اعجازوتحدی قرآن
اعجاز قرآن، پیشینه و ضرورت1
اعجاز از ريشه«عجز»(ناتواني)به معناي ناتوان ساختن ميباشد.ناتوان ساختنبر دو گونه است: يكي آن كه توانايي كسي قهرا از وي سلب شود و او به عجز در آيد، مثلا اگر شخصي قدرت مالي يا مقامي دارد، آن مال يا مقام از او با زور گرفته شود واو به خاك ذلتبنشيند.ديگر آن كه كاري انجام گيرد كه ديگران از انجام و ياهمآوردي با آن عاجز باشند، بدون آن كه درباره آنان هيچ گونه اقدام منفي به عملآمده باشد، مثلا ممكن است كسي در كسب كمالات روحي و معنوي به اندازهايپيش رفت كند كه دست ديگران بدو نرسد و از روي عجز دست فرو نهند.در مثلگويند: «فلان اخرس اعداءه، فلاني زبان دشمنان خود را بند آورد».مقصود آن استكه آن اندازه آراسته به كمالات گرديده و كاستيها را از خود دور ساخته كه جاييبراي رخنه عيب جويان باقي نگذارده است. شاعر گويد:
شجو حساده و غيظ عداه ان يري مبصر و يسمع واع
«براي فزوني غم و اندوه حسودان وي و خشم و نگراني دشمنانش، همين بسكه بينندهاي چشم خود را بگشايد و شنوندهاي گوش فرا دهد».يعني آن اندازهفضايل محاسن اخلاقي وي فراگير شده كه هر كس چشم بگشايد و گوش فرا دهدجز آن نبيند و نشنود، به همين جهت دشمنان و حسودان خود را به زانو در آوردهاست.
اعجاز قرآن از نوع دوم است، يعني در بلاغت، فصاحت، استواري گفتار، رسا بودن بيان، نو آوريهاي فراوان در زمينه معارف و احكام و ديگر ويژگيها، آن اندازهاوج گرفته كه دور از دست رس بشريت قرار گرفته است.از اين جهت قرآن را«معجزةخالدة، معجزه جاويد»گويند.اين حالتبراي قرآن، هميشگي و ثابت است، چرا كهاين كتاب بزرگ قدر، سند شريعت جاويد اسلام است.
پيشينه بحث
مساله«اعجاز قرآن»از دير زمان مورد بحث و نظر دانش مندان بوده است.شايداولين كسي كه در اين زمينه بحث كرده و مساله را به صورت كتاب يا يك رسالهدر آورده - طبق گفته ابن نديم[1] - محمد بن زيد واسطي(متوفاي 307)است.وي ازبزرگان اهل كلام ميباشد و كتابهايي در اين زمينه به نام«الامامة»و«اعجاز القرآنفي نظمه و تاليفه»نگاشته است.برخي پيش از او، ابو عبيدةمعمر بن المثني(متوفاي 209)را ياد ميكنند، او كتابي در دو مجلد درباره اعجازقرآن نوشته است.هم چنين ابو عبيد قاسم بن سلام(متوفاي 224)كتابي در اعجازقرآن دارد.اما اين نوشتهها اكنون در دست نيست.
قديميترين اثري كه در اين زمينه در دست است، رساله«بيان اعجاز القرآن»
نوشته ابو سليمان حمد بن محمد بن ابراهيم خطابي بستي[2] (متوفاي 388)است.
اين اثر ضمن مجموعهاي با عنوان«ثلاث رسائل في اعجاز القرآن»اخيرا به چاپرسيده است.مؤلف اين رساله، مساله اعجاز القرآن را از بعد«بياني»با شيوهايجالب مطرح ساخته و درباره انتخاب واژهها در قرآن و نكته سنجيها متناسب وهم آهنگ سخن گفته و برجستگي قرآن را در اين انتخاب و چينش شگفت آور كاملاآشكار ساخته و به خوبي از عهده آن بر آمده است.
دو رساله ديگر اين مجموعه يكي تاليف ابو الحسن علي بن عيسيرماني(متوفاي 386)از بزرگان اهل كلام و انديش مندان جهان اسلام است.
نوشتههاي او در زمينههاي قرآني بسيار ارزشمند و مورد عنايتشيخ الطائفهابو جعفر طوسي در تفسير گران قدرش«التبيان»قرار گرفته است.ديگري رساله«شافيه»نوشته شيخ عبد القاهر جرجاني(متوفاي 471)است.جرجاني پايه گذارعلوم بلاغت، به صورت علم مدون ميباشد.اين شخصيتبزرگ جهان علم وادب، سه نوشته ارجمند - در اين زمينه - براي هميشه به يادگار گذارده است: اسرارالبلاغة، دلايل الاعجاز و آخرين آنها رساله«شافيه»است.رساله شافيه خلاصه وچكيده مباحث دو كتاب پيش را - كه به مثابه مقدمه براي وصول به اعجاز ميباشدبه گونهاي موجز و فشرده عرضه كرده است.وي خدمتي شايسته به عالم ادب در راهرسيدن به اعجاز قرآن انجام داده است.
ابوبكر باقلاني(متوفاي 403)و امام فخر رازي(متوفاي 606)، و كمال الدينزملكاني(متوفاي 651)هر يك كتابي مبسوط در اين زمينه نوشته و مساله اعجازقرآن را به گونه تفصيلي مورد بحث قرار دادهاند.امام يحيي بن حمزه بن علي علويزيدي(متوفاي 749) كتاب«الطراز في اسرار البلاغة و حقائق الاعجاز»را در سهمجلد نوشته كه در جلد سوم تمامي نكات بلاغي و اسرار بديع را بر آيههاي قرآنپياده كرده، و به خوبي از عهده اين كار بر آمده است.جلال الدين سيوطي(متوفاي 910)نيز به طور گسترده كتابي در سه مجلد ضخيم با عنوان«معتركالاقران في اعجاز القرآن»به رشته تحرير در آورده است.
اخيرا كتابها و رسالههاي فراواني در زمينه اعجاز قرآن نوشته شده كهمشهورترين آنها عبارتاند از: «المعجزة الخالدة»علامه سيد هبة الدين شهرستاني، «اعجاز القرآن»استاد مصطفي صادق رافعي، «النبا العظيم»استاد عبد الله دراز، «اعجاز قرآن»علامه طباطبايي.علاوه بر نوشتههايي نيز به عنوان مقدمه تفسير نوشتهاندمانند مقدمه تفسير«آلاء الرحمان»شيخ محمد جواد بلاغي و«البيان»استاد آيت الله خويي.
معجزه يك ضرورت دفاعي
بدون شك معجزه براي پيامبران - به ويژه اولو العزم[3] - يك وسيله اثباتي به شمارميرود تا سند نبوت و شاهد صدق دعوت آنان قرار گيرد و گواه آن باشد تا كه ازجهان غيب پيام آوردهاند.لذا معجزهاي كه به دست آنان انجام ميگيرد بايد نشانهاياز«ما وراي الطبيعه»باشد، يعني كاري انجام گيرد كه طبيعت اين جهان از عهدهانجام آن عاجز باشد، به همين جهت آن را«خارق العادة»[4] توصيف ميكنند، يعنيبيرون از شعاع تاثيرات طبيعي مالوف(عوامل طبيعي شناخته شده و معروف)قرارگرفته است.
اكنون اين سؤال پيش ميآيد كه معجزه يك ضرورت تبليغي استيا ضرورتدفاعي؟يعني پيامبران دعوت خود را از همان روز نخستبا معجزه آغاز ميكنند، يا موقعي كه با شبهههاي منكرين رو به رو ميشوند معجزه ارائه ميدهند؟سيرهپيامبران و صراحت قرآن بر امر دوم دلالت دارد.اساسا هيچ پيامبري از همان آغاز، دعوت خود را با معجزه هم راه ننمود، ولي هنگامي كه با منكران رو به رو گرديد ودرخواست معجزه نمودند - يا بدون در خواست و صرفا براي دفع شبهات آنانمعجزه آورده است.دعوت انبيا عين صراحتحق است كه با فطرت اصيل انساندم ساز و با عقل سليم هم آهنگ ميباشد.چيزي را ميگويند كه فطرت و عقلبشري بيدرنگ و آزادانه آن را ميپذيرد. و بالحق انزلناه و بالحق نزل[5]، ما قرآن را كه عين حقيقت است فرو فرستاديم (يعني حقيقتي آشكار و انكار ناپذير) و همين گونهفرود آمد». له دعوة الحق[6]، خدا را دعوتي استحق و روشن». فتوكل علي الله انكعلي الحق المبين[7]، بر خداي خود تكيه كن.راهي كه ميروي حق و آشكار است».
ذلك الكتاب لا ريب فيه[8]، اين كتاب جاي ترديدي در آن نيست»، يعني آن اندازهشواهد صدق، آن را فرا گرفته كه راه تشكيك و ترديد در آن را بسته است. لقد جاءترسل ربنا بالحق[9]، پيامبران همگي حق آور بودند». يا ايها الناس قد جاءكم الحق منربكم [10]، اي مردم!آن چه را كه براي شما آمده صرفا حقيقت آشكاري است». اللهالذي انزل الكتاب بالحق و الميزان [11]، خداوندي كه كتاب و شريعت را حقيقتي آشكار ومعيار سنجش حق از باطل قرار داد».
از اينرو در جاي جاي قرآن تصريح شده كه صاحب نظران انديشمند، بيدرنگدعوت حق را ميپذيرند و به نداي حقيقت لبيك ميگويند.تنها كساني كه حق راخوش آيند ندارند يا با مصالح موهوم خويش سازگار نميبينند، آن را نميپذيرند، گر چه در دل به حق بودن آن اذعان و اعتراف دارند. و يري الذين اوتوا العلم الذيانزل اليك من ربك هو الحق و يهدي الي صراط العزيز الحميد [12]، دانش مندان انديشمندبه خوبي در مييابند آن چه بر تو نازل گشته، صرف حقيقت است و به سوي راه حقتعالي كه عزيز و حميد است هدايت ميكند».مقصود از عزيز، يگانه قدرت قاهرهحاكم بر جهان هستي است و حميد به معناي ستوده و پسنديده است. و ليعلم الذيناوتوا العلم انه الحق من ربك فيؤمنوا به فتخبت له قلوبهم [13]، تا دانش وران بدانند كهشريعت الهي محض حق است و آن را باور دارند و دلهاي شان در برابر آن خاشع وحالت نرمش پيدا كند».
درباره فرهيختگان از ترسايان نجران در پيشگاه قرآن، با ستايش از آنان، چنينگويد: و اذا سمعوا ما انزل الي الرسول تري اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق [14]،
همين كه بشنوند آن چه را كه بر پيامبر نازل گشته، ميبيني ديدگانشان (از شدتشوق و وجد دروني) لبريز از اشك گردد، زيرا حق را دريافتهاند».
آري، كساني كه حق ستيزند در برابر آن ايستادگي ميكنند: لقد جئناكم بالحق ولكن اكثركم للحق كارهون [15]، ما آن چه كه آورديم حقيقت آشكاري است، ولي بيشترشما حق را خوش نداريد». و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا [16]، گر چه (بازبان) آن را انكار نموده، ولي در دل آن را شناخته، باور داشتهاند و اين انكار ناشي ازحالت ظلم و استكبار آنان است».لذا طبق منطق قرآن، هم واره حق آشكار است وباطل خود نما و براي پذيرفتن حق دليلي جز فطرت و حجتي جز خرد حاجتينيست.براي حق جويان و حقيقت پويان دليلي روشنتر از بيان خود حق نميباشدو به حجت و برهان نياز ندارد، زيرا حق، خود آشكار است و فطرت پاك آن را پذيرااست.
[1] . ر.ك: الفهرست، ص 63 آن جا كه از علوم قرآني سخن ميگويد و ص 259 آن جا كه از مذاهب اهل اعتزال بحث ميكند.(چاپ قاهره-الاستقامة).
[2] . بست: شهركي در نزديكي كابل محل اقامت وي بوده است.ر.ك: مقدمه كتاب«ثلاث رسائل في اعجاز القرآن».و نيز مقدمه التمهيد، ج 1، ص 8.
[3] . پيامبران اولو العزم پيامبرانياند كه داراي شريعتي نو و كتابي تازه باشند، آنان پنج نفرند: نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله.
[4] . يعني خارج از محدوده عوامل مؤثر كه متعارف و شناخته شده است.ولي هرگز بر خلاف ناموس طبيعت نيست، چه اين كه قانون عليت، طبيعي و خدشه بردار نيست.تنها علتبه وجود آمدن معجزه، غير متعارف بودن آن است ولي براي بشريت امكان شناخت آن بر اساس موازين طبيعي هرگز ميسر نيست و گرنه هيچ پديدهاي در صحنه هستي بدون علت متناسب خود، امكان وجود ندارد و علت العلل اراده خداوندي است و چگونگي تاثير در باب عليت نيز تحت اراده او است كه ميتواند دگرگون سازد يا سرعتبخشد و معجزه از همين طريق صورت ميگيرد.لذا خارق العاده ميگويند نه خارق الطبيعه.
[5] . اسراء 17: 105.
[6] . رعد 13: 14.
[7] . نمل 27: 79.
[8] . بقره 2: 2.
[9] . اعراف 7: 43.
[10] . يونس 10: 108.
[11] . شوري 42: 17.
[12] . سبا 34: 6.
[13] . حج 22: 54.
[14] . مائده 5: 83.
[15] . زخرف 43: 78.
[16] . نمل 27: 14.
