فهم قرآن
شرایط فهم قرآن
بهره گيري عميق علمي از قرآن كريم و فهميدن معارف بلند آن، مشروط است به ارتباط و پيوند با معلّم حقيقي قرآن كه همانا خداوند بخشنده است «الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ»[1] علم قرآن همراه با رحمت خداي سبحان است و رحمت خاصّهي خداوند شامل حال پرهيزكاران ميگردد. « وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ يعلمكم الله»[2] قرآن كريم ميفرمايد شما تقوا را لباس پاكي روح خود كنيد كه بهترين لباس است: « وَ لِباسُ التَّقْوي ذلِكَ خَيْرٌ»[3] و خداوند نيز به شما علم عطا ميكند. در جاي ديگر به صورت شرط و جزا ميفرمايد « إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً»[4] اگر تقوي را پيشهي خود كنيد و در برابر دستورهاي الهي با تقوي باشيد، خداوند براي شمار نوري از علم را قرار ميدهد كه جدا كنندهي بين حق و باطل است.
قرآن كريم كتابي ساده و معمولي نيست تا انسان بتواند بر اثر آشنايي با قواعد عربي و مانند آن به همهي معارفش دست يابد، كتابي است كه ريشه در اوج آسمان و مقام «لدن» دارد و از علم خداوند سرچشمه گرفته و درك معارف بيانتهاي آن بدون نردبان تقوا و ارتباط با خدا، امكان پذير نيست، اگر چه چشم و گوش و حواس انسان در بهرهمندي از علم، دخالت دارند ولي جاي علم و مخزن اصلي آن همان قلب است و خداي سبحان علم الهي را به قلب كسي القا و الهام ميكند كه با نيروي تقوا، از سلامت و پاكي لازم برخوردار باشد.
تقوا در قرآن كريم، در برابر مقامات ايماني ديگر نيست، بر خلاف توبه، بازگشت، صدق، احسان و... كه همه از مقامات ايمانند. تقوا داراي مراتب است و با هر درجه از ايمان سازگار است؛ هدايت نيز داراي همين درجات است و هر كس هر مرتبهأي از تقوا داشته باشد، هدايت معادل همان مرتبه از تقوا نصيب او ميگردد. آيهي « إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»[5] نشان ميدهد كه تقوا داراي مراتبي است كه هر كس در مرتبهي بالاتري قرار بگيرد نسبت به ديگران، كرامت بيشتري دارد.
تقواي عام، تقواي خاص، تقواي اخصّ
قرآن كريم يك درجه از تقوا را به عنوان اصل ايمان معرّفي ميكند كه همان انجام واجبات و ترك محرّمات است. اين تقوا، تقواي عمومي است و تحصيل آن بر همهي مردم لازم است چنانكه فرمود: « فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلي رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَهي التَّقْوي»[6]. اين نازلترين درجهي تقوا است كه «تقواي عام» شمرده ميشود.
مرحلهي بالاتر از آن كه «تقواي خاص» ناميده ميشود، آن است كه مستحبّات را انجام دهد و مكروهات را ترك كند و بالاخره «تقواي اخصّ» آن است كه دارندهي آن جز خدا نميانديشد و خود را از هر چه غير خداست نگهداري ميكند كه فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»[7] اي اهل ايمان تقواي الهي را در بالاترين درجه و آنچنان كه در خور اوست كسب كنيد، گرچه تقواي الهي به مقداري كه شايستهي خداست مقدور نيست ولي به مقداري كه مقدور انسان است مطلوب است كه فرمود: « فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ»[8].
خداي سبحان براي فهم قرآن، قلب پاك و طاهر را لازم ميداند؛ چنانكه ميفرمايد «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ* فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ* لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»[9] اين قرآن عربي مبين يك ريشه و اصلي دارد به نام كتاب مكنون كه اين قرآن در آن كتاب مكنون و مرتبط با آن است. معاني اوّليه الفاظ قرآن را ميتوان با طهارت ظاهري از قرآن استفاده كرد ولي درك معارف بلند كتاب مكنون امكانپذير نيست مگر با طهارت باطني و قلبي. اگر كسي بخواهد با ظاهر قرآن در تماس باشد. بدون طهارت و غسل يا وضو نميشود و حتّي نميتواند آيات آن را ببوسد. امّا ارتباط با محتواي عميق قرآن و با جان و باطن قرآن، نياز به قلبي سالم و جاني با طهارت دارد. انسان بايد پستيهاي اخلاقي و نيز جمود و انحراف فكري و اعتقادي را كه همگي پليدند و موجب آلودگي روح هستند، از خود دور كند و دل و جان خويش را آرايش دهد تا آيينهي قرآن گردد و معارف بلندش در آن نقش بندد.
روش پيشينيان كه توفيق انديشيدن و فهم قرآن نصيب آنان ميگرديد، اين بود كه نخست ده آيه را از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ تعليم ميديدند و تا آنچه را از معارف علمي و دستورات عملي مربوط به آن ده آيه، به خوبي فرا نميگرفتند، وارد آيات ديگر نميشدند: «إنهم كانوا يأخذون من رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ عشر آيات فلا يأخذون في العشر الآخر حتي يعلموا ما في هذه من العلم و العمل»[10] و گاهي چنان جرقهاي از سوي خداوند در دل آنان اثر ميكرد كه رسول خدا دربارهي آنان ميفرمود «انصرف الرجل و هو فقيه»[11] و اين سخن را آن حضرت دربارهي شخصي فرمود كه وقتي به آيه «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهي خَيْراً يَرَهُ* وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهي شَرًّا يَرَهُ»[12] رسيد گفت اين كلام مرا كفايت ميكند و به سوي زادگاهش بازگشت؛ در حالي كه به فرمودهي رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ فقيه شده بود؛[13] زيرا عصارهأي از دو حكمت نظري و عملي را آموخت و به آن ملتزم شد.
[1] ـ سورهي الرحمن، آيات 1 و 2؛ خداوند رحمان، قرآن را تعليم فرمود.
[2] ـ سورهي بقره، آيهي 282.
[3] ـ سورهي اعراف، آيهي 26.
[4] ـ سورهي انفال، آيهي 29.
[5] ـ سورهي حجرات، آيهي 13؛ گراميترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست.
[6] ـ سورهي فتح، آيهي 26؛ و (در مقابل) خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت.
[7] ـ سورهي آل عمران، آيهي 102.
[8] ـ سورهي تغابن، آيهي 16؛ پس تا ميتوانيد تقواي الهي پيشه كنيد.
[9] ـ سورهي واقعه، آيات 77ـ 79.
[10] ـ بحار، ج 89، ص 106.
[11] ـ بحار، ج 89، ص 107؛ اين مرد رفت در حالي كه فقيه بود.
[12] ـ سورهي زلزله، آيات 7 و 8؛ پس هر كس هموزن ذرّهاي كار خير انجام دهد آن را ميبيند و هر كس هموزن ذرّهاي كار بد كرده آن را ميبيند.
[13] ـ بحار، ج 89، ص 107.قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
قرآن حقیقتی ذو مراتب
قرآن كريم دربارهي خداي سبحان دو گونه تعبير دارد؛ گاهي ميگويد: «ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ»[1] و در اين بخش، از كلمهي «ذلك»كه براي اشاره به دور بكار ميرود، استفاده نموده است و گاه ميگويد: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَما كُنْتُمْ»[2] يا «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ»[3] يعني خدايي كه هميشه با همهي انسانهاست، خدايي كه به انسان نزديك است بلكه از رگ گردن به او نزديكتر است: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ».[4]
همين دو نوع تعبير درباره قرآن كريم نيز كه به فرمايش نوراني اميرالمؤمنين ـ سلام الله عليه ـ تجلّيگاه ذات اقدس اله است، آورده شده است. خداي سبحان دربارهي قرآن، گاه ميفرمايد: «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ»[5] و گاه ميفرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ»[6] گاهي اشارهي دور آمده و گاهي اشارهي نزديك.
سرّ اين دوگانگي تعبير آن است كه قرآن كريم كتابي نظير كتابهاي عادي و معمولي نيست كه اوّل و آخرش در دسترس انسانها باشد؛ بلكه قرآن كريم كتابي الهي و داراي مراتب است، مرتبهي والا و مرحلهي اعلايش همان «امّ الكتاب»است كه در سورهي «زخرف»بيان شده است. «وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ»[7] اين مرحلهي اعلي كه اصل قرآن و مادر و ريشهي آن است، وجود و حقيقتي «نزد خدا»دارد و نزد ذات اقدس اله است.
مرحلهي عاليهي قرآن، همان است كه در دست فرشتگان «كرام برره»است: «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ* كِرامٍ بَرَرَةٍ»[8] و مرحلهي نازلهاش، پيش مردم و به لفظ عربي مبين ظهور كرده است: «حم* وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ* إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ».[9] در آنجا كه ميفرمايد: «هذَا الْقُرْآنُ»[10]، سخن از هدايت است و پس از آنكه ميفرمايد: «ذلِكَ الْكِتاب»[11]، سخن از «غيب»است: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»[12] و اين نشانگر آن است كه قرآن، «غيب»و «كتاب مكنوني»دارد كه اصلِ مرتبهي نازلهي قرآن است. وقتي كه انسان بر اوج قرآن مينگرد وخود را حقير مييابد، ميگويد: «ذلِكَ الْكِتاب»و آن وقت كه الفاظ و ظواهرش را ميبيند كه قابل قرائت و تلاوت، و قابل فهم و استدلال و گفتن و شنيدن و نوشتن است، ميگويد: «هذا القرآن». در يك نگاه، توجّه به اوج قرآن است و در اين حال، تعبير مناسب، اشارهي دور است و در نگاه ديگر، توجّه به مرحلهي نازلهي آن است و در اين هنگام، تعبير مناسب، اشارهي نزديك است. اگر ذات اقدس اله به فرمايش امام سجّاد ـ عليه السّلام ـ ، «الداني في عُلوّة و العالي في دُنوّه»[13] است، قرآن كريم نيز كه تجلّي اوست، همين ويژگي را دارد. اگر خداوند متعال، در عين حال كه عالي و بالاست، نزديك است و در عين حال كه نزديك است، بلند و متعالي است: «بَعُدَ فلا يُري و قَرب فشهد النجوي»[14] هم بعيد است و هم نزديك، هم عالي است و هم داني، تجلّي او يعني قرآن نيز داراي «قرب»، «بعد»، «علوّ»و «دنوّ»است.
تفاوت تجلّي با متجلّي
البته بين قرآن كه «تجلّي»است و ذات اقدس اله كه «متجلّي»است، يقيناً تفاوت وجود دارد. قرآن كريم به صورت لفظ و كتابت درميآيد ولي ذات اقدس اله هرگز به اين صور جسمانيّه در نميآيد و لذا در تعبير شريف دعا آمده است كه «قرب فشهد النجوي»[15] و نفرمود: «قرب فيري»نزديك است و ديده ميشود بلكه نزديك است و شاهد نجوي است، نزديك است و ميبيند.
قرآن كريم به جهت آنكه موجودي «ممكن الوجود»است، وقتي كه در مرحلهي قرب ظهور ميكند، ديده ميشود، شنيده ميشود و نوشته ميشود، در قالب الفاظ عربي مبين ميآيد تا زمينهي فهم و تعقّل و ترقّي و تكامل انسان فراهم شود.
در سورهي مباركهي «زخرف»هر دو مرحله قرآن ذكر شده و خداي سبحان پس از قسم به «كتاب مبين»ميفرمايد: ما قرآن كريم را از مقام لدن و از امّ الكتاب نزول دادهايم و به صورت قرآن عربي فصيح درآوردهايم تا منشأ تعقّل و فهميدن شما باشد: «حم* وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ* إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»[16].
[1] ـ سورهي انعام، آيهي 102؛ (آري) اين است خداوند، پروردگار شما.
[2] ـ سورهي حديد، آيهي 4.
[3] ـ سورهي بقره، آيهي 186؛ و هنگامي كه بندگان من، از تو دربارة من سؤال كنند، (بگو) من نزديكم.
[4] ـ سورهي ق، آيهي 16؛ و ما از رگ قلبش نزديكتريم.
[5] ـ سورهي بقره، آيهي 2؛ آن كتاب با عظمتي است كه شك در آن راه ندارد.
[6] ـ سورهي اسراء، آيهي 9؛ اين قرآن، به راهي كه استوارترين راههاست، هدايت ميكند.
[7] ـ سورهي زخرف، آيهي 4؛ قرآن در «ام الكتاب» (لوح محفوظ) نزد ما بلندپايه و استوار است.
[8] ـ سورهي عبس، آيات 15 و 16؛ به دست سفيراني است، و الامقام و فرمانبردار و نيكوكار.
[9] ـ سورهي زخرف، آيات 1ـ3؛ حم. سوگند به كتاب مبين (روشنگر)، كه ما آن را قرآني فصيح و عربي قرار داديم، شايد شما (آن را) درك كنيد.
[10] ـ سورهي اسراء، آيهي 9؛ اين قرآن.
[11] ـ سورهي بقره، آيهي 2؛ آن كتاب.
[12] ـ سورهي بقره، آيهي 3؛ كساني كه ايمان به غيب دارند.
[13] ـ صحيفه سجاديه، دعاي 47؛ نزديك است در بلند مرتبه بودنش و بلند مرتبه است در نزديك بودنش.
