خدا من  باهات حرف دارم

سیلی اش محکم خورد تو گوشم پرت شدم یک گوشه با زبان انترش دوباره گفت " یالله گم" یعنی بلندشو هنوز کامل بلند شنده بودم که انگار یکطرف گونه ام آتیش گرفت این سیلی دوم بود که تو گوشم خورده بود دوباره این خدانشناس تکرار کرد"یالله گم"
هیچوقت از یک طرز حرف زدن اینقدر بدم نیامده بود و اینقدر متنفر نبودم، داشتم فکر می کردم چند تای دیگه می خواد با این زدنهایش گونه هایم را بنوازد که دوباره دست کثیفش روی گونه ام نشست و شاید حدود 7 یا 8 بار دقیق یادم نیست به من سیلی زد این وضعیت که نم یتوانستم حتی بهش فحش بدم چها رتا دری وری بهش بگم هم بیشتر عذابم می داد مجبور بودوم در سکوت کامل و با حداقل ایستادگی نظاره گر سیلی هایش باشم چون در صورت کوچکترین اعتراضی مرا پیش افسر می بردند و یک توطئه برایم درست می کردند و می توانست تا سرحد مرگم پیش برود.
سرما بود و سوز سیلی ها هنوز داشت اذیتم می کرد که سوت آمار را زدند در ان سوز سرما با یک پیراهن و شلوار معمولی که اصلا برای درامان ماندن از سرما کافی نبود توی صف آمار نشستیم 2 دقیقه نه ، 10 دقیقه نه، نیم ساعت و گاهی یکساعت حالتی شبیه چمباتمه در حالیکه سرها پایین و دستهامون رو دور زانوهاهم حلقه کرده بودم نشستم تا افسر لعنتی عراق یآمد و امنار گرفت و رفتیم داخل آسایشگاه و بدین ترتیب یک روز دیگر از اسارت سپری شد.
شی که داشتم می خوابیدم چشام پر از اشک و آه بود روزی که گذشت سومین سال اسارتم بود و در حالیکه خودم را به خدا نزدیک حس می کردم و در حالیکه دلم برای خودم می سوخت آرام رو به خدا کردم کردم و گفتم :
خدا من مدتییه باهات حرف دارم می خوام بهت بگم یا منو آزادکن یا منو بمیران، حس کردم خدا دارد با مهربونی نگاهم می کند و می گوید بنده خوبم یک کم دیگه صبر کن بزرودی فرجت فرا می رسد ،سال چهرام اسارت بود که با یک اطلاعیه که از شخص صدام صادر شد خبر آزادیمان را شنیدم.خدایا  ....