اعتقادات شیعه
پستی به نام رئیس دین و دنیا
خواجه نصیرالدین طوسی، امامت را همچون مسئله نبوت از مقوله «لطف الهی» میداند. دلیل این امر را میتوان چنین دانست که امامت نیز همچون نبوت خارج از توان بشری بوده و انتخاب امامت از حوزه توان بشری خارج است؛ انتخاب امام به تعیین الهی است.
شما گمان میکنید هر یک از ما امامان، که وصیت میکند، به هر که میخواهد میتواند وصیت کند؟
صفات و ویژگیهای امام
مسئله امامت رکنی اساسی و بنیادین در تفکر شیعی محسوب میشود. خواجه نصیرالدین طوسی در تجریدالاعتقاد امامت را ریاستی عمومی در امور دینی و دنیایی معرفی میکند:
«الامامة ریاسه عامة فی امور الدین و الدنیا»
خواجه، امامت را همچون مسئله نبوت از مقوله «لطف الهی» میداند. دلیل این امر را میتوان چنین دانست که امامت نیز همچون نبوت خارج از توان بشری بوده و انتخاب امامت از حوزه توان بشری خارج است؛ انتخاب امام به تعیین الهی است. بنابراین هم امام و هم نبی با تعیین الهی صورت میپذیرد ولی میان این دو تفاوتی هم وجود دارد؛ نبوت مستقیماً از ناحیه خداوند منصوب میشود در حالی که امامت از ناحیه خداوند و با واسطهی پیغمبر (ص) انجام میشود (مرتضی مطهری؛ امامت و رهبری، ص92).
همین مسئله نقطه افتراق شیعه از دیگران مکاتب اعتقادی اسلام است. اهل سنت معتقدند مسئله امامت و رهبری جامعه یک انتخاب بشری است. به نظر اهل تشیع، چنین دیدگاهی تنها جنبهی دنیایی رهبری را مد نظر داشته است در حالی که مسئله امامت و رهبری جامعه مسلمین امری ذووجهین بوده است و همانطور که خواجه در تجرید الاعتقاد به آن اشاره کرده است، امامت ریاستی دینی و دنیایی است. امام علاوه بر ریاست عامه و زعامت جامعه، دارای مقام ولایت نیز است. "ولیّ" کسی است که دارای مقام انسان کامل است. از این جهت، ولایت باطن نبوت محسوب میشود و هرچند نبوت با حضرت رسول اکرم (ص) به پایان رسیده است ولی باطن آن که مسئله ولایت است تا روز قیامت ادامه خواهد داشت. به همین دلیل است که فیلسوف مسلمان، صدرالمتالهین، نیاز جامعه بشری به امامت را از نیاز آنها به احتیاجات ضروری شنان، ضروریتر میداند (صدرالمتالهین شیرازی؛ شرح اصول کافی، ص484).
صدرا از قاعده عقلی «امکان اشرف» به اثبات امامت میپردازد. امکان توضیح این قاعده در این مقاله کوتاه وجود ندارد ولی به طور خلاصه میتوان گفت، با توجه به نظام سلسله مراتبی وجود در اندیشه صدرایی، افاضهی وجود از اشرف(موجود شریفتر) به اخس(موجود پست تر) و از اعلی به ادنی است. نبی و امام نوع اشرف موجودات عالم هستند و افاضه فیض از طریق آنها صورت میپذیرد. به همین دلیل هیچ زمانی وجود نخواهد داشت که زمین از حجت خداوند خالی باشد.
پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) نظریهی «انتخاب مردمی» توسط اهل سنت و نظریهی «نصب الهی» در دیدگاه تشیع مطرح شد. از دیدگاه اهل تشیع، پیامبر گرامی اسلام، صراحتاً جانشینی و امامت بعد از خود را مربوط به انتصاب الهی دانسته است. حتی امام سابق نقشی در انتخاب امام پس از خویش ندارد؛
«امامت عهدی است از سوی خداوند برای افراد معین، امام حق ندارد آن را از امام بعد دور سازد» (محمد بن یعقوب کلینی؛ اصول کافی، ج1، ص 278)
دیگر ویژگیهای امام «وجوب اطاعت» از امام است. این ویژگی مبتنی بر این نیست که امام (ع) در منصب حکومت ظاهری قرار دارد و یا خیر. در هر صورتی اطاعت از امام معصوم واجب است
و یا در حدیث دیگری میخوانیم:
«شما گمان میکنید هر یک از ما امامان، که وصیت میکند، به هر که میخواهد میتواند وصیت کند؟ به خدا چنین نیست، بلکه امر امامت، فرمانی است از سوی خدا و رسولش برای هر فرد معین پس از فرد سابق» (همان، ص 277)
«خدای تبارک و تعالی فرمود: ای محمد چه کسی پس از تو برای امت (هبر) است؟ پاسخ داد: خدا داناتر است. باری تعالی فرمود: علی بن ابی طالب امیرمومنان و سید مسلمانان و پیشوای مؤمنان میباشد. وقتی پیامبر اکرم مردم را دعوت به ولایت کرد، قریش گرد او جمع شدند و گفتند: یا محمد (ص) این تکلیف را از ما بردار! فرمود: این دستور خداست و از طرف من نیست.» (کلینی، همان، ج1، ص 297)
احادیث زیادی در این زمینه وجود دارد که امامت را امری الهی میداند. در این نوشته کوتاه از ذکر آنها خودداری میکنیم و علاقهمندان را به کتب تخصصیتر ارجاع میدهیم.
از دیگر ویژگیهای امام «وجوب اطاعت» از امام است. این ویژگی مبتنی بر این نیست که امام (ع) در منصب حکومت ظاهری قرار دارد و یا خیر. در هر صورتی اطاعت از امام معصوم واجب است. اعتقاد به وجوب اطاعت از امام (چه در منصب حکومت و چه در غیر منصب حکومت) مبتنی بر الهی دانستن منصب امامت است.
«مردی از امام کاظم (ع) پرسید: آیا اطاعت از شما وجب است؟ فرمود آری، گفت: مثل اطاعت از علی بن ابیطالب؟ فرمود: آری» (کلینی، همان، ص 269)
یکی دیگر از ویژگیهای امام ویژگی «عصمت» و به تبع آن «حجیت» امام است. امام نیز همانند پیامبر باید از انحراف، گناه، خطا و اشتباه؛ در اندیشه و عمل و بیان احکام و تطبیق قانون اسلام بر جامعه، معصوم باشد تا سخنان و رفتار او برای پیروانش حجت باشد.
«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» (سوره احزاب آیه 33)
پیامبر گرامی اسلام در حدیثی فرمودهاند:
«امامان پس از من به تعداد نقبای بنی اسرائیل، دوازده نفرند و همهی آنها امین و پرهیزکار و معصوماند» (به نقل از: ری شهری، اهل بیت فی الکتاب و السنة، ص 112)
از دیگر ویژگیهای امام معصوم «کفایت علمی» امام است. گسترش و تبلیغ دین و معارف مکتب اسلام، پاسخ به سوالات و اشکالات و ... از مهمترین رسالات امام معصوم است. ایفای این نقش نیاز به تفوق و برتری علمی و آگاهی دینی امام دارد. بنابراین امام باید داناترین افراد امت باشد.
«لا تعلموهم فانهم اعلم منکم » (کلینی؛ اصول کافی: ج 1،ص 294)
حضرت امیر مؤمنان خودشان در این زمینه میفرمایند:
«ان رسول الله صلی الله علیه و آله علمنی الف باب، و کل باب یفتح الف باب فذلک الف الف باب، حتی علمت ما کان و ما یکون الی یوم القیامه و علمت علم المنایا و البلایا و فصل الخطاب » (اصول کافی: ج 1، ص 296)
«رسول خدا(ص) هزار باب علم به من آموخت که هر بابی هزار باب دیگر میگشاید و مجموعا میشود هزار هزار باب، تا آنجا که از هر چه بوده و تا روز قیامت خواهد بود آگاه شدم و علم منایا و بلایا (مرگها و مصیبتها) و فصل الخطاب (داوری به حق) را فرا گرفتم»
علیزاده
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، شرح الاصول الکافی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1366.
مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، تهران، صدرا، 1372
محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، انتشارات جهان آرا.
کشف المراد، شرح تجرید الاعتقاد، خواجه نصیر الدین طوسی، علامه حلی (شارح)، تهران، انتشارات هرمس.
شناسنامه شیعه در یک نگاه
اشاره:
تشیع، یک مسلک کلامی همچون اعتزال نیست، تا از آغاز و علل پیدایش آن بحث کنیم، از یکی از حوادث هم پدید نیامده است، مثل خوارج، بلکه تشیع، عبارت است از اعتقاد به استمرار رهبری اسلامی در قالب «وصایت» برای امام علیعلیه السلام و خاندان او. این، اساس وروح تشیع است.
اعتقادات دیگر شیعه در اصول و فروع، نقشی در صدق تشیع به صورت اثبات و نفی ندارد. بنای تشیع بر همان عقیده به تداوم رهبری اسلامی در قالب وصایت برای علی علیه السلام است.
این تفکّر، به دست مبارک پیامبرصلی الله علیه وآله در حال حیاتش پی نهاده شد، گروهی از مهاجران و انصار نیز در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله آن را پذیرفتند و پس از رحلت آن حضرت نیز بر همان عقیده باقی ماندند. گروهی دیگر از تابعین هم به آنان اقتدا کردند و اعتقاد به این اصل، از همان زمانهای گذشته تا کنون تداوم یافته است.
بنابراین، تشیع تاریخی جز تاریخ اسلام و مبدأیی جز آغاز ظهور اسلام ندارد و اسلام و تشیع دو سوی یک حقیقتاند و دو همزادند که با هم به دنیا آمده اند.
دلیل بر این حقیقت به نحو اختصار عبارت است از:
أ. بیان فضایل علیعلیه السلام.
پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله در طول زندگی خویش بارها و در مناسبتهای مختلف از فضایل و مناقب امام علیعلیه السلام و از رهبری او برای امت اسلامی پس از پیامبر سخن گفته است و تاریخ مدوّن گواه این ادّعاست.
اینگونه اشاره به فضایل آن حضرت، سبب شد تا در زمان پیامبر خداصلی الله علیه وآله گروهی از اصحاب برگرد امام علیعلیه السلام فراهم آیند و از او به عنوان برترین الگو برای فضایل برجسته و مناقب نیک پیروی کنند.
ب. حدیث آغاز دعوت.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله برای هدایت مردم از بت پرستی به توحید بر انگیخته شد. ابتدا سالها دعوت سرّی و تبلیغ پنهانی داشت، تا آنکه آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اْلأَقْرَبِینَ» (خویشاوندان نزدیکتر خود را بیم بده) نازل شد. پیامبر خدا چهرههای سرشناس بنیهاشم را دعوت کرد و پیامبری خویش را بر آنان عرضه نمود و فرمود:
«کدام یک از شما به من ایمان میآورید و در این هدف یاریم میکنید، تا برادر، جانشین و وصّی من باشید؟».
جز علیعلیه السلام کسی بر نخاست. دعوت خویش را دوباره و سه باره تکرار کرد، در هر بار کسی دعوتش را اجابت نمیکرد و تنها علیعلیه السلام بود که برمیخاست و آمادگی خویش را برای پشتیبانی پیامبرصلی الله علیه وآله اعلام میکرد. آنگاه پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: «این، برادر، وصیّ و جانشین من در میان شماست، از او بشنوید و فرمانبرداری کنید.»
ج - حدیث منزلت.
تاریخ نگاران و راویان آورده اند: پیامبر خدا صلی الله علیه وآله همراه مردم به جنگ تبوک عزیمت کرد. علیعلیه السلام عرض کرد: من هم همراه شما بیایم؟ فرمود: نه. علیعلیه السلام گریست. پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود:
«آیا نمیخواهی نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟ سزاوار نیست من بروم، مگر آنکه تو جانشین من باشی»
استثنای پیامبرصلی الله علیه وآله میرساند که جز نبّوت، همه منصبهایی که هارون داشته است، برای علیعلیه السلام ثابت است.
د. اعلان برائت از مشرکین.
چون آیاتی از سوره توبه نازل شد که در آنها امان از مشرکان برداشته شده بود، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله آن آیات را به ابو بکر آموخت و او را همراه چهل مرد به سوی مکه فرستاد تا آنها را روز عید قربان به گوش مردم برساند. امّا جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و عرض کرد: «آنها را از سوی تو، جز خودت یا مردی از خاندانت ابلاغ نمیکند.».
و این سبب شد که پیامبرصلی الله علیه وآله از علیعلیه السلام بخواهد که این مسئوولیت را بر عهده گیرد و فرمود:
«خود را به ابو بکر برسان و آیات را از دست او بگیر، و با آنها عهد و پیمان مشرکان را به سویشان بیفکن» یعنی آیات برائت را بر مردمی که از اطراف حجاز میآیند بخوان.
ه. مشارکت در مباهله.
چون مسیحیان نجران از پرداخت جزیه امتناع کردند، با پیامبرصلی الله علیه وآله توافق کردند که مباهله کنند. از سوی خدا فرمان انجام مباهله فرود آمد: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ» «بگو بیایید فراخوانیم فرزندانمان و فرزندانتان را، زنانمان و زنانتان را و خودمان وخودتان را پس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.».
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن وحسینعلیهم السلام را فراخواند و فرمود: «خدایا، اینان خاندان مناند» و در آن لحظه خطیر دیگران را شرکت نداد و به سوی دیگران روی نیاورد، گویا بر روی زمین کسانی جز آنان شایسته آمین گویی به دعای پیامبرصلی الله علیه وآله نبودند.
و. حدیث غدیر.
حدیث غدیر از احادیث متواتر است که صحابه و تابعین در هر عصر و نسل آن را نقل کردهاند. اکنون در صدد ذکر منابع و اثبات تواتر آن نیستیم، بلکه میخواهیم بگوییم آن حادثه مهم در تاریخ اسلام و سخن پیامبر بزرگوارصلی الله علیه وآله برفراز جهاز شتران که فرمود: «مَن کنت مَولاه فهذا علی مولاه» (هر که را من مولا و سرپرست بودم، علی مولای اوست)، سبب شد که گروهی از مهاجران و انصار برگرد علیعلیه السلام به عنوان محور هدایت و رهبری پس از پیامبر گرد آیند.