[14] ـ بحار، ج 45، ص 148، ح 1، دعاي افتتاح.
[15] ـ بحار، ج 45، ص 148، ح 1، دعاي افتتاح.
[16] ـ سورهي زخرف، آيات 1ـ3.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
نقش عقل و علم در فهم قرآن
خداي سبحان در زمينهي فهم قرآن ميفرمايد: «تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ»[1] در اين آيهي كريمه دو پيام اصلي وجود دارد كه به خوبي نقش عقل و علم را در فهم قرآن كريم روشن مي سازد:
نكتهي اوّل آنكه مثلهاي قرآن كريم ساده نيست و بايد آنها را تعقل كرد و شرط بهرهمندي از آنها تعقل آنهاست.
نكتهي دوّم آن است كه تعقّلِ امثال قرآن، تنها در توان عالمان است اگر مثلهاي قرآن كه رقيق شدهي معارف عميق آن است، نياز به تعقل و علم دارد، به طور يقين در فهم و درك معارف بلند و لطايف دقيق قرآن نيز اين دو عنصر كليدي ضرورت دارد.
قرآن كريم در آيات فراواني منكران خود را افرادي سفيه و كم عقل معرّفي مي كند، كه در مباحث گذشته كم و بيش ذكري از آنها شد، و دربارهي مؤمنان ميفرمايد: «وَ يَرَي الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ»[2] يعني كساني كه عالمند، قرآن را خوب ميفهمند و چون آن را فهميدند، به حقّ بودن آن و نازل شدن آن از سوي خداوند ايمان ميآوردند. علم نردبان عقل است و تعقّل وقتي بهتر صورت ميپذيرد كه علم بيشتري در اختيار انسان متعقّل باشد. در بحث تأويل گذشت كه راسخان در علم به همهي قرآن و به محكمات و متشابهات آن ايمان دارند «وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»[3] و پس از آن ميفرمايد: «وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ»[4] يعني تنها صاحبان خرد از قرآن بهرهمند و از تذكّرهاي سودمند آن متذكّر ميشوند.
عقل، ميزان و كليد و راهنما است
البته عقل اصل دين را ميفهمد كه بشر به قانون ماوراي طبيعت نيازمند است و خطوط كلّي مسائل فقه و مسائل حقوقي و اخلاقي را نيز ميفهمد امّا صدها مسئلهي حرام، حلال، واجب و مستحب وجود دارد كه عقل آنها را درك نميكند. عقلْ در خطوط كلّي، «ميزان»بسيار قوي است؛ چنانكه در بعضي از مسائل هم «كليد»است، يعني تا نزديك درِ گنجينهي علوم ميآيد و در را باز ميكند و به انسان ميگويد اكنون از اين گنجينهي قرآن يا روايات استفاده كن و از آنجا به بعد «چراغ»است؛ يعني وقتي انسان وارد گنجينهي قرآن شد، همراه انسان است و در فهم قرآنْ جامعه را راهنمايي ميكند.
به عنوان مثال، اگر ظاهر آيهأي دلالت دارد بر اينكه از پيامبري گناهي سر زده، چون عقل صدور گناه از پيامبران را محال عادي ميداند، پس بايد به دنبال فهم درست و دقيق آيه بود و آن را به گونهأي فهميد كه با مقدّمات روشن و روشنگر مورد قبول عقْل منافات نداشته باشد.
نيز در آياتي كه سخن گفتن خدا، ديدن و شنيدن صداي خدا، بيان شده، عقل ميگويد محال است كه خدا مادّي و جسماني باشد و اگر چنين است پس نه ميتوان با چشم سر خدا را ديد و نه خداوند چشم و گوش و زبان مادي دارد.
خداي سبحان قرآن كريم را به صفتهاي نور و هدايت و تبيان معرّفي كرده، كه نشانگر بينيازي قرآن در تعليم و ابلاغ رسالت خود از علوم است. قرآن كريم نه از حيث محتوا نيازمند خارج خود است و نه از حيث دلالتْ محتاج چارهجويي بيروني؛ ولي اين معني، مستلزم آن نيست كه انسان با قرآن كريم برخورد جاهلانه نمايد و نقش علوم و معارف را در فهم قرآن ناديده بگيرد. تحصيل علوم تجربي و مانند آن ظرفيت دل را گسترش ميدهد و توانايي فهم و تحمّل معارف قرآن را بالا ميبرد و به انسان شرح صدر ميدهد. «إن هذه القلوب أوْعيهي فخيْرها أوعاها»[5] هر قلبي كه از انديشههاي مستدلّ برخوردار است، آمادگي آن براي تحمّل و دريافت علوم قرآني بيشتر است و هر چه انسان در انديشه جهان آفرينش، از آيات كتاب تكويني خداوند بهره ببرد قدرت او در فهم آيات كتاب تدويني از قرآن كريم افزونتر ميگردد.
آنچه در اين ميان مذموم و نادرست شمرده ميشود، اين است كه بافتههاي علوم تجربي را قبل از آنكه به عنوان يافته علمي برسند بر قرآن تحميل كنيم و معناي آيات قرآن را به گونهأي بيان كنيم كه بر اساس فرضيّات باشد، علّت نادرستي اين عمل نيز روشن است؛ زيرا فرضيّات علمي و تجربي دائماً در حال تغيير و تحوّلند و بسيار ميشود كه پس از مدّتي فرضيّهأي جديد، فرضيّه سابق را باطل ميسازد و اگر ما قرآن را با اين فرضيات موقّت هماهنگ سازيم، معنايش ايجاد دگرگوني و فرسايش در معارف قرآن است؛ در حالي كه قرآن از هر بطلاني مصون و محفوظ است: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»[6]. البتّه فرضيّهها قبل از آنكه به نصاب قطعيت برسند ميتوانند به عنوان يكي از وجوه و احتمالهاي تفسيري ياد شوند و هنگامي كه به مرحله قطعيّت رسيدند ميتوانند به عنوان معناي تفسيرمورد قبول قرار گيرند.
فهم قرآن، با ذهن بيرنگ ميسّر است
قرآن را به وسيلهي مصطلحات فلسفه و كلام و اصطلاحات ويژه فقه و اصول نميشود فهميد. چون براي خصوص فيلسوفان، متكلّمان، فقيهان و اصوليين نازل نشده است، با عناوين ويژه تاريخ و ادبيات و هنر و علوم تجربي هم نميتوان آن را دريافت؛ چون تنها براي متخصصان اين رشتهها نيامده است. قرآن براي فطرت همهي بشر آمده است و هر كس با فطرت سالمْ به محضر قرآن برود از آن بهرهمند ميشود و آيات نوراني آن را ميفهمد. فطرت آن است كه در مسائل عملي، فجور و تقوا را خوب درك ميكند و در مسائل علمي هم بديهيّات را خوب ميشناسد، يعني ميفهمد كه محال است يك شيء با حفظ جهات وحدت، هم باشد و هم نباشد. اگر كسي با اين دو سرمايه حكمت نظري و عملي به محضر قرآن برود از آن بهرهمند ميشود هر چند از اصطلاحات آگاه نباشد ولي اگر اصول از پيش ساخته را به همراه ببرد و بخواهد قرآن را بر اصول موضوعهي رشتهي علمي خود تطبيق دهد و آن اصول را بر قرآن تحميل كند، چيزي از خود قرآن نميفهمد و بلكه آيات آن را در غير معناي اصلي خود به كار ميبرد.
از وجود مبارك رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايتي نقل شده كه فرمودهاند: «القرآن مأدُبة الله فتعلّموا مأدُبَته ما اسْتطعتم»[7] در اين روايت نوراني قرآن به عنوان «مأدبة الله»معرفي شده است. «مأدبه»به معناي مائده و سفره نيست بلكه غذاي پخته و آماده را مأدبه ميگويند. رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه به فرمودهي خداي سبحان بخل و ضنت ندارد و به فرمودهي خودش «أجود بني آدم»و بخشندهترين انسانهاست، همهي مردم را به قرآن كه غذاي آمادهي روح و «مأدبة الله»است دعوت كرده است. اگر قرآن سفرهي خالي ميبود، ميشد كه هر كس غذايش را بياورد و در اين سفره بخورد ولي اگر قرآن غذاي آماده است، نبايد انسان افكار و برداشتهاي علمي و يا بافتههاي خود را به همراه بياورد و به اسم قرآن استفاده كند. اگر كسي با عقايدي خاص بيايد به محضر قرآن، هرگز از آن بهرهأي نميبرد و با همان افكاري كه با خود آورده باز خواهد گشت.
مقصود از بيرنگ بودن ذهن
براي فهميدن قرآن و بهرهمندي از آن بايد «خالي الذهن»بود و با ذهن بيرنگ به محضر قرآن رفت. معناي اين سخن آن نيست كه يك مفسّر يا محقّق هيچ اصل موضوعي و هيچ برداشتي از انسان و جهان در ذهنش نباشد ـ چنانكه بعضي چنين خيال كردهاند ـ تا اينكه بگويند محال است ذهني خالي باشد. مقصود آن است كه انسان قصد تحميل دانش خود بر قرآن را نداشته باشد. اگر يك قاضي، از پيش نسبت به يكي از دو طرف منازعه گرايشي داشته باشد، در حكم وقضاي خود به انحراف ميرود و عقل انسان نيز كه در مسائل علمي، قاضي و حاكم است، اگر در مراجعهي خود به قرآن، به اصول موضوعهي رشتهي علمي خود و به يافتههاي درست يا نادرست خويش گرايش داشته باشد و بخواهد با مراجعه به قرآن، فقط يافتههاي خود را تأييد كند و حاضر نباشد خطاهاي خود را اصلاح كند، چگونه ميتواند فهم درستي از آيات داشته باشد؟
البتّه همانطوركه اشاره شد، قرآن كريم با مسائل مسلّم عقلي مطابق است و هميشه انسانها را دعوت به تعقل و درست انديشي ميكند و با پيشرفت علوم عقلي ، معارف اصول قرآني نيز بهتر ظهور دارد و انسان از قرآن بهتر بهرهبرداري ميكند ولي تحميل نكات ادبي يا فقهي يا كلامي يا فلسفي و يا عرفاني بر قرآنْ كار درستي نيست و سر از «تفسير به رأي»در ميآورد كه پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود خداي سبحان ميفرمايد «ما آمن بي من فسّر برأيه كلامي»[8] ايمان به من نياورده كسي كه كلام مرا به رأي و نظر خود تفسير كند.
در علوم تجربي اگر فرضيّهأي با پيشرفت علم، صحيح شناخته شد و تثبيت گرديد و انسان به آيهأي كه مربوط به جهان طبيعت است برخورد كرد، ميتوان گفت كه شايد نظر قرآن همين مطلب باشد. امّا نميتوان آن را به طور انحصار، به قرآن نسبت قطعي داد و اگر كسي هر سخن نارواي علمي را به قرآن نسبت دهد، از آنجا كه قرآن كريم، عزيز و نفوذ ناپذير است وهيچ بطلاني در آن راه ندارد، تحميل پذير هم نيست و در آيندهأي نه چندان دور، بطلان آن سخن، و نزاهت خود را از آن، براي همگان آشكار ميسازد.
البته اصول مبرهن هر كسي ناخودآگاه تأثيري در كيفيت استفادهي وي از ظواهر آيات قرآني دارد ولي سلطهي بر ذهن، استيلاي بر خاطرهها و فرض تخليه ذهن از پيش داوريها در صورت امكانْ سهم مؤثّري در استماع راستين و دريافت اصيل پيام قرآني دارد، و چنين كاري گرچه دشوار است ليكن، به دليل تحوّل فكري كه در برخي از صاحبان مكاتب مادي بعد از تدبر در قرآن پديد آمده ممكن است.
[1] ـ سورهي نكبوت، آيهي 43.
[2] ـ سورهي سباء، آيهي 6.
[3] ـ سورهي آل عمران، آيهي 7.
[4] ـ سورهي بقره، آيهي 269.
[5] ـ نهج البلاغه، حكمت 147.
[6] ـ سورهي فصّلت، آيهي 42.
[7] ـ بحار، ج 89، ص 19.
[8] ـ بحار، ج 2، ص 279، ح 17.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
پاكان و فهم باطن قرآن
خداي سبحان فرمود: احاطه به حقيقت و باطن قرآن مقدور غير پاكان نخواهد بود «لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ»[1] سپس آنان را چنين معرّفي ميكند: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»[2] رسول اكرم، علي بن ابي طالب و اهل بيت عصمت و طهارت ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ را خدا از هر گونه آلودگي منزه و پاك كرده و ايشان كه پاكند ميتوانند با روح و جان قرآن در ارتباط باشند.
اين بزرگان تجلّي ذات اقدس اله را در قرآن ميبينند در حالي كه ديگران از مشاهدهي چنان جلوهأي بيبهرهاند چنانكه اميرالمؤمنين ـ سلام الله عليه ـ ميفرمايد: «فتجلّي لهم سبحانه في كتابه من غير أن يكونوا رأوْه»[3] و نيز فرموده: در قرآن كريم گذشته از مسائل ضروري و لازم زندگي بشري، معارف و مطالب ديگري وجود دارد كه قرآن دربارهي آن ساكت است و من سخنگوي قرآنم! «فاسْتنطقوه ولن ينطق ولكن أُخبركم عنه»يعني، تا پرسش خاص به ساحت مقدس قرآن ارائه نشود، جواب جديد و مناسب دريافت نميشود، و هر كس توان چنين پرسشي را ندارد.
