اعتقادات شیعه
شیپور خدا
مقدمه:
نفخ صور از موضوعات مرتبط با بحث معاد است. لذا در مورد ماهیت و فلسفه و کیفیت آن سوالات بسیاری قابل طرح است. مثلاً فلسفه نفخ صور در چیست؟ اگر قرار است انسان ها بمیرند آیا عزرائیل نمی تواند همه را بمیراند؟ و آیا با این نفخ صور همه موجودات حتی ملائکه نیز می میرند؟ در این صورت مرگ ملائکه چه معنائی دارد؟ این نوشتار به دنبال پاسخگویی به این سوالات سامان یافته است.
فلسفه نفخ صور
نفخ در صور، نوعی دگرگونی کلی در جهان آفرینش است و تنها مربوط به انسان نیست که بپرسیم مگر عزرائیل نمی تواند جان همه انسان ها را بگیرد؟ در واقع، نفخ صور، اعلام پایان یافتن مرحله ای از جهان آفرینش و آغاز شدن مرحله ای جدید است، مرحله ای که همه باطن ها ظاهر می شود و این، یک مرگ عادی - ولو مرگ همه انسان ها نیست، بلکه تغییری عظیم و غیرقابل تصور است، تغییری است که در آن، نظام اسباب و علل مادی برچیده می شود و نظام جدیدی حکمفرما می گردد.
بدین معنا، ملائکه و حتی خود عزرائیل هم می میرند، اما مرگ آنها به معنای خروج روح از بدن نیست. به تعبیر علامه طباطبایی «نکته قابل توجه این است که خداوند در مورد این میراندن لفظ «صعق» را به کار برده است نه «موت» را. شاید از این جهت باشد که "موت" لفظی است که بر خروج روح از بدن اطلاق می شود، در حالی که حکم نفخ، همه موجودات آسمان و زمین، از جمله ملائکه و ارواح را نیز شامل می شود: «فصعق من فی السموات و من فی الارض» (زمر/68)؛ پس هر که در آسمان ها و هر که در زمین باشد دچار صعق می شود. و در این کلام خدا «لایذوقون فیها الموت الا الموته الاولی» (دخان/56) و در آن مرگی جز همان مرگ اول نمی چشند، که در وصف بهشت است. ظاهراً از این جهت است که در آیه شریفه، فقط بر خروج روح از بدن که همان "موته اولی" است، اطلاق موت شده و بنابراین "صعق" که خود نوعی مردن است، مصداق موت شمرده نشده است. از این جا فهمیده می شود که در معنای موت، به نحوی خروج روح از بدن لحاظ شده و به عبارت دیگر بهشتیان که این آیه در مورد آنهاست، نیز دو حادثه پشت سر نهاده اند که هر کدام در واقع نوعی "مردن" است: خروج روح از بدن و صعقه، و در آیه شریفه فقط یک موت برای بهشتیان ثابت گشته و آن هم به "موت اول" تعبیر شده است، از این جا می توان فهمید که در مورد "صعقه"، که در آن خروج روح از بدن مطرح نیست، اطلاق موت و مردن نمی شود.
با این بیان، پاسخ تمام نکات مورد سوال معلوم شد و از جمله فلسفه نفخ نیز آشکار گشت که همان اعلام پایان یک مرحله از آفرینش و شروع مرحله جدید است. اما مطلبی که باید افزود، این است که با فنخ صور همگان نمی میرند، استثنا هم وجود دارد. البته مطابق توضیح فوق، معلوم است که استثنای مذکور، فرشتگان نیستند و عجیب تر این که افراد مورد استثنا برخی انسان ها هستند یعنی مخلصین. علامه طباطبایی در توضیح این مطلب می گویند: خداوند سبحان فرمود: هر که در آسمان ها و هر که در زمین است بیهوش می افتد مگر کسی را که خدا بخواهد و فرمود: هر که در آسمان و هر که در زمین است دچار فزع خواهد شد مگر کسی را که خدا بخواهد.
منظور از"من فی الارض" کسانی نیستند که در قید حیات اند و قبل از برزخ، روی زمین به زندگی خود ادامه می دهند. زیرا خداوند حکم برزخ را شامل همگان دانسته است:"و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون" (مومنون/100) و پیشاپیش آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند. بلکه مراد اهل شقاوت است که خداوند آنها را "... اخلد الی الارض" (اعراف/176) خوانده و فرموده است که درهای آسمان هیچگاه به روی آنها باز نمی شود (اعراف/40) و در قیامت هم از آنان نمی پرسند تاکنون چقدر درنگ کرده اید؟ بلکه می پرسند در زمین چه قدر درنگ کرده اید (روم/56)
اما منظور از "من فی السموات" ملائکه و انسان های سعادتمند هستند، خداوند می فرماید: "روزی شما و هر چه که به شما وعده داده شده است در آسمان است" (ذاریات/22) که این اشاره به ملائکه دارد که موکل رزق انسان و امور دیگر هستند.
اما در ادامه دو آیه شریفه 87 نمل و 68 زمر، عبادت "الا من شاءالله" آمده است که نشان می دهد کسانی از فزع و صعق مربوط به نفخ صور، استثنا شده اند و این استثناشدگان در آیات دیگری مشخص گردیده اند.
آیه 89 سوره نمل، که در آن تعبیر "فزع" آمده است آیات بعدی را تفسیر می کند زیرا می فرماید: "کسی که حسنه بیاورد برایش بهتر از آن است و آنها از فزع آن روز در امان اند" منظور از حسنه "حسنه ی مطلق" است نه آمیخته به گناه. بنابراین اگر در عمل شخصی، حسنه و سیئه به هم آمیخته باشد، به سبب وجود سیئه، از فزع در امان نخواهد بود. پس کسی از فزع در امان است که ذاتش پاک و اعمالش از بدی ها پیراسته باشد و آشکار است که این معنای "حسنه" همان ولایت است. و این معنا در روایات متعددی نقل شده است به عنوان مثال از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه 89 سوره نمل آمده است:"الحسنه معرفه الولایه و حبّنا اهل البیت ..."
با این توضیح، وضعیت آیه 68 سوره زمر نیز آشکار می شود. در این آیه آمده است: در صور دمیده می شود و کسانی که در آسمان و زمین اند، دچار صعق می شوند. سپس دوباره دمیده می شود و آنها برپا می ایستند، از ظاهر آیه پیداست همان کسی که از نفخه اول در "صعق" اند، "قیام" می کنند و نزد خدا احضار می گردند. اما خداوند بندگان مخلص خود را از زمره این "احضارشوندگان" استثنا کرده است: فانهم لمحضرون الا عبادالله المخلصین" (صافات/128- 127) و این مخلصین همان کسانی اند که شیطان به آنها راهی ندارد(ص 83- 82) و ذاتشان از هر سیئه ای پاک و پیراسته است و این همان ولایت است.
با توجه به این که خداوند فرمود: "آسمان ها را هم در هنگام قیامت در هم می پیچیم" (انبیاء/104) این مخلصین مورد بحث در آسمان ها هم نیستند، بلکه جایگاهشان ورای آسمان ها و زمین است و با این توضیح در همه جا حاضرند.
خلاصه سخن ...
نفخ صور که نوعی تغییر و تحول در نظام آفرینش است همه موجودات را در بر می گیرد جز عده خاصی که در قرآن از آنها به مخلصین یاد شده است و تنها این افراد از حکم فزع و صعقه در امان هستند و به حیات خود ادامه می دهند و جایگاه آنها نه در آسمان است و نه در زمین بلکه بر کل عالم احاطه دارند.
فراوری: مریم جعفری
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
سوال و جواب قبر از کیست؟
این مطلب که آیا فقط مومنان و کافران خالص سوال و جواب قبر دارند؟ در احادیث متعددی آمده است. مثلاً، از امام صادق(علیهالسلام) روایت شده است که:لایسئل فی القبر الا من محض الایمان محضاً أو محض الکفر محضاً و الآخرون یلهون عنهم» سوال نمی شود در قبر، مگر از کسی که مومن محض یا کافر محض باشد و بقیه به حال خود رها می شوند.
و علامه طباطبایی معتقد است اخبار به این مضمون بسیار زیاد است. همچنین آیت الله حسینی تهرانی معتقد است، از آیاتی که درباره سوال در عالم قبر است، نیز این مطلب فهمیده می شود. ایشان با استناد به آیاتی نظیر آیه 30- 28 سوره نحل که می فرماید: «همانان که فرشتگان جانشان را می گیرند، در حالی که بر خود ستمکار بوده اند پس از در تسلیم می آیند: ما هیچ کار بدی نمی کردیم. آری خدا به آنچه می کردید داناست. پس از درهای دوزخ وارد شوید، در آن همیشه بمانید و حقا که جایگاه متکبران چه بد است، و به کسانی که تقوا پیشه کردند گفته می شود: پروردگارتان چه نازل کرد؟ می گویند: خوبی.
گفته شده نوع خطاب در این آیات که فقط ظالمان یا اهل تقوا و ایمان را خطاب می کند، آن روایاتی را که سوال قبر را به مومنان خالص یا کفار محض منحصر کرده است، تأیید می کند.
