او و خطبه خواندن به نامش) از طرف اعليحضرت سلطان بشود چگونه با او برخورد كنم. اما بعد از مردن شوهرم هرگز اين خيال را نمىكنم. زيرا كه سلطان شخصى است عاقل، هيچوقت بدون فكر اقدام به كارى نخواهد كرد. آخر جنگ و فتح و شكست را جزالله تعالى كسى نمىداند. اگر سلطان بعد از آن همه فتوحات العياذبالله، خدا نكرده شكست بخورد، چه خال عارى و نام ننگى تا دامنه قيامت براى وجود مبارك آن اعليحضرت باقى خواهد ماند، كه با عاجزه و پيرزنى ستيزه كرد و پيشرفت براى چنين سلطان معظمى حاصل نشد، و اگر چنانچه به شيوه همه وقت لشكريان، سلطانى پيروز شوند. چندان افتخارى نيست كه بگويند چنين سلطان عظيم الشأنى با بيوه فخرالدوله ديلمى جنگيد و بر عجوزهاى غالب شد.» اين پيغام چنان به سلطان اثر كرد كه تا حيات ملكه، به خيال تصرف اصفهان نيفتاد و بعد از مرگ وى اصفهان را متصرف شد.
برخورد نفاق افكنانه و عكس العمل هوشيارانه
مسعود ميرزا ظل السلطان روزى در عالىقاپو با حاج آقا نورالله ملاقات مىكند. او كه از اقتدار آقانجفى دلِ خونى داشت، در صدد تحريك برادر برمىآيد و به آقا نورالله پيشنهاد مىكند كه به علت هوشيارى بيشتر و درك سياسى افزونتر، رياست را به عهده بگيرد و مورد حمايت شاهزاده نيز قرار گيرد. آقا نورالله سر به زير داشته حرفى نمىزند. ظل السلطان مىانديشد كه سخنانش مؤثر افتاده است. در اين هنگام آقانجفى وارد مجلس مىشود و پس از مدتى كه قصد خروج مىكند، آقا نورالله جلو دويده كفشهاى برادر را جلوى پاى او جفت مىكند، و با اين تواضع پاسخ حرفهاى ظل السلطان را ميدهد.
فرمان منع بادهنوشى و چگونگى لغو آن در زمان شاه سلطان حسين
نويسندگان تاريخ ايران، شاه سلطان حسين را در جوانى مردى ادب دوست، رئوف، پارسامنش و بىاعتنا به دنيا معرفى مىكنند. وى پس از تاجگذارى، به درخواست علامه محمدباقر مجلسى، فرمان منع باده گسارى را صادر كرد و كليه بادهفروشىها را منهدم كرده، دستور داد ششهزار غرابه شراب را كه در قصر سلطنتى ذخيره شده بود، در انظار عام بشكنند و روز بعد دو نفر به جرم بادهنوشى، در ميدان شاه(امام) شديداً تازيانه خوردند. اجراى بىچون و چراى فرمان باده گسارى، تنفر و خشم محافل دربارى را برانگيخت و ايشان با اجراى نقشهاى، درصدد لغو اين فرمان برآمدند. قضيه از اين قرار شد كه، جده شاه كه مورد علاقه شديد وى بود، خود را به مريضى زد و اطبّاء با تطميع درباريان، شراب براى وى تجويز كردند. پس از جستجوى بسيار و نهايتاً گرفتن مقدارى شراب از سفير لهستان، شاه جامى از آن پر نموده و با دست خود به جده اش داد. اين زن كه به نقش خود واقف بود، گفت: اگر شاه اول لب به آن تر ننمايد، او چگونه خودسرانه ياراى نوشيدن باده خواهد داشت. چون شاه خود را از نوشيدن باده معذور شمرد، او فوراً پاسخ داد: مقامى كه به شاه تفويض شده وى را برتر از كليه قوانين قرار داده است، زيرا در نزد ايرانيان، اصلى متبع است كه پادشاهان تابع هيچ قانونى نيستند و هر آنچه از ايشان سر زند، مرتكب گناه نشدهاند. او سپس به شاه يادآور شد كه كليه نياكان و اسلاف وى نه فقط باده مىنوشيدند، بلكه شرب آنرا براى درباريان خويش مجاز مىشمردند و در نهايت گفت، اگر پاى جانش هم در ميان باشد، تا شاه مقدّم نگردد، هرگز به شرب آن دست نخواهد زد. شاه در برابر تقاضاى آنچنان مصرانه، تاب مقاومت نياورد و جامى لبالب نوشيد، او بعد طورى دل به باده بست كه ديگر بندرت توانست به هوش بگذراند و به دقايق امور مملكت رسيدگى كند.