حسّان بن ثابت، شاعر زمان پیامبر نیز سخن پیامبر را در شعر خود آورد.
نتیجه بحث
این حوادث مهم در زندگی علیعلیه السلام نشان میدهد که پیامبر خداصلی الله علیه وآله او را به خاطر شایستگیها و توانمندیهای منحصر به فردش، انسانی شایسته رهبری حکیمانه پس از رحلت خویش میشناخت از همین رو، جمعی از مهاجران و انصار، به و یژه آنان که در دل کینهای از او نداشتند، پیرو او شدند و این گروه با عنوان «شیعه علی» شناخته شدند.
بنابراین، تشیع همان اسلام و روی دیگری از آن است و اشاره به یک اصل اسلامی دارد و آن اینکه رهبری حکیمانه و هدایت علمی، با نصب پیامبر خداصلی الله علیه وآله در وجود علیعلیه السلام متمرکز است. هر کس این حقیقت را درک کند، شیعه و پیرو علیعلیه السلام میشود. آنان در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله به عنوان شیعه علیعلیه السلام شناخته شدند و پس از وفات پیامبر هم بر همین باور باقی ماندند و گروههایی از تابعین و تابعانِ تابعین پیرو آنان شدند تا به امروز.
گروهی از مؤلفان نیز به این حقیقت تصریح کردهاند. نوبختی میگوید: شیعه، پیروان علی بن ابی طالبعلیه السلام هستند که به «شیعه علی» نامیده میشوند، چه در زمان پیامبر و چه پس از او، و با پیوستگی به آن حضرت و عقیده به امامت او معروفند.
ابو الحسن اشعری گوید: از این رو به آنان «شیعه» گفته شده که پیرو علیعلیه السلاماند و او را بر اصحاب دیگر پیامبر خداصلی الله علیه وآله مقدم میدارند.
شهرستانی گوید: شیعه آنانند که به خصوص پیرو علیاند و بر اساس نصّ و وصیت، معتقد به امامت و خلافت اویند.
گرد آمدن عدهای از مهاجران و انصار - که خداوند دلشان را برای تقوا آزمود - پیرامون علیعلیه السلام پس از شنیدن این روایات برانگیزاننده و مشهور شدن جمعی به «شیعه علی» در عصر رسالت، در پی آن توصیفاتی که درباره علیعلیه السلام بود، امری طبیعی است و شگفت نیست که اسلام و تشیع، دو همزاد به شمار آیند که با هم زاده شدند و تا پایان جهان نیز با هم خواهند بود.
دو نکته قابل بحث و بررسی مانده است:
1. جدایی شیعه از دیگران.
2. پیشگامان تشیع در صدر اسلام.
در نوشتار آتی –ان شاء الله - به بررسی این دو موضوع خواهیم پرداخت.
تنظیم: گروه اعتقادات تبیان
منبع: سیمای عقاید شیعه، آیت الله سبحانی
1 . شعراء: آیه 214.
2 . مسند احمد، ج1، ص111؛ تاریخ طبری، ج2، ص62 ـ 63، و منابع دیگر.
1 . صحیح بخاری، ج5، باب فضائل اصحاب پیامبر9، باب مناقب علی7، ص 24.
2 . تفسیر طبری، ج10، ص47؛ تفسیر در المنثور، ج4، ص122 و منابع دیگر
3. آل عمران: 61
4. وقال له قم یا علیّ فانّنی رضیتکَ مِن بعدی اماماً وهادیاً.
5 . فرق الشیعه، ص17.
6 . مقالات الاسلامیین، ج1، ص65.
7. شهرستانی، الملل والنحل
روایت غدیر و مسئلهی امامت
ای رسـول مـا! آنـچـه را از سـوی پـروردگـارت بـر تـو نازل شده به مرم برسان و اگر این کار را انـجـام نـدهـی، رسـالـت خـود را بـه انـجام نرسانده ای و خدا تو را از مردم ایمن خواهد کرد همانا خداوند، قوم کفرپیشه را هدایت نمیکند
یکی دیگر از ادلّهای که علمای امامیه برای اثبات امامت ذکر کردهاند، حدیث غدیر است. حدیث غدیر از معدود احادیثی است که از ویژگی تواتر برخوردار است. مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر، تعداد راویان حدیث را از صحابه، 110 نفر و از تابعان، 89 نفر میداند. در علم حدیث، احادیث را با توجه به اینکه مفید ظن است یا یقین، به دو قسم «خبر واحد» و «خبر متواتر» تقسیم میکنند. خبر متواتر خبری است که نقل آن به اندازهای باشد که دیگر احتمال دروغ یا تبانی ناقلین بر دروغ وجود نداشته باشد. راویان احادیث، واقعهی غدیر خم را در سال دهم هجری و هنگام بازگشت پیامبر اکرم (ص) همراه با حاجیان دیگر از حجةالوداع در 18 ذی الحجه به اتفاق گزارش کردهاند. این واقعه در منطقهای به همین نام در راه مکه به مدینه صورت گرفت.
حضرت رسول (ص) در آخرین حج خود از مدینه به سوی مکه حرکت کرد. در «ذی الحلیفه» احرام بست و در روز سه شنبه، چهارم ماه ذیحجه وارد مکه شد. بعد از انجام اعمال لازم، در روز هشتم ذیحجه از منی وارد صحرای عرفات شد، تا مراسم حج را آغـاز کـنـند. تا طلوع آفتاب روز نهم در منی ماند و سپس راه عرفات را پیش گرفت. در عـرفـات، در اجتماع مسلمانان، خطبه خواند و مسلمانان را بـه بـرادری و احـترام متقابل سفارش کرد و ختم پیامبری را اعـلام نمود. تا غروب روز نهم در عرفات ماندند و زمانی که آفتاب غروب کرد و هوا کمی تاریک شد، بـه سـوی «مـزدلفه» رفت. شب را در همان جا سپری کرده و صبح روز دهم به طرف منی حرکت کرد. در آنجا آداب منی را به جای آوردند.
حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» در روز غدیرخم، جزئی از حدیث ثقلین و خطبه رسول خدا در آن روز است و از نظر لفظ متواتر است و هیچ یک از عالمان حدیث با آن مخالف نیست. حضرت رسول (ص) این جمله را سه بار تکرار کردند.
با پـایـان گـرفـتـن مراسم حج، پیامبر (ص ) به سوی مدینه حرکت کرد هنگامی که به سرزمین «رابغ» رسـیـد، در مـحـلـی کـه غـدیـر خـم نام داشت، جبرئیل امین بر او نازل شد و پیامی بدین شرح از پروردگار بر او تلاوت کرد:
«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما به لغت رسالته و اللّه یعصمک من الناس ان اللّه لایهدی القوم الکافرین» (مائده/67)
«ای رسـول مـا! آنـچـه را از سـوی پـروردگـارت بـر تـو نازل شده به مرم برسان و اگر این کار را انـجـام نـدهـی، رسـالـت خـود را بـه انـجام نرسانده ای و خدا تو را از مردم ایمن خواهد کرد همانا خداوند، قوم کفرپیشه را هدایت نمیکند».
لحن پیام حاکی از آن است که امر خطیری در میان است که بیان نکردن آن با تکمیل ماموریت الهی پیامبر (ص) در ارتباط است. به همین دلیل پیامبر گرامی اسلام(ص) دستور توقف داده و فرمودند تا رفتگان بازگردند و صبر کرد تا آنان که در راهند بـرسند. به این ترتیب، اجتماع عظیمی در صحرای تفتیده حجاز گرد آمد. پیامبر بر فراز منبری که از جهاز شتران فرآهم شده بود قرار گرفتند و خطبه خواندند. بعد از حمد و ستایش خدا، صحبت از دو میراث گرانبهای خود را پیش کشیدند. مردی از میان جمعیت فریاد برآورد: یا رسول اللّه ! آن دو چیز گرانبها چیست؟ حضرت فرمود: یکی از آن دو که بزرگتر است، کتاب خداست یک طرفش در دست خدا و طرف دیگرش به دسـت شـمـاست، پس آن را محکم نگه دارید تا گمراه نشوید و دیگری که کوچکتر است، عترت و خـانـدان مـن اسـت و خـدای نـیـکـی کننده آگاه به من خبر داده است که این دو هرگز از هم جـدانـمی شوند، تا در لب حوض در قیامت به من رسند من هم از خدا همین را خواستهام پس شما ازآنها پیشی نگیرید که هلاک میشوید و از آنها وا نمانید که هلاک میشوید. سپس دست علی (ع ) را گرفت و بلند کرد و فرمود: ای مردم ! چه کسی نسبت به مؤمنان از خود ایشان سزاوارتر است؟
گفتند: خدا و رسولش بهتر میدانند. فرمود: خدا مولا و سرپرست من است و من مولا و سرپرست مؤمنانم و من نسبت به مؤمنین ازخود ایشان سزاوارترم پس هر کس من مولا و سرپرست اویم , علی مولا و سرپرست اوست.
«من کنت مولاه فعلی مولاه»
حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» در روز غدیرخم، جزئی از حدیث ثقلین و خطبه رسول خدا در آن روز است و از نظر لفظ متواتر است و هیچ یک از عالمان حدیث با آن مخالف نیست. حضرت رسول (ص) این جمله را سه بار تکرار کردند. و در بعضی از روایات آمده است که فرمود:
«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله ...»
خداوندا! دوستی کن با هر کس که با علی دوستی کند، و دشمنی کن با هر کس کـه با علی دشمنی کند، دوست بدار هر کس که علی را دوست میدارد، و دشمن دار هر کس او رادشـمـن میدارد، یـاری کـن هر کس را که یاریش کند و بی یاور بگذار هر کس تنهایش گذارد و حق را همواره با علی بدار هر طرف که باشد. حضرت از مردم خواست که حاضران، این پیام را به غایبان برسانند.
ابوالفداء حافظ عمادالدین اسماعیل بن عمر بن کثیر قرشی دمشقی (متوفای 744 ه) معروف به ابن کثیر، در رد جزء دوم حدیث به ابوهریرة میگوید: آنگاه که پیامبر دست علی را گرفت و گفت: «من کنت مولاه فعلی مولاه»، این آیه نازل شد:
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» (مائده/3)
امـروز دیـن شـمـا را کـامـل کـردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما بـاشـد
پـیـامـبـر اکرم (ص ) پس از اتمام خطبه از منبر پایین آمد و در خیمهای نشست و فرمود تا علی (ع ) درخـیـمه ای دیگر بنشیند آنگاه دستور داد تمام اصحاب برای عرض تبریک به دیدار امیرالمؤمنین بشتابند و مقام ولایتش را تبریک گویند.سه روز طول کشید تا مراسم بیعت و تهنیت به پایان رسید. پیامبر (ص ) امیرالمؤمنین را خواست و عـمـامـه خود را که سحاب نام داشت، بر سر وی نهاد و دنبالههای آن را تا روی شانههایش آویخت و فرمود: یا علی العمائم تیجان العرب، یعنی عمامه تاج عرب است .
آنچه را که رسول خدا به شما میدهد بگیرید و از آنچه که شما را از آن نهی میکند اجتناب ورزید
پیامبر 82 یا 83 یا 84 روز بعد از نزول این آیه وفات کردند. در حدیث غدیر، عترت به موازات قرآن مورد تاکید حضرت رسول (ص) قرار میگیرد. همه علمای اسلامی بر این باورند که سنت مبیّن کتاب خدا است و تفسیر و شرح و بیان کتاب از سوی خداوند به واسطه سنت انجام میشود؛ ای یعنی که سنت در تشریح، مثل قرآن است. برخی از مفسرین در مورد آیهی؛
«وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ؛ و خداوند بر تو کتاب و حکمت را نازل کرد». (نساء/113)
معتقدند منظور از کتاب همان است که تلاوت میشود و منظور از حکمت همان سنت است و سنت چیزی است که از سوی خداوند مورد تایید قرار گرفته است. خداوند نیز میفرماید:
«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»
«آنچه را که رسول خدا به شما میدهد بگیرید و از آنچه که شما را از آن نهی میکند اجتناب ورزید»(حشر/7)
پس مقام سنت، تبیین و تفسیر کتاب خدا شمرده میشود که دومین رکن و مرجع در تشریع اسلامی به حساب میآید. اهل بیت پیامبر مطابق سنت صحیح و متواتر، ثقل دوم محسوب میشوند.
علیزاده
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1. الغدیر، عبدالحسین احمد امینی، سید جمال موسوی (مترجم)، علیرضا میرزا محمد (ویراستار)، انتشارات بنیاد بعثت مرکز چاپ و نشر، 1387.
2. ابن کثیر دمشقی، البدایة والنهایة، دار ابی جیّان، امارات، ج 5 و 7.
ماهیت امامت از منظر امامیه
اصول امامت، تئوری ها و شبهات(1)
مسأله امامت در فرهنگ شیعی، از امّهات و اصول بنیادین دین به شمار میرود. بر خلاف سایر فرقههای اسلامی، شیعه بر این باور است که عدم باورداشت به حقیقت و مصداق امامت منصوبان خدا و پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، انحراف از آموزهها و فرامین کتاب و سنت نبوی است. بر این اساس، متفکران شیعی و عالمان اسلامی از صدر اسلام تا کنون(همزمان با پیدایش نهضت شیعه تا امروز) پیرامون حقیقت و ماهیت امامت فراوان سخن گفتهاند. با این همه، حاکمان و خلفای جور، خاصه بنی امیه، سعی بلیغ در کمرنگ کردن این باورها و تخفیف جایگاه امامان شیعی داشتهاند. در نتیجه مفهوم امامت، دستخوش تئوریپردازیهای دور از آموزههای قرآن و سنت گردیده است.
نوشتار پیش رو، پیش درآمد مجموعه نوشتارهایی است پیرامون اصل شیعی امامت، تئوریها و شبهات پیرامون آن.