| اعجاز قرآن، پیشینه و ضرورت2 |
|
امام صادق عليه السلام در اين زمينه ميفرمايد: «سنت الهي بر آن جاري است كه هرگزحق با باطل اشتباه نگردد و هيچ حقي به صورت باطل جلوه ننمايد و هيچ باطليبه صورت حق نمود نكند».يعني حق خود جلوهگر است و جاي شبهه نميگذارد. آن گاه فرمود: «و لو لم يجعل هذا هكذا ما عرف حق من باطل» [1] .يعني اگر چنين نبودكه هم واره حق خودنما باشد و از باطل خود را جدا سازد، هرگز راهي براي شناختحق از باطل وجود نداشت.بدين معنا كه شناختحق و جدا ساختن آن از باطليك امر فطري و بديهي است و گرنه معياري براي جدايي حق از باطل وجودنداشت.اين يك اصل است كه پايههاي تمامي شناختها بر آن استوار است، از جمله، شرايع و پيامهاي آسماني كه بر دست پيامبران عرضه ميشود، حقايقآشكاري است كه فطرت پاك، آن را پذيرا ميباشد. در قرآن آن جا كه از«تحدي»و«اعجاز»سخن به ميان ميآيد، با جمله و ان كنتمفي ريب مما نزلنا علي عبدنا فاتوا بسورة من مثله [2] آغاز ميشود.هم چنين آيات ديگر كه حالتشك و ترديد يا به عبارت روشنتر حالت تشكيك مشركان و منافقان ومقابله كنندگان با قرآن و اسلام را در نظر ميگيرد. ام يقولون تقوله بل لا يؤمنون.فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين. [3] ام يقولونافتراه قل فاتوا بعشر سور مثله. [4] ام يقولون افتراه قل فاتوا بسورة مثله. [5] لذا مخاطبين به اين گونه هم آوردي خواهي(تحدي)، تنها كسانياند كه گفتهاند: و اذا تتلي عليهم آياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين. [6] فقال ان هذا الا سحر يؤثر. [7] و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر [8] قالوا ما انزل اللهعلي بشر من شيء. [9] اين گونه سخنان بيرويه هرگز از كساني كه به راستي، ايمان آوردند و از همانآغاز دعوت آن را پذيرفتند، صادر نگشته و هرگز اين گونه تحديها وهم آورد خواهيها به آنان متوجه نبوده است، زيرا نيازي نبوده و اينان با فطرتي پاكو سرشتي ناآلوده به سراغ دعوت حق آمدند و آن را يافته و پذيرفتند.اساسا كسانياز پيامبر اسلام و ديگر پيامبران درخواست معجزه ميكردند كه خواهان ايجاد شبههو حالت ترديد در درون مردم بودهاند. و قال الذين لا يرجون لقاءنا ائتبقرآن غير هذا او بدله. [10] و قالوا لن نؤمن لك حتيتفجر لنا من الارض ينبوعا.او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا.اوتسقط السماء كما عمت علينا كسفا او تاتي بالله و الملائكة قبيلا.او يكون لك بيت منزخرف او ترقي في السماء و لن نؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه.قل سبحان ربي هلكنت الا بشرا رسولا». [11] حضرت موسي عليه السلام با آن كه عصا و يد بيضاء هم راه داشت، آن را موقعي ارائه دادكه با انكار فرعونيان و مقابله قبطيان قرار گرفت و از او براي اثبات نبوت خويشدليل و نشانه خواستند.خداوند به موسي و هارون دستور ميدهد: فاتيا فرعون فقولا انا رسول رب العالمين، نزد فرعون رفته به او بگوييد: ما پيامبران پروردگارجهانيانيم».فرعون به آنان گفت: «و ما رب العالمين، پروردگار جهانيان چيست؟». موسي گفت: «رب السماوات و الارض و ما بينهما ان كنتم موقنين، پروردگار آسمانها وزمين و آن چه در ميان آن دو ميباشد.اگر داراي باور دروني باشيد».يعني اگر بهدرون خود بنگري، شاهد صدق اين مدعا را در خود مييابي. فرعون از روي تمسخر به اطرافيان خود روي كرده گفت: «الا تستمعون، آيانميشنويد»كه موسي چه مطالب ناباوري را مطرح ميسازد؟موسي روي به آنانكرده و گفت: «ربكم و رب آبائكم الاولين، پروردگار شما و پدران پيشين شما»نه مانندفرعون كه دعوي ربوبيت را تنها در اين برهه زماني دارد. آن گاه فرعون با خشم و تمسخر گفت: «ان رسولكم الذي ارسل اليكم لمجنون، پيامبري كه به سوي شما فرستاده شده ديوانهاي بيش نيست».موسي گفت: «خدايي را كه من ميخوانم پروردگار شرق و غرب و آن چه در آن ميانه است»كنايهاز آن كه ادعاي ربوبيت تو صرفا به جهتسلطه بر ملك مصر و رود نيل است و بسيمحدود و هرگز با گستره خدايي پروردگار جهان قابل قياس نيست و هرگز سلطهمحدود با سلطه نامحدود قابل قياس نيست«قال رب المشرق و المغرب و ما بينهما انكنتم تعقلون».لذا به انديشيدن دستور ميدهد.اين پاسخ در مقابل نسبت ديوانگياست كه فرعون به موسي داده است. باز هم فرعون در خشم رفت و قاطعانه بدون هيچ دليل قانع كنندهاي گفت: «لئناتخذت الها غيري لاجعلنك من المسجونين، اگر جز من، خدايي برگزيني تو را از (جمله) زندانيان خواهم ساخت».موسي با ملايمت گفت: «اولو جئتك بشيء مبين، گر چهبراي تو دليل آشكاري (بر صحت دعوي خويش) بياورم؟!».فرعون گفت: «فات بهان كنت من الصادقين، بياور اگر راست ميگويي».آن گاه حضرت موسي، عصا و يدبيضاء را ارائه داد«فالقي عصاه فاذا هي ثعبان مبين.و نزع يده فاذا هي بيضاء للناظرين».با افكندن عصا و تبديل آن به ماري عظيم الجثه و هولناك و بيرون آوردن دست ازآستين و درخشيدن آن با نور سفيدي خيره كننده، معجزه خود را ارائه داد كه در اين هنگام فرعون از وحشت آن را سحر خوانده در صدد مقابله بر آمد. [12] در سوره ابراهيم به طور عموم تقاضاي معجزه را از جانب كساني ياد آور شده كهحالت انكار داشتهاند، همان گونه كه درباره پيامبر اسلام ياد آور شديم. حضرت موسي عليه السلام آن جا كه با قوم خود و نافرمانيهايي كه ميكردند روبرو شد به آنان ياد آورميشود: الم ياتكم نبؤ الذين من قبلكم قوم نوح و عاد و ثمود و الذين من بعدهم، لا يعلمهم الاالله.جاءتهم رسلهم بالبينات فردوا ايديهم في افواههم و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به، و انالفي شك مما تدعوننا اليه مريب.قالت رسلهما في الله شك فاطر السماوات و الارضيدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم و يؤخركم الي اجل مسمي.قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تريدونان تصدونا عما كان يعبد آباءنا فاتونا بسلطان مبين.قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم ولكن الله يمن علي من يشاء من عباده و ما كان لنا ان ناتيكم بسلطان الا باذن الله، و علي اللهفليتوكل المؤمنون.و ما لنا ان لا نتوكل علي الله و قد هدانا سبلنا...[13]، آيا سرگذشتپيشينيان را نشنيدهايد كه پيامبرانشان با دلايلي روشن آمدند، ولي آنان از رويتمسخر خندهوار دستبر دهان نهاده [14] و گفتند: ما به آن چه آوردهايد باور نداريم ودر شك و ترديد ميباشيم.پيامبران به آنان گفتند: مگر درباره صانع متعال جاريشكي وجود دارد؟او شما را ميخواند تا مورد مهر خود قرار دهد و فرصتي استكه در اختيار شما قرار داده است.گفتند: شما همانند ما بشر هستيد و ميخواهيد مارا از آن چه پدرانمان ميپرستيدند باز داريد، پس دليل قوي و روشن ارائه دهيد كهپيامبريد.پيامبران به ايشان گفتند آري ما بشري بيش نيستيم و از خود مايهاينداريم.خداي بر ما منت نهاده و اگر او بخواهد هر آينه معجزهاي كه نشانگر صحتگفتار ما باشد، ارائه خواهيم داد و به خدا پناه ميبريم كه راه را به ما نشانداده است». شواهد بر اين واقعيتبسيار است كه ارائه معجزه هنگامي بوده كه انبيا عليهم السلام با شبهات منكرين و تشكيك معاندين رو به رو ميشدند كه براي رفع شبهه و دفعتشكيك، ارائه معجزه ضرورت مييافت و گرنه در رويارويي با پاك انديشان روشنضمير، نيازي به معجزه نبوده بلكه همان ارائه حق، بزرگترين شاهد صدق آنانمحسوب ميگرديد. از اينرو معجزه هم چون شمشير براي شكستن سدهاي ايجاد شده در سر راه پيش رفت دعوت حق به كار رفته است.شمشير براي زدودن موانع خارجي است كهدشمن از روي عجز و نداشتن منطق صحيح به وجود ميآورد و در صدد ايجادمحاصره يا ريشه كن كردن بنياد حق بر ميآيد و معجزه براي درهم فرو ريختن تماميشبهاتي بوده كه دشمنان - به گمان خود - از آن حصاري به وجود آورده بودند. پس كاربرد معجزه و شمشير اساسا براي ارائه دعوت و اثبات حقانيت آن نبوده، بلكه در رتبه دوم و هنگام برخورد با موانع از آنها استفاده شده است.لذا هر دو، وسيله دفاعي به شمار ميروند نه وسيله تبليغي محض. [1] . برقي، محاسن، كتاب مصابيح الظلم، ج 1، ص 432، شماره 998/400. [2] . بقره 2: 23. [3] . طور 52: 34-33. [4] . هود 11: 13. [5] . يونس 10: 38. [6] . انفال 8: 31. [7] . مدثر 74: 25-24. [8] . نحل 16: 103. [9] . انعام 6: 91. [10] . يونس 10: 15. [11] . اسراء 17: 93-90. [12] . ر.ك: سوره شعراء آيات(34-16)و سوره اعراف آيات(110-103). [13] . ابراهيم 14: 12-9. [14] . اين حالتي است كه براي تمسخر انجام ميدهند، مانند آن كه خندهشان گرفته دستبر دهن مينهند. |
| محمد هادي معرفت - علوم قرآني, ص342 |
|
اعجاز بیانی قرآن 1 |
|
قرآن از جهات مختلفي معجزه است يكي از موارد اعجاز قرآن جنبه فصاحت و بلاغت آن است، آيات تحدي كه تمام انسانها و جنيان را به مبارزه طلبيده است يكي از موارد تحدي قرآن مسأله فصاحت و بلاغت آن است زيرا قرآن زماني نازل شد كه عرب در باب فصاحت و بلاغت به كمال خود رسيده بود در چنين فضايي بود كه آيات قرآن به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل شد و مردم عرب با آن قدرت فصاحت و بلاغتي كه داشتند آنها را به تحدي با قرآن دعوت كرد، زيبايي و رسايي و شيوايي آيات به حدي اعجاب آور است كه تمام شاعران و سخنوران و اديبان را با آن قدرت زياد خود به بهت وا داشت و آنها مجبور شدند به ناتوانايي خود در مقابل قرآن اعتراف كنند. اعترافات: وليد بن مغيره مخزومي شخصي است كه در ميان عرب به حسن تدبير مشهور بود او را گل سر سبز قريش ميناميدند پس از نزول آيات اوليه سوره مباركه غافر، پيامبر در مسجد حضور يافت و اين آيات را در حالي كه وليد در نزديكي آن حضرت بود قرائت فرمود. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چون توجه وليد به آيات را مشاهده نمود بار ديگر نيز آيات را قرائت فرمود، وليد بن مغيره از مسجد خارج شد و در مجلسي از طائفه بني مخزوم حاضر شد و اين گونه شروع به سخن گفت: به خدا سوگند از محمد سخني شنيدم كه نه به گفتار انسانها شباهت دارد و نه به سخن جنيان، گفتار او حلاوت خاصي دارد و بس زيباست. بالاي آن (نظير درختان) پر ثمر و پائين آن (مانند ريشههاي درختان كهن) پر مايه است، گفتاري است كه بر همه چيز پيروز ميشود و چيزي بر آن پيروز نخواهد شد.[1] ابن ابي العوجاء و ابوشاكر الديصاني و عبدالملك البصري و ابن المقفع در مسجد الحرام جمع شده بودند و حجاج را مسخره ميكردند و به اسلام و قرآن طعنه ميزدند، ابن ابي العوجاء گفت: ما چهار نفر هستيم بيائيد هر يك از ما يك چهارم قرآن را نقض كند و اگر قرآن را نقض كرديم دين محمد را هم باطل كردهايم و اسلام از بين ميرود لذا توافق كردند كه در سال آينده در همين مكان جمع شوند و آثار خود را بياورند، سال آينده آمدند ولي چيزي همراه خود نياوردند. ابن ابي العوجاء گفت: از آن موقع كه از اين جا رفتهام در اين آيه كه ميگويد: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نجياً[2]، فكر كردم و نتوانستم در فصاحت و بلاغت مثل آن بياورم و اين آيه مرا به طور مشغول كرده بود. عبدالملك گفت: من هم از آن موقع كه از پيش شما رفتم در اين آيه تفكر ميكردم: يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ[3]، و نتوانستم با آن مقابله كنم. ابو شاكر هم گفت: از آن موقع كه از اين جا رفتم در اين آيه تفكر ميكردم: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا[4]، و نتوانستم مثل آن را بياورم. ابن مقفع گفت: اين قرآن از جنس كلام بشر نيست و از آن موقع كه رفتهام در اين آيه تفكر كردم: وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَي الْجُودِيِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ[5].[6] طفيل بن عمرو رومي كه مردي شاعر پيشه و با انديشه و از اشراف عرب بشمار ميرفت عازم خانه خدا گرديد كساني از قريش به گرد او آمدند تا او را از حضور و شنيدن سخن پيامبر باز دارند، ميگويد محمد را در مسجد يافتم، سخن او را شنيدم و خوشم آمد به دنبال او روانه شدم و با خود گفتم واي بر تو گوش فرا ده اگر سخن راست گفت بپذير و اگر نادرست بود ناشنيده بگير، در خانه به خدمت او شتافتم و عرضه داشتم آن چه داري بر من عرضه كن. او اسلام را بر من عرضه كرد و آياتي از قرآن براي من تلاوت نمود به خدا سوگند چنين سخني شيوا و جالب نشنيده بودم و مطالب ارجمندتر از آن نيافته بودم از اين رو اسلام آوردم و شهادت به حق را از دل و جان بر زبان جاري ساختم.[7] اعترافات و اظهار عجز اديبان و سخنوران عرب بيش از آن است كه در اين مختصر آورده شود لذا به همين مقدار بسنده ميكنيم. تعريف فصاحت و بلاغت: تعريف فصاحت: كلام فصيح كلامي است كه روان و رسا باشد و كلمان آن، آن چنان مرتب شده باشد كه از هر گونه پيچش و مشكل و گرههاي كور خالي باشد و عبارات آن زننده نباشد و كلمات داراي تنافر و ضعف تأليف و تعقيد لفظي و معنوي خالي باشد.[8] تعريف بلاغت: بلاغت در لغت به معناي به نهايت رساندن معنا و اكمال آن است.[9] كلام بليغ عبارت است از: آوردن كلام مطالبق با مقتضاي مقام و حال مخاطب به شرط فصاحت، زيرا مقامات و حالات مخاطب مختلف است مثلاً اگر مقام اقتضاء تأكيدي كند كلام را با تأكيد بياورد و اگر مقتضي خلوّ از تأكيد است خالي از تأكيد بياورد.[10] فصاحت و بلاغت قرآن: تعابير قرآن اعم از حروف و كلمات، اعراب جايگاه خاصي دارد، به طوري كه اگر هر تعبيري از تعابير قرآن بخواهد جايگزين با تعبير مشابه آن شود و يا حذف گردد فصاحت و بلاغت آن دچار خدشه ميشود، لذا امتياز قرآن يا ديگر كتب در اين است كه هر كلمه و عبارتي در جاي خودش واقع شده، از ديگر لطائف قرآن گزينش الفاظ مناسب، رواني و بلاغت آنها است كه تلفظ قرآن را روان ميكند، قرآن اسلوب ويژهاي دارد كه نه نثر است و نه شعر. بلكه اسلوب ويژهاي است، ضمن آن كه تمام محاسن شعر و نثر را دارا است. قرآن اراي تمام ويژگيهاي ادبي است كه در بحث آينده به بعضي از آنها اشاره ميكنيم.[11] مورد اول آيه «و لكم في القصاص حيوة»؛[12] كه در مورد فلسفه قصاص در مقايسه با مثل مشهوري كه در اين مورد وجود دارد فصاحت و بلاغت قرآن معروف ميشود. عربها در اين باره ميگويند: القتل انفي للقتل، امتيازاتي كه اين آيه قرآن بر اين جمله دارد بعضي از آنها عبارتند از: 1. حروف في القصاص حيوة از جمله القتل انفي للقتل كمتر است. 2. تعبير قصاص در آيه حساب شده است زيرا هرگونه قتلي نافي قتل ديگر نيست بلكه چه بسا قتلي كه خود موجب قتل ديگري شود، مثل اين كه كشتاري از روي ظلم صورت گرفته باشد، بنابراين قتلي كه موجب حيات است يك قتل خاص است كه از آن تعبير به قصاص ميگردد. 3. آيه مراد خويش را به صورت جامعتر و كاملتر بيان كرده است، زيرا قصاص هم قتل را شامل ميشود و هم جرح و قطع عضو را، در حالي كه در مثل عرب تنها مسأله قتل عنوان گرديده است. 4. جمله عرب كلمه القتل تكرار شده و عدم تكرار (حتي اگر وجود آن مخلّ به فصاحت نيز نباشد) از تكرار بهتر است. 5. آيه داراي صنعت بديعي است چرا كه در يكي از دو چيز يعني فناء و مرگ را ظرف ضد ديگر قرار داده است و با آوردن كلمه «في» بر سر قصاص آن را منبع و سرچشمه حيات دانسته است. 6. فصاحت كلمات آن گاه آشكار ميگردد كه در كلمه توالي حركات وجود داشته باشد، در اين صورت زبان در حال نطق به خوبي به حركت در ميآيد برخلاف جايي كه در كلمه بعد از هر حركت سكوني وجود داشته باشد و اين اختلاف در مقايسه آيه با مثل به خوبي پيدا است. 7. جمله القتل انفي للقتل در ظاهر كلامي متناقض است چرا كه چيزي نافي خويش نميتواند باشد. 8. آيه از تعبير به قتل كه لفظي خشن بوده و بوي مرگ و فنا ميدهد خالي است، و در عوض همان معنا را با جاذبهاي كه در لفظ «حيوة» نهفته است بيان ميكند. 9. بيان آيه مبتني بر اثبات است و بيان مثل مبتني بر نفي است و واضح است كه اثبات بر نفي برتري دارد. 10. لفظ قصاص به امر ديگري نيز كه مساوات باشد اشاره دارد و در واقع قصاص خبر از عدالت ميدهد كه اين معنا از مطلق قتل فهميده نميشود.[13] مورد دوم «و قيل يا ارض ابلعي ماءك و يا سماء اقلعي و غيض الماء و قضي الامر و استوت علي الجودي»؛[14] نكات ادبي زيادي در اين آيه وجود دارد از جمله: 1. حذف فاعل و آوردن فعل به صورت مجهول «قيل» كه به عنوان تعظيم حذف شده چون غير از خدا فاعلي تصور نميشود. 2. مخاطب قرار دادن «ارض» با آن كه ارض از ذوي العقول نيست و نزد ما مردم قابل خطاب نميباشد. 3. مطابقت ميان ارض و سماء كه معمولا در رديف همديگر قرار ميگيرند. 4. مراعات سجع در ابلعي و اقلعي. 5. نسبت دادن حال را به محل كه گفته و يا سماء اقلعي؛ يعني اي آسمان از جا بر كن (باران خود را نگه دار). 6. جناس غير تام در ابلعي و اقلعي. 7. ايجاز و اختصار كلام. 8. موازنه در جملات كوتاه آيه. 9. حسن تقابل معاني جملات كه جوشيدن آب از زمين باريدن باران و فرو رفتن آب در زمين است. 10. ائتلاف الفاظ. 11. انسجام الفاظ با همديگر. 12. ترصيع. 13. استعاره 14. شبه اشتقاق در قضي الامر و غيض الماء. 15. هماهنگي خاصي كه در آيه وجود دارد.[15] مورد سوم «و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه في اليم و لاتخافي و لا تحزني انارادوه اليك و جاعلوه من المرسلين»؛[16] خداوند در اين آيه به مادر موسي دو خبر از آينده ميدهد: 1. موسي را به مادرش بر ميگرداند؛ 2. او را از پيامبران قرار ميدهد. چون در اين جا دو خبر داده است به مناسبت جفت اين خبرها معنا را به صورت جفت جفت آورده است. [1] . مجمع البيان، طبرسي، (بيروت، دارالمعرفه، چ 2، 1408هـ) ج 10، ص 584. [2] . يوسف، 80. [3] . حج، 73. [4] . انبياء، 23. [5] . هود، 44. [6] . التمهيد، محمد هادي معرفت، (قم، ناشر موسسه النشر الاسلامي) چ 2، ج 4، ص 243. [7] . التمهيد، همان، ص 196. [8] . ر.ك: فرهنگي فارسي، محمد معين، (تهران، موسسه انتشارات امير كبير، چ 8، 1355) ج 2، ص 2550ـ سروش آسماني، كاظم محمدي، (تهران، انتشارات وزارت ارشاد، چ 1، 1381) ص 428. [9] . معجم مقائيس اللغة، ابي الحسن احمد بن فارس، ج 1، ص 202. [10] . ر.ك: فرهنگي فارسي معين، همان، ج 1، ص 556 ـ سروش آسماني، همان. [11] . ر.ك: اعجاز قرآن، رضا مؤدب، قم، موسسه احسن الحديث، چ1. 1379، ص 152، اعجاز قرآن و بلاغت محمد، مصطفي صادق رافعي، بنياد قرآن، چ 2، 1361، ص 175. [12] . بقره، 179. [13] . ر.ك: التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، موسسه النشر الاسلامي، ج 5، ص 62؛ الميزان، علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ج 1، ص 433. [14] . هود، 44. [15] . التمهيد، محمد هادي معرفت، قم، موسسه النشر الاسلامي، ج 5، ص 76؛ مجموعه مقالات، تنظيم سيد عبدالوهاب طالقاني، تهران، دار القرآن الكريم، چ اول، 1410 هـ ، ص 294. [16] . قصص، 7. |
