ساجد: غلامرضا در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و در فکرش غوطه‌ور بود. در کنارش نشستم و علت ناراحتی‌اش را پرسیدم.

او گفت: «دلم برای جبهه تنگ شده است. اگر نابینا نشده بودم، حال در کنار دیگر رزمندگان بود. کاش باز هم به جبهه مي‌رفتم و حداقل یک لیوان آب به دست رزمنده‌ای می‌دادم.»

از حرف غلامرضا ناراحت شدم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. سعی کردم او را جهت رسیدن به هدفش یاری کنم.

چند روز بعد به اتفاق به بسیج و سپاه کرمان مراجعه کردیم و غلامرضا گفت که می‌خواهد به جبهه برود اما مسئولین با تصمیم وی موافقت نکردند.

غلامرضا برای رسیدن به هدفش به زادگاهش جیرفت رفت، اما مسئولينِ آنجا نیز مخالفت کردند.

اما غلامرضا نااميد نشد و پذیرفته بود که یک روشندل است و با توانی مضاعف به میدان رفت و سعی کرد از طریق جوانان برای رسیدن به هدفش اقدام کند. او توانست تعداد زیادی از جوانان را رهسپار جبهه نماید.


همسر جانباز شهید غلامرضا ملایی(فاطمه امینایی)