آیا امامت، یک نگاه عادی و دنیوی در حد یک مسئله سیاسی و اجتماعی است؟
امامیه، امامت را فراتر از یک مسالهی دنیوی نگریسته و آن را یک امر الهی و آسمانی تلقی میکنند. در اینجا نخست به تعاریف اندیشوران امامیه میپردازیم:
1- شیخ صدوق (م381ق) : او با تفسیر معنای«مولی» در حدیث غدیر به واجب الاطاعه میگوید: «فهو معنی الامامه لان الامامه انما هی مشتقه من الائتمام با الانسان و الائتمام هو الاتباع و الاقتداء و العمل بعلمه و القول به».
وی طاعت امام و دیگر فضایل امام را تالی تلو پیامبر میداند و تنها امر نبوت و وحی را استثنا میکند: «و یحب ان یعتقد انه یلزم من طاعه الامام مایلزمنا من طاعه النبی(ص) و ان کل فضل اتاه الله (عزوجل) بنبیه فقد اتاه الله الامام الاالنبوه». (معانی الاخبار، ص69)
2- شیخ مفید (م413 ق): «الامام هو الانسان الذی له رئاسه عامه فی امور الدین و الدنیا نیابه عن النبی» (سلسله مولفات، النکت الاعتقادیه ج10، ص39)؛
3- سید مرتضی (م436 ق) : «الامامه ریاسه عامه فی الدین بالاصاله لا بالنیابه عمن هو فی دارالتکلیف». (الحدود و الحقایق بحث امامت. ونیز الذخیره فی علم الکلام ص409 )
4- شیخ طوسی(م460ق): «الامام هو الذی یتولی الریاسه العامه فی الدین و الدنیا جمیعا». (شرح العبارات المصطلحه بین المتکلمین نقل از امامت پووهی ص42)؛
5- محقق طوسی (م672ق): «الامام هو الانسان الذی له الریاسه العامه فی الدین و الدنیا بالاصاله فی دارالتکلیف». (تلخیص المحصل ص426، رساله الامامه ص 457)
6- ابن میثم بحرانی (م679ق): «الامه رئاسه عامه لشخص من الناس فی امور الدین و الدنیا بالاصاله». (قواعد المرام ص 74، النجاه فی القیامه فی تحقیق امر الامامه ص41)؛
حمصی رازی: علت عدم ذکر قید «الدنیا» در تعریف امامت را اشاره و خاطر نشان میسازد "قید «امور الدین» عام و کلی بوده و کلیات امور دنیوی مثل رفع اختلاف طبقات و قشرهای مختلف جامعه مثل صنعتگران و خطاطان را شامل میشود، ولو اینکه رسیدگی به امور صنفی و جزئی از قبیل تعیین برترینها و دستمزدها از شئون امام نیست
7- علامه حلی (م726ق): «الامام هو الانسان الذی له الریاسه العامه فی امور الدین و الدنیا بالاصاله فی دارالتکلیف»0 (الالفین فی امامه مولانا امیرالمومنین ص 12، باب حادی عشر، بحث امامت )؛
8- حمصی رازی (م اوایل سده هفتم ق): «رئاسه عامه فی امور الدین بالاصاله ». (المنقذ من التقلید، ج2ص234).
وی در ادامه بحث، علت عدم ذکر قید «الدنیا» در تعریف امامت را اشاره و خاطر نشان میسازد "قید «امور الدین» عام و کلی بوده و کلیات امور دنیوی مثل رفع اختلاف طبقات و قشرهای مختلف جامعه مثل صنعتگران و خطاطان را شامل میشود، ولو اینکه رسیدگی به امور صنفی و جزئی از قبیل تعیین برترینها و دستمزدها از شئون امام نیست. (همان صص 236،237)
9- فاضل مقداد (م826ق): «فهی رئاسه عامه فی الدین و الدنیا لشخص انسانی خلافه عن النبی». (اللوامع الالهیه،ص319و ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین ص 325)
10- عبد الرزاق لاهیجی (م1072ق): «ریاست عامه مسلمین در امور دنیا و دین بر سبیل خلیفگی و نیابت از پیغمبر». (گوهر مراد،صص 461و462)
تعریفهای فوق تعریف متکلمان بوده است که نوعا به ریاست و حکومت بسان اهل سنت تاکید میداشتند، لکن عارفان و فلاسفه خصوصا حکمت متعالیه مولفه اساسی امامت را ولایت باطنی امام تحلیل میکنند که در صفحات آینده ذکر خواهد شد.
نتیجه:
نگاه اولیه به تعاریف اهل سنت و امامیه در تعریف امامت چنین وانمود میکند که هر دو مکتب کلامی تعریف مشترک و واحدی از امامت ارائه میدهند، چرا که هر دو امامت را به «ریاست بر دو قلمرو حوزه دین و دنیا» تعریف نموده و آن را پذیرفتند. لکن این داوری چنان که ذکر شد حاصل نگاه اولیه است.
با نگاه دوباره به تعاریف ، شرایط و صفات لازم در شخص "امام" میتوان موارد اختلاف دو مکتب کلامی در موضوع امامت را به شرحی که در شماره های آتی تبیین می شود به تماشا نشست.
فرآوری: شکوری
بخش اعتقادات تبیان
منبع:
روزنامه رسالت، شماره 7032 به تاریخ 23/4/89، صفحه 6 (نقد و نظر)
نویسنده: مهدی امینیان
از آدم تا خاتم، از شیث تا علی
دلایل نقلی مقام وصایت
بر طبق تواریخ اسلامی و کتب دینی گذشتگان تمامی پیامبران الهی از آدم تا به خاتم دارای وصی بودهاند. نام وصی آدم، "هبة الله" بود که به زبان عبرانی، "شیث" است. وصی ابراهیم "اسماعیل"، وصی یعقوب "یوسف"، و وصی موسی "یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف" میباشد که همسر موسی بر ضد او شورش نمود. وصی عیسی نیز"شمعون" نام داشت. ما در اینجا تنها به یادآوری داستان 3 تن از اوصیاء مذکور، بسنده میکنیم.
یعقوبی (یکی از مورخین بزرگ اسلامی)، درباره وصیت آدم به شیث میگوید: "هنگامی که مرگ آدم فرار سید، "شیث" را وصی خود گردانید." طبری (صاحب تاریخ الرسل و الملوک) نیز میگوید: "هبة الله یا به زبان عبرانی "شیث"، وصی آدم بود و وصیت او را نوشت و او در آنچه گذشت، وصی پدرش آدم بود". ابن اثیر و ابن کثیر نیز در عباراتی مجزا میگویند: "تفسیر شیث، هبة الله است که وصی آدم بود و چون وفات آدم فرا رسید، شیث را وصی خود قرار داد ".
همانگونه که ذکر گردید، وصی عیسی، "شمعون" نام داشت. شمعون در تورات با نام "سمعون" آمده و در انجیل متی، باب 10، درباره او میگوید: "سپس 12 شاگرد خود را طلبید و ایشان را بر ارواح پلید، قدرت داد که آنها را بیرون کنند و هر بیماری و رنجی را شفا دهند. نامهای 12 رسول چنیناند: اول شمعون معروف به پطرس . . . "
در انجیل یوحنا، باب 21، شماره 18 – 15، آمده است که عیسی او را وصی خود قرار داد و به وی گفت: "گوسفندانم را شبانی کن"، کنایه از اینکه مؤمنان به مرا، سرپرستی نما.
و در قاموس کتاب مقدس نیز آمده که : "مسیح او را برای هدایت کنیسه (عبادتگاه مسیحیان)، تعیین نمود."
اما "یوشع بن نون" که وصی موسی است. در ماده "یوشع" قاموس کتاب مقدس به نقل از تورات گوید: "یوشع بن نون با موسی در کوه سینا بود و به عبادت گوساله در عهد هارون آلوده نگردید." حتی جالبتر آنست که نص داستان تعیین و معرفی او به وسیله موسی در باب 27 سـِفـر اعداد کتاب مقدس این چنین آمده است:
" و موسی به خداوند عرض کرده گفت: ملتمس اینکه "یهوه"، خدای ارواح تمامی بشر، کسی را بر این جماعت بگمارد که پیش روی ایشان بیرون رود و پیش روی ایشان داخل شود و ایشان را بیرون برد و ایشان را درآورد تا جماعت خداوند، مثل گوسفندان بی شبان نباشند. و خداوند به موسی گفت: یوشع بن نون را که مردی صاحب روح است، گرفته، دست خود را بر او بگذار و او را به حضور "العازار کاهن"6 و به حضور تمامی جماعت برپا داشته در نظر ایشان به وی وصیت نما و از عزت خود بر او بگذار تا تمامی جماعت بنی اسرائیل او را اطاعت نمایند. و او به حضور العازار کاهن بایستد تا از برای او به حکم "اوریم"7، به حضور خداوند سؤال نماید و به فرمان وی، او و تمامی بنی اسرائیل با وی و تمامی جماعت بیرون روند و به فرمان وی داخل شوند. پس موسی به نوعی که خداوند او را امر فرموده بود، عمل نموده یوشع را گرفت و او را به حضور العازار کاهن و به حضور تمامی جماعت بر پا داشت و دستهای خود را بر او گذاشته او را به طوری که خداوند به واسطه موسی گفته بود، وصیت نمود."8
محال است که خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر رسولان خدا، جامعه اسلامی را برای همیشه تاریخ رها سازند و "ولی امر" پس از خود را تعیین ننمایند. نه تنها پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رهبر جامعه و وصی خویش را معین نمود، بلکه از این جهت نیز شباهتهای شگفت انگیزی با پیامبران دیگر دارد
داستان قیام و اقدام او به کار بنی اسرائیل و جنگهای وی، در 23 باب "سِفـر یوشع بن نون" آمده است.
خاتم الأنبـیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز پیـامبری نو ظهـور و جدای از پیامبـران پیشیـن نبود تا امت خویـش را بـدون تعییـن "وصی" و "ولی امر" رها سازد. او همان کسی است که جامعه اسلامی کوچک مدینه را به هنگام غیبت خویش، یک لحظه هم بدون رهبر رها ننمود و هر بار که شهر مدینه را حتی برای مدتی کوتاه ترک مینمود، شخصی را به جانشینی خویش منصوب میداشت.
آری، محال است که خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر رسولان خدا، جامعه اسلامی را برای همیشه تاریخ رها سازند و "ولی امر" پس از خود را تعیین ننمایند. نه تنها پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رهبر جامعه و وصی خویش را معین نمود، بلکه از این جهت نیز شباهتهای شگفت انگیزی با پیامبران دیگر دارد.
به عنوان نمونه، همانگونه که ذکر شد، یوشع بن نون با موسی در "طور سینا" بود و به گوساله پرستی آلوده نگردید و خداوند به موسی فرمان داد تا او را وصی پس از خود گرداند تا بندگان خدا همانند گوسفندان بی شبان نباشند.
امام علی (علیه السلام) نیز با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در "غار حرا" بود و هرگز به بت پرستی آلوده نگردید. همانگونه که موسی از جانب پروردگار مأمور گشت تا در حضور مردم، وصی خویش را معرفی کند، خداوند خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز فرمان داد تا در بازگشت از "حجة الوداع"، امام علی (علیه السلام) را فرا روی حاجیان، "ولی امر" امت پس از خود تعیین نماید و امت را پس از خویش بدون صاحب رها نسازد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در "غدیر خم" این فرمان را با صدائی رسا اعلام داشت و علی (علیه السلام) را ولی عهد پس از خود قرار داد. بدین طریق آنچه که درباره همانندی امت با بنی اسرائیل فرموده بود که: "هر چه بر بنی اسرائیل رسید، بر امت من نیز میرسد" ، راست و صادق آمد.
بخش اعتقادات تبیان
پاورقیها :
1. تاریخ یعقوبی، جلد 1، صفحه 11
2. تاریخ طبری، چاپ اروپا، جلد 1، صفحات 153 – 165 و 166
3. تاریخ ابن اثیر، جلد 1، صفحه 19 و 20 و 40 و 48 – تاریخ ابن کثیر، جلد 1، صفحه 98
4. یوشع در زبان عربی و بر اساس قواعد تعریب، همان کلمه "الیسع " میباشد و نام او در 2 جای قرآن کریم، در سوره انعام، آیه 86 و در سوره ص، آیه 48 ذکر گردیده است.
5. هارون (علیه السلام) برادر حضرت موسی(علیه السلام) است که از همان آغاز دعوت، در کنار موسی (علیه السلام) و وزیر او بود. هنگامی که موسی (علیه السلام) برای مناجات با پروردگار به کوه طور رفت، او را در میان قوم خویش جانشین خود قرار داد. اما بنی اسرائیل از فرمان او روی برتافتند و در غیبت موسی (علیه السلام) به گوساله پرستی روی آوردند. هارون (علیه السلام) خود موحد باقی ماند، اما هرچه آنها را از این عمل زشت بازداشت، فایدهای نبخشید و حتی او را تهدید به قتل نمودند. نام او در 20 جای قرآن ذکر گردیده است. قرآن کریم در آیات گوناگون، فرازهای مختلف زندگی هارون (علیه السلام) و قضایای گوساله پرستی بنی اسرائیل را ذکر میکند و در کنار موسی (علیه السلام)، از هارون (علیه السلام) نیز به بزرگی یاد میکند. به عنوان نمونه در آیه 120 سوره صافات، بر او درود میفرستد. هارون (علیه السلام) اگرچه جانشین حضرت موسی (علیه السلام) بود، اما در زمان حیات موسی (علیه السلام) از دنیا رفت و لذا موسی به امر الهی، یوشع (علیه السلام) را به وصایت خویش برگزید.
6.العازار کاهن، احتمالا یا پسر دوم موسی و یا رئیس قبیله بنی بنیامین بوده است. (قاموس کتاب مقدس، صفحه 99)
7. اوریم و تمیم، به معنای نور و کمال است و در اصطلاح سینه بندی بود که کاهنان بر سینه خویش میبستند و این سینه بند را رئیس کاهنان به هنگام دعا و مناجات مورد استفاده قرار میداد و در تورات این دو کلمه مانند تاج مجد و جلال شمرده شده است. (قاموس کتاب مقدس ، صفحه 134)
8. کتاب مقدس، عهد عتیق (تورات)، ترجمه فارسی برگرفته از عبرانی و کلدانی و یونانی، نسخه چاپ دارالسلطنه لندن، صفحه 254، تاریخ چاپ: 1932
9. خداوند متعال خود در آیه 9 سوره احقاف به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمان میدهد تا آشکارا بگوید: "قل ما کنت به دعا من الرسل . . ."، "بگو: من پیامبر نوظهوری نیستم . . ."