| محمدرضا هفت تنانيان |
|
اعجاز بیانی قرآن2
|
|
لذا در اين آيه: 1. دو فعل ماضي، يكي اوحينا و يكي خفت آورده است؛ 2. دو فعل امر، يكي ارضعيه و ديگري القيه آمده است؛ 3. دو فعل نهي، يكي لاتخافي و ديگري لا تحزني آورده شده؛ 4. دو وزن اسم فاعل «رادوه، جاعلوه» آورده؛ 5. دو خبر؛ 6. دو وعده؛ 7. دو «فاء»؛ 8. دو «الي»؛ 9، دو ماده خوف. همه اينها در آيه جمع شدهاند كه نشانه فصاحت و بلاغت و محسنات بديع است به حد نهايي رسانده است.[1] مورد چهارم صاحب تفسير جوامع الجامع در مورد سوره كوثر ميفرمايد: اين سوره با اين كه سوره كوچكي است امّا نكتههاي زيادي در آن وجود دارد، از جمله: 1. فعل اعطي را در اول سوره به مبتداء (نا) كه اسم ان الله است نسبت داده است، تا اختصاص را برساند. يعني ما فقط كوثر را به تو عطا كرديم. 2. ضمير متكلم را به صورت جمع آورده تا عظمت و كبريايي ذات خود را اعلام دارد. 3. در اول جمله حرف تأكيد «انّ» را آورده كه به منزله قسم است. 4. كوثر را كه موصوف آن حذف شده ذكر كرده تا به طريق اتساع بر شمول و شياع بيشتر دلالت كند. 5. بعد از كوثر «فاء» را آورده تا اقدام به شكر فراوان نشأت گرفته از برخوردار از بخشش بيشتر باشد. 6. جمله لربّك كنايه است، به دين و عقيده عاص بن وائل و نظاير او كه با اين گفتار رنج آور متعرض رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ شدند، همانهايي كه عبادت و نحركردنشان براي غير خداست (يعني تو به خلاف آنها براي پروردگارت نمازگذار و نحر كن).[2] مورد پنجم مقايسهاي بين كلام پيامبر و وحي الهي: قرطبي گفته است كه بلاغت قرآن آن قدر در حد اعلي است حتي با آن كه پيامبر بسيار فصيح و بليغ بود ولي كلامش قابل مقايسه با قرآن نيست، مثلاً پيامبر در مورد صفات بهشت ميفرمايد: فيها مالاعين رأت و لا اذن سمعت و لاخطر علي قلب بشر، امّا كلام خداوند كه ميفرمايد: «و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين»[3] يا آن كه ميفرمايد: «فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين»[4] با آن كه كلام پيامبر در نهايت زيبايي است امّا به مرتبه كلام الهي نميرسد، زيرا: اين آيات از نظر وزن و حسن تركيب و شيوايي لفظ بسيار بالاتر است، همچنين حروف اي آيات كمتر است.[5] [1] . مجموعه مقالات، همان، ص 158. [2] . جوامع الجامع، طبرسي، مترجم: عبدالعلي صاحبي، مشهد، انتشارات قدس رضوي، چ 1، 1377، ج 6، ص 721. [3] . زخرف، 71. [4] . سجده، 17. [5] . علوم القرآن عند المفسرين، مركز الثقافه و المعارف القرآنيه، قم، مكتبه الاعلام الاسلامي، ج 2، ص 450. |
| محمدرضا هفت تنانيان |
|
سابقه تحدّی در میان عرب قبل از قرآن
|
|
در عصر نزول قرآن كريم بلاغت به اوج خود رسيده بود لذا شعراء در بازار «عكاظ» به شعرخواني ميپرداختند شعرهاي برتر را تحت عنوان «معلقات سبع» با آب طلا نوشته و بر ديوار كعبه آويزان ميكرند يكي از انديشمندان در اين زمينه ميگويد: «عرب عادت داشت كه در مقام مسابقه در قصايد و سخنرانيهاي خويش يكديگر را به تحدّي فراخواند قرآن نيز از همين روش آنان را تحدّي كرد كه مانند قرآن يا لااقل قسمتي از قرآن بياورند پس خبر داد كه نخواهد توانست چنين كاري را انجام دهند.»[1] نمونهاي از اين تفاخر و تحدّي را در شعر «تميم بن مُقبل» از شعراي پيشين عرب اين گونه جلوه ميكند: «اذا مِتُّ عَنْ ذكرِ الْقَوافي فَلَنْ تَري لها قائلاً بَعْدي اَطبّ و اَشْعَرا؛ اگر از گفتن اشعار لب فروبندم پس از من ديگر كسي را نخواهي يافت كه بهتر و پاكيزهتر از من شعر بگويد و در شاعري از من استادتر باشد.[2] «وليد بن مغيره فخر مخزومي» گل سرسبد بوستان عرب (ريحانه العرب) با تمام كين ورزي و دشمني با پيامبر و پيام وحي ناگزير اعتراف كرد كه اين سخن بالاتر از افق كلام انسان است او دربارة كلام خدا كه از زبان پيامبر بيان ميشد چنين ميگويد: «گفتار او شيريني خاصي دارد و زيبايي و طراوت فوق العادهاي شاخههايش پرميوه و ريشههايش پرمايه، و سخني است كه از هر سخن ديگر بالاتر ميرود و هيچ سخني بر آن برتري نمييابد.»[3] «علامه صدر بلاغي» در مقدمة تفسير «آلاء الرحمن» همين بعد از اعجاز را كه اعجاز بياني است براي اعراب زمان پيامبر از ديگر ابعاد اعجاز قرآن روشنتر ميداند.»[4] «سيد قطب» در اين زمينه ميگويد: «تلاش اصلي من در مكتب قرآن همين است كه جنبة هنري و ويژگيهاي ادبي قرآن جلوهگر شود و انديشهها زيبايي نهفته آن را دريابند، به نظر من در آغاز نيز اعراب از همين طريق در حوزة جاذبه و شكوه هنر قرآن قرار گرفتند و همين بيان زيبا بود كه تا عمق احساس آنها نفوذ كرد و نفوسشان را برانگيخت.»[5] در نتيجه دعوت قرآن به همانندآوري يك دعوت جهاني است و با آنكه اعراب در بعد فصاحت و بلاغت يكهتاز ميدان بودند و قبل از نزول قرآن در اشعار و خطب همديگر را به تحدي فرا ميخواندند، توان هماوردي با قرآن را نداشتهاند و تاكنون هيچ كس توان مقابله با قرآن را نداشته و نخواهد داشت. [1] . اعجاز القرآن و البلاغة النبوية، مصطفي صادق الرافعي (انتشارات دارالكتاب العربي 1393 همانند آوريـ)، ص 169؛ سعيدي روشن، محمد باقر، معجزه شناسي (ناشر: پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي، چاپ اوّل، پاييز 1379)، ص 217 و 216. [2] . ر. ك: چرجاني، شيخ عبدالقاهر، دلائل الاعجاز في القرآن ترجمه و تحشيه دكتر سيد محمود رادمنش (ناشر: انتشارات آستان قدس رضوي، سال 1368 ش)، ص 599 تا 615. [3] . مكارم شيرازي، همان ص88 و سعيدي روشن، همان، ص 128 تا 170. [4] . علامه صدر بلاغي، تفسير آلاءالرحمن، مقدمه ص 4. [5] . سيد قطب مشاهد القيامة في القرآن دارالشروق، 1415 هـ، ص 9. |
| سيد محمد حسين ميري |
آشنایی با اعجاز قرآن و اقسام آن
قرآن وحي الهي و معجزة پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است؛ كه در زمان جهل و ظلمت ظهور كرده و نقطه عطفي در تاريخ فرهنگ و علوم، بوده است و تا كنون كه 14 قرن از آن گذشته، بر خلاف علوم و فرهنگ فطري و عقل سليم مطلبي عنوان نكرده است. قرآن براي اينكه انسانها را به كمال سعادت برساند يك سلسله قوانين و احكامي را وضع نموده است و در حاليكه اين قوانين با هوي و هوس قدرت طلبان و زر اندوزان مطابقت نداشت؛ لذا شروع به شبهه پراكني و اشكال تراشي نسبت به قرآن نمودند و قرآن را يك كتاب معمولي و افسانه پيشينيان تلقي كردند و قرآن در جواب آنها فرمود: «و ان كنتم في ريب ممّا نزّلنا علي عبدنا فأتوا بسورة من مثله...»[1] اگر دربارة آنچه بر بندة خود (پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ) نازل كرديم شك و ترديد داريد (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد؛ و گواهان خود را غير خدا فراخوانيد؛ اگر راست ميگويد». اين آيه تمام مخالفان را به مبارزه طلبيده است امّا ا ز زمان نزول قرآن تا به حال كسي و گروهي نتوانسته است شبيه قرآن بياورد اين همان اعجاز قرآن است. امّا اينكه در قرآن چه اعجازي وجود داشت كه دشمنان سعي در مشابه سازي قرآن داشتهاند؟ اوّلاً: از صدر اسلام تا كنون مسئله مبارزه فرهنگي با قرآن وجود داشت و تاريخ افراد زيادي را نام ميبرد كه عليه قرآن، قد علم كردند؛ مانند: الف) «اسود غسي» كه در اواخر عمر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به معارضه با قرآن برخاست و دوران ادعاي نبوتش چهار سال بوده است. ب) «عبدالله بن مقفع» از نويسندگان معروف قرن دوّم هجري است و در عصر امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميزيست و او داعية مبارزه با قرآن را داشت.
ج) «مسيلمة كذاب» در عصر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در سرزمين «يمامه» ادعاي پيامبري كرد او مدعي بود كه فرشتهاي براي او وحي ميآورد و به زعم خود آياتي را براي مردم ميخواند.
افراد ديگري مانند: سجاح، ابوالعلاء معري، احمد بن حسين كوفي، احمد بن عيسي ... معارضه با قرآن نمودند.[2]
ثانياً: اعجاز قرآن محدود به دو خبر غيبي و چند مسئله نجومي نميشود بلكه بحث مفصلي در حد تأليف كتاب را ميطلبد.
لذا به كتابهاي كه در آخر اين پاسخ معرفي شده است مراجعه كنيد. امّا چرا مخالفان تلاش ميكنند تا شبيه قرآن نوشته شود؟ اوّلاً بهخاطر اين است كه با شبيه سازي قرآن، بفهمانند كه قرآن وحي الهي نيست بلكه نوشته بشري همچون رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ است و بشر هم در نوشتن، دچار اشتباه و خطا ميشود و طبق فرهنگ و دانش زمان خود مينويسد و قرآن هم خطا پذير است. ثانياً: تلاش ميكنند تا اين مطلب را القاء كنند كه قرآن براي مردمان ابتدائي آمده است امّا در عصر حاضر كه عصر تمدن و صنعت است كاربرد عملي ندارد.
ثالثاً: قوانين قرآن بر اساس حاكم شدن عدالت در جامعه و نفي سلطهگرايي و تبعيض و فساد و... پايهريزي شده است و با انگيزة قدرت طلبان و سوءاستفاده كنندگان سازگاري ندارد و لذا هميشه سعي ميكنند تا شبيه قرآن را بياورند و قداست قرآن را زير سؤال ببرند. تا خودشان آزادانه به اهدافشان برسند.
امّا دربارة اعجاز قرآن، بايد گفته شود همين كه در طول 14 قرن كسي نتوانسته است همچون سورهاي از قرآن را بياورد؛ بزرگترين معجزه است. در قرآن هزاران اعجاز نهفته است اعم از:
الف: فصاحت و بلاغت: حضرت علي ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «كثرت تكرار و شنيدن پيدرپي، هرگز آن را كهنه نميكند.»[3]
ب: اعجاز قرآن از نظر معارف الهي: معارف قرآن، هيچ مبالغهاي وجود ندارد و همه مطابق با عقل سليم و فطرت بشر است.
ج: اعجاز قرآن از نظر تاريخ: بيان كيفيت خلقت حضرت آدم ـ عليه السّلام ـ (سورة بقره، آية 30) ملاقات حضرت ابراهيم با فرشتگان، (سورة هود، آية 69) سرچشمه اختلاف زبانها، (سورة روم، آية 22) گوساله پرستي بنياسرائيل، (سورة طه، آية 96 ـ 85) و ساير موارد.
د: اعجاز از نظر وضع قوانين: اعم از گستردگي قوانين (سورة حجرات،آية 10)، عدالت اجتماعي (سورة حديد، آية52)، روابط اجتماعي (سورة مائده، آية 1)، مسائل دفاعي (سورة انفال، آية 60) و...
هـ : عدم تضاد و اختلاف در آيات قرآن. (سورة نساء، آية 82).
و: علوم روز و اكتشافات علمي:[4] ما براي اختصار چند نمونه را ذكر ميكنيم.
1ـ حركت زمين: آيات متعدّدي در قرآن كريم با تعابير «فراشاً»[5]، «مهداً»،[6] «قراراً»،[7] «مهاداً»[8] و ... به حركت آرام و منظم زمين اشاره دارد. دانشمندان نيز حركت انتقالي زمين به دور خورشيد را كه با سرعت زيادي (در هر ثانيه 20 و در هر دقيقه «1200» كيلو متر در حركت است را تصديق ميكنند.[9]
2ـ جاذبه عمومي در عالم هستي: آيه: «الله الذي رفع السموات بغير عمدٍ ترونها»[10] «خدا همان كسي است كه آسمانها را بدون ستونهايي كه ببينند برافراشت» دانشمندان از اين آيه، جاذبه عمومي را در فضاء استفاده ميكنند.[11]
3ـ كروي بودن زمين: آية «مشارق الارض و مغاربها»،[12] «رب المشرقين و رب المغربين»[13] از اين آيات، كروي بودن زمين استفاده ميشود.[14]
4ـ اكسيژن در جو زمين: آيه: «من يرد ان يضله يجعله صدره ضيقاً حرجاً كانّما يصعد في السماء»[15] «آن كس را كه خدا بخواهد گمراه كند سينهاش را آن چنان تنگ ميكند كه گويا ميخواهد به آسمان بالا برود».
قرآن حالت افرادي را كه گمراه شدهاند و ايمان نميآورند؛ بالا رفتن به آسمان تشبيه ميكند. اين تشبيه به يك نكته علمي اشاره دارد كه انسان هرچه به طرف آسمان بالا رود اكسيژن كمتري يافت ميشود و به زحمت نفس ميكشند و امروزه نيز با علم مطابقت دارد.[16]
5ـ زوجيت در گياهان:[17] پيدايش شير در جانوران،[18] زندگي زنبور عسل و فوايد آن، فوايد خرما، طريقه رشد جنين،[19] حرمت گوشت خوك، مردار، خون، خمر،...[20] و هزاران معجزات علمي و بلاغي و نظم و نثر آيات، انگشت تعجب را بر دهان هر منصف محقق گذاشته است و منطبق با تكنولوژي و آزمايشات تجربي امروز است. اميدواريم روزي فرا رسد كه حقايق و معجزات قرآن آشكارتر گردد.[21]
[1] . سورة بقره آية 23.
[2] . پيام قرآن، حضرت آيتالله مكارم شيرازي (انتشارات نسل جوان، چ 2، قم، 1374) ج 8، ص 112. 104.
[3] . نهجالبلاغه، خطبة 156.
[4] . پيام قرآن، همان، ص 311 ـ 113.
[5] . سورة بقره، آية 22.
[6] . سورة طه، آية 53.
[7] . سورة نمل، آية 6.
[8] . سورة نباء، آية 6.
[9] . پيام قرآن، حضرت آيت الله مكارم شيرازي، (قم: انتشارات نسل جوان، چ 1، 1373) ج 8، ص 156.
[10] . سورة رعد، آية 2.
[11] . تفسير علمي قرآن، ناصر رفيعي محمدي، (تهران: فرهنگ گستر، چ پ، 1379) ج 2، ص 250.
[12] . سورة اعراف، آية 151.
[13] . سورة الرحمان، آية 17.
[14] . سيّد ابوالقاسم خويي، البيان، (بيروت: دار الزهراء، 1987 م) ص 133.
[15] . سورة انعام، آية 125.
[16] . احمد مصطفي مراغي، تفسير مراغي، (بيروت: دار احياء التراث العربي) ج 8، ص 25.
[17] . سورة لقمان، آية 10.
[18] . سورة نمل، آية 66.
[19] . سورة مؤمنين، آية 14ـ 12.
[20] . سورة فاطر، آية 12.
[21] . درآمدي بر تفسير علمي قرآن، محمدعلي رضايي اصفهاني، انتشارات اسوه، ر.ك: اولين دانشگاه آخرين پيامبر، رضا پاكنژاد، انتشارات مكتب اسلامي.
قرآن و دفاع از خود1
خداوند متعال در بيان حقانيت قرآن و دفاع از اين صحيفه نوراني آسماني، معرف مختلفي بيان ميفرمايد:
«وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»[1]
اگر از آنچه بر بنده خودمان (محمد) نازل كردهايم در شك هستيد، سورهاي مانند آن بياوريد و گواهان خود را غير از خدا (بر اين كار) دعوت كنيد اگر راست ميگوييد. اگر (اين كار را) نكرديد و هرگز نخواهيد كرد، از آتشي بترسيد كه هيزم آن مردم (گنهكار) و سنگها است كه براي كافران آماده شده است.
توضيح: منظور از سنگها در اية فوق كه ميفرمايد: «وقودها الناس و الحجارة» بتهايي است كه ميپرستيدند،[2] به دليل گفتار خداوند متعال:
«إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»[3]
شما و خداياني كه جز الله ميپرستيد هيزم جهنم هستند.
يهود: فقط تورات خودمان
يهود صريحاً ميگفتند، ما فقط به كتاب آسماني خودمان، تورات ايمان داريم و به قرآن ايمان نميآوريم در صورتي كه بعضي از كارهايشان دليل بر عدم ايمان به تورات نيز بود.
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»[4]
و هنگامي كه به آنان (يهود) گفته شود: به آنچه خداوند نازل فرموده است ايمان بياوريد، ميگويند ما به چيزي ايمان ميآوريم كه بر خود ما نازل شده است و به غير آن كافر ميشوند و حال آنكه حق است و آنچه را كه با ايشان است (يعني تورات را) تصديق ميكند. بگو پس چرا پيامبران خدا را پيش از اين ميكشتيد، اگر مؤمن (به تورات) بوديد.
توضيح: خداوند در كتاب آسماني تورات، كشتن پيامبران را حرام كرده بود و به يهود امر فرموده بود كه از پيامبران پيروي و اطاعت كنند و آنان را تصديق نمايند.[5]
آيه فوق دلالت دارد بر اينكه ايمان در صورتي صحيح است كه به همه كتابهاي آسماني باشد نه تنها به بعضي از كتب آسماني.[6]
دشمن جبرئيل
يهود به پيامبر ميگفتند اگر ميكائيل به نزد تو ميآمد و پيام خدا را ميآورد، ما به تو ايمان ميآورديم زيرا او فرشته رحمت است ولي جبرئيل فرشته عذاب است و او دشمن ماست.[7]
خداوند متعال در جواب آنان اين آيه را نازل فرمود:
«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلي قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدي وَ بُشْري لِلْمُؤْمِنِينَ»[8]
بگو كسي كه دشمن جبرئيل باشد (نبايد دشمني او سبب روگرداني از قرآن باشد) زيرا او به فرمان خدا آن (قرآن) را بر قلب تو نازل كرده است. قرآني كه كتب آسماني پيش از خود را تصديق ميكند و هدايت و بشارت براي مؤمنان است.
توضيح: چرا خداوند متعال در آيه فوق هدايت را مخصوص مؤمنان قرار داد در صورتي كه قرآن براي مؤمنان و غير مؤمنان هدايت است و راهنما؟
جواب: علّت اين تخصيص آنست كه مؤمنان تنها به وسيله قرآن هدايت ميشوند و به آنچه در قرآن است عمل ميكنند.[9]
اگر ازخدا نبود
خداوند يهود و منافقان را سرزنش ميكند كه چرا قرآن را سرسري گرفته و در آن تأمل نميكنند و همين بيتوجهي و بيعنايتي آنان نسبت به قرآن سبب شده كه ادعا كنند، قرآن از خدا نيست.[10] در صورتي كه قرآن اگر از خدا نبود و بشري آن را پديد آورده بود اختلافات بسيار در آن مشاهده ميشد زيرا نوعاً سخن و نوشتار بشر از لحاظ معني گاهي دچار تناقض و از حيث الفاظ زماني فصيح و گاهي غير فصيح است.[11]
«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً»[12]
آيا درباره قرآن نميانديشند كه اگر از نزد غير خدا بود، اختلافات بسياري در آن مييافتند.