رسيدن به همهي معارف قرآن، براي انسان كاملي آسان است كه اگر مرتبهي وجودي او مقدّم بر قرآن نباشد، لااقل بايد همسان باشد تا بتواند جامع و حافظ همهي مطالب آن باشد. انسان كاملي كه اوّلين ظهور حقّ و ظاهر كنندهي اسم اعظم ذات باري تعالي باشد، به همهي حقايق قرآن تكويني احاطه پيدا ميكند و نيز انسان كاملي كه به منزلهي جان آن اوّلين تجلّي، تلقّي شده، بيشك به معارف قرآن تدويني راه دارد و همهي معصومين ـ عليهم السّلام ـ كه نور واحدند، خود، قرآنند. در عالم عقل، قرآن معقول و در عالم مثال، قرآن مجسّم و در مرحلهي طبيعت، قرآن ناطقند. امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ اگر چه ممكن است در بعضي از مظاهر با يكديگر تفاوت داشته باشند ولي در علم به قوانين الهي و تفسير قرآن كريم يكسانند چنانكه امام صادق ـ عليه السّلام ـ در جواب كسي كه پرسيد آيا امامان برتري علمي نسبت به يكديگر دارند؟ فرمود: «نعم و علْمهم بالحلال و الحرام و تفسير القرآن واحد».[4]
از اين رو ميتوان ادعا كرد كه «لا يبلغ أحد كنْه معني حقيقة تفسير كتاب الله تعالي و تأويله إلا نبيُّه ـ صلّي الله عليه و آله ـ و أوصيائه ـ عليهم السّلام ـ»[5] يعني هيچ كس به كنه معناي حقيقت تفسير كتاب خدا و تأويلش نميرسد مگر رسول اكرم و اوصياي طاهرين ايشان. معناي سخن امام باقر ـ عليه السّلام ـ كه فرمودهاند: «إنما يعرف القرآن من خوطب به»[6] همين است كه اسرار و بواطن قرآن را تنها مخاطبان اصلي قرآن كه رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و اهل بيت ايشان ميباشند، ميفهمند و ميدانند و لذا وجود مبارك امام باقر ـ عليه السّلام ـ به ابوحنيفه كه يكي از فقهاي معروف اهل سنت است فرمودند: «... فبما تفتيهم؟ قال بكتاب الله و سنة نبيّة... و ما ورثّك الله من القرآن حرفاً؟»[7] چگونه به قرآن فتوا ميدهي در حالي كه خداوند يك حرف از آن را به تو ارث نداده است؟ تو «علم الدّراسه»را فرا گرفتي و درس تفسير را خواندهأي ولي «علم الوراثه»را خداوند نصيب تو نفرمود.
و نيز آن حضرت فرمود: «إنّ رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ أفضل الراسخين في العلم فقد علم جميع ما أنزل الله عليه من التاويل و التنزيل و ما كان الله لينزّل عليه شيئا لم يعلمه التاويل و أوصياؤه من بعد يعلمونه كلّه»[8] يعني رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ برترين راسخين در علم قرآن است كه تحقيقاً علم جميع آنچه را كه خداي سبحان بر ايشان نازل فرموده از تأويل و تنزيل، ميداند و خداوند چيزي را بر ايشان نازل نكرده كه تأويل آن را به وي تعليم نداده باشد و پس از ايشان نيز اوصياي آن حضرت، همهي اين علوم را ميدانند.
حضرت صادق ـ سلام الله عليه ـ ميفرمايد: «قد ولدني رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ و أنا أعلم كتاب الله و فيه بدء الخلق و ما هو كائن إلي يوم القيامهي و فيه خبر السماء و خبر الأرض و خبر الجنّه و خبر النّار و خبر ما كان و خبر ما هو كائن، أعلم ذلك كأنّما أنظر إلي كفّي إن الله يقول: فيه تبيان كلّ شيء»[9]: من علم به كتاب خدا دارم كه در آن، آغاز خلق و آنچه موجود است تا روز قيامت و نيز خبر آسمان و خبر زمين، و خبر بهشت و خبر جهنم و خبر آنچه در گذشته بوده و آنچه در آينده خواهد بود، همگي آمده است و من اين اخبار را ميدانم مثل اينكه به كف دستم نگاه ميكنم.
علم اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ به همهي كتابهاي آسماني
اهل بيت عصمت و طهارت، نه تنها به حقيقت قرآن و تفسير آن علم دارند بلكه به همهي كتابهاي الهي نيز آگاهند؛ زيرا قرآن رهبر بر همهي كتابهاي انبياي الهي است و كسي كه به كتاب اصلي و رهبر علم دارد، همهي كتابهاي الهي را نيز ميشناسد و لذا اميرالمؤمنين ـ سلام الله عليه ـ ميفرمايد: قسم به خداوند كه اگر براي من جايگاهي فراهم شود و بر آن بنشينم ميتوانم براي اهل تورات به تورات و براي اهل انجيل به انجيل و براي اهل قرآن به قرآن فتوا دهم: «اما والله لو ثُنيت لي الوسادة فجلست عليها لأفتيت أهل التوراة بتوْراتهم... و أهل الإنجيل بإنجيلهم... و أهل القرآن بقرآنهم».[10] غزالي از اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ نقل ميكند كه اگر خداوند سبحان و پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ مرا اذن دهند، به اندازهي بار چهل شتر «الف»فاتحهي الكتاب را شرح ميكنم و لذا ابن عباس، مفسّر معروف ميگويد: «و ما علمي وعلم أصحاب محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ في علم عليٍ ـ عليه السّلام ـ إلاّ كقطرة في سبْعة أبحرُ»: علم من و علم اصحاب رسول خدا در مقايسه با علمِ علي ـ عليه السّلام ـ نيست جز مانند قطرهاي در هفت دريا!
[1] ـ سورة واقعه، آية 79.
[2] ـ سورة احزاب، آية 33؛ خداوند فقط ميخواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.
[3] ـ نهج البلاغه، خطبة 147.
[4] ـ بحار، ج 89، ص 95؛ بلي و آگاهي آنان به حلال و حرام و تفسير قرآن يكي است.
[5] ـ بحار، ج 90، ص 9.
[6] ـ وسائل، ج 18، ص 136.
[7] ـ بحار، ج 2، ص 293، ح 13؛ به چه چيز فتواي ميدهي؟ گفت به واسطة قرآن سنّت پيغمبر خدا.
[8] ـ بحار، ج 23، ص 192.
[9] ـ بحار، ج 89، ص 98.
[10] ـ بحار، ج 89، ص 78.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
هماهنگی قرآن با فطرت و عقل
قرآن كريم خود را كتاب هدايتِ همهگاني و هميشهگي براي جامعهي بشري معرّفي كرده است «وَ ما هِيَ إِلاَّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ»[1]، «إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ»[2] كتابي جاودانه است كه پس از آن كتاب ديگري نه خواهد آمد. خداي سبحان در معرّفي قرآن ميفرمايد: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»[3] هرگز هيچ بطلاني در قرآن نفوذ نميكند. نه از درون به زوال ميگرايد و عمرش به پايان ميرسد و نه از بيرون عاملي ميتواند آن را ابطال كرده از پاي درآورد. نه دست نامحرمان به تحريف آن دراز ميشود و نه هيچ مكتب و فكري ميتواند بر آن خللي وارد سازد. در بحث تحدّي نيز گفته شد كه به دليل جهاني بودن قرآن، تحدّي آن نيز جهاني و براي همهي زمانها است و نداي «هل من مبارز»قرآن در تمام زمانها و قرنها به گوش همه، چه بر دانشمندان و چه بر عوام، ميرسد تا اگر ميتوانند مانند قرآن و بلكه مانند سورهي كوچكي از آن بياورند.
بدون شك يكي از اركان جاودانگي قرآن كريم، هماهنگي آن با فطرت و عقل بشر است؛ زيرا چگونه ممكن است كتابي براي راهنمايي و هدايت انسان نازل گردد و هماهنگي عميق با جهان شگفت و ژرف از يك سو، و با جان ملكوتي آدمي از سوي ديگر نداشته باشد و همچنان رهنما و هدايتگر باقي بماند؟
قرآن كريم يادآوري و تذكرهاي است براي فطرت همهي انسانها، فطرتي كه خدايي است و با اصول و معارف ديني آشنايي ديرينه و عميق دارد «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[4].
اكنون لازم است تا اندكي دربارهي هماهنگي قرآن با عقل انسان سخن گوييم.
قرآن، برهان پروردگار
قرآن كريم اگر ادعايي ميكند در كنار دليل، و اگر دعوتي دارد در پرتو برهان است؛ از اين رو، خداي سبحان از آن به عنوان «برهان»تعبير كرده است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ»[5] أي مردم به درستي كه از طرف پروردگارتان كتاب برهاني براي شما آمده است. برهان يعني ظهور؛ و به دليلي گفته ميشود كه باهر و ظاهر و گويا و قطعي باشد از اين رو به چيزي كه روشن است و تاريك و مبهم نيست، برهان ميگويند. موساي كليم ـ سلام الله عليه ـ كه با عصا و يد بيضا مبعوث شد، خداوند به او فرمود «فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ»[6] يعني اين دو معجزه دو برهان و دليل و شاهد روشني هستند كه جاي هيچ شكي را باقي نميگذارند.
قرآن كريم محتوايي دارد كه با فطرت دروني انسانها هماهنگ و با جهان بيروني مطابق است و از نظر شكل و قالب بيان هم به صورت برهاني و روشن، و با دليل قاطع است. اگر دربارهي خويش ادعا ميكند كه كلام خداست، با دليل ميگويد و نشانهاش آن است كه همهي مردم جهان را به مبارزه دعوت كرده، و اگر به توحيد و دين و وحي و رسالت و معاد رهنمون ميشود، دليل هر كدام را به همراه آن ميآورد.
روش تفهيم قرآن كريم، حكمت و موعظهي خوب و مجادله و گفتهگوي نيكو است كه خداي سبحان به رسول خود دستور ميدهد تا به اين سه روش نيكو مردم را به راه خدا دعوت كند «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن»[7] اين سه روش به نحو منفصلهي مانعة الخلوّ است يعني نبايد دعوتي خالي از اين سه باشد، و ممكن است كه دعوتي شامل هر سه روش باشد، البته هر كدام از آنها مغاير با ديگري است و معناي اجتماع سه روش اين نيست كه يك جمله مثلاً هم برهان باشد و هم موعظه حسنه و هم جدال احسن، بلكه مقصود از اجتماع آنها اين است كه ممكن است خداوند براي هدايت قومي با جملههاي متعدد و كلامهاي گوناگون، روشهاي سه گانه را اعمال كند، و نيز پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در احاديث خود آنها را اعمال فرمايد.
تفاوت قرآن كريم با كتابهاي برهاني و عقلي در اين است كه آن كتابها شامل برهانهاي خشك و استدلالهاي خالص عقلي هستند ولي قرآن كريم نخست بر اساس حكمت، با برهان و دليل قطعي مسئله را عرضه ميكند و براي كساني كه ساده انديش باشند و برهان و استدلال براي آنان قابل هضم نباشد، مطلب را در قالب مثل و تمثيل بيان ميكند.
برهان تمانع در قرآن كريم
به عنوان مثال قرآن كريم، دربارهي توحيد، برهان تمانع را بيان ميكند «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»[8] اين برهان پيش اهل كلام و حكمت به عنوان برهاني سنگين مطرح است و خود آنها در مورد فهم اين برهان اختلاف نظرهاي بسياري دارند. مفهوم اين برهان كه به صورت قياس استثنايي ارائه شده اين است كه اگر در آفرينش و ادارهي آسمانها و زمين، دو خدا حكومت و دخالت ميداشتند، جهان فاسد ميشد. در سورهي «ملك»نيز بطلان فاسدشدن جهان را به اين صورت استثنا ميفرمايد: دراين عالم وقتي نگاه كنيد، هيچ تفاوت و بينظمي و كمبودي نه خواهيد يافت «ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت»[9] تفاوت آن است كه يك سلسلهي به هم مرتبط، بعضي حَلَقاتش فوت بشود و رابط گذشته و آيندهاش گسيخته و حلقه سابق از حلقه لاحق فوت شده باشد ولي اگر همهي حلقهها در جاي خود باشند، چيزي فوت نشده و همگي منسجم و هماهنگند. سپس ميفرمايد: «فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ* ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ»[10] دوباره نگاه كن، ببين فطور و شكافي در اين سلسلهي علّتها و معلولها مييابي؟ پس دوباره و چند باره نگاه كن، هر چه كه نگاه كني بالاخره دستگاه بينايي و ادراكي تو خستهتر خواهد شد ولي جاي خالي و بينظمي در جهان آفرينش نخواهي يافت.
اين آيه به همراه آيهي «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا»[11] به صورت برهان قطعي روشن ميسازد كه در جهان تنها يك خدا حكومت ميكند و بس؛ زيرا اگر دو خدا حكومت ميكرد، لازمهاش فساد جهان بود و اكنون كه هيچ فساد و فطور و شكاف و تفاوتي وجود ندارد، معلوم ميشود كه اداره كنندهي جهان همان خداي يكتاست.
