خاطرات جبهه
قرآن در جبهه
فرمان حرکت رسید و گردان در سکوتجزیره مجنون به راه افتاد. از طرفی مسافتی که باید پیموده میشد طولانی بود و از طرف دیگر اسلحه و مهماتی که هر فرد به دوش داشت سنگین و خسته کننده بود. گردان تا بعد از نیمه شب بیوقفه در راه بود تا اینکه فرمان توقف رسید. اکنون نزدیک دشمن بودیم، ولی متأسفانه معلوم شد که، دشمن در کمین نشسته و برای محاصره و قلع و قمع نیروها آمادگی کامل دارد. این بود که فرمان برگشت داده شد. آنان که روحشان در اشتیاق شهادت میسوخت، آهسته و در دل ناله میکردند که، خدایا؛ لحظه وصال چه زمان فرا میرسد؟ و نیز آنان که از تأخیر جهاد و رودررویی با دشمن نگران بودند دعا کردند که خدایا؛ از جهاد و شهادت محروممان نفرما.
گردان با گامهای بلند و با سرعت زیاد خود را به پشت خاکریز کوتاهی میرساند که از همان جا حرکت خود را آغاز نموده بودند.
در چنین زمان فاجعه آمیزی با کمال تعجب مشاهده کردم، یکی از بچهها در گوشهای (بیتوجه به همه هیاهوها) نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه میکند.
زمان به سرعت میگذشت و نزدیک طلوع آفتاب بود که به مقصد رسیدند و هر کدام از بچهها در گوشهای روی زمین شروع به استراحت کردند و گروهی از آنها صبحانه را آماده کردند. هنوز بساط صبحانه را نچیده بودند که تکبیر نیروها طنین انداز شد و نیروها به یکباره از زمین کنده شده و کاملاًبه حالت آماده در پشت خاکریز جا گرفتند. چرا که نیروهای دشمن با تانکها به سرعت در حال نزدیک شدن بودند.
شرایط بسیار خطرناک و فاجعه آمیزی پیش آمده بود. چون از یک طرف، نیروها بسیار خسته و احتیاج به استراحت داشتند. از طرف دیگر، در جزیرهای باید میجنگیدند که48 ساعت قبل، در دست نیروهای دشمن بود و با یک تهاجم مقداری عقب رانده شده بودند، ولی اکنون با آمادگی بیشتر، عملیات خود را شروع کرده و با سرعت پیش میآمدند.
مشکل بعدی این بود که، ارتباط با نیروهای خودی قطع و غیر از اسلحههای سبک ـ کلاش، آر.پی.جی و تیربار ـ چیز دیگری در اختیار رزمندگان نبود.
با این همه، خاکریز بچهها کوتاه و بدون سنگر بود و در کنار آن جادهای بود که تانکهای دشمن به سرعت از روی آن پیش میآمدند. در چنین موقعیت سختی که هر کس به طرفی میدوید و تلاشی را آغاز کرده بود و فریادی میزد و دشمن هم باران شدید گلوله خود را به طرف نیروها، بیامان ادامه میداد، با کمال تعجب مشاهده کردم، یکی از بچهها در گوشهای (بیتوجه به همه هیاهوها) نشسته و قرآنش را از جیبش بیرون آورده و آرام زمزمه میکند. چند قدم آهسته به او نزدیک شدم و در حالی که مجذوب او شده و نمیخواستم آرامش باور نکردنی و عجیبش را بر هم زنم، با احتیاط و احترام سؤال کردم در این موقعیت خطیر، کاری لازمتر از قرآن خواندن پیدا نمیشود؟آرام صورت خود را برگرداند، نگاهی به من کرد و با تبسم زیبایی گفت:قرآن به انسان نیرو و آرامش میدهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم. وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد.
قرآن به انسان نیرو و آرامش میدهد و من در این شرایط احتیاج به قدرت و آرامش دارم. وقتی توان و آرامش لازم را از قرآن گرفتم به انجام وظیفه مشغول خواهم شد.
لحظاتی چند به قرائت قرآن ادامه داد و بعد قرآن را بوسه زد و در جیب روی سینهاش گذاشت، آرام و با اطمینان حرکت میکرد. در کنار جاده شیاری وجود داشت که عمق آن به اندازه طول قد یک انسان بود. شیار را انتخاب کرد و عدهای را دعوت کرد که به دنبال او حرکت کنند. داخل شیار از مقابل خاکریز عبور کردند و خود را به نزدیک دشمن رساندند.
دشمن احساس خطر کرد. شیار را زیر تیربار شدید خود گرفت. ولی او خود را مقابل تانک دشمن رساند. آر.پی.جی خود را آماده کرد و در یک لحظه با فریاد الله اکبر تانک را هدف گرفت، تانک آتش گرفت و متوقف شد. با متوقف شدن تانک آتش گرفته، تقریباًجاده مسدود شد. به ناچار، همه تانکها متوقف شدند. ولی او دست بردار نبود. گلوله دیگری آماده کرد و تانک بعدی را هم با یاری قرآن و چابکی به آتش کشید.
فریاد تکبیر از هر طرف بلند شد. تانکهای دشمن همه متوقف شدند، گروهی از نیروهای دشمن، از تانکهای خود بیرون آمده، پا به فرار گذاشتند، تعدادی نیز هنوز با تیربارهای خود، شیار را هدف گرفته بودند.
بار دیگر گلوله آر.پی.جی آماده شد. ولی این بار، قبل از فریاد تکبیر، گلولهای صفیر زنان هوا را شکافت و بر پیشانی بلند او قرار گرفت. فریاد تکبیرش همراه با برزمین افتادن جسد پاکش بلند شد و در حالی که آر.پی.جی را در دستان خود میفشرد، ندای حق را لبیک گفت.
او کسی جز، طلبه شهید غلامرضا صالحی حاجیآبادی نبود. که با کمک قرآن، آرامش و قدرت یافت، دشمن را متوقف کرد و خود نیز به درجه رفیع شهادت نایل شد.
مطالعه کتابی بسیار جذ اب و خواندنی هرشب در گروه بیان معنوی تلگرام
قسمت هفتادوهشتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام کتاب: نورالدین پسر ایران
شماره صفحه: 386تا390
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهادت امیر صمیمی ترین دوستم
دیگر توجهی به گلوله ها نداشتم. آنها هم انگار مأموریتی در مورد من نداشتند! جلوتر امیر(دوست صمیمیم) را پیدا کردم. او و هم پیمانانش کنار هم روی زمین افتاده بودند. چرا این طوری؟ چرا این طوری امیر... نشستم بالای سرش. هی صدایش می زدم: «امیر... امیر...» سرش را بلند کردم و روی زانویم گذاشتم. آه از نهادم برآمد... همه چیز تمام شده بود. خط نازکی از خون گرم از دهان امیر جاری بود. چقدر امیر را دوست داشتم... چقدر امیر را دوست داشتم... با همان ناباوری رحیم را دیدم و رضا را و... فکر کردم آن پنج نفر دیگر نیازی به شفاعت هم ندارند چون همه با هم رفته اند(پنج نفری به هم قول شفاعت داده بودند با شهادت هر کدام). نگاهم در منطقه چرخید گویی گلوله های رسام و آتش و گرد و خاک را در خواب می دیدم. احساس خفگی می کردم طوری که نتوانستم آنجا بمانم. سر نازنین امیر را روی خاک گذاشتم و بلند شدم. عقب آمدم
لحظه به لحظۀ آن شب دردناک بود. بچه ها داشتند قتل عام می شدند و عده معدودی شاهد این صحنه های تلخ بودیم. دیدم حداقل کاری که می توانم بکنم گزارش اوضاع به فرماندهی گردان است،
آتش تیر مستقیم عراق ادامه داشت و توپخانه عراق به شدت کار می کرد. در آن لحظات، احساس می کردم از امیر سیر نشده ام، او مرا به سوی خود می کشید. تنهای تنها به سمت نوک حرکت کردم. محل شهادت امیر که جزء پیشتازان ستون بود، فقط حدود پنج متر با عراقیها فاصله داشت. حال عجیبی داشتم؛ بدون اسلحه، بدون نارنجک، در سرمای آن شب تلخ جلو می رفتم. انگار فقط پاهایم بود که مرا به سوی امیر می برد. حتی نمیدانم کی به پایم ترکش خورده بود! تنها چیزی که در آن لحظات برایم مهم بود، این بود که کنار امیر برسم. قدم هایم انگار راه را بهتر از چشمهای مه گرفته ام می شناختند. بالاخره رسیدم. کنار امیر زانو زدم و صورتش را نگاه کردم. چشم های قشنگش بسته بود؛ برای همیشه. حس کردم عراقیها نارنجک می اندازند. یکی از نارنجکها افتاد میان شهدا. رضا به کمرش خرج آر.پی.جی داشت و با انفجار نارنجک، خرجها هم منفجر شدند. یک لحظه متوجه شدم یکی از شهدا آتش گرفت... در آن فضای سنگین بوی گوشت سوخته با بوی خون و باروت قاطی شده بود و من مستأصل مانده بودم چه کنم؟ امیر را چطور رها کنم و برگردم. اگر بمانم چطور بمانم؟ چه کنم خدا؟! بدنم داشت سرد میشد و رفته رفته از زخم پایم عذابی در وجودم منتشر می شد اما ذهنم فقط روی امیر قفل شده بود. چه زود خوابم تعبیر شد. گاهی فکر میکردم بس است، او را بگذارم و برگردم عقب و دقیقه ای بعد فکر می کردم کجا بروم بدون امیر؟ بمانم همانجا و ببینم خدا برای من چه می خواهد؟! زمان به من سخت گرفته بود. هرگز آن چنان در چنبرۀ غم گرفتار نشده بودم
متن کامل این قسمت درکتابخانه گروه بیان معنوی
مطالعه کتابی بسیار جذ اب و خواندنی هرشب در گروه بیان معنوی تلگرام
قسمت هشتاد وسوم
زیارت مشهد الرضا علیه السلام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نام کتاب: نورالدین پسر ایران
شماره صفحه: 411تا415
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیارت مشهد الرضا علیه السلام
...غصه جدایی شهدا مخصوصاً امیر (دوست شهید بسیار صمیمی نورالدین)یک طرف و انتظارات خانواده یک طرف. هر چه فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که اگر بخواهم زندگی مشترک را شروع کنم و بعد به جبهه برگردم مسائلم پیچیده تر خواهد شد. در نهایت چاره را در این دیدم که خدمت امام رضا(ع) برسم و حال و روزم را به امام عرضه کنم.
با اتوبوس خودم را به مشهد رساندم. تنها، در حالی که در ساک دستی کوچکم تعدادی از لباسهای امیر و عکسهایمان را همراه داشتم. در مسافرخانه ای نزدیک حرم اتاق کوچکی گرفتم و راهی حرم شدم.
ـ السلام علیک یا غریب الغربا...
همان روز اول نگاتیو عکسهایی را که با امیر گرفته بودم به عکاسی دادم تا در اندازه بزرگ چاپشان کند. دوست داشتم، عکسهای دوتاییمان را روی دیوار بزنم، بعضی از عکسهای تکی مان را هم که دوست داشتم به عکاس دادم تا روی یک کاغذ کنار هم چاپ کند. در یکی از عکسها، عکس امیر روی سینۀ من چاپ شده بود و در دیگری توی گل. هر وقت در اتاق بودم خیره می شدم به عکسها. دقایق طولانی به صورت محجوب امیر خیره می شدم. به عکسهایی که با آنها خودم را تسلا می دادم. یک روز در بالکن کوچک اتاق، رو به حرم نشسته و گنبد طلای حرم را نگاه می کردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خربزه ای هم خریده بودم که آن را با کارد بریده و می خوردم اما بدجوری پریشان بودم. فکر می کردم ادامه این حال و دوری امیر بیمارم می کند. خیره شده بودم به گنبد حرم که ناگهان کبوتری در دوردست توجهم را جلب کرد. کبوتر از سمت حرم می آمد. محو پرواز کبوتر شده بودم که مستقیم داشت به سوی من می آمد. کبوتر آمد و آمد درست جلوی من، بالهایش را بست و نشست کنار خربزه. آن وقت چشمهای کوچکش را دوخت به چشمهای من. نمیدانم من و کبوتر چند دقیقه در چنان حالی ماندیم؛ خیره در چشمهای هم. بدون اینکه در آن دقایق چیز دیگری حواس ما را جای دیگر ببرد. نمیدانم کبوتر مأمور که یا چه بود؟ همین قدر میدانم وقتی دوباره بالهایش را باز کرد و پرید قسمت بزرگی از دل گرفتگی و تنهایی مرا با خود برد...
...در مشهد بیشتر وقتم را در حرم می گذراندم. آن روزها بزرگترین حاجت مشترک همه رزمندگان پیروزی در جنگ و سلامتی امام بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر هم حاجتی برای رفع مشکلات زندگی خودمان داشتیم در درجه بعدی بود. ما در مقابل شهادت یا جانبازی عزیزانمان هیچ وقت نمی توانستیم سلامتی خودمان یا دنیا و مادیاتش را از خدا بخواهیم. برعکس همیشه عاجزانه دعا می کردیم خدایا ما را پیش دوستان شهیدمان شرمنده نکن...
در مشهد نتوانستم بیشتر از چهار پنج روز بمانم. حالم کمی بهتر شده بود. تصمیم گرفتم به تبریز برگردم. چون در آن ساعت اتوبوس مستقیم به تبریز نمی رفت به مقصد ترمینال خزانه تهران بلیت گرفتم. در ترمینال تهران به دستشویی رفتم و ساک را به جارختی زدم اما ساکم را دزدیدند! با خودم فکر می کردم اگر می فهمیدند لباسهایی که داخل ساک است مال کیست، ساک را نمی دزدیدند. آنجا بعضی از لباسهای امیر را، که همراه خودم به مشهد برده بودم، برای همیشه از دست دادم. هفت هزار تومان پول هم داشتم که رفت. دمغ شدم اما چاره ای نبود. جیب هایم را گشتم و حدود سی تومان پول پیدا کردم که با همان خودم را به منزل برادرم که آن روزها ساکن تهران بود، رساندم. جریان را که فهمیدند گفتند: «آنطرفها دزد زیاد است باید چارچشمی مواظب وسایلت باشی!» چقدر این پشت و آن جلو با هم فرق داشتند! ما سالها بود در منطقه جنگی زندگی می کردیم و در زندگی شهری چنان ناشی بودیم که زود سرمان کلاه میرفت...
لینک متن کامل این قسمت درکتابخانه گروه بیان معنوی