توضيح: اختلاف نداشتن قرآن به اين معني است كه آيات قرآن در هر موضوعي با يكديگر متناقض نيستند و يكديگر را رد نميكنند و از لحاظ تشابه بيان و متانت معاني و مقاصد بر يكديگر برتري ندارند، در صورتي كه نوشته و گفته غير خدا اين طور نيست. زيرا هر انساني ميبيند كه امروزش عاقلتر از ديروز است و هر عمل و صنعت و كاري پديد ميآورد، يا رأي و نظريهاي ميدهد، بهتر از كار، رأي و نظر گذشته او است. حتّي نويسنده، شاعر و خطيب، نوشته و گفته اخير او بهتر از نوشته و گفته اول اوست و انشاء آخر او بر انشاء اول او ترجيح دارد.[13]
كوري دل
آنان كه به پيامبر و قرآن ايمان نداشتند و ايمان نميآوردند و ميخواستند براي عدم اعتقادشان جنبه حق به جانبي داشته باشند، به عناوين مختلف بهانهجويي ميكردند تا وانمود كنند كه اگر صحت گفتار پيامبر بر ما ثابت شود، بدون درنگ تسليم ميشويم و ايمان ميآوريم. ولي خداوند اين طرز تفكر را كه دروغ و خلاف واقع است، پاسخ ميدهد:
«وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ»[14]
و اگر نوشتهاي بر روي صفحهاي بر تو نازل كنيم و (علاوه بر ديدن) آن را با دستهاي خود لمس كنند، باز كافران ميگويند: اين چيزي جز يك سحر آشكار نيست.
توضيح: چند نفر از كافران بنام «نضر بن الحارث»، «عبدالله ابي اميه» و «نوفل بن خويلد» گفتند: اي محمد ما به تو ايمان نميآوريم تا اينكه كتابي از سوي خدا براي ما بياوري و چهار نفر از فرشتگان با آن كتاب باشند و گواهي دهند كه آن كتاب از نزد خداست و تو پيامبر او هستي خداوند آيه فوق را نازل فرمود.[15]
پررويي كافران
كافران تا ميتوانستند كوشش ميكردند كه قرآن را نفهمند و روي آنان تأثير نگذارد. به اين جهت از قرآن دوري ميكردند ولي گذشته از اينها گاهي پررويي كرده و با پيامبر درباره قرآن به جدال مينشستند و صريحاً قرآن را افسانه ميشمردند.
خداوند همين موضوع را با نتيجه آن بيان ميفرمايد:
« وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلي قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها حَتَّي إِذا جاؤُكَ يُجادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْؤَوْنَ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ »[16]
بعضي از آنان به تو گوش فرا ميدهند ولي بر دلهاي آنان پردهها و در گوش آنها سنگيني قرار دادهايم تا آن (قرآن) را نفهمند. و اگر همه نشانههاي حق را ببينند ايمان نميآورند حتي هنگامي كه به نزد تو ميآيند، با تو پرخاش ميكنند و كافران ميگويند: اين (قرآن) جز افسانههاي پيشينيان نيست. آنها ديگران را از آن (قرآن) باز ميدارند و خود نيز از آن دوري ميكنند و آنها جز خود را هلاك نميكنند ولي نميفهمند.
توضيح: عدهاي از مشركان مكه نزد پيامبر اكرم نشسته بودند در حالي كه آن حضرت قرآن ميخواند. آنها به يكي از خودشان بنام «نضر» گفتند: محمد چه ميگويد؟ «نضر» گفت: افسانههاي پيشينيان نظير آنچه از قرنهاي گذشته براي شما داستان ميگويم. آن وقت خداوند آيه فوق را نازل فرمود.[17]
يهود: كتابي در كار نبوده
يهود گاهي كارشان به جايي ميرسيد كه براي انكار قرآن منكر شوند كه خدا كتابي بر پيامبري نازل كرده، اين آيه به آنان جواب دندانشكن ميدهد:
«وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلي بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِي جاءَ بِهِ مُوسي نُوراً وَ هُدي لِلنَّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ كَثِيراً وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لا آباؤُكُمْ قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ»[18]
آنها خدا را چنانكه بايد نشناختند كه گفتند: خداوند بر هيچ بشري چيزي نازل نكرده است. بگو چه كسي كتابي را كه موسي آورد نازل گردانيد، كتابي كه براي مردم نور و هدايت بود و شما آن را به صورت صفحاتي پراكنده قرار ميدهيد قسمتي را آشكار و قسمت زيادي را پنهان ميداريد و مطالبي به شما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان آنها را نميدانستند، بگو خدا... سپس آنها را در گفتگوهاي لجاجت آميزشان رها كن بازي كنند.
توضيح: علت آنكه منكران نزول وحي و كتاب آسماني، خدا را نشناختهاند، آنست كه لازمه خداوندي خدا و يكي از ويژگيهاي پروردگاري آنست كه خدا براي هدايت مردم به راه راست و رسيدن به سعادت دنيا و آخرت، وحي و كتاب آسماني بفرستد و اگر كسي منكر آنها شد، شناختي نسبت به خدا ندارد.[19]
تا نگوئيد
قرآن حجت است و نزول آن جلو بسياري از ياوهگوئيهاي مخالفان را گرفت. اينك در آيه زير ميبينيد كه مخالفان درباره قرآن چه منطقي داشتند و چه گفتاري:
« وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون أَنْ تَقُولُوا إِنَّما أُنْزِلَ الْكِتابُ عَلي طائِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنا وَ إِنْ كُنَّا عَنْ دِراسَتِهِمْ لَغافِلِينَ أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ لَكُنَّا أَهْدي مِنْهُمْ فَقَدْ جاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدي وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآياتِ اللَّهِ وَ صَدَفَ عَنْها سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آياتِنا سُوءَ الْعَذابِ بِما كانُوا يَصْدِفُونَ»[20]
و اين كتابي مبارك است كه ما آن را (بر تو) نازل كرديم، از آن پيروي كنيد و تقوا داشته باشيد تا مورد رحمت واقع شويد.
[1] . سورة بقره، آيههاي 23 ـ 24.
[2] . تفسير الميزان، ج 1، ص 90.
[3] . سورة انبياء، آية 98.
[4] . سورة بقره، آية 91.
[5] . تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 161.
[6] . تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 161.
[7] . تفسير القرآن الكريم، ص 54.
[8] . سورة بقره، آية 97.
[9] . تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 167.
[10] . تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 81.
[11] . المصحف المفسر، ص 120.
[12] . سورة نساء، آية 82.
[13] . تفسير الميزان، ج 5، ص 19.
[14] . سورة انعام، آية 7.
[15] . تفسير مجمع البيان، ج 4، ص 275.
[16] . سورة انعام، آيههاي 26 ـ 25.
[17] . تفسير مجمع البيان، ج 4، ص 286.
[18] . سورة انعام، آية 91.
[19] . تفسير الميزان، ج 7، ص 269.
[20] . سورة انعام، آيههاي 157 ـ 155.
قرآن و دفاع از خود2
(ما اين كتاب را نازل كرديم) تا نگوييد كتاب آسماني تنها بر دو طائفه (يهود و نصاري) پيش از ما نازل شده و ما از بحث و بررسي آنها بيخبر بوديم، يا نگوئيد اگر كتاب آسماني بر ما نازل ميشد از آنها هدايت يافتهتر بوديم، اينك آيات روشن و هدايت و رحمت از جانب پروردگارتان براي شما آمد. پس كيست ستمكارتر از كسي كه آيات خدا را تكذيب كرد و از آنها روي گردانيد؟ به زودي كساني را كه از آيات ما روگردانيدند به خاطر اينكه روگردان شدند مجازات شديد خواهيم كرد.
قرآن ساخته خودم نيست
كافران به پيامبر تهمت ميزنند و ميگويند: كه قرآن گفته خود پيامبر است، در اينجا است كه بايد پيامبر به آنان جواب گويد و شأن قرآن را بالا ببرد و آنرا كاملاً معرفي نمايد:
«وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآيَةٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَيْتَها قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحي إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدي وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»[1]
و هنگامي كه (در نزول وحي تأخير افتد و) آيهاي براي آنها نياوري، ميگويند چرا خودت (از پيش خود) آن (آيه) را برنگزيدي، بگو من تنها پيروي از چيزي ميكنم كه (از پروردگار) به من وحي ميشود، اين (قرآن) بينشهايي از طرف پروردگارتان و هدايت و رحمت است براي گروهي كه ايمان ميآورند.
توضيح: طرز برخورد كافران با پيامبر به اين صورت بود كه هر وقت آيهاي نازل ميشد و پيامبر آن را بر آنان عرضه ميكرد، تكذيب ميكردند و چنانچه آيهاي نازل نميشد يا در آن تأخير ميافتاد، از روي استهزاء به پيامبر ميگفتند: چرا آن چيزي را كه آيه نام ميگذاري و از اينجا و آنجا جمع ميكني نميآوري؟[2]
منافقان مسخره ميكردند
منافقان در مقابل آيات قرآن حالت مخصوصي داشتند، به اين معني كه قرآن در آنها هيچ اثري نميگذارد، به واسطه آنكه ايمان به آن نداشتند و گذشته از آن، قرآن را مسخره ميكردند. ولي مؤمنان اين طور نبودند، با نزول قرآن ايمانشان زيادتر ميشد.
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَي رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ»[3]
و هنگامي كه سورهاي نازل ميشود بعضي از آنان (به ديگران) ميگويد: اين (سوره) ايمان كدام يك از شما را زياد كرد؟ (به آنها بگو) اما كساني كه ايمان آوردهاند، ايمانشان را افزود و آنها با نزول آن سوره خوشحال ميشدند و اما آنها كه در دلهايشان بيماري (نفاق) است، پليدي بر پليدي آنها افزود و از دنيا رفتند در حالي كه كافر بودند.
توضيح: دو آيه بالا دلالت دارد بر اينكه سوره قرآن در قلب شنونده اثر ميگذارد. براي صاحب قلب سليم ايمان و بشارت و شادي را زياد ميكند و براي صاحب قلب مريض، پليدي و گمراهي را.[4] مانند آيه: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلاَّ خَساراً»[5]
فرار منافقان
منافقان از سورههايي از قرآن كه نامي از آنها به ميان آورده بود، وحشت داشتند و گاهي كه سورهاي در اين زمينه نازل ميشد و آنان در خدمت پيامبر حاضر بودند، ناراحت ميشدند و ميخواستند فرار كنند، تا مبادا در ميان اجتماع رسوا شوند:[6]
«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ»[7]
و هنگامي كه سورهاي نازل ميشود بعضي از آنها (منافقان) به يكديگر نگاه ميكنند و ميگويند آيا كسي شما را ميبيند (و اگر از حضور پيامبر بيرون رويم متوجه ما نميشوند) سپس بيرون ميروند، خداوند دلهايشان را (از حق) منصرف سازد، چرا كه آنها گروهي هستند كه نميفهمند.
توضيح: در مورد كلمه «انصرفوا» اين تذكّر بجاست كه «انصرفوا» فعل ماضي ثلاثي مزيد از باب انفعال و مصدر آن انصراف است. انصراف در لغت به معني بازگشتن يا برگشتن است و در اصطلاح كه طبق معمول آن را به كار ميبريم، به معني صرف نظر كردن است. البته صرف نظر در واقع همان برگشت از منظور قبلي است.
مقصود از «انصرفوا» آنست كه منافقان بعد از نزول قرآن، مجلس را ترك ميكردند و يا از ايمان به قرآن منصرف ميشدند.[8]
پيشنهاد غير عملي
مشركان به پيامبر اكرم پيشنهاد عجيبي ميدهند و چون عملي نيست پيامبر اكرم آنرا رد ميكند: «وَ إِذا تُتْلي عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحي إِلَيَّ»[9]
و هنگامي كه آيات روشن ما بر آنان خوانده ميشود كساني كه اميد لقاء ما را ندارند (معتقد به قيامت نيستند به پيامبر) ميگويند: قرآني غير از اين بياور (كه از عيب خدايان ما نگويد) يا آن را تبديل كن. بگو من حق ندارم كه آن را از پيش خود تبديل كنم، من جز آنچه به من وحي ميشود پيروي نميكنم.
توضيح: منظور از آنكه به پيامبر گفتند: قرآني غير از اين بياور، قرآني بود كه مشتمل بر معارف اين قرآن نباشد و امر و نهيي كه در اين قرآن است در آن وجود نداشته باشد.[10]
منظور از اينكه گفتند: آن را تبديل كن، اين بود كه با حفظ اصل قرآن، معارف مخالف با خواستههاي آنان به هدفهاي موافق با ميل آنها تغيير يابد.[11]
براي در كفر ماندن عذري نيست
خداوند، حجت را تمام كرده و راه عذر و بهانه را مسدود نموده است، كفار چه ميگويند و چه ميخواهند بگويند؟ ميخواهند بگويند قرآن به زباني نازل شده كه ما نميفهميم؟ كه اين حرف صحيح نيست، قرآن به زبان خودشان است. و اگر بخواهند، بخوبي آن را درك ميكنند، پس مسئله اين نيست، مسئله عناد، سركشي و زير بار نرفتن است.
«تِلْكَ آياتُ ْكِتابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»[12]
آن آيات كتاب آشكار است. ما آن را قرآن عربي نازل كرديم تا شما بفهميد (و بينديشيد).
توضيح: منظور از «الكتاب المبين» قرآن است و معناي «مبين» آنست كه خودش واضح و آشكار است و معارف الهي و حقايق مبدأ و معاد را كه قرآن در بردارد، توضيح ميدهد و آشكار ميكند و احتمال ميرود منظور از «الكتاب المبين» لوح محفوظ باشد.[13]
باز ايمان نميآورند
آنانكه ايمان نداشتند به پيامبر گفتند: اگر تو پيامبري، كوههاي مكه را براي ما به حركت درآور و در آنجا جويها و چشمهها قرار ده تا به كشت و زرع مشغول شويم و مردگان ما را زنده كن تا دربارة تو با آنان سخن گوييم. خداوند در رد آنها آيه زير را بر پيامبر اكرم نازل گردانيد.[14]
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتي بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً»[15]
و اگر به وسيله قرآني كوهها به حركت درآيند و زمينها قطعه قطعه شوند و به وسيله آن با مردگان سخن گفته شود (باز هم ايمان نخواهند آورد). ولي همه آنها در اختيار خداست.
توضيح: افرادي كه آيه فوق و آيات مشابه، به آنها اشاره ميكند، كساني هستند كه توفيق ندارند با قرآن هدايت شوند و هرچه از پيامبر مشاهده ميكردند كه بايستي انگيزهاي براي ايمان آنها باشد، از آن ايرادي ميگرفتند و ايمان نميآوردند، از اين جهت سرتاسر عمر خود را به اين بهانهها ميگذراندند و بيايمان از دنيا ميرفتند.
كافران نميدانند
كافران از نسخ بعضي از آيات تعجب ميكردند و گاهي اين موضوع براي آنان دست آويزي بود. تا انتقاد كنند و تبديل آبات را مربوط به شخص پيامبر بدانند. خداوند در اين دو آيه به آنان جواب ميدهد:
«وَ إِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هُدي وَ بُشْري لِلْمُسْلِمِينَ»[16]
و هنگامي كه آيهاي را به آيه ديگر تبديل كنيم (حكمي را نسخ نماييم) و خدا بهتر ميداند چه حكمي را نازل كند، آنها ميگويند تو افترا ميبندي اما بيشتر آنها (حقيقت را) نميدانند. بگو، آن را «روح القدس» از جانب پروردگارت به حق نازل كرده است، تا افراد با ايمان را ثابت قدم گرداند، و هدايت و بشارتي است براي (عموم) مسلمين.
توضيح: منظور از افتراء آنست كه انسان به دروغ چيزي را به كسي نسبت دهد و در اين آيه كه كافران اين كلمه را در مورد پيامبر به كار ميبردند، منظورشان اين بود كه خدا آيات را تبديل نميكند، تو خودت آيه را تبديل ميكني و به خدا نسبت ميدهي.[17]منظور از «روح القدس» جبرئيل است.[18]
خدا از انديشه كافران آگاهست
كافران معتقد نبودند كه قرآن كتاب آسماني و از جانب خداست و عقيده داشتند كه قرآن را خود پيامبر انشاء كرده، منتها ميگفتند خود پيامبر نيز قادر نيست كه چنين كتابي را بياورد و بر مردم عرضه كند، بلكه افرادي او را در اين زمينه آموزش دادهاند.[19]
[1] . سورة اعراف، آية 203.
[2] . تفسير الميزان، ج 8، ص 382.
[3] . سورة توبه، آيههاي 125 ـ 124.
[4] . تفسير الميزان، ج 9، ص 410.
[5] . سورة اسراء، آية 82.
[6] . تفسير القرآن الكريم، ص 215.
[7] . سورة توبه، آية 127.
[8] . تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 86.
[9] . سورة يونس، آية 15.
[10] . تفسير الميزان، ج 10، ص 26.
[11] .
[12] . سورة يوسف، آية 1 ـ 2.
[13] . تفسير الميزان، ج 11، ص 74.
[14] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 293.
[15] . سورة رعد، آية 31.
[16] . سورة نحل، آيههاي 102 ـ 101.
[17] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 386.
[18] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 386.
[19] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 386.
قرآن و دفاع از خود3
خداوند در اين آيه به جواب آنان ميپردازد: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ»[1]ما ميدانيم آنها ميگويند: بشري به او تعليم ميدهد، در حالي كه زبان كسي كه تعليم را به او نسبت ميدهند، عجمي است و اين (قرآن) زبان عربي آشكار است.
توضيح: كسي كه كافران ميگفتند پيامبر قرآن را از او آموزش ديده شخصي بنام «عايش» غلام «حويطب بن عبدالعزي» بوده كه مسلمان شده و صاحب كتابهايي بوده است و گفته شده فردي بنام «بلعام» بوده كه در مكه شيشهگر و اصلاً رومي و نصراني بوده است و بعضي گفتهاند سلمان فارسي بوده است.[2]
نفرت مشكران
مشركان به جاي آنكه از قرآن استفاده كنند و به راه بيايند، بيشتر از قرآن دوري ميكردند و ميگريختند. خداوند در قرآن ميفرمايد:
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلاَّ نُفُوراً»[3]
در اين قرآن انواع بيانات مؤثر را آورديم تا متذكر شوند ولي جز بر نفرتشان نميافزايد.