قرآن كريم اين برهان بلند تمانع را، كه پيش حكما و متفكّران معركه آراست، به صورت مثلي ساده و مردم فهم، بيان كرده است. ميفرمايد: اگر شخصي خدمتگذار دو مولاي بد اخلاق و درگير و نساز باشد و شخص ديگري خدمتگذار يك مولاي سالم و خوش اخلاق، آيا وضع اين دو شخص يكسان است يا كار خدمتگذار اوّلي نابسامان و كار خدمتگذار دوّمي سامانمند؟ «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ»[12] اگر جهان منظم، داراي دو خدا باشد مانند همان خدمتگزاري است كه دو مولاي درگير و بداخلاق داشته باشد كه در اين صورت دچار تشويش و تضاد و اضطراب خواهد بود، و چون عالَم، منسجم است معلوم ميشود تحت تدبير خداي واحد است.
چنين كتابي كه همه چيزش برهاني است، مورد پذيرش عاقلان و خردمندان است و اگر كسي در اين كتاب روشن و در آيات و معارف نوراني و در برهانها و مثالهاي مناسبِ آن ترديد و شك داشته باشد، بيترديد چنين شكّي از جهل و كم خردي و از بيماري دروني اوست؛ زيرا خداي سبحان ميفرمايد: «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ»[13] درك معارف قرآن و فهم امثال آن بستگي به دو عنصر تعقل وعلم دارد و قرآن كريم نه تنها با علم و عقل بشر تنافي ندارد بلكه بهره بردن از آن بدون اين دو نيروي معنوي امكان پذير نيست، البته علم وسيله حصول عقل خواهد بود و تفاوت علم و عقل در بحثهاي قبل گذشت.
[1] ـ سورة مدّثر، آية 31.
[2] ـ سورة انعام، آية 90.
[3] ـ سورة فصلت، آيات 41 و 42.
[4] ـ سورة روم، آية 30؛ پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن. اين فطرتي است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگوني در آفرينش الهي نيست.
[5] ـ سورة نساء، آية 174.
[6] ـ سورة قصص، آية 32.
[7] ـ سورة نحل، آية 125.
[8] ـ سورة انبياء، آية 22؛ اگر در آسمان و زمين، جز «الله» خدايان ديگري بود، فاسد ميشدند.
[9] ـ سورة انبياء، آية 22.
[10] ـ سورة ملك، آيات 3 و 4.
[11] ـ سورة انبياء، آية 22.
[12] ـ سورة زمر، آية 29؛ خداوند مثالي زده است: مردي را كه مملوك شريكاني است كه دربارة او پيوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردي كه تنها تسليم يك نفر است.
[13] ـ سورة عنكبوت، آية 43؛ اينها مثالهايي است كه ما براي مردم ميزنيم، و جز دانايان آن را درك نميكنند.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
موانع فهم قرآن
خداي سبحان ميفرمايد «سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ»[1] كسي كه عمداً خودبزرگبين باشد و فروتني در برابر حق نداشته باشد، من قلبش رااز درك معارف ديني منصرف ميكنم «ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»[2] چون آنها نخست به دليل ضعف دروني خود از آيات الهي روي گردان شدند، خدا نيز قلوب آنان را از ادراك مفاهيم قرآن منصرف كرد و چنين گروهي نه قرآن را ميفهمند و نه بر فرض فهميدن، از آن بهرهمند ميشوند. آنها هميشه در فكر متاع زودگذر دنيا هستند «يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْني»[3] يعني متاع پست دنيا را ميگيرند و در مقابلش عقل و فطرت پاك و الهي را ميدهند و به كوردلي مبتلا ميشوند.
قرآن كريم به همهي انسانها هشدار ميدهند كه اگر غرق در امور مادي باشيد، جان پاك خود را در طبيعت دفن كرده و خسران ديدهايد. اگر كسي عقل و فطرت خود را در غريزهها و هدفهاي طبيعي دفن كند، منبع الهام دروني و تشخيص حق و باطل و تقوا و بدي را نيز دفن كرده است «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»[4] و هيچ گاه نميتواند معارف جداي از طبيعت و بلند قرآن كريم را بفهمد.
كساني كه لزوم وحي را نميفهمند و در برابر انبيا مقاومت ميكنند؛ جاهلان و تكبّر كنندهگانند. چون جاهلند، ذهن علمي ندارند و اهل تفكّر نيستند و به همين جهت قابليت فهم ره آورد انبيا را ندارند و چون تكبّر كنندهگانند، در ساحت حق فروتني و تواضع ندارند و در برابر آن قيام ميكنند. چنين كساني نه زبانشان به علم و حق گوياست و نه گوش شنوايي براي شنيدن حق دارند؛ و نه تنها خود به آيات زنده كنندهي قرآن كريم گوش فرا نميدهند، بلكه ديگران را نيز از گوش دادن به آن باز ميدارند «وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْؤَوْنَ عَنْهُ»[5] هم ديگران را از فيض الهي نهي ميكنند و هم خود آنان محرومند «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ»[6] به اين قرآن گوش ندهيد و اين سخنان را نپذيريد و در آشوبگري و ياوه سرايي و بيهوده گويي بكوشيد و به اين وسيله به مبارزه با قرآن برخيزيد. خداي سبحان اينان را كساني ميداند كه از درون تهي هستند و جوشش دروني ندارند و از بيرون نيز كانال ورودي قلبشان به منبع زندگي بسته است و لذا تهي مغز و درون پوچند «وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ»[7]. تمام سعي انبياي الهي اين بوده كه با شكوفا ساختن فطرت مردم به آنها دلي عميق، ذهني علمي، گوشي حق شنوا، و زباني حق گو بدهد.
كافران ميگفتند «وَ قالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ وَ فِي آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ»[8] قلب ما در غلاف و در پوشش است نسبت به آنچه تو ما را بدان ميخواني و در گوشهايمان وقر و سنگيني وجود دارد و منطق تو را نميفهميم. بين ما و بين تو حجاب و پردهأي است كه رابطهي تفهيم و تفاهم دو طرفه را قطع ميكند. نوح ـ سلام الله عليه ـ نيز از اين كبر ورزيدن و نفهمي كافران زمان خود به درگاه خداي سبحان شكايت ميكند: «وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً»[9] عرض ميكند پروردگارا، من قومم را شب و روز دعوت به حق كردم ولي نصيحتم جز بر فرار آنها نيفزود و هر چه آنان را به مغفرت و آمرزش تو فرا خواندم انگشت بر گوش نهادند و جامه بر رخسار كشيدند و بر كفر خود اصرار نمودند و استكبار شديد ورزيدند.
خداي سبحان دربارهي منكران قرآن خطاب به رسول گرامي ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً»[10] وقتي كه تو قرآن را قرائت ميكني ما بين تو و بين كساني كه ايمان به آخرت ندارند حجاب و پردهي پنهان و مستوري قرار ميدهيم.
اكنون اين پرسش مطرح ميشود كه چگونه ممكن است هنگام قرائت قرآن، كه نور محض است، حجاب و تاريكي رخ بدهد؟ اين حجاب چگونه حجابي است و براي چه ايجاد ميشود؟
حجاب دل، گناه و خودبيني
گناه، حجاب است و تار و پودهاي پردهي حجاب، خودبيني است كه هيچ حجابي بدتر از آن نيست. امام موسي بن جعفر ـ سلام الله عليه ـ چنين فرمود: «ليس بينه و بين خلقه حجاب غيْر خلقه أُحتجب بغير حجابٍ محجوبٍ و اسْتُتر بغير سترٍ مستورٍ لا إله إلا هو الكبير المتعال»[11] بين خداي سبحان و خلق او غير از خود خلق، حجاب ديگري نيست. خداوند بدون حجاب پوشيده و بدون ساتر، مستور و پنهان است.
اگر حجابي در ميان است، همان خودبيني خلق است و اگر پردهأي آويخته باشد همان غرور مخلوق است و گرنه آن پري روي، پردهاي ندارند:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخير
انسان هر اندازه كه در تار و پود خود بيني واقع شود، از خدا بيني محروم است و با انبياي الهي نيز شهود و حضوري ندارد و از ره آورد آنان و از سخنان وحي به اندازهي خود بيني خود محروم خواهد بود.
اگر انسان سخن رسول الله را نميشنود و قرآن را نميفهمد بايد بداند كه در حجاب گناه است و ميزان نفهميدنش به مقدار حجابش بستگي دارد. هر چه بيشتر در دنيا و گناهان خود غوطهور باشد، به همان اندازه از فهم قرآن در حجاب است و هر اندازه از شهوت حيواني لذّت ميبرد، از لذّت قرآني محروم ميشود؛ زيرا فرمود «فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»[12] ، «ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»[13].
بنابراين، قرآن در حجاب نيست و پردهأي ندارد، ابهامي ندارد كه ديگران آياتش را نفهمند، بلكه كافران و دنيا طلبانند كه در حجاب خودبيني گرفتارند و به همين جهت نميتوانند بيرون از خود را بفهمند و هر چه را كه با خودبيني و دنيا طلبي و لذّت گرايي آنان نسازد، نميتوانند آن را بفهمند. خداي سبحان دربارهي محرومان از انديشيدن در قرآن ميفرمايد: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلي قُلُوبٍ أَقْفالُها»[14] يعني چرا اينها دربارهي قرآن تدبّر نميكنند. مگر بر قلبهاي آنان قفلهاي دل، زده شده است؟
معلوم ميشود دل هم قفل دارد و اگر دلي قفل شد، همانند چشمي كه بسته باشد، نه توانايي ديدن نور را دارد و نه ميتواند در پرتو آن نور چيزهاي ديگر را ببيند. قرآن كريم براي فهم آيات خود، قلب باز و سينهاي گشاده را لازم ميداند «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ»[15] زيرا در متن قرآن پيچيدگي و ابهام نيست اگر مشكلي هست از ناحيهي قابل يعني قلب انسانهاست كه قفل و مانع دارد. خداي سبحان به رسول خود ميفرمايد به اينان بگو اگر چه من از جنبه نبوّتْ قرآن را دريافت كردهام، ولي در تلاوت و تفهيم كردن آن، از راه بحث و استدلال و تعقل و برهان و بينّه با شما سخن ميگويم و اگر شما فطرت خود را دفن نكرده باشيد و در گناهان غوطه ور نشده باشيد، ميتوانيد با ايمان و عمل صالح، آيات الهي را به روشني دريابيد. «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً»[16].
[1] ـ سورة اعراف، آية 146.
[2] ـ سورة توبه، آية 127.
[3] ـ سورة اعراف، آية 169.
[4] ـ سورة شمس، آية 8؛ سپس فجور و تقوا (شرّ و خيرش) را به او الهام كرده است.
[5] ـ سورة انعام، آية 26؛ آنها ديگران را از آن باز ميدارند؛ و خود نيز از آن دوري ميكنند.
[6] ـ سورة فصّلت، آية 26؛ كافران گفتند گوش به اين قرآن فراندهيد؛ و به هنگام تلاوت آن جنجال كنيد.
[7] ـ سورة ابراهيم، آية 43؛ دلهايشان (فرو ميريزد؛ و از انديشه و اميد) خالي ميگردد.
[8] ـ سورة فصّلت، آية 5.
[9] ـ سورة نوح، آية 7.
[10] ـ سورة إسراء، آية 45.
[11] ـ توحيد صدوق، ص 179؛ بحار، ج 3، ص 327.
[12] ـ سورة صف، آية 5؛ هنگامي كه آنها از حق منحرف شدند.
[13] ـ سورة توبه، آية 127؛ سپس منصرف مي شوند (و بيرون ميروند)؛ خداوند دلهايشان را (از حق) منصرف ساخته.
[14] ـ سورة محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ، آية 24.
[15] ـ سورة انعام، آية 125؛ آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينهاش را براي (پذيرش) اسلام، گشاده ميسازد.
[16] ـ سورة كهف، آية 110؛ بگو: من فقط بشري هستم مثل شما؛ (امتيازم اين است كه) به من وحي ميشود كه تنها معبودتان معبود يگانه است؛ پس هر كه به لقاي پروردگارش اميد دارد، بايد كاري شايسته انجام دهد، و هيچ كس را در عبادت پروردگارش شريك نكند.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
نقش روایات در فهم قرآن(1)
از مجموع آيات و روايات زياد و صحيح، اين نكته به طور مسلّم روشن ميشود كه علمِ جامعْ به قرآن، ظاهر يا باطن، تأويل يا تنزيلش، در اختصاص و انحصار اهل بين عصمت و طهارت است و براي فهم باطن قرآن ومعارف بلند و اسرار آن بايد به محضر آن پاكان رفت. بخشي از روايات متواتر، روايات ثقلين است كه قرآن و عترت را از يكديگر غير قابل جدايي ميداند و به همين جهت گفته شد كه تمسّك به قرآن بدون اهل بيت عصمت و نيز تمسّك به اهل بيت بدون قرآن، عملي ناقص و انحرافي است.