10.مورخان در کتب خویش نقل نمودهاند که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در طول 27 بار که به دلائل مختلف مدینه را ترک نمود و در آن حضور نداشت، فردی را به جانشینی خویش در مدینه منصوب مینمود. برای تحقیق بیشتر و آگاهی از جزئیات، میتوانید به جلد دوم کتاب معالم المدرستین، بخش "جانشینان رسول خدا در مدینه به هنگام جنگها"، رجوع کنید.
11.طور سینا، کوهی است که حضرت موسی (علیه السلام) برای مناجات با پروردگار به آنجا میرفت. نام آن در قرآن کریم نیز ذکر گردیده است. به عنوان نمونه میتوان به آیه 29 سوره قصص اشاره نمود.
12.قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): "یکون فی هذه الأمة کل ما کان فی بنی اسرائیل حذو النعل بالنعل و حذو القذة بالقذة" (من لا یحضره الفقهیه، جلد 1، صفحه 203)
این حدیث در مصادر مختلف اهل تسنن نیز آمده است. به عنوان نمونه در سنن ترمذی، کتاب الایمان به این صورت نقل گشته است: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): "لیأتین علی أمتی ما أتی علی بنی اسرائیل حذو النعل بالنعل . . ."
بر گرفته از :
"معالم المدرستین"، تألیف: علامه سید مرتضی عسکری (با اندکی تصرف) )
سند اثبات ولایت امام علی(علیه السلام)
شیعیان معتقدند امامت امری انتصابی است و نه انتخابی. پس از رحلت رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امام نخست شیعیان حضرت علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است. یکی از ادلهی شیعه برای اثبات امامت حضرت علی (علیهالسلام) آیهی ولایت است.
آیهی ولایت آیهی پنجاه و پنجم از سورهی مائده است که میگوید:
«اِنّما وَلیُّکُمُ الله وَ رَسُولهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَیُوءْتُونَ الزَّکاة وَهُمْ راکِعُون» (مائده/55)
«همانا ولی امر شما تنها خدا، رسول و آن موءمنانی هستند که نماز به پا داشته و در حال رکوع زکات میدهند»
برخی از مفسرین و متکلمین فرق دیگر اسلامی در این مورد تردید گرده اند گه این آیه دالّ بر امامت حضرت علی (علیهالسلام) باشد. در این نوشته به این مسئله میپردازیم.
این آیهی شریفه از وجوه مختلف مورد بحث و بررسی قرار گرفته است؛
سبب نزول آیه: منظور از سبب نزول آیه تعیین مصداق برای این آیهی شریفه است. آیا مراد آیه از «مومنانی که نماز به پا داشته و ...» کیست؟ آیا محتوای آیه به مصداقی خاص نظر دارد یا قابل انطباق بر مصداقهای گوناگون است؟ آیا مراد و مصداق آیه حضرت علی (علیهالسلام) است؟
در این مسئله برای فهمیدن مصداق آیه یکی از روشهای ما میتواند رجوع به سخنان حضرت رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) باشد. روایات بسیاری از پیامبر مصداق آیه را روشن نموده است. در این مورد میان شیعه و سنی اختلافی وجود ندارد. هر دو گروه این روایات را نقل کرده و میپذیرند که مصداق این آیه کسی جز حضرت علی (علیهالسلام) نیست. در روایتی از امام هادی(علیهالسلام) به این اجماع و اتفاق نظر اشاره شده است که:
«اهل دانش بر این نکته اتفاق دارند که آیه مذکور درباره علی (علیهالسلام) نازل شده که در حال رکوع انگشتری خویش را صدقه داده است. پس خداوند این عمل او را سپاس گزارد و این آیه را نازل فرمود.» (طبرسی، الاحتجاج/ 450)
علامه حلّی نیز با نقل این اجماع میگوید:
«علمای اسلام، بر نزول آیه درباره علی (علیهالسلام) اجماع کردهاند و این در صحاح ستّه نیز مذکور است که چون علی (علیهالسلام) در نماز خویش و در حضور صحابه انگشتری خود را به مسکین صدقه داد، این آیه فرود آمد» (علامه حلّی، نهج الحقّ، 172)
نکته جالب توجه این است که علامه حلی میگوید که مسئله اجماعی بودن مصداق آیه در صحاح سته آمده است در حالی که امروزه در صحاح سته این روایات دیده نمیشود! برخی از اندیشمندان این احتمال را میدهند که در طول تاریخ و به دلیل دشمنی و عداوت با شیعه، این روایات از این کتاب اهل سنت حذف شده است. شواهد این اجماع را میتوان در آثار بیشتر متفکران و اندیشمندان شیعه یافت. اما باید توجه داشت که اجماعی دانستن این مسئله مختص به اندیشمندان شیعه نیست.
علامه حلّی نیز با نقل این اجماع میگوید: «علمای اسلام، بر نزول آیه درباره علی (علیهالسلام) اجماع کردهاند و این در صحاح ستّه نیز مذکور است که چون علی (علیهالسلام) در نماز خویش و در حضور صحابه انگشتری خود را به مسکین صدقه داد، این آیه فرود آمد»
یکی از متفکران اهل سنت که در باب مصداق آیه ادعای اجماع میکند آلوسی است. او که از مشهورترین مفسران اهل سنت به شمار میآید میگوید:
«غالب اخباریان [اهل حدیث] بر آنند که آیه درباره علی، کرّم اللّه وجهه، نازل شده است». (آلوسی، روح المعانی، 6/ 167)
بنابر شواهد و قرائن تاریخی نیز میتوان گفت آیه شریفه بر حضرت امیرالمؤمنین قابل صدق است. در بخشی از آیه مؤمنین را کسانی میداند که در حالت رکوع زکات میدهند. این قضیه اشاره به ماجرایی دارد که حضرت علی (علیهالسلام) در حال رکوع انگشتر خود را به یک سائل تقدیم میکند. از ابوذر غفاری نقل شده است که «هان بدانید که
من همراه رسول خدا(صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، روزی از روزها، نماز ظهر را به جای آوردم که سائلی در مسجد از مردم درخواست کمک کرد و کسی به او چیزی نداد. پس سر به طرف آسمان برداشته، گفت: خدایا شاهد باش که در مسجد پیامبر خدا کمک خواستم و کسی چیزی به من نبخشید. علی بن ابی طالب که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خویش که در آن انگشتری میکرد به سوی آن مرد اشاره کرد. مرد پیش آمد و انگشتری را از انگشت او گرفت و این در پیش چشم پیامبر بود. پس چون پیامبر از نماز خویش فارغ گردید سر به سوی آسمان برداشته، عرض کرد: (خدایا برادرم موسی (علیهالسلام) از تو درخواستی کرد و گفت: پروردگارا سینه مرا بگستران و کار مرا آسان گردان و گره از زبانم بگشا تا سخنم را بفهمند و وزیری از کسانم برای من قرار ده. هارون برادرم را، پشتم را بدو محکم گردان و او را در کارم یار و همراه ساز. پس تو بر او پیامی گویا نازل فرمودی: به زودی بازوی تو را به برادرت محکم خواهیم کرد. بار خدایا من نیز محمّد، پیامبر و برگزیده توام، خدایا سینهام را بگستران و کارم را آسان کن و وزیری از کسانم برایم قرار ده، علی برادرم را، پشتم را به او محکم گردان.
ابوذر گفت: پس به خدا قسم پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) سخن خود را به انجام نرسانیده بود که جبرئیل از نزد حق بر او فرود آمد و گفت:
ای محمّد! گوارا باد بر تو آنچه خدا درباره برادرت عنایت کرد.
پیامبر گفت: آن چیست ای جبرئیل؟
جبرئیل پاسخ داد: خدا امت تو را به موالات او تا روز قیامت امر نمود و آیه ای بر تو نازل فرمود که چنین است
«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون» (حسکانی، شواهد التنزیل، 1/ 229 ـ 231). این روایت از طریق اسناد دیگری نیز نقل شده است. ز وجوه دیگر این آیه که مورد بررسی قرار گرفته است تعیین معنا و مفاد آن است. به نظر میرسد دعوای اصلی بر سر تعیین معنای «ولی» است و نه مصداق آیه. در این مورد حتی بیشتر اهل سنت نیز آیه را درباره حضرت علی (علیهالسلام) دانسته اند. البته در این میان کسانی (مثل ابن کثیر، ابن تیمیه و ...) نیز تردیدهایی روا داشته اند که آیه شریفه درباره حضرت علی (علیهالسلام) نیست ولی غالب اندیشمندان مسلمان بر این مسئه تاکید دارند که مصداق آیه کسی جز حضرت علی (علیهالسلام) نیست. آما کسانی از اهل سنت که مصداق آیه را نیز می پذیرند در مورد محتوا و معنای آیه مناقشات بسیاری کردهاند که در نوشته بعدی به آن خواهیم پرداخت.
ادامه دارد...
علیزاده
بخش اعتقادات تبیان
منابع:
1. احمد بن علی طبرسی، الاحتجاج، انتشارات ذوی القربی.
2. علامه حلّی، نهج الحقّ، قم، مؤسسة الهجرة، 1411ق.
3. آلوسی، روح المعانی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405ق.
4. ابوالقاسم حسکانی، یعقوب جعفری (مترجم)، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازله فی اهل بیت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، انتشارات اسوه.
سند اثبات ولایت امام علی(علیه السلام)
شیعیان معتقدند امامت امری انتصابی است و نه انتخابی. پس از رحلت رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امام نخست شیعیان حضرت علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است. یکی از ادلهی شیعه برای اثبات امامت حضرت علی (علیهالسلام) آیهی ولایت است.
آیهی ولایت آیهی پنجاه و پنجم از سورهی مائده است که میگوید:
«اِنّما وَلیُّکُمُ الله وَ رَسُولهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَیُوءْتُونَ الزَّکاة وَهُمْ راکِعُون» (مائده/55)
«همانا ولی امر شما تنها خدا، رسول و آن موءمنانی هستند که نماز به پا داشته و در حال رکوع زکات میدهند»
برخی از مفسرین و متکلمین فرق دیگر اسلامی در این مورد تردید گرده اند گه این آیه دالّ بر امامت حضرت علی (علیهالسلام) باشد. در این نوشته به این مسئله میپردازیم.
این آیهی شریفه از وجوه مختلف مورد بحث و بررسی قرار گرفته است؛
سبب نزول آیه: منظور از سبب نزول آیه تعیین مصداق برای این آیهی شریفه است. آیا مراد آیه از «مومنانی که نماز به پا داشته و ...» کیست؟ آیا محتوای آیه به مصداقی خاص نظر دارد یا قابل انطباق بر مصداقهای گوناگون است؟ آیا مراد و مصداق آیه حضرت علی (علیهالسلام) است؟
در این مسئله برای فهمیدن مصداق آیه یکی از روشهای ما میتواند رجوع به سخنان حضرت رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) باشد. روایات بسیاری از پیامبر مصداق آیه را روشن نموده است. در این مورد میان شیعه و سنی اختلافی وجود ندارد. هر دو گروه این روایات را نقل کرده و میپذیرند که مصداق این آیه کسی جز حضرت علی (علیهالسلام) نیست. در روایتی از امام
همچنين خود حضرت رسول فرمودند:
هر کس مشکلي طاقتفرسا پيدا کرد يا مصيبتي سخت بر او وارد شد يا در زندگي به تنگنا افتاد،30000 بار بگويد: "استغفرالله و اتوب اليه" در اين صورت خداوند گره از کارش ميگشايد و در زندگي او گشايشي قرار ميدهد.(مستدرک وسائل12: 143)
7. براي فرزنددار شدن، استغفار پيشنهاد ميشود.
در سوره نوح آيه 11 ميخوانيم: "يمددکم باموال و بنين" به اين ترتيب امداد الاهي با رزق و روزي و فرزندان، را نتيجه ي استغفار ميداند.
در روايتهايي امام باقر عليه السلام با استناد به همين آيه دستور خاصي براي استغفار به اشخاصي ميهند که درخواستشان فرزنددار شدن بود(بحار84: 221 و 101)
8. از استغفار براي دفع بلا، غافل نباشيم.
ادفعوا ابواب البلايا بالاستغفار(مستدرک وسائل5: 318)
9. براي رفع غم و غصه، استغفار را فراموش نکنيم.
من کثر همومه فليکثر من الاستغفار(بحار90: 283)
10. محفوظ ماندن از گناه آينده، بخشيده شدن گناه پدر و مادر، و بخشش گناهان گذشته، از فوايد استغفار است.
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر کس بعد از عصر جمعه 70 مرتبه بگويد: "استغفرالله و اتوب اليه" خداوند گناهان گذشته ي او را بيامرزد و در باقي مانده ي عمرش او را از گناه حفظ ميکند و چنانچه گناهي نداشته باشد گناهان پدر و مادرش را ميبخشد(بحار87: 91)
تمام آنچه گفته شد با احاديثي از اين قبيل سازگار است:
- خيرالدعاء الاستغفار(کافي2: 567) و يا
- خيرالعبادة الاستغفار(مستدرک وسائل12: 129) و
- ما من الدعاء شيء افضل من الاستغفار(مستدرک وسائل5: 318)
- أي دعاء افضل من الاستغفار و أعظم برکة منه في الدنيا و الآخرة؟!(مستدرک وسائل6: 188)
ه: ترفيع مقام:
نکتهي ديگر آن که يا بايد بپذيريم که مقامات بلندبالاي پيامبر بالارفتني تر است يا خير؟ اگر هست بايد تبعات آن را هم قبول کنيم و هر صلواتي را که ميفرستيم آن را هدرشده ندانيم و معتقد باشيم که مقام بلندِ فوق تصور ما از رسول خاتم بالاتر ميرود، که اگر اين را بپذيريم، استغفار حضرتش را هم از همين مقوله ميدانيم.