توضيح: سؤال: اگر با نزول قرآن نفرت مشركان زياد ميشد پس چرا قرآن نازل ميشد و حكمت نزول آن چه بود؟
جواب: با نزول قرآن دلايلي كه موجب تكليف ميشود روشن ميگردد و از اين جهت عذري باقي نميماند و جماعتي با نزول قرآن به صلاح و صواب رو ميآورند. اگر نازل نميشد اينها راه خير و صلاح در پيش نميگرفتند و همان گروهي كه با نزول قرآن نفرتشان زياد ميشد اگر قرآن نازل نميشد به فسادي بيش از فساد نفرت كشانيده ميشدند، بنابراين مصلحت اقتضا ميكرد به خاطر اين اهداف، قرآن نازل شود.[4]
نميتوانند مثل قرآن بياورند
بعضي از مشركان گفته بودند كه اگر بخواهيم ميتوانيم مانند اين قرآن بگوييم.[5] خداوند ادعاي آنان را باطل دانسته و چنين تواني را در آنان انكار مينمايد:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»[6]
بگو (اي پيامبر) اگر انسان و جن گردهم آيند تا مانند اين قرآن بياورند مانند آن نخواهند آورد، اگرچه بعضي از آنان براي بعضي ديگر پشتيبان باشد.
توضيح: قرآن فصيح و بليغ است. نظم خاصي در آن به كار رفته است. آن هم در بالاترين سطح از بلاغت و نظم قرار دارد. معاني آن نيكو و جالب است. عبارات آن مهذب است يعني الفاظ آن در مورد ارائه منظور نه زائد است و نه كم. تناقض در قرآن وجود ندارد. الفاظ نامأنوس در آن نيست. معني بيارتباط در قرآن نيست. همه اين امتيازات سبب شده كه بزرگترين فصحا و بلغاء عرب از انشاء مانند قرآن عاجز باشند.[7]
هدف چيست؟
اين آيه را بخوانيد و لذت ببريد، چه زيباترين آيهاي كه قرآن را معرفي ميكند و حقانيت آن را بيان مينمايد و هدف از نزول آن را توضيح ميدهد، اين آيه كريمه است كه ضمن جملهاي بسيار كوتاه و با يك عالم از فصاحت و بلاغت ادا شده است:
«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً»[8]
ما قرآن را به حق نازل كرديم و به حق نازل شد و تو را جز براي بشارت و بيم دادن نفرستاديم.
توضيح: هم از سوي خدا نازل كردن قرآن همراه حق است و هم نزول آن، بنابراين از طرف نازل كننده آن، مصون از باطل است، گفتار لغو و ناهنجار در آن نيست، چيزي غير از حق دخالتي در آن نداشته كه روزي آن را باطل كند و خداوند در مورد نازل كردن قرآن شريكي نداشته تا شريك او آن را نسخ كند و پيامبر جز رسولي از جانب خدا براي بشارت و بيم دادن نيست و حق تصرف در قرآن را ندارد به طوري كه آن را كم يا زياد كند و يا همه و يا بعضي از آن را با درخواست مردم يا هواي نفس خود ترك نمايد و يا از آن روي بگرداند و در نتيجه آيه ديگري كه مطابق هواي نفس خود يا مردم باشد از خدا بخواهد يا با مردم مماشات كند يا در بعضي از معارف و احكام قرآن به خاطر مردم مسامحه نمايد، همه اينها به واسطة آن است كه قرآن حق و از مصدر حقّي صادر شده است.[9]
راز تزول تدريجي قرآن
در ردّ آنان كه ميگفتند: چرا قرآن يكجا نازل نشده و بتدريج فرود آمده خداوند حكمت نزول تدريجي قرآن را بيان ميفرمايد:
«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النَّاسِ عَلي مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً»[10]
ما قرآني (بر تو نازل كرديم) كه (آيات) آن را از هم جدا كرديم تا آن را تدريجاً و با آرامش بر مردم بخواني (و در دلها جايگزين شود) و به طور قطع اين قرآن را ما نازل كرديم.
توضيح: حكمت نزول تدريجي قرآن، آنست كه مردم استعداد فراگيري معارف و احكام قرآن را پيدا كنند و فرصت تدبر و حفظ آن را داشته باشند.[11]
از ابن عباس روايت شده كه گفته است: اگر سوره بقره را با ترتيل (شمرده و با تأنّي) بخوانم بهتر است تا همه قرآن را تند و تند بخوانم.[12]
از عبدالله بن مسعود نقل شده كه گفت: قرآن را كمتر از سه روز نخوانيد و آنرا در هفت روز تلاوت نماييد.[13] منظور آنست كه سعي كنيد هنگام تلاوت قرآن، تأمل و تفكر را رعايت كنيد.
ديگران هستند
پيامبر مأمور ميشود كه محكم و با جرأت با كفار صحبت كند و از بياعتنايي آنان نسبت به قرآن بيتفاوتي نشان دهد و به آنها بگويد: «اگر شما قدر قرآن را نميدانيد از قدر و منزلت قرآن كاسته نميشود و هستند كساني كه قرآن را ميشناسند و حق آنرا ادا مينمايند. اينك سخن پروردگار در اين رابطه:
«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلي عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً»[14]
بگو: چه ايمان بياوريد به آن (قرآن) و چه نياوريد، آنها كه پيش از اين، علم و دانش به آنان داده شده، هنگامي كه (اين آيات) بر آنها خوانده ميشود به خاك ميافتند و سجده ميكنند. و ميگويند: منزه است پروردگار ما، قطعاً وعدههاي پروردگار ما انجام شدني است. و به خاك ميافتند، گريه ميكنند (و قرآن) خشوع آنها را فزونتر مينمايد.
توضيح: منظور از كساني كه علم به آنها داده شده، اشخاص خداشناسي هستند كه از آيات خدا آگاهي داشتهاند، چه از يهود باشند و چه از نصاري و چه از ديگران.
گرچه از سياق آيات استفاده ميشود كه منظور، علماي نصراني ميباشند كه قبل از نزول قرآن به دين مسيح كه هنوز نسخ نشده بود، متدين بودند و قرآن كه نازل شد به آن گرويدند.[15]
پاداش بسيار
مطالب قرآن طوري تنظيم شده كه هركس ميتواند خود را با آنها تطبيق دهد و حالت و عاقبت خويش را دريابد. آدم خطاكار حساب كار خود را ميفهمد و آدم با ايمان و پرهيزكار، اميدوار و دلگرم ميشود:
« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلي عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجا قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً»[16]
حمد ويژه خدايي است كه اين كتاب (آسماني) را بر بنده (برگزيده) خود نازل كرد و هيچگونه كجي در آن قرار نداد. كتابي كه ثابت، مستقيم و نگاهبان كتب ديگر است، تا (نابكاران را) از عذاب شديد او بترساند و مؤمنان را كه عمل صالح انجام ميدهند بشارت دهد كه پاداش نيكويي براي آنهاست. (همان بهشت برين كه) جاودانه در آن خواهند ماند.
توضيح: منظور از اينكه خداوند كجي در قرآن نداده است كه قرآن صحيح است و غير صحيح در آن نيست. قرآن مفيد است و غير مفيد در آن نيست.[17] «قيم» يعني ثابت و سرپرست امور دنيا و آخرت مردم.[18]
حمله به قاري
كافران به واسطه عدم ايمان به قرآن، گذشته از آنكه از آيات قرآن بهره و لذت نميبردند، از شنيدن آنها خشمناك هم ميشدند و ميخواستند كساني را كه قرآن ميخوانند مورد هجوم قرار دهند.[19]
«وَ إِذا تُتْلي عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ وَ تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ يَكادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ آياتِنا قُلْ أَ فَأُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكُمُ النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»[20]
و هنگامي كه آيات روشن ما بر آنها خوانده ميشود در چهره كافران (آثار) انكار مشاهده ميكني. (به طوري كه) نزديك است برخيزند و با مشت به كساني كه آيات ما را بر آنها ميخوانند حمله كنند. بگو آيا شما را به بدتر از اين خبر دهم؟ همان آتش (دوزخ) است كه خداوند به كافران وعده داده و بدترين جايگاه است.
توضيح: منظور از اينكه خداوند ميفرمايد: «بگو آيا ميخواهيد بدتر از اين را به شما خبر دهم» آنست كه: بگو آيا ميخواهيد بدتر از اين چيزي كه شما آن را شر ميدانيد و از آن دوري ميكنيد و از شنيدن آن پرهيز مينماييد به شما خبر دهم تا از آن اجتناب نماييد؟ آن، آتش عذاب الهي است.[21]
حقيقت چيست؟
كافران عقيده داشتند كه قرآن ساخته خود پيامبر است و افرادي نيز در مورد انشاء قرآن به او كمك كردهاند و با اين ترتيب قرآن عاري از حقيقت ميباشد، اينك پاسخ خداوند به آنان:
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاَّ إِفْكٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُورا وَ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلي عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً».[22]
[1] . سورة نحل، آية 103.
[2] . تفسير القران الكريم، ص 276.
[3] . سورة اسراء، آية 41.
[4] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 417.
[5] . تفسير القرآن الكريم، ص 287.
[6] . سورة اسراء، آية 88.
[7] . تفسير مجمعالبيان، ج 6، ص 438.
[8] . سورة اسراء، آية 105.
[9] . تفسير الميزان، ج 13، ص 220.
[10] . سورة اسراء، آية 106.
[11] . تفسير الميزان، ج 13، ص 220.
[12] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 445.
[13] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 445
[14] . سورة اسراء، آيههاي 109 ـ 107.
[15] . تفسير الميزان، ج 13، صص 222 ـ 221.
[16] . سورة كهف، آيههاي 2 و 3.
[17] . تفسير مجمع البيان، ج 6، ص 449.
[18] . المفردات، ص 417.
[19] . تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 95.
[20] . سورة حج، آية 72.
[21] . تفسير الميزان، ج 14، ص 408.
[22] . سورة فرقان، آيههاي 4 ـ 6.
قرآن و دفاع از خود4
و كافران گفتند: اين فقط دروغي است كه او ساخته و گروهي او را براين كار ياري دادهاند. آنها (با اين سخن)، ظلم و دروغ بزرگي را مرتكب شدهاند. و گفتند: اين همان افسانههاي پيشينيان است كه وي آن را رونويس كرده و هر صبح و شام بر او املاء ميشود. بگو: كسي آن را نازل كرده است كه اسرار آسمانها و زمين را ميداند. او بسيار آمرزنده و مهربان بوده و هست.
توضيح: بنا بر عقيده كافران كساني كه به پيامبر در مورد قرآن كمك كردهاند عبارتند از «عداس» غلام «حويطب»، «يسار» غلام «علاء» و «حبر» غلام «عامر» كه از اهل كتاب بودند.[1]
قلب ترا قوي كرديم
كافران به پيامبر گرامي اسلام ميگفتند: چرا قرآن را يكجا براي ما نياوردي؟ همچنانكه تورات، انجيل و زبور يكجا نازل شده است.[2] خداوند متعال به اين اعتراض جواب ميفرمايد:
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً»[3]
و كافران گفتند چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده؟ اين به خاطر آن است كه قلب ترا با آن قرآن محكم داريم و آن را تدريجاً (بر تو) خوانديم.
توضيح: منظور از كافران، مشركان عرب هستند كه دعوت قرآن را رد ميكردند و نميپذيرفتند و هميشه در مورد قرآن معترض بودند.[4]
توسط روحالامين
به طوري كه از آيات قرآني معلوم ميشود، هنگام نزول قرآن واسطهاي، بين خدا و پيامبر در كار بوده است كه قرآن را از جانب خدا بر پيامبر فرود ميآورده و آن فرشته وحي جبرئيل امين است.[5] اكنون در اين زمينه به تعبير قرآن توجه فرمائيد:
«وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينُ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ»[6]
و آن (قرآن) از سوي پروردگار جهانيان نازل شده است. روحالامين آن را نازل كرده است. بر قلب تو تا از انذاركنندگان باشي. به زبان عربي آشكار.
توضيح: علّت آنكه جبرئيل واسطه وحي، روح ناميده شده آن است كه او آورنده دين است و دين به وسيله او احيا ميشود. از اين جهت او به منزله روح دين است و يا به واسطه آنكه او روحاني است.[7]
تازگي نداشت
قرآن يك كتاب آسماني نبود كه بدون مقدمه و بيسابقه نازل شده باشد، زيرا در كتابهاي آسماني وعده نزول آن داده شده بود و كم و بيش اهل كتاب سابقهاي از آن داشتند، منتها وقتي كه قرآن نازل شد و مسئله نسخ اديان كتب آسماني قبلي عنوان گرديد، بعضي از يهود و نصاري لجاجت كردند و اظهار آشنايي با قرآن ننمودند.[8] خداوند چه خوب ميفرمايد:
«وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَنِي إِسْرائِيلَ»[9]
و (توصيف) آن در كتب پيشينيان آمده است. آيا همين نشانه براي آنها كافي نيست كه علماي بنياسرائيل از آن آگاهند.
توضيح: منظور از علماي بنياسرائيل، عبدالله بن سلام و اصحاب او ميباشند. و بعضي گفتهاند كه آنها پنج نفر بودهاند: عبدالله بن سلام، ابن يامين، ثعلبه، اسد و اسيد.[10]
از روي عناد يا تكبر
نكتهاي بسيار جالب در اين آيه ملاحظه مينمائيد و آن مربوط به بعضي از حالات و اخلاق عرب ميباشد كه خداوند تذكر ميدهد: اگر قرآن را بر شخص اعجمي (غير عربي) نازل ميكرديم، عرب به واسطه عناد يا تكبر و نخوت، زير بار نميرفتند و از او پيروي نميكردند.[11]
«وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلي بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ فَقَرَأَهُ عَلَيْهِمْ ما كانُوا بِهِ مُؤْمِنِينَ»[12]
و اگر ما آن را بر بعضي از عجم (غير عرب) نازل ميكرديم. و او آن را بر ايشان ميخواند به آن ايمان نميآوردند.
توضيح: امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: خداوند فرموده است اگر ما قرآن را بر عجم (غير عرب) نازل ميكرديم، عرب به آن ايمان نميآورد، اما قرآن بر عرب نازل شد و عجم به آن ايمان آورد و اين فضيلت و برتري براي عجم است.[13]
شياطين قرآن را نياوردهاند
كافران ميپنداشتند كه قرآن از جنس افكار و سخناني است كه شيطان به كفار القاء مينمايد و در نتيجه به وسيله شياطين نازل شده[14] خداوند در جواب آنان ميفرمايد:
«وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّياطِينُ وَ ما يَنْبَغِي لَهُمْ وَ ما يَسْتَطِيعُونَ إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ»[15]
شياطين اين آيات را نازل نكردند. و براي آنها سزاوار نيست و نميتوانند. آنها از استراق سمع (و شنيدن اخبار آسمانها) بركنارند.
توضيح: شيطان به معني شرير است، يعني كسي كه بسيار بدي و شر از او صادر ميشود. جمع آن شياطين است كه منظور اشرار جن ميباشند.[16]
بهتر از قرآن و تورات
كافران از معجزه حاضر كه در دسترشان بود يعني قرآن روگرداندند و آنرا انكار نمودند، و در عالم خيال و آرزو ميگفتند: اگر پيامبر كتاب آسماني مانند تورات موسي آورده بود به او ايمان ميآورديم.[17] اينك خداوند به آنان پاسخ ميدهد: «فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَوْ لا أُوتِيَ مِثْلَ ما أُوتِيَ مُوسي أَ وَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسي مِنْ قَبْلُ قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كافِرُونَ قُلْ فَأْتُوا بِكِتابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدي مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّما يَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدي مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»[18]
هنگامي كه حق (قرآن) از نزد ما براي آنها آمد. گفتند چرا مثل آن چيزي كه به موسي داده شد به اين پيامبر داده نشد؟ مگر در گذشته به آنچه به موسي داده شد كافر نشدند و گفتند (تورات و قرآن) دو سحرند كه پشت به پشت هم دادهاند (تا ما را گمراه كنند) و ما نسبت به هر كدام از آنها كافريم. بگو اگر راست ميگوئيد (كه تورات و قرآن از جانب خدا نيست) كتابي هدايت بخشتر از اين دو بياوريد تا من از آن پيروي كنم. اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرفتند بدان آنها از هوسهاي خود پيروي ميكنند و آيا گمراهتر از آن كس كه پيروي هواي نفس خود كرده و هيچ هدايتي از جانب خدا نپذيرفته است كسي پيدا ميشود؟ مسلماً خداوند قوم ستمگر را هدايت نميكند.
مگر قرآن معجزه نيست
با بودن قرآن كريم و نزول آن بر پيامبر اكرم، باز كافران، خواهان معجزه مانند «ناقه صالح» و «عصاي موسي» و «مائده عيسي» بودند و توجه نداشتند كه قرآن با محتواي اعلاي خود بزرگترين خدمت را به بشريت كرده و از جنبههاي مختلف داراي اعجاز ميباشد.[19]
«وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آياتٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّمَا الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ وَ إِنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلي عَلَيْهِمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْري لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»[20]
و گفتند چرا معجزاتي از سوي پروردگارش بر او نازل نشده؟ بگو معجزات همه نزد خداست (به فرمان او نازل ميشود نه به ميل من و شما) من تنها انذار كننده آشكاري هستم. آيا براي آنها كافي نيست كه اين كتاب آسماني را بر تو نازل كرديم كه بر آنها تلاوت ميشود؟ مسلماً در اين (قرآن) رحمت و تذكري است براي گروهي كه ايمان ميآورند.
توضيح: سخن كافران: «لولا انزل عليه آيات من ربه» كنايه از اين بود كه قرآن معجزه نيست و ميپنداشتند كه واجب است پيامبر داراي نيروي غيبي الهي باشد تا هرچه بخواهد انجام دهد.[21]
تسليم نميشدند
خداوند براي توجه دادن مردم به مسائل مختلف، هر مثل جالب و آموزندهاي را در قرآن آورده است تا آن مثل مردم را به سوي توحيد و ايمان بكشاند. منتها افراد غير مؤمن، در برابر آنها تسليم نميشدند.[22]
«وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآيَةٍ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُبْطِلُونَ»[23]
ما براي مردم در اين قرآن هر مثلي زدهايم و اگر آيهاي براي آنان بياوري، كافران ميگويند: شما جز باطلآوران نيستيد.
توضيح: اصل مثل از سوي متكلم در هر كجا و هر موردي كه باشد براي آنست كه مطلب مورد نظرش به ذهن شنونده يا خواننده نزديك شود و هدف او مشخص گردد، از اين جهت گويندگان براي اهدافي كه دارند مثل ميآورند و آن مثل را پلي براي رسيدن به مقصود خود قرار ميدهند. خداوند متعال در قرآن كريم نيز مثال ميآورد و مردم را به تفكر دربارهي آن مثل ميخواند تا حقيقت موضوع براي خوانندگان و شنوندگان قرآن آشكار گردد و به همين مناسبت در قرآن آمده است:
«وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[24] و آن مثلها را براي مردم ميزنيم تا آنان انديشه كنند.