اكنون كه ضرورت رجوع به اهل بيت عصمت و طهارت ـ عليهم السّلام ـ روشن شده، بايد ديد نقش عترت و روايات وارده از آن ناحيه، در فهم قرآن چيست و نسبت روايات با آيات شريفهي قرآن كدام است؟ كه در چند نكته بيان ميشود:
يك ـ حجّيت روايات، به حجيّت قرآن برميگردد
اگر از ما بپرسند كه چرا به روايات عمل ميكنيد و سخنان معصومين ـ عليهم السّلام ـ را حجّت ميدانيد، جواب ميدهيم چون پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرموده: «انّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي»[1] و اگر بپرسند كه چرا سخن پيامبر را حجّت ميدانيد، ميگوييم چون خدا فرموده: هر چه پيامبر ميگويد قبول كنيد: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[2]، «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»[3] در اينجا ديگر سؤال قطع ميشود؛ زيرا قول خداوند كه آفريدگار جهان است، ذاتاً حجّت است و سؤال بردار نيست. بنابراين، اصل حجيّت و اعتبار روايات معصومين ـ عليهم السّلام ـ به قرآن برميگردد، يعني حجّت بودن قول معصوم به استناد قرآن است نه حجّت بودن اصل روايت مورد اطمينان، چون اعتبار خبر مورد اطمينان به استناد بناي عقلا، به ضميمهي رد نكردن از طرف شارع است ولي اعتبار قول كسي كه از او روايت شده ـ نه اعتبار اصل روايت كه راه است ـ بايد قبلاً مشخّص شده باشد كه در مورد بحثْ اعتبار قول كسي كه از او روايت شده بوسيلهي قرآن حكيم ثابت شده است.
دوـ قرآن، داورِ روايات متعارض
در روايات حلّ مشكل تعارض وقتي از معصومين ـ عليهم السّلام ـ سؤال ميكنند كه اخبار متعارض را چه كنيم، پس از آنكه جمعهاي دلالي را تذكّر ميدهند، جمعهاي سندي را گوشزد ميفرمايند و موافقت با قرآن را يكي از راههاي علاج و جمعهاي سندي معرّفي ميكنند. جمع دلالي همان ردّ مطلق به مقيّد و عام به خاص و مانند آن است كه جزء تفهيم و تفاهم عرفي است و اگر روايات متعارضي با جمعهاي دلالي مشكلشان رفع شود، معلوم ميشود تعارض آنها ابتدايي بوده در واقع متعارض نبودهاند و نيازي به جمع سندي نيست. جمع سندي آن است كه روايات از حيث سند و اصل صدور يا از لحاظ جهت صدورشان از معصوم، مورد بررسي قرار گيرد؛ در اين زمينه يك راه علاج همان سنجش با قرآن است كه فرمودهاند: «ما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف كتاب الله فدعوه»روايتي را كه موافق كتاب خدا بود، بگيريد. و آن را كه مخالف قرآن بود، رها كنيد.
پس معلوم ميشود همانطور كه روايات در اصل حجّيت نيازمند قرآنند، در تعارض روايات و تشخيص درستي يا نادرستي مفهومي روايات نيز معيار و ميزان اعتبار، قرآن است. بنابراين، قرآن در مقام حجيّت «هو الأوّل»است چنانكه در مقام بيان و فهماندن و رفع مشكلات روايات «هو الآخر»است و روايات فرع قرآن هستند. البتّه سخن ما در مقام استدلال و فهم و تعليم و بيان روايات است وگرنه از نظر مقامات معنوي، عترت و اولياي الهي مقامي همتاي مقام قرآن دارند، چون از حديث معروف ثقلين همتا بودن عترت با قرآن استفاده ميشود نه روايت، لذا فرع بودن روايت نسبت به قرآن منافي اصل بودن و هم وزن بودن عترت با قرآن نيست.
سه ـ قرآن، بيانگر فروع و جزئيات احكام نيست
قرآن كريم بيانگر فروع و جزئيات احكام نيست، بلكه خطوط كلّي دين و معارف اصيل را خيلي باز و روشن براي جوامع بشري بيان كرده است؛ به همين دليل در اصل اعتيار و حجيّت، نياز به تفسير از سوي روايات ندارد. تفسير يعني بيان كردن معاني الفاظ و پرده برداشتن از چهرهي كلمات و قرآن چون روشن و بدون ابهام است به تفسير روايي هم نياز ندارد ولي خود قرآن فرموده است كه براي تكميل اعتبار و حجيّت، حدود و فروع را از رسول الله وعترت ـ عليهم السّلام ـ بپرسيد، آنان بيانگر و توضيح دهندگان كلّيات قرآن هستند و قيدها و جزئيات آن را براي شما روشن ميسازند. «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»[4] مثلاً قرآن كريم ميفرمايد نماز بخوانيد «أَقِيمُوا الصَّلاةَ»[5] و اهل بيت، جزئيات و كيفيّت آن را بيان ميكنند كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ پس از رفتن به معراج و تعليم نماز، به امّت خود فرمودند: «صلّوا كما رأيتموني أُصلّي»[6] نماز بخوانيد همان گونه كه من نماز ميخوانم. قرآن ميگويد: «لِلَّهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً»[7] و پيامبر ميفرمايد: «خذوا عنّي مناسكَكم»[8] روش ديني خود و اعمال حجّتان را از من ياد بگيريد.
گرچه قرآن «ليس كمثله شيء»است؛ زيرا از سوي خداي «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[9] نازل شده و مانندي ندارد تا بتوان از راه مثال زدن به آن، مطلب را به خوبي فهميد ولي براي نزديك شدن به ذهن ميتوان گفت كه قرآن مانند قانون اساسي است كه تنها خطوط كلّي تمدن را ترسيم ميكند و در بيان خطوط كلّي، هيچ ابهامي ندارد و چون وارد جزئيّات نشده، جزئيات آن را «قانون عادي»بيان ميكند. اگر ميفرمايد: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْع»[10] يا «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»[11] يا «أَقِيمُوا الصَّلاةَ»[12] يا «آتُوا الزَّكاةَ»[13]اينها در دلالت بر خطوط جامع و كلّي ابهامي ندارند ولي نحوهي اجرا و مشخّص شدن جزئيات و مصداقها آنها را بر عهدهي اهل بيت گذاشته است و قرآن به روشني فرموده: اين امور را از رسول خدا و جانشينان مطهّر آن حضرت بگيريد و در واقع همهي آنچه كه اهل بيت ميگويند سخن قرآن است، ليكن سخن با واسطهي قرآن كه از باطن و اسرار قرآن گرفته و براي مردم بيان ميكنند.
چهارـ مقدّم بودن فهم خطوط كلّي قرآن بر فهم روايات
از بحثهاي گذشته روشن شد كه قرآن اصل است و روايات فرع آن، قرآن اصول كلّي را ميگويد و روايات حدود، قيدها و خصوصيات آن را بيان ميكنند. حجّيت اوّليهي روايات به قرآن است و چون روايات جعلي و غير جعلي، تقيّهأي و غير تقيّهأي دارند. لذا سند و جهت صدور و دلالت آنها (تمام جهات سه گانه) بايد با قرآن سنجيده شود. از اينجا روشن ميشود كه پيش از فهم روايات، نخست بايد خطوط كلّي قرآن را با استفاده از آيات مربوطه در هر موضوعي به دست آوريم و سپس براي بيان فروع آن اصول مسلّمْ، از روايات استفاده كنيم. اگر چنين عمل كرديم اوّلاً روايات مخالف با قرآن را ميتوانيم بشناسيم و رد كنيم گرچه معارضي نداشته باشد، و ثانياً رواياتي را ميپذيريم كه مخالف ظواهر معتبر و تام قرآن نباشد و در نهايت با استفاده از چنين رواياتي، جزئيات و مصداقهاي اجرايي آيات قرآني، روشن ميگردد.
پنج ـ آيات معارف و ظواهر روايات
روايات وارده از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ دوگروهند، برخي مربوط به آيات احكام و برخي مربوط به آيات معارف. در روايات احكام، چه در احكام الزامي (واجب و حرام) و چه در احكام غير الزامي (مستحب و مكروه)، ظاهر حديث حجّت است ولي در معارف اگر مثلاً خواستيم بفهميم، «لوح»چيست، «عرش»يعني چه و «مَلَك»كدام است؟ ظواهر روايات حجّت نيست. مثلاً روايتي كه عرش را براي ما معنا ميكند، در صورتي حجّيت دارد كه سه شرط داشته باشد:
الف ـ از حيث سند قطعي باشد مثل اينكه متواتر يا خبر واحد همراه قرينهي قطعيه باشد.
ب ـ جهت صدور روايت براي بيان معارف واقعي، قطعي باشد نه از روي تقيّه و مانند آن.
ج ـ دلالتش نص باشد نه ظاهر.
اگر روايتي اين سه شرط را داشت و يقينآور بود حتي در اعتقادات و اصول دين (غير از اصل مبدأ) هم معتبر است، ولي اگر يقينآور نبود، در مانند لوح و قلم و كيفيّت آفرينش آسمان و زمين و مانند آن كه اعتقاد به آنها شرط ايمان نيست ميتواند به عنوان احتمالي ظني راهگشا باشد و به همين معيار هم ميتوان به صاحب شريعت نسبت داد، ولي نميتوان به طور قطع گفت كه نظر اسلام در اين زمينه چنين است. چون دليلهاي حجيّت خبر واحد مربوط به احكام عملي است كه در آنها به ظن معتبر ميتوان اعتماد كرد.
شش ـ روايات تطبيق و روايات تفسير
اكثر رواياتي كه در ذيل آيات آمده، به عنوان تطبيق و بيان مصداق كامل در طرف كمال و سعادت يا در طرف نقص و شقاوت است نه به عنوان تفسير لفظي كه فرموده باشد مثلاً فلان لفظ در اين معنا نازل شده و براي اين معناست و مصداق ديگري ندارد. البته مواردي هم به طور يقيني وجود دارد كه مصداق آن منحصر به فرد است نظير آيهي «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»[14]و آيهي مباهله[15] و آيهي تطهير[16] و آيهي ذوي القربي[17] ولي اكثر آيات قرآن، مصاديق زيادي دارند و روايات ويژهأي كه در ذيل آيات براي اين آمده كه آن آيات را بر مصداقهاي بارزش تطبيق دهد.
[1] ـ بحار، ج 2، ص 226، ح 3؛ من بين شما دو چيز گرانها قرار ميدهم يكي قرآن و ديگري اهل بيت من.
[2] ـ سورة حشر، آية 7.
[3] ـ سورة نساء، آية 59؛ اطاعت كنيد خدا را، و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوا الامر (اوصياي پيامبر) را.
[4] ـ سورة نحل، آية 44؛ و ما اين ذكر (قرآن)، را بر تو نازل كرديم، تا آنچه را كه به سوي مردم نازل شده است براي آنها روشن سازي.
[5] ـ سورة بقره، آية 43.
[6] ـ بحار، ج 85، ص 279.
[7] ـ سورة آل عمران، آية 97؛ و براي خدا بر مردم است كه آهنگ خانه (او) كنند، آنها كه توانايي رفتن به سوي آن دارند.
[8] ـ بحار، ج 82، ص 279.
[9] ـ سورة شوري، آية 11؛ هيچ چيز مانند او نيست.
[10] ـ سورة بقره، آية 275؛ در حالي كه خدا بيع را حلال كرده.
[11] ـ سورة مائده، آية 1؛ به پيمانهاي وفا كنيد.
[12] ـ سورة بقره، آية 43؛ نماز را به پا داريد.
[13] ـ سورة بقره، آية 43؛ زكات را بپردازيد.
[14] ـ سورة مائده، آية 55؛ سرپرست و وليّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را بر پا ميدارند، و در حال ركوع، زكات ميدهند.
[15] ـ سورة آل عمران، آية 61.
[16] ـ سورة احزاب، آية 33.
[17] ـ سورة شوري، آية 23.
|
نقش روایات در فهم قرآن(2)
|
|
فايدهي تطبيق آن است كه مصداقهاي ظاهر را به مفسّران نشان ميدهد و آنان در تطبيق آيات بر مصداقهاي ديگرش راه روشن و مشخّص را خواهند داشت.
|
| قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي |
رابطه فكر و قلب با فهم قرآن(1)
«و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين الاخسارا.»(اسراء82)؛ و ما از قرآن چيزهايي را فرو مي فرستيم كه شفا و رحمتي (الهي) براي اهل ايمان است و ستمگران را جز زيان نمي افزايد.
اي مسلمان تو اگر داري بصر
در ضمير خويش و در قرآن نگر
صد جهان تازه در آيات اوست
عصرها پيچيده در آنات اوست
بنده مؤمن ز آيات خداست
هر جهان اندر بر او چون قباست
چون كهن گردد جهاني بر برش
مي دهد قرآن جهان ديگرش[1]
رابطه فكر و قلب با فهم قرآن
خداوند استعداد فراگرفتن علوم را با وسايل لازم و با تنوع و به صورت هاي مختلف تا بي نهايت به انسان عنايت كرده است و در اين راستا انسان هاي شايسته اي همچون انبياء را نيز پيشگام در همه علوم وپيشه ها فرستاده است[2] و بشر در توسعه و تكميل آن به تكاپو پرداخته و در كسب فهم ودست يابي به شناخت،كه ضروري ترين نياز حيات اوست، با ابزار حس و تجربه؛ انديشه و حتي روح و قلب پيش مي رود و براي درك واقعيت ها از دو روش كلي اكتسابي و الهامي بهره مي گيرد.