علماى اصفهان و «واقعه رژى»
اولين بار علماى اصفهان خريد و فروش دخانيات را منع كردند. اصفهان نيز از شهرهايى است كه در آن موقع مردمش براى لغو قرارداد «رژى» كوششهاى شايان تقديرى به عمل آوردند. بايد گفت در بين علماى ايران، علماى اصفهان دسته اول بودند كه خريد و فروش دخانيات را منع كردند و به مقاومت منفى پرداختند. علماى اصفهان در آن هنگام در بين مردم نفوذشان بيش از علماى نقاط ديگر بود و مرحوم حاج شيخ محمدتقى معروف به آقانجفى در آن زمان بر علماى آنجا رياست داشت.
پس از آنكه نمايندگان كمپانى رژى در اصفهان استقرار مىيابند، تجار تنباكو - فروش به ظل السلطان فرزند ناصرالدين شاه حاكم اصفهان شكايت مىكنند و چون نتيجه اى نمىگيرند به علماء متوسل شده، چاره كار را از آنها مىخواهند. علماى اصفهان هم دستور منع خريد و فروش و استعمال دخانيات را به تمام مسلمانان مىدهند و از ميرزاى شيرازى هم تقاضاى تائيد آن را مىكنند. هر چند در خارج از اصفهان دستور آنان را كسى اطاعت نكرد ولى در اصفهان اكثر مردم از آنها پيروى كرده، از استعمال توتون و تنباكو خوددارى مىكنند. از اين وضع مأمورين كمپانى وحشت كرده، با آنكه خريد و فروش دخانيات در اصفهان نسبت به نقاط ديگر ايران چندان قابل توجه نبود جريان را به تهران تلگراف مىكنند و از اولياى دولت مىخواهند كه به حكومت اصفهان دستور دهند با آنها مساعدت كرده، نگذارند بيش از اين كمپانى متضرر شده، و دامنه مخالفت مردم بالا بگيرد.
اين تحريم با حكم ميرزاى شيرازى سرتاسر ايران را فرا گرفت و عوامل استعمار را به زانو درآورد.
قدغن كردن قليان در زمان شاه عباس
شاه عباس با تنباكو و قليان مخالف بود و سعى فراوان كرد كه اين عادت تازه را از ايران براندازد. تنباكو را از بغداد و كردستان مىآوردند و تجّار انگليسى نيز از اروپا و آمريكاى شمالى آن را وارد ايران مىكردند و در اصفهان دكانهاى تنباكو فروشى، از كيسه هاى توتون و تنباكو انباشته بود. در اواخر پادشاهى شاه عباس، كشيدن قليان و چپق به قدرى مرسوم شده بود كه اعيان و سران دولت، حتى در سوارى و سفر و گردش، قليان همراه مىبردند و همچنان سواره مىكشيدند.
نوشته اند كه شاه عباس يكروز كه جمعى از سران كشور در مجلسى مهمان وى بودند، دستور داد تا همه سرقليان ها را از «پِهنِ» خشك و كوبيده اسب چاق كردند و براى سرداران و ميهمانانى كه قليان مىكشيدند، به مجلس آوردند، سپس رو به ايشان كرد و گفت: «بينيد كه اين تنباكو چطور است. آنرا وزير همدان براى من فرستاده و مدعيست كه بهترين تنباكوى دنياست . همه كشيدند و تعريف كردند و به سليقه وزير همدان آفرين گفتند، آنگاه شاه رو به قورچىباشى كرد و گفت: ميل دارم عقيده خود را بىتعارف بگوئى. قورچىباشى گفت: «به سر مقدس قبله عالم كه از هزار گُل خوشبوتر است.» شاه نظرى به تحقير بر او افكند و گفت: «مرده شوى چيزى را ببرد كه نمىتوان آن را از پِهن تشخيص داد!»
عاقبت نيز كشيدن تنباكو و توتون را قدغن كرد و به حكم او اگر كسى چپق مىكشيد، بينى و لبانش را مىبريدند. با اينهمه پس از مرگ شاه عباس، بار ديگر كشيدن توتون و تنباكو رواج گرفت و بسيارى از مردم ايران به اين عادت، كه هنوز هم باقى است، گرفتار شدند.
حكومت هزار فاميل و شكايت بازرگان
تقسيم قدرت در نظام سياسى ايران در طول حاكميت سلاطين بر آن، همواره بر اساس رابطه خويشاوندى و ميزان نزديكى به دربار بوده است و حكومتهاى محلى معمولاً به وسيله شاهزادگان اداره مىشد. سفرنامه نويسان و نمايندگان ديگر كشورها در نوشته هاى خود به اين مطلب تصريح نمودهاند، از جمله سرپرسى سايكس كه سركنسول انگليس در چندين شهر ايران و مؤسس پليس جنوب بود. ضمن اشاره به نوع دوستى و مهربانى ايرانيان مىنويسد: «ايرانيها به طوركلى مؤدب، متعارف و در عين حال ظريف و بذله گو و حاضرجواب هستند و در تأييد ادعاى خود اين داستان را نقل مىكند كه يكى از تجار اصفهان نزد حاكم شهر كه از هزار فاميل بود و هر يك از بستگان او هم در شهرى از ايران حكومت داشتند شكايت كرد. حاكم در جواب به او گفت: اگر مىخواهى در جايى باشى كه ستم نبينى از اصفهان به شهر ديگر مهاجرت، و در آنجا زندگى كن. بازرگان شاكى گفت: به هيچكدام از شهرهاى اين مملكت نمىتوانم بروم زيرا در هر شهر يكى از خويشاوندان شما حكومت دارد، در نتيجه در هيچيك از آنجاها از ستم فاميل شما در امان نيستم، حاكم اصفهان خشمگين شد و گفت: پس برو به جهنم. بازرگان شاكى با خونسردى خنديد و گفت: خاطر مبارك هست كه پدر والاتبارتان همين چند سال پيش به آنجا رفت؟!!
مسئله كشف حجاب پس از سفر رضاشاه به تركيه در فاصله سالهاى 1313 تا 1314 با اقدامات وسيع تبليغاتى براى آماده كردن افكار عمومى آغاز شد، ولى پس از چندى به دليل عدم موفقيت، خشونت تنها ابزار اجراى كشف حجاب گرديد. با اين حال گزارشهاى محرمانه كه از شهرها به مركز مخابره مىشد، خبر از عدم موفقيت قابل انتظار مسئولين مىداد. دو گزارش از دهها گزارشى كه از اصفهان به تهران مخابره شده، در ذيل مىآوريم:
گزارشى از خوراسگان به حكومت اصفهان
حضور مبارك حضرت اشرف حكمران اصفهان دامت شوكةالعالى - محترمانه معروض مىدارم در موضوع نهضت بانوان، نسوان در جلسه جشن در قصبه خوراسگان جى تشكيل شد از طرف ماليه و معارف و كدخدا و چند نفر منعقد و چند روز زنها، بىحجاب به حمام و جاهاى ديگر مىرفتند تا آنكه از جانب حاجى غلامعلى ربانى و... چندى قبل تحريكاتى نمودند و مردم را فريب دادند كه دو دفعه به حالت اوليه خويش برگشته اند و امروز هيچ زنى در خوراسگان بىحجاب نيست و آن چند نفر كه كشف حجاب نموده بودند مورد طعن و سرزنش سايرين واقع شدهاند. از مقام محترم تقاضاى تحقيق محلى و مفتش صحيح العمل سرى داشته تا اينگونه تحريكات جلوگيرى شود.