خاتمه:
به طور کلي انسان غافل، استغفار را وقعي نمينهد؛ هر قدر معرفت بالاتر رود استغفار و شدت آن نيز رخ مينمايد؛ پس استغفار نبي، بدون هر گونه گناه، شديدتر است از استغفار مردم عادي گنهکار، و نيز نالههاي اميرالمؤمنين در دعاي کميل نه حاکي از گناه معصوميچون حضرت امير است و نه معصيتکاريِ شخصيتي چون کميل؛ بلکه حاکي از معرفت والاي امام معصوم و لياقت و شايستگي شاگردي چون کميل است در تعلّم دعاي کميل.
به همين جهت، گريههاي حضرت رسول و امامان عليهم السلام از خوف خداوند بوده و شدت حضور خداوند در نزد آنان؛ و اما اشک خشک شده ي نويسنده، حکايتگر غفلت او از ياد خداوند و بي توجهي به يادکردِ قيامت است. دل که غافل شد، زبان به استغفار باز نميشود.
اصولاً هيچکدام از ما مردم غيرمعصوم، حق نداريم خود را با معصومين پاک و پيراسته از هر ناپاکي و پليدي، مقايسه کنيم. آن کسي که جسارت ميکند و گريه ي حضرت امير را به حساب گناهان او ميگذارد، با کوتاه فکري خود، آن امام والامقام را در حد خود پنداشته و به مقايسه نشسته است! درست است که پيامبر در لباس بشري مبعوث شده؛ اما آن "قاب"نشين کجا و رتبه ي پست نويسنده کجا؟ خود آن بزرگواران به ما هشدار داده اند که لا يقاس بنا احدٌ: هيچ احدي را با ما قياس نتوان کرد!
در مورد استغفار معصومين به همين مقدار بسنده کرده، تحقيق و بررسي بيشتر را به وقتي ديگر و توفيقي افزون تر واميگذاريم.
والسلام
پي نوشت:
1.تضاد ص60.
2. تضاد ص59.
منابع:
1. تجربه شيرين ندامت، محمدحسين يوسفي، دليل ما، چاپ اول1382 رقعي368ص. آنچه از کتب روايي مثل کافي، بحار، مستدرک سفينه بحار، وسائل ، مستدرک وسائل آدرس داده شده بر اساس اين کتاب است.
2. تضاد مفاتيح الجنان با آيات قرآن، سيد ابوالفضل برقعي(1329ه.ق-1413) چاپ اول1429ه.ق.
پيکر شهيدي که بعداز12سال سالم ماند
پيکر شهيد پيراينده بعداز12 سال سالم بازگشت
شهيد پيراينده در سال 65 در عمليات کربلاي 5 به اسارت نيروهاي بعثي در آمد. ابتدا به اردوگاه 11 منتقل شد. درهمان بدو ورود به علت اين که عکس صدام در جهت قبله نصب شده بود (به طوري که در هنگام نماز به ناچار آن عکس ديده مي شد) عکس صدام را پاره کرد. به خاطر اين کار، نيروهاي بعثي چندين بار به شدت او را شکنجه دادند ولي حسين مقاومت کرده و هر بار که عکس را نصب مي کردند، مجدداً آن را پاره مي کرد
آزاده شهيد حسين پيراينده در سال 1336 در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. وي در سن نوجواني به همراه بزرگترها در تظاهرات عليه رژيم فاسد شاهنشاهي شرکت مي کرد. با فرمان حضرت امام(ره) مبني بر تشکيل بسيج از ابتدا همراه با پاسداران کميته انقلاب اسلامي در مبارزه با اشرار، مفسدين و قاچاقچيان حضوري چشمگير داشت. وي با آغاز تجاوز عراق به ميهن اسلامي رهسپار جبهه هاي حق عليه باطل شد و در عمليات آزاد سازي خرمشهر به افتخار جانبازي نائل آمد. هنوز بهبودي کامل نيافته بود که به علت اشتياق به جهاد در راه خدا دوباره رهسپار جبهه گرديد.
دوران اسارت
شهيد پيراينده در سال 65 در عمليات کربلاي 5 به اسارت نيروهاي بعثي در آمد. ابتدا به اردوگاه 11 منتقل شد. درهمان بدو ورود به علت اين که عکس صدام در جهت قبله نصب شده بود (به طوري که در هنگام نماز به ناچار آن عکس ديده مي شد) عکس صدام را پاره کرد. به خاطر اين کار، نيروهاي بعثي چندين بار به شدت او را شکنجه دادند ولي حسين مقاومت کرده و هر بار که عکس را نصب مي کردند، مجدداً آن را پاره مي کرد؛ به گونه اي که در نهايت تنها آسايشگاهي که بعثي ها راضي شدند در آن عکس صدام نصب نشود، آسايشگاهي بود که شهيد پيراينده در آن حضور داشت.
به نقل از همرزمان آن شهيد بزرگوار روزي يکي از بعثي ها قصد اذيت و آزار يک نوجوان بسيجي را داشت. حسين با شجاعت و ايثار تمام او را از چنگال آنها نجات داد و به همين علت به شدت شکنجه شد. در حين شکنجه بعثي ها او را وادار به اهانت عليه امام خميني(ره) کردند اما او عليرغم شکنجه فراوان امتناع کرد. در اين هنگام افسر بعثي به شکل زننده اي شروع به فحاشي کرد.حسين که طاقت اين وضع را نداشت، خود را از چنگ بعثي ها رها ساخته و به او رساند و با ضربه مشتي باعث شکستن فک و در نهايت بيهوشي افسر بعثي شد.
3000 آزاده در هنگام بازگشت به وطن راضي نشدند که به شهرهاي خود بروند و ابتدا جهت عرض تهنيت و تسليت به ديدار خانواده شهيد پيراينده رفتند. صحنه ديدار اين عزيزان از خانواده شهيد پيراينده که با گلباران خانه شهيد همراه شد، بسيار پر شور و وصف ناپذير بود
پس از اين اقدام شهيد بزرگوار را به اردوگاه 18 بعقوبه که مخصوص فعاليان سياسي بود منتقل کردند. اردوگاهي که آزاده "نستوه"، مرحوم حجت الاسلام والمسلمين ابوترابي نيز در آن جا حضور داشت. شرايط در اين اردوگاه بسيار سخت بود. فضا براي هر اسير تنها به اندازه 4 موزائيک بود و مجبور به نشسته خوابيدن بودند. اين شرايط در نهايت منجر به از کار افتادن کليه هاي شهيد پيراينده شد. افسر عراقي که توسط حسين مجروح شده بود به علت کينه اي که از حسين داشت پس از بهبودي با تلاش و رايزني با استخبارات خود را به اردوگاه 18 بعقوبه رسانده و در آنجا دو سال تمام حسين را به شدت شکنجه کرد.
آرزوي شهيد پيراينده
به نقل از يکي از دوستانش، آزاده سرافراز نعمت الله دهقانيان، حسين در روزهاي آخر جمله اي به اين مضمون به او مي گويد: من طعم شيرين جهاد در راه خدا را چشيده ام، جانبازي حضرت ابوالفضل(ع) را تجربه کرده و اسارت حضرت زينب(س) را لمس کرده ام و از طرفي مفقود هم بوده ام. تنها چيزي را که از خدا مي خواهم تجربه کنم، شهادت است که اميدوارم اين آخري را هم قسمت من بگرداند.
نحوه شهادت
در تاريخ 26 مرداد ماه 1369 مصادف با اولين روز تبادل اسرا، عزيزان در بند تصميم گرفتند منافقين کوردلي را که تا کنون با نيروهاي بعثي همکاري داشته و اسرار را شکنجه مي کردند تنبيه نمايند. در حين درگيري، افسر عراقي که کينه زيادي از حسين در دل داشت از موقعيت استفاده نموده و او را به ضرب گلوله از ناحيه پهلو هدف قرار داد و آزاده شهيد حسين پيراينده با ذکر يا حسين به ديدار معبود شتافت.
آزادگان به محض بازگشت...
3000 آزاده در هنگام بازگشت به وطن راضي نشدند که به شهرهاي خود بروند و ابتدا جهت عرض تهنيت و تسليت به ديدار خانواده شهيد پيراينده رفتند. صحنه ديدار اين عزيزان از خانواده شهيد پيراينده که با گلباران خانه شهيد همراه شد، بسيار پر شور و وصف ناپذير بود.
بازگشت پيکر سالم شهيد
پس از 12 سال از طريق بنياد شهيد اطلاع داده شد که دولت عراق قصد دارد پيکر شهدا و اسراي ايراني را تحويل دهد و پيکر حسين نيز به ايران بازگردانده خواهد شد. اين خبر با مخالفت خانواده حسين مواجه شد؛ زيرا آنها به هيچ قيمتي حاضر به نبش قبر نبودند. اما بنابر مشيت الهي پيش از اين موضوع توسط عراقي ها نبش قبر انجام شده بود و پس از چندين ماه پيکر به وطن بازگردانده شد.
سردار باقر زاده مي گويد: هنگام تحويل گرفتن شهدا به پيکرهاي 35 تن از شهدا حساس شدم چرا که بدن هاي آنها به شکل خاصي بود. يکي از افسران عراقي در اين مورد به ما گفت: اين بدن ها پس از نبش قبر سالم بودند. با ديدن اين موضوع به چند تن از پزشکان اطلاع داديم اما آنها اعلام کردند که چنين چيزي با علم پزشکي مطابقت ندارد. به چند تن از علما اطلاع داديم، آنها با ديدن اجساد گفتند که اين ها از صلحا هستند، پيکرهايشان را نگه نداريد و به وطنشان بازگردانيد.
وي ادامه مي دهد: افسران عراقي موضوع را به استخبارات اطلاع دادند. پيکر شهيد توسط استخبارات تحويل گرفته شده و به توصيه چند تن از پزشکان اسرائيلي، سر آنها را برش داده و مغز آنها را خارج کردند. به گفته افسر عراقي، اين کار به دو دليل انجام شد. اول تحقيقات روي مغز آنها براي پي بردن به علت ماندن اجساد و دوم اينکه با خارج کردن مغز، آب بدن کشيده شده و بدن خود به خود از بين مي رود. مبادله پيکرها ميان ايران و عراق 4 ماه به تأخير افتاد. در خلال اين 4 ماه بعثي ها روي بدن هاي سالم شهدا اسيد و آهک پاشيده و آنها را زير آفتاب نگه داشتند تا شايد بدن ها از بين رود، اما با اين وجود بدن شهيد پيراينده بعد از 12 سال سالم به ميهن بازگشت.
سردار باقر زاده در پايان مي افزايد:
سالم ماندن بدن بعد از 12 سال با تمام تلاش شيطاني بعثي ها در پوشاندن حقيقت از طريق برش دادن مغز و خارج کردن کامل مغز ،نگه داشتن پيکرها در زير آفتاب به مدت 4 ماه و پاشيدن اسيد و آهک بر روي آنها، گواهي خاص از طرف خدا براي مردم و اثبات حقانيت اين شهداي بلند مرتبه است. سرانجام پيکر اين شهيد توسط مردم ايثارگر و قدرشناس خزانه بخارايي تشييع شد و در گلزار شهداي بهشت زهرا(س) قطعه 50 به خاک سپرده شد.
هشدار: ممکن است شهيد در مدتي که اشاره شده به صورت نشسته خوابيده است در زندان الرشيد بغداد بوده باشد نه در اردوگاه يازده يا هيجده.
بخش فرهنگ پايداري تبيان
منبع:
سايت مؤسسه پيام آزادگان
چرا تعیین امام،شورایی نیست؟
در این که امام چگونه تعیین میشود، دو نظریه است:
1. نظریه شیعه، که راه تعیین امام را منحصر در نص شرعی میداند. یعنی امامت مقامی است انتصابی و نصب امام، حق خداوند است، همانگونه که نبوت نیز مقامی انتصابی است، و تعیین پیامبر حق و شأن خداوند است و بس.
2. نظریه مورد قبول اهل سنت، که میگویند: راه تعیین امام منحصر در نص شرعی نیست، زیرا امامت انتصابی نبوده و مسلمانان میتوانند خود، امام و جانشین پیامبر را انتخاب کنند.
در این درس، دلایل این دو نظریه را بررسی میکنیم.
الف. دلایل لزوم نصب امام از جانب خدا
1. برهان عصمت
همانگونه که در درسهای گذشته بیان گردید، یکی از شرایط امام، عصمت است. اینک میگوییم و از آنجا که عصمت صفتی است درونی، و کسی جز خدا که دانای آشکار و پنهان است از آن آگاه نیست، بنابراین تعیین امام حق و شأن خداوند است.
2. سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ :
رجوع به سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیانگر این نکته است که آن بزرگوار نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسیت فراوان نشان میداد، و از بیان کوچکترین مطلبی که مایه سعادت و رشد و تعالی آنان بود فروگذار نمیکرد. بدیهی است که مسئله خلافت و امامت از مسایل مهم و سرنوشتساز میباشد، و به همین دلیل پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ هرگاه برای حضور در غزوات و مانند آن مدینه را ترک میکرد، جانشینی برای خود معین مینمود، چنان که در غزوه تبوک علی ـ علیه السلام ـ را به عنوان خلیفه خود تعیین کرد.
با این حال، چگونه ممکن است پیامبر گرامی ـ صلّی الله علیه و آله ـ کسی را به عنوان خلیفه خود پس از وفات خود تعیین نکرده باشد؟
خواجه نصیرالدین طوسی(ره) دو دلیل یاد شده را چنین بیان کرده است:
«وَ الْعِصْمَهُ تَقْتَضِی النَّصَّ، وَ سِیرَتُهُ»
عصمت امام، و سیره پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ اقتضاء میکند که امام از طریق «نص» تعیین شود.هدایتگری خدا به دو صورت انجام میشود: تکوینی و تشریعی. هدایت تکوینی، هدایت تکوینی، همان عقل و فطرت است،و هدایت تشریعی عبارت است از: نبوت و امامت. به عبارت دیگر یکی از شؤون امام هدایتگری است، که در حقیقت تجسم هدایتگری خداوند است
3. برهان لطف
نصب امام از جانب خداوند، مقتضای لطف الهی است، و ترک لطف قبیح است، و خداوند از هرگونه فعل ناروایی پیراسته است.