1ـ فهم اكتسابي
در اين نوع فهم و درك، محدوديت در زمان و مكان، تغيير و حركت تا سرحد فرسودگي، مشروط و مقيد بودن واقعيات اطراف خويش به چيزهايي همچون احساسات، محيط اجتماعي، شرايط اقتصادي، مصالح فردي و گروهي، سبب مي شود كه انسان تا سرحد نيازمندي در ميدان معرفت و شناخت گام بردارد.[3]
سر تعالي و ارتقاء انسان در بعد بينش و آگاهي اكتسابي وابسته به قدرت تفكر و نتيجه گيري، استدلال و رفع مجهولات از معلومات است كه به همان اندازه باعث گسترش آگاهي هاي تازه و ابتكارات نو مي شود و اين همان فكر است.
فكر براي انسان ارزش حياتي دارد تا آن حد كه ديگر توانايي هاي آدمي با كنترل فكر سير كمال را طي مي كنند. [4] با آن كه بهره همه مردم از فكر يكسان نيست و هيچ كس را نمي توان به جهت اين كه از مراتب عالي فكر برخوردار نيست مورد انتقاد و سرزنش قرار داد ولي هر صاحب فكري كه از همان مقدار بهره فكري خويش استفاده نكند و آن را براي يافتن طريق حق به كار نگيرد، مسلما فكر خود را به تباهي و ضلالت مي كشاند. چنين انساني به هر اندازه هم از فكر برخوردار باشد قابل سرزنش است و خداوند اين گونه افراد را توبيخ كرده و آن ها را پست تر از چهارپايان و ديگر موجودات فاقد فكر و شعور معرفي مي كند: «ايشان جز به مانند چهارپايان نيستند حتي گمراه تر از آنان هستند[5] ».
1ـ1- ويژگي هاي فهم قرآن از طريق فكر و انديشه
فهم قرآن از طريق فكر داراي ويژگي هاي زير است:
1- بسياري از استدلال ها و تبيين هاي فكري درباره آيات به دليل پيوند با مباحث پيچيده فلسفي براي همگان مفيد نيست.
2- مي توان از اين راه در مصاف علمي با شبهات ملحدان سود جست و در مقام مناظره ضعف و سستي دلايل منكران را آشكار ساخت و به چالش متفكراني كه جز به استدلال هاي منطقي و فكري محض گردن نمي نهند پاسخ گفت.
3- راه فكر وقتي مي تواند در تقويت ايمان ديني و فهم شايسته قرآن مؤثر باشد كه در برابر حقيقت خاضع گردد. در اين صورت است كه با زدودن شك و ترديد در سايه استدلال استوار نقش به سزايي در پيش گيري از آسيب ديدن ايمان، به ويژه در ارتباط با فهم قرآن، ايفا مي كند.
4- با توجه به كاركرد ويژه راه فكر از يك سو، و با نظر به تمايل فطري ذهن جست و جوگر انسان به بحث هاي عميق فكري و ذهني از سوي ديگر، دانشمندان مسلمان، پژوهش هاي گسترده اي را در زمينه فهم و تفسير قرآن با توضيحات عقلي و فكري به انجام رسانده اند كه بخشي از آن به پيدايش تفاسير متعدد و شهير انجاميده است.
كوتاه سخن آن كه، راه فكر به ويژه براي آن كس كه اشتياق فهم دارد ولي از شهود باطني در پرتو استكمال روحي و معنوي فاصله دارد، سودمند است. [6] و مسلما تلاش چنين انسان مشتاقي براي تصحيح و تكميل مستمر فهم قرآن صرفا به كوششي براي دست يابي به منظومه معرفتي متقن و سزاوار اعتنا خلاصه نمي شود، بلكه آثار عملي و محسوس و گاه سرنوشت سازي در حيات او خواهد داشت. و از همين رو است كه قرآن توجه ويژه اي به تفكر مبذول داشته و آموزه هاي بلندي در اوصاف متفكران شايسته عرضه نموده است.
2-1- كاربرد صحيح فكر از نظر قرآن و اهل بيت عليهم السلام
كاربرد فكر و انديشه در قرآن و احاديث با عبرت گرفتن و بينش پيدا كردن ملازم گشته است و معمولا عبرت و بصيرت در پرتو وقايع تاريخي و پديده هاي هستي حاصل مي شود، به عنوان نمونه در آيه 176 سوره اعراف آمده است: «... داستان ها و حكايت ها را بازگو كن شايد كه انديشه كنند [7]» و يا در آيه 191 سوره آل عمران مي خوانيم «آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مي كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مي انديشند...»[8] و به همين خاطر است كه سرتاسر قرآن آكنده از داستان هاي تاريخي و پديده هاي طبيعي و شگفت انگيز است تا فرد روي آورنده به قرآن با خواندن و انديشيدن درآن هاعبرت گرفته وصاحب بصيرت گردد.
حضرت علي عليه السلام مي فرمايد: «شخص بينا تنها آن كسي است كه چون سخن قرآن را بشنود، بينديشد و چون نگاه كند بينش پيدا كند و از عبرت ها سود ببرد.»[9]
پس در مسير تفكر، طريق فهم قرآن و آيات پربار آن شايسته ترين و پرسودترين راهي است كه به كار گرفتن فكر و انديشه در آن ضروري است: «و ما سوي تو «ذكر»- يعني قرآن - را نازل كرديم تا براي مردم هر آنچه را سويشان فرو فرستاده شده بيان كني و شايد مردم بينديشند.»[10] و يا در جايي ديگر مي فرمايد «و اين مثال ها را براي مردم مي زنيم تا شايد انديشه كنند.»[11]
با مروري به كاربرد واژه فكر در قرآن مي توان نتيجه گرفت كه گويي زماني فكر به كار مي افتد و نام انديشه به خود مي گيرد كه فقط در جهت تامل آيات الهي باشد زيرا واژه «فكر»در قرآن تنها به صورت «فعل »و آن هم يك مرتبه درباب تفعيل و شانزده مرتبه در باب تفعل به كار رفته است و در اكثر اين كاربردها «تفكر»ملازم با آيات الهي آمده است. [12] به عبارت ديگر، ركن اساسي فكر ارتباط با فهم آيات الهي است و با تكيه به تفصيل آيات و تذكرات قرآني و تبيين شرايع ديني و علمي است كه معنا پيدا مي كند. سخن امام صادق عليه السلام در اين جا گره گشاست:
«به راستي اين قرآن مشعل هدايت و چراغ روشنگر تاريكي هاست. باشد كه شخص تيزبين در آن دقت كند و چشم خويش را براي دريافت پرتوهاي نورانيش بگشايد. زيرا تفكر مايه حيات قلب روشن دل است، همان گونه كه جوينده نور در تاريكي ها به دنبال تابش نور حركت مي كند...»[13]
پس متفكر واقعي از ديدگاه قرآن كسي است كه فكر را ابزار فهم قرآن و عبادت خدا قرار دهد و چنين حالتي از تفكر است كه از عبادت ساليانه هم ارزشمندتر است و از امام صادق عليه السلام نقل است كه فرمود: «انديشه آيينه كارهاي نيكو و كفاره گناهان و روشنايي دل ها و گشايش براي مردم و اصلاح آخرت و معاد و اطلاع بر سر انجام كار و موجب افزايش دانش است.»[14]
2- فهم الهامي يا غير اكتسابي و قلبي
در اين نوع فهم، ادراكات انسان مي تواند تا بي نهايت پيش رود و از قيد زمان و چهارچوب ماده فراتر رود و قله هاي بلند عشق و ايمان را فتح كند. و اين حالت زماني است كه فطرت و عمل صالح همگام با عقل پيش رود و آدمي در اين مسير هرچه صحيح تر پيش مي رود، آگاهي هاي باطني اش افزايش پيدا مي كند و منبع وحي را به شايستگي همراهي مي كند و ايمان به خدا و بندگي او را عالي ترين جلوه فهم و عقل مي يابد: قال الحسين عليه السلام «لا يكمل العقل الا باتباع الحق »[15] امام حسين عليه السلام مي فرمايد: «خرد تنها با پيروي از حق به كمال مي رسد»و مسلم است كه قرآن را نيز مي توان از اين راه فهميد. اما چگونه و تا چه حد؟ اين موضوعي است كه در معرفت قلبي و ارتباط آن با وحي و عشق و ايمان بايد روشن شود.
1-2- قلب و پيوند آن با وحي
مسلما در اصطلاح قرآن، قلب آن عضو گوشتي بدن نيست هر چند كه جهت نشان دادن نقش حياتي آن و تقريب به ذهن مي توان تشابهي به آن در نظر داشت:
قلب، آن حالت استعداد درك و شهود حقايق متعالي جداي از تصورات ذهني است. قلب كانون تلاقي نور عقل و نور وحي است،[16] جايگاه رشد فكر و تحول دروني، محيط كسب علم و توشه تقوي،[17] و خانه ايمان است.
فهم قرآن براي كسي است كه قلب دارد: «ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب.»(ق: 37) «به راستي در آن ذكر و يادآوري براي كسي است كه قلب دارد».
پيامبرصلي الله عليه وآله، آن پيام گير كامل محتواي وحي، كسي است كه اين گونه قلبي دارد و از آن حقايق لبريز و سرشار مي شود. تنها زبان فكر و استدلال براي آشنايي با قرآن كافي نيست - بلكه مي تواند زيان رسان هم باشد - و زبان دل لازم تر است.
خدا، آن هستي مطلق، زبان دل را مي داند و با آن انسان را مخاطب قرار مي دهد و او را از اعماق هستي و با تمامي وجودش به حركت مي آورد. در اين حالت، فكر و مغز انساني تحت تاثير نيست بلكه سراسر وجودش تحت تاثير قرار مي گيرد: «انما المؤمنون الذين اذا ذكرالله وجلت قلوبهم و اذاتليت عليهم اياته زادتهم ايمانا...»(انفال:2).
«منحصرا مؤمنان فقط آن كساني هستند كه چون ياد خدا شود، دلهاشان بترسد و چون آيه هاي وي برايشان بخوانند ايمانشان را بيافزايد و به پروردگار خويش توكل كنند، آن ها كساني هستند كه نماز بپا مي دارند و از آنچه روزي شان داده ايم انفاق كنند، آنان، هم آنان، به راستي مؤمنان واقعي هستند.
[1] . از اشعار اقبال لاهورى
[2] . تقييد العلم، ابوبكر احمد بن على بن ثابت الخطيب بغدادى، به تحقيق يوسف العش، چاپ دوم، بيروت، 1974 م. ص 29
[3] . احياء فكر دينى در اسلام، اقبال لاهورى، چاپ دوم، انتشارات جاويدان، 1363 ش، ص 47
[4] . فرهنگ آفتاب، عبدالمجيد معاديخواه، چاپ اول، نشر ذره، 1370 ش، ج 8، ص 38، واژه فكر
[5] . فرقان: 44
[6] . به قول مولوى:
چشم اگر دارى تو كورانه ميا
ور ندارى چشم دست آور عصا
آن عصاى حزم و استدلال را
چون ندارى ديد، مى كن پيشوا
[7] . فاقصص القصص لعلهم يتفكرون
[8] . الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض
[9] . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 153
[10] . وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون، نحل: 44
[11] . و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون، حشر: 21
[12] . اعراف: 176، يونس: 24، رعد: 3، نحل: 11 و...
[13] . ان هذا القرآن فيه منارالهدى و مصابيح الدجى فليجل جال بصره و يفتح للضياء نظره فان التفكر حياة القلب كما يمشى المستنير فى الظلمات بالنور. (اصول كافى، ج 2، ص 446).
[14] . مصباح الشريعة، باب تفكر، امام على عليه السلام نيز تعبيراتى به مانند همين سخن را دارند.
[15] . الحياة، عادل الاديب، مشهد، مجمع البحوث الاسلاميه، 1408ق، ج اول، ص 62
[16] . 17- المفردات، راغب اصفهانى، واژه قلب، ص 272
[17] . 19- قاموس قرآن، على اكبر قريشى، واژه قلب، ج 6، ص 23
|
فهم متشابهات در پرتو محكمات
خداي سبحان، آيات قرآن را به دو دستهي «محكمات»و «متشابهات»تقسيم نموده است: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»[1] اوست خدايي كه نازل كرد بر تو قرآن را، كه برخي از آياتش محكمات و امّ الكتاب هستند و برخي ديگر متشابهات.
اصل جامع در كلماتي مانند «حكم»، «حكمت»، «حكومت»و «محكم»، همان اتقان و استواري است و آيات محكم يعني آياتي كه در دلالت خود استحكام دارند و ابهام و ترديدي در دلالتشان وجود ندارد و اين آيات در دلالت بر معناي خاص يا صريح است و احتمال خلاف آن معناي صريح وجود ندارد و يا ظاهر، و معناي خلاف ظاهر، ملغي و بياعتبار است. البتّه كلمهي «محكم»در برابر «مفصّل»نيز در قرآن آمده چنانكه ميفرمايد: «الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ»[2] محكم در اين آيه به معناي بسيط و غير مفصّل است نه در مقابل متشابه.
