بانك جوك و لطيفه
يه بابايي پسرشو ميبره ازمايش كنه تا ببينه ديوونه است يا نه! دكتر به پسره ميگه برو با اين آبكش آب بيار پدرش ميگه اين خستس بزار خودم برم بيارم!
غضنفر زنگ می زنه رادیو می گه الو آقا اونجا رادیو است؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه: یعنی الان صدای من توی نونوایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر می گه الو اکبر نون نخر ننت خریده!
سرگرمی خوب برای تمام سنین حتی شما!!! واقعا خنده دار خنده دار خنده دار . . .
ببینید و بخندید ، با خرید این مجموعه لحظاتی واقعا خنده دار و نشاط آور را برای خانواده و دوستان خود به ارمغان بیآورید. * فیلم های خنده دار وهیجان آور *دوربین مخفی بسیارجالب وخنده دار*جوک های جالب و عکسهای خنده دار*تصاویری زیبا از حیات وحش*بازیهای کوچک برای همه سنین*طالع بینی ماههای سال*حوادث واقعی به صورت طبیعی*صحنه های ورزشی زیبا از موتورسواری و حرکات نمایشی از بزرگان فوتبال
اگرمی خواهیدازخنده روده بر شویداین مجموعه راازدست ندهیدقابل ذکر است که این مجموعه به صورت نرم افزاری بوده وبرروی کامپیوترقابل استفاده می باشد
اگر می خواهید بیش از چند ساعت خنده در پیش داشته باشید این CD را خرید کنید.
دلداری غضنفر به عیالش:
مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینه که مهم نیستی
غضنفر ميره طوطي بخره به جاش يه جغد بهش میفروشن. چند روز بعد ازش ميپرسن: «اين طوطیه حرف هم ميزنه؟»
غضنفر جواب میده: «حرف نمیزنه ولی خيلي توجه ميکنه.»
به غضنفر ميگن نظرت در مورد بند گردنيه موبايل چيه؟ ميگه خوبه فقط موقع شارژ يكي دو ساعت آدم رو علاف ميكنه!!
قاضي: اگر جواب ندي پدرت را در مي آوريم.
متحم:خدا پدرتو بيامورزه! پدر من سالهاست كه در زندان است!
زنه هنرپيشه بوده، به شوهرش ميگه: ديدي وقتي تو فيلم خودم رو زدم به مردن، چطوري همه داشتن گريه ميكردن؟!
يارو ميگه: آره، آخه ميدونستن كه واقعا نمردي!
یارو بچش می ره بالای دیوار
رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود
رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید
رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی
رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار
اولي: من يك پسر دارم كه هر روز بيشتر شبيه من مي شود؟
دومي: اگر وقت داري ببر دكتر تا جلوي اين بيماري را بگيرد!
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
اتوبوسي آرام از سرازيري خيابان پايان ميرفت و یکی به دنبال آن ميدويد. يه نفر بهش گفت: فكر نميكنم بتوني بهش برسي. طرف با نگراني گفت: دعا كن برسم، چون من راننده آن اتوبوسم!
پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خوابانيد تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد كشيد: پدرت هم تو را كتك مىزد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مىكردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مىزد؟
پدر: البته كه مىزد. همچنين پدر او...
پسر: حال كه اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاكره كنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم.
جناب وزير میره مرخصى و به جهت حفظ سلامتى! تصميم مىگيره یکم هم كار بدنى بكنه. پس میره روستا و از یکی تقاضاى كار مىكنه. روستايى وزیر رو می بره داخل انبارسیب زمینی و از وزیر مىخواد كه سیب زمینی ها رو بر حسب كوچك و بزرگ از هم جدا كنه.
دو ساعت بعد جناب وزير با پريشان حالى میاد بیرون!
روستايى: برا روز اول كار سختی بود ها!!!؟
وزير: از جهت سختى و سنگينى كار خسته نشدم، از اين كه دائم بايد در حال تصميمگيرى باشم خسته شدم.