رد افترا
كافران با نظر شك و ترديد به قرآن مينگريستند و براي آنكه خود را تبرئه كنند، ميگفتند قرآن ساخته خود پيامبر است. قرآن كريم بايد به اين تهمت پاسخ گويد و موقعيت خويش را مستحكم سازد و ضمناً فلسفه نزول خود را توضيح دهد:
«تَنْزِيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ»[25]
اين كتابي است كه از سوي پروردگار جهان نازل شده و شك و ترديدي در آن نيست.
[1] . تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 161.
[2] . تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 169.
[3] . سورة فرقان، آية 32.
[4] . تفسير الميزان، ج 15، ص 208.
[5] . قرآن در اسلام، ص 105.
[6] . سورة شعرا، آيههاي 195 ـ 192.
[7] . تفسير القرآن الكريم، ص 361.
[8] . تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 204.
[9] . سورة شعرا، آيههاي 197 ـ 196.
[10] . تفسير مجمع البيان، ج 7، ص 204.
[11] . تفسير القرآن الكريم، ص 361.
[12] . سورة شعرا، آيههاي 199 ـ 198.
[13] . تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 65.
[14] . تفسير القرآن الكريم، ص 361.
[15] . سورة شعراء، آيههاي 212 ـ 210.
[16] . تفسير الميزان، ج 15، ص 327.
[17] . تفسير الميزان، ج 16، ص 52.
[18] . سورة قصص، آيههاي 48 ـ 50.
[19] . تفسير القرآن الكريم، ص 383.
[20] . سورة عنكبوت، آيههاي 51 ـ 50.
[21] . تفسير الميزان، ج 16، ص 140.
[22] . تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 311.
[23] . سورة روم، آية 58.
[24] . سورة حشر، آية 21.
[25] . سورة الم سجده، آيههاي 2 ـ 3.
قرآن و دفاع از خود5
ولي آنها ميگويند به دروغ به خدا بسته است، اما (اين طور نيست) بلكه آن سخن حقي است از سوي پروردگارت تا گروهي را انذار كني كه پيش از تو هيچ انذار كنندهاي براي آنها نيامده است، شايد هدايت شوند.
توضيح: حق، هر چيزي است كه كسي به آن اعتقاد پيدا كرد، اعتقاد او به جاست و عقل ايجاب ميكند كه سزاوار است آن را ستايش و تعظيم كند.
بنابراين، كتاب آسماني (قرآن) حق است يعني اگر كسي معتقد شد از نزد خداست، عقيده او صحيح است. و باطل، نقيض حق است.[1]
پيامبر شاعر نيست
كافران ميگفتند پيامبر شاعر است و آنچه ميگويد شعر: خداوند در جواب آنان ميفرمايد:
«وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرِينَ»[2]
ما هرگز شعر به او نياموختيم و شايسته او نيست، آن (قرآن) تنها ذكر و قرآن آشكار است. تا كساني را كه زنده ميباشند انذار كند و عذاب بر كافران ثابت شود.
توضيح: منظور از: «مَنْ كانَ حَيّاً ـ كسي كه زنده است» انسان مؤمن است، زيرا كافر مانند مرده بلكه كمتر از مرده است، به جهت آنكه مرده نفع و ضرري ندارد ولي كافر ضرر دارد. ممكن است منظور از زنده، آدم عاقل باشد و اين تفسير از علي ـ عليه السلام ـ روايت شده است.[3]
چرا قرآن عربي است؟
يكي از اعتراضات مشركان اين بود كه ميگفتند: چرا قرآن به زبان عجم نازل نشده.[4] خداوند پاسخ آنان را در اين بيان ميفرمايد:
«وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدي وَ شِفاءٌ وَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ فِي آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًي أُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ»[5]
و اگر آن را قرآني عجمي قرار ميداديم حتماً ميگفتند: چرا آياتش روشن نيست؟ آيا قرآن عجمي و (پيامبر) عربي؟ بگو آن (قرآن) براي كساني كه ايمان آوردهاند هدايت و درمان است ولي كساني كه ايمان نميآورند در گوشهايشان سنگيني است و آن (قرآن) براي آنان نابينايي است، آنان (همچون كساني هستند كه) از راه دور، صدا زده ميشوند (و نمي شوند).
توضيح: منظور از آنكه قرآن براي آنان نابينايي است، آن است كه آنها به واسطه بياعتنايي به قرآن و تدب نكردن در آن، گويي قرآن براي آنان كوري است.[6]
امام باقر ـ عليه السلام ـ در تفسير اين آيه فرمود: اگر قرآن عجمي بود ميگفتند: زبان ما عربي است چگونه قرآن عجمي را بياموزيم.[7]
گمراهتر از گمراه
گمراه كسي است كه بر خلاف حق راه پويد و در مسير باطل گام نهد و گمراهتر، آنان كه قرآن را ديدند و از پيامبر شنيدند و به آن وقعي ننهادند:
«قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ثُمَّ كَفَرْتُمْ بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِي شِقاقٍ بَعِيدٍ»[8]
بگو: به من خبر دهيد اگر اين (قرآن) از جانب خدا باشد و شما به آن كافر شديد چه كسي گمراهتر خواهد بود از كسي كه مخالف و دور از حق باشد (كه شما باشيد).
توضيح: منظور از آيه فوق، آن است كه قرآن شما را به سوي خدا دعوت ميكند و ميگويد از سوي خداست. لااقل احتمال راست بودن را ميدهيد و همين احتمال كافي است كه در مورد قرآن بيانديشيد تا ضرري كه احتمال ميدهيد از خود دفع نماييد و چه ضرري بالاتر از هلاكت ابدي. بنابراين روگرداندن از قرآن معني ندارد.[9]
چرا بر فقيري نازل شد
يكي از ايرادهاي كافران اين بود كه با وجود اين همه افراد ثروتمند و سرشناس چرا قرآن بر فردي تهيدست نازل شده.[10]
اينك خداوند اصل اعتراض آنان و جواب آنرا در اين دو آيه بيان ميفرمايد:
«وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلي رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ»[11]
و گفتند چرا اين قرآن بر مرد بزرگي (ثروتمند) از اين دو شهر (مكه و طائف) نازل نشده است؟ آيا آنها رحمت پروردگارت را تقسيم ميكنند؟ ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميان آنان تقسيم كرديم و بعضي را بر بعضي برتري داديم تا يكديگر را تسخير كنند (براي انجام كارها در اختيار گيرند) و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمعآوري ميكنند بهتر است.
توضيح: منظور آيه آنست كه خداوند ميفرمايد: مگر تقسيم رحمت يعني نبوت در اختيار آنهاست؟ در اختيار آنها كه نيست، همانگونه كه تقسيم رزق و روزي دنيا با ماست تقسيم رتبههاي معنوي مانند نبوت و انتخاب پيامبر نيز با ماست كه هركه را صلاح و شايسته بدانيم پيامبر نماييم و كتاب آسماني قرآن را بر او نازل كنيم.[12]
بالاتر از خدا كيست؟
بالاتر از خدا كيست و بهتر از قرآن چيست؟ منكران چه ميخواهند بكنند و دنبال چه ميخواهند بروند و به چه ميخواهند ايمان بياورند؟ مگر نه اين است كه اين قرآن به حق نازل شده و بايستي به آن ايمان بياورند.
«تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آياتِهِ يُؤْمِنُونَ وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ يَسْمَعُ آياتِ اللَّهِ تُتْلي عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِيم وَ إِذا عَلِمَ مِنْ آياتِنا شَيْئاً اتَّخَذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»[13]
اينها آيات الهي است كه ما آنها را به حق بر تو تلاوت ميكنيم، (اگر آنها به اين آيات ايمان نياورند) پس به كدام سخن بعد از (سخن) خدا و آياتش ايمان ميآورند؟ واي بر هر دروغگوي بسيار گناهكاري كه آيات خدا را ميشنود كه بر او تلاوت ميشود، اما از روي تكبر (بر مخالفت خود) اصرار ميورزد، گويي آنها را نشنيده است. چنين كسي را به عذاب دردناكي بشارت ده. و هرگاه از بعضي آيات ما آگاه شود، آنها را به باد استهزاء ميگيرد، براي آنها عذاب خواركنندهاي است.
توضيح: فرق بين حديث و آيات آنست كه حديث قصههايي است كه عبرتها از آن استنباط ميشود و آن عبرتها حق را از باطل تميز ميدهند و آيات دليلهايي هستند كه درست و نادرست را از هم جدا ميسازد.[14]
بتها تاكنون چه كردهاند؟
در مقابل پيامبر اكرم و رسالت مقدس الهي او، مشركان قرار داشتند كه به خدايان خودشان افتخار مينمودند و حاضر نبودند به بطلان عمل خود اقرار كنند. در اين زمينه پيامبر از جانب خدا مأمور شد به آنان اين چنين گويد و از آنان دليل بخواهد:
«قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ ائْتُونِي بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»[15]
(به آنها) بگو به من خبر دهيد معبودهايي را كه غير از خدا پرستش ميكنيد، به من نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريدهاند؟ يا شركتي در (آفرينش) آسمانها دارند؟ كتابي (آسماني) پيش از اين (قرآن) يا اثر علمي (از گذشتگان) براي من بياوريد (كه دليلي صدق گفتار شما باشد) اگر راست ميگوييد.
توضيح: مشركان آفرينش را مخصوص «الله» معبود بر حق ميدانستند و همانطور كه خداوند ميفرمايد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ».[16] اگر از آنها سؤال كني چه كسي آسمانها و زمين را آفريده است؟ مسلماً ميگويند: «الله» ولي تدبير جهان آفرينش را به خدايان خود نسبت ميدادند و چون تدبير، جداي از خلقت نيست، لازم است هر كسي سهمي در تدبير داشته باشد، سهمي در خلقت نيز براي او باشد. از اين جهت خداوند به پيامبرش امر فرمود كه از مشركان بپرسد: معبودانشان چه سهمي در خلقت آسمانها و زمين داشتهاند؟[17]
سحر آشكار
مردمي كه ايمان به پيامبر و قرآن نداشتند موقعي كه آيات قرآن را ميشنيدند به بهانهاي قرآن را تخطئه كرده و با اتكا به آن بهانه، از قرآن فاصله ميگرفتند. يكي از اين بهانهها اين بود كه ميگفتند قرآن در گول زدن مردم سحر واضح است:
«وَ إِذا تُتْلي عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالُ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ».[18]
و هنگامي كه آيات روشن ما بر آنها خوانده ميشود، كافران، به حقي كه براي آنها آمده ميگويند: اين سحر آشكار است.
توضيح: آري، آدم لجوج همين طور است، ميبينيد حق به آساني به سوي او آمده است و آن را به خوبي مشاهده ميكند و يقين دارد كه حق است، اما در مقابل آن ميايستد و مسئلهاي به اين روشني را توجيه ميكند و افسون و نيرنگ ميخواند.[19]
دروغ بسته است
يكي از بهانههاي كافران در مورد مخالفت با قرآن، اين بود كه ميگفتند قرآن آن طوري كه پيامبر ادعا ميكند از جانب خدا نيست، پيامبر از پيش خود قرآن را گفته و آن را به دروغ به خدا نسبت ميدهد خداوند به پيامبر ميآموزد كه چگونه با اين انديشه بايد مبارزه كند و پاسخ گويد:
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً هُوَ أَعْلَمُ بِما تُفِيضُونَ فِيهِ كَفي بِهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»[20]
بلكه ميگويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته، بگو: اگر من آن را به دروغ به خدا نسبت داده باشم (بايد خداوند مرا رسوا كند و) شما نميتوانيد در برابر خداوند از من دفاع كنيد، او كارهايي را كه شما در آن وارد ميشويد بهتر ميداند.
[1] . تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 325.
[2] . سورة يس، آيههاي 70 ـ 69.
[3] . تفسر مجمع البيان، ج 8، ص 432.
[4] . تفسير القرآن الكريم، ص 451.
[5] . سورة فصّلت، آية 44.
[6] . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 17.
[7] . تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 554.
[8] . سورة فصّلت، آية 52.
[9] . تفسير الميزان، ج 17، ص 403.
[10] . تفسير الميزان، ج 18، ص 98.
[11] . سورة زخرف، آيههاي 32 ـ 31.
[12] . تفسير مجمع البيان، ج 9، صص 47 ـ 46.
[13] . سورة جاثيه، آيههاي 9 ـ 6.
[14] . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 73.
[15] . سورة احقاف، آية 4.
[16] . سورة زمر، آية 38.
[17] . تفسير الميزان، ج 18، ص 187.
[18] . سورة احقاف، آية 7.
[19] . تفسير الميزان، ج 18، ص 188.
[20] . سورة احقاف، آية 8.
|
قرآن و دفاع از خود6
|
|
كافي است خداوند ميان من و شما گواه باشد و او بسيار آمرزنده و مهربان است. توضيح: پيامبر اكرم، با جمله اخير آيه: «و هو الغفور الرحيم» كافران را به توبه دعوت مينمايد و ميفرمايد: كسي كه گناه كبيره بجا آورد، همانگونه كه شما بجا آورديد و بر خدا و بر من افترا بستيد و سپس توبه كرد خداوند گناه او را ميآمرزد و نسبت به او مهربان خواهد بود.[1] بيسابقه نيست دعوت پيامبر در جامعه آن روز به نظر كافران عجيب و شگفتآور بود. به آن خوش بين نبودند و ميخواستند آن را امري بديع و بيسابقه جلوه دهند و به حساب بياورند. خداوند كيفيت رد اين اين طرز فكر را به پيامبر ياد ميدهد: «قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحي إِلَيَّ وَ ما أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ مُبِينٌ»[2] بگو: من پيامبر نوظهوري نيستم و نميدانم (از سوي خدا) چه رفتاري با من و شما خواهد شد، پيروي نميكنم مگر آنچه را به من وحي ميشود، و جز بيم دهنده آشكاري نيستم. توضيح: منظور از «ماكنت بدعاً من الرسل» پيامبر نوظهوري نيستم ـ آنست كه من از لحاظ صورت، روش، گفتار و كردار مخالف پيامبران گذشته نيستم بلكه مانند آنها بشري هستم، هر آنچه از آثار بشريت در آنها بوده در من هست و راه آنان در زندگي راه من است. ظالم نيستيد؟ بعضي از يهود در تورات تأييداتي درباره قرآن مشاهده كردند و بدين جهت ايمان آورده بودند. اما بقيه آنان مستكبرانه از قرآن روگردان شدند.[3] آيه زير در اين زمينه با آنان به احتجاج و استدلال برخاسته است: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلي مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»[4] بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوي خدا باشد و شما به آن كافر شويد، در حالي كه شاهدي از بني اسرائيل بر آن شهادت دهد و او ايمان آورد و شما تكبر ورزيد (چه كسي از شما گمراهتر خواهد بود) خداوند قوم ظالم را هدايت نميكند. توضيح: اين آيه درباره «عبدالله بن سلام» نازل شده كه منظور از شاهد همين شخص است، بدين ترتيب كه عبدالله نزد پيامبر آمد و مسلمان شد و عرض كرد يا رسول الله از يهود درباره من سؤال كنيد آنها خواهند گفت: او اعلم ما است. وقتي كه اين را گفتند به آنها ميگوييم: تورات دلالت بر نبوت شما دارد و صفات شما به روشني در آن آمده است. هنگامي كه پيامبر از يهود راجع به عبدالله پرسيدند، يهود گفتند: وي اعلم ما است. با اين ترتيب عبدالله ايمان خود را آشكار نمود ولي يهود او را تكذيب كردند.[5] اگر خوب بود دليل ديگري كه كافران دلشان را به آن خوش ميكردند اين بود كه ميگفتند مقام ما بالاتر از مؤمنان است. و مائيم كه بايد تشخيص بدهيم كدام عقيده صحيح است و كدام غير صحيح. بنابراين از اينكه ما به قرآن ايمان نياوردهايم بايد مؤمنان بدانند كه قرآن درست و قابل پيروي نيست: «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كانَ خَيْراً ما سَبَقُونا إِلَيْهِ وَ إِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا إِفْكٌ قَدِيمٌ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسي إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ بُشْري لِلْمُحْسِنِينَ»[6] كافران درباره مؤمنان چنين گفتند: اگر (اسلام) چيز خوبي بود هرگز آنها بر ما پيشي نميگرفتند و چون خودشان به وسيله آن هدايت نشدند ميگويند اين يك دروغ قديمي است. و پيش از آن (قرآن) كتاب موسي (تورات) كه پيشوا و رحمت بود نشانههاي آن را بيان كرده، و اين (قرآن) كتابي است كه (تورات) را تصديق ميكند در حالي كه به زبان عربي است تا كساني را كه ظلم كردهاند بترساند و براي نيكوكاران بشارت باشد. توضيح: دو صفت جالب، خداوند در اين آيه براي تورات آورده است: امام و رحمت. امام يعني پيشواست براي بني اسرائيل كه به آن اقتدا كنند و در اعمالشان از آن پيروي نمايند. و رحمت است براي كساني كه به آن ايمان آوردهاند و براي اصلاح نفوسشان از آن متابعت ميكنند.[7] به اين آساني نيست زمزمه كافران در مورد پيامبر و قرآن هميشه در محافل و مجالس خودشان وجود داشت و همانگونه كه در آيات مشابه با آيه زير تذكر داده شد، كوشش ميكردند كه ثابت كنند قرآن از خود پيامبر است نه از جانب خدا. خداوند با دليل كوبنده ذيل، آنان را مجاب ميكند و خلاصهاش آن است كه اگر قرآن به اين سادگي و آساني باشد كه بشري بتواند مانند آنرا بياورد، شما خودتان كه اهل ادب و بلاغت هستيد مانند آن را بياوريد: «أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ»[8] بلكه ميگويند، آن (قرآن) را به دروغ به خدا بسته، اما آنها ايمان نميآورند، (و از اين جهت چنين اعتراضي نسبت به قرآن دارند). اگر راست ميگويند سخني مانند آن بياورند. توضيح: «حديث» در لغت به معني سخن است و «مثله» يعني مثل قرآن. بنابراين منظور آنست كه سخني مانند قرآن بياورند. خدا معلم قرآن است كفار كه به شرف اسلام مشرف نشده بودند، به نظر خودشان گاهبهگاه ايرادهايي از قرآن ميگرفتند و آنها را مطرح مينمودند. از آن جمله ميگفتند: خداوند قرآن را به پيامبر نياموخته بلكه بشري اين كار را كرده است و آنچه پيامبر ميداند از او ميداند نه از خدا.