برخی مانند شیخ مفید معتقدند که برای این مسأله دلیل عقلی نداریم و دلیل منحصر در ادله نقلی است، همچنین گفته شده: آنان که در حیات دنیوی مستضعف بودند، یعنی رشد لازم و مطلوب فکری نداشتند، و در درون و باطن آنان سوالات برانگیزاننده و حرکت آوری که آنها به سوی تحقیق و بررسی سوق دهد، بروز نکرده و مطرح نشده است، در نتیجه به سوی ایمان واقعی راه یافته اند و به سوی کفر واقعی راه نیافته اند، لذا در برزخ از آنها سوال نمی شود و احتمالاً به خاطر محفوظ بودن فطرت اولیه از انحراف و ضایع نشدن استعداد فطری در وجودشان، در برزخ در مسیر خاصی که مسیر کمال است، می افتند و به سوی لقای رب هدایت می شوند.
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1- قرآن کریم
2- انسان از آغاز تا انجام، علامه طباطبایی، ص 84
3- معاد شناسی، حسینی تهرانی، ج 1، ص 108- 106
4- بازگشت به سوی خدا، محمد شجاعی، ج1، ص 315
5- اصول کافی، شیخ کلینی، ج3، ص 235
اهل اعراف چه کسانی هستند؟
در قرآن کریم سوره ای به نام اعراف وجود دارد که در آن به مطالبی اشاره دارد. یکی از آنها بحث اعراف، اصحاب اعراف و ویژگیهای آنهاست اما اینکه آیا این افراد از انس هستند یا از جن یا از هر دو، آیات قرآن در این باره ساکت است اما از قرائن دیگری در آیات قرآن و نظرات تفسیری مفسران می توان این افراد را شناخت و به جایگاه رفیع آنها پی برد.
اعراف چیست؟ و اصحاب اعراف کیستند؟
اصطلاح "اعراف" تنها در آیاتی از سوره ی اعراف آمده است. در این سوره پس از توضیحاتی در مورد بهشتیان و جهنمیان می فرماید" و بینهما حجاب و علی الاعراف رجال یعرفون کلاً بسیماهم و فادوا اصحاب الجنه ان سلام علیکم، لم یدخلوها و هم یطعمون ... (اعراف 48- 46) و میان آن دو گروه حایلی است و بر اعراف، مردمانی هستند که هر یک را از سیمایشان می شناسند و بهشتیان را که هنوز وارد آن نشده ولی بدان امید دارند ندا می دهند که: سلام بر شما و چون چشمانشان به سوی دوزخیان گردانیده شود، می گویند: پروردگارا ما را در زمره گروه ستمگران قرار مده و اهل اعراف، مردانی را که آنان را از سیمایشان می شناسند ندا می دهند و می گویند: جمعیت شما و آن همه گردنکشی که می کردید به حال شما سودی نداشت.
مفسران در تفسیر این آیات اختلاف نظر دارند. علامه طباطبایی درباره این که اصحاب اعراف چه کسانی اند، دوازده قول نقل می کند که بازگشت همه ی آن ها به سه قول است:
الف- مراد از آنها، صاحبان مقام و منزلت است. برخی گفته اند: دارندگان این مقام انبیا هستند، برخی گفته اند: گواهان اعمال اند، و برخی گفته اند: علما و فقهایند و قولهای دیگر.
ب- آنها کسانی هستند که نه حسناتشان بر سیئاتشان ترجیح دارد و نه بالعکس، یا مستضعفانی که حجت بر آنها تمام نشده است، لذا خداوند مدتی آنها را در اعراف و بین بهشت و جهنم نگه می دارد و سپس به رحمت خود، داخل بهشت می کند.
ج- آن ها غیر بشرند، برخی گفته اند ملائکه اند و برخی گفته اند از جنیان می باشند.
اغلب مفسران قول دوم را اختیار نموده و مهم ترین دلیلشان پاره ای از روایات است که ظاهراً مؤید آن می باشد. اما روایات دیگری نیز وجود دارد که اقوال دیگر را تأیید می کند.
علامه طباطبایی با تحلیل خود از آیات مربوط و پاره ای از روایات و با بررسی روایات ظاهراً مؤید آن می باشد. اما روایات دیگری نیز وجود دارد که اقوال دیگر را تأیید می کند.
علامه طباطبایی با تحلیل خود از آیات مربوط و پاره ای از روایات و با بررسی روایات ظاهراً معارض، توضیح می دهد که مقصود از اصحاب اعراف، مقربان درگاه الهی هستند. خلاصه بحث ایشان چنین است:
در اولین آیه از آیات مورد بحث، دو کلمه ی حجاب و اعراف آمده است. "حجاب" به معنای هر امری است که بین دو چیز حایل شود و "عرف" در لغت به معنای یال اسب، تاج خروس و قسمت بالای هر چیزی است، معنی یک نحوه علوّ و بلندی را می رساند با توجه به این که آیات قبل از این آیات درباره ی بهشتیان و جهنمیان است، پس حجاب مذکور، امری است که بین این دو گروه را تفکیک می کند و مقصود از اعراف نیز قسمت های بالای این حجاب است.
پس معنای آیه این می شود که: در قسمت های بالای حجاب، رجالی هستند که بر هر دو طرف مشرف اند، چون در محل مرتفعی قرار دارند و این ها کسانی اند که اهل بهشت و اهل جهنم را به قیافه و علامت هایشان می شناسند.
این سیاق بی تردید نشان می دهد که اهل اعراف متمایز از دو گروه مذکورند. یعنی نه از اهل بهشت هستند و نه اهل دوزخ. حال یا از این جهت است که اصلاً انسان نیستند یا از این جهت است که از حیث سوال و جواب و سایر شؤون و خصوصیات قیامت، با دو دسته ی مذکور تفاوت دارند و در صورت دوم، علتش یا این است که به جهت ضعف عقل حجت برایشان تمام نیست، یا این است که مرتبه ی آنان مافوق این دو گروه است و قابل مقایسه با این ها نیست پس سه احتمال هست:
احتمال اول، که انسان نباشند و فرشته باشند، احتمال مردودی است، زیرا لفظ "رجال" شامل فرشته نمی شود چون این طایفه، مرد و زن ندارند این هم که گفته شود گاهی به صورت مردان ظاهر می شوند، اولاً دلیل معتبری نداریم که حتماً به صورت مردان هستند و ثانیاً صرف شبیه بودن به صورت انسان، اطلاق لفظ رجال صحیح نیست.
احتمال دوم که انسان باشند اما به جهت ضعف عقل، حجت بر آنها تمام نشده باشد، نیز صحیح نیست، چون تعبیر "رجال" آن هم به صورت نکره در عرف لغت بر احترام و شأن اشخاص مورد نظر دلالت دارد و حکایت از نوعی کمال و برتری در میان همتایان خود می کند، چنانکه در آیات دیگری نیز که تعبیر "رجال" به صورت نکره به کار رفته، همین معنا دیده می شود. پس منظور از رجال، افرادی هستند که شأن برتری از سایرین دارند و اگر در میان آنان زنانی نیز یافت شوند، لفظ رجال در مورد مجموع ایشان به کار می رود.
اما مستضعفین و افرادی که خوبی ها و بدی هایشان یکسان است، مزیت قابل اعتنایی ندارند و اگر مراد این ها بودند، باید به جای"رجال یعرفون" گفته می شد: "قوم یعرفون" یا "طائفه یعرفون" یا "اناس یعرفون".
علاوه بر این، اوصافی که خداوند در آیات بعد برای این افراد ذکر می کند اموری است که شایسته مقربین است نه متوسطین. خلاصه به چند دلیل نمی توان گفت که اهل اعراف متوسطان یا ضعیفان اند:
1-آن ها در موقعیتی هستند که از خصوصیات سیمای اهل محشر، به جمیع امتیازات و خصوصیات باطنی و بهشتی شدن یا جهنمی شدن افراد پی می برند، در حالی که افراد معمولی در آن روز، فقط به فکر خویش اند و فرصت پرداختن به دیگران را ندارند . (عبس/6)
2-اهل اعراف هم با دوزخیان محاوره دارند و هم با بهشتیان. محاوره ی آنان با دوزخیان، این است که آنها را که پیشوایان ضلالت اند، شماتت می کنند و محاوره شان با بهشتیان این است که آنان را با تحیت های بهشتی درود می گویند. از طرف دیگر می دانیم تنها بندگان حق گو و بلندمرتبه ای که خدا بدانها اذن خاص داده، در آن روز حق تکلم دارند . (نباء/38)
3-اهل اعراف چنان مقامی دارند که سلامشان به اهل بهشت باعث ایمنی آنان می شود و بهشتیان به فرمان آنها وارد بهشت می شوند، متوسطان و مستضعفان کجا ، و این مقام کجا؟
4-آیات مذکور هیچ گونه قلق و اضطرابی درباره ی ایشان ندارد و این مقام در روز قیامت، که همگان وحشت زده اند، خاص بندگان مخلص خداست و از اینکه خداوند دعایشان را نقل کرد و رد نکرد معلوم می شود که هر حرفی بخواهند بزنند مجاز است و دعایشان مستجاب می باشد زیرا قرآن کریم هر جا دعای اهل حشر و خواسته های دوزخیان را حکایت می کند، بلافاصله آن را جواب می دهد و رد می کند.
خلاصه سخن ...
از دقت در آیات قرآن کریم چنین فهمیده می شود که اهل اعراف از جنس ملائکه نیستند بلکه جمعی از بندگان مخلص خدایند که مقامشان از سایر اهل حشر بالاتر است، بهشتیان و جهنمیان را می شناسند، حق تکلم دارند و می توانند شهادت دهند، شفاعت کنند و ... و منظور از اعراف مکانی است که بر بهشتیان و جهنمیان اشراف و احاطه کامل دارد، طوری که همه آنها برای اهل اعراف قابل مشاهده هستند.