4. برهان رحمت
به نص قرآن کریم، خداوند اظهار رحمت به بندگان را بر خود لازم کرده است، چنان که میفرماید:
«کَتَبَ رَبُّکُم عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمهَ».[1]
شکی نیست که وجود امام از مظاهر و جلوههای بارز رحمت خداوندی است.5. برهان هدایت
به نص قرآن کریم، هدایت انسانها از شؤون و لوازم ربوبیت الهی است، چنان که میفرماید:
«ان علینا لَلهدی».[2]
هدایتگری خدا به دو صورت انجام میشود: تکوینی و تشریعی. هدایت تکوینی، هدایت تکوینی، همان عقل و فطرت است،و هدایت تشریعی عبارت است از: نبوت و امامت. به عبارت دیگر یکی از شؤون امام هدایتگری است، که در حقیقت تجسم هدایتگری خداوند است.مناظره هشام بن حکم با عمرو بن عبید
عمرو بن عبید (80ـ143) دومین متکلم برجسته معتزله است که پس از واصل بن عطا (80ـ131) رهبری معتزله را در علم کلام بر عهده داشت. وی مجلس موعظه و درس مهمی در مسجد بصره داشت که در زمینههای احکام، عقاید و اخلاق دینی با مخاطبان و شاگردان خود سخن میگفت.
هشام بن حکم[3] از یاران و شاگردان به نام امام صادق و امام کاظم ـ علیهما السلام ـ بود و در فن مناظره مهارت فوقالعادهای داشت، وی از شهرت عمرو بن عبید و مجلس درس او در بصره و عقاید وی در باب امامت مطلع شد، از این رو مدینه را به قصد بصره ترک گفت، و در مجلس درس عمرو حاضر شد، و پس از اجازه گرفتن از او و موافقت عمرو، سؤال خود را به این صورت مطرح کرد:
آیا تو چشم داری؟!
عمرو گفت: با این که خود میبینی من چشم دارم، چرا چنین سؤالی را مطرح میکنی؟
هشام گفت: پرسشهای من از این قبیل است.
عمرو گفت: با این که چنین سؤالی احمقانه است، ولی میتوانی مطرح کنی.
هشام: آیا تو چشم داری؟
عمرو: آری.
هشام: با آن چه میکنی؟
عمرو: رنگها و افراد را با آن میبینم.
هشام: آیا تو بینی داری؟
عمرو: آری.
هشام: با آن چه کاری انجام میدهی؟
عمرو: بوییدنیها را میبویم.
هشام: آیا تو دهان (زبان) داری؟
عمرو: با آن طعمها را میچشم.
هشام: آیا تو گوش داری؟
عمرو: آری.
هشام: با آن چه میکنی؟
عمرو: با آن صداها را میشنوم.
هشام: آیا تو قلب (قوه درک و فهم) داری؟
عمرو: آری.
هشام: با آن چه کاری انجام میدهی؟
عمرو: کارهایی را که اعضاء و حواس یاد شده من انجام میدهند، از یکدیگر تمیز میدهم.
هشام: آیا داشتن خود آن اعضاء و جوارح برای انجام کارهایشان کافی نیست؟
عمرو: خیر.
هشام: چرا کافی نیست. با این که آنها صحیح و سالم میباشند؟
عمرو: هرگاه برای جوارح و حواس شک و تردیدی در مورد کار خویش رخ دهد، به قلب رجوع میکنند، و این قلب است که شک را برطرف کرده و یقین را جایگزین آن میکند.
هشام: بنابراین، خداوند قلب را آفریده است تا شک و تردید جوارح را برطرف کند؟
عمرو: آری.
هشام: پس وجود قلب (مرکز فهم و نظارت بر اعضاء) ضروری است، و بدون آن حواس به یقین نمیرسند؟
عمرو: آری.
هشام: بنابراین، خداوند ـ تبارک و تعالی ـ برای جوارح تو امام و راهنما قرار داده، تا درست را از نادرست تشخیص داده و شک و تردید را برطرف سازد، در این صورت چگونه خلق خویش را در شک و تردید و اختلاف رها کرده، و امام و راهنمایی که در شک و اختلاف به او رجوع کنند، برای آنان تعیین نکرده است؟
این جا بود که عمرو از سخن فرو ماند، و دانست که او هشام بن حکم است، لذا وی را تکریم نمود و او را به جای خود نشاند و تا هشام در مجلس حضور داشت، سخنی نگفت.
آنگاه که هشام این مناظره را برای امام صادق ـ علیه السلام ـ و عدهای از یاران او حکایت کرد، امام ـ علیه السلام ـ به او فرمود: چه کسی این مطالب را به تو آموخته است؟
هشام گفت: از شما آموختهام، و خود آن را به این صورت تألیف و تنظیم نمودم.
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: به خدا سوگند، این مطلب در صحف ابراهیم و موسی ـ علیهما السلام ـ نوشته شده است.[4]
بنابراین، خداوند ـ تبارک و تعالی ـ برای جوارح تو امام و راهنما قرار داده، تا درست را از نادرست تشخیص داده و شک و تردید را برطرف سازد، در این صورت چگونه خلق خویش را در شک و تردید و اختلاف رها کرده، و امام و راهنمایی که در شک و اختلاف به او رجوع کنند، برای آنان تعیین نکرده است؟
ب: دلایل عدم لزوم نصب امام و نقد آن
برخی از متکلمان اهل سنت برای اثبات عقیده خود مبنی بر این که امامت امری انتخابی است و تعیین امام به رأی و نظر مردم واگذار شده است، به آیات شوری استدلال کردهاند. در اینجا به بررسی این استدلالها و نقد آنها میپردازیم.
نخستین آیه
«وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ».[5]
خداوند در این آیه شریفه، پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ را موظف میسازد که در امور با مسلمانان مشورت کند، و پس از تصمیمگیری بر خدا توکل کرده و در انجام تصمیم خود تردید نکند.این دستور مخصوص پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نیست، بلکه به منزله یک منشور کلی برای امت اسلامی است، یعنی آنان نیز باید در امور مهم مربوط به سرنوشت خود با یکدیگر مشورت نمایند، و مسئله امامت یکی از مهمترین این امور است.
نقد
با توجه به این که در این آیه شریفه پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ مورد خطاب واقع شده، و موظف گردیده است که با مسلمانان در امور مهم مشورت کند، معلوم میشود که این دستور مربوط به پیامبر به عنوان رهبر جامعه اسلامی صادر شده است. از این رو آیه کریمه بیانگر یک اصل کلی در شیوه رهبری و مدیریت جامعه اسلامی است، یعنی بهرهگیری از اصل مشورت و نظر خواهی از دیگران، اما این که باید مسلمانان خود با یکدیگر به مشورت بپردازند، از این آیه چیزی استفاده نمیشود.
حاصل آن که: این آیه یکی از وظایف حاکم و فرمانروای اسلامی را بیان میکند و آن مشورت نمودن با مردم در امور مهم حکومت است، و اما این که حاکم اسلامی چگونه تعیین میشود، از این آیه چیزی استفاده نمیشود.
آیه دوم
«وَ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ».[6]
کسانی که (فرامین) پروردگار خود را اجابت کرده، نماز را برپا داشته، و امرشان مبتنی بر مشورت در میان خودشان است.وجه استدلال به آیه چنین است که چون کلمه «أمر» به ضمیر «هْم» اضافه شده است، بر عمومیت حکم دلالت میکند، یعنی همه امور مربوط به مؤمنان را شامل میشود، و خلافت نیز یکی از آن امور است.
نقد این استدلال در صورتی تمام است که امر خلافت و امامت از اموری باشد که مربوط به مؤمنان بوده و به آنها واگذار شده باشد، در حالی که این خود همان چیزی است که مورد بحث و اختلاف میان شیعه و اهل سنت است. بدیهی است استدلال بر مسئله مورد اختلاف با استناد به خود آن، مصادره به مطلوب و دُورِ باطل است.
پرسش
اگر بیعت مردم و رأی آنان در تعیین رهبر نقشی ندارد، و تعیین آن از طرف خداوند است،چرا امام علی ـ علیه السلام ـ در احتجاج با معاویه به بیعت مردم با خود استناد کرده و فرموده است:
«اِنَّهُ بایَعنی القَوْمُ الَّذِینَ بایَعُوا اَبَابَکرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ».[7]
همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند، با من نیز بیعت کردهاند.پاسخ
این استدلال امام علی ـ علیه السلام ـ از قبیل «الزام»، یعنی استدلال به مطلبی است که مورد قبول طرف مقابل میباشد، که این گونه استدلال در این قبیل موارد بهترین شیوه احتجاج است.
گذشته از این، باید توجه داشت که فرضیه شوری در مسئله امامت با شیوه به خلافت رسیدن عمر نقض میشود، زیرا او توسط ابوبکر به خلافت رسید، چنان که عثمان نیز از طریق بیعت افراد خاصی که عمر آنان را تعیین کرده بود، به خلافت رسید. ن: 1672م
پینوشتها:
[1] . انعام/ 54.
[2] . لیل/ 12.
[3] . تاریخ ولادت و وفات وی دقیقاً معلوم نیست، ولی با توجه به پارهای قراین و شواهد تاریخی، ولادت وی در اوایل قرن دوم هجری بین سالهای 110 تا 120 هجری قمری بوده است، و تاریخ وفات وی نیز به گفته نجاشی و بعضی دیگر سال 119 هجری بوده است.
[4] . اصول کافی،ج 1، کتاب الحجه، باب اول، حدیث سوم.
[5] . آل عمران/ 159.
[6] . شوری/ 38.
[7] . نهج البلاغه/ نامه 6. علی ربانی گلپایگانی - عقاید استدلالی
بخش اعتقادات تبیان
منبع: عقاید استدلالی، نوشتهی: علی ربانی گلپایگانی
جنگ یا صلح
اگر صلح برای حفظ جان لازم است، چرا امام حسین (ع) صلح نکرد و اگر باید تا شهادت ایستادگی کرد چرا امام حسن (ع) با معاویه صلح کرد و مانند امام حسین (ع) حاضر به شهادت نشد؟
در ابتدا باید گفت: نباید تصور کرد اسلام یا دین جنگ است و یا دین صلح، که بعد اشکالات متعددی بر ایمان پیش آید که اگر دین صلح است، تا آخر باید به دعوتش به طور صلح آمیز ادامه می داد، تا هر جا که پیش رفت، رفت، و اگر نرفت هم نرفت، و اگر دین جنگ است، چرا در سیزده سال مکه مسلمانان حتی اجازه دفاع مسلحانه از خود نداشتند؟
باید گفت: اسلام هم دین جنگ است، هم دین صلح، یعنی در شرایطی نباید جنگید و در شرایطی جنگ لازم است. سیره ی پیامر اکرم (ص) در این زمینه بهترین سند است.
اکنون وقتی می بینیم از دو امام معصوم، یکی صلح کرده و دیگری جنگید، باید متوجه تفاوت شرایط زمان این دو باشیم و آن شرایط را بررسی کنیم و ببینیم که در زمان این دو امام، شرایط اجتماعی چه تفاوتی داشت که یکی مجبور به صلح شد و دیگری مجبور به جنگ. استاد مطهری تفاوت های شرایط این دو امام را عبادت می دانند از:
1-امام حسن (ع) در مرکر خلافت بود و کشته شدن او به معنی کشته شدن خلیفه ی مسلمین و شکست مرکز خلافت بوده، اما وضع امام حسین (ع) وضع یک معترض در برابر حکومت موجود بود. به بیان دیگر، مقاومت امام حسن (ع) تا سر حد کشته شدن شبیه مقاومت عثمان بود و نه نظیر مقاومت امام حسین (ع). این که خلیفه مسلمین در مسند خلافتش کشته شود، مساله ای بود که حتی امام حسین (ع) هم از شبیه آن پرهیز می کرد. حتی امیرالمومنین (ع) نیز در زمان عثمان با این که خواسته های معترضین را به حق می دید و سعی می کرد عثمان را به انجام آنها وادار سازد، اما شدیداً تلاش می کرد تا مانع از قتل عثمان شود.
2-لشکر امام حسن (ع) در مقابل معاویه از گروه های مختلف با گرایش های متفاوتی تشکیل شده بود ، شبیه نیرویی که حضرت علی (ع) در جنگ صفین در مقابل معاویه آورد. در جنگ صفین پس از 18 ماه نبرد و به جا ماندن کشته های فراوان از طرفین، عاقبت عده ای فریب معاویه را خوردند. در لشکر امام حسن (ع) نیز از همه دشته ها: خوارج و ... وجود داشتند و اگر جنگی در می گرفت، احتمالاً مدتها ادامه می یافت و عده بسیاری از مسلمین کشته می شدند. بعید نبود که باز با ترفندهای معاویه، نتیجه به ضرر امام حسن (ع) تمام می شد، یعنی نتیجه نهایی آن، یک جنگ چند ساله و در نهایت خستگی بازگشت طرفین یا مغلوبیت امام حسن (ع) و کشته شدنش در مسند خلافت بود، اما امام حسین (ع) جمعیتی داشت که تعدادشان بسیار کم بود و آن ها را نیز مرخص کرد، اما آنها همگی به اصرار باقی می مانند تا کشته شوند، یعنی کشته شدنی کاملاً افتخارآمیز.
علاوه بر این ها، سه عامل مهم دیگر نیز در قیام امام حسین (ع) دخالت داشت که هر سه در زمان امام حسن (ع) به گونه ای دیگر بود. پس ، از دیگر تفاوت های شرایط این دو امام:
3-یزید (حاکم وقت) از امام حسین (ع) بیعت می خواست و بیعت یعنی قبول خلافت، در حالی که در مفاد صلحنامه امام حسن (ع) به هیچ وجه ذکری از بیعت با معاویه به میان نیامده بود و در تاریخ نیز گفته نشده بود که امام حسن (ع) و شیعیانش با معاویه بیعت کرده باشند.