[9]خداوند در جواب آنان ميفرمايد: «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ»[10] خداوند رحمان. قرآن را تعليم فرمود. توضيح: منظور از «رحمان» خداوند است، خود كلمه «رحمان» صيغه مبالغه است كه دلالت دارد بر رحمت بسيار به واسطه بذل نعمتها، كه شامل مؤمن و كافر ميشود، مؤمن در ارتباط با نعمتهاي آخرت و كافر در ارتباط با نعمتهاي دنيا، و چون كلمه رحمان عام است مناسبت دارد، در آغاز سوره قرار گيرد، زيرا در اين سوره از انواع نعمتهاي دنيوي و اخروي براي انس و جن سخن رفته است.[11] با آيه «علم القرآن» شمارش نعمتهاي الهي شروع ميشود و چون قرآن از لحاظ قدر، شأن و موقعيت، اعظم و بالاتر است، زيرا كلام خداست كه راه راست او ترسيم ميكند و متضمن بيان روش سعادت است كه منتهاي آرزوي هر آرزومند و نهايت خواسته هر خواستاري است، از اين جهت تعليم قرآن را بر ساير نعمتها حتي بر آفرينش انس و جن كه قرآن به خاطر تعليم آنها نازل شده مقدم داشته است.[12] منظور از «علم القرآن» آن است كه خداوند قرآن را به پيامبر و پيامبر آن را به امت تعليم داد.[13] كتاب خصوصي كافران ميگفتند يك قرآن تنها كه بر پيامبر نازل شده كافي نيست. ما در صورتي ايمان ميآوريم كه براي هركدام از ما يك كتاب آسماني مستقل بيايد[14] اينكه خداوند اين سخن و رد آن را بيان ميفرمايد: «بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتي صُحُفاً مُنَشَّرَةً كَلاَّ بَلْ لا يَخافُونَ الْآخِرَةَ كَلاَّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ»[15] بلكه هركدام از آنها ميخواهند نامه جداگانهاي (از سوي خدا) براي او فرستاده شود. چنين نيست كه آنها ميگويند، بكله آنها از آخرت نميترسند. چنين نيست كه آنها ميگويند، آن (قرآن) يك تذكر و يادآوري است. توضيح: كلمه «كلّا» سي و سه بار در نيمه دوم قرآن آمده و در اصطلاح علماي نحو حرف «ردع» است. «ردع» يعني بازداشتن، رد و نفي چيزي كه مخاطب به آن عقيده دارد يا آن را گفته است و تقاضا كرده است. در آيات فوق خداوند به وسيلهي اين كلمه، گفتار و تقاضاي كافران را رد ميكند.[16] وقوع قيامت جدّي است يكي از چيزهايي كه كافران انكار ميكردند، مسئله معاد و بازگشت مردم در روز قيامت بود كه قسمتي از آيات قرآن مربوط به اين مسئله و استدلال براي اثبات آن ميباشد. در آيات زير پس از چند تأآكيد، خداوند شأن قرآن را بيان ميفرمايد، قرآني كه معاد را مسلم و بدون ترديد معرفي مينمايد.[17] «وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْع وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْل وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ»[18] سوگند به آسمان پرباران. و سوگند به زمين پرشكاف. كه آن (قرآن) سخني است مشخص كننده (حق از باطل) و شوخي نيست. توضيح: منظور از «انه لقول فصل» آنست كه قرآن فاصل است، يعني جداكننده حق از باطل است و براي مبالغه، تعبير به فصل شده مانند «زيد عدل ـ زيد عدل است» يعني «زيد عادل است» بنابراين هرچه را قرآن حق دانست بدون شك حق است و هرچه را باطل دانست بدون شك باطل است. روز قيامت كه قرآن از آن خبر داده بدون شك حق است.[19] [1] . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 83. [2] . سورة احقاف، آية 9. [3] . تفسير الميزان، ج 18، ص 194. [4] . سورة احقاف، آية 10. [5] . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 83. [6] . سورة احقاف، آيههاي 12 ـ 11. [7] . تفسير الميزان، ج 18، ص 196. [8] . سورة طور، آيههاي 34 ـ 33. [9] . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 197. [10] . سورة الرحمن، آيههاي 1 ـ 2. [11] . تفسر الميزان، ج 19، ص 94. [12] . تفسير الميزان، ج 19، ص 94. [13] . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 197. [14] . تفسير الميزان، ج 20، ص 9. [15] . سورة المدثر، آيههاي 55 ـ 52. [16] . مغني اللبيب، ص 98 ـ 97. [17] . تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 472. [18] . سورة الطارق، آيههاي 14 ـ 11. [19] . تفسير الميزان، ج 20، ص 261. |
| سيد محمد تقي حكيمي |
|
مراحل و اقسام تحدّی در قرآن
|
|
يكي ازدلايل اعجاز قرآن كريم تحدّي است كه دانشمندان علوم قرآن در ضمن مبحث اعجاز به آن پرداختهاند. مبارزه طلبي قرآن، به دو صورت كلي و جزيي بيان شده است و ما در اين نوشتار با عنايت به ترتيب نزول آيات تحدي، تلاش ميكنيم به اين جمع بندي برسيم كه آيا تحدي در قرآن داراي سير مشخصي است و آيا با توجه به آيات قرآن، تحدي اختصاص به زمان يا قوم خاصي دارد، يا آن كه گسترهي آن فراتر از زمان و مكان و ملت خاصي است؟ مفهوم تحدي در قرآن تحدي، در لغت يعني مبارزه طلبي و معارضه كردن، و در اصطلاح يك واقعيت تاريخي قرآني است كه عبارت است از امر خداوند به مخالفان و منكران وحي قرآن و صدق نبوت حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه اگر طبق ادعاي خود، قرآن را مجعول و پيش خود ساخته و اساطير الاولين ميدانند، نظير آن را بياورند.[1] آيات تحدي در قرآن آيات تحدي در قرآن به دو صورت مطرح گرديدهاند:[2] الف. تحدي به صورت عام و كلي؛ ب. تحدي به صورت خاص و جزئي؛ آياتي كه تحدي به صورت كلي در آن ها مطرح شده است به ترتيب نزول از اين قرارند: 1. «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلي أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً»[3] «بگو اگر جن و انس اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند يكديگر را در اين كار كمك كنند».[4] 2. «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».[5] «آيا آنها ميگويند: «او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است»؟ بگو: «اگر راست ميگوييد، يك سوره همانند آن بياوريد، و غير از خدا هر كس را ميتوانيد (به ياري) طلبيد!» 3. «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» «آيا ميگويند: «او به دروغ اين قرآن را به خدا نسبت داده و ساختگي است؟» بگو: «اگرراست ميگوييد، شما هم ده سورهي ساختگي همانند اين قرآن را بياوريد؛ و تمام كساني را كه ميتوانيد، ـ غير از خدا ـ براي اين كار دعوت كنيد!». 4. «أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ»[6]. «يا ميگويند: قرآن را به خدا افترا بسته؟ ولي آنان ايمان ندارند، اگر راست ميگويند سخني همانند آن بياورند.» 5. «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلي عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»[7] «و اگر درباره آن چه بر بنده خود (پيامبر) نازل كردهايم شك و ترديد داريد، (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد، و گواهان خود را ـ غير خدا ـ فرا خوانيد اگر راست ميگوييد. پس اگر چنين نكرديد ـ كه نخواهيد كرد ـ از آتشي بترسيد كه هيزم آن، (بدنهاي مردم (گنهكار) و سنگها (بتها) است، و براي كافران آماده شده است!». در آيات قرآن كريم، گاه تحدي به كل قرآن، گاه به ده سوره و گاه به يك سوره از آن صورت گرفته است. اين گونه تحدّي زمينه ساز اين سؤال شده است كه راز اين درخواستها و همانند خواهيهاي متفاوت چيست؟ پاسخي كه معمولا داده ميشود اين است كه قرآن با اين شيوه، تحدي از اشد به اخف نموده است تا اعجاز قرآن بهتر به كرسي نشيند. در آغاز درخواست كرده تا همانند كل قرآن را بياورند. پس از آن كه تلاش براي همانندآوري كل قرآن صورت گرفت و ناتواني بشر از آوردن همانند آن روشن شد، ده سوره همانند سور قرآن را ميطلبد و پس از تلاش و اثبات عجز آنان از آوردن ده سوره، قرآن از آنان ميخواهد كه يك سوره همانند قرآن بياورند. به اين ترتيب قرآن مجيد سه بار با فاصلهي زماني انگيزههاي مردم را به سوي همانند آوري قرآن سوق داده و عجز آنان از آوردن همانند قرآن را در سه مرحله با سير از دشوارتر به آسانتر به اثبات رسانده است. اين پاسخ، بر يك پيش فرض استوار است و آن اين كه نزول و به ويژه ابلاغ آيات ياد شده به ترتيبي بوده باشد كه در اين پاسخ مطرح شده است. به اين معني كه اوّل آيات تحدي به كل قرآن، سپس آيات تحدي به ده سوره و در نهايت آيات تحدي به يك سوره نازل شده است. در حالي كه در آيات قرآن هيچ شاهدي بر اين مدّعا وجود ندارد. بعلاوه قول مشهور بين مفسران و دانشمندان علوم قرآني آن است كه سوره يونس كه مشتمل بر آيات تحدي به يك سوره است قبل از سورهي هود كه مشتمل بر آيات تحدي به ده سوره ميباشد، نازل شده است.[8] و به اين دليل پيش فرض ياد شده مورد ترديد قرار گرفته و پاسخ ياد شده را دچار تزلزل ساخته است. اين نكته مفسران را بر آن داشته است كه تبيين و توجيههاي ديگري را به ميان كشند و يا دفاعي ويژه از پيش فرض ياد شده به عمل آورند.[9] در اين جا به منظور جلوگيري از اطالهي سخن از پرداختن به نقد و بررسي اقوال ياد شده خودداري كرده و به بيان وجهي كه به نظر ما سازگارترين وجه با آيات است اكتفا ميكنيم. گرچه اكثر قريب به اتفاق مفسران و دانشمندان علوم قرآني مفاد آيات تحدي به مثل قرآن را به كل قرآن دانستهاند ولي اين احتمال كه مقصود از قرآن در اين آيات معناي جنسي باشد و درصدد بيان مقدار معجزه قرآن نباشد به صورت جدّي مطرح است زيرا قرآن از ماده قرائت است و قرائت و تلاوت، هم بر كل قرآن صادق است و هم بر جزء آن. علاوه بر آن هنگام نزول اين آيات، تمام سورههاي قرآن نازل نشده بود. بنابراين نميتوان تحدي در اين آيات را تحدي به كل قرآن دانست. در اين صورت بحث از «ترتيب تحدي» در اين مورد رنگ ميبازد. ولي با فرض پذيرش قول مفسران در اين خصوص ميتوان گفت آيات تحدّي در مرحله اوّل ازبشر ميخواهد كه اگر در خدايي بودن قرآن ترديد دارد كتابي همانند قرآن كه داراي همهي امتيازات قرآن باشد بياورند و پس از آن كه عجزشان ثابت شد تخفيف داده ميفرمايد: يك سوره كه از هر جهت شبيه سور قرآني باشد و همه امتيازات يكي از سور قرآن را دربرداشته باشد بياورند، و پس از آن كه از چنين امري نيز عاجز شدند تخفيف داده از ايشان ميخواهد كه ده سوره بسازند كه هر كدام داراي يكي از جهات اعجاز قرآن باشد بطوري كه مجموع آن ده سوره بتواند ويژگيهاي يك سوره قرآن را دارا باشد. بديهي است كه ساختن يك سوره كه از هر نظر شبيه يك سوره قرآن باشد، مشكلتر از فراهم آوردن چند سوره است كه هر يك در يك جهت شبيه قرآن باشد.پس تحدي از اشد به اخف صورت گرفته و معقول است.[10] در دستهاي ديگر از آيات قرآن، تحدي به صورت خاص مطرح شده است[11] كه تنها به عناوين موضوعات اشاره ميكنيم: 1. تحدي به آورندهي قرآن. 2. تحدي به فصاحت و بلافت. 3. تحدي به هماهنگي و عدم اختلاف. 4. تحدي به خبرهاي غيبي. دامنهي تحدي گستردهترين تحدي از ميان آيات قرآن در آيهي 88 سورهي اسراء انجام گرفته است. مخاطب اين مبارزه طلبي، جن و انس يعني همه جهانيانند. از اين آيه به خوبي استفاده ميشود كه ابعاد اعجاز قرآن اختصاص به فصاحت و بلاغت و زبان خاص آن كه زبان عربي است نداشته و از جهات مختلف مطرح است؛ و گرنه دعوت به مقابله غير عرب با يك كتاب عربي بيتناسب است.[12] لازم به توضيح است كه هم آوردي خواستن (تحدي) در آن نيست كه سخني همسان و همانند سخن خدا بياورند به گونهاي كه در شيوهي بيان و نحوهي تعبير كاملاً همانند باشد، زيرا اين گونه همانندي جز با تقليد امكان پذير نيست! بلكه مقصود از «تحدي» آوردن سخني است كه هم چون قرآن از نظر معنويت داراي جايگاهي ارجمند و والا بوده و در درجهي اعلاي بلاغت و فصاحت قرار گرفته باشد؛ سخني توانا و قدرتمند، رسا و گويا، با محتوايي بلند و متين و استوار باشد. علماي بيان با معيارهاي مشخصي، درجات رفعت و انحطاط هر كلامي را معين ساختهاند و برتري كلامي بر كلام ديگر با همين معيارها مشخص ميگردد. در علم «بلاغت» به تفصيل از آن معيارها سخن گفته شده است.[13] معارضه با آيات تحدي برخي از متكلمان مسلمان قايل به اين هستند كه خداوند همت و ارادهي مدعيان را براي پاسخ گويي به قرآن و آوردن نظير آن سست ميكند و نظر آنان را از اين كار «صرف» ميكند يعني برميگرداند. به اين نظريه «صرفه» گفتهاند.[14] قول به صرفه نه تنها از دو جنبهي نظري خدشه پذير است بلكه از حيث عملي نيز بطلانش ثابت شده است. زيرا تاريخ برخي از معارضهها را با قرآن ثبت نموده است كه البته مايهي عبرت و شگفتي است. بنابراين در مقابل تحدّي، معارضه صورت گرفته است،امّا سرانجام جز خسارت و فضاحت براي معارضه كنندگان حاصل نشده است. نمونههايي از اين معارضهها به شرح زير است: مسيلمه كذاب كه ادعاي نبوت و پيامبري داشت در مقابل سورهي «فيل» اين جملات را ساخته است: الفيل، ما الفيل، و ما ادراك ما الفيل، له ذنب و بيل و خرطوم طويل....[15] يكي از نويسندگان مسيحي كه مدعي معارضه با قرآن است در مقابل سوره «حمد» با اقتباسي كه از خود سوره داشته است، سوره خودساختهاي عرضه نموده است: الحمد للرحمن، رب الاكوان، الملك الدّيان، لك العبادة و بك المستعان، اهدنا صراط الايمان.[16] و در مقابل سوره كوثر گفته است: انا اعطيناك الجواهر، فصلّ لربك وجاهر و لا تعتمد قول ساحر! اين فرد با تقليد كامل از نظم و تركيب آيات قرآني و تغيير برخي از الفاظ آن چنين تلقين ميكند كه با قرآن معارضه نموده است. او همين بافتههايش را نيز از مسيلمه كذاب به سرقت برده است. مسيلمه در برابر سورهي كوثر گفته است: انا اعطيناك الجماهر، فصل لربك و هاجر و انّ مبغضك رجلٌ كافر.[17] نمونههايي ديگر نيز از معارضههاي واهي و بياساس وجود دارد كه براي هميشه به بايگاني تاريخ سپرده شدهاند.[18] [1] . خرمشاهي، بهاء الدين: قرآن پژوهي، تهران، دوستان، چ اوّل، 77، ج 1، ص 481. [2] . ر.ك: جوان آراسته، درسنامه علوم قرآني، قم، دفتر تبليغات اسلامي، چ اوّل، 77. [3] . اسراء، آيهي 88. [4] . در ترجمه آيات، از ترجمه آيت الله مكارم شيرازي استفاده شده است. [5] . يونس، آيهي 38. [6] . طور، آيهي 33 ـ 34. [7] . بقره، آيهي 23 ـ 24. [8] . ر.ك: زنجاني، ابو عبدالله؛ تاريخ القرآن، تهران، منظمة الاعلام الاسلامي، چ اوّل، 1404، ص 55 ـ 64. [9] . ر.ك: مصباح يزدي، محمدتقي، قرآن شناسي، قم، مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني(ره)، چ اوّل، 76، ص 127 ـ 133. [10] . مصباح يزدي،محمد تقي، قرآن شناسي، ص 125 ـ 133. با اندكي تصرف. [11] . ر.ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج 1، ص 59 ـ 73. [12] . جوان آراسته، حسين؛ درسنامه علوم قرآني، قم،دفتر تبليغات اسلامي، چ اوّل، 77، ص 352. [13] . معرفت، محمد هادي، علوم قرآني، قم، التمهيد، چ اوّل، 78، ص 372. [14] . خرمشاهي، بهاء الدين، قرآن پژوهي، ج 1، ص 481. [15] . ر.ك: الميزان، ج 1، ص 68. [16] . ر.ك: البيان، ص 94. [17] . همان، ص 94 ـ 99. [18] . جوان آراسته، حسين؛ درسنامه علوم قرآني، ص 358. |
| علي اكبر مؤمني |
|
تشخیص اعجاز
|
|