فرآوری: جعفری
بخش اعتقادات تبیان
1-قرآن کریم
2-علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 8، ذیل آیات سوره اعراف
رفع شبهه آکل و مأکول
اگر بدن اخروی، به تصریح قرآن کریم، همین بدن دنیوی است، اجزائی از بدن انسان که پس از مرگ به بدن سایر انسانها یا جانوران منتقل می شود چه وضعی دارد؟ و اگر بدن اخروی همین بدن دنیوی است و با توجه به اینکه در طول عمر انسان چند بار همه سلولهای بدنش عوض می شود، کدام یک اجزای بدن خواهد بود؟
برای پاسخ به این سوال ابتدا باید درک خود را از معاد جسمانی و بدن اخروی تصحیح کنیم. اگر تلقی ما این باشد که بدن اخروی همین بدنی است که در حال حاضر بدون هیچ تفاوتی داریم، نه تنها اشکال فوق، بلکه ده ها اشکال دیگر نیز پیش می آید: مثلاً اگر انسان در بیست سالگی مرتکب گناهی شود و در پنجاه سالگی مرتب گناهی دیگر، آن وقت، کدام بدن باید در جهنم عذاب شود؟ بدن بیست سالگی یا پنجاه سالگی؟ هر کدام که باشد، خلاف عدل است، زیرا سلول های بدن در بیست سالگی هیچ مشارکتی در گناه پنجاه سالگی نداشته اند و بالعکس. مگر اینکه بگوئیم هر یک از ما به تعداد تمام لحظات عمر، بدن خواهیم داشت و مثلاً در آخرت هر انسانی صاحب هزاران بدن خواهد بود.
باید گفت که این تلقی، خلاف تلقی قرآنی نیز هست. علامه طباطبایی ذیل آیه شریفه «أولیس الذی خلق السموات و الارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هوالخلاق العلیم» آیا کسی که آسمان ها و زمین را آفرید نمی تواند مثل آن ها را خلق کند؟ بله می تواند و او آفریننده داناست.
توضیح داده است که قرآن کریم نفرموده است که "عین آن ها" را برمی گردانیم، بلکه فرموده: "مثل آنها" را خلق می کنیم، یعنی بدن ما در آخرت، مثل و مانند بدن دنیوی ماست، نه اینکه عین آن باشد و اصلاً عینیت محال است، زیرا عینیت، فقط از حیث مواد تشکیل دهنده نیست، بلکه در عینیت، باید زمان و مکان و سایر شرایط شیء نیز "عین" هم باشد و پیداست که این امور در آخرت جائی ندارند.
البته سخن بالا بدین معنا نیست که خود شخص در قیامت حاضر نمی شود، خیر، به تعبیر قرآن کریم: «قل یحییها الذی انشاها اول مرة»، یعنی خداوند همان انسانی را که اول بار آفریده بود، همان را زنده می کند، اما نکته ی مهم در این است که "شخص" انسان و "من" واقعی هر کسی، نفس اوست، نه بدن مادی او، و بقای هر شخص هم به بقای نفس اوست، نه به بقای جسم او.
برای اثبات این مطلب که: "من" واقعی هر کس، نفس اوست نه بدن مادی اش می توان دو دلیل ساده آورد:
1-امروزه در پزشکی می توانند تک تک اعضای بدن انسان را با بدن شخص دیگری جایگزین سازند و کلیه، قلب و ... را پیوند بزنند. ولی هیچ وقت کسی که این اعضایش عوض شده، خودش را همان شخص متوفی نمی داند. یا این که بعضی افراد بر اثر حوادثی، دست یا پا یا اندام های دیگر خود را از دست می دهند، اگر "من" واقعی هر کس، بدن مادی اش بود، انسانی که برخی از اعضایش را از دست داده است، باید "من" خود را کوچک تر و ناقص تر از وقتی بداند که آن اعضا را از دست نداده بود، اما هیچ کس چنین نیست.
2-وقتی کسی جرمی مرتکب می شود و بعد از بیست سال به چنگ عدالت می افتد، امکان دارد هر دلیلی برای فرار از عدالت بیاورد اما مسلماً نخواهد گفت که "چون سلول های بدن حداکثر در هر هفت سال یک بار به طور کامل عوض شوند، پس من همان شخص بیست سال قبل نیستم، و اگر هم بگوید، همه او را دیوانه می پندارند. یا از آن ساده تر، هر یک از ما، "من" خود را همان کسی می دانیم که سال ها قبل بوده است و این تغییر و تحولات در اندام ها و مرگ سلول ها و زاده شدن سلولهای جدید را موجب این نمی دانیم که "من، من نباشم".
از آنجا که پذیرفتیم که منِ ما "بدن مادی" ما نیست و بر اساس آیات قرآن کریم، دیدیم که بدن اخروی دقیقاً خود همین بدن کنونی مادی نیست. پس این بدن چیست و بر چه اساسی ساخته می شود؟
می توان گفت بهترین بیان فلسفی که تاکنون از این مسئله ارائه شده نظریه ی ملاصدرا است/ مطابق آن، نفس، پس از این که از مرتبه ی عالم ماده و طبیعت صعود کرد، به مرتبه ای می رسد که می تواند جسمی برای خود ایجاد کند و این جسم مثل و مانند جسم دنیوی اوست، به نحوی که هر کس آن را ببیند، بلافاصله می شناسد و تشخیص می دهد و اگر کسی این حقیقت را درک کند، می فهمد که جسم ما، در آخرت، از اجزای عنصری دنیایی که به تعبیر صریح قرآن کریم نابود و بساطش جمع شده است، نیست.
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1-قرآن کریم
2-علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 17
3-شهید مطهری، معادد
4-صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج 9
اعراف کجاست؟
با دقت در آیات قرآن چنین فهمیده می شود که اهل اعراف از جنس ملائکه نیستند بلکه جمعی از بندگان مخلص خداوند که مقامشان از سایر اهل قیامت و حشر بالاتر است، بهشتیان و جهنمیان را می شناسند، حق تحکم دارند و می توانند شهادت دهند، شفاعت کنند و ...
برای شناخت بیشتر این افراد به سراغ روایات می رویم .
سیمای اهل اعراف در روایات
با توجه به اینکه در هیچ جای قرآن کلامی دیده نمی شود که دلالت کند جنیان می توانند تصدی شأنی از شؤون بشر یا وساطتی در آخرت برای وی انجام دهند، و چنین فهمیده می شود که مجموعاً انس بالاتر از جن است، زیرا پیامبر آنها نیز از میان انسانهاست، می توان گفت که جنیان در میان اهل اعراف حضور ندارند و در نتیجه اهل اعراف، انسان های مقرب درگاه الهی اند.
روایات فراوانی وجود دارد که اصحاب اعراف را همان انبیاء و اولیا دانسته است. مثلاً سلمان نقل می کند که بیش از ده بار از پیامبر (صلی الله علیه وآله) شنیده ام که فرمود: ای علی تو و اوصیای پس از تو، اعراف بین بهشت و جهنم هستید. جز کسی که شما را بشناسد و شما او را بشناسید داخل بهشت نمی شود و جز کسی که شما را انکار کند و شما او را انکار کنید به جهنم نمی رود.
یا از امیرالمومنین (علیه السلام) در مورد همین آیات سوره اعراف سوال شد، فرمودند: ما بر اعراف ایستاده ایم، یارانمان را به سیمایشان می شناسیم و ما اعرافی هستیم که خداوند عزوجل جز از راه معرفت ما شناخته نمی شود و ما اعرافی هستیم که خداوند عزوجل روز قیامت ما را بر روی صراط می شناساند، پس به بهشت نمی رود مگر کسی که ما را بشناسد و ما او را بشناسیم و به آتش نمی رود جز کسی که ما را انکار کند و ما او را انکار کنیم.
یا از امام باقر (علیه السلام) سوال شد که اعراف چیست؟ فرمودند: «رجال اعراف، محترم ترین خلق نزد خدای تعالی هستند.»
اما در مورد برخی روایات که اشاره شده اعرافیان، مستضعفان اند یا کسانی اند که اعمال نیک و بدشان یکسان است، نظر علامه طباطبایی این است که: «بعید نیست که این روایات، دستخوش اشتباهات راویان و کج فهمی آنها شده باشد، مثلاً معصومین (علیهم السلام) فرموده باشند که جماعتی از مستضعفین نزد اصحاب اعراف حضور می یابند و خداوند آنان را به شفاعت اینها یا به مشیت خود وارد بهشت می کند، آنگاه راوی، فرمایش آن حضرت را در اثر نقل به مضمون به این صورت درآورده باشد. خصوصاً که در خود این دسته روایات، اختلاف فاحشی وجود دارد.
از جمله نکاتی که می توان مؤید این سخن در نظر گرفت، این حدیث امام صادق (علیه السلام) است که "اعراف، تپه ای است بین بهشت و جهنم، که پیامبران و اوصیای آنها، با گناهکاران زمان خویش، بر آن می ایستند. وقتی نیکوکاران امت آن پیامبر، راه بهشت را در پیش گیرند، وصی پیامبر به گناهکارانی که با او ایستاده اند، می گوید: به برادران نیکوکار خود بنگرید که در رسیدن به بهشت پیشی گرفته اند. در حالی که این ها هنوز وارد بهشت نشده اند، ولی امیدوارند به شفاعت پیامبر با وصی او به بهشت وارد شوند.
این گروه به اهل دوزخ می نگرند و می گویند: ربنا لاتجعلنا مع القوم الظالمین. پس از آن، اصحاب اعراف که همان انبیاء و اولیا هستند، رجال و بزرگان کفار را خطاب می کنند که آنچه در دنیا از مال و منال انباشتید و بر دیگران استکبار کردید، اکنون به کار شما نیاید. به بهشتیان بنگرید، اینان همان ها هستند که قسم می خورید که هرگز رحمت خدا شامل حال آنها نشود. اعرافیان (پیامبران و اوصیای آنها) به همان کسانی که مورد تحقیر رؤسای مستکبر واقع شده بودند خطاب کنند که: به بهشت داخل شوید و این خطاب آنها از جهت همان امر الهی به ایشان است که:ادخلوا الجنة لاخوف علیکم ولا انتم تحزنون.
در این حدیث روشن است که یک گروه اصحاب اعراف هستند و یک گروه در محضر آنها- اما نه در مقام خود اعراف- ایستاده اند و به شفاعت اصحاب اعراف به بهشت وارد می شوند.
آخرین نکته ای که تذکر آن در این بحث مفید است، بیان حقیقت خود "اعراف" و نه اصحاب اعراف است، علامه طباطبایی می گوید: "این تپه ای که به نام اعراف آمد ، از نسخ تپه های شنی زمینی نیست، زیرا خداوند در وصف زمین فرموده: در آن پستی و بلندی نمی بینی (طه/107) بلکه اعراف همان مقام بلند آنهاست که از مرتبه ی اهل حشر بالاتر است و لذا اعرافیان از حاضر شدگان در صحنه قیامت نیستند و همان مخلصینی هستند که خداوند آن ها را از صعقه (بیهوشی ناشی از نفخ صور) و هول قیامت در امان داشته و فرموده است: و انهم لمحضرون الا عماد الذی المخلصین (صافات/128- 127) و مقامشان همان حجاب است که در آن هم رحمت فراگیر است که هر شی ای را در بر گرفته و هم آتشی دامن گیر است که بر دوزخیان محیط می باشد: بین آن ها دیواری حایل شود که دروازه ای دارد، باطنش در آن رحمت است و ظاهرش روی به عذاب دارد (حدید/13) و این نکته را از این کلام حق نیز می توان استفاده کرد که فرمود: پس ندا دهنده ای، ندایی در بین آنها در انداخت که لعنت خداوند بر ظالمین باد (اعراف/44) .
پایان سخن ...
بر اساس آیات قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السلام چنین دریافتیم که اعراف تپه ای است بین بهشت و جهنم که پیامبران و اوصیای آنان با گناهکاران زمان خویش بر آن می ایستند و در واقع همان مقام بلند آنان است که از مقام و مرتبه اهل حشر بالاتر است و اینان در واقع مخلَصین هستند.
فراوری: مریم جعفری
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1-قرآن کریم
2-علامه طباطبایی، انسان از آغاز تا انجام، ص 191
3-علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج8، ص 180
4-شیخ کلینی، اصول کافی، ج1، ص 184
چرا معاد جزء اصول دین است؟
این که چرا معاد را جزو اصول دین قرار داده اند، در حالی که با پذیرش نبوت، پذیرش آن نیز ضروری است و باید پذیرفت و لزومی ندارد که آن را مستقلاً مطرح کرد، سوالی است که برای پاسخ به آن به کلام استاد شهید مرتضی مطهری مراجعه می کنم، ایشان چنین پاسخ داده اند: «کسی که این مطلب را مطرح می کند، قبول دارد که اگر کسی منکر معاد باشد، مسلمان نیست، ولی به اعتبار این که انکار معاد، انکار نبوت است، اکنون بحث بر سر این است که آیا این اعتقاد، جزو پایه ها هست یا خیر؟ به نظر من، علمای اسلام برای این حرف دلیلی داشته اند. توضیح مطلب این که شاید شما بگویید، پس نماز هم از اصول دین است، زیرا اگر کسی منکر نماز شود، مسلمان نیست و خیلی ضروریات دیگر نیز ما داریم که معاد هم در ردیف آنهاست، چون انکارش به انکار پیامبر(صلی الله علیه و آله) برمی گردد.
اما باید گفت که معاد از این جهت با ضروریاتی همچون نماز فرق دارد. در قرآن راجع به معاد نظیر نبوت و توحید، ایمان خواسته اند، البته دستور ایمان آوردن مربوط به کتاب ها، رساله ها و ملائکه هم مطرح شده، اما این ها همه از توابع نبوت است.
به هر حال موضوع قیامت در هر جا که مطرح شده به عنوان چیزی بوده است که باید به آن ایمان بیاوریم، اما در مورد نماز گفته نشده است که به آن ایمان بیاورید. کسانی هم که آن را از اصول دین شمردند، مقصودشان این بود که این هم مستقلاً یک موضوع ایمانی است. همین طور که خدا در فطرت و روح انسان یک پایه ای دارد و نبوت هم همین طور، معاد نیز در روح انسان پایه ای دارد، یعنی همین تمایل به بقای چیزی است در انسان.
انسان فکر، شعور و ادراکش به گونه ای است که نمی تواند فنا و نیستی خودش را بپذیرد، در واقع در روح انسان مایه ای از ایمان به معاد هست. به هر حال، حرف اساسی این است که شما بخواهید اصول دین را دو تا بدانید یا سه تا، به جایی ضرر نمی زند. متکلمان که این حرف را گفته اند، اساس حرفشان این بوده که در قرآن، معاد، جزو موضوعات ایمانی شناخته شده است.»
استاد مطهری سپس در مقابل این اشکال که: «ما آن دو اصل را از طریق عقل و استدلال می پذیریم، در حالی که معاد را از این طریق نمی توانیم بپذیریم، می فرماید: «به اندازه ای که در نبوت می توان بحث کرد و دلیل عقلی آورد، در معاد هم می توان بحث کرد.» تفصیل ادله ی مربوط به مباحث معاد در کتاب های گوناگون فلاسفه و متکلمان آمده است.
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1- مرتضی مطهری، نبوت، ص 36- 35
2- ملاصدرا، الاسفار الاربعه، ج 9
زیارت اموات در روزهای خاص
گاهی اوقات از خود می پرسم چرا روزهای خاصی برای زیارت اموات تعیین شده است و مگر روح در قبر حضور دارد؟ برای یافتن پاسخ خود به سراغ روایات رفته و چنین یافتم که در روایات گوناگونی، برای زیارت مردگان اوقات خاصی توصیه شده است.
به عنوان مثال، کسی از امام باقر(علیه السلام) درباره ی زیارت اهل قبور پرسید: ایشان فرمودند: «چون روز جمعه باشد، آنان را زیارت کن، چون هر کس از آنان در ضیق و تنگی باشد، در بین طلوع صبح صادق و طلوع آفتاب گشایش می یابد و لذا هر روز در این موقع کسی که به زیارت او رفته باشد، علم و اطلاع پیدا می کند ....» در مورد این که چرا این اوقات خاص، مثلاً روز جمعه تأکید شده است؟ نمی توان دلیل عقلی مشخصی آورد، اما این مقدار هست که ایام، روزها و ساعات، حتماً با اعمال تعیین شده، نسبت خاصی دارند. اساساً بسیاری از اعمال دینی زمان خاص خودشان را دارند. و واجب یا مستحب است که در آن زمان ها انجام می شوند. تعیین زمان فقط به خاطر مرتب و منظم بودن کارها نیست، بلکه آثار خاصی برای آن عمل در آن زمان هست که سبب می شود آن زمان خاص برای آن عمل در نظر گرفته شود. این امر نه فقط در وظایف عبادی بلکه در سایر امور عالم طبیعت نیز چنین است. روشنایی روز با کار و فعالیت و آرامش شب با استراحت و راز و نیاز با خدا متناسب است. ظهور و شکوفایی توانایی های طبیعی ما بازی و سرگرمی، مربوط به دوره ی کودکی و نوجوانی است، نه دوره ی پیری.
این تطابق امور مختلف با زمان، در تمام عالم خلقت مصداق دارد. به عنوان مثال، برای یک نوع ماهی، شب های مهتابی زمان ادامه ی نسل است. وقتی که قرص کامل ماه، در آسمان ظاهر می شود و مدّ دریا به حداکثر خود می رسد، او می تواند خود را به نهایی ترین بخش آب در ساحل برساند. در انتهای تلاقی آب و ساحل، در داخل زمین تخم گذاری می کند و برمی گردد. در روزهای دیگر که مد کم تر است، تخم ها دور از آب دوره ی ده روزه ای را می گذرانند و به بچه ماهی تبدیل می شوند. درست همان موقعی که مد دوباره به حداکثر خود می رسد، بچه ها از تخم بیرون می آیند، تنفس در آب را آغاز می کنند و همراه با آب به دریا می پیوندند.
کسی که حرکت این ماهی در مهتاب را بارها مشاهده کرده باشد و علت را نداند، تعجب می کند و از خود می پرسد که چرا هر وقت مهتاب است ماهی به ساحل حرکت می کند؟ آن را یک اتفاق می پندارد، زیرا نمی تواند تصور کند که ارتباطی میان ماهی در دریا و ماه در آسمان باشد. اما اکنون این رابطه برای ما روشن شده است. در برنامه های دینی نیز چنین ارتباط هایی هست که علتش را ما نمی دانیم. این که صدقه مانع بلا می شود، دعای کمیل در شب جمعه خوانده می شود، حج در ذی الحجه برگزار می شود و زیارت اهل قبور در اوقات خاصی مستحب است، همگی از این قبیل است. این ها رابطه هایی با هم دارند که هنوز بر ما کشف نشده، ولی این دلیل بر انکار آن ها نمی شود. همانطور در مورد ماهی مذکور نیز کسی که هنوز به واقعیت امر پی نبرده نمی تواند حکم کند که این یک امر تصادفی است.
با این توضیح، پاسخ قسمت دوم سوال نیز معلوم می شود، نمی توان گفت که روح در آن اوقات در قبر حضور دارد، زیرا به طور کلی مقصود از عالم قبر در احادیث این قبر خاکی اصطلاحی نیست، بلکه مقصود همان عالم برزخ است. اما با توجه به احادیثی همانند حدیث اول، می توان گفت که در اوقات سفارش شده، وضعیت مردگان به گونه ای است که زیارت برای آنان مفیدتر است و از این عالم بهره بیش تری می برند.
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1-محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج2، ص 363
2-خواجه نصیرالدین طوسی، الامالی، ص 688
زاد و ولد در جهان آخرت!
زاد و ولد، به این معنا که زن و مردی با هم ازدواج کنند و زن حامله شود و پس از چند ماه با رنج و زحمت وضع حمل کند و بچه اش را به تدریج بزرگ کند، مسلماً وجود ندارد، زیرا نظام آن جهان، نظام متفاوتی است. در این جهان است که نظام علت و معلول مادی، چنین نظم و توالی ای را برای به وجود آمدن یک انسان، تحمیل می کند، اما چون در جهان آخرت، این نظام برچیده می شود و نظام جدیدی حاکم می گردد، این نسخ امور نیز تغییر خواهند کرد. پس زاد و ولد به این صورت دنیوی آن قطعاً وجود ندارد.
اما مطلب دیگری هست، و آن اینکه مطابق نص قرآن کریم، در آن جهان، بهشتیان هر چه دلشان بخواهد برایشان مهیا می شود، قرآن کریم می فرماید: "و فیها ما تشتهیه الانفس و تله الاعین" (زخرف /71) و در آن است آنچه دل ها میل دارد و چشم ها از آن لذت می برد. و نیز می فرماید: "ولکم فیها تشتهی انفسکم و لکم فیها ما تدعّون" (فصلت /31)، و هر چه دل هایتان بخواهد و هر چه خواستار آن باشید، در آنجا خواهید داشت. و نیز می فرماید: "وهم فی ما اشتهت انفسهم خالدون" (انبیاء /102) و آنان در میان آنچه دل هایشان بخواهد، جاودانند.
نظام آن جهان طوری است که انسان هر چه را اراده کند (البته در محدوده ی وُسع وجودی خود)، بلافاصله برایش ایجاد می شود و احادیث متعددی در مورد خلقت حوریان بهشتی به همین مضمون آمده است. می توان گفت که به همین ترتیب، بعید نیست اگر کسی در آن جهان بخواهد "فرزند دار باشد"، همان موقع فرزندی برایش آفریده شود. تنها مطلب قابل مناقشه در اینجا این است که آیا اصلاً چنین خواسته ای در آن جهان مطرح می شود یا خیر؟ زیرا رابطه پدر- فرزندی (یا مادر- فرزندی) به نظر می رسد که رابطه ی نیمه تکوینی – نیمه قراردادی باشد. آن مقدارش که تکوینی و واقعی است، این است که فرزند در اثر ازدواج و طی فرآیند حاملگی و وضع حمل پدید آید، اما تمامی حقوقی که بر آن مترتب می شود، قراردادی است. وقتی آن فرآیند تکوینی بچه دار شدن در آن جهان منتفی باشد، شاید دیگر "میل به فرزند دار شدن" نیز منتفی باشد، که در این صورت، دیگر به این معنا هم فرزند دار بودنی در آن جهان محقق نخواهد شد. به هر حال اگر به هر دلیل، آن میل در انسان ساکن در بهشت پدید آید، بعید نیست که فرزند دار شدن هم در آنجا ممکن باشد، هر چند که این دیگر زاد و ولد اصطلاحی دنیوی نیست.
بخش اعتقادات تبیان
تجربه ارواح
برخی افراد که به دلائل مختلف با مردگان ارتباط برقرار کرده اند مطالبی را بیان می کنند که در بسیاری موارد با تعالیم اسلام و آموزه های دینی درباره ی قبض روح، قبر و ... متفاوت است علت این گزارش های غیر معتبر و معارض آنها با شرع اسلام مطلب مورد نظر ما است .
بررسی گزارش های ارتباط با ارواح
باید گفت: گزارش های بسیاری از افراد معتبر و موثقی که با ارواح ارتباط پیدا کرده اند یا در شرف مرگ قرار گرفته و در واقع، برای لحظاتی مرگ را تجربه کرده اند، کاملا مطابق و موافق با تعالیم شرع است. (1) با توجه به حقانیت دین اسلام برای این گزارش های ظاهراً معارض شرع چند حالت ؟متصور است و ما مطلب را در دو دسته (1- رابطه با ارواح، 2- تجربه مرگ) بررسی می کنیم.
الف – در مورد رابطه با ارواح، اولاً همانطور که می دانیم و نیز ثابت شده است، بسیاری از این افراد، شیادند و در واقع تصورات خود از عالم پس از مرگ را با ترفندهائی به عنوان سخن ارواح به مخاطبان خود القا می کنند. ثانیاً: ممکن است افراد مورد نظر، اشتباه در مصداق کرده باشند، یعنی به جای ارواح مردگان، با جنیان رابطه برقرار کرده باشند. توضیح مطلب این که یکی از موجودات این عالم که مانند انسان مکلف به تکالیفی است و در میان آنها نیز مومن و فاسق وجود دارد، جن نام دارد که قرآن کریم در سوره ای به همین نام درباره ی آنها مطالبی بیان کرده است. با توجه به صریح آیه ی قران که خبر از پناه بردن برخی از انسانها به جنیان می دهد (جن/6)، رابطه متقابل بین انسان و جن امکان دارد و بعید نیست فرد مدعی ارتباط با ارواح، به اشتباه با یکی از جنیان رابطه برقرار کرده و آن جن تلقی خود از عالم پس از مرگ را بدان صورت به وی گفته باشد. (2)
ب – در مورد ادعاهای افرادی ، که در آستانه مرگ قرار گرفته اما جان سالم به در برده اند، نیز یک بیان روان شناسی مناسب وجود دارد. یکی از فیلسوفان دین پس از ذکر مواردی از این گونه ادعاها، می گوید: "برخی دلیل آورده اند که این تجربیات محصول توهمند. شرایط فیزیولوژیک بدن می تواند سبب شود که انسان تجربه های نامعمول – تقریباً شبیه آنچه افراد مذکور گزارش داده اند – را از سر بگذرانند، تغییر فشار خون در گردش داخلی، می تواند احساس بلند شدن از روی زمین، بال زدن و شناور شدن در فضا را پدید آورد. این تغییر فشار خون زمانی رخ می دهد که جریان خون در سراسر بدن متوقف شود (مثلا، به دنبال ایست قلبی) . به همین ترتیب، در مواقعی که افراد فشار هیجانی شدیدی را تحمل می کنند (مثلا تجربه ی نزدیک شدن به مرگ را از سر می گذرانند) و یا مواقعی که تحت تأثیر داروهای قوی قرار می گیرند (امری که گهگاه برای افراد رو به موت رخ می دهد)، غالباً احساس می کنند که بدن خویش را از بیرون نظاره می کنند". (3)
آخرین نکته ای که تذکرش در این جا ضروری است، این است که ما نباید انتظار داشته باشیم تا تمامی افراد غیر مسلمانی که مرگ را تجربه می کنند و برمی گردند، لزوماً عذاب و امثال آن را تجربه کنند، انسان های پاک و سالم در هر آئینی، به دلیل فطرت پاک و حق جویشان، احتمالاً مرگی آرام دارند و پس از مرگ معذب نخواهند شد (بخصوص مستضعفان فکری) و مرگ آرام داشتن به مخلصان دین اسلام اختصاص ندارد.
خلاصه سخن ...
در تفاوت گزارش های افرادی که در آستانه مرگ قرار گرفته یا لحظاتی مرگ را تجربه کرده اند یا تعالیم اسلامی به چند دلیل است گاه توهمات این افراد است گاه ارتباط این افراد با موجودات دیگری غیر ارواح است و گاهی نیز ناشی از تغییرات فیزیولوژیکی بدن می باشد.
پی نوشت ها:
1- حسینی تهرانی، معاد شناسی، ج1، ص 186-176
2- حسین سوزنچی، زندگی پس از مرگ، ج4، ص100
3- مایکب پترسون و دیگران، عقل و اعتقاد دینی، ص 345-344
فرآوری :جعفری
بخش اعتقادات تبیان
تناسب عذاب آخرت با گناهان
تناسب عذاب های اخروی با اعمال دنیوی از مسائلی است که همواره مورد پرسش است. این تناسب از دو نظر مورد سؤال قرار گرفته است: یکی، از حیث کمیت و مدت زمان آن که افعال دنیوی، که از نظر زمانی محدودند، چگونه عذاب نامحدود دارند؟ دوم، از حیث کیفیت و شدت آنها که چرا لذایذ گناهان دنیوی بسیار حقیرتر از دردهای عذاب های اخروی است؟
آیا عذاب آخرت با گناهان کوچک دنیا تناسبی دارد؟
برای پاسخ به این سؤال، ابتدا باید انواع رابطه بین جرم و مجازات را بررسی کنیم تا معلوم شود که آیا اصلا در این جا سخن از "تناسب" داشتن یا نداشتن مطرح می شد یا مسأله از این هم بالاتر است و بحث بر سر "عینیت" بین جرم و مجازات است؟
توضیح مطلب، به قلم استاد مطهری چنین است:
مجازات بر سه گونه است: الف) مجازات قرار دادی که در مسائل اجتماعی مطرح است.
ب ) مجازاتی که با جرم رابطه طبیعی و تکوینی دارد.
ج ) مجازاتی که تجسم خود جرم است و چیزی جدا از آن نیست.
مورد اول، همان مقررات جزائی است که در جوامع انسانی وضع می شود. فایده ی این گونه مجازات ها دو چیز است: یکی جلوگیری از تکرار جرم به وسیله خود مجرم یا دیگران، از طریق رعبی که کیفر دادن ایجاد می کند، و دیگر تسلی خاطر ستمدیده، و این در مواردی است که جرم از نوع تجاوز به دیگران باشد. این گونه مجازات ها در جهان آخرت معقول نیست، زیرا در آن جا نه جلوگیری از تکرار جرم مطرح است و نه تسلای خاطر. عدم امکان تکرار شدن جرم که واضح است، در بسیاری موارد، کسانی که مورد ستم واقع شده اند اولیاء امر هستند که همواره بخشش را بر انتقام ترجیح می دادند.
مورد دوم، کیفرهایی است که رابطه علی و معلولی با جرم دارند و نتیجه طبیعی جرم هستند که این ها را مکافات عمل "یا اثر وضعی گناه" می نامند. مثلا شراب خواری، عوارض سوئی در بدن می گذارد یا خوردن سم، موجب مرگ می شود. در این موارد، سخن از تناسب میان جرم و کیفر بی معنی است و هیچ کسی نمی گوید "این کسی که سم خورده، فقط چند دقیقه مرتکب جرم شده است. پس چرا باید به کیفر مرگ مبتلا شود؟"
اما رابطه مجازات های جهان دیگر، از این هم قوی تر و شدیدتر است، یعنی رابطه عمل و جزا در آخرت، نه قراردادی است، و نه علت و معلولی، بلکه عینیت و اتحاد مطرح است، یعنی آنچه در آخرت به عنوان کیفر یا پاداش داده می شود، تجسم اعمال خود فرد است.
در قرآن کریم بارها تأکید شده است که مردم در قیامت، خود عمل را می بینند، نه حتی نتیجه ی آن را مثلا می فرماید:
"یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء توّد لوانّ بینها و بینه امداً بعیداً" (آل عمران / 30)روزی که هر کسی هر کار نیک و هر کار بدی که انجام داده، حاضر ببیند و آرزو کند که کاش بین او و آن کار بد فاصله دوری بود.
"و وجدوا ما عملوا حاضرا و لایظلم ربک احداً" (کهف / 49) و آنچه را انجام دادند، حاضر یابند و پروردگارت به کسی ستم نکند یا حتی در مورد پاره ای از گناهان، باطن و حقیقت اخروی آن نیز دقیقا مشخص شده است، مثلا این که خوردن مال یتیم، خوردن آتش است:
"الذین یا کلون اموال التیامی ظلما اینا یا کلون فی بطونهم ناراً" (نساء /10) آنان که از روی ستم اموال یتیمان را می خورند، قطعا که در شکم هایشان آتشی را می بلعند.
پس مجازات آخرت تجسم یافتن عمل است نعیم و عذاب آن جا همین اعمال نیک و بد است که وقتی پرده کنار رود، تجسم و تمثل پیدا می کند. تلاوت قرآن صورتی زیبا می شود و در کنار انسان قرار می گیرد، غیبت و رنجانیدن مردم به صورت سگان جهنم در می آید. به عبارت دیگر، اعمال ما صورت ملکی دارد که فانی و موقت است و آن همان است که در این جهان به صورت سخن یا عملی دیگر ظاهر می شود و صورتی و وجهه ای ملکوتی دارد که پس از صدور از ما، هرگز فانی نمی شود و از توابع و لوازم و فرزندان جدا نشدنی است. اعمال ما از وجهه ی ملکوتی ه چهره عینی باقی است و روزی، ما به آن اعمال خواهیم رسید و آن ها را با همان وجهه و چهره مشاهده خواهیم کرد، اگر زیبا و لذت بخش است، نعیم ما خواهد بود و اگر زشت و کریه است، آتش و جهنم ما خواهد بود.
خلاصه سخن ...
رعایت تناسب، بحثی است که در مورد کیفرهای اجتماعی و قراردادی قابل طرح است و البته در این گونه کیفرها، قانون گذار باید متناسب بودن کیفر یا جرم را در نظر بگیرد، اما در کیفرهایی که رابطه تکوینی با عمل دارد و یعنی معلول واقعی و اثر حقیقی کردار است یا کیفری که با گناه رابطه عینیت و وحدت دارد، یعنی در حقیقت خود عمل است، مجالی برای بحث تناسب داشتن و نداشتن نیست.
فرآوری: جعفری
بخش اعتقادات تبیان
منبع: دکتر حسین سوزنچی، آفتاب اندیشه ج3، ص64
حیوانات و عالم برزخ
برای اثبات زندگی برزخی حیوانات دو مطلب را باید توضیح داد:
1-در قیامت همه ی حیوانات بلکه همه ی موجودات محشور می شوند.
2-عالم برزخ، واسطه ی بین دنیا و آخرت است، لذا هر موجودی که به آخرت می رود، باید از عالم برزخ بگذرد.
در مورد مطلب اول، علامه طباطبایی با توجه به آیات شریفه ی قرآن کریم نشان می دهند که تمامی موجودات رستاخیز دارند. دلیل عقلی و فلسفی این مساله، توجه به علت غائی داشتن همه ی مخلوقات است و آیاتی از قرآن که خلقت عالم را بر حق و نه بر باطل دانسته اند، نیز در واقع اشاره به همین دلیل عقلی دارند اما قرآن کریم به همین بیان اجمالی بسنده نکرده و صراحتاً حشر تمامی موجودات را مطرح کرده است.
در مورد حشر موجودات زنده، می فرماید: و هیچ جنبده ای در زمین نیست و هیچ پرنده ای با دو بال خود پرواز نمی کند، مگر آنکه آنها امت هایی مانند شما هستند. ما هیچ چیز را در کتاب فروگذار نکردیم، پس همه به سوی پروردگارشان محشور خواهند شد.(انعام/38) یا"و اذالوحوش حشرت" (تکویر/5) و هنگامی که حیوانات محشور شوند.
در مورد حشر موجودات غیرجاندار می فرماید: و کیست گمراه تر از آن کس، به جای خدا کسی را می خواند که تا روز قیامت او را پاسخ نمی دهد، از دعای او بی خبر است و چون مردم محشور می شوند، دشمنان آنان باشند و به عبادتشان انکار ورزند.
و نیز آیات 14 و 13 سوره فاطر می فرماید: این است خدا، پروردگار شما و فرمانروائی از آن اوست، کسانی را که جز او می خوانید مالک پوست هسته ی خرمایی هم نیستند. اگر آنها را بخوانید، دعای شما را نمی شنوند و اگر هم بشنوند، اجابتتان نمی کنند و روز قیامت شرک شما را انکار می کنند و هیچ کس چون خدای آگاه، تو را باخبر نمی کند.
تعابیری که در آیه بکار رفته مانند " من لایستجیب له " و امثال آن، دلالت روشنی دارند که این معبود آنان که در قیامت محشور می شود، از سنخ گیاهان و جمادات بوده است.
در مورد مطلب دوم، علامه طباطبائی می گوید: در فلسفه ثابت شده است که میان عالم جسم و جسمانیات و عالم اسماء و صفات خداوندی دو عالم دیگر وجود دارد: عالم عقل و عالم مثال، و هر موجودی ضرورتاً به مبدأ خویش بازمی گردد ... از دیگر مطالب اثبات شده آن که عالم مثال همچون برزخی است میان عقل مجرد و موجودات مادی.
ایشان معتقدند آیه 38 انعام که به آن اشاره شده دلالت بر این دارد که تأسیس اجتماعاتی که در بین تمامی انواع حیوانات دیده می شود، تنها به منظور رسیدن نتایج طبیعی و غیراختیاری، مانند تغذیه، نمو و تولیدمثل که تنها محدود به حیات دنیاست، نمی باشد، بلکه این اجتماعات برای این تأسیس شده است تا هر نوعی از حیوانات، مانند آدمیان به قدر شعور و اراده ای که دارند به سوی هدف های نوعیه ای که دامنه اش تا بیرون از این محدوده، یعنی عوالم پس از مرگ هم کشیده شده است، رهسپار و در نتیجه آماده زندگی دیگری شوند.