4-دعوت مردم کوفه از امام حسین (ع) به نحوی بود که حجت بر امام تمام شده بود، ولی در مورد امم حسن (ع) قضیه کاملاً برعکس بود یعنی مردم کوفه تقریباً عدم آمادگی شان را اعلام کرده بودند.
5-در زمان امام حسن (ع) ماهیت معاویه برای مردم روشن نبود، به ویژه که معاویه نامه ی سفید امضا کرده و برای امام فرستاده بود، به این معنی که هر شرطی امام بگذارد، او می پذیرد. مردم هم فکر می کردند که معاویه شخص سیاستمداری است و فقط دلش می خواهد حاکم باشد و حاضر است مجری منویات امام حسن (ع) باشد، لذا اگر امام با این وضعیت صلح نمی کرد، گذشته از شهادت خود ایشان و بسیاری از مسلمانان، امروز هم تاریخ ایشان را ملامت می کرد که: چرا با معاویه که حاضر بود هر شرطی را بپذیرد، به جان شیعیان تعرض نکند و ... صلح نکرد؟
اما در زمان امام حسین (ع) ماهیت معاویه و امویان رو شده بود و اصلاً امام حسین (ع) شعار خود را امر به معروف و نهی از منکر قرار داده و فرموده بود: «من رای سلطانا جائراً مستحلاً لحرام الله ... کان حقا علی الله أن یدخله مدخله» به همین دلیل است که گفته می شود: صلح امام حسن، زمینه را برای قیام امام حسین (ع) آماده کرد.
بخش اعتقادات تبیان
منبع: مرتضی مطهری، سیری در سیره ائمه اطهار
فلسفه صلح امام حسن علیه السلام
سوالات بسیاری در این حوزه مطرح است. یکی از آنها چنین است:
چرا امام حسن(علیهالسلام) با معاویه صلح کرد و به حکومت او رضایت داد در حالی که امیرالمومنین(علیهالسلام) فرموده بود: من حاضر نیستم حتی یک روز حکومت معاویه را تحمل کنم؟
پاسخ این سوال بیان کننده علت صلح امام(علیهالسلام) می باشد. استاد مطهری در این زمینه می فرماید: "در این دو مطلب هست، یک مطلب این است که اگر حضرت امیر(علیهالسلام) در جای امام حسن(علیهالسلام) بود، صلح می کرد یا خیر؟ و دوم مسأله پذیرفتن حکومت معاویه از جانب ایشان است. ما معتقدیم که اگر امام علی (علیهالسلام) نیز جای امام حسن(علیهالسلام) بود، با همان شرایط سیاسی و اجتماعی صلح می کرد. اما علت این که صلح نکرد این بود که شرایط این دو امام بسیار با هم متفاوت بود، چنان که در همان جنگ صفین، اگر خوارج از داخل، انشعاب نمی کردند، مسلماً امیرالمومنین(علیهالسلام) پیروز می شد، در حالی که در جنگ بین امام حسن(علیهالسلام) و معاویه، اصلاً چنین انتظاری نمی رفت. اما مسأله مهم تر، مساله پذیرش حکومت معاویه است.
نحوه پذیرفتن در دو مورد امام حسن(علیهالسلام) و امام علی(علیهالسلام) بسیار متفاوت است. حضرت امیر (علیهالسلام) حاضر نیست یک روز، معاویه به عنوان نایب و منسوب از طرف او حکومت کند، ولی امام حسن (علیهالسلام) نمی خواهد معاویه را نایب خود سازد، بلکه می خواهد خودش کنار رود.
صلح امام حسن(علیهالسلام) کنار رفتن است و نه متعهد بودن. در متن قرارداد صلح، هیچ اسمی از خلافت و جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله) توسط معاویه و امیرالمومنین بودنِ او نیست، بلکه فقط این است که امام حسن(علیهالسلام) می فرماید: ما کنار می رویم و کار اداره جامعه را به عهده او می گذاریم، اما به شرط آنکه درست انجام دهد. یعنی در قرارداد این مطلب بخوبی استشمام می شود که معاویه شخصاً صلاحیت این کار را ندارد، اما تعهد می کند که کار را درست انجام دهد. به هیچ وجه از آن استنباط نمی شود که امام حسن (علیهالسلام) معاویه را به عنوان منسوب از طرف خود به حکومت نصب کرده باشد و حکومت وی را مصداق خلافت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بداند.
بخش اعتقادات تبیان
منبع:
مرتضی مطهری، سیری در سیره ی ائمه اطهار، صص 59- 58 و 103-102 .
بنیانگذار اندیشه وهابیت
علمای وهابی معتقدند که نشر اعتقادات ابن تیمیه در قرن هفتم هجری و جهت گیری جدیدی که وی در کلام اسلامی ارائه نمود ،اسلام را در مسیر توحید ناب قرار داد،چرا که معتقدند مسلمانان بعد از دوره صحابه و تابعین به مرور مشرک شده و برخی از افراد، علی الخصوص ابن تیمیه راه درست توحید و مبارزه با شرک و بدعتها را پیش پای تمدن اسلامی گذارد! لذا پیروان او در صدد برآمدند تا موقعیت او را در نفوس و اذهان بزرگ جلوه دهند و او را در اختلاف مذاهب و کلام و فقه و تفسیر و حدیث متخصص معرفی کنند،لذا به وی لقب شیخ الاسلام داده اند تا وانمود کنند که مانند آن در تاریخ اسلام دیده نشده !
این در حالیست که گذری اجمالی بر اوضاع واحوال جامعه اسلامی از قرن پنجم تا هفتم هجری گویای شرایطی است که ظهور تفکرات ابن تیمیه نه تنها به بهبود شرایط به نفع مسلمین نیانجامید ،بلکه طرح افکار وی صفحه ای جدید از خیانت را رقم زد که خسارت های آن به امت اسلامی جبران ناپذیر است.اینک با مروری کوتاه در شرایط و اوضاع تاریخی آن روز خدمت یا خیانت ابن تیمیه به جامعه اسلامی را بررسی می کنیم.
ابن تیمیه ،و فراموشی سنتها درگرداب بدعت ها :
پیشرفت اسلام در اروپا و شکست اندلس برای غرب صلیبی بسیار سخت و ناگوار بود،و آنان را به فکر اندیشه و انتقام واداشت. در سالهای پایانی قرن پنجم،پاپ رم با فرمان حمله به فلسطین صد هزار تن از نیروهای صلیبی را از اروپا گسیل داشت تا قدس را قتلگاه مسلمانان سازند و به دنبال آن جنگهای معروف صلیبی که حدود 200 سال (489-690 ق) به طول انجامید ملیونها کشته و زخمی بر جای گذاشت. در همان زمانی که مصر و شام درگیر جنگهای معروف صلیبی بودند،امت اسلامی با طوفانی مهیب تر و مخرب تر ،یعنی حمله مغولان مواجه گردید که آثار ارزشمند اسلامی را نابود یا غارت نمودند. پنجاه سال پس از آن (656ق) هلاکو نواده چنگیز، پایتخت امت اسلامی (بغداد) را به خاک و خون کشید و طومار خلافت عباسی را در هم پیچید و سپس بر سر حلب و موصل همان بلایی را آورد که بر سر بغداد آورده بود.ابن اثیر مورخ مشهور اهل سنت می نویسد:«مصائب وارد شده بر مسلمین از سوی مغول آنچنان سهمگین است که مرا یارای نوشتن آنها نیست،و ای کاش مادر من را نمی زائید»1
در طول سلطه مغولان،فرستادگان سلاطین دیگر همواره می کوشیدند با جلب نظر مغولان و همدستی با آنان،امت اسلامی را از هر سو تارو مار کنند ،افزون بر اینکه مادر هلاکو و سردار بزرگش در شامات مسیحی بوده و کینه زیادی را از مسلمانان به دل داشتند.
همچنین اباقاخان(663-680 ق) فرزند هلاکو با دختر امپراطور روم شرقی ازدواج کرد و با پاپ و سلاطین فرانسه و انگلیس بر علیه مسلمین همدست شده و به مصر و شام لشکر کشیدند. از همه بدتر (ارغون) ، نوادة هلاكوخان مغول، سلطنت میكرد. ادوارد دوم، پادشاه انگلیس، در نامهای به الجاتیو از او خواست كه تمام سعی و كوشش خود را برای ریشهكنكردن پیروان منفور پیغمبر اسلام به كار برد! و او نیز یهودیان و مسیحیان را برای پستهای اجرایی بر مسلمانان ترجیح می داد و به عنوان مثال سعد الدوله را که یک یهودی بود به منصب وزارت خود برگزید. این انتصاب به هیچ وجه مورد پسند علما مسلمان قرار نگرفت وی به وسوسه وزیر یهودیش سعد الدوله ابهری در اندیشه تسخیر مکه و تبدیل آن به بت خانه افتاد و مقدمات این دسیسه را نیز فراهم ساخت که خوشبختانه با مرگ ارغون و قتل سعد الدوله آن فتنه بزرگ عملی نشد2
در چنین زمان حساسی که کشورهای اسلامی در تب و تاب این درگیریها و ویرانگری ها می سوخت و مسلمانان از هر سو مورد حمله ناجوانمردانه قرار گرفته بودند،ابن تیمیه موسس اندیشه های وهابیت دست به نشر افکار خود زد و شکافی تازه در امت اسلامی به وجود آورد.
وی در شهر حرّان که در گذشته شهری باشکوه بود و امروزه از شهرهای ویران ترکیه است به دنیا آمد، که ابن تیمیه خود بارها در تصانیفش این شهر را مرکز صابئه و بت پرستان و فلاسفه خوانده است .
او در خانه ای پرورش یافت که اعضای آن بیش از یک قرن پرچمدار مذهب حنبلی بودند3
ابن کثیر گوید: در این سال در حالیکه ابن تیمیه بیش از شش سال نداشت، مردم حران از جمله پدر او ، که از علمای بزرگ شهر(شیخ البلد) بود از ترس حمله مغول شهر را ترک کردند و شهاب الدین عبدالحلیم پدر ابن تیمیه به همراه خانواده روانه دمشق شد .شهاب الدین (پدر ابن تیمیه) در شهر دمشق رئیس دارالحدیث السکریه و در جامع این شهر صاحب کرسی شد و روزهای جمعه در آنجا سخنرانی میکرد. 4
در سال 682هـ ق بامرگ پدر ، تقی الدین ابن تیمیه در دارالحدیث السکریه به تدریس پرداخت (683 هـ ق ) 5در این سال در جمعه 10 صفر در جامع اموی دمشق پس از نماز به منبر رفت.
از چهارشنبه 17 شعبان این سال بعد از وفات زین الدین ابن المنجّا به جای او که شیخ الحنابله بود، متصدی تدریس مدرسه «الحنبلیه » دمشق شد) تا سال 698 هجرى در شام بسان یك روحانى حنبلى میزیست، و تا آن سال از او لغزشى مشاهده نشد 6
698 هـ.ق در بین نماز ظهر و عصر در پاسخ سؤالات کلامی که از او کرده بودند کتاب : العقیدة الحمویه الکبری را نوشت ، با حملهای که در این کتاب به عقاید اشعری کرد جنجال بزرگی برانگیخت، ابنتیمیه را به محضر قاضی احضار کردند و او در مجلس قاضی حاضر نشد. از جمله عقاید او جهت دار بودن خداوند بود و اینكه خداوند قابل اشاره حسی و در آسمان استوی و از آن به بعد، یعنى وقتى رسالهاى به نام«الرسالة الحمویة»نوشت، آثار انحراف در او ظاهر گردید، وى این رساله را در پاسخ پرسش مردم«حماة» 7 كه یكى از شهرهاى سوریه است، نوشت و آشكارا براى خدا«جهت»و«سمت»قائل شد و تلویحا او را جسم دانست.
تندخو بود و در بحث گاه بسیار تند می شد و به مخاطب اهانت می کرد 8 البته این تند خویی در آثار او و پیروانش بسیار مشهود است.
وی به گفته بسیاری از محققان از جمله«عمر عبد السلام» از پژوهشگران معاصر،مردی جسور،گستاخ و لجوج بود و می کوشید که پندارها و ادعاهای خود رابا صراحت و سماجت هر چه تمام تر به پیروان خود القاء کند9
وی در سال 704 هـ.ق به مسجد نارنج ( یا مسجد تاریخ) در جوار مصلای شهر دمشق رفت و سنگی را که میگفتند : اثر پای حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بر آن هست و مردم به آن تبرک میجستند شکست و گفت تبرک و بوسیدن آن جایز نیست ،10.
در اینجا هم با مظاهر اسلامی به مبارزه برخاسته و با آثار نبوی مخالفت می كند كاری بی سابقه در جهان اسلام ، بعدها وهابیان راهش را ادامه دادند و هر تذلل و فرو تنی را عبادت پنداشتند و چون عبادت تنها مخصوص خداست (توحید عبادی) دست به تكفیر و مشرك خواندن مسلمانان زدند كه این خود نشانه ای از جمود و سطحی نگری آنهاست و عبادت در اصل خضوعی با اعتقاد به الوهیت شخص مقابل است و اگر هر خضوعی عبادت به حساب آید و با توحید در عبادت منافات داشته باشد چرا خدا در قرآن امر به خضوع در برابر پدر و مادر و یا خضوع ملائكه در مقابل آدم(علیه السلام) می كند .
چکیده:
شرایط نابسامان سیاسی و اجتماعی قرن هفتم سبب شد ابن تیمیه عقائد و جهت گیریهای کلامی خویش را به جامعه القا کند و به عنوان موسس و پایه گذار تفکر وهابیت معرفی شود.