معجزه بايد به گونهاى انجام گيرد تا كارشناسان همان دوره به خوبى تشخيص دهند كه آن چه ارائه شده به درستى نشانه ما وراى جهان طبيعت و بيرون از توان بشريت است و هيچ گونه ظاهر سازى و رويه كارى در كار نيست [1] و اين واقعيت بايد براى هميشه محفوظ بماند. لذا انبيا كارهايى انجام دادند كه از توان ماهرترينكارشناسان آن دوره بيرون بوده تا اين كه به خوبى اين تشخيص صورت گيرد و براي هميشه اين برترى و تفوق روشن باشد. از همين رو معجزه اسلام قرآن است كه با شيواترين سبك و رساترين بيان و استوارترين محتوا بر عرب آن زمان عرضه شد، در حالى كه يگانه مهارت عرب آندوره در زبان و بيان آنان بوده و به خوبى تشخيص دادند كه اين سخن نمىتواندساخته بشر باشد كه اين گونه آنان را از هم آوردى ناتوان سازد. البته اين بلنداى شيوهقرآنى-چه از لحاظ نظم و چه از لحاظ محتوا-هم چنان پا بر جا است. وليد بن مغيره مخزومى كه سخنورى نيرومند و از سران بلند پايه و سرشناسعرب به شمار مىرفت درباره قرآن چنين مىگويد: «يا عجبا لما يقول ابن ابي كبشة [2] ، فو الله ما هو بشعر و لا بسحر و لا بهذي جنون و ان قوله لمن كلام الله. . . ، آن چه فرزندابن ابى كبشه مىسرايد، به خدا سوگند!نه شعر است و نه سحر و نه گزاف گويى بىخردان، بىگمان گفته او سخن خداست. . . ». هم او-موقعى كه از كنار پيامبر مىگذشت و آياتى چند از سوره مؤمن را كه درنماز تلاوت مىفرمود شنيد-گفت: «و الله لقد سمعت من محمد آنفا كلاما ما هو منكلام الانس و لا من كلام الجن، و الله ان له لحلاوة، و ان عليه لطلاوة، و ان اعلاهلمثمر، و ان اسفله لمغدق. و انه يعلو و ما يعلى، به خدا سوگند!چندى پيش ازمحمد صلى الله عليه و آله سخنى شنيدم كه نه به سخن آدميان مىمانست و نه به سخن پريان. بهخدا سوگند!سخن او شيرينى ويژهاى و رويه زيبايى دارد. هم چون درختى برومند و سر بر افراشته، كه بلنداى آن پر ثمر و اثر بخش و پايه آن استوار است و ريشهمستحكم و گسترده دارد. همانا بر ديگر سخنان برترى خواهد يافت و سخنى ديگربر آن برتر نخواهد گرديد» [3] . طفيل بن عمرو دوسى كه مردى شاعر پيشه و با انديشه و از اشراف قريشبه شمار مىرفت، عازم خانه خدا گرديد. كسانى از قريش به گرد او آمدند تا او را از حضور و شنيدن سخن پيامبر باز دارند، گويد: «محمد صلى الله عليه و آله را در مسجد يافتم و سخناو را شنيدم، خوش آيندم آمد. به دنبال او روانه شدم و با خود گفتم: واى بر تو، گوشفرا ده، اگر سخن راست گويد بپذير و اگر نادرستبود ناشنيده بگير. در خانه بهخدمت او شتافتم و عرضه داشتم: آن چه دارى بر من عرضه كن. او اسلام را بر منعرضه كرد و آياتى چند از قرآن بر من تلاوت نمود، به خدا سوگند!چنين سخنىشيوا و جالب نشنيده بودم و مطالبى ارجمندتر از آن نيافته بودم. از اينرو اسلامآوردم و شهادت به حق را از دل و جان بر زبان جارى ساختم». آن گاه به سوى قومخود شتافت و سر گذشتخود را بر ايشان بازگو كرد و همگى اسلام را پذيرفتند و اويكى از داعيان بلند آوازه اسلام شناخته شد [4] . نضر بن حارث بن كلده از سران قريش و تيزهوشان عرب شناخته مىشد كه باپيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دشمنى آشكار داشت. لذا شهادت مانند او درباره عظمت قرآن ونيرومندى آن در پيش رفت دعوت، قابل توجه است. «و الفضل ما شهدت بهالاعداء، بزرگى همان بس كه دشمنان بر آن گواه شوند». او از در چاره انديشى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله با سران قريش چنين گويد: «به خداسوگند!پيش آمدى برايتان رخ داده كه تا كنون چارهاى براى آن نيانديشيدهايد. محمد در ميان شما جوانى بود آراسته، مورد پسند همگان، در سخن راستگوترينو در امانت دارى بزرگ وارترين شما بود. تا هنگامى كه موىهاى سفيد در دو طرفگونهاش هويدا گشت و آورد آن چه را كه آورد، آن گاه گفتيد: ساحر است. نه به خداسوگند! هرگز به ساحرى نمىماند. گفتيد: كاهن است. نه به خدا سوگند!هرگز سخناو به سخن كاهنان نمىخورد. گفتيد: شاعر است: نه به خدا سوگند!هرگز سخن اوبر اوزان شعرى استوار نيست. گفتيد: ديوانه است. نه به خدا سوگند!هرگز رفتار اوبه ديوانگان نمىماند. پس خود دانيد و درستبيانديشيد، كه رخ داد بزرگى پيشآمد كرده كه نبايد آن را ساده گرفت» [5] . ابو الوليد عتبة بن ربيعه، كه بزرگ قريش محسوب مىشد، روزى با سران قريش در مسجد الحرام نشسته بود. پيامبر اسلام نيز در گوشه ديگر مسجد نشسته بود. عتبهرو به اشراف قريش كرده و گفت: «آيا روا مىداريد كه اكنون محمد صلى الله عليه و آله را تنها يافته بااو سخن گويم، باشد تا او را قانع سازم، او را تطميع نموده از دعوت خويش دستبردارد؟»البته اين موقعى بود كه امثال«حمزة بن عبد المطلب»و جمعيت انبوهى به پيامبر اسلام گرويده بودند و روز به روز رو به افزونى بودند!همگى به او گفتند: «اگرمىتوانى با او سخن گو و به هر گونهاى مىتوانى او را قانع ساز». عتبه نزد پيامبر آمده گفت: «اى فرزند برادر!-عرب را چنين عادت بود كه افرادهر قبيله به افراد قبيله ديگر«يا ابن اخى»اى فرزند برادر خطاب مىكردند- تو داراىشرف خانوادگى هستى، ولى چيزى را مدعى هستى كه موجب برخورد و تفرقهميان قوم خود گرديده است. اكنون گوش فرا ده تا مطلبى را بر تو عرضه دارم!»پيامبرفرمود: «بگو، گوش فرا مىدهم». عتبه گفت: «اى فرزند برادر! اگر هدف تو اندوختنثروت است، آن اندازه اموال براى تو فراهم مىسازيم تا ثروت مندترين مردم قريشگردى. اگر تشنه مقامى، تو را رئيس خود مىگردانيم. و اگر خواسته باشى تو رافرمان رواى خود مىسازيم». سپس گفت: «آن كه بر تو ظاهر مىگردد و چيزهايى باتو زمزمه مىكند، خللى است كه بر اعصاب تو اثر گذارده، حاضريم تو را با خرجخود كاملا مداوا كنيم و از بذل مال در اين زمينه دريغ نورزيم. . . »عتبه مىگفت وپيامبر كاملا ساكت، به تمام گفتههايش گوش فرا داد. آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: «آيااز گفتن مطالب خود پايان يافتى؟»گفت: «آرى». فرمود: «پس اكنون به سخن منگوش فرا ده»عتبه گفت: «با جان و دل آمادهام» پيامبر صلى الله عليه و آله در اين هنگام لب بهتلاوت قرآن گشود و از ابتداى سوره فصلتشروع به خواندن نمود: بسم اللهالرحمان الرحيم. . . كتاب فصلت آياته قرآنا عربيا لقوم يعلمون. بشيرا و نذيرا. . . [6] و هم چنانادامه داد و عتبه با تمام وجود گوش فرا مىداد، دستها را به عقب سر بر زمين تكيهداده، مجذوب تلاوت پيامبر گرديده بود، تا موقعى كه به آيه سجده رسيد وپيامبر صلى الله عليه و آله سجده نمود. سپس گفت: «اى ابو الوليد!شنيدى آن چه را كه بر تو تلاوتكردم، اكنون اين تو و انديشه خود تا چگونه قضاوت نمايى!»در اين هنگام عتبه از حالت جذبه روحى كه به او دست داده بود، بيرون آمد و بدون آن كه چيزى بگويد بهسوى دوستانش روانه گشت. او را دگرگون ديدند و ميان خود گفتند: عتبه با آنحالتى كه رفتبا حالتى ديگر مىآيد. موقعى كه نزد آنان نشست گفتند: «چه خبرآوردهاى؟»گفت: «آن چه آوردهام آن است كه سخنى شنيدم، به خدا سوگند!هرگزچنين سخنى شيوا نشنيده بودم، به خدا سوگند!نه شعر است و نه سحر و نهكهانت، آن گونه كه شما مىپنداريد. اى گروه قريش!از من بپذيريد و به من واگذاركنيد. اين مرد را به حال خود رها سازيد و با او كارى نداشته باشيد. به خدا سوگند! سخنى كه من از وى شنيدم پى آمد كلانى به دنبال دارد. اگر عرب با دستديگران (جز قريش) كار او را ساختند از دست او آسوده شدهايد و اگر بر عرب پيروزآيد-كه آينده چنين مىنمايد-پس پيروزى او پيروزى شماست و فرمان روايى اوفرمان روايى شما و عزت و آبروى او عزت و آبروى شماست. آن گاه شما به وسيله اوخوش بختترين مردم جهان خواهيد گرديد». بدو گفتند: «اى ابو الوليد! محمد صلى الله عليه و آلهتو را با بيان خود سحر كرده است. »گفت: «آن چه به شما گفتم نظر من است، اكنونهر گونه خواهيد رفتار كنيد» [7] . ابوذر غفارى، جندب بن جناده، برادرى داشتبه نام«انيس»كه شاعرى توانا وهم آورد طلب بود و در مسابقات شعرى شركت مىنمود و بر اقران(هم آوردان) خود هم واره برترى داشت. ابوذر گويد: «نيرومندتر از برادرم انيس شاعرى را نيافتم، با دوازده شاعر نامى در دوران جاهليت مسابقه داد و بر همه برترى يافت. او عازممكه بود، به او گفتم: تو از سخن و سخنورى سر رشته دارى، باشد از پيامبرى كه درآن جا به دعوت بر خواسته خبرى برايم بياورى. مدتى طولانى گذشت و از سفر آمدبه او گفتم: چه كردى؟گفت: مردى را در مكه ديدم كه بر شيوه تو بود-ابوذر بيش ازسه سال بود كه خدا را عبادت مىكرد و از بتان بيزارى مىجست-و بر اين گمان بودكه خداوند او را به پيامبرى فرستاده است. ابوذر گويد: به او گفتم: مردم چهمىگويند؟گفت: مىگويند شاعر يا كاهن يا ساحر است. ولى من سخنان ناهنجاركاهنان را شنيدهام و اوزان شعرى را خوب ياد دارم، هرگز بدان نمىماند، به خدا سوگند!او راست مىگويد و مردم درباره او دروغ مىگويند» [8] . از اين گواهىها از بزرگان و سخن دانان عرب درباره قرآن فراوان است كه تاريخآن را ضبط كرده و در بستر تاريخ اين گواهىها زنده بوده و براى هميشه جاويدانخواهد ماند [9] . [1] . البته اين بدين معنا نيست كه اين تشخيص مخصوص همان دوره باشد، زيرا ضرورت دارد كه در طول تاريخروشن باشد آن چه بر دست انبيا انجام گرفته از توان بشريتبه طور مطلق خارج است و با فعل و اراده ما فوقالطبيعه انجام گرفته و اگر فرضا امروزه ثابت گردد كه آن چه در آن روزگار انجام گرفته از ابزاري استفاده شده كهكاملا طبيعي ولي از ديد كارشناسان آن روزگار پوشيده بوده است، لازمهاش آن خواهد بود كه«العياذ بالله»انبيانيرنگ باز ماهري بودهاند و در رسالت الهي دروغ گفتهاند. چنين احتمالي هرگز درباره انبياي عظام نشايد وساحت قدس ايشان از هر گونه دغل بازي و تزوير به دور است. [2] . مشركان، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را با اين عنوان ياد ميكردند و او را به«ابو كبشة»نسبت ميدادند. او مردي از قبيله«خزاعة»بود كه در ديانتبا قريش مخالفت ورزيد. گويند او جد مادري پيامبر بود كه او را به وي نسبتميدادند. [3] . ر. ك: تفسير طبري، ج 29، ص 98. سيره ابن هشام، ج 1، ص 288. سهيلي، الروض الانف، ج 2، ص 21. ابناثير: اسد الغابة، ج 2، ص 90. ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 1، ص 412. ابن حجر، الاصابة، ج 1، ص 410. قاضي عياض، الشفا، چاپ سنگي، ص 220. ملا علي قاري، شرح شفا، ج 1، ص 316. غزالي، -احياء العلوم، ج1، ص 281، ط 1358 ه. سيد هبة الدين شهرستاني، المعجزة الخالدة، ص 21. حاكم نيشابوري، المستدرك، ج2، ص 507. سيوطي، الدر المنثور، ج 6، ص 283. [4] . سيره ابن هشام، ج 2، ص 25-21. اسد الغابة، ج 3، ص 54. [5] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 321-320. الدر المنثور، ج 3، ص 180. [6] . فصلت 41: 4-3. [7] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 314-313. [8] . قاضي عياض، الشفا، ص 224. شرح آن، چاپ اسلامبول سال 1285، ج 1، ص 320. صحيح مسلم، ج 7، ص153. مستدرك حاكم، ج 3، ص 339. اصابه ابن حجر، ج 1، ص 76 و ج 4، ص 63. [9] . ر. ك: التمهيد، ج 4. |
| محمد هادى معرفت _ علوم قرآنى، ص351 |
| قرآن افترا پذیر نیست |
|
منكران وحي انواع تهمتها را به رسول خدا و قرآن كريم ميزدند گاهي ميگفتند قرآن، شعر است و پيامبر شاعر! گاهي قرآن را سحر و پيامبر را ساحر، ميدانستند، زماني ميگفتند ديگران او را تعليم ميدهند كه اين افسانه را بگويد و گاهي هم قرآن را افترايي ميدانستند كه پيامبر بر خدا بسته است « أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ»[1]. خداي سبحان در برابر اين تهمت به پيامبر خود ميفرمايد: « قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئاً»[2] أي پيامبر بگو اگر من به دروغ سخني را به خدا نسبت داده باشم، مشمول قهر خدا ميشوم و شما نميتوانيد مرا از قهر خداي سبحان نجات دهيد؛ زيرا در برابر ارادهي خدا نه كسي ميتواند جلوي مقتضي را بگيرد و ارادهي الهي را از حدّ اقتضا بيندازد و نه كسي ميتواند مانعي در برابر ارادهي او ايجاد كند. ارادهي خدا همان است و تحقق مرادش همان؛ چون سراسر عالم هستي نيروي مجهّز و آمادهي الهياند « لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[3] اگر همهي موجودات جهان سپاهيان حق تعالي و مأموران اجراي ارادهي خدايند، پس هيچ چيزي نميتواند از تحقق اراده و مراد خداوند جلوگيري كند. گاه فردي معمولي چيزي را به دروغ به خدا نسبت ميدهد و دعوي نبوّت دارد، چنين شخصي اگر چه مشمول قهر خداوند ميشود امّا اين قهر الهي آنچنان سريع و كوبنده نيست كه مهلت توبه به او ندهد و گرنه هيچ مدّعي مقام نبوّت ظهور نميكرد و در اوّلين زمان، افترا نابود ميشد. اگر شخصي كه نبوّت او تثبيت و رسالتش در جامعه پذيرفته شد، بخواهد دروغي را به خداوند نسبت دهد، در اين مورد خداوند هرگز به چنين شخصي مهلت نميدهد؛ زيرا مهلت دادن به او سبب انحراف و گمراهي مردم از سوي خداوند خواهد شد و صدور چنين كار قبيحي از خداوند محال است، از اين رو فرمود: « وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»[4] «فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» اگر پيامبر چيزي را به دروغ به ما نسبت دهد، ما رگ حيات او را قطع ميكنيم و توان او را ميگيريم و احدي هم نميتواند جلوي قهر ما را بگيرد. بين مُتَنّبي، يعني كسي كه ادعاي دروغين نبوّت دارد، و نبّي مفتري، كه فرضاً شخصي به مقام نبوّت برسد و سپس به خداوند افترا ببندد، تفاوت زيادي وجود دارد و خداوند نَبّي مفتري را ـ اگر به فرض وجود داشته باشد ـ يكباره و سريع نابود و رسوا ميسازد ولي مدّعي نبوّت را تدريجاً ذليل خواهد كرد. از اين رو رهبران سياسي گروه گمراهي مانند فرقهي گمراه بهائيّت چيزي را به «الله» نسبت دادند و تدريجاً به ذلّت و رسوايي افتادند وخداوند چند صباحي به آنها مهلت داده تا پليدي خود را بيشتر نشان دهند و حجّت بر آنان تمام گردد و آزمايشي براي مؤمنان باشند « وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»[5]مهلتي كه خداي سبحان به چنين فرقههاي منحرف ميدهد براي آن است كه اينها نبيّ مفتري نيستند بلكه از آغاز ادعا، دروغگويي بيش نبودهاند. خداي سبحان نه تنها بر افترا نبودن قرآن تأكيد ميورزد بلكه اساساً اين كتاب و معجزهي ختميّه را غير قابل افترا معرفي ميكند « وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري مِنْ دُونِ اللَّهِ»[6] يا: « ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري»[7] يعني اين قرآن از آنجا كه معجزه و كلام خداي « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[8] است خود آن نيز «ليس كمثله شيء» است و امكان مثلآوري ندارد، هيچ كس نميتواند مانند آن سخن بگويد و مجعول خود را به جاي كلام الهي جا بزند. اگر قرآن معجزه است، ديگران از آوردن مثل آن و يا تغيير و دست بردن در آن عاجزند. چه كسي ميتواند مانند قرآن كه چكيدهي جهان هستي است جَعْل كند همان طور كه كسي نميتواند كيهان و كهكشان و منظومهي شمسي بسازد، جعل چيزي به نام قرآن و كلام الهي ممكن نيست. به عنوان نمونه، گاهي گفته ميشود «لم يقم زيد» يعني زيد نايستاد و گاه گفته ميشود «ما كان ليقوم» او نميتوانست بايستد. اينكه خداي سبحان ميفرمايد « ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَري»[9] يا ميفرمايد « ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَري»[10] يعني اساساً قرآن كريم چيزي نيست كه قابل افترا باشد تا بعد بگوييم آيا افترايي در آن واقع شده يا نه؟ آنقدر اين كتاب، عزيز و حكيم و بلند مرتبه است كه هيچ كس نميتواند مثل آن را افترا ببندد. بنابراين، هر آنچه كه در مقام تلاوت از حضرت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ شنيده شده، عين وحي الهي است و ايشان از روي هوي و هوس، چيزي را از ناحيهي خود يا ديگران بر قرآن اضافه نميكند « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي* إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحي»[11] افزون بر اين، اطلاق آيه مزبور هر گونه گزاف گويي و باطل سرايي را از لسان رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارهي دين، خواه به عنوان قرآن يا حديث قدسي و يا حديث متعارف، مردود ميداند. [1] ـ سورهي أحقاف، آيهي 8؛ بلكه ميگويند: [2] ـ سورهي احقاف، آيهي 8. [3] ـ سورهي فتح، آيهي 4؛ لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست. [4] ـ سورهي حاقّه، آيات 44ـ47. [5] ـ سورهي آل عمران، آيهي 178؛ آنها كه كافر شدند، (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت ميدهيم، به سودشان است. ما به آنان مهلت ميدهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند؛ و براي آنها عذاب خواركنندهاي (آماده شده) است. [6] ـ سورهي يونس، آيهي37؛ شايسته نبود (و امكان نداشت) كه اين قرآن، بدون وحي الهي به خدا نسبت داده شود. [7] ـ سورهي يوسف، آيهي 111؛ اينها داستان دروغين نبود. [8] ـ سورهي شوري، آيه 11؛ هيچ چيز مانند او نيست. [9] ـ سورهي يونس، آيهي 37. [10] ـ سورهي يوسف، آيهي 111. [11] ـ سورهي نجم، آيات 3 و 4؛ و هرگز از روي هواي نفس سخن نميگويد. آنچه ميگويد چيزي جز وحي كه بر او نازل شده نيست. |
| قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي |