علوم قرآن / وحی
پدیده وحی 1
بحث درباره وحی، از این جهت حایز اهمیت است كه پایه شناخت كلام خدابه شمار می رود قرآن كه بیان گر سخن حق تعالی و حامل پیام آسمانی است، به وسیله وحی نازل شده است وحی همان سروش غیبی است كه از جانب ملكوت اعلی به جهان ماده فرود آمده است .
«و انه لتنزیل رب العالمین نزل به الروح الا مین علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربی مبین».[1]
«ذلك مما اوحی الیك ربك من الحكمه».[2]
خداوند از زبان پیامبر اكرم(ص) چنین نقل می كند: «و اوحی الی هذا القرآن لا نذركم به و من بلغ».[3]
ازاین رو اساسی ترین بحث در زمینه مسایل قرآنی بحث درباره وحی است، یعنی بحث درباره شناخت وحی، چگونگی برقراری ارتباط بین ملا اعلی و ماده سفلی و این كه آیا میان دو جهان ماده و مافوق ماده، امكان برقراری ارتباط هست ؟
این گونه موضوعات در این زمینه مطرح است و پاسخ آن ها راه را برای درك باورهای قرآنی هم وار می سازد.
وحی در لغت
وحی در لغت به معانی مختلفی آمده است از جمله: اشارت، كتابت، نوشته، رساله، پیام، سخن پوشیده، اعلام در خفا، شتاب و عجله و هرچه از كلام یا نوشته یاپیغام یا اشاره كه به دیگری به دور از توجه دیگران القا و تفهیم شود وحی گفته می شود، ناصر خسرو گوید:
گفتارشان بدان و به گفتار كار كن تا از خدای عزوجل وحیت آورند
راغب اصفهانی گوید: «اصل الوحی الاشاره السریعه[4]، وحی پیامی پنهانی است كه اشارت گونه و با سرعت انجام گیرد» ابواسحاق نیز گفته است: «اصل الوحی فی اللغه كلها اعلام فی خفا و لذلك سمی الالهام وحیا، اصل وحی در لغت به معنای پیام پنهانی است، لذا الهام را، وحی نامیده اند» هم چنین است سخن ابن بری: «وحی الیه و اوحی: كلمه بكلام یخفیه من غیره و وحی و اوحی: اوما، وحی الیه :پنهان از دیگران با او سخن گفت وحی و اوحی: مطلب را با اشاره رسانید» شاعر نیزگوید: «فاوحت الینا و الانامل رسلها[5]، بر ما پیام فرستاد در حالی كه سرانگشتانش پیام رسان او بودند» دیگری گوید:.
«نظرت الیها نظره فتحیرت دقائق فكری فی بدیع صفاتها
فاوحی الیها الطرف انی احبها فاثر ذاك الوحی فی وجناتها
با نگاهی كه بر وی افكندم فكر باریك بینم در صفات بدیع او در حیرت ماند، پس گوشه چشمم بدو پیام داد كه دوستش دارم و آثار آن پیام، در گونه های وی نمایان گردید».
وحی در قرآن
واژه وحی در قرآن به چهار معنا آمده است :
1. اشاره پنهانی: كه همان معنای لغوی است چنان كه درباره زكریا(ع) در قرآن می خوانیم: «فخرج علی قومه من المحراب فاوحی الیهم ان سبحوا بكره و عشیا[6]، او ازمحراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنان گفت: به شكرانه این موهبت صبح و شام خدا را تسبیح كنید».
2. هدایت غریزی: یعنی رهنمودهای طبیعی كه در نهاد تمام موجودات به ودیعت نهاده شده است هر موجودی اعم از جماد، نبات، حیوان و انسان، به طورغریزی راه بقا و تداوم حیات خود را می داند از این هدایت طبیعی با نام وحی درقرآن یاد شده است: «و اوحی ربك الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر ومما یعرشون ثم كلی من كل الثمرات فاسلكی سبل ربك ذللا[7]، پروردگارت به زنبورعسل وحی (الهام غریزی) نمود كه از كوه و درخت و داربست هایی كه مردم می سازند، خانه هایی درست كن، سپس از همه میوه ها (شیره گلها) بخور (بنوش) وراه های پروردگارت را به راحتی بپوی».
هدایت غریزی كه در نهاد اشیا قرار دارد، خود رازی نهفته از اسرار طبیعت به شمار می رود كه اثر شگفت آور آن آشكار، ولی منشا و مبدا آن پنهان از انظار بوده و شایسته آن است كه آن را وحی گویند «و اوحی فی كل سما امرها[8]، و در هرآسمانی كار آن (آسمان را وحی (مقرر) فرمود».
3. الهام (سروش غیبی): گاه انسان پیامی را دریافت می دارد كه منشا آن رانمی داند، به ویژه در حالت اضطرار كه گمان می برد راه به جایی ندارد ناگهان درخششی در دل او پدید می آید كه راه را بر او روشن می سازد و او را از آن تنگنابیرون می آورد این پیام های ره گشا، همان سروش غیبی است كه از پشت پرده ظاهرشده و به مدد انسان می آید از این سروش غیبی كه از عنایت الهی سرچشمه گرفته، در قرآن با نام وحی تعبیر شده است قرآن درباره مادر موسی (ع) می فرماید:
«و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم و لا تخافی و لا تحزنی انا رآدوه الیك و جاعلوه من المرسلین»[9] «و لقد مننا علیك مره اخری اذ اوحینا الی امك ما یوحی ان اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یاخذه عدو لی و عدوله فرجعناك الی امك كی تقر عینها و لا تحزن».[10]
بر پایه این آیات، موقعی كه موسی تولد یافت، مادرش نگران حال او شد ناگهان بارقه ای در خاطرش گذشت كه با توكل بر خدا او را شیر دهد هرگاه احساس خطركرد او را در صندوقی چوبین قرار داده بر روی آب رها كند و نیز بر خاطرش گذشت كه طفل به او باز می گردد و هرگز نباید اندوهناك باشد، زیرا بر خدا اعتماد كرده وطفل را به دست او سپرده است این ها خاطره هایی بود كه بر اندیشه مادر موسی گذركرد و بارقه امیدی بود كه در دل او درخشیدن گرفت این گونه خاطره های روشن كننده راه و نجات دهنده از بیم و هراس، الهام رحمانی و عنایت ربانی است كه درمواقع ضرورت به یاری بندگان صالح می آید.
قرآن وحی را به معنای وسوسه های شیطان نیز به كار برده است، «و كذلك جعلنالكل نبی عدوا شیاطین الا نس و الجن یوحی بعضهم الی بعض زخرف القول غرورا»[11] [12] و «و ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوكم»[13] این گونه وحی شیطانی همان است كه در سوره ناس آمده: «من شر الوسواس الخناس، الذی یوسوس فی صدور الناس، من الجنه و الناس».[14]
4. وحی رسالی: وحی بدین معنا شاخصه نبوت است و در قرآن بیش از هفتاد باراز آن یاد شده است: «و كذلك اوحینا الیك قرآنا عربیا لتنذر ام القری و من حولها»[15] «نحن نقص علیك احسن القصص بما اوحینا الیك هذا القرآن»[16] پیامبران مردان تكامل یافته ای هستند كه آمادگی دریافت وحی را در خود فراهم ساخته انددر این باره امام حسن عسكری (ع) می فرماید: «ان اللّه وجد قلب محمدافضل القلوب و اوعاها فاختاره لنبوته، [17] خداوند، قلب و روان پیامبر را بهترین و پذیراترین قلب ها یافت و آن گاه او را برای نبوت برگزید».
این حدیث اشاره به این واقعیت دارد كه برای دریافت وحی آن چه مهم است افزایش آگاهی و آمادگی برای پذیرا شدن این پیام آسمانی است برای رسیدن به این گونه آمادگی پیامبر باید پیرایه های جسمانی را از خود بزداید و شایسته تماس باملكوتیان شود پیامبر اسلام (ص) فرموده اند: «و لا بعث اللّه نبیا و لا رسولا حتی یستكمل العقل و یكون عقله افضل من جمیع عقول امته[18]، خداوند، پیامبری برنیانگیخت، مگر آن كه عقل (خرد و اندیشه) خود را به كمال رسانده باشد و خرد اواز خرد تمام امتش برتر باشد».
طبق گفته صدرالدین شیرازی، پیش از آن كه ظاهر پیامبر به نبوت آراسته گردد، باطن او حقیقت نبوت را دریافت كرده بود پیامبر ابتدا باطن خود را به كمال انسانی آراسته گردانید سپس این آراستگی از باطن به ظاهر وی نمودار گشت در واقع، پیامبر نخست سفر از خلق به حق را آغاز كرد و پس از وصول به حق، سفری از جانب حق و هم راه با حق به سوی خلق بازگشت.[19]
ازاین رو، وحی چیزی نیست جز آگاهی باطن كه بر اثر سروش غیبی انجام می گیرد: «قل من كان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبك باذن اللّه»[20] «نزل به الروح الا مین علی قلبك لتكون من المنذرین».[21]
پدیده وحی هم همانند الهام، به تابناك شدن درون در مواقع خاص اطلاق می شود با این تفاوت كه منشا الهام بر الهام گیرنده پوشیده است، ولی منشا وحی برگیرنده وحی كه پیامبرانند روشن می باشد به همین علت، پیامبران هرگز در گرفتن پیام آسمانی دچار حیرت و اشتباه نمی شوند، زیرا بر منشا وحی و كیفیت انجام آن آگاهی حضوری كاملی دارند.
زراره از امام جعفر صادق (ع) می پرسد: چگونه پیامبر مطمئن شد آن چه به اومی رسد وحی الهی است، نه وسوسه های شیطانی ؟
امام (ع) فرمود: «ان اللّه اذا اتخذعبدا رسولا انزل علیه السكینه و الوقار فكان الذی یاتیه من قبل اللّه مثل الذی یراه بعینه[22]، هرگاه خداوند بنده ای را برای رسالت برگزیند، به او آرامش و وقار ویژه ای ارزانی می دارد، به گونه ای كه آن چه از جانب حق بدو می رسد، همانند چیزی خواهد بود كه با چشم باز می بیند» در حدیثی دیگر سؤال شد: چگونه پیامبران دانستند كه پیامبرند؟
امام (ع) در پاسخ فرمود: «كشف عنهم الغطا[23]، برای آنان پرده از میان برداشته شد».
به عبارت دیگر پیامبران هنگامی به پیامبری مبعوث می شوند كه از مرحله علم الیقین گذشته و عین الیقین را طی كرده و به مرحله حق الیقین رسیده باشند پس شگفتی ندارد كه مردان آزموده و پاك از میان توده مردم، برای رسالت الهی برانگیخته شوند، و حامل پیام آسمانی برای مردم باشند چنان كه قرآن می فرماید: «اكان للناس عجبا ان اوحینا الی رجل منهم ان انذر الناس و بشر الذین آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم قال الكافرون ان هذا لساحر مبین؛[24] آیا برای مردم موجب شگفتی بود كه به مردی از خودشان وحی كردیم كه مردم را ( از كیفر گناه) بیم ده و به كسانی كه ایمان آورده اند نوید ده كه برای آنان، پیشینه نیك (و پاداش شایسته) نزدپروردگارشان است؟
(اما) كافران گفتند: این (مرد) افسونگری آشكار است» یعنی اگرمردم اندكی اندیشه كنند و به خود آیند، این گمان ناروا و نابخردانه در مورد پیامبر ازآنان زدوده می شود.
[1] . شعراء26: 195 191.
[2] . اسراء17: 39.
[3] . انعام6: 19.
[4] . راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص 515.
[5] . ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص 380.
[6] . مریم19: 11.
[7] . نحل 16: 68و69.
[8]. فصلت 46: 12.
[9] . قصص 28: 7.
[10] . طه20: 40 37.
[11] . انعام6: 112.
[12] . شعراء26: 195 191.
[13] . انعام6: 121.
[14] . ناس 114: 6 2.
[15] . شوری42: 7.
[16] . یوسف 12: 3.
[17] . محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج18، ص 205، حدیث 36.
[18] . محمدبن یعقوب كلینی، اصول كافی، ج1، ص 13.
[19] . صدرالدین شیرازی، شرح اصول كافی، ج3، ص 454.
[20] . بقره2: 97.
[21] . شعراء26: 193 و 194.
[22] . محمدبن مسعود عیاشی سمرقندی، تفسیرعیاشی، ج2، ص 201، حدیث 106 بحارالانوار، ج18، ص 262، حدیث 16.
[23] . بحارالانوار، ج11، ص 56، حدیث 56.
[24] . یونس 10: 2.
2
| پدیده وحی2 |
|
خداوند براي رفع هرگونه تعجب يا توهم بي جا در مورد برانگيختن پيامبري ازميان مردم مي فرمايد: «انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده و اوحينا الي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسي و ايوب و يونس و هارون وسليمان و آتينا داوود زبورا، و رسلا قد قصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك وكلم اللّه موسي تكليما، رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس علي اللّه حجة بعد الرسل وكان اللّه عزيزا حكيما لكن اللّه يشهد بما انزل اليك، انزله بعلمه و الملائكة يشهدون و كفي باللّه شهيدا ان الذين كفروا وصد وا عن سبيل اللّه قد ضلوا ضلالا بعيدا؛[1] ما به تو وحي فرستاديم، همان گونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحي فرستاديم و (نيز) به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (بني اسرائيل) و عيسي و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحي نموديم، و به داوود زبور داديم، پيامبراني كه سرگذشت آنان را پيش از اين براي تو باز گفته ايم و پيامبراني كه سرگذشت آنان رابراي تو بيان نكرده ايم و خداوند با موسي آشكارا سخن گفت (و امتياز از آن او بود) پيامبراني كه بشارت گر و بيم دهنده بودند تا پس از اين پيامبران، حجتي براي مردم بر خدا باقي نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خدا توانا و حكيم است ولي خداوند گواهي مي دهد به آن چه بر تو نازل كرده (او) آن را به علم خويش نازل كرده است و فرشتگان (نيز) گواهي مي دهند هرچند گواهي خدا كافي است بي ترديد، كساني كه كفر ورزيدند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند در گم راهي دوري گرفتار شده اند». بنابراين شگفتي ندارد كه به يكي از افراد بشر وحي شود، زيرا پديده اي است كه بشريت با آن خو گرفته و پيوسته در طول تاريخ با آن سر و كار داشته است . اقسام وحي رسالي مطابق قرآن وحي رسالي سه گونه است : «و ما كان لبشر ان يكلمه اللّه الا وحيا او من ورا حجاب او يرسل رسولا فيوحي باذنه مايشا انه علي حكيم، و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا».[2] 1. وحي مستقيم: القاي مستقيم وحي و بدون واسطه بر قلب پيامبراست پيامبر اسلام (ص) در اين باره مي گويد: «ان روح القدس[3] ينفث في روعي»[4] يعني: روح القدس بر درون من مي دمد. 2. خلق صوت: با رسيدن وحي به گوش پيامبر به گونه اي كه كسي جز اونشنوداين گونه شنيدن صوت و نديدن صاحب صوت مانند آن است كه كسي از پس پرده سخن مي گويد، و به همين علت با تعبير «او من ورا حجاب» از آن يادشده است وحي بر حضرت موسي (ع) به ويژه در كوه طور چنين بود و نيز وحي برپيامبر اسلام (ص) در ليلة المعراج به همين گونه انجام گرفت . 3. القاي وحي به وسيله فرشته: جبرئيل پيام الهي را بر روان پيامبر اكرم (ص) فرودمي آورد، چنان كه در قرآن آمده است: «نزل به الروح الا مين علي قلبك»[5] و «فانه نزله علي قلبك».[6] [1] . نساء4: 167 163. [2] . شوري42: 51 و 52. [3] . بنابراين كه روح القدس غير از جبرئيل باشد. [4] . الاتقان، ج1، ص .44 [5] . شعراء26: 194 193. [6] . بقره2: 97. |
|
|
كیفیت نزول وحی1
|
|
پیامبر(ص) هنگام نزول وحی مستقیم، بر خود احساس سنگینی می كرد، و ازشدت سنگینی كه بر او وارد می شد بدنش داغ می شد، و از پیشانی مباركش عرق سرازیر می گشت اگر بر شتری یا اسبی سوار بود، كمر حیوان خم می شد و به نزدیك زمین می رسید علی (ع) می فرماید: «موقعی كه سوره مائده بر پیامبر نازل شد، ایشان بر استری به نام «شهبا» سوار بودند وحی بر ایشان سنگینی كرد، به طوری كه حیوان ایستاد و شكمش پایین آمد دیدم كه نزدیك بود ناف او به زمین برسد، در آن حال پیامبر از خود رفت و دست خود را بر سر یكی از صحابه نهاد»[1] عباده بن صامت می گوید: «هنگام نزول وحی گونه های پیامبر(ص) درهم می كشید و رنگ او تغییرمی كرد در آن حال سر خود را فرو می افكند و صحابه نیز چنین می كردند»[2] گاه می شد كه زانوی پیامبر بر زانوی كسی بود، در آن حال وحی نازل می شد، آن شخص تحمل سنگینی زانوی پیامبر را نداشت ما نمی دانیم چرا پیامبر(ص) دچاراین حالت می شد، چون از حقیقت وحی آگاه نیستیم برای تفصیل بیش تر می توان به كتاب هایی كه درباره وحی و كیفیت آن نگاشته شده است مراجعه كرد.[3] در طول تاریخ گروهی از معاندان سعی نموده اند با ساختن داستان های بی اساس و موهون، اصل مهم وحی را زیر سؤال ببرند آنان در این راستا افسانه هایی درزمینه وحی بر پیامبر اسلام، جعل كرده اند در این جا برای دفع شبهه مقدمه ای را بادو پرسش آغاز می كنیم : 1. آیا ممكن است پیامبری، در آغاز بعثت به خود گمان ناروا برد و در آن چه بر او پدید گشته است شك و تردید نماید؟ 2. آیا امكان دارد كه گاه شیطان، در امر وحی دخالت كند و تسویلات خود رابه صورت وحی جلوه دهد؟ در گفته های اهل بیت(ع) و تعالیم عالیه ای كه از خاندان پیامبر اكرم(ص) صادرشده، پاسخ هر دو سؤال منفی است ولی در نوشته های اهل حدیث كه از غیرطریق اهل بیت(ع) گرفته شده است جواب مثبت است آنان روایاتی در این زمینه آورده اند كه با مقام عصمت منافات دارد و علاوه برآن پایه و اساس نبوت را زیر سؤال می برد. اینك برای نمونه به دو داستان برگرفته شده از روایات اهل حدیث اشاره و با دلایل عقلی و نقلی ساختگی بودن آن ها را روشن می كنیم: داستان ورقه بن نوفل ورقه بن نوفل از عموزادگان خدیجه و فردی با سواد اندك و كم و بیش از تاریخ انبیای سلف با خبر بود در وصف او گفته اند: «و كان قارئا للكتب و كانت له رغبه عن عباده الاوثان »[4] می گویند: او بود كه پیامبر اسلام(ص) را از نگرانی كه در آغازبعثت برایش رخ داده بود نجات داد بخاری، مسلم، ابن هشام و طبری شرح واقعه را چنین گفته اند: آن گاه كه محمد(ص) در غار حرا با خدای خود خلوت كرده بود، ناگهان ندایی به گوشش رسید كه او را می خواند سربلند كرد تا بداند كیست، با موجودی هولناك مواجه گردید وحشت زده به هر طرف می نگریست همان صورت وحشت ناك رامی دید كه آسمان را پر كرده بود از شدت وحشت و دهشت از خود بی خود شد ودر این حال مدت ها ماند خدیجه كه از تاخیر او نگران شده بود، كسی را به دنبال او فرستاد ولی او را نیافت، تا آن كه پیامبر(ص) به خود آمد و به خانه رفت، ولی باحالتی هراسناك و خود باخته خدیجه پرسید: تو را چه می شود؟ گفت : «از آن چه می ترسیدم بر سرم آمد پیوسته در بیم آن بودم كه مبادا دیوانه شوم، اكنون دچار آن شده ام !» خدیجه گفت : هرگز گمان بد به خود راه مده تو مرد خدا هستی و خداوندتو را رها نمی كند حتما نوید آینده روشنی است سپس برای رفع نگرانی كامل پیامبر(ص)، او را به خانه ورقه بن نوفل برد و شرح ماجرا را به او گفت ورقه پرسش هایی از پیامبر(ص) كرد، در پایان به وی گفت : نگران نباش، این همان پیك حق است كه بر موسی كلیم نازل شده و اكنون بر تو نازل گردیده است و نبوت تو رانوید می دهد گویند این جا بود كه پیامبر اكرم (ص) احساس آرامش كرد و فرمود:اكنون دانستم كه پیامبرم «فعند ذلك اطمان باله و ذهبت روعته و ایقن انه نبی».[5] این داستان یكی از ده ها داستان ساخته شده كینه توزان دو قرن اول اسلام است كه خود را مسلمان معرفی نموده، با ساختن این گونه حكایت های افسانه آمیز، ضمن سرگرم كردن عامه، در عقاید خاصه ایجاد خلل می كردند و تیشه به ریشه اسلام می زدند در سال های اخیر نیز دشمنان اسلام این داستان و داستان های مشابه از جمله داستان آیات شیطانی را دست آویز خود قرار داده، بر سستی پایه های اولیه اسلام شاهد گرفته اند. چگونه پیامبری كه مدارج كمال را صعود نموده، از مدت ها پیش نوید نبوت رادر خود احساس كرده، حقایق بر وی آشكار نشده است در حالی كه بالاترین ووالاترین عقول را در خود یافته است : «ان اللّه وجد قلب محمد(ص) افضل القلوب و اوعاها، فاختاره لنبوته» چگونه انسانی كه چنین تكامل یافته است، در آن موقع حساس، نگران می شود و به خود شك می برد، سپس با تجربه یك زن و پرسش یك مرد كه اندك سوادی دارد این نگرانی از وی رفع می شود، آن گاه اطمینان حاصل می كند كه پیامبر است؟ ! این داستان، علاوه برآن كه با مقام شامخ نبوت منافات دارد، با ظواهر آیات و روایات صادره از اهل بیت (ع) نیز مخالف است در این جاضمن بیان اقوال برخی بزرگان در باره این داستان، به ذكر دلایل ساختگی بودن آن می پردازیم : قاضی عیاض[6] (متوفای 544) در بیان این نكته كه امر وحی بر شخص پیامبر فاقد هرگونه ابهام و شك است می گوید: «هرگز نشاید كه ابلیس در صورت فرشته درآمده و امر را بر پیامبر مشتبه سازد، نه در آغاز بعثت و نه پس از آن و همین آرامش و استواری و اعتماد به نفس، كه پیامبر اكرم (ص) در این گونه مواقع از خودنشان داد، خود یكی از دلایل اعجاز نبوت به شمار می رود آری هرگز پیامبر شك نمی كند و تردید به خود راه نمی دهد كه آن كه بر او آمده فرشته است و از جانب حق تعالی پیام آورده است به طور قطع امر بر او آشكار است، زیرا حكمت الهی اقتضامی كند كه امر بر وی كاملا روشن شود تا آشكارا آن چه می بیند، لمس كند یا دلایل كافی در اختیار او قرار می دهد تا كلمات اللّه ثابت و استوار جلوه كند «و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته ».[7] امین الاسلام طبرسی نیز بیان می كند كه برای آن كه پیامبر بتواند دیگران را باوحی هدایت نماید، خود باید از هرگونه خطا و اشتباه در دریافت وحی مصون باشد لذا در تفسیر سوره مدثر می گوید: «ان اللّه لا یوحی الی رسوله الا بالبراهین النیره و الایات البینه الداله علی ان ما یوحی الیه انما هو من اللّه تعالی فلا یحتاج الی شی سواها لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق[8]، به درستی كه خداوند وحی نمی كندبه رسولی مگر با دلایل روشن و نشانه های آشكار كه خود دلالت دارد بر این كه آن چه بر او وحی می شود، از جانب حق تعالی است و به چیز دیگری نیازنداردهرگز ترسانده نمی شود و نمی هراسد و به خود نمی لرزد». به طور كلی آیات قرآنی بر این نكته تصریح دارند كه پیامبران الهی از آغاز وحی، پیام ها را به روشنی دریافت نموده و دچار شك و تردید نمی شوند مقام حضور درپیش گاه حق جای گاهی است كه در آن وهم و شك و ترس راه ندارد موسی (ع) درآغاز بعثت مورد عنایت خاص پروردگار قرار گرفته، به او خطاب می شود: «یا موسی انی انا ربك فاخلع نعلیك انك بالواد المقدس طوی، و انا اخترتك فاستمع لما یوحی، اننی انااللّه لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلاه لذكری[9]، ای موسی ! این منم پرودگار تو،پای پوش خویش بیرون آور كه در وادی مقدس طوی هستی و من تو را برگزیده ام ،پس به آن چه وحی می شود گوش فرا ده منم، من، خدایی كه جز من خدایی نیست پس مرا پرستش كن و به یاد من نماز برپا دار» سپس به او دستور داده می شود: «و الق عصاك، فلما رآها تهتز كانها جان ولی مدبرا و لم یعقب، و عصایت رابیفكن، پس چون آن را هم چون ماری دید كه می جنبد (ترسید و) به عقب برگشت و (حتی) پشت سر خود را ننگریست» از این جهت مورد عتاب قرار گرفت : «یا موسی لا تخف انی لا یخاف لدی المرسلون[10]، ای موسی نترس كه رسولان در نزد من نمی ترسند» بدین ترتیب به محض ایجاد ترس، عنایت الهی شامل حال پیامبر الهی گشته او را از هرگونه هراس رها كرده است این یك قانون كلی است هر كه درآن جای گاه شرف حضور یافت، از چیزی خوف ندارد، زیرا در سایه عنایت الهی قرار گرفته و در فضایی امن و آرامش بخش استقرار یافته است. برای آن كه ابراهیم خلیل الرحمان (ع) آرامش و عین الیقین پیدا كند، پرده از پیش روی او بركنار شد تا حقایق عالم ملكوت بر او مكشوف گردد: «و كذلك نری ابراهیم ملكوت السماوات و الا رض و لیكون من الموقنین[11]، و این گونه ملكوت آسمان ها وزمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین كنندگان باشد». آیات فوق نشان می دهند كه پیامبران در محضر الهی دارای بینشی روشن وعاری از هرگونه شك و ریب هستند هم چنین ملكوت آسمان ها و زمین بر آنان منكشف گردیده تا از موقنین شوند آیا پیامبر اسلام از این قانون مستثنی بود تا درچنان موقع حساس و سرنوشت ساز به خود رها شود، به خویشتن گمان بد برد و دربیم و هراس به سر برد؟ آیا پیامبر اسلام مقامی كمتر از مقام موسی و ابراهیم خلیل داشت تا عنایتی كه خدا درباره آنان روا داشته است، درباره او روا ندارد؟ مولی امیرالمؤمنین (ع) درباره پیامبر اكرم (ص) می فرماید: «و لقد قرن اللّه به (ص) من لدن ان كان فطیما، اعظم ملك من ملائكته، یسلك به طریق المكارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره[12]، خداوند شبانه روز فرشته ای را بر او گمارده بود تا او را به كمالات انسانی رهنمون باشد». [1] . تفسیر عیاشی، ج1، ص 388. [2] . طبقات ابن سعد، ج1، ص 131. [3] . ر ك : محمد هادی معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 66 به بعد. [4] . و كان ورقه قد تنصر و قرا الكتب و سمع من اهل التوراه و الانجیل (سیره ابن هشام، ج1، ص 254) و كان امرا تنصر فی الجاهلیه و كان یكتب الكتاب بالعبرانیه فیكتب من الانجیل بالعبرانیه (صحیح بخاری، ج1 ،ص 3). [5] . محمد حسین هیكل، حیاه محمد، ص 96 95 صحیح مسلم، ج1، ص 99 97 صحیح بخاری، ج1، ص 4 3 سیره ابن هشام، ج1، ص 255 252 ابوجعفر محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ج2، ص 300 298 هم او،جامع البیان (تفسیر طبری) ج30، ص 161. [6] . قاضی عیاض از بزرگان و دانش مندان اندلس بود ابن خلكان گوید: «كان امام وقته فی الحدیث و علومه والنحو و اللغه و كلام العرب و ایامهم و انسابهم و صنف التصانیف المفیده (وفیات الاعیان، ج3 ،ص 483شماره511 ). [7] . انعام 6: 115 ر ك : رساله الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج2، ص 112 شرح ملا علی القاری، ج2، ص 563. [8] . ابوالفضل طبرسی، مجمع البیان (تفسیر طبرسی )، ج10، ص 384. [9] . طه20 : 14 11. [10] . نمل27 : 10. [11] . انعام6 : 75. [12] . صبحی صالح، نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 192، ص 300. |
|
كیفیت نزول وحی2
|
|
در اين زمينه روايات صحيحه فراوان وارد شده است كه برخي از آن ها به عنوان نمونه ذكر شد علاوه بر اشكالات فوق، ايرادهاي ديگري نيز به شرح ذيل بر داستان ياد شده وارد است : 1. سلسله سند داستان به شخص نخست كه شاهد داستان باشد نمي رسد،ازاين رو روايت چنين داستاني، مرسله تلقي ميشود. 2. اختلاف نقل داستان، خود گواه ساختگي بودن آن است در يكي از نقل هاچنين آمده است : خديجه خود به تنهايي نزد ورقه رفت، در ديگري آمده است كه پيامبر را با خود برد، در سومي ورقه خود پيامبر را در حال طواف ديد، از او جوياشد و بدو گفت، در چهارمي ابوبكر بر خديجه وارد شد و گفت : محمد را نزد ورقه روانه ساز اختلاف متن به حدي است كه مراجعه كننده متحير مي شود كدام را باوركند، و نمي توان ميان آن ها سازش داد. 3. در متن بيش تر نقل ها علاوه برآن كه نبوت پيامبر را نويد داده، آمده است : «ولئن ادركت ذلك لانصرنك نصرا يعلمه اللّه »، يا «فان يبعث و انا حي فساعزره وانصره و اؤمن به»، يعني هرگاه دوران بعثت او را درك كنم به او ايمان آورده او را ياري و نصرت خواهم نمود محمدبن اسحاق، سيره نگار معروف نيز اشعاري از ورقه مي آورد كه كاشف از ايمان راسخ وي به مقام رسالت پيامبر است [1] غافل ازآن كه، ورقه تا ظهور دعوت حيات داشت، ولي هرگز به دين مبين اسلام مشرف نگرديد، «و مات كافرا» و در حديث ابن عباس آمده است : «فمات ورقة علي نصرانيته» برهان الدين حلبي در كتاب «السيرة النبوية» آورده كه ورقة بن نوفل چهارسال پس از بعثت بدرود حيات گفت و از كتاب «الامتاع» ابن جوزي آورده كه اوآخرين كسي است كه در دوران «فترت» (سه سال نخست نبوت) وفات يافت درحالي كه اسلام نياورده بود و از ابن عباس نقل مي كند كه گفته : «انه مات علي نصرانيته »[2] ابن عساكر صاحب تاريخ دمشق مي گويد: «و لا اعرف احدا قال انه اسلم »[3] ابن حجر از تاريخ ابن بكار مي آورد: روزي ورقه از كنار بلال حبشي عبور مي كرد، در حالي كه قريش او را شكنجه مي دادند و او پيوسته مي گفت : احداحد ابن حجر گويد: «پس او تا زمان ظهور دعوت حيات داشت، ولي چرا اسلام نياورد؟)[4] اين ها خود دليل بر تعارض اين دو دسته از اخبار و ساختگي بودن داستان است به هر حال شيوع اين گونه داستان ها و مفاسد مترتب برآن ها يكي ازدست آوردهاي ناميمون تمسك به غير اهل بيت(ع) در نقل روايات و فهم صحيح اسلام مي باشد. [1] . سيره ابن اسحاق، ص 123 طبقات ابن سعد، ج1، قسمت 1، ص 130. [2] . ر ك : سيره حلبيه ج1، ص 252 250. [3] . ابن حجر عسقلاني، الاصابة في معرفة الصحابه، ج3، ص 633. [4] . همان، ج3، ص 634. |
|
|
|
زبان وحی1
|
|
زبان، آسان ترین وسیله انتقال مفاهیم ذهنی در انسان به شمار می رود وساده ترین ابزاری است كه آدمی می تواند در حیات اجتماعی، معانی متصوره خویش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد مساله خطیر تفهیم و تفهم كه لازمه زندگی اجتماعی است تنها از همین راه است كه سهل و ساده انجام می گیرد لذا خداوندپس از نعمت آفرینش، آن را از بزرگ ترین نعمت ها یاد كرده است «الرحمان علم القرآن خلق الا نسان علمه البیان»[1]، پروردگاری كه گستره رحمت او موجب گردید تا قرآن را به انسان بیاموزد، بزرگ ترین نعمتی را كه پس از نعمت آفرینش به اوارزانی داشت، نعمت بیان بود. شرایع الهی كه برای انسان ها آمده و با آنان سخن گفته، از همین شیوه معمولی ومتعارف بهره جسته است «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم[2]، وهیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آن كه با زبان مردم خویش سخن گوید، تا (بتواند پیام الهی را) برای آنان روشن سازد» ازاین رو زبان شریعت همان زبان مردم است و چون روی سخن با مردم است، باید با زبانی قابل فهم برایشان باشد. قرآن در میان قوم عرب نازل گردید و با زبان عربی رسا و آشكار بر آنان عرضه شده است «انا انزلناه قرآنا عربیا لعلكم تعقلون[3]، ما، قرآن را به زبان عربی فرستادیم تا بتوانید (خطاب به عرب) آن را درك كنید» «انا جعلناه قرآنا عربیا لعلكم تع قلون[4]، ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم تا بتوانید (پیام) آن را دریافت دارید»علاوه خداوند زبان قرآن را زبان عربی آشكار معرفی كرده است : «و هذا لسان عربی مبین »[5] «مبین » به معنای آشكار است «نزل به الروح الامین علی قلبك لتكون من المنذرین بلسان عربی مبین[6]، روح الامین (جبرئیل) آن را بر دلت نازل كرد تا (در نافرمانی ها) از هشداردهندگان باشی (و آن را) با زبان عربی آشكار (آورد)» «ولقد یسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر[7]، و قرآن را برای پندآموزی سهل و آسان كرده ایم، پس آیا پندگیرنده ای هست؟» «فانما یسرناه بلسانك لعلهم یتذكرون[8]، در حقیقت (قرآن) را بر زبان تو سهل و آسان گردانیدیم، امیدكه پند گیرند» «قرآنا عربیا غیر ذی عوج لعلهم یتقون[9]، قرآنی عربی بی هیچ پیچیدگی (رسا و روشن)، باشد كه آنان راه تقوا پویند». لذا باید گفت : زبان وحی یا زبان قرآن همان زبان عرف عام است[10] كه مورد خطاب قرار گرفته اند كه سهل و آسان و بدون پیچیدگی در بیان بر آنان عرضه شده البته هر یك بر وفق استعداد خود از آن بهره مند می شوند «انزل من السما مافسالت اودیه بقدرها[11]، از آسمان، باران (رحمت) را فرو فرستاد و بستر رودهاهر یك، به اندازه گنجایش خود روان شدند» خداوند این آیه را به عنوان «مثل »آورده است باران رحمت كنایه از قرآن و شریعت، و بستر رودها كنایه از استعدادهای متفاوت انسان ها است تا هر یك بر حسب ظرفیت و اندازه پذیرایی خود از آن بهره گیرد لذا در پایان می گوید: «كذلك یضرب اللّه الا مثال، این گونه است كه خداوند مثل ها می آورد»، یعنی با ضرب المثل (مثل زدن) واقعیت حال را روشن می سازد، زیرا گفته اند «المثال یوضح المقال، مثال آوردن گفتار را روشن می سازد». آری قرآن، ظاهری دارد و باطنی[12]، كه ظاهر آن برای همه آشكار است ولی عمق باطن آن به اندیشه و تدبر بیش تری نیاز دارد در جای جای قرآن دستور تعمق وتدبر در آیات آن را داده است «افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها[13]، آیا درقرآن نمی اندیشند، یا (مگر) بر دل های شان قفل هایی نهاده شده است ؟ !» هم چنین محكمی دارد و متشابهی[14] محكم آن دلالتی رسا و متشابه آن پیچیده است ودانش و بینش بیش تری لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود ولی با این وصف هرگزراه رسیدن به حقایق نهفته و آشكار قرآن بر كسی بسته نیست و به ابزار فهم و وسایل رهیابی كه در اختیار دارد بستگی دارد این كه در حدیث آمده: «العباره للعوام والاشاره للخواص»[15] به همین حقیقت اشارت دارد، یعنی مفهوم ظاهری آن برای همگان است كه نگرشی سطحی دارند ولی عمق باطنی آن برای اهل تخصص است كه با ابزار دانش و بینش، و اندیشیدن در نكته ها و ظرافت های قرآن، حقایق آن را به دست می آورند. آن چه گفته شد، بر وفق مقتضای حكمت الهی است تا سخنی را كه برای مردم گفته، برایشان قابل فهم باشد علاوه صفحه بلند تاریخ خود گواه است كه مردم هرزمان، زبان پیام الهی را كه بر دست پیامبرانشان بر آنان عرضه می شده فهمیده اند، وهیچ گاه در تاریخ ثبت نشده كه پیروان پیامبری گفته باشند: زبان پیامی كه آورده ای برای ما مفهوم نیست !. ولی اخیرا شبهه ای مطرح شده كه زبان وحی قابل فهم نیست، جز مفهوم ظاهری آن (در حد ترجمه) كه راه رسیدن به حقیقت آن برای بشریت بسته و درك آن میسور نمی باشد. می گویند: وحی چون پیام الهی و سخن از ماورای جهان طبیعت است، نمی تواند نمایان گر مفهوم حقیقی آن باشد زیرا واژه های به كار رفته در لسان شریعت، برای مفاهیمی وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخیت (هم گونی) دارد و با آن چه در پس پرده غیب وجود دارد سنخیتی ندارد و این ناهم گونی میان این دو گونه مفاهیم، دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحی را از كار می اندازد می گویند: پر پیدا است كه كاربرد این گونه واژه ها بر پایه استعاره وتشبیه امور نامحسوس به اشیا محسوس نهاده شده است و هرگز نمی تواند لفظمستعار نمایان گر كامل مفهوم مستعارله باشد برخی زبان وحی را زبان رمز دانسته كه كشف آن برای هركس میسور نیست برخی فراتر رفته زبان وحی را تمثیلی و تخیلی محض گرفته اند كه اصلا از واقعیتی حكایت ندارد، جز ترسیم مجرد ذهنی همانندكتاب «كلیله و دمنه » كه مطالب اخلاقی و تربیتی را در قالب تصویر ذهنی درآورده است در نتیجه نمی توان از ظاهر تعابیر كتب آسمانی، به حقیقتی ثابت پی برد، و با این شیوه خواسته اند تا برخی ناهنجاری ها (خلاف واقعیت ها كه احیانا دراین كتب به چشم می خورد) توجیه كنند و برخی اشكالات وارد بر كتب عهدین رامرتفع سازند دنباله روها گمان برده اند كه می توان همین شیوه را در باره قرآن نیزبه كار برد! در جای خود[16] مشروحا در این باره سخن خواهیم گفت در این جابحث مختصری می آوریم : زبان وحی به ویژه قرآن كریم، بر حسب موضوع سخن، مختلف است كه می توان آن را اجمالا به چهار بخش تقسیم كرد: 1. احكام و تكالیف: كه مرتبط به رفتار انسان ها و تنظیم حیات اجتماعی است دراین بخش كاملا صریح و رسا سخن گفته است، زیرا دستورالعمل هایی است كه باید انسان ها (مخاطبین اصلی كلام) به خوبی درك كنند تا بتوانند به درستی انجام دهند، مانند: «یا ایها الناس اعبدوا ربكم الذی خلقكم والذین من قبلكم لعلكم تتقون»[17] هركه زبان عربی بداند، به خوبی می فهمد كه روی سخن در این آیه، با همه مردم است تا تنها خدایی را پرستش كنند كه آفریدگار جهانیان است، چه حال و چه گذشتگان باشد تا حالت تقوی (پروا) در آنان پدید آید زیرا هركه خدا راپروا داشته باشد، در زندگی پروا دارد و به درستی رفتار می كند. فهم محتوایی این قبیل آیات، همانند آیه «احل اللّه البیع و حرم الربا»[18] وغیره، برای عرب زبانان و عربی دانان كاملا سهل و ساده است و هرگز با دشواری مواجه نمی شوند، مگر برای شناخت كم و كیف انجام این گونه دستورات كه بامراجعه به توضیحاتی كه در سنت آمده است روشن می گردد. 2. امثال و حكم : كه به منظور پند و اندرز و بیدار شدن ضمیر انسان ها در قرآن آمده است این بر دوگونه است : گاه از واقعیت های حیات بهره گرفته و به انسان هاهشدار می دهد تا از گذشته عبرت بگیرند زیبایی ها و زشتی های گذشته تاریخ انسان را، در جلوی چشم وی قرار می دهد تا از آن پند گیرد خوبی ها را دنبال كند و ازبدی ها دوری جوید و گذشته ناگوار خود را تكرار ننماید سرگذشت بنی اسرائیل واقوام مشابه كه در قرآن بسیار از آن یاد شده و نكوهش گردیده به همین منظوراست واقعیت هایی است كه جوامع بشری باید از آن پند گیرند و دگربار گذشته خود را تكرار ننمایند. درباره اهل كتاب كه گذشته رسوای خود را تكرار می كردند، می فرماید: «یسالك اهل الكتاب ان تنزل علیهم كتابامن السما، فقد سالوا موسی اكبر من ذلك فقالوا ارنا اللّه جهره[19]، اهل كتاب از تو می خواهند تا نوشته ای از آسمان بر آنان فرود آوری، البته از موسی درخواستی بزرگ تر نمودند و گفتند: خدا را آشكارا به ما بنمای !». درباره اعراب مشرك می گوید: «و قال الذین لا یعلمون لولا یكلمنا اللّه او تاتینا آیه، كذلك قال الذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم[20]، افراد نادان گفتند: چراخدا با ما سخن نمی گوید؟ یا برای ما نشانه ای نمی آید؟ كسانی كه پیش از اینان بودند (نیز) مانند همین گفته (بی جای) ایشان را می گفتند، (زیرا) دل ها (و اندیشه ها) شان به هم می ماند». درباره ویرانه های باقی مانده از قوم لوط كه در معرض دید مشركان بوده هشدارمی دهد: «و انكم لتمرون علیهم مصبحین و باللیل افلا تعقلون[21]، صبح گاهان وشام گاهان بر (آثار ویران شده) آنان می گذرید، آیا (عبرت نمی گیرید و) نمی اندیشید؟!». و درباره مقایسه مشركان با آل فرعون كه گم راهی را برای خویش انتخاب نمودندفرموده : «ذلك بما قدمت ایدیكم و ان اللّه لیس بظلا م للعبید كداب آل فرعون و الذین من قب لهم كفروا بیات اللّه فاخذهم اللّه بذنوبهم ان اللّه قوی شدید العقاب ذلك بان اللّه لم یك مغیرانعمه انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم و ان اللّه سمیع علیم كداب آل فرعون والذین من قبلهم كذبوا بیات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم[22]، این (اشاره به كیفر الهی) دست آوردهای پیشین شماست، و (گرنه) خدا بر بندگان (خود) ستم كارنیست همانند رفتار پیروان فرعون و پیشینیان آنان، به آیات خدا كفر ورزیدند، پس خدا به (سزای) گناهانشان گرفتارشان كرد خدا نیرومند و سخت كیفر است این (کیفر) بدان جهت است كه خداوند نعمتی را كه بر قومی ارزانی داشته تغییرنمی دهد، مگر آن كه آنان آن چه را در دل دارند تغییر دهند (یعنی تغییر حالت وتغییر جهت دهند) و خدا شنوای دانا است (رفتاری) چون رفتار فرعونیان وپیشینیان آنان كه آیات پروردگارشان را تكذیب كردند، پس ما آنان را به (سزای) گناهانشان هلاك كردیم». [1] . الرحمان 55: 4 1. [2] . ابراهیم14 : 4. [3] . یوسف 12: 2. [4] . زخرف 43: 3. [5] . نحل16 : 103. [6] . شعرا26: 195 193. [7] . قمر 54: 17و22و32و40. [8] . دخان44 : 58. [9] . زمر39: 28. [10] . یعنى زبان متعارف كه براى همگان قابل فهم باشد، با این تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق درك مطالب مؤثر است . [11] . رعد13: 17. [12] . پیامبر اكرم (ص): فرموده : «للقرآن ظهر و بطن » (تفسیر عیاشى، ج1، ص 11). [13] . محمد47: 24. [14] . «هوالذی انزل علیك الكتاب منه آیات محكمات و اخر متشابهات » (آل عمران 3: 7). [15] . بحارالانوار، چاپ بیروت، ج75، ص 278. [16] . التمهید، ج7 . [17] . بقره2 : 21. [18] . بقره2 : 275. [19] . نسا 4: 153 [20] . .بقره 2: 118. [21] . صافات 37: 138 137. [22] . انفال8 : 54 51. |
|
زبان وحی2
|
|
گونه ديگر «ضرب المثل، مثل زدن » است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتي خاص كه گوينده، آن را به تصوير مي كشد و پيام خود را در قالب آن بيان مي دارد قرآن در توانايي ترسيم هنري و گويا نمودن ضرب المثل ها تا سرحد اعجازپيش رفته است ضرب المثل، گرچه جنبه تخيلي دارد، ولي خود يك نوع پيام رساني است كه در قالب هنر، اين رسالت را ايفا مي كند در واقع ابزاري است كه پيام رسان از آن استفاده مي كند قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و در ترسيم حالات اشخاص يا گروه ها با بهترين وجهي هنر تصوير را به كار برده است [1] . قرآن در آيه هاي 16 تا 20 سوره بقره، به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است دو حالت دروني و بروني نگران كننده كه منافق را فراگرفته، با كيفيتي شيوا و رسا ترسيم شده است . در سوره ابراهيم، بيهوده بودن كارهاي كافران را با ضرب المثل، حالت تجسمي بخشيده «مثل الذين كفروا بربهم، اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرون مما كسبوا علي شي ذلك هو الضلال البعيد[2]، مثل كساني كه به پروردگارشان كافرشدند، كردارهاي شان به خاكستري مي ماند كه بادي تند در روزي طوفاني برآن بوزد از آن چه به دست آورده اند هيچ (بهرهاي) نمي توانند برد اين است همان گمراهي دور و دراز» جالب آن كه از همان نخست، اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كه حالت فنايي آتش سوخته را مي رساند! در سوره بقره، كمك رساني به بينوايان را كه توام با منت گذاري و آزردن خاطر آنان انجام گيرد، به بخشش هاي رياكارانه (خودنمايي) تشبيه نموده، آن گاه در قالب هنري ترسيم، بيهوده بودن آن راتجسم بخشيده است : «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون علي شي مما كسبوا واللّه لا يهدي القوم الكافرين[3]، پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايي است كه بر روي آن، غبار خاكي (نشسته) است، و رگباري به آن رسيده و آن (سنگ) را شفاف و صاف بر جاي گذارده است آنان (رياکاران) نيز ازآن چه به دست آورده اند بهره اي نمي برند، و خداوند، كافران را هدايت نمي كند». اين گونه ضرب المثل هاي ترسيمي در قرآن فراوان است «و لقد ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون »[4] در جاي ديگر مي گويد: «و لقد صرفناللناس في هذا القرآن من كل مثل »[5]، يعني مثل هاي گوناگوني آورده ايم، باشد تاضمير خفته انسان ها را بيدار سازيم . اين دو بخش از آيات قرآني (بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ) كاملا براي مردم آن روز كه مخاطبين قرآن بودند و نيز براي همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه «بلسان عربي مبين[6]، به زبان عربي رسا وآشكار» براي هميشه جريان دارد. اين دو بخش از گفتار قرآن، اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مي گيرد و هرگونه ابهام و دشواري در فهم آن براي هيچ كس وجود ندارد تنها آشنايي با لغت عرب يا ترجمه قرآن به زبان خواننده، براي بهره مند شدن از آن، كافي است . مي ماند دو بخش ديگر (بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف) كه بيش تراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است ولي شيوه هاي به كار رفته همان شيوه هاي متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهري آشكار و باطني ژرف دارند، و هر كس به اندازه ظرفيت خود از آن بهره مند مي گردد در زير نمونه هايي از آن را مي آوريم : 3. سخن از سراي غيب : قرآن و هر كتاب آسماني چون از جهان غيب پيام آورده اند، ناگزير از آن جهان شمه اي بازگو كرده اند البته اين واژه ها و الفاظي كه براي توصيف جهان غيب به كار رفته، براي مفاهيمي وضع شده اند كه متناسب با عالم حس و شهود است و نمي توانند كاملا بازگو كننده مفاهيمي باشند كه در سراي غيب جريان دارد علاوه ابزار درك ساكنين اين جهان، چه ظاهري (حواس خمس) وچه باطني (عقل و انديشه) براي درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب با آن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمي از سنخ ديگر ناتوانند ازاين رو است كه درگزاره هاي كتب آسماني درباره مفاهيم غيبي، از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونه اي تقريبي و از باب تشبيه نامحسوس به محسوس گزارش كنند اين شيوه متعارفي است كه در اين گونه تشبيه ها، به تقريب بسنده مي شود و بيان يا درك تحقيقي با اين وصف امكان پذير نيست . مثلا از مراتب و تنوع نيروهايي كه در اختيار فرشتگان (كه مدبرات امرند)[7] قرار دارد، به «اجنحه[8]، بالها» تعبير شده است، زيرا بال وسيله پرواز است وكاربرد آن در نيروهايي كه امكانات كار را فراهم مي كنند، متعارف مي باشد بال و بازوهر دو در اين مفهوم كاربرد دارند و مفهوم حقيقي هيچ يك مقصود نيست . هم چنين است موقعي كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعله هاي آتش دوزخ سخن به ميان مي آيد نمي توان عينا همين مفاهيمي را كه در اين سرا جريان دارد داشته باشد، بلكه متناسب با سراي ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن براي ماآشكار نيست، اين از كوتاهي فهم ما است، نه از قصور بيان قرآن البته در اين باره سخن بيش تري بايد گفت تا برخي سؤ تفاهم ها مرتفع گردد كه با توفيق الهي درجاي خود مي آوريم[9] . 4 معارف و اصول شناخت : قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلي مطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحي نبود، معلوم نبود كه بينش بشري بدان راه مي يافت و شايد براي هميشه چنين باشد. كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال، كه همگي توقيفي است و عقل با كمك وحي بدان راه يافته، به طوري كه تا 99 اسم براي پروردگار شناخته شده است [10] عمده صفات جمال در آخر سوره حشر آمده است : «هو اللّه الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هوالرحمان الرحيم هو اللّه الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيزالجبار المتكبر سبحان اللّه عما يشركون هو اللّه الخالق البارئ المصور له الا سما الحسني، يسبح له ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم[11]، او خداوندي است كه جز او خدايي نيست به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مي باشد رحمت او شامل وعنايت خاص او كامل است او فرمان روا و صاحب اختياري است كه درگاه او تاسرحد قداست پاكيزه است سلامت و امنيت را بر جهانيان برافراشته است عزت وقدرت و جبروت و كبريايي او بر جهان سايه افكنده است از آن چه مشركان مي پندارند به دور است او است خداي آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات تمامي نشانه هاي نيكي و نيك خواهي در او فراهم است آن چه درآسمان ها و زمين است (جمله) تسبيح او مي گويند (او را ستايش مي كند) او (برهرچه اراده كند) پيروز و حكمت انديش است». راز آفرينش را در آفرينش انسان مي توان يافت انسان آفريده اي است خداگونه كه مظهر تام صفات جمال و جلال الهي است «اني جاعل في الارض خليفة »[12] ودايع الهي بدو سپرده شده است : «انا عرضنا الا مانة علي السماوات و الا رض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الا نسان »[13] انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خود را بدو بسپاريم لذا تعليم «اسما» (پي بردن به حقايق هستي) بدو اختصاص يافت «و علم آدم الا سما كلها»[14]، و خداوند او را گرامي داشت «و لقد كرمنابني آدم »[15] و چون او را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد«فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين »[16] بدين سبب تمامي نيروهاي جهان هستي، چه در بالا و چه در پايين، در اختيار كامل او قرار گرفت «وسخر لكم ما في السماوات و ما في الا رض جميعا منه »[17] از اين رو تمامي اشيا براي انسان آفريده شده است يعني در انسان نيرويي آفريده شده تا تمامي نيروها را دراختيار گيرد تا وجود خويش را تجلي گاه حضرت حق قرار دهد، و تمامي صفات جمال و جلال كبريايي حق در وجود او جلوه گر شود «خلقت الاشيا لاجلك وخلقتك لاجلي، همه چيز را براي تو خطاب به انسان كامل آفريديم، و تو را براي خود»[18]، زيرا آفريده اي كه بتوان چنان جلوه گاه حضرت حق قرار گيرد، جزانسان اين شايستگي را نداشت، لذا است كه در آفرينش او به خود تبريك گفت :«فتبارك اللّه احسن الخالقين »[19]. انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جاي ديگر چنين توصيفي از انسان ارائه نشده است، و مسير حركت انسان در بستر تاريخ، خود نشان گر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده. وحياني بودن ساختار قرآن برخي احتمال داده اند كه الفاظ و تنظيم عبارات قرآن وحياني نباشد، بلكه معاني آن بر قلب پيامبر القا شده و آن حضرت خود آن را در قالب الفاظدرآورده است !.[20] اين احتمال از آن جا نشات گرفته كه در تعبير آيه «فانه نزله علي قلبك »[21] و نيزآيه «نزل به الروح الا مين علي قلبك »[22] آمده كه قرآن بر قلب پيامبر كه جاي گاه ادراك دروني است فرود آمده است. ولي اين احتمال جايي ندارد و فاقد سند اعتبار است علاوه صراحت آيات قرآن آن را نفي مي كند و تلقي مسلمانان از روز نخست تا كنون خلاف آن را مي رساند و بامساله اعجاز و تحدي كه بيش تر در جنبه لفظ و تنظيم عبارات متمركز است منافات دارد، زيرا گستره تعجيز شامل پيامبر نيز مي گردد چنين برداشتي از دو آيه فوق كاملا سطحي مي نمايد، زيرا مقصود از قلب در اين دو آيه، شخصيت دروني پيامبر است كه شخصيت حقيقي او را تشكيل مي دهد دريافت وحي نيز مي بايست از همان راه صورت مي گرفت، چون پيام وحياني به گونه معمولي انجام نمي گيرد تابتوان با حس ظاهري آن را دريافت، بلكه دستگاه و گيرنده مناسب خود را براي دريافت نياز دارد، كه همان جنبه روحاني و ملكوتي پيامبران است كه به سرحدكمال رسيده و شايستگي دريافت و بازگو كردن چنين پيامي را دارند. [1] . ر ك : سيد قطب، التصوير الفني في القرآن . [2] . ابراهيم14 : 18. [3] . بقره 2: 264. [4] . زمر39: 27. [5] . اسرا17: 89. [6] . شعرا26: 195. «فالمدبرات امرا» (نازعات 79: 5)، يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مى گيرد. [7] . «جاعل الملائكة رسلا اولي اجنحة مثنى و ثلاث و رباع » (فاطر35: 1). [8] . «فالمدبرات امرا» (نازعات 79: 5)، يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مى گيرد. [9] . ج7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است علا مه به اين جهت در مقدمه تفسيرالميزان (ج1، ص 9 6)اشارتى دارد.صدوق در كتاب توحيد (ص 220 194) اسما حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين، ج1، ص 150 97 سبزوارى، شرح الاسما الحسنى، مصباح كفعمى، ص 347 312 ابن فهد حلى، خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312 298 شرح اسما حسناى فخر رازى ص 353 152. [10] . صدوق در كتاب توحيد (ص 220 194) اسما حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين، ج1، ص 150 97 سبزوارى، شرح الاسما الحسنى، مصباح كفعمى، ص 347 312 ابن فهد حلى، خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312 298 شرح اسما حسناى فخر رازى ص 353 152. [11] . حشر59: 24 22.بقره2 : 30. [12] . بقره2 : 30.ا [13] . حزاب 33: 72 [14] . . بقره2 : 31. [15] . اسرا17: 70. [16] . حجر15: 29. [17] . جاثيه45 : 13. [18] . فيض كاشانى، علم اليقين، ج1، ص 381، به نقل از مشارق انوار اليقين، ص 67. [19] . مؤمنون23 : 14. [20] . ر ك : فلسفه علم كلام، نوشته «هرى اوسترين ولفسن » ترجمه احمد آرام وى اين احتمال را به معمربن عبادسلمى (متوفاى 228) كه از سران معتزله است، نسبت داده و به كتاب «مقالات الاسلاميين » ابوالحسن اشعرى استناد كرده است، كه با رجوع به اصل مستند، روشن گرديد برداشت هرى اوسترين اشتباه بوده است ولى همين امر سبب شده تا افرادى مانند «مقصود فراستخواه » آن را دست آويز قرار داده و به عنوان شبهه، امروزه مطرح سازند رجوع شود به كتاب وى «زبان قرآن » ص 305 و مقال وى در فصل نامه فرراه، شماره 1، زمستان77، ص 21. [21] . بقره2 : 97. [22] . شعرا26: 194 193. |
3
|
زبان وحی3
|
|
اگر خواسته باشيم مثال تقريبي براي آن ارائه دهيم، مي توان نحوه دريافت امواج راديويي را شاهد بياوريم، دستگاه مخصوصي نياز است تا پيام راديويي را دريافت دارد، و عين الفاظ و عبارات دريافتي را گزارش دهد پيام راديويي را با همان الفاظ وعبارات با حس معمولي نمي توان دريافت نمود، ولي با دستگاه مخصوص و متناسب با آن قابل دريافت و بازگو كردن مي باشد هرگز تصور نمي رود كه دستگاه گيرنده تنها مفاهيم را دريافت مي دارد، آن گاه خود در قالب الفاظ (ساخته خود) درمي آورد. اين يك مثال تقريبي است، و هرگز نخواسته ايم شباهتي ميان آن و نحوه دريافت وحي ثابت كنيم جز آن كه مي توان تصور نمود دريافت به گونه اي است كه قابل حس نباشد، ولي عين الفاظ و عبارات به گونه غير محسوس، قابل دريافت و بازگو كردن باشد. قرآن تصريح دارد كه الفاظ و عبارات قرآن و ساختار آن، از آن خدا است و بادست وحي انجام گرفته است، زيرا واژه هاي قرائت، تلاوت و ترتيل را به كار برده، كه از نظر وضع لغت عرب تنها بازگو كردن سروده ديگران را مي رساند، كه الفاظ ومعاني هر دو از آن ديگري باشد، و بازگو كننده آن را صرفا تلاوت مي كند و از خود چيزي مايه نمي رود. قرائت از نظر لغت بازگو كردن عبارت و الفاظي است كه ديگري تنظيم كرده باشد، و اگر الفاظ و عبارات از خود او باشد، واژه قرائت به كارنمي رودهمين گونه است تلاوت لذا فقها گفته اند: قرائت، عبارت است از حكايت لفظ، در مقابل تكلم كه عبارت است از حكايت معنا. همان گونه كه درباره شعر، اگر خود بسرايد انشا گويند، و اگر شعري كه سابق گفته يا از ديگري باشد، انشاد گويند انشاد، حكايت شعري است كه قبلا سروده شده، و انشا سرودن بالبداهه است. قرائت نيز حكايت نثري است كه الفاظ و عبارات آن قبلا تنظيم شده است وتكلم، انشا معنا است با الفاظ و عباراتي كه خود تنظيم مي كند. با اين توضيح روشن شد كه قرآن نمي تواند الفاظ و عباراتش از پيامبر باشد، زيراپيامبر آن را قرائت يا تلاوت مي فرمود، و هرگز در جايي نيامده كه پيامبر به آن تكلم مي نمود. در قرآن كريم آمده : «فاذا قرات القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرجيم »[1] «و اذاقرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يؤمنون حجابا مستورا»[2] «و قرآنا فرقناه لتقراه علي الناس علي مكث و نزلناه تنزيلا»[3] «سنقرؤك فلا تنسي »[4] «هو الذي بعث في الا ميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته »[5] «و ان اتلو هذا القرآن »[6] «واتل مااوحي اليك من كتاب ربك »[7] آياتي كه تلاوت قرآن را به پيامبر نسبت مي دهندفراوان است. علاوه، قرآن صريحا با عنوان «كلام اللّه » ياد شده : «و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتي يسمع كلام اللّه »[8] «يريدون ان يبدلوا كلام اللّه »[9] و در احاديث تفسير به راي آمده : «ما آمن بي من فسر برايه كلامي »[10] و در حديث ديگر آمده :«و هو كلام اللّه، و تاويله لا يشبه كلام البشر».[11] اضافه برآن اين كه خداوند مي فرمايد: قرآن را به زبان عربي فرو فرستاديم، كاملاصراحت دارد كه ساختار لفظي آن نيز با دست وحي انجام گرفته است در آيه سوره شعرا كه مستشكل به آن تمسك جسته، صريحا به اين جهت عنايت دارد: «و انه لتنزيل رب العالمين نزل به الروح الا مين علي قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي مبين ».[12] لذا جاي ترديد نيست كه قرآن در دو جهت لفظ و معنا ساختار وحياني دارد، وصرفا كلام خدا است هرگز در توان پيامبر نيست كه چنين سخن معجزه آسايي كه بيش تر در جهت لفظ و نظم عبارت متمركز است از خود بسازد گستره آيات تحدي و تعجيز، شامل پيامبر نيز مي شود، چنان چه اشارت رفت. [1] . نحل16 : 98. [2] . اسرا17: 45. [3] . اسرا17: 106. [4] . اعلى87 : 6. [5] . جمعه62 : 2. [6] . نمل27 : 92. [7] . كهف 18: 27. [8] . توبه9 : 6. [9] . فتح 48: 15. [10] . امالى صدوق، ط نجف، ص 6، مجلس 2. [11] . توحيد صدوق، ط بيروت، ص 264، باب 36. [12] . شعرا26: 195 192. |
وحى در لغت
وحى در لغتبه معانى مختلفى آمده است از جمله:اشارت،كتابت،نوشته،رساله،پيام،سخن پوشيده،اعلام در خفا،شتاب و عجله و هر چه از كلام يا نوشته ياپيغام يا اشاره كه به ديگرى به دور از توجه ديگران القا و تفهيم شود وحى گفتهمىشود،ناصر خسرو گويد:
«گفتارشان بدان و به گفتار كار كن×تا از خداى عز و جل وحيت آورند».
راغب اصفهانى گويد:«اصل الوحي الاشارة السريعة،وحى پيامى پنهانى است كهاشارت گونه و با سرعت انجام گيرد».ابو اسحاق نيز گفته است:«اصل الوحي فياللغة كلها اعلام في خفاء و لذلك سمي الالهام وحيا،اصل وحى در لغتبه معناىپيام پنهانى است،لذا الهام را،وحى ناميدهاند».هم چنين استسخن ابن برى:
«وحى اليه و اوحى:كلمه بكلام يخفيه من غيره و وحى و اوحى:اوما،وحى اليه:
پنهان از ديگران با او سخن گفت.وحى و اوحى:مطلب را با اشاره رسانيد».شاعرنيز گويد: «فاوحت الينا و الانامل رسلها،بر ما پيام فرستاد در حالى كه سرانگشتانش پيام رسان او بودند».ديگرى گويد:
«نظرت اليها نظرة فتحيرت×دقائق فكري في بديع صفاتهافاوحى اليها الطرف اني احبها×فاثر ذاك الوحي في و جناتهابا نگاهى كه بر وى افكندم فكر باريك بينم در صفات بديع او در حيرت ماند،پس گوشه چشمم بدو پيام داد كه دوستش دارم و آثار آن پيام،در گونههاى وىنمايان گرديد»
4- راغب اصفهانى،المفردات في غريب القرآن،ص 515.
5- ابن منظور،لسان العرب،ج 15،ص 380.