سمت آيات محكم «اُميّت»و مادري است يعني همان گونه كه يك مادرْ كودك خود را تغذيه ميكند و او را ميپروراند تا روي پاي خود بايستد، آيات محكم نيز پرورش آيات متشابه را عهده دارند تا معناي متشابهات روشن شود و هيچ ابهامي در آن باقي نماند و لذا ميفرمايد: «مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ»آيات محكم مادر قرآن است. كلمهي «امّ»در زبان عرب دربارهي «پرچم»نيز به كار رفته چون افراد سپاه، زير پرچم جمع ميشوند و اصولاً معيار شناختن سپاهي از سپاه ديگر پرچم آنهاست و با پراكنده شدن، پرچم است كه آنها را جمع ميكند. آيات محكم نيز مانند پرچمي است كه آيات متشابه، در زير آن در پرتو وحدت و هماهنگي و تجمع، خود را حفظ ميكنند.
در اين آيه، از آيات محكم با سه تعبير جمعِ «آيات»، «محكمات»، و «هنّ»ياد شده، امّا كلمه «امّ»به صورت مفرد آمده است و نفرموده: «هنّ أُمّهات الكتاب»و اين براي آن است كه آيات محكمات، در ميان خود نيز انسجام و استحكامي قوي دارند و همگي بر يك اصل اصيل، يعني توحيد اتكا داشته و در بيان آن ميكوشند. توحيد درخت طوبايي است كه تمام معارف اعتقادي، شاخههاي آن ومسائل اخلاقي و احكام فقهي، ميوههاي آن درخت پاك هستند. بنابراين، مجموعهي آيات محكم با اتّصال و همبستگي و استحكامي كه دارند، مادر آيات متشابهاند و آنها را تغذيه كرده به استحكام ميرسانند؛ در اين صورت همهي آيات قرآن محكم ميگردند. چنانكه «اُمّ»به معناي اصل و ريشه، همين ويژگي را خواهد داشت، و غير از «ام الكتاب»معهود، در مقابل كتاب محو و اثبات است كه بعداً به آن اشارهي كافي ميشود.
محتواي آيات محكم بايد به اصول دين برگردد؛ زيرا تا جهان بيني ثابت و روشني نداشته باشيم، هرگز نميتوانيم فروع دين، اخلاقيّات، احكام، نصيحتها، داستانها و جز آن را بشناسيم. پس اگر امر، دائر باشد ميان اينكه آيات محكم مربوط به اصول دين باشد و متشابهات مربوط به فروع، و يا قضيّه به عكس باشد، روشن است كه آيات محكم، مربوط به اصول دين است و آيات متشابه مربوط به فروع آن. يعني محتواي اين آيات نيز بايد مانند دلالتشان باشد و همانطور كه آيات متشابه در دلالت، فرع آيات محكم هستند، درمحتوي نيز آيات متشابه فروعي را بيان ميكنند كه اصولش را آيات محكم بيان فرموده است. البته آيات متَشابه ميتوانند در محدودهي اصول دين هم راه يابند ولي در آنجا نيز بايد پايههاي آن معارف قبلاً توسّط محكمات بيان شده باشد و لذا اگر آيات متشابهي نظير «الرَّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوي»[3] و «يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»[4] و يا «جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»[5] وجود دارد پس از آن است كه آيات محكمي اصل ذات حقّ و صفات عالي و معارف اوليّه و پايهأي توحيد و تسبيح و منزّه بودن خداوند را بيان فرموده است.
[1] ـ سورة آل عمران، آية 7.
[2] ـ سورة هود، آية 1؛ الر. اين كتابي است كه آياتش استحكام يافته، سپس تشريح شده و از نزد خداوند حكيم و آگاه (نازل گرديده) است.
[3] ـ سورة طه، آية 5؛ همان بخشندهاي كه بر عرش مسلط است.
[4] ـ سورة فتح، آية 10؛ دست خدا بالاي دست آنهاست.
[5] ـ سورة فجر، آية 22؛ و فرمان پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
فهم ظاهر و باطن قرآن
قرآن كريم ريسمان الهي است كه از مقام «لدن»آويخته شده و مرحلهي نازلهي آن در پوشش لفظ عربي روشن درآمده تا همگان بتوانند پس از تلاوت يا شنيدن، با تعقّل و فكر كردن از آن بهرهمند گردند و همراه با قرآن عروج معنوي يابند «حم* وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ* إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»[1] قرآن كريم مراتبي دارد و بعضي از مراحل بلند آن در دسترس فكر و علم حصولي صاحب نظران نيست؛ زيرا كه آن مرحله از نوع مفهوم و ماهيت و تصور و تصديق نيست. اين مراحل، با فكر عادي بشر قابل دريافت نيست مگر آنكه خود انسان عروج كند و به آن جايگاه بلند برسد و حقيقت قرآن را در آن مقام شامخ بيابد. اگر گفته ميشود كه «نماز معراج مؤمن است»[2]، به دليل آن است كه انسان را عروج ميدهد و كسي كه عروج پيدا كند زمينهي دريافت آن معناي بلند قرآن را يافته است. شهيداني كه در راه خدا، شربت شهادت نوشيدهاند و «أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ»[3] هستند، پس از رسيدن به مقام زندگي نزد خدا ميتوانند به قدر معرفت و تجرّد روحي خود به معارف و بطون قرآن دست يابند.
در روايات شريفه اين نكته بارها تكرار و تأييد شده است كه قرآن كريم علاوه بر ظاهر، بطوني دارد: «إن للقرآن ظاهراً و باطناً»[4] و برخي روايات براي قرآن هفت بطن[5] و در برخي ديگر هفتاد بطن قائل شده است. البتّه مقصود از هفتاد بطن و مانند آن، كثرت بطون است نه آنكه عدد مخصوصي در نظر باشد.
مرحوم آيةالله حكيم ـ رحمه الله ـ از برخي بزرگان نقل كرده كه ما به اتّفاق مرحوم سيّد اسماعيل صدر و مرحوم آخوند و بعضي بزرگان به خدمت مرحوم فتحعلي كه مفسّر بزرگي بودند، ميرفتيم و ايشان روز اوّل، آيهأي را طوري معنا كرد كه به ذهن ما نيامده بود. فرداي آن روز همان آيه را طور ديگري معنا كرد و پس فردا همان آيه را به گونهأي ديگر و با عمق بيشتري معنا كردند.
در مورد آيهي كريمهي «وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ»[6] از حضرت امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايتي وارد شده كه فرمود ما باطن قرآنيم و منظور از «علّي»در اين آيه اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ است.[7] اين تفسير، تفسير باطن قرآن است كه آن حضرت نشان داده و مقصودشان آن است كه حقيقت علوي، و نور محمّدي ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آن مقام بلند «لدن»حضور دارد.
از حضرت حسين بن علي و نيز از حضرت صادق ـ عليهم السّلام ـ نقل شده كه فرمودند: «كتاب الله عزوجل علي أربعهي أشياءٍ: علي العبارهي و الإشارهي و اللطائف و الحقائق، فالعبارهي للعوام و الإشارهي للخواص و اللطائف للأولياء و الحقائق للانبياء»[8] يعني، خداي عزوجلّ معارف خود را در قرآن كريم به چهار گونه بيان فرموده است: به صورت عبارت و لفظ صريح و اشاره و لطايف و حقائق كه عبارات آن براي فهم تودهي مردم است و اشاراتش براي خواصّ و لطايف آن براي اوليا و حقايق آن براي انبياي الهي است.
[1] ـ سورهي زخرف، آيات 1 ـ 3؛ حم، سوگند به كتاب مبين (روشنگر). كه ما آن را قرآني فصيح و عربي قرار داديم، شايد شما (آن را) درك كنيد.
[2] ـ بحار، ج 79، ص 303.
[3] ـ سورهي آل عمران، آيهي 169؛ نزد پروردگارشان زنده هستند.
[4] ـ وسائل الشيعه، ج 27، ص 192.
[5] ـ تفسير صافي، مقدمه هشتم.
[6] ـ سورهي زخرف، آيهي 4؛ و آن در «ام الكتاب» (لوح محفوظ) نزد ما بلند پايه و استوار است.
[7] ـ تفسير برهان، ج 4، ص 135، ح 7.
[8] ـ بحار، ج 75، ص 278.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
فهم قرآن، مقدور همگان
از مباحث گذشته روشن شد كه عترت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ همانند خود آن حضرت، به همهي معارف قرآن و به ظاهر، باطن، تأويل، تنزيل و غير آن آگاهي جامع و فراگير دارند.
برخي از اخباريين و ديگران خواستهاند از رواياتي مانند: «إنما يعرف القرآن من خُوطب به»[1] استفاده كنند كه فهم قرآن مخصوص پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و عترت ايشان است و ديگران توان فهم قرآن را ندارند؛ در حالي كه در مباحث گذشته روشن شد كه قرآن كريم براي هدايت همهي افراد جامعه آمده و كتابي روشن و روشنگر است و خداي سبحان همگي را به انديشيدن در قرآن و تعقّل در آيات آن و بهرهمند شدن از معارف حياتبخش و انسان سازش دعوت كرده است. نمونههايي از آيات فراوان قرآن در اين زمينه، در فصول گذشته ذكر شد كه لزومي در تكرار آنها نيست.
علاوه بر آيات مذكور، سيره و سنّت عترت ـ عليهم السّلام ـ نيز همين بوده كه مردم را به تفكّر و انديشيدن در قرآن كريم دعوت كرده، قابل فهم بودن آن را مفروض و مسلّم دانستهاند. از آن جمله ميتوان به رواياتي اشاره كرد كه ميفرمايد: هر سخني كه از ما براي شما نقل شد، در صورتي آن را بپذيريد كه با كتاب خدا موافق باشد و اگر با كتاب خدا مخالف بود، آن را نپذيريد؛ چنانكه امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «فما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف كتاب الله فدعوه»[2] و نيز ميفرمايد: هر حديثي كه موافق كتاب خدا نباشد زخرف و باطل است: «و كل حديث لا يوافق كتاب الله فهو زخرف»[3] و در مواردي نيز فرمودهاند كه حديث مخالف كتاب خدا از ما نيست لذا بايد آن را بر ديوار بكوبيد «فاضْربوه علي الجدار».
اين روايات كثيره كه اختصاصي به رفع تعارض بين روايات ندارد و با عرضهي يك قاعده و قانون كلّي، شامل هر روايتي ميشود، خواه معارض داشته باشد يا نه، و نيز روايات بسياري كه در آن استدلال ائمه ـ عليهم السّلام ـ به آيات قرآن نقل شده و ظاهر قرآن را براي مخاطبان و پرسشگران قابل فهم دانسته دلالت دارد بر ممكن بودن فهم قرآن براي همه. اگر چه احاطه به همهي معارف و ظرايف قرآن نيازمند راهنمايي معصومين است؛ علاوه بر اينكه فهم قرآن امري وجداني است و همهي ما با تلاوت قرآن و مشاهدهي آيات مربوط به يك موضوع، به وضوح مييابيم كه به فهم روشني از آن مطلب دست يافتهايم و دچار ابهام و تزلزل و ترديد نيستيم، البته فهم هر كتابي نيازمند به علوم پايه و نيز دانشهاي ويژهي آن كتاب است كه بايد قبلاً فراهم شود.
عبدالاعلي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ سؤال ميكند كه من در هنگام حركت لغزيدم و ناخنهاي پايم آسيب ديد، هنگام وضو كه بايد پشت پا را مسح بكشم نميتوانم چون روي انگشتانم را بستهام. حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود «اِمْسح علي المِرارهي»روي پارچهأي را كه بر انگشتانت بستهأي مسح كن. سپس فرمود: «إنّ هذا و شبهه يُعرف من كتاب الله»[4]: اين مسئله و مانند آن را به راحتي از كتاب خدا ميتوان استفاده كرد، اگر بخواهيد پارچه را برداريد، سختي دارد و خداوند در قرآن فرموده: «وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»[5] پس اصل مسح بايد صورت بگيرد ولي نيازي نيست كه مباشرتاً از زير پارچه و روي زخم باشد بلكه روي همان پارچه را بايد مسح كرد.
پس اين سخن كه فهم ظاهر قرآن و استدلال به آن فقط مخصوص اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ است و ديگران تنها بايد آن را تلاوت كنند و حق فهميدن آن را ندارند نادرست است و هيچ آيه يا روايتي در اين زمينه نداريم كه به طور صريح يا با ظهور، چنين مطلبي را تاييد كند. در آنجا نيز كه حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ فرمودند قرآن سخن نميگويد و من به شما از او خبر ميدهم، در آنجا قرينه وجود دارد كه منظور اسرار گذشته و آينده و باطن قرآن است و لذا در جاي ديگر دربارهي فهم ظواهر قرآن ميفرمايد «و كتاب الله بيْن أظهركم ناطق لايعيا لسانه»[6] قرآن، كتاب ناطق است كه به زبان فصيح و بليغ سخن ميگويد و هيچ گاه خستگي و گرفتگي در زبان آن ايجاد نميشود. نطق قرآن درجاتي دارد كه برخي از آنها مخصوص شنوندگان خاصي است كه انتظار ويژهأي از قرآن دارند و پرسش مخصوصي را به ساحت قرآن دارند و نيز با آواي دروني آن نيز از راه باطن خويش آشنايند كه چنين كلام و نطقي همگاني نيست.
