بانك جوك و لطيفه
به فرمانده پادگان خبر دادند كه پدر يكي از سربازان يك روز قبل مرده است. فرمانده گروهبان را احضار كرد و به او گفت: برو و به اميرخاني خبر بده كه پدرش مرده، منتهي جوري
خبر بده كه ناراحت نشه و ضمناً اصول نظامي رو هم رعايت كن. گروهبان سربازان رو به صف كرد و گفت: هر كدوم از شما كه پدرش امروز مرده يك قدم بياد جلو. كسي جلو
نيامد، گروهبان گفت: سرباز اميرخاني! چون از دستور مافوق اطاعت نكردي، يه هفته بازداشتي.
يه مرده با زنش سوار ماشين بودن و داشتن مي رفتن ماه عسل، يه خارجيه مي آد و با ماشينش از کنارشون رد مي شه و مي گه: گود مورنينگ. مرده هم در جواب مي گه:
مورنينگ گود. زنش ازش مي پرسه؟ تو به اون يارو خارجيه چي گفتي؟ مي گه: هيچ چي، اون گفت: سلام عليکم، منم گفتم: عليکم السلام!!!
معلم از شاگرد پرسيد :
چرا انيشتن از افتادن سيب تعجب کرد ؟
شاگرد پس از جند لحظه مکث گفت :
آقاچون زيردرخت گلابي نشسته بود !!
روزي معلم به شاگرد ميگه ۵تا حيوان درنده نام ببر؟
شاگرد:۲تا ببر ۳تا شير
به مملي ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه: كبوتر، كلاغ، خر!
بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه!
ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد!!!
روزي از مملي پرسيدند:شما چند سالگي داماد شديد؟
ملا گفت به خدا يادم نيست چون که آن زمان هنوز به سن عقل نرسيده بودم!
يه دفعه يه بنده خدا ميره خواستگاري بعد پدر مادر دختر ميگن دخترمون فعلآ درس ميخونه ميگه باشه ميرم 3 ساعت ديگه ميام
يارو ميره دكتر، ميگه: آقاي دكتر من دچار فراموشي شدم. دكتره ميپرسه: چند وقته؟ يارو يكم فكر ميكنه، ميگه: چي چند وقته؟
يارو ميره حموم
.
بعد که مياد بيرون ميگه نمرديم و آب چرخ کرده هم ديديم .
پليس جلو يه ماشين رو مي گيره و ميگه:
.
چون از صبح اولين كسي هستي كه كمربند ايمني بستي برنده 58هزار تومن پول شدي.
.
حالا مي خواي باهاش چيكار كني؟
.
مرد مي گه: مي رم گواهينامه مي گيرم .
.
زنش سريع مي گه: جناب سروان اين وقتي اكس مي زنه پرت و پلا مي گه .
.
بچشون از اون پشت مي گه: بابا نگفتم با ماشين دزدي قاچاق نكنيم؟
از يکي ميرسن ساعت چنده ؟
طرف هم بلد نبود ساعت بخونه. گفت : بدو بدو ديرت شد.
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.
----------------------------
جلال: سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!
--------------------------------
روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد: چقدر نوشابه سياه!
اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
جک های بامزه ای بود
غضنفر زنگ میزنه فلسطین زود قطع میکنه ازش دلیلش رو میپرسند میگه: می خواستم ببینم هنوز اشغاله یا نه.