اشعار مهدوی
تنها همـه انتظار داریم از تو
یک عمـر تو زخم هایمان را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می رسد اقا جان
ما تازه به یادمان مــی اید هستی
بودم پی گناه و تو چون سایه بر سرم
عمریست خجالت این کار می کشم
اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت
هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم
صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت
چه قصه ها که شنیدم به کودکی ز ظهورت
نیامدی و شدم خود چو قصه گوی پر آهت
الهم عجل لولیک الفرج
ثمر از این همه غفلت دل سیاه من است
همیشه ذكر تو را من به روی لب دارم
كه نام تو گل زهرا دلیل راه من است
ببین كه روز سپیدم ز هجر تو شام است
بیا و نور فكن كه چهره تو ماه من است
جدایی از تو بلایی عظیم و جانكاه است
گواه قلب حزین سردی نگاه من است
بگو به آن دو ملك در سیاهی قبرم
كه این غلام قدیمی بارگاه من است.
با سلام به دوستان گرامی.
ای آخرین امید در شام تار ما
ای روشنای عشق ای غمگسار ما
داغم به سینه ماند در انتظار تو
از رهگذار شوق این یادگار ما
یا صاحب الزمان(عج)
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...
سید حمید رضا برقعی