گزارش حكومت اصفهان به رياست الوزراء (21 خرداد 1315)
رياست الوزراء در جواب مرقومه متحدالمآل نمره 2970 محترماً معروض مىدارد، قبل از وصول مرقومه از طرف شهربانى، با دستور حكومت به قدرى كه وسايل موجود بوده اقدام لازم به عمل آمده است. ولى تصديق خواهند فرمود كه در اصفهان، جائى كه درشكه چىهاى آن هم معمم بودهاند، اين قبيل مسائل در ترك عادت چندصدساله بايد به تدريج عملى گردد. حالا هم نه اينكه زنهاى با حجاب وجود دارند، ولى البته در طرز لباس و تهيه آن به طوريكه مطلوب است تا امروز دقتهاى لازم به عمل نياورده اند. لكن خاطر مبارك را مطمئن مىنمايد كه مجاهدت كامل در پيشرفت اين كار و اجراى امر فوق به عمل خواهد آمد.
نخستين مدرسهاى كه در اصفهان دائر گشت مدرسهاى است كه شيخالدين ابوعلى سينا فيلسوف شهير در آن به تدريس اشتغال داشت وى چندى وزارت عطاءالدوله كاكويه را در اصفهان به عهده داشت و در ضمن اشتغال به شغل وزارت، تدريس هم مىكرد. از باقيمانده مدرسهاى كه استاد در آن به تدريس مشغول بود گنبدى است در بابالدشت كه هنوز پابرجاست.
اولين مؤسسهاى كه در دوره اسلامى در اصفهان براى تعليم و تربيت مسلمانان بكار برده شد، مسجد جامع اصفهان بود. اوقات تعليم موقعى بود كه مردم از عبادت فارغ شده به مسجد نيازى نداشتند يعنى از بامداد تا نيمروز، و سپس ميان نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا (زيرا اهالى اصفهان اهل سنت بودند). جايگاه درس عبارت بود از شبستان و رواق و ايوان مسجد. مواردى كه تدريس مىشد در آغاز عبارت بود از قرائت قرآن، حديث، بحث در اصول دين و مذهب - تفسير قوانين شرع (فقه).
اولين مدرسه، با شكل جديد آن بنا به درخواست ظل السلطان از ناصرالدين شاه ايجاد شد و بنابراين درخواست مقرر گرديد كه مدرسه اى در اصفهان دائر گردد، لذا مرحوم ميرزاعليخان سرتيپ معروف به «ناظم العلوم» كه از تحصيلكرده هاى مدرسه «سن سير» فرانسه بود و چند نفر از فارغ التحصيلهاى دارالفنون بنام هاى مرحوم (ميرزا علىاكبرخان سرتيپ) و برادر او ميرزا حسينخان (سرهنگ) كه دوره هاى تعليمات افسرى را طى كرده بودند به اصفهان اعزام شدند و بر اثر مأموريت اين هيأت بود كه در رجب سال 1298 قمرى اولين مدرسه دولتى و اولين مدرسه در ايران به مديريت و سرپرستى مرحوم ميرزا عليخان ناظم العلوم در عمارت هشت بهشت تأسيس و افتتاح گرديد.
دن گارسيا سفير اسپانيا در ايران در دوران صفويه در سفرنامه خود در باره آئين اين جشن در اصفهان مىنويسد:
از چند قرن پيش همه ساله در ماه ژوئيه ايرانيان جشنى مىگيرند بنام جشن آبريزان، اين جشن در اصفهان، بدين ترتيب است كه همه مردم از هر ملت و طبقه غير از زنان، در كنار رودخانه زاينده رود جمع مىشوند. و زنان بالاى پل به تماشا مىنشينند: مردان در اين روز لباسهاى كهنه و كوتاهى كه با لباسهاى معمولى ايشان تفاوت بسيار دارد مىپوشند و شلوارهاى تنگ به پا مىكنند و به جاى عمامه شبكلاه كوچكى بر سر مىنهند و در كنار رودخانه همگى به درون آب مىروند و بر سر و روى يكديگر آب مىپاشند و براى اينكه از عهده اين كار برآيند هر يك ظرفى نيز همراه مىبرند. كار آبپاشى گاه بدانجا مىرسد كه ظرفها را به سوى يكديگر پرت مىكنند و سرهاى بسيار شكسته مىشود و گاه چند نفرى هم به جهان ديگر مىروند...