راسخون

علوم قرآن / وحی

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

پدیده وحی 1

 

بحث درباره وحی، از این جهت حایز اهمیت است كه پایه شناخت كلام خدابه شمار می رود قرآن كه بیان گر سخن حق تعالی و حامل پیام آسمانی است، به وسیله وحی نازل شده است وحی همان سروش غیبی است كه از جانب ملكوت اعلی به جهان ماده فرود آمده است .
«و انه لتنزیل رب العالمین نزل به الروح الا مین علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربی مبین».[1]
«ذلك مما اوحی الیك ربك من الحكمه».[2]
خداوند از زبان پیامبر اكرم(ص) چنین نقل می كند: «و اوحی الی هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ».[3]
ازاین رو اساسی ترین بحث در زمینه مسایل قرآنی بحث درباره وحی است، یعنی بحث درباره شناخت وحی، چگونگی برقراری ارتباط بین ملا اعلی و ماده سفلی و این كه آیا میان دو جهان ماده و مافوق ماده، امكان برقراری ارتباط هست ؟
این گونه موضوعات در این زمینه مطرح است و پاسخ آن ها راه را برای درك باورهای قرآنی هم وار می سازد.
وحی در لغت
وحی در لغت به معانی مختلفی آمده است از جمله: اشارت، كتابت، نوشته، رساله، پیام، سخن پوشیده، اعلام در خفا، شتاب و عجله و هرچه از كلام یا نوشته یاپیغام یا اشاره كه به دیگری به دور از توجه دیگران القا و تفهیم شود وحی گفته می شود، ناصر خسرو گوید:
گفتارشان بدان و به گفتار كار كن تا از خدای عزوجل وحیت آورند
راغب اصفهانی گوید: «اصل الوحی الاشاره السریعه[4]، وحی پیامی پنهانی است كه اشارت گونه و با سرعت انجام گیرد» ابواسحاق نیز گفته است: «اصل الوحی فی اللغه كلها اعلام فی خفا و لذلك سمی الالهام وحیا، اصل وحی در لغت به معنای پیام پنهانی است، لذا الهام را، وحی نامیده اند» هم چنین است سخن ابن بری: «وحی الیه و اوحی: كلمه بكلام یخفیه من غیره و وحی و اوحی: اوما، وحی الیه :پنهان از دیگران با او سخن گفت وحی و اوحی: مطلب را با اشاره رسانید» شاعر نیزگوید: «فاوحت الینا و الانامل رسلها[5]، بر ما پیام فرستاد در حالی كه سرانگشتانش پیام رسان او بودند» دیگری گوید:.
«نظرت الیها نظره فتحیرت دقائق فكری فی بدیع صفاتها
فاوحی الیها الطرف انی احبها فاثر ذاك الوحی فی وجناتها
با نگاهی كه بر وی افكندم فكر باریك بینم در صفات بدیع او در حیرت ماند، پس گوشه چشمم بدو پیام داد كه دوستش دارم و آثار آن پیام، در گونه های وی نمایان گردید».
وحی در قرآن
واژه وحی در قرآن به چهار معنا آمده است :
1. اشاره پنهانی: كه همان معنای لغوی است چنان كه درباره زكریا(ع) در قرآن می خوانیم: «فخرج علی قومه من المحراب فاوحی الیهم ان سبحوا بكره و عشیا[6]، او ازمحراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنان گفت: به شكرانه این موهبت صبح و شام خدا را تسبیح كنید».
2. هدایت غریزی: یعنی رهنمودهای طبیعی كه در نهاد تمام موجودات به ودیعت نهاده شده است هر موجودی اعم از جماد، نبات، حیوان و انسان، به طورغریزی راه بقا و تداوم حیات خود را می داند از این هدایت طبیعی با نام وحی درقرآن یاد شده است: «و اوحی ربك الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر ومما یعرشون ثم كلی من كل الثمرات فاسلكی سبل ربك ذللا[7]، پروردگارت به زنبورعسل وحی (الهام غریزی) نمود كه از كوه و درخت و داربست هایی كه مردم می سازند، خانه هایی درست كن، سپس از همه میوه ها (شیره گلها) بخور (بنوش) وراه های پروردگارت را به راحتی بپوی».
هدایت غریزی كه در نهاد اشیا قرار دارد، خود رازی نهفته از اسرار طبیعت به شمار می رود كه اثر شگفت آور آن آشكار، ولی منشا و مبدا آن پنهان از انظار بوده و شایسته آن است كه آن را وحی گویند «و اوحی فی كل سما امرها[8]، و در هرآسمانی كار آن (آسمان را وحی (مقرر) فرمود».
3. الهام (سروش غیبی): گاه انسان پیامی را دریافت می دارد كه منشا آن رانمی داند، به ویژه در حالت اضطرار كه گمان می برد راه به جایی ندارد ناگهان درخششی در دل او پدید می آید كه راه را بر او روشن می سازد و او را از آن تنگنابیرون می آورد این پیام های ره گشا، همان سروش غیبی است كه از پشت پرده ظاهرشده و به مدد انسان می آید از این سروش غیبی كه از عنایت الهی سرچشمه گرفته، در قرآن با نام وحی تعبیر شده است قرآن درباره مادر موسی (ع) می فرماید:
«و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم و لا تخافی و لا تحزنی انا رآدوه الیك و جاعلوه من المرسلین»[9] «و لقد مننا علیك مره اخری اذ اوحینا الی امك ما یوحی ان اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یاخذه عدو لی و عدوله فرجعناك الی امك كی تقر عینها و لا تحزن».[10]
بر پایه این آیات، موقعی كه موسی تولد یافت، مادرش نگران حال او شد ناگهان بارقه ای در خاطرش گذشت كه با توكل بر خدا او را شیر دهد هرگاه احساس خطركرد او را در صندوقی چوبین قرار داده بر روی آب رها كند و نیز بر خاطرش گذشت كه طفل به او باز می گردد و هرگز نباید اندوهناك باشد، زیرا بر خدا اعتماد كرده وطفل را به دست او سپرده است این ها خاطره هایی بود كه بر اندیشه مادر موسی گذركرد و بارقه امیدی بود كه در دل او درخشیدن گرفت این گونه خاطره های روشن كننده راه و نجات دهنده از بیم و هراس، الهام رحمانی و عنایت ربانی است كه درمواقع ضرورت به یاری بندگان صالح می آید.
قرآن وحی را به معنای وسوسه های شیطان نیز به كار برده است، «و كذلك جعلنالكل نبی عدوا شیاطین الا نس و الجن یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غرورا»[11] [12] و «و ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوكم»[13] این گونه وحی شیطانی همان است كه در سوره ناس آمده: «من شر الوسواس الخناس، الذی یوسوس فی صدور الناس، من الجنه و الناس».[14]
4. وحی رسالی: وحی بدین معنا شاخصه نبوت است و در قرآن بیش از هفتاد باراز آن یاد شده است: «و كذلك اوحینا الیك قرآنا عربیا لتنذر ام القری و من حولها»[15] «نحن نقص علیك احسن القصص بما اوحینا الیك هذا القرآن»[16] پیامبران مردان تكامل یافته ای هستند كه آمادگی دریافت وحی را در خود فراهم ساخته انددر این باره امام حسن عسكری (ع) می فرماید: «ان اللّه وجد قلب محمدافضل القلوب و اوعاها فاختاره لنبوته، [17] خداوند، قلب و روان پیامبر را بهترین و پذیراترین قلب ها یافت و آن گاه او را برای نبوت برگزید».
این حدیث اشاره به این واقعیت دارد كه برای دریافت وحی آن چه مهم است افزایش آگاهی و آمادگی برای پذیرا شدن این پیام آسمانی است برای رسیدن به این گونه آمادگی پیامبر باید پیرایه های جسمانی را از خود بزداید و شایسته تماس باملكوتیان شود پیامبر اسلام (ص) فرموده اند: «و لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستكمل العقل و یكون عقله افضل من جمیع عقول امته[18]، خداوند، پیامبری برنیانگیخت، مگر آن كه عقل (خرد و اندیشه) خود را به كمال رسانده باشد و خرد اواز خرد تمام امتش برتر باشد».
طبق گفته صدرالدین شیرازی، پیش از آن كه ظاهر پیامبر به نبوت آراسته گردد، باطن او حقیقت نبوت را دریافت كرده بود پیامبر ابتدا باطن خود را به كمال انسانی آراسته گردانید سپس این آراستگی از باطن به ظاهر وی نمودار گشت در واقع، پیامبر نخست سفر از خلق به حق را آغاز كرد و پس از وصول به حق، سفری از جانب حق و هم راه با حق به سوی خلق بازگشت.[19]
ازاین رو، وحی چیزی نیست جز آگاهی باطن كه بر اثر سروش غیبی انجام می گیرد: «قل من كان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبك باذن اللّه»[20] «نزل به الروح الا مین علی قلبك لتكون من المنذرین».[21]
پدیده وحی هم همانند الهام، به تابناك شدن درون در مواقع خاص اطلاق می شود با این تفاوت كه منشا الهام بر الهام گیرنده پوشیده است، ولی منشا وحی برگیرنده وحی كه پیامبرانند روشن می باشد به همین علت، پیامبران هرگز در گرفتن پیام آسمانی دچار حیرت و اشتباه نمی شوند، زیرا بر منشا وحی و كیفیت انجام آن آگاهی حضوری كاملی دارند.
زراره از امام جعفر صادق (ع) می پرسد: چگونه پیامبر مطمئن شد آن چه به اومی رسد وحی الهی است، نه وسوسه های شیطانی ؟
امام (ع) فرمود: «ان اللّه اذا اتخذعبدا رسولا انزل علیه السكینه و الوقار فكان الذی یاتیه من قبل اللّه مثل الذی یراه بعینه[22]، هرگاه خداوند بنده ای را برای رسالت برگزیند، به او آرامش و وقار ویژه ای ارزانی می دارد، به گونه ای كه آن چه از جانب حق بدو می رسد، همانند چیزی خواهد بود كه با چشم باز می بیند» در حدیثی دیگر سؤال شد: چگونه پیامبران دانستند كه پیامبرند؟
امام (ع) در پاسخ فرمود: «كشف عنهم الغطا[23]، برای آنان پرده از میان برداشته شد».
به عبارت دیگر پیامبران هنگامی به پیامبری مبعوث می شوند كه از مرحله علم الیقین گذشته و عین الیقین را طی كرده و به مرحله حق الیقین رسیده باشند پس شگفتی ندارد كه مردان آزموده و پاك از میان توده مردم، برای رسالت الهی برانگیخته شوند، و حامل پیام آسمانی برای مردم باشند چنان كه قرآن می فرماید: «اكان للناس عجبا ان اوحینا الی رجل منهم ان انذر الناس و بشر الذین آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم قال الكافرون ان هذا لساحر مبین؛[24] آیا برای مردم موجب شگفتی بود كه به مردی از خودشان وحی كردیم كه مردم را ( از كیفر گناه) بیم ده و به كسانی كه ایمان آورده اند نوید ده كه برای آنان، پیشینه نیك (و پاداش شایسته) نزدپروردگارشان است؟
(اما) كافران گفتند: این (مرد) افسونگری آشكار است» یعنی اگرمردم اندكی اندیشه كنند و به خود آیند، این گمان ناروا و نابخردانه در مورد پیامبر ازآنان زدوده می شود.


[1] . شعراء26: 195 191.
[2] . اسراء17: 39.
[3] . انعام6: 19.
[4] . راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص 515.
[5] . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص 380.
[6] . مریم19: 11.
[7] . نحل 16: 68و69.
[8]. فصلت 46: 12.
[9] . قصص 28: 7.
[10] . طه20: 40 37.
[11] . انعام6: 112.
[12] . شعراء26: 195 191.
[13] . انعام6: 121.
[14] . ناس 114: 6 2.
[15] . شوری42: 7.
[16] . یوسف 12: 3.
[17] . محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج18، ص 205، حدیث 36.
[18] . محمدبن یعقوب كلینی، اصول كافی، ج1، ص 13.
[19] . صدرالدین شیرازی، شرح اصول كافی، ج3، ص 454.
[20] . بقره2: 97.
[21] . شعراء26: 193 و 194.
[22] . محمدبن مسعود عیاشی سمرقندی، تفسیرعیاشی، ج2، ص 201، حدیث 106 بحارالانوار، ج18، ص 262، حدیث 16.
[23] . بحارالانوار، ج11، ص 56، حدیث 56.
[24] . یونس 10: 2.