لازم به ذکر است که بسیاری از عرفا و حکمای اسلامی مانند ابن عربی و ملاصدرا نیز به زندگی برزخی سایر موجودات، همچون حیوانات و گیاهان اشاره کرده اند.
بخش اعتقادات تبیان
منابع :
1-قرآن کریم
2-علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج7، ص 111
3-علامه طباطبایی، انسان از آغاز تا انجام، ص 77
4-صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج9، ص 248 به بعد
معاد جسمانی و لقاءالله
در مباحث زندگی پس از مرگ چنین مطرح است که عالم مادون اسماء و صفات الهی سه مرتبه دارد: مرتبه دنیوی، مرتبه برزخی (مثالی) و مرتبه عقلی (قیامت)، و حقیقت وجودی هر انسانی در هر سه مرتبه حضور دارد، به بیان بهتر، انسان وجودی متناسب با هر مرتبه ای دارد، یعنی انسان یک بدن دنیوی دارد، یک بدن مثالی و یک روح که البته جدا از هم نیستند، بلکه با هم متحدند و این سه، به ترتیب، متعلق به سه مرتبه ی مذکورند، یعنی وجود انسان یک واحدی است که دارای مراتب است که این ها مراتب مختلف وجود او هستند، در نتیجه ، انسان می تواند در همین دنیا نیز به لقای پروردگار برسد، یعنی با خود سازی و سیر و سلوک معنوی، به مراتب بالاتر وجود راه یابد.
به تعبیر دیگر باید گفت در این دنیا آنچه ظهور دارد، بدن دنیوی است و دو مرتبه دیگر از وجود آدمی، ظاهر نیستند و باطن اند. در عالم برزخ، بدن مثالی نیز از مرتبه باطن به مرتبه ظاهر می آید و در قیامت، روح نیز به مرتبه ی ظهور می رسد و آشکار است که "ظاهر" در مرتبه ای متناسب با همان رتبه است و بنابر پنداشت که مقصود ما از "ظاهرشدن بدن مثالی یا روح" این است که با حواس پنچگانه مادی دنیوی قابل مشاهده و ادراک اند، بلکه مشاهده ی هر کدام، چشم خاص خود را می طلبد.
همان طور که کوری آن ها نیز به غیر از کوری چشم سر است:
"فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور" (حج / 46)
به هر حال در عالم آخرت (و حتی دراین دنیا برای کسانی که صعود کرده اند) هر یک از این مراتب وجودی انسان، خطّ و بهره خاص خود را دارند: بدن جسمانی به لذایذ و آلام جسمانی می رسد، روح نیز به لذایذ و آلام معنوی و البته لذت و الم هر یک از مراتب بالاتر، بسیار شدید تر از مراتب پایین تر است. واضح است که لقاء الله، امری مربوط به مرتبه جسمانی وجود انسان نیست. و جسم در این امر نقشی ندارد. پیامبر اکرم (ص) در همین دنیا و با این که جسم داشت، به لقاء الله رسید و البته لقاءالله، امری جسمانی نبود، انسان نیز در آخرت، با روح خود به لقاءالله می رسد، هر چند جسمش نیز برجای خود باقی است.
بخش اعتقادات تبیان
منبع:
دکتر حسین سوزنچی، آفتاب اندیشه، (قیامت)، ج5
الان مطالبی در مورد اسماء و صفات خداوند میزارم
صفات و اسماء الهی (1)
یکی از مسائل مهم اعتقادی و کلامی پس از اثبات هستی خداوند، ارائه یک تصویر مفهومی از چگونگی هستی باریتعالی است (بطوری که مستلزم محدودسازی خداوند متعال نباشد). این بحث از مباحث ضروری و بنیادین در حوزه دین پژوهی و از مسائل مشترک علوم کلام، فلسفه و عرفان است و هر یک از این علوم ازمنظر خاص خود به تشریح و تبیین این مسئله پرداخته اند. در طول تاریخ اندیشه دینی نیزبحث از اوصاف و اسماء الهی بخش عظیمی از محتوای علوم دینی را به خود اختصاص داده است، چرا که این سوال همیشگی ذهن بشر بوده است که آیا در قالب مفاهیم و الفاظ متداول انسانی، می توان خدا را شناخت و درباره او سخن گفت. علاوه بر مباحث مفصل وبسیار جامع در حوزه دین پژوهی کلاسیک (عرفان، فلسفه و کلام)، امروزه نیز این بحث یکی از مباحث روز علوم دینی و از جمله کلام جدید (چه در کشور خودمان و چه در غرب) است. مباحث ما در این مقالات بیشتر صبغه کلامی دارد. لازم به ذکر است که در بیشتر کتب کلامی بحث اسم و بحث صفت در هم ادغام شده و تحت یک عنوان مورد بحث قرار گرفته است. غالبا در اینگونه موارد اسم و صفت مترادف به کار می رود ( گاهی نیز تفاوت هایی بین آن دو گذاشته می شود). در عرفان، میان اسم و صفت تفاوت و تمایز گذاشته می شود.
در آیات و روایات بسیاری به اسما و صفات الهی اشاره شده است؛
1. «وَللّهِ الأسْمَاءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُواْ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمَآئِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ» (اعراف / 180).
2. «قُلِ ادْعُوا اللّه اَوِ ادْعُواْ الرَّحْمنَ اََیّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنی» (اسراء/110).
3. «اللّه لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنی» (طه / 8).
4. «هُوَ اللّه الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنی» (حشر / 24)
و ...
آیات فراوان دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که بر اسما و صفات الهی تاکید دارد. با وجود این همه تاکید، هر انسان متدینی باید در این زمینه مطالعه و مداقه نماید. در روایات اهلبیت (علیهم السلام) نیز بیانات مختلفی در باره صفات الهی وارد شده است که به ما در فهم این بحث کمک می کند.
گاهی در برخی از متون دینی و روایات با بیاناتی مواجه می شویم که دلالت بر نفی صفات از خداوند متعال دارند. مثلا حضرت علی (ع) در نهج البلاغه می فرمایند:
«و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهادة کل صفة انها غیر الموصوف و شهادة کل موصوف انه غیر الصفة» (نهج البلاغه، خطبه 1)
حضرت در این بیان صریحا بیان می کنند که کمال اخلاص برای خدا، نفی صفات از اوست زیرا که هر صفتی غیر از موصوف و هر موصوفی غیراز صفت است. این بیان حضرت (ع) دلالت دارد که خداوند متعال اصلا صفت ندارد، ولی با توجه به سخنان دیگری که حضرت در این زمینه دارند، می توان مقصود این بیان را فی صفاتی دانست که دلالت بر محدودیت و نقص می کند. هر گونه صفتی که مستلزم محدودیت و تناهی در ذات الهی باشد منتفی است. زیرا در احادیث دیگر می بینیم که این مطلب بطور صریح بیان می شود و تنها صفاتی که دلالت بر محدودیت داشته باشند نفی می شوند. احادیث بسیاری در این زمینه وجود دارد و ما تنها به برخی از آنها اشاره می کنیم: «لم تحط به الصفات فیکون بادراکها ایاه بالحدود متناهیا» (شیخ صدوق، التوحید، قم، منشورات جامعة المدرسین، باب 2، ح 27). در این حدیث تاکید بر نفیصفاتی است که دلالت بر محدودیت خداوند کنند. صفات بر خداوند محیط نیستند که باعث محدود شدن خداوند شوند. و یا در ادمه می فرماید: «سبحانه و تعالی عن الصفات فمن زعم ان اله الخلق محدود فقد جهل الخالق المعبود» (شیخ صدوق، التوحید، باب 2، ح 27) او از صفات منزه و متعالی است. پس کسی که گمان برد اله مخلوقات محدود است آفریننده معبود را نشناخته است. احادیث بسیار دیگری نیز وجود دارد که موید این مطلب است که نمی توان بطور کلی صفات را از خداوند نفی کرد.
به نظر می رسد شناخت ذات الهی جز از طریق شناخت اسما و صفات او غیرممکن است. قدرت خدا، علم خدا، فاعلیت خدا و ... از صفات الهی شمرده می شوند. همانطور که گفتیم، بحث از اسما و صفات از نظر رتبه متاخر از بحث اثبات خداوند است. علامه طباطبایی در این زمینه می فرماید:
«وقتی ماچشم خود را گشوده، به جهان هستی نظر می افکنیم نخست خود و سپس نزدیک ترین امور به خود را... درک می کنیم؛ لکن ما خود و همچنین قوا و افعال خود را نمی بینیم، مگر مرتبط به غیر. پس حاجت، اولین چیزی است که انسان آن را مشاهده می کند و آن را در ذات خود و در هر چیزی که مرتبط با او و قوا واعمال اوست و همچنین در سراسر جهانِ بیرون از خود، می بیند و در همین اولین ادراک به وجود ذاتی حکم می کند که حوائج او را برمی آورد، و وجود هر چیزی به او منتهی می شود، و آن، ذات خدای سبحان است. [اثبات وجود خداوند] ... در قدم دومی که در این راه برمی داریم، ابتدایی ترین مطلبی که به آن برمی خوریم این است که ما در نهاد خود چنین می یابیم که غایت وجود هر موجودی آن حقیقت است و وجود هر چیزی از اوست، پس او مالک تمام موجودات است؛ زیرا اگر واجدِ آن نباشد نمی تواند آن را بغیر خود افاضه کند... پس او دارای همه کمالاتی است که ما در عالم سراغ داریم، از قبیل حیات، قدرت، علم، شنوایی، بینایی، رزق، رحمت، عزت و امثال آن، و در نتیجه او حی، قادر، عالم، سمیع و بصیر است، چون اگر نباشد ناقص است، حال آن که نقص در او راه ندارد. و همچنین او رازق، رحیم، عزیز، محیی، ممیت، مبدی ء، معید، باعث و امثال آن است، زیرا که رزق، رحمت، عزت، زنده کردن، میراندن، ابداء، اعاده و برانگیختن کار اوست... این راه ساده ای است که ما برای اثبات اسماء و صفات خدای تعالی طی می کنیم» (علامه طباطبایی، المیزان، ج8، ص350-349)
بنابراین، ما با دیدن هر صفتی از صفات کمال در جهان، بطور عقلی پی می بریم که خداوند واجد آن صفات است. اما سوالات کلامی مهمی درباره اسماء و صفات الهی، نحوه شناخت ما از آنها و نسبت آنها با ذات الهی وجود دارد. اسما و صفات به چه معنا هستند؟ آیا همانطور که ما انسان ها خودمان را به برخی صفات متصف می کنیم، به همان معنا خداوند را به صفات الهی متصف می کنیم؟ رابطه اسما و صفات با ذات الهی چیست؟ آیا صفات عین ذات هستند؟ و .... از میان متکلمان اهل سنت، معتزله منکر صفات الهی هستند و ذات الهی را نایب مناب صفت دانسته اند و در مقابل، متکلمان اشعری به زیادت صفات بر ذات معتقد بودند. در مقالات پیش رو تلاش می کنیم بطور خلاصه به این سوالات پاسخ دهیم و نظر متکلمان شیعه را بیان کنیم.
نوشته علیزاده - گروه دین و اندیشه تبیان
منابع:
1. سیدمحمدحسین طباطبایی، رسائل توحیدی: (توحید ذاتی، اسماء حسنی، افعال الهی، وسائط فیض میان خدا و عالم مادی(، علی شیروانی (مترجم)، سیدهادی خسروشاهی (به اهتمام)، انتشارات بوستان کتاب قم.
2. شیخ صدوق، التوحید، قم، منشورات جامعة المدرسین.
3. کلینی، اصول کافی، انتشارات اسوه، 1386.
4. علامه طباطبایی، المیزان، درالکتب الاسلامیه، 1385.
5. علی ربانی گلپایگانی، کلام تطبیقی (توحید، صفات و عدل الهی)، انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، 1388.
پی نوشت:
1- «فلیست له صفة تنال و لاحد تضرب فیه الامثال » (کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 239) و «لم یطلع العقول علی تحدید صفته » (نهج البلاغه، خطبه 49، ص 88) و «الذی لیس لصفته حد محدود ولانعت موجود» (نهج البلاغه، خطبه 1، ص 39) و بسیاری احادیث دیگر.
اسم اعظم چیست؟
اسماء و صفات الهی (2)
موضوع بحث ما اسماء و صفات الهی بود. گفتیم مسئله اسماء و صفات الهی یکی از مهم ترین مسائل اعتقادی و کلامی پس از اثبات هستی خداوند بوده و از مسائل مشترک علوم کلام، فلسفه و عرفان به شمار می آید. در مقاله پیشین به مسئله توقیفیت یا عدم توقیفی بودن اسماء الهی را بطور اجمال طرح کردیم. مسئله «اسماء» و تفاوت آن با «صفات» خود نیاز به بحث مفصلی دارد که در حوصله این نوشته کوتاه نیست. بطور اجمالی نکاتی در این زمینه بیان کرده و بحث را پی می گیریم.
نکته نخست؛ اصطلاحاً گفته می شود که اسم بر ذات دلالت می کند و صفت بر معنایی که ذات را وصف می کند. بنابراین، عناوینی چون «اللّه »، «عالم» و «حی» اسم، و کلماتی چون: «علم» و «حیات» صفت است.( طباطبائی، سید محمد حسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ ج8، ص352).
نکته دوم: اسماء خداوند دارای مراتب است. هر مرتبه بالاتر مرتبه ضعیف تر را در خود دارد و خود آن مرتبه نیز زیر مجموعه یک مرتبه بالاتر است تا این که می رسد به مرتبه اسم اعظم، که بالاتر از آن، مرتبه ای وجود ندارد:
تمام اسمائی که برگرفته از صفات ثبوتی خداوند است جز اسم های: «واحد»، «احد» و «حق» در تحت دو اسم قادر و علیم قرار می گیرد و اگر این دو اسم با هم نسبت به غیر در نظر گرفته شود قیومیت خواهد بود. بنابراین، این دو اسم در تحت قیوم قرار دارند و خداوند سبحان از آن جهت که ذاتا علیم و قدیر است حی می باشد. بنابراین دو اسم: «حی» و «قیوم» شامل همه نام های ثبوتی غیر از وحدت می شود. خداوند فرموده: «اللّه لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّوم» این آیه با توجه به این که توحید را هم بیان کرده شامل همه اسماء ثبوتی می شود (بقره/255). اما جامع همه اسماء سلبی که دلالت بر نفی نقص ها و عدم ها می کند اسم قدوس می باشد؛ و جامع همه اسم های ثبوتی، سلبی، جلال، جمال، ذاتی و فعلی، نام « ذوالجلال و الاکرام» است: «تَبَارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَالاْءِکْرَامِ» (الرّحمن/78).( علامه طباطبایی، رسالة الاسماء، مندرج در الرّسائل التوحیدیه، ص51)
نکته سوم: احتمالا شما هم در مباحث فلسفی و عرفانی نام اسم اعظم الهی را شنیده اید. مراد از اسم اعظم چیست؟ بسیاری از محققان، اسم جلاله «اللّه » را اسم اعظم می دانند. اسم جلاله «اللّه » به عنوان بالاترین و عام ترین اسم و به جای اسم اعظم معرفی شده است. اسم اعظم از سنخ لفظ نیست، بلکه یک اسم خارجی و حقیقی است، بنابراین کلمه ای که بتوانیم توسط آن، اسم اعظم را در قالب لفظ بیان کنیم وجود ندارد. به همین جهت اسم جلاله «اللّه » که اسم خاص برای ذات باری تعالی است به جای اسم اعظم قرار داده می شود.
پس از بیان این مقدمه کوتاه به مسئله صفات الهی بر می گردیم و برخی از تقسیم بندی های لازم و ضروری در این مورد را بیان می کنیم. تقسیم بندی های گوناگونی در مورد صفات الهی وجود دارد؛ صفات ذاتی – صفات فعلی، صفات ثبوتی- صفات سلبیه و ... .
صفات ذاتی _ صفات فعلی
در یک تقسیم بندی کلی می توان صفات الهی را به صفات ذاتی و فعلی تقسیم نمود. صفات کمالی که از ذات الهی انتزاع می شوند (حی، عالم، قادر و ...) «صفات ذاتی» و صفاتی که از نوعی رابطه بین خدای متعال و مخلوقاتش انتزاع می شود (خالق، رازق و ...) «صفات فعلی» نامیده می شوند. برخلاف صفات ذاتی، صفات فعلی حکایت از نسبت و اضافه ای بین خدای متعال و دیگر مخلوقات دارد. برای مثال، مفهوم «خلق» زمانی فهمیده می شود که مخلوقی وجود داشته باشد که خالق آن را خلق کند. درحالی که در مورد صفات ذاتی، صرفا خود ذات مورد ملاحظه قرار می گیرد. برای مثال اگر هیچ مخلوقی هم وجود نداشت باز هم خداوند به صفاتی چون عالم و قادر متصف می شد.
الگوی اثبات چنین صفاتی برای خداوند نیز مبتنی بر این الگو است که: «ذات نایافته از هستی بخش، کی تواند که شود هستی بخش»؛ به بیان ساده تر وجود چنین صفات کمالی مثل علم و حیات و ... در مورد مخلوقات امری مسلم است. وجود این صفات نشانگر وجود آنها در خداوند متعال دارد. زیرا این صفات همگی از سوی خداوند متعال به انسان داده شده است و اگر خود فاقد این صفات باشد چگونه می تواند انسان را به این کمالات برساند. البته این نکته بسیار ضروری است که وجود این صفات در انسان و یا هر مخلوق دیگری از نقایص فراوانی برخوردار است. وقتی این صفات را به خداوند نسبت می دهیم این صفات را از همه نقایص می پیراییم. نباید گمان کرد علم و قدرت خداوند از همان ویژگی هایی برخوردار است که در مورد انسان صادق است.
نوشته علیزاده - بخش اعتقادات
منابع
1. طباطبائی، سید محمد حسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن؛ بیروت: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1390 ق.
2. سیدمحمدحسین طباطبایی، الرسائل التوحیدیه: (توحید ذاتی، اسماء حسنی، افعال الهی، وسائط فیض میان خدا و عالم مادی(، علی شیروانی (مترجم)، سیدهادی خسروشاهی (به اهتمام)، انتشارات بوستان کتاب قم.
3. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، شرکت چاپ و نشر بین الملل سازمان تبلیغات اسلامی، 1377.
4. علی ربانی گلپایگانی، کلام تطبیقی (توحید، صفات و عدل الهی)، انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، 1388.