[1] ـ وسائل الشيعه، ج 18، ص 136؛ بحار، ج 24، ص 238؛ همانا قرآن را فقط مخاطب آن ميفهمد.
[2] ـ بحار، ج 2، ص 227.
[3] ـ كافي، ج 1، ص 69.
[4] ـ تهذيب الاحكام، ج 1، ص 363، ح 1097.
[5] ـ سورهي حج، آيهي 78؛ و در دين (اسلام) كار سنگين و سختي بر شما قرار نداد.
[6] ـ نهج البلاغه، خطبهي 133.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
زبان قرآن، آشنای فطرت
چون قرآن مجيد به منظور هدايت همگان فرود آمده است، همهي انسانهايي كه در پهنهي زمين و گسترهي زمان بسر ميبرند، از نور رهنمود آن برخوردار خواهند شد و در فهم معارف قرآن، نه فرهنگ خاصّي معتبر است كه بدون آن، رسيدن به اسرار قرآن ميسّر نباشد و نه تمدّن مخصوصي مانع است، كه با وجود آن، بهرهمندي از لطفهاي قرآن ميسر نگردد؛ نه عربيّت شرط راهيابي به حقايق قرآن است و نه عجميت مانع رسيدن به ذخيرههاي معرفتي آن. قرآن، بيم دهندهي جهانيان و هدايتگر همهي انسانهاست از اين رو زبان آن نيز آشناي فطرت همگان است.
اگر كتابي جهان شمول و جاودانه باشد، بايد به گونهأي با جهانيان سخن بگويد كه همگان از فهم آن نصيبي داشته باشند و هيچ كس بهانهي نارسايي زبان يا نا آشنايي آن را خار راه پيمودن و بالارفتن خود نبيند و از پيمودن مسير سعادت نا اميد نشود. تنها زباني كه جهان گستردهي بشريت را هماهنگ ميكند، زبان فطرت است كه فرهنگ مشترك انسانها است؛ فطرتي خدا آشنا كه آفريدگار جهان، ثبات و حفظ آن را براي همگان در هميشهي تاريخ تأمين فرموده است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»[1]
نشانهي فطري بودن زبان قرآن ومشترك بودن فرهنگ جهان شمول آن را ميتوان در گردهمايي دلپذير سلمان فارسي وصهيب رومي و بلال حبشي و اويس قرني و عمّار عربي، در ساحت قدس پيامبر جهاني، حضرت محمّد بن عبدالله ـ صلّي الله عليه و آله ـ مشاهده كرد. آن حضرت ـ صلّي الله عليه و آله ـ با شعار «بُعثت إلي الأحمر و الأسود و الأبيض»[2] مشهور و پيشواي همگان شد و اين نبود مگر آنكه در پيشگاه وحي، كه ظهور تام وحدت حقّ است، زيادي صورتها، محكوم وحدت سيرت است و متعدّد بودن زبانها و نژادها و كشورها و عادات و رسوم و... تسليم اتّحاد دروني است كه: «متّحد، جانهاي مردان خداست».
آنان كه براي رنگ و نژاد و لهجه و ديگر عوارض نابودشدني، اصالت قايل ميشوند، خود همانند جماد و گياه و جانورند كه جز عوارض ظاهري و صوري، تفاوتي اساسي با جرمهاي مادي يا انواع دامي ندارند و در اين ميان، تنها عالمان خدا ترسند كه فطرتِ پذيرش سروش وحي الهي را پاس نهادهاند و در راه آن گام برداشته و به هدف خود رسيدهاند. چنين وارستگاني، داراي فصل مميّز انساني هستند و با خشيت عالمانهي برخاسته از فطرتشان، عامل وحدت ديگرانند وگرنه دلباختگان به مظاهر رنگارنگ طبيعت دنيا كه «لّين مسّها و قاتل سمّها»(لمس آن نرم است و سمّ آن كشنده) است، از يكديگر پراكندهاند كه: «جان شيران و سگان از هم جداست».
علومي كه اكنون در دنيا هست، چه علوم عقلي وچه علوم نقلي، هر يك در رشتهي خاصّي تدوين شده و براي گروه مخصوصي سودمند است همه كس زبان اين علوم را نميفهمند و از آن بهرهمند نميشود، مخاطبان هر رشته از رشتههاي صنعت و كشاورزي و... و فقه و اصول و... افراد محدودي هستند كه اصطلاحات و زبان آن رشته را ميدانند و عموم مردم از آنها بهرهمند نيستند ولي كتابي كه براي بشريت است، بايد دو خصوصيّت داشته باشد: اوّل آنكه براي همه قابل فهم باشد و دوم اينكه براي همه سودمند باشد.
علوم مختلف بشري مانند ميوههاي متنوّعي هستند كه هر كس ميل به برخي از آنها دارد ولي قرآن كريم چنين نيست بلكه مانند آب است. آب چيزي نيست كه موجود زندهاي بگويد من به آب نياز ندارم. آب، عامل زندگي بشر است و همگي آن را خوب ميشناسند و به سادگي از آن بهرهمند ميشوند.
قرآن كه مدّعي است من براي بشريت آمدهام، بايد به گونهأي باشد كه همگان آن را بفهمند و براي همگان سودمند باشد به طوري كه هيچ بشري بينياز از آن نباشد. خواه كساني كه تفاوت در جنس داشته باشند مثل زن و مرد و خواه آنان كه تفاوت در سنّ دارند، مانند جوان و پير و خواه افرادي كه تفاوتهاي حرفهاي بر آنان سايه افكنده باشد، چون طبيب و كاسب و كشاورز و يا تفاوتهاي نژادي و جغرافيايي، مانند سياه، سفيد، سرخ، شرقي، غربي، شمالي و جنوبي؛ آنها را ظاهراً از يكديگر جدا كرده است. قرآن كريم اگر چه براي فرود در اين عالم نياز به زبان خاص دارد كه همان عربي فصيح و روشن است ولي زبان و فرهنگ آن، همان زبان و فرهنگ فطرت است و همگان آن را ميفهمند و تنها در اين صورت ميتواند جهاني باشد. اگر فرهنگ قرآن، فرهنگ يك نژاد و گروه خاص ميبود هيچگاه نميتوانست بشري و جهاني باشد.
خداي سبحان، قرآن كريم را به عنوان يادآوري آسان معرفي ميكند: «وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ»[3] يعني اين كتاب را براي ياد حقّ، آسان قرار داديم پس آيا كسي هست كه بدان متذكر شود؟ قرآن آسانترين و بهترين و نزديكترين راه براي اُنس با خدا در دل و نام خدا بر لب است. آساني قرآن به دليل آشنايي پيام آن با دل و جان انسان است نه آنكه كتابي سَبُك و بيمغز باشد چنانكه فرمود: «إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً»[4] قرآن كريم كلامي سنگين و پرمغز است ولي در عين حال، به دليل هماهنگي و آشنايي با فطرت انسان، فهميدن آن و بهرهمندي از آن براي همگان آسان است.
جمع بين اين دو خصوصّيت كه هم سنگين و پر محتوا باشد و هم آسان و روان و همه فهم، از ويژگيهاي اعجاز قرآن است، وزين بودن مستلزم دشوار بودن نيست چنانكه آسان بودن مستلزم سبك سري و تهي مغزي نخواهد بود و راز اجتماع دو صفت آساني و وزين بودن آن است كه اين دو صفت متقابل هم نيستند تا جمع آنها ممكن نباشد.
[1] ـ سورهي روم، آيهي 30؛ پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن، اين فطرتي است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگوني در آفرينش الهي نيست. من مبعوث شدم به سوي سرخ و سياه و سفيد.
[2] ـ بحار، ج 16، ص 377، ح 28.
[3] ـ سورهي قمر، آيهي 17.
[4] ـ سورهي مزمّل، آيهي 5.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي
تفاوت ظرفیتها در فهم قرآن
بنابراين، قرآن كريم كتابي عميق و داراي باطنها است و هر كس به حدّ ظرفيّت وجودي خود ميتواند از آن بهرهمند شود و ائمه ـ عليهم السّلام ـ نيز آيات كريمهي قرآن را براي همهي افراد يكسان معني نميكردند. براي برخي به ظاهر قرآن معني ميفرمودند و براي برخي به باطن قرآن؛ و اين بستگي به تحمّل آن افراد داشت.
«ذريح محاربي»كه از اصحاب امام صادق ـ عليه السّلام ـ است و داراي كتاب روايي است و جايگاهي بس تمام دارد، از امام ششم ـ سلام الله عليه ـ دربارهي معناي آيهي كريمهي «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ»[1] مطلبي را ميپرسد و آن حضرت در جواب ميفرمايند: مقصود از «تفثهم»ملاقات امام است يعني پس از حج به حضور امام شرفياب شدن. و مقصود از «وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ»يعني، آن عهدها را، كه همان مناسك حج است، انجام دادن.[2] عبدالله بن سنان كه اين روايت را از ذريح محاربي شنيده، ميگويد: اين مطلب براي من تازگي داشت خدمت امام ششم ـ عليه السّلام ـ شرفياب شده عرض كردم: آيه را برايم معنا بفرمائيد. آن حضرت فرمودند: «أخذ الشارب و قصّ الأظفار»يعني موي شارب را كم كردن و ناخن را چيدن! عبدالله بن سنان عرض ميكند: «جُعلت فداك إنّ ذريح حدّثني عنك بأنّك قلت له «ليقضوا تفثهم»: لقاءُ الإمام «و ليوفوا نذورهم»: تلك المناسك»ذريح محاربي از شما نقل ميكند كه فرمودهايد مقصود از آيه، لقاي امام و انجام مناسك است ولي شما براي من به گونهي ديگري تفسير ميكنيد. امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمودند: «صَدَقَ ذريح و صَدَقْتَ»هم او صادق و راستگوست و هم اين خبر كه داده است، صادق و درست است. «إن للقرآن ظاهراً و باطناً و من يحتمل مثل ما يحتمل ذريح؟»[3] قرآن ظاهري دارد كه «ثُمَّ لْيَقْضُوا»بر اساس ظاهر به معناي اصلاح ظاهري بدن است و باطني دارد كه بر اساس آن، معناي اين عبارت، اصلاح باطن و درون انسان است كه با ملاقات امام ـ عليه السّلام ـ حاصل ميشود و چون هر سؤال كنندهاي نميتواند اسرار قرآن و معارف باطن آن را تحمّل كند، لذا قرآن را براي هر كس به قدر توانش تفسير ميكنيم و ذريح از حاملان اسرار قرآن است.
آنچه در زيارت جامعهي كبيره به امامان ـ عليهم السّلام ـ عرض ميكنيم: «محتمل لِعِلْمكم»[4] يعني به شما متوسل ميشوم و از خدا ميخواهم كه بتوانم علم شما را تحمل كنم، ناظر به احاديث معروفي است كه فرمودهاند: «إن أحاديثنا صعب مُسْتصعب لا يحتملها إلا نبيّ مرسل أو مَلَك مقرّب أو عبدٌ امْتحن الله قلبه للتقوي»[5] يعني فهم دقيق احاديث ما، بسيار مشكل است و كسي توان تحمّل آن را ندارد جز نبيّ مرسل يا فرشتهي مقرّب يا بندهأي كه خداوند قلب او را براي تقوا آزمايش كرده است.
جابر از حضرت امام باقر ـ عليه السّلام ـ تفسير آيهأي را پرسيد و آن حضرت پاسخ دادند. بار ديگر از همان آيه پرسيد و امام به گونهي ديگري جواب فرمودند. جابر عرض كرد پيش از اين، جواب ديگري فرموديد. حضرت امام باقر ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «يا جابر إن القرآن بطناً و للبطن بطنٌ و له ظهْر و للظهر ظهْر، يا جابر ليس شيء أبعد من عقول الرجال من تفسير القرآن، إن الآية يكون أوّلها في شيءٍ و آخرها في شيءٍ و هو كلام متّصل متصرّف علي وجوهٍ»[6]؛ أي جابر براي قرآن بطن است و براي آن بطن هم بطن است و براي قرآن ظهر است و براي ظهر آن نيز ظهر است؛ أي جابر هيچ چيزي مانند تفسير فرآن از عقلهاي مردان دور نيست، به درستي كه اوّلِ آيهأي در چيزي سخن ميگويد و آخرش در چيز ديگر و قرآن، كلام متّصل و پيوستهأي است كه وجوه فراوان دارد.
گفتني است كه پي بردن به معاني باطني قرآن مخصوص پاكان و معصومين ـ عليهم السّلام ـ است ليكن پيروان راستين علمي و عملي آن جانهاي نوراني به مقدار پيروي از آنان سهمي از ادراك باطن را خواهند داشت؛ البته همان طور كه ظاهر آيات تفسير كنندهي يكديگر بوده و با هم مرتبطند، باطن آنها نيز بيان كنندهي همديگر بوده و با هم پيوند ناگسستني دارند.
[1] ـ سورة حج، آية 29؛ سپس، بايد آلودگيهايشان را برطرف سازند؛ و به نذرهاي خود وفا كنند.
[2] ـ بحار، ج 47، ص 338.
[3] ـ بحار، ج 89، ص 84.
[4] ـ مفاتيح الجنان.
[5] ـ بحار، ج 2، ص 183، ح 1.
[6] ـ بحار، ج 89، ص 91.
قرآن در قرآن ـ آيت الله جوادي آملي