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

    2

پدیده وحی2

خداوند براي رفع هرگونه تعجب يا توهم بي جا در مورد برانگيختن پيامبري ازميان مردم مي فرمايد: «انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده و اوحينا الي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسي و ايوب و يونس و هارون وسليمان و آتينا داوود زبورا، و رسلا قد قصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك وكلم اللّه موسي تكليما، رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس علي اللّه حجة بعد الرسل وكان اللّه عزيزا حكيما لكن اللّه يشهد بما انزل اليك، انزله بعلمه و الملائكة يشهدون و كفي باللّه شهيدا ان الذين كفروا وصد وا عن سبيل اللّه قد ضلوا ضلالا بعيدا؛[1] ما به تو وحي فرستاديم، همان گونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحي فرستاديم و (نيز) به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (بني اسرائيل) و عيسي و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحي نموديم، و به داوود زبور داديم، پيامبراني كه سرگذشت آنان را پيش از اين براي تو باز گفته ايم و پيامبراني كه سرگذشت آنان رابراي تو بيان نكرده ايم و خداوند با موسي آشكارا سخن گفت (و امتياز از آن او بود) پيامبراني كه بشارت گر و بيم دهنده بودند تا پس از اين پيامبران، حجتي براي مردم بر خدا باقي نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خدا توانا و حكيم است ولي خداوند گواهي مي دهد به آن چه بر تو نازل كرده (او) آن را به علم خويش نازل كرده است و فرشتگان (نيز) گواهي مي دهند هرچند گواهي خدا كافي است بي ترديد، كساني كه كفر ورزيدند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند در گم راهي دوري گرفتار شده اند».
بنابراين شگفتي ندارد كه به يكي از افراد بشر وحي شود، زيرا پديده اي است كه بشريت با آن خو گرفته و پيوسته در طول تاريخ با آن سر و كار داشته است .
اقسام وحي رسالي
مطابق قرآن وحي رسالي سه گونه است :
«و ما كان لبشر ان يكلمه اللّه الا وحيا او من ورا حجاب او يرسل رسولا فيوحي باذنه مايشا انه علي حكيم، و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا».[2]
1. وحي مستقيم: القاي مستقيم وحي و بدون واسطه بر قلب پيامبراست پيامبر اسلام (ص) در اين باره مي گويد: «ان روح القدس[3] ينفث في روعي»[4] يعني: روح القدس بر درون من مي دمد.
2. خلق صوت: با رسيدن وحي به گوش پيامبر به گونه اي كه كسي جز اونشنوداين گونه شنيدن صوت و نديدن صاحب صوت مانند آن است كه كسي از پس پرده سخن مي گويد، و به همين علت با تعبير «او من ورا حجاب» از آن يادشده است وحي بر حضرت موسي (ع) به ويژه در كوه طور چنين بود و نيز وحي برپيامبر اسلام (ص) در ليلة المعراج به همين گونه انجام گرفت .
3. القاي وحي به وسيله فرشته: جبرئيل پيام الهي را بر روان پيامبر اكرم (ص) فرودمي آورد، چنان كه در قرآن آمده است: «نزل به الروح الا مين علي قلبك»[5] و «فانه نزله علي قلبك».[6]
[1] . نساء4: 167 163.
[2] . شوري42: 51 و 52.
[3] . بنابراين كه روح القدس غير از جبرئيل باشد.
[4] . الاتقان، ج1، ص .44
[5] . شعراء26: 194 193.
[6] . بقره2: 97.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

امكان وحی

 

وحی در واقع نوعی برقراری رابطه میان ملا اعلی و ماده سفلی است و از همین رو این پرسش مطرح شده است كه چگونه این رابطه برقرار می شود، در حالی كه سنخیت (همتایی و تناسب) بین رابط و مربوط شرط است؟ به علاوه صعود و نزول و مقابله مستلزم تحیز (جهت داشتن) است، حال آن كه جهان ورای ماده دارای تجرد محض (عاری از صفات جسمانی) است.
برخی روشن فكران غرب زده كه به اصطلاح گرایش دینی پیدا كرده اند، با نگاهی نو به پدیده وحی می گویند: آن چه پیامبران با نام وحی عرضه كرده اند، انعكاس افكار درونی آنان است پیامبران مردانی خیراندیش و اصلاح طلب بوده اند كه خیراندیشی درونشان به صورت وحی و گاه به صورت ملك تجسم یافته و گمان برده اند كه از جای گاهی دیگر بر آنان الهام شده است و بدین سبب برخی نادرستی ها كه در گفته ها و نوشته های آنان یافت می شود، بدیهی و طبیعی است ، زیرا ساختار فكری و اندیشه چنین مردانی مولود محیط و جو حاكم بر افكار و عقایدمردم آن زمان است از همین رو در گفتارشان برخی باورهای زمان خویش راآورده اند كه سپس نادرستی آن ثابت شده است وگرنه، خداوند اعلی و اشرف از آن است كه نادرستی هایی در سخنش یافت شود[1].
ارائه این گونه تفسیر از جای گاه پیامبران الهی در واقع انكار نبوت است، و گویای این است كه ارائه كنندگان این تفاسیر یا پیامبران را افرادی ساده لوح فرض كرده اندكه واقعیت را از تخیلات تشخیص نداده اند، یا آنان را حیله گر و دروغ گوپنداشته انددر حالی كه درستی و صداقت، بزرگی و جلالت شان انبیا بر همگان روشن است این روشن فكران دچار دو اشتباه شده اند:
1 برای تحقیق و بررسی نمونه های وحی آسمانی به كتاب های تحریف شده كه ترجمه های ناقص و آمیخته با تصرفات دیگران است رجوع كرده اند در حالی كه قبلامی بایست از صحت این نوشته ها اطمینان پیدا می كردند.
2 انسان را موجودی مادی فرض كرده اند حال آن كه انسان تركیبی از روح وجسد است كه روحش از سنخ ملا اعلی است و سنخیت كه شرط برقراری رابطه محسوب می شود، وحی را امكان پذیر می كند.
در بیان بعد ملكوتی انسان، مولوی عارف بلند آوازه می گوید:
«من ملك بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم»
مشابه بیت فوق به زبان عربی توسط دانش مند بزرگ ابن سینا نیز بیان شده است:
«هبطت الیك من المحل الارفع ورقا ذات تعزز و تمنع»
و در اشعار منسوب به حضرت امیرالمؤمنین (ع) آمده است:
«اتزعم انك جرم صغیر و فیك انطوی العالم الاكبر»
در این بیت به این واقعیت اشاره شده است كه تمامی مراتب عالم وجودی دروجود انسان نهفته است.
مساله روحانیت انسان و سنخیت او با ملا اعلی در جای خود به طور مفصل بحث شده است ولی برای این كه بتوانیم بحث وحی و جای گاه آن را به خوبی روشن سازیم، به توضیحاتی چند از قرآن و حدیث اشاره می كنیم.
روحانیت انسان
روحانیت انسان یكی از مسائلی است كه از دیرباز فكر بشر را به خود مشغول ساخته است توجه به این مساله باعث شده كه موضوع روحانیت انسان در فلسفه ، فرهنگ و هنر نیز جای گاه خاصی پیدا كند هم چنین در قرآن و حدیث بارها بدان اشاره شده و در فلسفه اسلامی نیز این مساله مطرح بوده است در این جا به گوشه ای از آن چه در قرآن و حدیث در این باره آمده است، می­پردازیم:
انسان موجودی دوجانبه است كه در میانه دو جهان ماده و مجردات قرار دارد ودارای روح و جسم است از جانب روح متعالی است و دست بر آسمان دارد و ازسوی جسم متسافل است و بر زمین دست نهاده است قرآن پس از آن كه مراحل آفرینش انسان را در دوران جنینی وصف می كند، در مراحل پی درپی او را به جایی می رساند كه از جهان ماده فراتر رفته و روح متعالی در او دمیده می شود: «ولقد خلقنا الا نسان من سلاله من طین ثم جعلناه نطفه فی قرار مكین ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسونا العظام لحما[2]، و به یقین انسان را ازعصاره ای از گل آفریدیم، سپس او را نطفه ای در جای گاه استواری (رحم) قراردادیم، سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (چیزی شبیه گوشت نرم شده) و مضغه را (كه حالت غضروفی دارد) به صورت استخوان هایی در آوردیم و بر استخوان ها گوشت پوشانیدیم».
قرآن تا این جا مراحل وجود مادی انسان را مطرح می كند، آن گاه می فرماید: «ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك اللّه احسن الخالقین[3]، سپس آن را آفرینش تازه ای دادیم ، پس گرامی باد خدایی كه بهترین آفرینندگان است» این آفرینش دیگر، همان روح انسان است كه پس از گذشت چهار ماه دوران جنین بر او دمیده می شود در آیه دیگری نیز به این دو مرحله آفرینش اشاره شده است: «و بدا خلق الا نسان من طین، ثم جعل نسله من سلاله من ما مهین، ثم سواه و نفخ فیه من روحه[4]، و آفرینش انسان را از گل آغاز كرد، سپس نسل او را از چكیده آبی پست آفرید سپس (اندام) او را موزون ساخت و از روح خویش در وی دمید».
نكته جالب در این آیه آن است كه روح دمیده شده در انسان از سنخ عالم ملكوت معرفی می شود (من روحه) و به خود پروردگار نسبت داده می شود و نشان می دهد كه روح فراتر از سنخ مادیات است امام صادق (ع) در این زمینه می فرماید: «ان اللّه خلق خلقا و خلق روحا ثم امر ملكا فنفخ فیه[5]، خداوند آفریده ای آفریدو روحی آفرید سپس فرشته ای را دستور داد تا روح را در آفریده بدمد» انسان ازدیدگاه قرآن، آفریده ای است كه از جسم و روح به وجود آمده است، ابتدا كالبدی آفریده شده و سپس روان جاوید در آن دمیده شده است.
از دیدگاه فلسفه، انسان یك موجود مادی محض نیست یعنی انسان به همین پدیده جسمانی كه از گوشت و پوست و استخوان و عضلات تشكیل یافته است منحصر نمی شود بلكه وجودی والاتر دارد كه او را در مرتبه ای فراتر از جهان ماده قرار می دهد، و از چارچوپ جسمانی محض خارج می كند.[6]
بر اساس توضیحات فوق، انسان در وجود خود دارای دو جنبه است: جنبه جسمانی و روحانی پس عجیب نیست كه احیانا با عالم ماورای ماده ارتباط برقراركند زیرا چنین ارتباطی مربوط به جنبه روحی و باطنی اوست، كه ارتباطی پوشیده است، و همین امر پدیده وحی را تشكیل میدهد.
وحی یك پدیده روحانی است و در افرادی یافت می شود كه دارای خصایص روحی والا هستند این خصایص در وجود آن ها صلاحیت ارتباط با عالم بالا رابه وجود می آورد لذا مكاشفاتی در باطن برای آن ها رخ می دهد، یا مطالبی به آنان الهام می شود، كه از خارج وجودشان نشات گرفته است این الهامات و مطالب ازخارج بر آنان القا می شود نه این كه از داخل ضمیر آنان بر ایشان جلوه گر شود، چنان كه منكران وحی تصور كرده اند.
بنابراین وحی یك پدیده فكری یا انعكاس حالت درونی نیست كه برای پیامبران رخ داده باشد، بلكه یك القای روحانی است كه از عالم بالا انجام گرفته است منتها در این میان چیزی كه ما نمی توانیم آن را درك كنیم، اگرچه یك واقعیت بوده وایمانی استوار بدان داریم، چگونگی برقراری این ارتباط روحانی است ما وقتی تلاش می كنیم آن را درك كنیم، می خواهیم با معیارهای مادی كیفیت این ارتباط رادریابیم یا موقعی كه می خواهیم آن را توصیف كنیم، با الفاظ و كلماتی این ارتباط راوصف می كنیم كه برای مفاهیمی وضع شده كه از دایره محسوسات فراتر نرفته است بنابراین موضوع هم چنان بر ما پنهان می ماند تعبیرات در این باره جنبه استعاره و تشبیه داشته و به مجاز و كنایه می ماند، و هرگز این تعبیرات حقیقی و واقع نمانیستند پس گرچه پدیده وحی قابل قبول بوده و پایه ایمان را تشكیل می دهد، ولی قابل وصف و درك حقیقی نیست در واقع وحی صرفا یك پدیده روحی است كه فقط برای كسانی قابل درك است كه اهلیت و شایستگی آن را دارند.
[1]. محمد فرید وجدى، دائره معارف القرن العشرین، ج10، ص715
[2]. مؤمنون23: 14 12.
[3]. مؤمنون23: 14.
[4]. سجده32: 7 9.
[5]. بحارالانوار، ج61، ص 32، حدیث 5.
[6]. براى توضیح و تفصیل بیش تر رجوع كنید به: صدرالدین شیرازى، اسفار اربعه، فصل2، ص 52 28 فخرالدین رازى، مفاتیح الغیب (تفسیر كبیر)، ج21، ص 43 15 ذیل آیه ویسالونك عن الروح محمدحسین طباطبایى، المیزان، ج1، ص 369 365 و ج10، ص 118.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

 

كیفیت نزول وحی1

 

