راسخون

بانك جوك و لطيفه

g_golshani_rasekhoon کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 1087
|
تاریخ عضویت : آبان 1389 

يه بابايي پسرشو ميبره ازمايش كنه تا ببينه ديوونه است يا نه! دكتر به پسره ميگه برو با اين آبكش آب بيار پدرش ميگه اين خستس بزار خودم برم بيارم!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

غضنفر زنگ می زنه رادیو می گه الو آقا اونجا رادیو است؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه: یعنی الان صدای من توی نونوایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر می گه الو اکبر نون نخر ننت خریده!

gholamalih کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 90
|
تاریخ عضویت : تیر 1389 

سرگرمی خوب برای تمام سنین حتی شما!!! واقعا خنده دار خنده دار خنده دار . . .

ببینید و بخندید ، با خرید این مجموعه لحظاتی واقعا خنده دار و نشاط آور را برای خانواده و دوستان خود به ارمغان بیآورید. * فیلم های خنده دار وهیجان آور *دوربین مخفی بسیارجالب وخنده دار*جوک های جالب و عکسهای خنده دار*تصاویری زیبا از حیات وحش*بازیهای کوچک برای همه سنین*طالع بینی ماههای سال*حوادث واقعی به صورت طبیعی*صحنه های ورزشی زیبا از موتورسواری و حرکات نمایشی از بزرگان فوتبال

اگرمی خواهیدازخنده روده بر شویداین مجموعه راازدست ندهیدقابل ذکر است که این مجموعه به صورت نرم افزاری بوده وبرروی کامپیوترقابل استفاده می باشد

اگر می خواهید بیش از چند ساعت خنده در پیش داشته باشید این CD را خرید کنید.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دلداری غضنفر به عیالش:

مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینه که مهم نیستی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

غضنفر ميره طوطي بخره به جاش يه جغد بهش می‌فروشن. چند روز بعد ازش مي‌پرسن: «اين طوطیه حرف هم مي‌زنه؟»
غضنفر جواب میده: «حرف نمی‌زنه ولی خيلي توجه مي‌کنه.»

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

به غضنفر ميگن نظرت در مورد بند گردنيه موبايل چيه؟ ميگه خوبه فقط موقع شارژ يكي دو ساعت آدم رو علاف ميكنه!!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

قاضي: اگر جواب ندي پدرت را در مي آوريم.
متحم:خدا پدرتو بيامورزه! پدر من سالهاست كه در زندان است!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

زنه هنرپيشه بوده، به شوهرش ميگه: ديدي وقتي تو فيلم خودم رو زدم به مردن،‌ چطوري همه داشتن گريه ميكردن؟!

يارو ميگه: آره، آخه ميدونستن كه واقعا نمردي!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 یارو بچش می ره بالای دیوار 

می گه : یعقوب بیا پائین می فتی مریض میشی  ...
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود

رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید

رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی

رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اولي: من يك پسر دارم كه هر روز بيشتر شبيه من مي شود؟

دومي: اگر وقت داري ببر دكتر تا جلوي اين بيماري را بگيرد!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اتوبوسي آرام از سرازيري خيابان پايان مي‌رفت و یکی به دنبال آن مي‌دويد. يه نفر بهش گفت: فكر نمي‌كنم بتوني بهش برسي. طرف با نگراني گفت: دعا كن برسم، چون من راننده آن اتوبوسم!

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خوابانيد تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد كشيد: پدرت هم تو را كتك مى‏زد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟
پدر: البته كه مى‏زد. همچنين پدر او...
پسر: حال كه اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاكره كنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جناب وزير میره  مرخصى  و به جهت حفظ سلامتى!  تصميم مى‏گيره یکم هم كار بدنى بكنه. پس میره  روستا و از یکی  تقاضاى كار مى‏كنه. روستايى وزیر رو می بره  داخل انبارسیب زمینی و از وزیر  مى‏خواد كه سیب زمینی ها  رو بر حسب كوچك و بزرگ  از هم جدا كنه.
دو ساعت بعد جناب وزير با پريشان حالى میاد بیرون!
روستايى: برا  روز اول كار سختی بود ها!!!؟
وزير: از جهت سختى و سنگينى كار خسته نشدم، از اين كه دائم بايد در حال تصميم‏گيرى باشم خسته شدم.