پی نوشتها
1- الکامل فی التاریخ ج 12 ص358
2- برای مطالعه بیشتر رجوع شود به کتاب (وهابیت،مبانی فکری و کارنامه عملی)
3- تذکرة الحفاظ ج 4 ص 1496 ، الوافی بالوفیات ج 7 ص 15 ، شذرات الذهب ج 6 ص 80 ،
4- البدایه و النهایه ج13-ص255
5- البدایه و النهایه ج13-303
6- البدایه و النهایه ج13- ص344
7- شهر حماة در 150 کیلومتری سوریه واقع است
8- ( ابن حجر ج1 ص 163
9- مخالفه الوهابیه القرآن و السنه-تالیف عمد عبدالسلام –ص722
10- دائرةالمعارف ج3/ص 173
سید حامد حسینی
بخش اعتقادات تبیان
علی اللهی ها کیستند؟
در طول تاریخ انسان با فرقه هایی مواجه می شود که مخالفینشان آن ها را غُلات (جمع غالی به معنی غلو کننده) می نامند. این ها کسانی هستند که درباره ی حضرت علی (علیه السلام) و یا دیگر شخصیت های مهم دچار غلو شده اند.
شناخت و تشخیص غلات در تاریخ، یکی از دشوارترین و پیچیده ترین کارهای مورخان بوده است که احیاناً در این زمینه دچار اشتباهات فراوانی نیز شده اند. دلیلش این است که هیچ شخصی یا گروهی، عنوان غلات را برای خود نمی پذیرد و هیچکس عقیده خود را غلو آمیز نمی داند. علاوه براین غلات همواره اندیشه های خود را تا حد امکان به صورت سرّی نگه می داشتند که خود این امر هم عامل دیگری برای عدم امکان تحقیق دقیق در مورد آن ها می شد.
همچنین باید گفت: امروز آشکار شده است، بسیاری از اسم هایی که از آنها تحت عنوان رهبرای غلات یاد می شود، اصلاً وجود خارجی نداشته اند و عمدتاً دشمنان شیعه برای محکوم کردن شیعه و اتهام غلو زدن به تشیع این شخصیت ها را ساخته و پرداخته اند. اما به هر حال، کسانی بوده اند که حضرت علی (علیه السلام) یا دیگران را تا حد خدایی بالا می بردند. چنین کسانی هنوز هم وجود دارند. علی اللهی ها نیز از همین گروه ها هستند.
از مهم ترین جماعت های این گروه در عصر حاضر، کسانی هستند که در سوریه به علویون معروفند. آن ها ظاهراً معتقدند که خدا یک بار در قالب مسیح (ع) و بار دیگر در قالب علی (علیه السلام) حلول کرده است و دیگر بار در قالب مهدی (عج) ظهور خواهد کرد.
از مهم ترین خصوصیات مشترک غلات این است که به ظاهر شریعت وقعی نمی نهند، قائل به تناسخ هستند، و همچنین معتقدند که خدا در روح شخص مورد نظرشان حلول می کند و با او متحد می شود.
بسیاری از نویسندگان در مورد این گروه از غلات دچار اشتباه شده و آنها را فرقه ای از تشیع معرفی کرده اند و گفته اند: "غلات، کسانی هستند که در تشیع افراط کرده اند." اگر چه این تعبیر افراط در تشیع تعبیر صحیحی نیست، اما چند تفاوت بارز هست که بر اساس آنها به هیچ وجه نمی توان غلات را فرقه ای از شیعه دانست:
1- شیعه کسانی هستند که قائل به امامت حضرت علی(علیه السلام) و جانشینی او پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می باشند. حال چگونه می توان وضع کسانی را که قائل به الوهیت حضرت علی (علیه السلام) (نه امامت وی) هستند، افراط در تشیع نامید؟ در واقع اینها عملاً با این اعتقادشان، سه اصل از اصول عقاید شیعه ،یعنی توحید، نبوت، و امامت را انکار می کنند.
2- شیعه پیرو تعالیم اسلام و تعالیم ائمه معصوم (علیهم السلام) است، در حالی که غلات بسیاری از تعالیم ائمه (علیهم السلام) به ویژه در مورد توحید را زیر پا گذاشته اند.
3- از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) احادیث فراوانی در مذمت غلو کنندگان و جهنمی بودن آنان ذکر شده است، به طوری که دشمن اهل بیت و غلو کننده در حق اهل بیت را مثل هم دانسته اند و مسلم است که کسی که با دشمن اهل بیت هم رتبه است، نمی تواند شیعه باشد.
بخش اعتقادات تبیان
- چهارشنبه 7/10/1390
- تاريخ :
ابن تیمیه در بوته نقد اندیشمندان
ابن تیمیه در سرزمین علم و دانش و مهد فلاسفه و متکلمان و فقیهان، اندیشه جسمانیت و جهت دار بودن خدا را مطرح کرد و سفر به زیارت مرقد مطهر رسول خدار را تحریم نمود ،توسل به ارواح مقدس پیامبران و اولیاء خدا را بدعت شمرد، وی با انتشار رساله (العقیده الحمویه)دست به ریسک بزرگی زد و پس از آن ،با یک رشته ظاهر سازی ها، سنت هفتصد ساله مسلمین را به باد انتقاد گرفت.وی مسلمانان را دور از اعتقاد ناب توحید دانسته و همه مسلمانان را به جز کسانی را که پیرو او هستند کافر و مشرک نام نهاد.
به طور مسلم هر یک از این ظاهر سازی ها کافی بود تا قلم اندیشمندان اسلامی افکار وی را نشانه روند و اندیشه های وی را به میز محاکمه کشانند. مناظرات علما با وی سبب شد که اندیشه هایش در انزوا قرار گرفته و نتواند حرکت چشمگیری را در آن زمان پدید آورد، و افکار وی جز در لا به لای کتابهای او و نوشته های شاگردش ابن القیم الجوزیه (691-751) جایی به چشم نمی خورد.
با این همه در جهان اهل سنت سابقه ندارد که یک عالم حنبلی، بارها به دادگاه دعوت شود ،و به تبعید و زندان محکوم گردد و در خود زندان از مطالعه و نگارش محروم شود. رویارویی با تفکرات و آراء ابن تیمیه واکنشی سخت را برای وی در جهان اسلام به همراه داشت که بخشی از آن را ابن کثیر شاگرد وی در کتاب البدایه و النهایه ذکر نموده است(1) و ما به اختصار به آن می پردازیم.
مخالفتهای علما با تفکرات ابن تیمیه
1- در سال 698،گروهی از فقها اهل سنت در مقابل ابن تیمیه مواضع سختی گرفتند که از آن جمله دعوت وی به مناظره با قاضی جلال الدین حنفی بود ،که وی حاضر به پذیرش مناظره نشد و سر انجام در شهر بر علیه رساله (الحمویه)وی ندا سر داده شد.
2- در هشتم رجب سال 705، قضات شهر همراه با ابن تیمیه در قصر نائب السلطنه حاضر شدند و رساله الواسطیه وی را قرائت نمودند و در تاریخ دوازدهم همان ماه در نشست دومی که برگزار شده بود یکی از علما به نام کمال الدین زملکانی با وی به مناظره پرداخت که در نهایت حسن کلام و منطق زملکانی ،منجر به شکست ابن تیمیه گردید.
3- در هفتم شعبان همان سال در نشست سوم،وی محکوم به تبعید به مصر شد و دمشق را به عزم مصر ترک گفت و چون در آنجا نیز از اندیشه های خود دست بر نداشت، در مجلس خصوصی ،شمس ابن عنان با او به مناظره پرداخته و قاضی ابن محلوف مالکی وی را به زندان محکوم کرد،و رسما بر ضد او در شام و مصر اعلامیه منتشر شد و این بر حنبلی ها که ابن تیمیه هم در زمره آنان بود بسیار گران آمد. وی پس از آزادی در سال 707 از زندان آزاد شد و به مصر سفر کرد و در آنجا اقامت گزید.
4- وی در روز پنجشنبه دوم رجب سال 720 به خاطر برخی از فتاوای دور از مذاهب به دارالسعاده احضار شد ،قضات هر چهار مذهب اسلامی او را نکوهش کردند که در نهایت تا دوم محرم 721 محکوم به زندان شد.
5- ثبات ابن تیمیه و لجاجت وی بر اندیشه های انحرافیش، منجر به شکایات فراوان علما و دانشمندان اسلامی از وی گردید که در نهایت حاکم وقت او را در قلعه دمشق زندانی کرد و وی را از هر نوع فعالیتی حتی نوشتن محروم کرد و در نهایت وی در سال 728 در زندان جان سپرد.2
علما و اندیشمندان مسلمان مواضع سختی در مقابل ابن تیمیه اتخاذ نموده و در رد وی کتابها و آثار بسیاری را از خود به جای گذاردند که به اختصار به برخی از آنها می پردازیم:
1- شهاب الدین حلبی از دانشمندان به نام دمشق، و معاصر با ابن تیمیه بوده که در نقد نظریه او پیرامون جهت دار بودن خدا رساله مستقلی نوشته، و سبکی در طبقات الشافعیه متن رساله وی را در ترجمه او نقل نموده است.وی در آغاز رساله می گوید:«آنچه مرا به نگارش این رساله وادار کرد این بود که اخیرا رساله ای از طرف برخی(ابن تیمیه) منتشر شده و کسانی را که قدم راسخی در معارف ندارند را فریب داده است»3
2- شمس الدین ذهبی که از بزرگان مذهب حنبلی است و کتابهای وی جزء مصادر تاریخی و رجالی به شمار می آید در کتاب تذکرةالحفاظ به معرفی ابن تیمیه پرداخته و پس از بر ملا شدن عقائد ابن تیمیه نامه ای به او نوشته که نامه را با این جمله ها آغاز می کند: «یا رب ارحمنی و اقلنی عثرتی ...وا اسفاه علی السنة و اهلها ،وا شوقاه الی اخوان یعاوننی علی البکاء» خدایا بر من رحم کن و لغزش مرا پس گیر، بر نابودی سنت پیامبر و اهل آن متاسفم و بر همکاری برادرانم در اشک ریختن بر این تاسف مشتاقم.
3- علی ابن عبد الکافی سبکی ،از محدثان و فقیهان بزرگ دمشق ، کتاب مستقلی به عنوان رد بر اندیشه های ابن تیمیه نوشت که در آن به شبهات او پیرامون مسافرت برای زیارت پیامبران،زیارت قبور و ... پاسخ داده که نام آنرا «شفاء السقام» نامید. وی علاوه بر این کتاب در اثر دیگری به نام «الدررالمضیئة» می نویسد: «ابن تیمیه در اصول عقائد بدعتها نهاد، و استوانه های اسلام و ارکان آن را شکست ،او مدتها در پوشش پیروی از کتاب و سنت تظاهر به دعوت حق نمود ولی ناگهان نقاب کنار رفت و پیروی از کتاب و سنت به بدعت گذاری و دوری از مسلمانان تبدیل شد»4
4- ابو محمد عبدالله ابن اسعد، معروف به ابو محمد یافعی در کتاب مرآت الجنان می نویسد: «ابن تیمیه به خاطر مسائل فکری خاصی،زندانی و بازداشت شد. بدترین فتوای وی این بود که از زیارت پیامبر نهی کرده و اعتقاد به جهت داشتن خدا را مطرح نمود و برای خدا حرف و صوت معتقد بود .برای پیشگیری از عقائد او در دمشق ندا داده شد که هر کس بر عقیده او باشد جان و مال او هدر است»5
5- تقی الدین ابوبکرحصنی دمشقی ،از پیشوایان بزرگ اهل سنت در کتاب «دفع شبه من شبه و تمرد» می نویسد:
«در سخنان ابن تیمیه نگریستم،احساس کردم که وی میل به باطل و گرایش به آیات متشابه برای فتنه انگیزی دارد. در کتابهای او چیزهایی را دیدم که زبان را یارای گفتن و انگشتان را قدرت نگارش نیست»6
6- احمد ابن حجر عسقلانی در کتاب «الدرر الکامنه» زندگی ابن تیمیه را منعکس کرده و می گوید:
«ابن تیمیه در محکمه ای که قاضی آن مالکی مذهب بود،محکوم و بازداشت شد ، وقتی قاضی آگاه شد که برخی با او در رفت و آمد هستند،دستورداد که اگر او را نکشته اند هر گونه تماسی را با او ممنوع سازند ،و چون کفر ورزیده،کشتن او بلا مانع است ،... او خواهان ریاست بود و از جسارت به خلفاء ابا نداشت»7
7- شهاب الدین ابن حجر هیتمی در کتاب «الفتاوی الحدیثیه» ابن تیمیه را چنین معرفی می کند:
«ابن تیمیه کسی است که خدا او را خوار و ذلیل و گمراه و کور و کر ساخته است و پیشوایان بزرگ،فساد عقیده و دروغ بودن اقوال او را روشن ساخته ... وی نه تنها متاخرین را به باد انتقاد می گیرد بلکه بر پیشینیان مانند عمرابن خطاب و علی ابن ابیطالب (ع) نیز اعتراض می نماید. خلاصه اینکه سخن او قیمت ندارد و باید او را بدعتگذار ،گمراه و گمراه کننده دانست. خدا با عدلش با او رفتار کند و ما را از شر عقیده او حفظ نماید» 8
بیش از این نیز نقل قولهای بسیاری در ذم و نکوهش ابن تیمیه وجود دارد که مجال پرداخت آن برای ما میسر نیست.
چکیده:
آنچه که از نقل این اقوال به دست می آید اینست که علمای اسلامی بارها خطر التقاط و اعتقادات فاسد ابن تیمیه را یادآور شدند و این اجماع نه تنها در علماءمعاصر با وی وجود داشت ،بلکه نسلهای بعدی نیز خطرات انحرافات وی را جدی گرفته و آنرا به مردم گوشزد کردند . با این همه وهابیت با تعصبی جاهلانه ،هر گونه آلودگی را از چهره ابن تیمیه می زدایند و با کتمان و طرح برخی از مطالب وی ،از او قدیسی ساخته اند که شیخ الاسلامش نام نهادند.
پی نوشت ها:
1. البدایه و النهایه ،ج 14 ص52 تا 60
2. المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی ص340
3. طبقات الشافعیه ج9-ص35
4. برای مطالعه بیشتر به کتاب فرهنگ،عقائد و مذاهب اسلامی ج1 ص30-41 مراجعه شود
5. مرآت الجنان ج 4 ص277 و 240
6. دفع شبهه من شبهه و ترمرد ص216
7. الدرر الکامنه ج 1 ص154 و 156
8. الفتاوی الحدیثیه ص86
سید حامد حسینی
بخش اعتقادات تبیان