پیامبر(ص) هنگام نزول وحی مستقیم، بر خود احساس سنگینی می كرد، و ازشدت سنگینی كه بر او وارد می شد بدنش داغ می شد، و از پیشانی مباركش عرق سرازیر می گشت اگر بر شتری یا اسبی سوار بود، كمر حیوان خم می شد و به نزدیك زمین می رسید علی (ع) می فرماید: «موقعی كه سوره مائده بر پیامبر نازل شد، ایشان بر استری به نام «شهبا» سوار بودند وحی بر ایشان سنگینی كرد، به طوری كه حیوان ایستاد و شكمش پایین آمد دیدم كه نزدیك بود ناف او به زمین برسد، در آن حال پیامبر از خود رفت و دست خود را بر سر یكی از صحابه نهاد»[1] عباده بن صامت می گوید: «هنگام نزول وحی گونه های پیامبر(ص) درهم می كشید و رنگ او تغییرمی كرد در آن حال سر خود را فرو می افكند و صحابه نیز چنین می كردند»[2] گاه می شد كه زانوی پیامبر بر زانوی كسی بود، در آن حال وحی نازل می شد، آن شخص تحمل سنگینی زانوی پیامبر را نداشت ما نمی دانیم چرا پیامبر(ص) دچاراین حالت می شد، چون از حقیقت وحی آگاه نیستیم برای تفصیل بیش تر می توان به كتاب هایی كه درباره وحی و كیفیت آن نگاشته شده است مراجعه كرد.[3]
در طول تاریخ گروهی از معاندان سعی نموده اند با ساختن داستان های بی اساس و موهون، اصل مهم وحی را زیر سؤال ببرند آنان در این راستا افسانه هایی درزمینه وحی بر پیامبر اسلام، جعل كرده اند در این جا برای دفع شبهه مقدمه ای را بادو پرسش آغاز می كنیم :
1. آیا ممكن است پیامبری، در آغاز بعثت به خود گمان ناروا برد و در آن چه بر او پدید گشته است شك و تردید نماید؟
2. آیا امكان دارد كه گاه شیطان، در امر وحی دخالت كند و تسویلات خود رابه صورت وحی جلوه دهد؟
در گفته های اهل بیت(ع) و تعالیم عالیه ای كه از خاندان پیامبر اكرم(ص) صادرشده، پاسخ هر دو سؤال منفی است ولی در نوشته های اهل حدیث كه از غیرطریق اهل بیت(ع) گرفته شده است جواب مثبت است آنان روایاتی در این زمینه آورده اند كه با مقام عصمت منافات دارد و علاوه برآن پایه و اساس نبوت را زیر سؤال می برد.
اینك برای نمونه به دو داستان برگرفته شده از روایات اهل حدیث اشاره و با دلایل عقلی و نقلی ساختگی بودن آن ها را روشن می كنیم:
داستان ورقه بن نوفل
ورقه بن نوفل از عموزادگان خدیجه و فردی با سواد اندك و كم و بیش از تاریخ ‌انبیای سلف با خبر بود در وصف او گفته اند: «و كان قارئا للكتب و كانت له رغبه عن عباده الاوثان »[4] می گویند: او بود كه پیامبر اسلام(ص) را از نگرانی كه در آغازبعثت برایش رخ داده بود نجات داد بخاری، مسلم، ابن هشام و طبری شرح واقعه را چنین گفته اند:
آن گاه كه محمد(ص) در غار حرا با خدای خود خلوت كرده بود، ناگهان ندایی به گوشش رسید كه او را می خواند سربلند كرد تا بداند كیست، با موجودی هولناك مواجه گردید وحشت زده به هر طرف می نگریست همان صورت وحشت ناك رامی دید كه آسمان را پر كرده بود از شدت وحشت و دهشت از خود بی خود شد ودر این حال مدت ها ماند خدیجه كه از تاخیر او نگران شده بود، كسی را به دنبال او فرستاد ولی او را نیافت، تا آن كه پیامبر(ص) به خود آمد و به خانه رفت، ولی باحالتی هراسناك و خود باخته خدیجه پرسید: تو را چه می شود؟
گفت : «از آن چه می ترسیدم بر سرم آمد پیوسته در بیم آن بودم كه مبادا دیوانه شوم، اكنون دچار آن شده ام !» خدیجه گفت : هرگز گمان بد به خود راه مده تو مرد خدا هستی و خداوندتو را رها نمی كند حتما نوید آینده روشنی است سپس برای رفع نگرانی كامل پیامبر(ص)، او را به خانه ورقه بن نوفل برد و شرح ماجرا را به او گفت ورقه پرسش هایی از پیامبر(ص) كرد، در پایان به وی گفت : نگران نباش، این همان پیك حق است كه بر موسی كلیم نازل شده و اكنون بر تو نازل گردیده است و نبوت تو رانوید می دهد گویند این جا بود كه پیامبر اكرم (ص) احساس آرامش كرد و فرمود:اكنون دانستم كه پیامبرم «فعند ذلك اطمان باله و ذهبت روعته و ایقن انه نبی».[5]
این داستان یكی از ده ها داستان ساخته شده كینه توزان دو قرن اول اسلام است كه خود را مسلمان معرفی نموده، با ساختن این گونه حكایت های افسانه آمیز، ضمن سرگرم كردن عامه، در عقاید خاصه ایجاد خلل می كردند و تیشه به ریشه اسلام می زدند در سال های اخیر نیز دشمنان اسلام این داستان و داستان های مشابه از جمله داستان آیات شیطانی را دست آویز خود قرار داده، بر سستی پایه های اولیه اسلام شاهد گرفته اند.
چگونه پیامبری كه مدارج كمال را صعود نموده، از مدت ها پیش نوید نبوت رادر خود احساس كرده، حقایق بر وی آشكار نشده است در حالی كه بالاترین ووالاترین عقول را در خود یافته است : «ان اللّه وجد قلب محمد(ص) افضل القلوب و اوعاها، فاختاره لنبوته» چگونه انسانی كه چنین تكامل یافته است، در آن موقع حساس، نگران می شود و به خود شك می برد، سپس با تجربه یك زن و پرسش یك مرد كه اندك سوادی دارد این نگرانی از وی رفع می شود، آن گاه اطمینان حاصل می كند كه پیامبر است؟
! این داستان، علاوه برآن كه با مقام شامخ نبوت منافات دارد، با ظواهر آیات و روایات صادره از اهل بیت (ع) نیز مخالف است در این جاضمن بیان اقوال برخی بزرگان در باره این داستان، به ذكر دلایل ساختگی بودن آن می پردازیم :
قاضی عیاض[6] (متوفای 544) در بیان این نكته كه امر وحی بر شخص پیامبر فاقد هرگونه ابهام و شك است می گوید: «هرگز نشاید كه ابلیس در صورت فرشته درآمده و امر را بر پیامبر مشتبه سازد، نه در آغاز بعثت و نه پس از آن و همین آرامش و استواری و اعتماد به نفس، كه پیامبر اكرم (ص) در این گونه مواقع از خودنشان داد، خود یكی از دلایل اعجاز نبوت به شمار می رود آری هرگز پیامبر شك نمی كند و تردید به خود راه نمی دهد كه آن كه بر او آمده فرشته است و از جانب حق تعالی پیام آورده است به طور قطع امر بر او آشكار است، زیرا حكمت الهی اقتضامی كند كه امر بر وی كاملا روشن شود تا آشكارا آن چه می بیند، لمس كند یا دلایل كافی در اختیار او قرار می دهد تا كلمات اللّه ثابت و استوار جلوه كند «و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته ».[7]
امین الاسلام طبرسی نیز بیان می كند كه برای آن كه پیامبر بتواند دیگران را باوحی هدایت نماید، خود باید از هرگونه خطا و اشتباه در دریافت وحی مصون باشد لذا در تفسیر سوره مدثر می گوید: «ان اللّه لا یوحی الی رسوله الا بالبراهین النیره و الایات البینه الداله علی ان ما یوحی الیه انما هو من اللّه تعالی فلا یحتاج الی شی سواها لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق[8]، به درستی كه خداوند وحی نمی كندبه رسولی مگر با دلایل روشن و نشانه های آشكار كه خود دلالت دارد بر این كه آن چه بر او وحی می شود، از جانب حق تعالی است و به چیز دیگری نیازنداردهرگز ترسانده نمی شود و نمی هراسد و به خود نمی لرزد».
به طور كلی آیات قرآنی بر این نكته تصریح دارند كه پیامبران الهی از آغاز وحی، پیام ها را به روشنی دریافت نموده و دچار شك و تردید نمی شوند مقام حضور درپیش گاه حق جای گاهی است كه در آن وهم و شك و ترس راه ندارد موسی (ع) درآغاز بعثت مورد عنایت خاص پروردگار قرار گرفته، به او خطاب می شود: «یا موسی انی انا ربك فاخلع نعلیك انك بالواد المقدس طوی، و انا اخترتك فاستمع لما یوحی، اننی انااللّه لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلاه لذكری[9]، ای موسی ! این منم پرودگار تو،پای پوش خویش بیرون آور كه در وادی مقدس طوی هستی و من تو را برگزیده ام ،پس به آن چه وحی می شود گوش فرا ده منم، من، خدایی كه جز من خدایی نیست پس مرا پرستش كن و به یاد من نماز برپا دار» سپس به او دستور داده می شود: «و الق عصاك، فلما رآها تهتز كانها جان ولی مدبرا و لم یعقب، و عصایت رابیفكن، پس چون آن را هم چون ماری دید كه می جنبد (ترسید و) به عقب برگشت و (حتی) پشت سر خود را ننگریست» از این جهت مورد عتاب قرار گرفت : «یا موسی لا تخف انی لا یخاف لدی المرسلون[10]، ای موسی نترس كه رسولان در نزد من نمی ترسند» بدین ترتیب به محض ایجاد ترس، عنایت الهی شامل حال پیامبر الهی گشته او را از هرگونه هراس رها كرده است این یك قانون كلی است هر كه درآن جای گاه شرف حضور یافت، از چیزی خوف ندارد، زیرا در سایه عنایت الهی قرار گرفته و در فضایی امن و آرامش بخش استقرار یافته است.
برای آن كه ابراهیم خلیل الرحمان (ع) آرامش و عین الیقین پیدا كند، پرده از پیش روی او بركنار شد تا حقایق عالم ملكوت بر او مكشوف گردد: «و كذلك نری ابراهیم ملكوت السماوات و الا رض و لیكون من الموقنین[11]، و این گونه ملكوت آسمان ها وزمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین كنندگان باشد».
آیات فوق نشان می دهند كه پیامبران در محضر الهی دارای بینشی روشن وعاری از هرگونه شك و ریب هستند هم چنین ملكوت آسمان ها و زمین بر آنان منكشف گردیده تا از موقنین شوند آیا پیامبر اسلام از این قانون مستثنی بود تا درچنان موقع حساس و سرنوشت ساز به خود رها شود، به خویشتن گمان بد برد و دربیم و هراس به سر برد؟
آیا پیامبر اسلام مقامی كمتر از مقام موسی و ابراهیم خلیل داشت تا عنایتی كه خدا درباره آنان روا داشته است، درباره او روا ندارد؟
مولی امیرالمؤمنین (ع) درباره پیامبر اكرم (ص) می فرماید: «و لقد قرن اللّه به (ص) من لدن ان كان فطیما، اعظم ملك من ملائكته، یسلك به طریق المكارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره[12]، خداوند شبانه روز فرشته ای را بر او گمارده بود تا او را به كمالات انسانی رهنمون باشد».
[1] . تفسیر عیاشی، ج1، ص 388.
[2] . طبقات ابن سعد، ج1، ص 131.
[3] . ر ك : محمد هادی معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 66 به بعد.
[4] . و كان ورقه قد تنصر و قرا الكتب و سمع من اهل التوراه و الانجیل (سیره ابن هشام، ج1، ص 254) و كان امرا تنصر فی الجاهلیه و كان یكتب الكتاب بالعبرانیه فیكتب من الانجیل بالعبرانیه (صحیح بخاری، ج1 ،ص 3).
[5] . محمد حسین هیكل، حیاه محمد، ص 96 95 صحیح مسلم، ج1، ص 99 97 صحیح بخاری، ج1، ص 4 3 سیره ابن هشام، ج1، ص 255 252 ابوجعفر محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ج2، ص 300 298 هم او،جامع البیان (تفسیر طبری) ج30، ص 161.
[6] . قاضی عیاض از بزرگان و دانش مندان اندلس بود ابن خلكان گوید: «كان امام وقته فی الحدیث و علومه والنحو و اللغه و كلام العرب و ایامهم و انسابهم و صنف التصانیف المفیده (وفیات الاعیان، ج3 ،ص 483شماره511 ).
[7] . انعام 6: 115 ر ك : رساله الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج2، ص 112 شرح ملا علی القاری، ج2، ص 563.
[8] . ابوالفضل طبرسی، مجمع البیان (تفسیر طبرسی )، ج10، ص 384.
[9] . طه20 : 14 11.
[10] . نمل27 : 10.
[11] . انعام6 : 75.
[12] . صبحی صالح، نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 192، ص 300.
 

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

كیفیت نزول وحی2

 


در اين زمينه روايات صحيحه فراوان وارد شده است كه برخي از آن ها به عنوان نمونه ذكر شد علاوه بر اشكالات فوق، ايرادهاي ديگري نيز به شرح ذيل بر داستان ياد شده وارد است :
1. سلسله سند داستان به شخص نخست كه شاهد داستان باشد نمي رسد،ازاين رو روايت چنين داستاني، مرسله تلقي مي‌شود.
2. اختلاف نقل داستان، خود گواه ساختگي بودن آن است در يكي از نقل هاچنين آمده است : خديجه خود به تنهايي نزد ورقه رفت، در ديگري آمده است كه پيامبر را با خود برد، در سومي ورقه خود پيامبر را در حال طواف ديد، از او جوياشد و بدو گفت، در چهارمي ابوبكر بر خديجه وارد شد و گفت : محمد را نزد ورقه روانه ساز اختلاف متن به حدي است كه مراجعه كننده متحير مي شود كدام را باوركند، و نمي توان ميان آن ها سازش داد.
3. در متن بيش تر نقل ها علاوه برآن كه نبوت پيامبر را نويد داده، آمده است : «ولئن ادركت ذلك لانصرنك نصرا يعلمه اللّه »، يا «فان يبعث و انا حي فساعزره وانصره و اؤمن به»، يعني هرگاه دوران بعثت او را درك كنم به او ايمان آورده او را ياري و نصرت خواهم نمود محمدبن اسحاق، سيره نگار معروف نيز اشعاري از ورقه مي آورد كه كاشف از ايمان راسخ وي به مقام رسالت پيامبر است [1] غافل ازآن كه، ورقه تا ظهور دعوت حيات داشت، ولي هرگز به دين مبين اسلام مشرف نگرديد، «و مات كافرا» و در حديث ابن عباس آمده است : «فمات ورقة علي نصرانيته» برهان الدين حلبي در كتاب «السيرة النبوية» آورده كه ورقة بن نوفل چهارسال پس از بعثت بدرود حيات گفت و از كتاب «الامتاع» ابن جوزي آورده كه اوآخرين كسي است كه در دوران «فترت» (سه سال نخست نبوت) وفات يافت درحالي كه اسلام نياورده بود و از ابن عباس نقل مي كند كه گفته : «انه مات علي نصرانيته »[2] ابن عساكر صاحب تاريخ دمشق مي گويد: «و لا اعرف احدا قال انه اسلم »[3] ابن حجر از تاريخ ابن بكار مي آورد: روزي ورقه از كنار بلال حبشي عبور مي كرد، در حالي كه قريش او را شكنجه مي دادند و او پيوسته مي گفت : احداحد ابن حجر گويد: «پس او تا زمان ظهور دعوت حيات داشت، ولي چرا اسلام نياورد؟)[4] اين ها خود دليل بر تعارض اين دو دسته از اخبار و ساختگي بودن داستان است به هر حال شيوع اين گونه داستان ها و مفاسد مترتب برآن ها يكي ازدست آوردهاي ناميمون تمسك به غير اهل بيت(ع) در نقل روايات و فهم صحيح اسلام مي باشد.
[1] . سيره ابن اسحاق، ص 123 طبقات ابن سعد، ج1، قسمت 1، ص 130.
[2] . ر ك : سيره حلبيه ج1، ص 252 250.
[3] . ابن حجر عسقلاني، الاصابة في معرفة الصحابه، ج3، ص 633.
[4] . همان، ج3، ص 634.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
 
 

افسانه غرانیق (آیات شیطانی)

 

دومین داستان كه دست آویز بیگانه گان قرار گرفته و سند نبوت را زیر سؤال برده ،افسانه غرانیق است كه به آیات شیطانی معروف گشته است داستان سرایان آورده اند: پیامبر(ص) پیوسته در این آرزو بود كه میان او و قریش هم بستگی صورت گیرد، از جدایی قوم خویش نگران بود در یكی از روزها كه او در كنار كعبه نشسته بود و در این اندیشه فرو رفته بود و گروهی از قریش در نزدیكی او بودند در آن هنگام سوره «نجم» بر وی نازل گردید پیامبر(ص) همان گونه كه سوره بر وی نازل می شد،آن را تلاوت می فرمود: «و النجم اذا هوی، ماضل صاحبكم و ما غوی، و ما ینطق عن الهوی، ان هو الا وحی یوحی، علمه شدید القوی»، تا رسید به آیه «افرایتم اللا ت و العزی، ومناه الثالثه الا خری»[1] كه شیطان در این میانه دخالت نمود و بدون آن كه پیامبر(ص) پی ببرد، به او القا كرد: «تلك الغرانیق العلی و ان شفاعتهن لترتجی»[2] سپس بقیه سوره را ادامه داد.
مشركان كه گوش فرا می دادند تا این عبارت را كه وصف آلهه (بت ها) می كرد وامید شفاعت آن ها را نوید می داد شنیدند، خرسند شدند و موضع خود را نسبت به مسلمانان تغییر داده، دست برادری و وحدت به سوی آنان دراز كردند و همگی شادمان گشتند و این پیش آمد را به فال نیك گرفتند این خبر به حبشه رسیدمسلمانان كه بدانجا هجرت كرده بودند از این پیش آمد خشنود شده، همگی برگشتند و در مكه با مشركان برادرانه به زندگی و هم زیستی خویش ادامه دادندپیامبر(ص) نیز بیش از همه از این توافق و هماهنگی خرسند شده بود شب هنگام كه پیامبر(ص) به خانه برگشت، جبرئیل فرود آمد، از او خواست تا سوره نازل شده را بخواند پیامبر(ص) خواند تا رسید به عبارت یاد شده ناگهان جبرئیل نهیب زد:ساكت باش ! این چه گفتاری است كه بر زبان می رانی آن گاه بود كه پیامبر(ص) به اشتباه خود پی برد و دانست فریبی در كار بوده و ابلیس تلبیس خود را بر وی تحمیل كرده است ! پیامبر(ص) از این امر به شدت ناراحت گردید و از جان خودسیر گردید گفت : «عجبا! بر خدا دروغ بسته ام، چیزی گفته ام كه خدا نگفته است، آه چه بدبختی بزرگی».[3]
بنابر برخی نقل ها پیامبر(ص) به جبرئیل گفت : «آن كه این دو آیه را بر من خواند،در صورت به تو می مانست» جبرئیل گفت : پناه بر خدا چنین چیزی هرگز نبوده است بعد از آن حزن و اندوه پیامبر(ص) بیش تر و جانكاه تر گردید گویند: درهمین باره، آیه ذیل نازل شد:
«و ان كادوا لیفتنونك عن الذی اوحینا الیك لتفتری علینا غیره و اذن لا تخذوك خلیلا، ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن الیهم شیئا قلیلا، اذن لا ذقناك ضعف الحیاه و ضعف الممات ثم لاتجد لك علینا نصیرا[4]، نزدیك بود آنان تو را (با نیرنگ های شان) از آن چه بر تووحی كرده ایم بفریبند، تا جز آن چه را كه گفته ایم به ما نسبت دهی و در آن صورت ،تو را به دوستی خود برگزینند و اگر تو را استوار نمی داشتیم (و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودی) نزدیك بود (لغزش نموده) به سوی آنان تمایل كنی هرگاه چنین می كردی ما دو برابر شكنجه در زندگی دنیا و دو برابر شكنجه پس از مرگ را به تو می چشاندیم، سپس در برابر ما، یاوری برای خود نمی یافتی».
این آیه بر شدت حزن پیامبر افزود و هم واره در اندوه و حسرت به سر می برد تاآن كه مورد عنایت حق قرار گرفت و برای رفع اندوه و نگرانی وی این آیه نازل شد: «و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبی الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته فینسخ اللّه مایلقی الشیطان ثم یحكم اللّه آیاته واللّه علیم حكیم[5]، پیامبری را پیش از تونفرستاده ایم مگر آن كه خواسته ای داشته باشد كه شیطان در خواسته او القااتی نموده ولی خداوند آن القاات را از میان برده پایه های آیات خود را مستحكم می سازد» آن گاه خاطر وی آسوده گشت و هرگونه اندوه و ناراحتی از وی زایل گردید.[6]
این افسانه را هیچ یك از محققین علمای اسلام نپذیرفته و آن را خرافه ای بیش ندانسته اند قاضی عیاض می گوید: «این حدیث در هیچ یك از كتب صحاح نقل نشده و هرگز شخص مورد اعتمادی آن را روایت نكرده است و سند متصلی هم ندارد صرفا مفسرین ظاهرنگر و تاریخ ‌نویسان خوش باور، آنان كه فرقی میان سلیم وسقیم نمی گذارند و در جمع آوری غرایب و عجایب ولع می ورزند، آن را روایت كرده اند و دست به دست گردانده اند قاضی بكربن علا راست گفته است كه مسلمانان گرفتار چنین هوس خواهانی شده اند با آن كه سند این حدیث سست و متن آن مشوش و مضطرب و دگرگون است».[7]
ابوبكر ابن العربی می گوید: «هر آن چه طبری در این مورد روایت كرده باطل است و اصلی ندارد»[8] محمدبن اسحاق رساله­ای درباره این حدیث نگاشته و كاملا آن را تكذیب كرده است و آن را ساخته و پرداخته زنادقه می داند[9] استاد محمد حسین هیكل گفتار دقیقی درباره این افسانه دارد و با بیانی روشن تناقض گویی و دروغ بودن آن را آشكار می سازد.[10]
ظاهرا نیازی نیست تا تهافت و عدم انسجام صدر و ذیل این افسانه را بازگو كنیم ،زیرا با مختصر دقت بر هر خواننده ای امر روشن می شود جالب آن كه جعل كننده این افسانه ناشیانه عمل كرده است، زیرا این سوره با جمله «و النجم اذا هوی، ماضل صاحبكم و ما غوی، و ما ینطق عن الهوی، ان هو الا وحی یوحی، علمه شدید القوی» آغاز شده است در این آیات بر عدم ضلالت و اغوا و نطق از روی هوی برای پیامبرتاكید شده است هم چنین تصریح شده كه هرچه پیامبر می گوید وحی است «ان هوالا وحی یوحی» و اگر چنین بود كه ابلیس بتواند در این جا تلبیس كند، لازمه اش تكذیب كلام خداست و هرگز شیطان، بر خواست خدا غالب نیاید «ان كید الشیطان كان ضعیفا»[11] «كتب اللّه لا غلبن انا و رسلی ان اللّه قوی عزیز»[12] عزیز، كسی راگویند كه دیگری نتواند بر او چیره گردد چگونه ابلیس كه در موضع ضعف قرار داردمی تواند بر خدا كه در موضع قوت است، چیره شود؟
در قرآن به صراحت هرگونه سلطه ابلیس را بر مؤمنان كه در پناه خدایند نفی می كند خداوند می فرماید: «انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوكلون»[13] و «ان عبادی لیس لك علیهم سلطان»[14] شیطان خود گوید: «وما كان لی علیكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لی[15]، مرا بر شما سلطه ای نبود جز آن كه شما را خواندم و خود اجابت كردید» پس چگونه، ابلیس می تواند بر مشاعر پیامبر اسلام چیره گردد؟
به علاوه خداوند صیانت قرآن را چنین ضمانت كرده است: «انا نحن نزلنا الذ كر وانا له لحافظون»[16] و «لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حكیم حمید»[17] بنابراین قرآن در بستر زمان، هم واره از گزند حوادث در امان خواهد بود هرگز كسی یارای دست برد، افزودن و كم كردن آن را ندارد پس چگونه ابلیس توانست در حال نزول، به آن دست برد زند و برآن بیفزاید؟
مخصوصا كه پیامبراكرم (ص) معصوم است، به ویژه در دریافت و ابلاغ شریعت این امر مورد اجماع امت است هرگز نیرنگ های شیطان در این باره كارگر نیست پیامبر(ص) اشتباه نمی كند، خطا نمی رود و كسی و چیزی بر عقل و فكر و اندیشه وی چیره نمی شوداو مشمول عنایت حق قرار گرفته «واصبر لحكم ربك فانك باعیننا[18]، شكیبا باش در پیش گاه فرمان پروردگارت، كه در پوشش عنایت ما قرار داری» و هرگز خدا او رابه خود رها نمی كند و نمی گذارد در چنگال اهریمن اسیر گردد از آن گذشته پیامبر،عرب است، فصیح ترین ناطقان به «ضاد» است [19] بر روابط و مناسبات كلامی بهتر از هركس واقف است، نمی توان باور كرد كه آن حضرت تهافت میان آن عبارت شرك آمیز و دو آیه پس از آن یعنی «ان هی الا اسما سمیتموها انتم و آباؤكم ما انزل اللّه بها من سلطان ان یتبعون الا الظن»[20] را كه آلهه مشركان را به باد انتقاد گرفته و بی اساس شمرده است، درك نكند حتی اگر بپذیریم كه او این تناقض را درك نكرده ،مشركان چگونه این تناقض را پذیرفتند؟
بقیه آیات تا آخر سوره نیز چیزی جز انتقادو نكوهش و بی ارج دانستن عقاید قریش نیست بدین ترتیب هر انسان اندیش مندی واهی بودن این افسانه را به روشنی درمی یابد.
اما دو آیه مورد استشهاد اهل حدیث كه به عنوان تایید آورده اند، هرگز ربطی به افسانه یاد شده ندارد:. 1. آیه «فینسخ اللّه ما یلقی الشیطان»[21] گویای این حقیقت است كه هر صاحب شریعتی در این آرزوست تا كوشش وی نتیجه بخش باشد، اهداف و خواسته های اوجامه عمل بپوشد، كلمه اللّه در زمین مستقر شود، ولی شیطان پیوسته در راه تحقق این اهداف عالی سنگ اندازی می كند، سد راه به وجود می آورد «القی الشیطان فی امنیته»[22]، ولی «ان اللّه قوی عزیز»[23] و «ان كید الشیطان كان ضعیفا»[24] پس هر آن چه ابلیس در این راه تلبیس كند و سد راه ایجاد نماید، خداوند آن را در هم شكسته «بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق»[25]، تمامی آن چه رشته است از هم می گسلد «فینسخ اللّه ما یلقی الشیطان ثم یحكم اللّه آیاته و اللّه علیم حكیم»[26] و آیات و بینات الهی را استوارتر می كند. 2. آیه تثبیت [27] مقام عصمت انبیا را ثابت می كند اگر عصمت، كه همان عنایت الهی و روشن گر راه پیامبران است، شامل حال انبیا نبود، لغزش و انحراف به سوی بد اندیشان امكان داشت قدرت و نفوذ طاغوتیان در ایجاد جو مناسب بااهداف پلیدشان آن قدر گسترده و حساب شده است كه ممكن است شایسته ترین افراد فریب بخورند و به سوی آنان جذب شوند صرفا عنایت الهی است كه شامل بندگان صالح خود می شود و آنان را از وسوسه ها و دسیسه های شیطان در امان نگاه می دارد به هرحال، آیه تثبیت دلالت دارد بر این كه لغزشی انجام نگرفته و این به دلیل «لولا» امتناعیه است (اگر نبود، چنین می شد).
محمد حسین هیكل می گوید: «تمسك جستن به آیه (لولا ان ثبتناك) نتیجه معكوس می دهد، زیرا آیه از وقوع لغزش حكایت نمی كند، بلكه از ثبات پیامبر كه مورد عنایت پروردگار قرار گرفته است، حكایت دارد اما آیه (تمنی) چنان كه گذشت هیچ گونه ربطی به افسانه غرانیق ندارد»[28] اساسا آیه مذكور درباره یك دستور عمومی است تا مسلمانان بدانند پیوسته مورد عنایت پروردگار قرار دارند و اگر لغزشی ناروا انجام دهند هرآینه به شدیدترین عقوبت ها دچار می شوند و دنیا وآخرت برآن ها تنگ خواهد شد.
و اصولاً «نمنی» را كه به معنای آرزو و خواسته است به معنای «تلاوت» گرفتن،كاملا فاقد سند اعتبار است.
[1] . نجم 53: 20 1.
[2] . غرانیق جمع غرنوق به معنای جوانی شاداب، ظریف و زیباست . اساسا اسم مرغ آبی سفید و ظریف است با گردن بلند و با نام «قو» معروف است . معنای عبارت چنین می شود: این پرندگان زیبا كه بلندپروازند از آن هاامید شفاعت می رود. مقصود سه بت معروف : لات، عزی و منات بزرگ ترین بت های عرب است .
[3] . از همین جا روشن می شود كه این خبر ساختگی است، زیرا اگر درست باشد كه شب هنگام به پیامبر وحی شد كه این كلمات از تلبیس ابلیس است، چگونه ممكن است در یك روز با وسایل و امكانات آن روز خبر به مسلمانان حبشه برسد و در این فاصله كوتاه به مكه بازگردند.
[4] . اسراء17: 75 73.
[5] . حج22 : 52.
[6] . تفسیر طبری، ج17، ص 134 131 تاریخ طبری ج2 ص 78 75 سیره ابن اسحاق ج1 ص 179 178الروض الانف ج 2 ص 126 جلال الدین سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص 194 و 368 366 ابن حجرعسقلانی، فتح الباری فی شرح البخاری، ج8، ص 333.
[7] . رساله الشفا، ج2، ص 117.
[8] . فتح الباری، ج8، ص 333.
[9] . تفسیر كبیر رازی، ج23، ص 50.
[10] . حیاه محمد، ص 129 124.
[11] . نسا4: 76.
[12] . مجادله58 : 21.
[13] . نحل16 : 99.
[14] . اسرا17: 65.
[15] . ابراهیم14 : 22.
[16] . حجر15: 9.
[17] . فصلت 41: 42.
[18] . طور52: 48.
[19] . . اشاره است به كلام پیامبر(ص) كه فرمود: «انا افصح من نطق بالضاد» كه از فصاحت والای وی ایشان در میان عرب حكایت دارد.
[20] . نجم53 : 23.
[21] . حج22، 52.
[22] . حج22 : 52
[23] حدید57: 22 و مجادله58 : 21.
[24] . نساء4: 76.
[25] . انبیاء21: 18.
[26] .. حج22 : 52.
[27] . اسراء 17: 75 73.
[28] . حیاه محمد، ص 129 124.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
 
 

كاتبان وحی

 

پیامبر اسلام به ظاهر خواندن و نوشتن نمی دانست، و در میان قوم خود به داشتن سواد معروف نبود زیرا هرگز ندیده بودند چیزی بخواند یا بنویسد، بنابراین او را «امی» می خواندند قرآن هم او را با همین وصف یاد كرده است: «الذین یتبعون الرسول النبی الا می»، «فامنوا باللّه و رسوله النبی الا می»[1] امی منسوب به ام (مادر)است و كسی را گویند كه هم چون روزی كه از مادر زاده شده است فاقد سوادباشدمعنای دیگری نیز گفته اند: منسوب به ام القری (شهرمكه)، یعنی كسی كه درمكه زاده شده است در قرآن در موارد دیگر نیز مشتقات این واژه آمده است: «هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم»[2] شاید مقصود منسوبین به شهر مكه باشد، ولی احتمال نخست مشهورتر است و با آیه های دیگر قرآن بیش تر سازش دارد: «ومنهم امیون لا یعلمون الكتاب الا امانی»[3]، در این آیه جمله «لا یعلمون الكتاب»ظاهرا تفسیر «امیون» است و نیز از مقابله آنان (عرب) با اهل كتاب كه اهل سوادبودند، به دست می آید (به جهت تناسب در عطف) كه مقصود، فاقد كتابت و سواداست و حدیث منقول از پیامبر اكرم (ص) كه فرمود: «انا امه امیه لا نكتب و لانحسب[4]، ما مردمی هستیم فاقد سواد كتابت و نگارش حساب» معنای نداشتن سواد را تایید می كند.
آن چه با معجزه بودن قرآن تناسب دارد، صرفا نخواندن و ننوشتن است نه نتوانستن خواندن و نوشتن «و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بیمینك اذن لارتاب المبطلون [5]، تو هیچ كتابی را پیش از این نمی خواندی و با دست خود چیزی نمی نوشتی، وگرنه باطل اندیشان قطعا به شك می افتادند»، مبادا كسانی كه در صددتكذیب و ابطال سخنان تو هستند شك و تردید كنند این آیه دلیلی است بر این كه پیامبر چیزی نمی خواند و نمی نوشت، ولی دلالت ندارد كه نمی توانست بنویسد وبخواند و همین اندازه برای ساكت كردن معارضین كافی است، زیرا پیامبر را هرگز باسواد نمی پنداشتند، بنابراین راه اعتراض را بر خود بسته می دیدند.
شیخ ابوجعفر طوسی در تفسیر آیه می گوید: «مفسرین گفته اند نوشتن نمی دانست، ولی آیه چنین دلالتی ندارد صرفا گویای این جهت است كه نمی نوشته و نمی خوانده است و چه بسا كسانی نمی نویسند ولی قادر بر نوشتن هستند و درظاهر وانمود می شود كه فاقد سوادند و كتابت نمی دانند پس مفاد آیه چنین است: پیامبر به نوشتن و خواندن دست نزده بود و او را عادت بر نوشتن نبود» .[6]
علامه طباطبایی فرموده است: «ظاهرالتعبیر نفی العاده و هو الانسب بالنسبه الی سیاق الحجه[7]، ظاهر عبارت نفی عادت بر نوشتن و خواندن است و این در جهت استدلال مناسب تر است».
به علاوه داشتن سواد كمال است و بی سوادی نقص و عیب و چون تمامی كمالات پیامبر از راه عنایت خاص الهی بوده و هرگز نزد كسی و استادی تعلم نیافته (علم لدنی) پس نمی شود ساحت قدس پیامبر از این كمال تهی باشد عدم تظاهر به سواد، برای اتمام حجت و بستن راه اعتراض و تشكیك بوده است، به همین دلیل پیامبر اكرم (ص) به كاتبانی نیاز داشت تا در شؤون مختلف از جمله وحی برای اوكتابت كنند، لذا چه در مكه و چه در مدینه زبده ترین با سوادان را برای كتابت انتخاب فرمود اولین كسی كه در مكه عهده دار كتابت مخصوصا كتابت وحی شد، علی بن ابی طالب (ع) بود و تا آخرین روز حیات پیامبر به این كار ادامه داد پیامبر(ص) نیز اصرار فراوان داشت تا علی، آن چه را نازل می شود، نوشته و ثبت نماید تا چیزی از قرآن و وحی آسمانی از علی دور نماند.
سلیم بن قیس هلالی، كه یكی از تابعین بود، می گوید: نزد علی (ع) در مسجدكوفه بودم و مردم گرد او را گرفته بودند، فرمود: «پرسش های خود را تا در میان شماهستم از من دریغ ندارید درباره كتاب خدا از من بپرسید، به خدا قسم آیه ای نازل نشد مگر آن كه پیامبر گرامی آن را بر من می خواند و تفسیر و تاویل آن را به من می آموخت» عبداللّه بن عمرو یشكری معروف به ابن الكوا، یكی از پرسش كنندگان صحابه علی (ع) و بسیار دانا و دانش مند بود، از وی پرسید: آن چه نازل می گردید وشما حضور نداشتید، چگونه است ؟
علی (ع) فرمود: «هنگامی كه به حضور پیامبرمی رسیدم، می فرمود: یا علی در غیبت تو آیه هایی نازل شد، آن گاه آن ها را بر من می خواند و تاویل آن ها را به من تعلیم می فرمود» .[8]
اولین كسی كه در مدینه عهده دار كتابت وحی گردید، ابی بن كعب انصاری بوداوقبلا در زمان جاهلیت نوشتن را می دانست محمدبن سعد گوید: «كتابت در میان عرب كمتر وجود داشت و ابی بن كعب از جمله كسانی بود كه در آن دوره كتابت رافراگرفته بود»[9] ابن عبدالبر می گوید: «ابی بن كعب نخستین كسی است كه درمدینه عهده دار كتابت برای پیامبر(ص) شد و او اولین كسی بود كه در پایان نامه هانوشت: كتبه فلان»[10] ابی بن كعب كسی است كه پیامبر اكرم (ص) قرآن را به طوركامل بر وی عرضه كرد او از جمله كسانی است كه در عرضه اخیر قرآن حضورداشت، بدین جهت در دوران یك سان كردن مصاحف در عهد عثمان سرپرستی گروه به او واگذار شده بود و هرگاه در مواردی اختلاف پیش می آمد، با نظر ابی، مشكل حل می گردید.[11]
زیدبن ثابت در مدینه در همسایگی پیامبر(ص) خانه داشت او نوشتن می دانست در ابتدای امر هرگاه پیامبر(ص) نیاز به نوشتن داشت و ابی بن كعب حاضر نبود، به دنبال زید می فرستاد تا برای او كتابت كند رفته رفته كتابت او هم رسمیت یافت و حتی با دستور پیامبر(ص) زبان و نوشتن عبرانی را نیز فرا گرفت تانامه های عبری را برای پیامبر(ص) بخواند، ترجمه كند و پاسخ بنویسد زیدبن ثابت بیش از دیگر اصحاب، ملازم پیامبر(ص) برای نوشتن بود و بیش تر نامه نگاری می كرد.[12]
بنابراین عمده ترین كاتبان وحی، علی بن ابی طالب، ابی بن كعب و زیدبن ثابت بودند و دیگر كاتبان وحی، در مرتبه دوم قرار داشتند.
ابن اثیر گوید: «یكی از ملتزمین حضور در امر كتابت، عبداللّه بن ارقم زهری بوداوعهده دار نامه های پیامبر(ص) بود، ولی عهده دار معاهده ها و صلح نامه های پیامبر(ص)، علی بن ابی طالب بود» او می گوید: «از جمله كاتبان، كه احیانا برای پیامبر(ص) كتابت می كردند، خلفای ثلاثه، زیدبن عوام، خالد و ابان دو فرزندسعیدبن العاص، حنظله اسیدی، علابن حضرمی، خالدبن ولید، عبداللّه بن رواحه، محمدبن مسلمه، عبداللّه بن ابی سلول، مغیره بن شعبه، عمروبن العاص، معاویه بن ابی سفیان، جهم یا جهیم بن صلت، معیقب بن ابی فاطمه وشرحبیل بن حسنه بودند».
او می افزاید: «نخستین كس كه از قریش برای پیامبر كتابت نمود عبداللّه بن سعدبن ابی سرح بود، سپس مرتد شد و به سوی مكه بازگشت و آیه «و من اظلم ممن افتری علی اللّه كذبا او قال اوحی الی و لم یوح الیه شی»[13] در شان او نازل گردید» .[14]
ظاهرا این افراد از جمله كسانی بودند كه در میان عرب آن روز با سواد بودند ونوشتن و خواندن می دانستند و در مواقع ضرورت گاه و بی گاه حضرت برای نوشتن از آنان استفاده می كرد، ولی كاتبان رسمی سه نفر فوق و ابن ارقم بودند.
ابن ابی الحدید گوید: «محققان و سیره نویسان نوشته اند كه كاتبان وحی، علی (ع) و زیدبن ثابت وزیدبن ارقم بودند و حنظله بن ربیع تمیمی و معاویه، نامه های پیامبر(ص) را به سران، نوشته های مورد نیاز مردم و هم چنین لیست اموال و صدقات را می نوشتند»[15] ابوعبداللّه زنجانی تا بیش از چهل تن را جز كاتبان وحی شمرده است[16] كه ظاهرا هنگام ضرورت از وجود آنان استفاده می شده است .
بلاذری در خاتمه كتاب فتوح البلدان از واقدی آورده است: «هنگام ظهور اسلام، در میان قریش، هفده نفر نوشتن را می دانستند: علی بن ابی طالب، عمربن الخطاب، عثمان بن عفان، ابوعبیده بن جراح، طلحه بن عبیداللّه، یزید بن ابی سفیان، ابوحذیفه بن عتبه بن ربیعه، حاطب بن عمرو (برادر سهیل بن عمرو عامری)، ابوسلمه بن عبدالاسد مخزومی، ابان بن سعیدبن العاص بن امیه، برادرش خالدبن سعید، عبداللّه بن سعد بن ابی سرح، حویطب بن عبدالعزی، ابوسفیان بن حرب، معاویه بن ابی سفیان و جهیم بن صلت و از وابستگان قریش: علابن حضرمی .
از زنانی كه در صدر اسلام نوشتن را می دانستند می توان از ام كلثوم بنت عقبه، كریمه بنت مقداد و شفا بنت عبداللّه نام برد شفا به دستور پیامبر به حفصه نوشتن آموخت و بعد از آن حفصه در زمره نویسندگان قرار گرفت عایشه و ام سلمه از زنانی بودند كه فقط خواندن می دانستند.
در مدینه سعدبن عباده، منذربن عمرو، ابی بن كعب، زیدبن ثابت، كه نوشتن عربی و عبری را می دانست، رافع بن مالك، اسیدبن حضیر، معن بن عدی، بشیربن سعد، سعدبن ربیع، اوس بن خولی و عبداللّه بن ابی نوشتن می دانستند».[17]
شیوه كتابت در عهد رسالت بدین گونه بود كه بر هرچه یافت می شد و امكان نوشتن روی آن وجود داشت، می نوشتند، مانند:
1. عسب: جمع عسیب، جریده نخل، چوب وسط شاخه های درخت خرما كه برگهای آن را جدا می ساختند و در قسمت پهن آن می نوشتند.
2. لخاف: جمع لخفه، سنگ های نازك و سفید.
3. رقاع: جمع رقعه، تكه های پوست یا ورق (برگ) یا كاغذ.
4. ادم: جمع ادیم، پوست آماده شده برای نوشتن .
پس از نوشته شدن، آیات نزد پیامبر و در خانه ایشان ضبط و نگهداری می شدگاهی برخی از صحابه می خواستند سوره یا سوره هایی داشته باشند، آن ها رااستنساخ كرده و بر روی تكه های برگ یا كاغذ می نوشتند و نزد خود نگه می داشتندو معمولا در محفظه های پارچه ای به دیوار می آویختند.[18]
آیه ها به گونه ای منظم و مرتب، در هر سوره ثبت می گردید و هر سوره با نزول بسم اللّه آغاز یافته و با نزول بسم اللّه جدید ختم آن سوره اعلام می شد و سوره ها بااین رویه هر یك جدا و مستقل از یك دیگر ثبت و ضبط می شد در عهد رسالت هیچ گونه نظم و ترتیبی بین سوره ها صورت نگرفت .
علامه طباطبایی می فرماید: «قرآن به صورت امروزی در عهد رسالت ترتیب داده نشده بود، جز سوره های پراكنده بدون ترتیب و آیه هایی كه در دست این و آن بود ودر میان مردم به طور متفرق وجود داشت».[19]
[1] . اعراف 7: 157 و 158.
[2] . جمعه62: 2.
[3] . بقره2: 78.
[4] . تفسیر كبیر رازی، ج15، ص 23.
[5] . عنكبوت 29: 48.
[6] . ابوجعفر (شیخ طوسی)، التبیان، ج8، ص 193.
[7] . المیزان، ج16، ص 145.
[8] . سلیم بن قیس هلالی، السقیفه، ص 214 213.
[9] . طبقات ابن سعد، ج3، قسمت 2، ص 59.
[10] . ر ك: الاصابه، ج1، ص 19 ابن عبدالبر قرطبی، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب در حاشیه الاصابه، ج1، ص 51 50.
[11] . ر ك: التمهید، ج1، ص 348 340 مصاحف سجستانی، ص 30.
[12] . ر ك: ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، ج1، ص 50 الاستیعاب در حاشیه الاصابه، ج1، ص 50 ومصاحف سجستانی، ص 3 طبقات ابن سعد، ج2، قسمت 2، ص 115.
[13] . انعام6: 93.
[14] . ر ك: اسدالغابه، ج1، ص 50.
[15] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ص 338.
[16] . زنجانی، ابوعبداللّه، تاریخ القرآن، ص 21 20.
[17] . ر ك: ابوالحسن بلاذری، فتوح البلدان، ص 460 457.
[18] . ر ك: التمهید، ج 1 ص 288 تلخیص التمهید، ج 1 ص 133.
[19] . المیزان، ج3، ص 79 78.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

 

زبان وحی1

 

زبان، آسان ترین وسیله انتقال مفاهیم ذهنی در انسان به شمار می رود وساده ترین ابزاری است كه آدمی می تواند در حیات اجتماعی، معانی متصوره خویش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد مساله خطیر تفهیم و تفهم كه لازمه زندگی اجتماعی است تنها از همین راه است كه سهل و ساده انجام می گیرد لذا خداوندپس از نعمت آفرینش، آن را از بزرگ ترین نعمت ها یاد كرده است «الرحمان علم القرآن خلق الا نسان علمه البیان»[1]، پروردگاری كه گستره رحمت او موجب گردید تا قرآن را به انسان بیاموزد، بزرگ ترین نعمتی را كه پس از نعمت آفرینش به اوارزانی داشت، نعمت بیان بود.
شرایع الهی كه برای انسان ها آمده و با آنان سخن گفته، از همین شیوه معمولی ومتعارف بهره جسته است «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم[2]، وهیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آن كه با زبان مردم خویش سخن گوید، تا (بتواند پیام الهی را) برای آنان روشن سازد» ازاین رو زبان شریعت همان زبان مردم است و چون روی سخن با مردم است، باید با زبانی قابل فهم برایشان باشد.
قرآن در میان قوم عرب نازل گردید و با زبان عربی رسا و آشكار بر آنان عرضه شده است «انا انزلناه قرآنا عربیا لعلكم تعقلون[3]، ما، قرآن را به زبان عربی فرستادیم تا بتوانید (خطاب به عرب) آن را درك كنید» «انا جعلناه قرآنا عربیا لعلكم تع قلون[4]، ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم تا بتوانید (پیام) آن را دریافت دارید»علاوه خداوند زبان قرآن را زبان عربی آشكار معرفی كرده است : «و هذا لسان عربی مبین »[5] «مبین » به معنای آشكار است «نزل به الروح الامین علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربی مبین[6]، روح الامین (جبرئیل) آن را بر دلت نازل كرد تا (در نافرمانی ها) از هشداردهندگان باشی (و آن را) با زبان عربی آشكار (آورد)» «ولقد یسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر[7]، و قرآن را برای پندآموزی سهل و آسان كرده ایم، پس آیا پندگیرنده ای هست؟» «فانما یسرناه بلسانك لعلهم یتذكرون[8]، در حقیقت (قرآن) را بر زبان تو سهل و آسان گردانیدیم، امیدكه پند گیرند» «قرآنا عربیا غیر ذی عوج لعلهم یتقون[9]، قرآنی عربی بی هیچ پیچیدگی (رسا و روشن)، باشد كه آنان راه تقوا پویند».
لذا باید گفت : زبان وحی یا زبان قرآن همان زبان عرف عام است[10] كه مورد خطاب قرار گرفته اند كه سهل و آسان و بدون پیچیدگی در بیان بر آنان عرضه شده البته هر یك بر وفق استعداد خود از آن بهره مند می شوند «انزل من السما مافسالت اودیه بقدرها[11]، از آسمان، باران (رحمت) را فرو فرستاد و بستر رودهاهر یك، به اندازه گنجایش خود روان شدند» خداوند این آیه را به عنوان «مثل »آورده است باران رحمت كنایه از قرآن و شریعت، و بستر رودها كنایه از استعدادهای متفاوت انسان ها است تا هر یك بر حسب ظرفیت و اندازه پذیرایی خود از آن بهره گیرد لذا در پایان می گوید: «كذلك یضرب اللّه الا مثال، این گونه است كه خداوند مثل ها می آورد»، یعنی با ضرب المثل (مثل زدن) واقعیت حال را روشن می سازد، زیرا گفته اند «المثال یوضح المقال، مثال آوردن گفتار را روشن می سازد».
آری قرآن، ظاهری دارد و باطنی[12]، كه ظاهر آن برای همه آشكار است ولی عمق باطن آن به اندیشه و تدبر بیش تری نیاز دارد در جای جای قرآن دستور تعمق وتدبر در آیات آن را داده است «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها[13]، آیا درقرآن نمی اندیشند، یا (مگر) بر دل های شان قفل هایی نهاده شده است ؟
!» هم چنین محكمی دارد و متشابهی[14] محكم آن دلالتی رسا و متشابه آن پیچیده است ودانش و بینش بیش تری لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود ولی با این وصف هرگزراه رسیدن به حقایق نهفته و آشكار قرآن بر كسی بسته نیست و به ابزار فهم و وسایل رهیابی كه در اختیار دارد بستگی دارد این كه در حدیث آمده: «العباره للعوام والاشاره للخواص»[15] به همین حقیقت اشارت دارد، یعنی مفهوم ظاهری آن برای همگان است كه نگرشی سطحی دارند ولی عمق باطنی آن برای اهل تخصص است كه با ابزار دانش و بینش، و اندیشیدن در نكته ها و ظرافت های قرآن، حقایق آن را به دست می آورند.
آن چه گفته شد، بر وفق مقتضای حكمت الهی است تا سخنی را كه برای مردم گفته، برایشان قابل فهم باشد علاوه صفحه بلند تاریخ خود گواه است كه مردم هرزمان، زبان پیام الهی را كه بر دست پیامبرانشان بر آنان عرضه می شده فهمیده اند، وهیچ گاه در تاریخ ثبت نشده كه پیروان پیامبری گفته باشند: زبان پیامی كه آورده ای برای ما مفهوم نیست !.
ولی اخیرا شبهه ای مطرح شده كه زبان وحی قابل فهم نیست، جز مفهوم ظاهری آن (در حد ترجمه) كه راه رسیدن به حقیقت آن برای بشریت بسته و درك آن میسور نمی باشد.
می گویند: وحی چون پیام الهی و سخن از ماورای جهان طبیعت است، نمی تواند نمایان گر مفهوم حقیقی آن باشد زیرا واژه های به كار رفته در لسان شریعت، برای مفاهیمی وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخیت (هم گونی) دارد و با آن چه در پس پرده غیب وجود دارد سنخیتی ندارد و این ناهم گونی میان این دو گونه مفاهیم، دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحی را از كار می اندازد می گویند: پر پیدا است كه كاربرد این گونه واژه ها بر پایه استعاره وتشبیه امور نامحسوس به اشیا محسوس نهاده شده است و هرگز نمی تواند لفظمستعار نمایان گر كامل مفهوم مستعارله باشد برخی زبان وحی را زبان رمز دانسته كه كشف آن برای هركس میسور نیست برخی فراتر رفته زبان وحی را تمثیلی و تخیلی محض گرفته اند كه اصلا از واقعیتی حكایت ندارد، جز ترسیم مجرد ذهنی همانندكتاب «كلیله و دمنه » كه مطالب اخلاقی و تربیتی را در قالب تصویر ذهنی درآورده است در نتیجه نمی توان از ظاهر تعابیر كتب آسمانی، به حقیقتی ثابت پی برد، و با این شیوه خواسته اند تا برخی ناهنجاری ها (خلاف واقعیت ها كه احیانا دراین كتب به چشم می خورد) توجیه كنند و برخی اشكالات وارد بر كتب عهدین رامرتفع سازند دنباله روها گمان برده اند كه می توان همین شیوه را در باره قرآن نیزبه كار برد! در جای خود[16] مشروحا در این باره سخن خواهیم گفت در این جابحث مختصری می آوریم :
زبان وحی به ویژه قرآن كریم، بر حسب موضوع سخن، مختلف است كه می توان آن را اجمالا به چهار بخش تقسیم كرد:
1. احكام و تكالیف: كه مرتبط به رفتار انسان ها و تنظیم حیات اجتماعی است دراین بخش كاملا صریح و رسا سخن گفته است، زیرا دستورالعمل هایی است كه باید انسان ها (مخاطبین اصلی كلام) به خوبی درك كنند تا بتوانند به درستی انجام دهند، مانند: «یا ایها الناس اعبدوا ربكم الذی خلقكم والذین من قبلكم لعلكم تتقون»[17] هركه زبان عربی بداند، به خوبی می فهمد كه روی سخن در این آیه، با همه مردم است تا تنها خدایی را پرستش كنند كه آفریدگار جهانیان است، چه حال و چه گذشتگان باشد تا حالت تقوی (پروا) در آنان پدید آید زیرا هركه خدا راپروا داشته باشد، در زندگی پروا دارد و به درستی رفتار می كند.
فهم محتوایی این قبیل آیات، همانند آیه «احل اللّه البیع و حرم الربا»[18] وغیره، برای عرب زبانان و عربی دانان كاملا سهل و ساده است و هرگز با دشواری مواجه نمی شوند، مگر برای شناخت كم و كیف انجام این گونه دستورات كه بامراجعه به توضیحاتی كه در سنت آمده است روشن می گردد.
2. امثال و حكم : كه به منظور پند و اندرز و بیدار شدن ضمیر انسان ها در قرآن آمده است این بر دوگونه است : گاه از واقعیت های حیات بهره گرفته و به انسان هاهشدار می دهد تا از گذشته عبرت بگیرند زیبایی ها و زشتی های گذشته تاریخ انسان را، در جلوی چشم وی قرار می دهد تا از آن پند گیرد خوبی ها را دنبال كند و ازبدی ها دوری جوید و گذشته ناگوار خود را تكرار ننماید سرگذشت بنی اسرائیل واقوام مشابه كه در قرآن بسیار از آن یاد شده و نكوهش گردیده به همین منظوراست واقعیت هایی است كه جوامع بشری باید از آن پند گیرند و دگربار گذشته خود را تكرار ننمایند.
درباره اهل كتاب كه گذشته رسوای خود را تكرار می كردند، می فرماید: «یسالك اهل الكتاب ان تنزل علیهم كتابامن السما، فقد سالوا موسی اكبر من ذلك فقالوا ارنا اللّه جهره[19]، اهل كتاب از تو می خواهند تا نوشته ای از آسمان بر آنان فرود آوری، البته از موسی درخواستی بزرگ تر نمودند و گفتند: خدا را آشكارا به ما بنمای !».
درباره اعراب مشرك می گوید: «و قال الذین لا یعلمون لولا یكلمنا اللّه او تاتینا آیه، كذلك قال الذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم[20]، افراد نادان گفتند: چراخدا با ما سخن نمی گوید؟ یا برای ما نشانه ای نمی آید؟
كسانی كه پیش از اینان بودند (نیز) مانند همین گفته (بی جای) ایشان را می گفتند، (زیرا) دل ها (و اندیشه ها) شان به هم می ماند».
درباره ویرانه های باقی مانده از قوم لوط كه در معرض دید مشركان بوده هشدارمی دهد: «و انكم لتمرون علیهم مصبحین و باللیل افلا تعقلون[21]، صبح گاهان وشام گاهان بر (آثار ویران شده) آنان می گذرید، آیا (عبرت نمی گیرید و) نمی اندیشید؟!».
و درباره مقایسه مشركان با آل فرعون كه گم راهی را برای خویش انتخاب نمودندفرموده : «ذلك بما قدمت ایدیكم و ان اللّه لیس بظلا م للعبید كداب آل فرعون و الذین من قب لهم كفروا بیات اللّه فاخذهم اللّه بذنوبهم ان اللّه قوی شدید العقاب ذلك بان اللّه لم یك مغیرانعمه انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم و ان اللّه سمیع علیم كداب آل فرعون والذین من قبلهم كذبوا بیات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم[22]، این (اشاره به كیفر الهی) دست آوردهای پیشین شماست، و (گرنه) خدا بر بندگان (خود) ستم كارنیست همانند رفتار پیروان فرعون و پیشینیان آنان، به آیات خدا كفر ورزیدند، پس خدا به (سزای) گناهانشان گرفتارشان كرد خدا نیرومند و سخت كیفر است این (کیفر) بدان جهت است كه خداوند نعمتی را كه بر قومی ارزانی داشته تغییرنمی دهد، مگر آن كه آنان آن چه را در دل دارند تغییر دهند (یعنی تغییر حالت وتغییر جهت دهند) و خدا شنوای دانا است (رفتاری) چون رفتار فرعونیان وپیشینیان آنان كه آیات پروردگارشان را تكذیب كردند، پس ما آنان را به (سزای) گناهانشان هلاك كردیم».
[1] . الرحمان 55: 4 1.
[2] . ابراهیم14 : 4.
[3] . یوسف 12: 2.
[4] . زخرف 43: 3.
[5] . نحل16 : 103.
[6] . شعرا26: 195 193.
[7] . قمر 54: 17و22و32و40.
[8] . دخان44 : 58.
[9] . زمر39: 28.
[10] . یعنى زبان متعارف كه براى همگان قابل فهم باشد، با این تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق درك مطالب مؤثر است .
[11] . رعد13: 17.
[12] . پیامبر اكرم (ص): فرموده : «للقرآن ظهر و بطن » (تفسیر عیاشى، ج1، ص 11).
[13] . محمد47: 24.
[14] . «هوالذی انزل علیك الكتاب منه آیات محكمات و اخر متشابهات » (آل عمران 3: 7).
[15] . بحارالانوار، چاپ بیروت، ج75، ص 278.
[16] . التمهید، ج7 .
[17] . بقره2 : 21.
[18] . بقره2 : 275.
[19] . نسا 4: 153
[20] . .بقره 2: 118.
[21] . صافات 37: 138 137.
[22] . انفال8 : 54 51.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

 

زبان وحی2

 


گونه ديگر «ضرب المثل، مثل زدن » است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتي خاص كه گوينده، آن را به تصوير مي كشد و پيام خود را در قالب آن بيان مي دارد قرآن در توانايي ترسيم هنري و گويا نمودن ضرب المثل ها تا سرحد اعجازپيش رفته است ضرب المثل، گرچه جنبه تخيلي دارد، ولي خود يك نوع پيام رساني است كه در قالب هنر، اين رسالت را ايفا مي كند در واقع ابزاري است كه پيام رسان از آن استفاده مي كند قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و در ترسيم حالات اشخاص يا گروه ها با بهترين وجهي هنر تصوير را به كار برده است [1] .
قرآن در آيه هاي 16 تا 20 سوره بقره، به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است دو حالت دروني و بروني نگران كننده كه منافق را فراگرفته، با كيفيتي شيوا و رسا ترسيم شده است . در سوره ابراهيم، بيهوده بودن كارهاي كافران را با ضرب المثل، حالت تجسمي بخشيده «مثل الذين كفروا بربهم، اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرون مما كسبوا علي شي ذلك هو الضلال البعيد[2]، مثل كساني كه به پروردگارشان كافرشدند، كردارهاي شان به خاكستري مي ماند كه بادي تند در روزي طوفاني برآن بوزد از آن چه به دست آورده اند هيچ (بهره­اي) نمي توانند برد اين است همان گمراهي دور و دراز» جالب آن كه از همان نخست، اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كه حالت فنايي آتش سوخته را مي رساند! در سوره بقره، كمك رساني به بينوايان را كه توام با منت گذاري و آزردن خاطر آنان انجام گيرد، به بخشش هاي رياكارانه (خودنمايي) تشبيه نموده، آن گاه در قالب هنري ترسيم، بيهوده بودن آن راتجسم بخشيده است : «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون علي شي مما كسبوا واللّه لا يهدي القوم الكافرين[3]، پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايي است كه بر روي آن، غبار خاكي (نشسته) است، و رگباري به آن رسيده و آن (سنگ) را شفاف و صاف بر جاي گذارده است آنان (رياکاران) نيز ازآن چه به دست آورده اند بهره اي نمي برند، و خداوند، كافران را هدايت نمي كند».
اين گونه ضرب المثل هاي ترسيمي در قرآن فراوان است «و لقد ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون »[4] در جاي ديگر مي گويد: «و لقد صرفناللناس في هذا القرآن من كل مثل »[5]، يعني مثل هاي گوناگوني آورده ايم، باشد تاضمير خفته انسان ها را بيدار سازيم .
اين دو بخش از آيات قرآني (بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ) كاملا براي مردم آن روز كه مخاطبين قرآن بودند و نيز براي همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه «بلسان عربي مبين[6]، به زبان عربي رسا وآشكار» براي هميشه جريان دارد.
اين دو بخش از گفتار قرآن، اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مي گيرد و هرگونه ابهام و دشواري در فهم آن براي هيچ كس وجود ندارد تنها آشنايي با لغت عرب يا ترجمه قرآن به زبان خواننده، براي بهره مند شدن از آن، كافي است .
مي ماند دو بخش ديگر (بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف) كه بيش تراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است ولي شيوه هاي به كار رفته همان شيوه هاي متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهري آشكار و باطني ژرف دارند، و هر كس به اندازه ظرفيت خود از آن بهره مند مي گردد در زير نمونه هايي از آن را مي آوريم :
3. سخن از سراي غيب : قرآن و هر كتاب آسماني چون از جهان غيب پيام آورده اند، ناگزير از آن جهان شمه اي بازگو كرده اند البته اين واژه ها و الفاظي كه براي توصيف جهان غيب به كار رفته، براي مفاهيمي وضع شده اند كه متناسب با عالم حس و شهود است و نمي توانند كاملا بازگو كننده مفاهيمي باشند كه در سراي غيب جريان دارد علاوه ابزار درك ساكنين اين جهان، چه ظاهري (حواس خمس) وچه باطني (عقل و انديشه) براي درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب با آن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمي از سنخ ديگر ناتوانند ازاين رو است كه درگزاره هاي كتب آسماني درباره مفاهيم غيبي، از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونه اي تقريبي و از باب تشبيه نامحسوس به محسوس گزارش كنند اين شيوه متعارفي است كه در اين گونه تشبيه ها، به تقريب بسنده مي شود و بيان يا درك تحقيقي با اين وصف امكان پذير نيست .
مثلا از مراتب و تنوع نيروهايي كه در اختيار فرشتگان (كه مدبرات امرند)[7] قرار دارد، به «اجنحه[8]، بالها» تعبير شده است، زيرا بال وسيله پرواز است وكاربرد آن در نيروهايي كه امكانات كار را فراهم مي كنند، متعارف مي باشد بال و بازوهر دو در اين مفهوم كاربرد دارند و مفهوم حقيقي هيچ يك مقصود نيست .
هم چنين است موقعي كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعله هاي آتش دوزخ سخن به ميان مي آيد نمي توان عينا همين مفاهيمي را كه در اين سرا جريان دارد داشته باشد، بلكه متناسب با سراي ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن براي ماآشكار نيست، اين از كوتاهي فهم ما است، نه از قصور بيان قرآن البته در اين باره سخن بيش تري بايد گفت تا برخي سؤ تفاهم ها مرتفع گردد كه با توفيق الهي درجاي خود مي آوريم[9] .
4 معارف و اصول شناخت : قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلي مطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحي نبود، معلوم نبود كه بينش بشري بدان راه مي يافت و شايد براي هميشه چنين باشد.
كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال، كه همگي توقيفي است و عقل با كمك وحي بدان راه يافته، به طوري كه تا 99 اسم براي پروردگار شناخته شده است [10] عمده صفات جمال در آخر سوره حشر آمده است : «هو اللّه الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هوالرحمان الرحيم هو اللّه الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيزالجبار المتكبر سبحان اللّه عما يشركون هو اللّه الخالق البارئ المصور له الا سما الحسني، يسبح له ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم[11]، او خداوندي است كه جز او خدايي نيست به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مي باشد رحمت او شامل وعنايت خاص او كامل است او فرمان روا و صاحب اختياري است كه درگاه او تاسرحد قداست پاكيزه است سلامت و امنيت را بر جهانيان برافراشته است عزت وقدرت و جبروت و كبريايي او بر جهان سايه افكنده است از آن چه مشركان مي پندارند به دور است او است خداي آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات تمامي نشانه هاي نيكي و نيك خواهي در او فراهم است آن چه درآسمان ها و زمين است (جمله) تسبيح او مي گويند (او را ستايش مي كند) او (برهرچه اراده كند) پيروز و حكمت انديش است».
راز آفرينش را در آفرينش انسان مي توان يافت انسان آفريده اي است خداگونه كه مظهر تام صفات جمال و جلال الهي است «اني جاعل في الارض خليفة »[12] ودايع الهي بدو سپرده شده است : «انا عرضنا الا مانة علي السماوات و الا رض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الا نسان »[13] انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خود را بدو بسپاريم لذا تعليم «اسما» (پي بردن به حقايق هستي) بدو اختصاص يافت «و علم آدم الا سما كلها»[14]، و خداوند او را گرامي داشت «و لقد كرمنابني آدم »[15] و چون او را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد«فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين »[16] بدين سبب تمامي نيروهاي جهان هستي، چه در بالا و چه در پايين، در اختيار كامل او قرار گرفت «وسخر لكم ما في السماوات و ما في الا رض جميعا منه »[17] از اين رو تمامي اشيا براي انسان آفريده شده است يعني در انسان نيرويي آفريده شده تا تمامي نيروها را دراختيار گيرد تا وجود خويش را تجلي گاه حضرت حق قرار دهد، و تمامي صفات جمال و جلال كبريايي حق در وجود او جلوه گر شود «خلقت الاشيا لاجلك وخلقتك لاجلي، همه چيز را براي تو خطاب به انسان كامل آفريديم، و تو را براي خود»[18]، زيرا آفريده اي كه بتوان چنان جلوه گاه حضرت حق قرار گيرد، جزانسان اين شايستگي را نداشت، لذا است كه در آفرينش او به خود تبريك گفت :«فتبارك اللّه احسن الخالقين »[19].
انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جاي ديگر چنين توصيفي از انسان ارائه نشده است، و مسير حركت انسان در بستر تاريخ، خود نشان گر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده.
وحياني بودن ساختار قرآن
برخي احتمال داده اند كه الفاظ و تنظيم عبارات قرآن وحياني نباشد، بلكه معاني آن بر قلب پيامبر القا شده و آن حضرت خود آن را در قالب الفاظدرآورده است !.[20]
اين احتمال از آن جا نشات گرفته كه در تعبير آيه «فانه نزله علي قلبك »[21] و نيزآيه «نزل به الروح الا مين علي قلبك »[22] آمده كه قرآن بر قلب پيامبر كه جاي گاه ادراك دروني است فرود آمده است.
ولي اين احتمال جايي ندارد و فاقد سند اعتبار است علاوه صراحت آيات قرآن آن را نفي مي كند و تلقي مسلمانان از روز نخست تا كنون خلاف آن را مي رساند و بامساله اعجاز و تحدي كه بيش تر در جنبه لفظ و تنظيم عبارات متمركز است منافات دارد، زيرا گستره تعجيز شامل پيامبر نيز مي گردد چنين برداشتي از دو آيه فوق كاملا سطحي مي نمايد، زيرا مقصود از قلب در اين دو آيه، شخصيت دروني پيامبر است كه شخصيت حقيقي او را تشكيل مي دهد دريافت وحي نيز مي بايست از همان راه صورت مي گرفت، چون پيام وحياني به گونه معمولي انجام نمي گيرد تابتوان با حس ظاهري آن را دريافت، بلكه دستگاه و گيرنده مناسب خود را براي دريافت نياز دارد، كه همان جنبه روحاني و ملكوتي پيامبران است كه به سرحدكمال رسيده و شايستگي دريافت و بازگو كردن چنين پيامي را دارند.
[1] . ر ك : سيد قطب، التصوير الفني في القرآن .
[2] . ابراهيم14 : 18.
[3] . بقره 2: 264.
[4] . زمر39: 27.
[5] . اسرا17: 89.
[6] . شعرا26: 195. «فالمدبرات امرا» (نازعات 79: 5)، يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مى گيرد.
[7] . «جاعل الملائكة رسلا اولي اجنحة مثنى و ثلاث و رباع » (فاطر35: 1).
[8] . «فالمدبرات امرا» (نازعات 79: 5)، يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مى گيرد.
[9] . ج7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است علا مه به اين جهت در مقدمه تفسيرالميزان (ج1، ص 9 6)اشارتى دارد.صدوق در كتاب توحيد (ص 220 194) اسما حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين، ج1، ص 150 97 سبزوارى، شرح الاسما الحسنى، مصباح كفعمى، ص 347 312 ابن فهد حلى، خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312 298 شرح اسما حسناى فخر رازى ص 353 152.
[10] . صدوق در كتاب توحيد (ص 220 194) اسما حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين، ج1، ص 150 97 سبزوارى، شرح الاسما الحسنى، مصباح كفعمى، ص 347 312 ابن فهد حلى، خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312 298 شرح اسما حسناى فخر رازى ص 353 152.
[11] . حشر59: 24 22.بقره2 : 30.
[12] . بقره2 : 30.ا
[13] . حزاب 33: 72
[14] . . بقره2 : 31.
[15] . اسرا17: 70.
[16] . حجر15: 29.
[17] . جاثيه45 : 13.
[18] . فيض كاشانى، علم اليقين، ج1، ص 381، به نقل از مشارق انوار اليقين، ص 67.
[19] . مؤمنون23 : 14.
[20] . ر ك : فلسفه علم كلام، نوشته «هرى اوسترين ولفسن » ترجمه احمد آرام وى اين احتمال را به معمربن عبادسلمى (متوفاى 228) كه از سران معتزله است، نسبت داده و به كتاب «مقالات الاسلاميين » ابوالحسن اشعرى استناد كرده است، كه با رجوع به اصل مستند، روشن گرديد برداشت هرى اوسترين اشتباه بوده است ولى همين امر سبب شده تا افرادى مانند «مقصود فراستخواه » آن را دست آويز قرار داده و به عنوان شبهه، امروزه مطرح سازند رجوع شود به كتاب وى «زبان قرآن » ص 305 و مقال وى در فصل نامه فرراه، شماره 1، زمستان77، ص 21.
[21] . بقره2 : 97.
[22] . شعرا26: 194 193.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

 3

زبان وحی3

 


اگر خواسته باشيم مثال تقريبي براي آن ارائه دهيم، مي توان نحوه دريافت امواج راديويي را شاهد بياوريم، دستگاه مخصوصي نياز است تا پيام راديويي را دريافت دارد، و عين الفاظ و عبارات دريافتي را گزارش دهد پيام راديويي را با همان الفاظ وعبارات با حس معمولي نمي توان دريافت نمود، ولي با دستگاه مخصوص و متناسب با آن قابل دريافت و بازگو كردن مي باشد هرگز تصور نمي رود كه دستگاه گيرنده تنها مفاهيم را دريافت مي دارد، آن گاه خود در قالب الفاظ (ساخته خود) درمي آورد.
اين يك مثال تقريبي است، و هرگز نخواسته ايم شباهتي ميان آن و نحوه دريافت وحي ثابت كنيم جز آن كه مي توان تصور نمود دريافت به گونه اي است كه قابل حس نباشد، ولي عين الفاظ و عبارات به گونه غير محسوس، قابل دريافت و بازگو كردن باشد.
قرآن تصريح دارد كه الفاظ و عبارات قرآن و ساختار آن، از آن خدا است و بادست وحي انجام گرفته است، زيرا واژه هاي قرائت، تلاوت و ترتيل را به كار برده، كه از نظر وضع لغت عرب تنها بازگو كردن سروده ديگران را مي رساند، كه الفاظ ومعاني هر دو از آن ديگري باشد، و بازگو كننده آن را صرفا تلاوت مي كند و از خود چيزي مايه نمي رود.
قرائت از نظر لغت بازگو كردن عبارت و الفاظي است كه ديگري تنظيم كرده باشد، و اگر الفاظ و عبارات از خود او باشد، واژه قرائت به كارنمي رودهمين گونه است تلاوت لذا فقها گفته اند: قرائت، عبارت است از حكايت لفظ، در مقابل تكلم كه عبارت است از حكايت معنا.
همان گونه كه درباره شعر، اگر خود بسرايد انشا گويند، و اگر شعري كه سابق گفته يا از ديگري باشد، انشاد گويند انشاد، حكايت شعري است كه قبلا سروده شده، و انشا سرودن بالبداهه است.
قرائت نيز حكايت نثري است كه الفاظ و عبارات آن قبلا تنظيم شده است وتكلم، انشا معنا است با الفاظ و عباراتي كه خود تنظيم مي كند.
با اين توضيح روشن شد كه قرآن نمي تواند الفاظ و عباراتش از پيامبر باشد، زيراپيامبر آن را قرائت يا تلاوت مي فرمود، و هرگز در جايي نيامده كه پيامبر به آن تكلم مي نمود.
در قرآن كريم آمده : «فاذا قرات القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرجيم »[1] «و اذاقرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يؤمنون حجابا مستورا»[2] «و قرآنا فرقناه لتقراه علي الناس علي مكث و نزلناه تنزيلا»[3] «سنقرؤك فلا تنسي »[4] «هو الذي بعث في الا ميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته »[5] «و ان اتلو هذا القرآن »[6] «واتل مااوحي اليك من كتاب ربك »[7] آياتي كه تلاوت قرآن را به پيامبر نسبت مي دهندفراوان است.
علاوه، قرآن صريحا با عنوان «كلام اللّه » ياد شده : «و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتي يسمع كلام اللّه »[8] «يريدون ان يبدلوا كلام اللّه »[9] و در احاديث تفسير به راي آمده : «ما آمن بي من فسر برايه كلامي »[10] و در حديث ديگر آمده :«و هو كلام اللّه، و تاويله لا يشبه كلام البشر».[11]
اضافه برآن اين كه خداوند مي فرمايد: قرآن را به زبان عربي فرو فرستاديم، كاملاصراحت دارد كه ساختار لفظي آن نيز با دست وحي انجام گرفته است در آيه سوره شعرا كه مستشكل به آن تمسك جسته، صريحا به اين جهت عنايت دارد: «و انه لتنزيل رب العالمين نزل به الروح الا مين علي قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي مبين ».[12]
لذا جاي ترديد نيست كه قرآن در دو جهت لفظ و معنا ساختار وحياني دارد، وصرفا كلام خدا است هرگز در توان پيامبر نيست كه چنين سخن معجزه آسايي كه بيش تر در جهت لفظ و نظم عبارت متمركز است از خود بسازد گستره آيات تحدي و تعجيز، شامل پيامبر نيز مي شود، چنان چه اشارت رفت.
[1] . نحل16 : 98.
[2] . اسرا17: 45.
[3] . اسرا17: 106.
[4] . اعلى87 : 6.
[5] . جمعه62 : 2.
[6] . نمل27 : 92.
[7] . كهف 18: 27.
[8] . توبه9 : 6.
[9] . فتح 48: 15.
[10] . امالى صدوق، ط نجف، ص 6، مجلس 2.
[11] . توحيد صدوق، ط بيروت، ص 264، باب 36.
[12] . شعرا26: 195 192.

 

mohammad_43 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 41934
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

وحى در لغت

وحى در لغت‏به معانى مختلفى آمده است از جمله:اشارت،كتابت،نوشته،رساله،پيام،سخن پوشيده،اعلام در خفا،شتاب و عجله و هر چه از كلام يا نوشته ياپيغام يا اشاره كه به ديگرى به دور از توجه ديگران القا و تفهيم شود وحى گفته‏مى‏شود،ناصر خسرو گويد:

«گفتارشان بدان و به گفتار كار كن×تا از خداى عز و جل وحيت آورند».

راغب اصفهانى گويد:«اصل الوحي الاشارة السريعة،وحى پيامى پنهانى است كه‏اشارت گونه و با سرعت انجام گيرد».ابو اسحاق نيز گفته است:«اصل الوحي في‏اللغة كلها اعلام في خفاء و لذلك سمي الالهام وحيا،اصل وحى در لغت‏به معناى‏پيام پنهانى است،لذا الهام را،وحى ناميده‏اند».هم چنين است‏سخن ابن برى:

«وحى اليه و اوحى:كلمه بكلام يخفيه من غيره و وحى و اوحى:اوما،وحى اليه:

پنهان از ديگران با او سخن گفت.وحى و اوحى:مطلب را با اشاره رسانيد».شاعرنيز گويد: «فاوحت الينا و الانامل رسلها،بر ما پيام فرستاد در حالى كه سرانگشتانش پيام رسان او بودند».ديگرى گويد:

«نظرت اليها نظرة فتحيرت×دقائق فكري في بديع صفاتهافاوحى اليها الطرف اني احبها×فاثر ذاك الوحي في و جناتهابا نگاهى كه بر وى افكندم فكر باريك بينم در صفات بديع او در حيرت ماند،پس گوشه چشمم بدو پيام داد كه دوستش دارم و آثار آن پيام،در گونه‏هاى وى‏نمايان گرديد»

 

4- راغب اصفهانى،المفردات في غريب القرآن،ص 515.

5- ابن منظور،لسان العرب،ج 15،ص 380.